رمان همسر دوم من

دانلود رمان همسر دوم من فصل27

Rate this post

دانلود رمان همسر دوم من فصل27

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_اما من نیستم!

تا خواستم چیزی بگم چشماش و بست و گفت:
_یکم بخواب امروز روز پر از استرسی برات بود.

راست میگفت امروز روز خوبی نبود مخصوصا با نگاه پدرم با دیدن پوزخند روی لباش نمیتونستم فراموشش کنم

چشمام و بستم و خودم و به خواب سپردم با حس دردی تو شکمم چشمام و باز کردم و وحشت زده

روی تخت نشستم و دستم و روی شکمم گذاشتم که صدای نگران آرشام بلند شد:
_خوبی؟!

چشمهای اشکیم و بهش دوختم و لب زدم:
_بچه لگد زد!

_چی؟!کجا؟!

از قیافه ی آرشام خندم گرفته بود با صدایی که از خنده میلرزید لب زدم:
_تو شکمم.

چند ثانیه بدون هیچ حرفی بهم خیره شد بعدش به سمتم هجوم آورد و دستش و روی شکمم گذاشت

که همون موقع بچه لگد محکمی زد نگاهم و به آرشام دوختم که با خوشحالی گفت:
_تکون خورد.

با لبخند بهش خیره شدم که گفت:
_صبح بریم دکتر؟!

_چرا؟!

_درد داری؟!

_نه خوبم نیازی نیست.

آرشام براش کاری پیش اومد لباساش و پوشید و رفت بیرون حوصلم از خوابیدن تو تخت موندن سر رفته بود

آماده شدم و از اتاق رفتم بیرون که صدای داد و بیداد باعث شد به سمت سالن برم…

نگاهم به نیایش خورد که با عصبانیت رو به نرگس داد میزد:
_چیکار کردی دختره ی احمق؟!هان؟!

باورم نمیشد نیایش انقدر سنگدل باشه که بخواد سر دختر خودش داد بزنه نگاهم و به نرگس

دوختم که از ترس داشت میلرزید و اشک میریخت نگاهم و به بقیه دوختم که به نیایش خیره شده بودن

با بلند شدن دست نیایش با عصبانیت داد زدم:
_دستت به دختر من نخوره!!

همگی با بهت بهم خیره شده بودند
نیایش اولش با بهت بهم خیره شد بعدش
پوزخندی زد و گفت:
_دخترت؟!

سکوت کردم که ادامه داد:
_از کی تا حالا دختر من شده دختر تو!؟

بدون توجه بهش به سمت نرگس رفتم دستش و گرفتم و گفتم:
_از وقتی زن آرشام شدم حرفی داری؟!صبر کن آرشام بیاد.

با شنیدن اسم آرشام به وضوح رنگ‌ از
صورتش پرید ولی خودش و نباخت و گفت:
_حق نداری دخترم‌ ببری!

پوزخندی زدم و گفتم:
_من حق دارم‌ چون همسر آرشامم تو حق نداری به من بگی چیکار کنم فهمیدی؟!

اومد به سمتم که نرگس و ازم جدا کنه ولی نرگس دستم و محکم فشار داد و خودش بهم چسپوند

نیایش با دیدن این حرکت نرگس
عصبی داد زد:
_بیا اینجا ببینم.

_حق نداری سرش داد بزنی فهمیدی؟!

نیایش پوزخندی زد و گفت:
_من هر کاری بخوام میکنم.

_تو غلط میکنی!!!

با شنیدن صدای آرشام رنگ از چهره ی نیایش پرید لبخندی زدم که نیایش با صدای لزونی گفت:
_آرشام من..

_فاطمه؟!

_بله آقا؟!

_نرگس و ببر داخل اتاقش مواظبش باش.

_چشم آقا.

فاطمه اومد به سمتم و دست نرگس و گرفت و برد با رفتن نرگس آرشام با عصبانیت عربده زد:
_داشتی چه غلطی میکردی هان؟!

_آرشام من..

_تو چی هان؟!با چه جرئتی دستت رو میخواستی رو دختر من بلند کنی انقدر هار شدی که سر دختر من داد میزنی آره؟!

نیایش با ترس گفت:
_آرشام من فقط..

_خفه شو!یک کلمه هم حرف نزن.

_همین الان وسایلت و جمع میکنی و از این خونه میری!

نیایش با بهت لب زد:
_چی؟!

_همین الان وسایلت و جمع میکنی از این خونه میری.

مادر آرشام پادرمیونی کرد و گفت:
_آرشام داری چیکار میکنی؟!

آرشام نگاهی به مادرش انداخت و گفت:
_این زن وقتی داشت سر دختر من داد میزد چرا همتون وایستادین و نگاه کردین هان؟!

_پسرم من.

_نمیخواد توجیه کنین.

_تا اومدم رفته باشی.

پدر آرشام بلاخره لب باز کرد و گفت:
_آرشام بیا داخل اتاق کارت دارم.

نگاهی به نیایش انداختم که داشت اشک تمساح میریخت با تأسف سری تکون دادم‌ و بدون توجه بهش

به سمت اتاق نرگس رفتم با شنیدن صدای نرگس هول زده در اتاق و باز کردم و نگاهی به نرگس انداختم

که داشت گریه میکرد و فاطمه سعی داشت آرومش کنه فاطمه سرش و بلند کرد که

آهسته لب زدم:
_برو من هستم.

نگاهی بهم انداخت و از روی تخت بلند شد و گفت:
_باشه‌.

با بیرون رفتن فاطمه روی تخت نشستم
و دستی به موهای نرگس کشیدم و لب زدم:
_چرا داری گریه میکنی؟!

با شنیدن صدام سرش و بلند کرد و نگاهش و بهم دوخت و گفت:
_گریه نمیکنم!

دستی به صورتش کشید و بهم خیره
شد و گفت:
_اون زنه مامانمه؟!

_نه.

با چهره ی معصومش بهم خیره شد و گفت:
_اون بده میخواست من و کتک بزنه.

_دیگه نمیزارم کسی کتکت بزنه.

نگاه مظلومی بهم انداخت و با
صدای بچگونه اش گفت:
_راست میگی؟!

_آره.

_مامان من میشی؟!

با تعجب و بهت بهش خیره شدم
اشک تو چشمام جمع شد با صدی آرومی لب زدم:
_آره البته که میشم.

خودش و پرت کرد تو بغلم و با خوشحالی گفت:
_آخجون حالا منم مامان دارم دیگه کسی کتکم نمیزنه دیگه بچه ها مسخره ام نمیکنن.

با شنیدن حرفهای بچگونش اشک تو چشمام جمع شد چقدر زندگی بچگیش
شبیه منه ولی با این

تفاوت که کسی من و نجات نداد من همیشه زجر دیدم تحقیر شدم و
کتک خوردم

با باز شدن در اتاق چشمهای اشکیم به آرشام افتاد که با تعجب به من نرگس
نگاه میکرد با

دیدن چشمهای اشکیم آهسته لب زد:
_خوبی؟!

سرم و به معنی آره تکون دادم که به
سمتم اومد و نرگس و ازم جدا کرد و
گفت:
_دختر خوشگلم خوبی؟!

_آره بابایی خیلی تازه من یه مامان دارم.

آرشام با عصبانیت بهت لب زد:
_چی؟!

_مامان فرشته!

آرشام با تعجب و بهت به نرگس خیره
شد که نرگس با صدای شادی ادامه داد:
_از امروز اون مامان منه.

آرشام پیشونی نرگس و بوسید و رو
به من گفت:
_تو برو استراحت کن.

_باشه.

به سختی از روی تخت بلند شدم و با
قدم های کوچک به سمت بیرون حرکت کردم و داخل اتاق شدم

روی تخت دراز کشیدم واقعا روز بد
و پر از استرسی بود چرا نیایش داشت دختر خودش و کتک میزد یعنی مهر مادری نداشت!

چجوری یه مادر میتونست انقدر بیرحم باشه که بچه ی خودش و دوست نداشته
باشه

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن