خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش15

دانلود رمان یکی مثل توبخش15

رمان کامل یکی مثل توبخش15

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مقداری ازراه رو پیاده رفتم نمی دونستم از دست کی باید ناراحت باشم ,,خودم ؟یا روزگار؟ یا نسترن ؟ ..
غیظی تو وجودم شعله می کشید که تا برنمی گشتم و آرمان رو نمی زدم فروکش نمی کرد ..خیلی دلم می خواست یک مشت می زدم تو چونه اش تا اون دهن کثیفشو ببنده ….
چند بارم خواستم برگردم ..ولی باز پشیمون شدم از پیاده رو میرفتم تو خیابون از لابلای ماشین ها خودمو می رسوندم به طرف دیگه ولی باز بی هدف یک مسیری رو طی می کردم و دوباره از خیابون رد می شدم …
نمی تونستم توهین های اونو بپذیرم ..چون خودمو مستحق نمی دونستم ولی مدام با خودم تکرار می کردم تا تو باشی به حرف مامان گوش نکنی ..
آخه چرا ماشین رو گرفتی تو که یکبار چوب این کارو خورده بودی احمق …و با همون حال بد تاکسی گرفتم و رفتم خونه …
جلوی در ماشین رستم رو دیدم ..و فهمیدم که بچه ها خونه ی ما هستن ..اونا اومده بودن که به مامان کمک کنن برای فردا که خانواده ی نسترن می خواستن بیان …..
دلم گرم شد,, برای اینکه نگران بودم با این حال و روزی که من دارم حتما با مامان حرفم می شد …اینطوری برای خودم هم بهتر بود …
ولی تا از در رفتم تو اولین کسی که متوجه ی ناراحتی بیش از اندازه ی من شد و با همون چشمهای نگرانش به من نگاه کرد مامان بود ..
ولی فقط نگاه کرد و سرشو انداخت پایین و حرفی نزد ..شایدم می دونست که من خودم همه چیز رو خواهم گفت …
خیلی زود همه متوجه ی حال خراب من شدن …و من در حالیکه از شدت عصبانیت مشت هامو بهم گره کرده بودم و دلم می خواست به کوبم تو صورت آرمان ..
بدون اینکه کسی ازم بخواد خودم شروع کردم به تعریف کردن ماجرایی که اتفاق افتاده بود و گفتم : وقتی از در اومدم بیرون توی خونه قیامت شده بود نسترن از همه بیشتر داد می کشید و داشت با آرمان دعوا می کرد …
رستم گفت : برزو ؟ تو واقعا زنت رو ول کردی اومدی بیرون ؟ گذاشتی اون بیچاره تو همون وضع بمونه ..
خوب پسر خوب تو به عنوان شوهرش باید دستشو می گرفتی و از اون معرکه میاوردش بیرون تو چطور عاشقی هستی ؟ ..

زدم تو پیشونیم و گفتم : وای چرا به ذهنم نرسید ؟ چرا این کارو نکردم ؟کاش با خودم میاوردمش ..گناه داشت اون پسره واقعا دیوونه اس .. دیوونه که شاخ و دم نداره ..
مژگان گفت : الانم دیر نشده تو رو خدا زنگ بزن بهش,, ببین چه حالی داره طفلک ,,الان خیلی باید خراب باشه که تو اینطوری از خونه ی اونا اومدی بیرون …
مامان گفت : من فریده رو میشناسم اونم حتما خیلی شرمنده اس …مادر برزو جان یک وقت به روشون نیاری تو همه ی خونه ها این چیزا هست ..
از جام بلند شدم و رفتم تو اتاقم و زنگ زدم ..
انگار گوشی تو دستش بود زود جواب داد و گفت : برزو ؟ عزیزم….
و شروع کرد به گریه کردن و ادامه داد دیدی چی شد ؟ آبرومون جلوی تو رفت ..
گفتم : تو رو خدا گریه نکن طاقت ندارم ناراحت نباش خودم از اون خونه میارمت بیرون ..
با هق و هق گفت: تو از دست من ناراحت نیستی ؟..می دونم خیلی بد شد ..ولی من می دونستم که یک روز این اتفاق میفته ..
اون با ازدواج من و تو مخالف بود بیشتر حرفش همینه ..خواهش می کنم به خاطر من فراموش کن ..
گفتم : فراموش که قول نمیدم ولی تو نگران نباش آرمان برای من اهمیتی نداره ..اصل کار برای تویی ,,که خیلی دوستت دارم و بدون تو نمی تونم زندگی کنم ..تو الان همه چیز منی ..
گفت : منم خیلی دوستت دارم خیلی زیاد تو خیلی آقایی ممنونم ازت ..میشه یک خواهش بکنم به مامانت اینا نگو چه اتفاقی افتاده …
گفتم : باشه تو پاشو بیا اینجا نمون تو خونه که بیشتر اذیتت کنه …مژگان و شیرین هم هستن دور هم یادت میره چی شد ..
گفت : نه حالم خیلی بده ..تو تنها اتفاق خوب زندگی من هستی …
گفتم توام همینطور ..حالا بگو آرمان آروم شد؟ اذیتتون نکرد ؟
گفت : ولش کن نپرس از یک طرف بابا قهر کرده رفته بیرون و از یک طرفم آرمان کثافت,, مامانم قرص خورد و رفت خوابید ..
از قول من از ماهرو جون عذر خواهی کن بگو ما فردا هم نمیام ..
گفتم : می دونم چه حالی داری ولی تو بیا …بزار دل هر دومون آروم بشه ..
گفت : باشه ببینم چی میشه شایدم خودم تنها اومدم …

اونشب من همش کابوس می دیدم ,,,آرمان به شکل های مختلف میومد به خوابم گاهی می خواست منو بزنه و گاهی نسترن رو ..
ما سه تا برادر عاشق هم بودیم همیشه هوای همدیگر رو داشتم .. به مادرمون بی احترامی نمی کردیم ..
هرگز با هم دعوای اینطوری نکرده بودیم و من ندیده بودم که یک برادر بتونه با خواهر خودش این کارو بکنه …
اما آرمان علنا به پدر و مادر خودش فحش می داد و این خیلی به نظرم بد بود و شاید برای آینده ی من و نسترن هم دور نمایی خوبی نداشت …
گاهی از خواب می پریدم و خیس غرق می شدم …نسترن دیگه عضوی از وجود من شده بود ..و نمی تونستم عذاب اونو تحمل کنم ..
شاید اگر قبلا می دونستم اصلا بهش نزدیک نمی شدم …ولی حالا دیگه برای این حرفا خیلی دیر بود ….
صبح با صدای زنگ تلفن نسترن بیدار شدم خواب آلود و کسل بودم ..
من کلا به اصلاح آدم خوش صبحی بودم و همیشه شنگول از خواب بیدار می شدم در حالیکه اون روز حال خوبی نداشتم ..
گفتم : بله …
گفت : نبینم جواب منو اینطوری بدی ….خیلی دلم میشکنه ..
گفتم : راستش زیاد خوب نیستم تو چطور بهتری ؟
گفت : چه حالی می خوام داشته باشم ؟..دوتا سطل پر شیشه خورده جمع کردیم ,,هر چی دستش اومد شکست و رفت گورشو گم کرد …
حالا تا یک چند وقت از دستش راحتیم ..
پرسیدم : کجا میره می مونه ؟ ..
گفت : چه فرقی می کنه اون فقط بره ..هر گورستونی می خواد بره ..نمی دونم میره خونه ی دوستاش ,,یک مشت لحش و لوش دور خودش جمع کرده ..عوضی ِآشغال ….من دارم میام چیزی لازم نداری ؟
گفتم : نه عزیز دلم زود بیا ..
گفت : آره میام ولی مامانم طفلک تنهاس دلم پیشش می مونه ..
گفتم : خوب بگو فریده جونم بیاد مامان از قبل تدارک دیده مشکلی نیست تنهاش نزار …
گفت : میشه تو بهش زنگ بزنی شاید راضی بشه ..
گفتم باشه صبر کن صورتم رو بشورم سر حال بشم چشم ..

ولی وقتی زنگ زدم فریده جون حالش خیلی بد تر از اونی بود که فکر می کردم ..عذر خواهی کرد و ابراز شرمندگی از کاری که آرمان کرده بود و نیومد …
نسترن حدود ساعت یک بعد از ظهر اومد ..
در حالیکه پشت چشمش ورم کرده بود معلوم می شد خیلی گریه کرده اون برای مامان و شیرین و مژگان و کیان کادو آورده بود با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل که می گفت فقط برای ماهرو جون آوردم …
به زودی با شیرین و مژگان گرم گرفت و خیلی خودمونی سر سفره ی ما نشست ..
درست انگار سالهاس با ما زندگی کرده ..
کیان رو بغل می کرد و باهاش بازی می کرد و قربون صدقه ی اون می رفت ..در تمام این مدت ..
من بهش نگاه می کردم و حالا می فهمیدم غمی بزرگ تو دلش داره که می تونه به راحتی اونو پنهون کنه … و با درک این موضوع احساس مسئولیت بیشتری در مورد اون پیدا کردم …..و باری روکه روی شونه هام احساس می کردم سنگین تر شد..
اینکه باید هر چی زود تر اونو از اون زندگی نجات بدم و بیارمش پیش خودم …طرفای غروب یک مرتبه از جاش بلند شد و آماده شد که بره ..
در حالیکه مانتوش می پوشید مامان رو بغل کرد و بوسید و گفت: الهی من فداتون بشم من دیگه باید برم ..تو رو خدا منو ببخشید .. مامانم مریضه نگرانشم ..
دیگه از این به بعد نمی تونین منو از این خونه بیرون کنین ..دیگه شدم هسته بیخ ریشوتون بسته …
مامان گفت: تو عزیز مایی و دیگه مثل مژگان و شیرین دختر من محسوب می شی ..ازت می خوام اینجا رو خونه ی خودت بدونی ..
اگر دوتایی با برزو دست به دست هم بدین و یار و همدم هم باشین می تونین زندگیتون رو درست کنن …
گفت : این نهایت آرزوی منه قربونتون برم ..میام چشم ..ماهرو جون خوشگلم …

وقتی رفت ..من مدتی مثل آدم های بهت زده نشسته بودم ..رستم کنارم نشست و با مهربونی پرسید : چی شده ؟ چرا تو فکری ؟
گفتم : نمی دونم دلم برای نسترن سوخت باید یک کاری بکنم زودتر ازاون خونه بیارمش بیرون ..
گفت : اینا نشونه ی مرد شدن پسر,, تو بزرگ شدی همین که بی خیال نیستی همین که به فکر آینده و زندگیت هستی نشون میده تو موفق میشی ..
خیلی خوشحالم داداش جونم …
گفتم : می دونی چیه داداش من حالا می فهمم که تو چطور برادری بودی برای من …
پرسید چطوری بودم ؟
گفتم :آروم و آقا و با محبت ,, ..و همینو و به من و سهراب هم یاد دادی ..فکر کنم یک جورایی برای ما پدری کردی …ما سه تا برادر اصلا با هم اختلافی نداشتیم …دعوا نمی کردیم …تو نمی دونی آرمان با نسترن و پدر و مادرش چطوری حرف می زد ..
گفت : یعنی تو الان آقا و با محبتی ؟
خندیدم و گفتم نه منظورم این نبود ..ولی دیشب من یک لحظه برای نداشتن پدر آه کشیدم ..ولی بعد که رفتار آرمان رو با پدرش دیدم ..فهمیدم ..تو الگوی بهتری برای ما بودی ..حتما اون پسر طوری باهاش رفتار شده که به خودش اجازه میده همچین کارایی بکنه ..وگرنه من چرا جرات نمی کنم جلوی تو پامو دراز کنم .. با اینکه فقط پنج سال از من بزرگتری ….
گفت : انشالله که همینطوره .. ولی خدایش پدر آدم هم هر کاری کرده باشه نباید آدم این کارو بکنه …
ما نمی تونیم قضاوت کنیم ..ولی تو درست متوجه شدی یک جریانی پشت این هست که ما نمی دونیم ….
دو روز گذشت بازم من نتونستم خانم پور افروز رو ببینم ..که در مورد چکم باهاش حرف بزنم مجبور شدم برم بانک و چک رو نقد کنم و یک حساب برای خودم باز کردم و کارت گرفتم ….
بعدم رفتم دانشگاه ..
تو حیاط زنگ زدم به نسترن باهاش حرف بزنم …ولی اون جواب نداد ..دوباره زدم ..بازم جواب نداد ..
نگران شدم به خونه شون زنگ زدم ..کسی گوشی رو بر نداشت ..به تلفن فریده جون ..اونم جواب نداد ..داشتم دیوونه می شدم ..
برای نسترن پیام دادم و منتظر موندم ..که دیدم زنگ زد و با یک حالت عصبی و پریشون گفت : برزو الان نمی تونم حرف بزنم باشه بعدا ..
پرسیدم بهم بگو چی شده ..ولی گوشی رو قطع کرده بود …

کلاس داشتم ولی از همون جا برگشتم و یک تاکسی در بست گرفتم و با سرعت رفتم بطرف خونه ی نسترن ..
راه دور بود و من هر چند دقیقه یک بار زنگ می زدم ولی اون جواب نمی داد ..دلم واقعا شور می زد .. فکر می کنم یکساعتی طول کشید تا رسیدم در خونه ی اونا ..و زنگ زدم ..
فریده جون با صدایی گرفته گفت: بله ..
گفتم : فریده جون منم برزو اومدم ببینم چی شده میشه درو باز کنین ..یکم صبر کرد ..صدایی نیومد دوباره زنگ زدم..
این بار آقای زاهدی گفت :برزو جان ..من الان میایم پایین ..باهات حرف می زنم …
گفتم: سلام آقای زاهدی میشه بگین نسترن بیاد ؟ می خوام ببرمش جایی می خوام نسترن رو ببینم ..می خوام ببرمش جایی ..
گفت : چشم الان من میام …ولی درو باز نکرد .
کمی بعد آقای زاهدی اومد ولی معلوم بود عصبی و آشفته اس ..
سلام کردم و دست دادیم سری به علامت تاسف تکون داد و گفت :بروز جان معذرت می خوام پسرم میشه ما رو ببخشی ..تو خونه باز با آرمان مرافه داشتیم ..
اعصاب همه خرده, نسترن هم حالش خوب نیست ..من خودم بهت زنگ می زنم ..
گفتم : ببینن آقای زاهدی وقتی به من امید دادین که مثل پدر پشتم هستین ..و با مهربونی منو تو خونه تون راه دادین ..و بهم اعتماد کردین که دختر تون رو بدین به من ..من فکر کردم عضو خانواده ی شما هستم ..
می دونم زوده منو تو جریان قرار بدین ولی حالا که متوجه شدم بزارین مثل یک پسر و عضو خانواده شما باشم بزارین کنار تون باشم الان اگر مشکلی هست مال منم هست چون زن من تو خونه ی شما ست..
گفت: می دونم درکت می کنم ولی آرمان کسی نیست که در شان تو باشه دلم راضی نمیشه تو رو هم تو درد سر های اون قاطی کنم …برای نجات اون بچه باید تو فقط با من همکاری کنی تا زود تر براتون عروسی بگیریم نمی خوام بیشتر از دست آرمان بکشه ..
من دیگه نمی دونم برای این پسر چیکار کنم که راضی بشه ..به هیچ صراطی مستقیم نیست دار و ندار منو داره به باد میده ..حرفم که نمیشه بهش زد …
حالا شما برو ,, یک وقت دیگه می شینیم با هم حرف می زنیم خیلی هم ازت ممنونم که با من همکاری می کنی ..حالا برو پسرم …لطفا ..

گفتم الان چرا نمی زارین نسترن بیاد با من بریم؟ تو خونه باشه بدتر درگیری پیش میاد ..
دستشو گذاشت تو پشت منو گفت : برو پسرم ..من باید برم بالا میگم بهت زنگ بزنه …و دیگه منتظر نشد و با عجله رفت …
مونده بودم چیکار کنم می دونستم که یک چیزی شده که نسترن جواب تلفن رو نمیده ..همون جا موندم پام کشیده نمی شد همینطوری ولش کنم و برم …
زنگ زدم به مامان و جریان رو گفتم و پرسیدم چیکار کنم مامان موندم این وسط ,, برم بالا نسترن رو بیارم ؟
گفت : نه مادر درست نیست اونا یک عمر با هم زندگی کردن از پس هم بر میان تو دخالت نکن ..
بیا خونه تا ببینیم چی میشه ..
گفتم نمی تونم ولش کنم حالا اون زن منه آرمان حق نداره اذیتش کنه …
گفت : به حرفم گوش کن پسرم دخالت تو کار اونا رو هم خراب تر می کنه …
گفتم : پس میمونم تا نسترن جواب تلفنم رو بده ببینم بلایی سرش نیومده باشه ..
مامان گفت : اگر می خواستی کار خودت رو بکنی چرا به من زنگ زدی بهت میگم بیا ,,ناراحتی ؟می دونم ..حق داری ولی چاره ای نیست .. برگرد اونجا نمون دردسر درست میشه ..
خوب اگر آقای زاهدی نمی خواسته تو اونجا بمونی لابد یه چیزی می دونسته ..بیا پسر لج نکن …
سر مامان داد زدم چرا نمی فهمی می ترسم یک بلایی سر نسترن اومده باشه نمی تونم تنهاش بزارم …
گفت : پس هر کاری می خوای بکن از منم نپرس فقط آروم باش مراقب خودتم باش ..به من خبر بده …و گوشی رو قطع کرد ..
اعصابم بهم ریخته بود و نمی دونستم باید چیکار کنم ..همین طور بی قرار بالا و پایین می رفتم که نسترن زنگ زد ..
با حال نزاری پرسید بروز رفتی عزیزم ؟
گفتم : حرف بزن بگو تو چی شدی ؟ حالت بده؟ فریده جون چطوره ؟
گفت : خوبم تو برو من خودم میام پیشت ..بعد صدای آرمان اومد که ..این کثافت داره بی کی زنگ می زنه ؟
من میگم ازش جدا شو اون داره باز قربون صدقه ی اون مرتیکه میره ..صدای فریادهای دلخراش آرمان میومد معلوم می شد هنوز دعوا تموم نشده ..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *