خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 14

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 14

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین نوشته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

و آنه که جای خودشو داشت از غصه مدتی مریض شد ..
جلوی چشمش کارگر خونه اش به اون فخر می فروخت ..و اوضاع بدتر شد وقتی آی جیک فورا حامله شد و آلا بای رو زایید ..
نمی دونم چی بگم آتا انگار بچه ی اولش بود مثل پسر بچه ها ذوق می کرد و آی جیک رو گذاشته بود رو سرشو حلوا حلوا می کرد …
هر چی می خواست براش تهیه می کرد ..پول و طلا می داد ..و بد تر از اون این بود که با ما بد رفتاری می کرد …
دیگه پسرا هر کدوم به هوایی از اینجا رفتن تا این وضع رو نبینن ..
تا آوا نامزد کرد و یکم حواسش از آی جیک پرت شد ..منم روزا باشگاه بودم و تو اصطبل کار می کردم و شب ها دیر وقت میرفتم خونه ..
یکشب که باز دیر رسیده بودم خیلی گرسنه ؛؛ آوا اومد و به من گفت : می خوام باهات حرف بزنم ..در مورد آی جیک یک چیزایی می دونم باید بهت بگم ..
پرسیدم : باز چی شده ؟
گفت : ..داره یک کارایی می کنه ..
گفتم : بزار یک چیزی بخورم بعد بیا تو اتاق من با هم مفصل حرف بزنیم …
تو آشپز خونه سر پایی یکم غذا خوردم ….
ولی تقریبا می دونستم آوا می خواد چی بگه …زن های ترکمن خیلی نجیب و آبرو دارن ..و اون کارایی می کردکه ما نمی پسندیدیم و اصلا ندیده بودیم ..
برامون عجیب و باور نکردنی بود ….
وقتی برگشتم تو اتاق مات موندم ..آی جیک رو دیدم که تو اتاق من منتظره ….
خودش پریشون بود و پا ؛پا می کرد ..می ترسید ….پرسیدم بابا کادن (زن بابا ) چی می خوای ؟…
اومد جلو و بدون حیا به من گفت : تو رو می خوام ..چرا به من نگاه نمی کنی ؟ نمی فهمی من چقدر دلم پیش توست ؟
گفتم : بسه دیگه صدات در نیاد … من نشنیده می گیرم ..بیا برو بیرون ..
اومد جلو ی در رو به من ایستاد و خودشو به من نزدیک کرد و با التماس ازم می خواست که یکشب باهاش باشم فقط یکشب …
در حالیکه آوا درو باز کرده بود شاهد قضیه بود و داشت تماشاش می کرد …
از نگاه من که به آوا بود متوجه شد کسی پشت سرشه ..
برگشت و حالتش عوض شد و گفت : خجالت بکش من زن بابای توام ….

اینطوری خواست گناه رو گردن من بندازه ..و به آوا گفت : منو به زور آورد تو اتاقش …
از نگاه آوا فهمید که فایده ای نداره …ونتونست به حرفش ادامه بده …
چون آوا گفت : خاک بر سرت کنن…. بری زیر گِل انشاالله ؛؛عوضی ؛ بی شعور …..
و اون فورا پا گذاشت به فرار …
دوتا یی تا صبح فکر کردیم که چطوری به آتا و بقیه بگیم که آبرو ریزی نشه …و اینم فهمیدیم که اون می خواست از من آتو بگیره و دهن منو و آوا رو ببنده ….
تصمیم گرفتیم جریان رو به آنه بگیم و با اون مشورت کنیم …
آنه سری تکون داد و گفت : نگین ..حرف نزنین ….کسی که گوشش نمی شنوه هر طور شده حتی با لب خونی صدای آدم رو میشنوه ولی کسی که خودشو زده به کری رو نمی شه وادار به شنیدن کرد …
آتا هم قبول نمی کنه چون نمی خواد همخوابگی با اونو که جای دختر کوچیک هست ازدست بده پس فایده نداره ..تا می تونین ازش دوری کنین ….
اجازه نمیدم چون می ترسم بد جوری پدرتون دل شما رو بشکنه …..
من دیگه شب ها هم خونه نمی رفتم ..
از هر چی زن بود بدم میومد …فکر می کردم همه خیانت کار و فاسدن ..
می ترسم زنی بگیرم مثل اون از آب در بیاد ….
آتا برای من یک قهرمان بود ..
سواری رو اون به ما یاد داد ؛ مرد پر قدرتی بود که تو این منطقه رو حرفش حرف نمی زدن ….
همیشه دلم می خواست مثل اون باشم …..و حالا در میون یک برزخ گیر کرده بودم ..پدر من زنی داشت بی پروا که هر کار بدی از دستش بر میومد می کرد …. و اون نمی خواست اینو قبول کنه .
دیگه خونه نمی رفتم فقط تو مراسم و مهمونی ها و یا وقتی خواهر و برادر ها میومدن حاضر میشدم ..
ولی آوا دلش طاقت نمی آورد مدام با آی جیک دعواشون می شد ….
و اگر به گوش آتا می رسید آوا رو می زد ….

تا اونشب , اتفاقا چون آنه مریض بود خونه موندم ..
تازه خوابم برده بود که آنه اومد و بیدارم کرد و گفت :آوا حالش بده ..بقیه شو خودت می دونی طوری شد که نزدیک صبح یک طشت خون بالا آورد..
فریاد ها زد و ناله کرد ..
سم بسرعت اندام داخلی بدنش رو از بین برد چون با آزمایشی که ازش گرفتن و دکترا گفتن مقدار زیادی سم درخت خورده سم بدی که حتی بوش برای انسان خطرناک بوده …
و اون بی رحمانه مقداری به خورد آوا داده بود …
وقتی دکتر ازش پرسید چی خوردی ..
آوا گفت : ناهار خوردم و سر شب یک لیوان شیر تازه …
همه تو خونه می دونستن که آوا وقتی شیر تازه میارن و می جوشونن ؛؛ سر شیر اونو جمع می کنه و یک لیوان از اون سر شیر می خوره و عاشق این کار بوده ….
اون روز از خواب بعد از ظهر که بیدار میشه میره و می ببینه یک لیوان از سر شیر براش آماده است فکر می کنه آنه این کارو کرده …
فورا سر می کشه ..بعد دیگه نه کسی اون لیوان رو دید و نه معلوم شد چه کسی توش زهر ریخته ..
ولی مثل برق و باد شایعه شد که خودکشی کرده ….و ما دیگه نتونستیم این موضوع رو جمع کنیم …
نامزدش از اینجا رفت ….بیچاره مجنون شده بود ..
آنه از بس گریه کرده بود طاقتش تموم شد و چون یقین داشت کار آی جیکه یک روز بهش حمله کرد و همینطور که اونو می زد فریاد می کشید تو بچه ی منو کشتی ..می کشمت هرزه … .؛؛
تو فکر می کنی آتا چیکار کرد ؟
توی همون عزای بچه اش شلاق بر داشت و آنه رو زد..باورت میشه ؟ من خونه نبودم اگر بودم شاید او روز شلاق رو می گرفتم و آتا رو می زدم ….
پشت آنه سیاه و زخم شدو بعدم خوب شد ولی دلش همچنان سیاه و زخم باقی مونده ..
چون آتا بعد از اینکه اونو زد بهش گفت : کسی حق نداره به زن من توهین کنه ..و اینطوری من فهمیدم که آنه اون زمان چرا به ما می گفت ساکت باشین …

آوا رفت و من سوختم و دم نزدم ..
دیگه اصلا خونه نمی رفتم شدم یک مرد تنها ..و اینطوری یواش یواش همه ی کارا افتاد گردن من ..
فقط تونستم دیپلم بگیرم ….از هر چی زن بود بیزار بودم ..دلم نمی خواست به هیچ زنی فکر کنم …
این ساز و این اتاق شد همه ی زندگی من ..و پول در آوردن ….
ولی دورا دور می شنیدم ..چه کارایی می کنه چطور اونو تو گنبد با کسی دیدن ..
به هوای دیدن پدر و مادرش می رفت …
یکی پسر دایی یکی داماد خواهر …و یکی برادر شیری ..ما که نمیشناختیم ..
ولی آبرومون رو حفظ می کردم و صداشو در نمیاوردیم آنه می گفت : نباید مردم بفهمن و آتا رو سر شکسته کنین …
خوب آی جیک پول زیادی داشت و خیلی کارا از دستش بر میومد …
و تنها آتا رو راضی نگه می داشت …
این جریان ها تموم نشد ..
هر وقت هر جا منو می دید با نگاه های بد و شهوت آمیز می خواست منو از راه بِدَر کنه ..
اونقدر من ازاین زن منتفرم که گاهی از خودمم بدم میاد …اون زندگی پاک ما رو دچار فتنه و آشوب کرد ..و هرگز نه آب خوش از گلوی خودش پایین رفت نه گذاشت آرامشی برای ما بمونه …
قلیچ خان ساکت شد ..
نمی دونستم چی بگم ..خودم با چشم خودم دیده بودم که آتا اومد خونه ی ما بدون ملاحظه با اون چیکار کرد …
داشتم فکر می کردم حالا تکلیف من چیه ؟ باید با این مرد حساس و مهربون که قوی و محکم به نظر می رسید ؛ ولی دلی شکسته داره چه می کردم؟ …
اون حتی شیر هایی رو که به خونه ی ما میاوردن اول خودش تست می کرد بعد اجازه می داد من بخورم ؛؛
پس می دونست که ممکنه خطری منو تهدید کنه …..

با اینکه خیلی فکرم آشفته شده بود به خاطر قلیچ خان ..سعی کردم فعلا موضوع رو عوض کنم …
ازش خواستم برام ساز بزنه ..و اون با اشتیاق این کارو کرد …
هنوز می ترسیدم ..آی جیک نرفته باش و دوباره برگرده ..ولی دیگه یقین داشتم که آلابای خبر های اینجا رو برای مادرش می بره ..
حالا به عمد بود یا از روی سادگی و اعتمادی که به مادرش داشت نمی دونستم ..
باید سر در میاوردم تا خطری متوجه ی منو و قلیچ خان نباشه …
سوزی که توی ساز و صدای قلیچ خان بود منو به گریه انداخت انگار از دردی می گفت که سالها تو سینه اش نگه داشته بود ….
اون در حال خوندن چشمهاشو می بست .و من هر بار به این نوا گوش می دادم عاشقتر و واله تر از قبل می شدم …
اونشب در حالیکه منو تو بغلش گرفته بود و تا صبح؛؛ بالش من بازوی اون بود روی اون تخت یک نفر خوابیدیم …
و قلیچ خان حتی یک کلمه دیگه حرف نزد فقط گاهی آه می کشید …
از فردا من یک لحظه تنهاش نمی ذاشتم هر جا میرفت دنبالش بودم و سعی می کردم یار و یاورش باشم …
می خواستم زخم های اونو مرهم بزارم و بهش شادی بدم ….

یکماه گذاشت و ما با کاری مداوم تلاش می کردیم تا برای مسابقه آماده بشیم …
بیشتر شب ها همون جا توی اصطبل می مونیم ..
با هم بزم درست می کردیم ..و من عاشق ساز اون و اون عاشق ساز زدن ..ساعتها با هم خوش بودیم …
ولی من هر چی سعی کردم بفهمم آیا آلا بای به ما خیانت می کنه نفهمیدم ….
چون جلوی چشم من بود که از دل و جون کار می کرد و نمیشد ایرادی ازش گرفت ….
تا کورس تابستونی شروع شد …
شهر گنبد و اطراف اون شلوغ شده بود و مسافران زیادی اومده بودن …
این بار قلیچ خان توی سه کورس اسب داشت ..
ترکمن ..دو خون دوساله و دوخون سه تا چهار ساله ….
من و اون مدام مراقب اسب ها بودیم که کسی اونا رو چیز خور نکنه ….
گزل هم یکم بزرگ شده بود و یک جوری منو دوست داشت که نفسم رو بند میاورد …..
گاهی چون قلیچ خان فرصت نداشت خودم یودوش رو به کمک آلا بای زین می کردم و میرفتم سواری ….

تا روز مسابقه ..گروه ما که نه نفر بودیم …با سه تا سوار کار ..
راه افتادیم بطرف پیست کورس ….سوار کارا ها و اسب ها آماده و سر حال وارد مسابقه شدن ….
منو قلیچ خان کنار هم دوش به دوش هم دوندگی می کردیم …..و تا لحظه ای که اسب وارد کورس می شد ..
از سوار کار و اسب مراقبت می کردیم …..
کورس اول شروع شد اسب ما جان وان بود ….
دستم یخ کرده بود ..و دعا می کردم ولی قلیچ خان همچنان دست در شال کمر کرده بود و آروم نگاه می کرد ….
و صدای بلند گو که نام جان وان رو برنده اعلام کرد …
بی اختیار فریادی از شادی کشیدم …
اسب دوم رونیکای بود که تو کورس چهارم شرکت می کرد …
اونم اول شد و اسب ترکمن ما هم مقام اول رو بدست آورد ….
دیگه هر دو از شادی بالا و پایین می پریدیم ..
قلیچ خان پول زیادی برده بود و از اون مهمتر نتیجه ی زحمت های شبانه روزی ما بدست اومده بود ..
همین طور که با هم می خندیدم و اسب ها رو بر می گردوندیم اصطبل ….
یک مرتبه آی جیک و چند نفر زن دیگه که پشت سرش بودن جلوی رومون ظاهر شدن ….
همه ی شادی من تبدیل شد به ترس…..
و یک دلهره به جونم افتاد .
ادامه دارد

www.60tip.ir
www.60tip.ir

Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آغشام گلین

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت 24

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار,شصت تیپ مرجع رمان های عاشقانه,درام,ایرانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *