خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان کامل یکی مثل توبخش14

رمان کامل یکی مثل توبخش14

رمان کامل یکی مثل توبخش14

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

پیچیدم تو کوچه تا جلوی در پارک کنم ..توی نور چراغ ماشین مامان رو دیدم که دم در ایستاده ..
گفتم : اوه اوه مامان رو یادم رفت حالا مکافات داریم .. …
پیاده شدم و درو فقل کردم ..دیدم مامان نیست ..
می دونستم که از اینکه ماشین نسترن رو دست من دیده بیشتر شاکی شده …. مثل گناهکارا یواش درو باز کردم دیدم اخمش تو هم رفته ..
با شرمندگی در حالیکه سعی می کردم موضوع ماشین رو هم عادی جلوه بدم گفتم : مامان ؟ تلفن زدین ؟
ببخشید تو کلاس صدای زنگ رو بسته بودم یادم رفت بازش کنم …
گفت : یادتم نیومد که من منتظرت هستم و نگران میشم ؟خودت یک زنگ بزنی بگی با نسترن هستی ؟
ساعت رو نگاه کن ؟ نزدیک یک شده چیزی نمونده بود برم بیمارستان ها رو بگردم ..
داشتم دیوونه میشدم …
گفتم : ای بابا ..از دست شما مدام داری دیوونه میشین .. من ساعت یازده تازه تعطیل شدم نسترن اومد دنبالم و چون دیر وقت بود رسوندمش قربونت برم لازم نیست این همه بزرگش کنی ….و با ناراحتی رفتم بطرف اتاقم ..
بلند پرسید : شام نمی خوردی جمع کنم ؟
منم بلند گفتم : شام نخوردم چرا گرسنه ام…
دیگه نه اون در مورد ماشین حرفی زد و نه من چیزی گفتم ولی می دونستم که از این کارا خوشش نمیاد …
اما احساس می کردم من دیگه اون برزوی سابق نیستم ..
انگار یک مرتبه همه چیز فرق کرده بود …و یک مسئولیت روی شونه هام افتاده بود که خودمم درست نمی دونستم چیکار باید بکنم ..
حتی دیگه دلم نمی خواست از مامان پول بگیرم ..
فکر می کردم دیگه حق همچین کاری رو ندارم …
هر روز هم که کلاسم تموم می شد می رفتم سراغ خانم پور افروز و می گفتن اومدن و رفتن .. و من دست از پا دراز تر بر می گشتم خونه عاقبت از یکی دیگه از استادها پرسیدم اینجا چه موقع حقوق رو پرداخت می کنن؟ اونم یک جوون لیسانس کامپیوتر بود ..
با تمسخر گفت : هر وقت دلشون بخواد …باید بری بگی لازم داری,, وگرنه بروی خودشون نمیارن ..
چطور چیزی بشه چک بنویسن و ما رو صدا کنن مثل آدم پول بدن ..اونم وقتی می گیریم مثل یخ وا میریم از بس از سر و تهش زدن …

با خودم گفتم کور خوندن حق منو نمی تونن بخورن ..
اونشب نشستم حساب کردم چقدر کلاس داشتم روی کاغذ نوشتم صورت کردم و گذاشتم تو جیبم ..
با خودم گفتم مگه چقدر می تونن سر و سرته شو بزنن ..بالاخره بازم تو این اوضاع برای من خوبه که اون پولو می گرفتم …..
ولی باید فکر یک کار درست و حسابی می بودم ….
روز بعد تو کلاس درس می دادم که دیدم پور افروز از جلوی در کلاس من رد شد و رفت تو اتاقش….
یک تمرین دادم به شاگردم و دنبالش رفتم لای در باز بود گفتم اجازه می فرمایید ..
با یک ناز خرکی گفت :ای وای ,آقای راد مهر شما مگه کلاس ندارین ؟ از سر کلاس اومدین بیرون ؟ نباید کلاسوتو رو ترک می کردین ..
گفتم : خوب چند وقته دنبالتون می گردم خوب کلاس که تموم بشه شما اینجا نیستین مجبور شدم ..
گفت : خوب امرتون ؟
گفتم : ببخشید می خواستم حساب حقوقم رو بکنین و بهم بدین من دانشجو هستم و حتما نیاز داشتم که کار می کنم در ضمن قرار داد هم نبستیم ….
گفت : ای وای آقای راد مهر چه حرفا می زنین ..هنوز چیزی نشده که,, مثل اینکه شما خیلی عجولین ؟
باشه خودم صدا تون می کنم ..
گفتم : واقعا نیاز دارم نمیشه همین امشب پرداخت کنین ؟
گفت : نه متاسفانه هنوز کلاسهاتونو حساب نکردم ,,ولی بهتون نمیاد برای این پول مونده باشین ,,
گفتم : بهم نمیاد ولی واقعا لازم دارم ..
گفت : باشه خودم بهتون خبر میدم …
گفتم : ببخشید کی ؟
با بی حوصلگی گفت :گفتم که چشم ,,خودم صدا تون می کنم …از شما بعیده آقای رادمهر …
سری تکون دادم و گفتم : خسته باشین و برگشتم کلاس …
خیلی بهم بر خورد ه بود ,برای اون همه تلاشی که کرده بودم باید این طوری پولمو بگیرم ؟…
ولی با خودم فکر کردم خوب کار همینه و کارفرما هم همینطور ..
ولش کن حالا حقوقم رو بده تحمل این چیزا سخت نیست …

اونشب فریده جون به اصرار از من خواسته بودبرای شام برم اونجا ….
با عجله رفتم طرف خونه ی اونا تو راه زنگ شدم نسترن با دستپاچگی پرسید : داری میای ؟کجایی ؟
گفتم نزدیکم چیزی لازم ندارین ؟
گفت :نه مرسی ,, من الان حاضر میشم با هم بریم بیرون …راستش جا خوردم نمی دونستم من اشتباه کردم ؟یا جریان چیز دیگه ا ی بود ..وقتی هم که نسترن به من رسید آشفته و پریشون بود ..و خیلی دل و دماغ نداشت …
پرسیدم چیزی شده راستشو به من بگو ..
گفت : انشالله جمعه ما میام خونه ی شما و دیگه همدیگر رو اونجا می بینیم …
راستش آرمان خونه بود و خیلی بد اونق,,, داشت با بابا بحث می کرد نمی خواستم تو شاهد کارای اونا باشی ..
زود تر از این خونه برم راحت بشم …
گفتم دوتا جمعه اس مامان دعوت می کنه ولی شما ها نمی تونین بیان اونم به خاطر آرمان بوده ؟
گفت : نه عزیز دلم ,,برای بابا کار پیش اومده بود گفتم که بهت ..انشالله این جمعه حتما میایم …
من با ماهرو جون راحت ترم از اینکه تو خونه ی خودمون بمونم دیگه خسته شدم …
از دست آرمان دارم دیوونه میشم ..تو اونو نمیشناسی یک طویله خره …
بی معرفت و بی چشم روس هیچی حالیش نیست ..تو فکر کن به من که خواهرشم حسودی می کنه ..
گفتم: ای بابا این حرفا تو خونه ی همه ی خواهر و برادر ها هست تو اهمیت نده ..ولی خدایش اگر من یک خواهر داشتم میذاشتمش رو سرم و حلوا ,حلواش می کردم ….
اونشب آخر شب نسترن اخمهاش از هم باز نشد تا وقتی از من جدا شد اوقاتش تلخ بود …هر چی باهاش شوخی کردم فایده ای نداشت …

چهار روز گذشت پنجشنبه شد.. و از اون شب به بعد من نسترن رو ندیده بودم …
با اینکه قرار بود جمعه ناهار بیان خونه ی ما ,باز فریده جون شام منو دعوت کرد….
اولش نمی خواستم قبول کنم ..ولی بعد دیدم دلم خیلی برای نسترن تنگ شده ..این بود که تصمیم گرفتم برم …
اول رفتم آموزشگاه کلاس داشتم …
ولی اونشب هم از خانم پور افروز خبری نبود و بازم تو آموزشگاه پیداش نشد ….
نمی دونستم چرا این رفتار رو می کنه تا اونزمان جایی کار نکرده بودم نمی فهمیدم..پور افروز اصلا می خواد پول منو بدن یا نه : اونا مرتب برای من کلاس میذاشتن ..همه تخصصی …. گاهی تا ده شب کار می کردم ….
و به درس هام هم درست نمی رسیدم …..
با ناامیدی وقتی کلاسم تموم شد و می خواستم از پله ها برم پایین ..
منشی آموزشگاه صدام کرد و گفت : آقای راد مهر چک دارین …
خوشحال شدم یک نفس عمیق کشیدم ..خدا رو شکر دیگه من پول دار شدم و رفتم جلوی میزش ..
گفت اینجا رو امضاء کنین چک شما حاضره ..
دیدم نوشته تصفیه حساب تا اون تاریخ همین طور که امضاء می کردم ..
گفت:اگر وقت دارین برای قرارداد شنبه صبح بیاین که آقای احمدی و گیتی خانم اینجا باشن چون ایشون بعد از ظهر ها اون شعبه هستن ….
گفتم : ببینم چی میشه..چون دانشگاه دارم .. هماهنگ می کنم ..
امضاء کردم و خود کارو بهش پس دادم و چک رو گرفتم نگاهی به روی اون انداختم ….
من مثل یخ وا نرفتم ,, نه اصلا دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش مبلغ چک بابت سه ماه کار سیصد و بیست و چهل هزار تومن بود پرسیدم این چیه ؟
شما تسویه حساب گرفتین پس چرا مبلغش اینقدره ..
من خودم حساب کردم دو میلیون و دویست می شد ..خیلی ازش کم کردین ..
گفت : من درست نمی دونم فردا بیاین خودشون جواب بدن ..
گفتم ولی من اونجا رو امضاءکردم فکر نمی کردم اینطوری باشه ..
گفت : استاد تا اونجا که من می دونم حساب مدرس ها با مدیر فرق داره ..
مالیات کم میشه و حق آموزشگاه ..

گفتم ای داد بیداد..من از مبلغی حرف می زنم که به من گفته شده بهم میدن ..
از بقیه اش خبر ندارم ..
گفت : بله خوب برای اینه اونا هم دارن هزینه می کنن همینطوری که اینجا باز نشده کرایه جا میدن هزار تا خرج دیگه دارن … به هر حال من دخالتی تو این کار ندارم شما فردا بیاین با خودشون حرف بزنین …
گفتم : ..نمی فهمم.. شماره ی خانم پور افروز رو به من بدین …
گفت نمیشه ما اجازه نداریم …همون استاد همکارم دستی زد به شونه ی منو گفت : می دونی حقوق دو ماه من دویست هزار تومن شده یعنی ماهی صد تومن ..
همینه فردا هم صحبت کنین توضیحی میدن که اصلا متوجه نمیشی برای چی,, ولی قانع میشی ..پس ولش کن ..
گفتم نه نمی تونم فردا خودم میام و حرف می زنم اگر اینطوریه من دیگه نمیام …
از آموزشگاه اومدم بیرون با اینکه دل و دماغ نداشتم فقط به خاطر نسترن که منتظرم بود ..
یک تلفن به مامان زدم و رفتم بطرف خونه ی اونا ..
فریده جون شام درست کرده بود و از من استقبال کردن ..
چون دیر رسیده بودم اونا منتظر بودن تا شام رو بکشن آقای زاهدی ..به صورت من نگاه کرد و پرسید : خسته ای بابا ؟ توهمی ؟چی شده ؟
گفتم : خسته که هستم ولی از دست مدیر آموزشگاه عصبانیم تا حرفم رو نزدم راحت نمیشم ..و جریان رو تعریف کردم ..
نسترن گفت : شام سرد میشه اول بیاین شام بخوریم ..
آقای زاهدی گفت : به نظر من وقتت رو تلف این کار نکن بیا تو شرکت خودم برات کار دارم حقوقشم خوبه ..جای پیشرفت هم داری ..
گفتم دلم می خواد ولی الان باید درسم تموم بشه صبح ها گرفتار دانشگاه هستم ..
گفت : خیلی خوب حرص و جوش نخور هر وقت خواستی خودم استخدامت می کنم …
نگران نباش بابا جان ..و دستشو گذاشت روی شونه ی من که با هم بریم سر میز ….
این دست پدرانه ی اون احساس عجیبی به من داد ..چقدر خوبه که آدم پدر داشته باشه ..در یک لحظه گرمای وجود پدر و پشتیبانی اونو احساس کردم ..
شایدم یک بغض پنهان اومد به سراغم ….
هنوز غذا رو شروع نکرده بودیم که صدای چرخیدن کلید تو در به گوشم خورد …
من بطور واضح دیدم که اون سه نفر با هراس از جا پریدن …
در باز شد و آرمان اومد تو ….
فریده وجون و نسترن از جا شون بلند شدن ….

درو بست و ایستاد چپ ؛چپ به من نگاه کرد ..
من گفتم سلام ..آقا آرمان
ولی اون همین طور ایستاده بود و طوری به من نگاه می کرد که انگار از بودن من اونجا عصبانیه …
آقای زاهدی گفت : بیا آرمان جان با برزو آشنا بشو دیگه وقتشه پسرم …
آرمان مسیر نگاهش رو تغییر نداد با لحن آرومی گفت : دارم می ببینم بخور بخور اینجا راه انداخته ..
ببینم برای چی تو هر شب میای اینجا ؟ …
چون نسترن ذهن منو آماده کرده بود …نمی خواستم از کوره در برم و اوضاع رو خراب کنم ..
با یک حالت شوخی گفتم تو که نیستی از کجا فهمیدی من هر شب میام ؟
گفت : ده ؟؟ زبونتم که قد بیله ..بهت گفته باشم داماد سر خونه نمی خوایم ..من حوصله ندارم هر شب میام تو خونه ی خودم ,,تو رو اینجا ببینم ..
آقای زاهدی عصبانی شد و گفت : بس کن بی تربیت .. خجالت بکش ..
نسترن به طرفش حمله کرد که آشغال عوضی سزای این بی احترامی تو بد جوری پس میدی ..
فریده جون داد زد نسترن ولش کن ..
ولی آرمان با دست زد تو سینه ی نسترن وگفت : گمشو نکبت از این (…) ها زیاد خوردی ..اول اونا رو هضم کن …
مثلا چه غلطی می خوای بکنی ….و رفت به طرف اتاقش ….قاشق رو گذاشتم زمین ..آقای زاهدی سرششو گرفت و رفت رو مبل نشست …..
از جام بلند شد م گفتم ببخشید بهتره من برم ..فریده جون گفت : آره پسرم تو برو … ببخشید تو رو خدا معذرت می خوام اون ما رو هم عاصی کرده …
متین یک مرتبه برگشت و گفت : من از دست شما ها عاصی شدم ….
اینجا دیوونه اس ؟هر کس سرشو بندازه پایین بیاد تو ؟ اوووی ببین پسر,, سویچ ماشین نسترن رو بزار و برو …
نسترن داد زد به تو چه ؟ اَبلهِ الاغ ,,مرتیکه ی عوضی ..بیشعور ……

من صبر نکردم سریع سویچ ماشین رو از جیبم در اوردم پرت کردم تو سینه ی آرمان و با عصبانیت رفتم بطرفش و انگشتم رو گرفتم بالا وگفتم : به خاطر نسترن و پدر و مادرت جوابتو نمیدم ..
ولی اینو بدون که از عهده ی تو یکی بر میام ..
من تا حالا از کسی نخورم ..مراقب کارت باش ..
فقط یک کلمه دیگه از دهنت در بیاد ملاحظه ی کسی رو نمی کنم …
اینو بدون من از پس تو بر میام ..
نسترن رو ناراحت کنی با من طرفی …و در باز کردم که از در برم بیرون داد زد: هررررری,, دیگه بر نگردی انشالله ..
اینجا تخته یله ی تو نیست …
نسترن داد و بیداد می کرد آقای زاهدی و فریده خانم همه با هم داشتن با اون دعوا می کردن .. نگاهی از روی خشم بهش انداختم …
و منتظر آسانسور نشدم و از پله ها رفتم در حالیکه جز داد و هوار صدا های دیگه ای هم می شنیدم رفتم پایین و….
با سرعت زدم تو کوچه ..
رگ گردنم ورم کرده بود صورتم داغ بود احساس می کردم تخم چشمم داره در میاد …
نمی فهمیدم اصلا کجام و چیکار باید بکنم ….
برام باور کردنی نبود آرمان بیش از اونی که فکر می کردم نفهم و بیشعور بود و اینکه نسترن همیشه از دست اون شکایت داشت بی دلیل نبود ونمی دونستم اون چقدر می تونه تو زندگی من اثر داشته باشه ولی موضوعی نبود که بتونم هضمش کنم ..
انگار یک هوار روی سرم خراب شده بود

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *