خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش16

دانلود رمان یکی مثل توبخش16

رمان کامل یکی مثل توبخش16

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

سر نسترن داد زدم همین الان میای با من میریم اگر نیای دیگه از من توقع نداشته باش ..
با هق و هق گریه گفت :باشه الان میام دیگه طاقت ندارم ..و گوشی رو قطع کرد …اون وضع برای من غیر قابل باور و دور از ذهن بود ..
با چه اضطرابی منتظر نسترن شدم فقط خدا می دونه و بس …دستهامو مشت کرده بود و دلم می خواست اونقدر آرمان رو بزنم که نتونه از جاش بلند بشه ..
چند دقیقه بعد در پارگینک باز شد و ماشین نسترن رو دیدم داره از سر بالایی میاد بالا …پریدم جلوش و درو باز کردم و سوار شدم …
فریادم به هوا رفت وقتی اونو دیدم که کتک خورده … داد زدم ..اون بیشرف تو رو زد ؟ چرا ؟ مگه پدر مادرت اونجا نبودن چرا جلوش نگرفتن ..
نگه دار گفتم بهت نیگر دار می کشمش ..
نسترن او روی منو بالا نیار نیگر دار ..با التماس در حالیکه صورتش زخمی و از سیلی که خورده بود قرمز شده بود و سر و وضعش آشفته و پریشون بود گفت : تو رو خدا تو رو جون من …خواهش می کنم این کارو نکن …
الان نه ..منم موافقم یکبار حساب اونو کف دستش بزاری ولی الان نه خیلی مامان و بابام داغون شدن ..آرمان هم دنبال من اومد که تو رو بزنه الان در گیر بشین دیگه یک فاجعه اتفاق میفته ….
تو رو خدا تو دیگه آروم باش بزار بریم ..خواهش می کنم برزو الهی فدات بشم …منو از اینجا نجات بده کافیه …
با حرص گفتم :بزارم همین طوری زن منو بزنه من ولش کنم ؟والله خیلی بی غیرتی می خواد اونوقت من به آرمان حق میدم که فکر کنه من لایق تو نیستم ..یک آدم بی غیرت و بی رگم …شروع کرد با صدای بلند گریه کردن التماس کردن …
زنگ زدم به فریده جون ..
نسترن مرتب می پرسید می خوای باکی حرف بزنی ؟ تو رو خدا صبر کن من برات تعریف کنم چی شد …داد زدم ولم کن ساکت باش ….
فریده جون گوشی رو بر داشت ..گفتم : چرا ؟؟به من بگین چرا باید اجازه بدین نسترن این طور کتک بخوره ؟
گفت : برزو جان پسرم تو دیگه نمک به زخم من نپاش فقط ازت خواهش می کنم تا می تونی از اینجا دور شو ..آرمان داره میاد پایین ..
تو رو خدا اگر خونه ی شما رو پیدا کرد درو روش باز نکنین ….

آقای زاهدی گوشی رو گرفت و گفت : بابا جان اگر می خوای پسر واقعی من باشی تو رو خدا کاری نکن که باعث پشیمونی بشه ..و ناراحتی منو فریده ..
اصلا خونه ی خودتون هم نرو اگر می تونی؟ یا درو باز نکن …
می گفت اونجا رو بلده …
گفتم : آخه آقای زاهدی دارم از عصبانیت دیوونه میشم ..
گفت : به خاطر من خودتو کنترل کن ..مراقب نسترن باش دست تو سپرده …خاطرم جمع باشه ؟ نگران نباشم بابا ؟
گفتم : چشم این بار به خاطر شما ولی یک بار دیگه بخواد دست رو نسترن دراز کنه دیگه حرف کسی رو گوش نمی کنم …
دستشو قطع می کنم باور کنین این کارو می کنم ..چون یکی باید جلوی اونو بگیرم وگرنه همین طور می تازونه ..اون فکر می کنه شما ها ازش می ترسین ..اگر اجازه بدین من می دونم چیکار کنم …
گفت: نه بابا جان موضوع به این سادگی ها نیست ..باید بشینیم در موردش حرف بزنیم …
تو دلم گفتم : کاش قبل از اینکه نسترن زن من بشه این حرف رو به من می زدین …
نسترن همین طور که گریه می کرد پرسید کجا برم ؟
گفتم :کجا می خواستی بریم ؟ خونه ی ما دیگه ..
گفت : نه مامانت متوجه میشه ..نمی خوام ..آبروم میره ..
گفتم مامان می دونه اگر نریم دلواپس میشه تازه کجا بریم ؟ هتل ؟ نمیشه راحت نیستیم بعدم تا کی اونجا بمونیم ؟ این شد کار؟ بی خوردی معذب نباش مامان من که دیگه غریبه نیست ..بعدم تا کی می خوایم ازش پنهون کنیم …
چون من دیگه نمی زارم به اون خونه بر گردی ..
گفت : نه تو رو خدا برزو این کارو نکن آرمان که همیشه اونجا نیست نمیشه مامانم اجازه نمیده ..این کارِ درستی نیست ..
گفتم: مامانت اجازه میده آرمان این طور تو رو لت و پار کنه؟ , اجازه نمیده پیش شوهرت بمونی ..
گفت : پیش شوهرم نه خونه ی مامان شوهرم ..من این کارو نمی کنم درست نیست ..من با آرمان سر تو دعوا کردم به خدا هیچوقت منو نمی زد ..
باور کن به تو فحش داد منم عصبانی شدم جلوش در اومدم و بهش فحش دادم ..خواهر برادر بودیم دعوا کردیم …
گفتم: نگاه کن همچین میگه خواهر و برادر بودیم دعوا کردیم که انگار یک کاریه که همه می کنن ..چقدر ساده ..تو بر گرد تو اون خونه ولی دیگه از من هیچ انتظاری نداشته باش ..
ولت می کنم چون تحمل این طور چیزا رو ندارم یا به حرف من گوش می کنی یا دیگه خودت می دونی …

نسترن ساکت شد ..در حالیکه خیلی هر دو خراب و پریشون بودیم رفتیم خونه ..مامان که چند بار زنگ زده بود و من جواب نداده بودم باز تو حیاط بود ..
از دیدن نسترن به اون حال و روز بیشتر ناراحت شد ..ولی طبق اخلاقی که داشت وانمود کرد که متوجه نشده …
گفت : سلام مادر خوش اومدی ..چه عجب ؟ بفرمایید تو عزیزم ..خوشحالم کردی …
نسترن کمی بالاتکلیف روی مبل نشست ..
منم روبروش نشسته بودم هر دو غمبرک زده بودیم ..مامان چایی آورد و شوکولات گذاشت و خودش رفت .
نسترن به من اشاره کرد برم تو اتاق تو ؟
گفتم : مامان جون ببخشید ما تو اتاقمون چایی می خوریم و سینی رو بر داشتم ..با هم رفتیم تو اتاق ..و درو بستیم ..
نسترن یکم پشت در ایستاد ..رفتم جلو و گفتم دیگه ناراحت نباش من خودم حسابشو می رسم ..اگر حوصله داری برام تعریف کن …
چشماش پر از اشک شد و خودشو انداخت تو آغوش من و دستهاشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت روی سینه ام و زار زار گریه کرد ..
گذاشتم هر چی می خواد اشک بریزه تا دلش خالی بشه ..و بعد پرسید می تونم تو تخت تو بخوابم ؟
گفتم : البته حتما بیا الان برات ملافه ی تمیز میارم ..
گفت : نه می خوام با بوی تو بخوابم ..وقتی بیدار بشم حالم خوب میشه …و دراز کشید روی تخت و من پتو رو کشیدم روش ..
سرشو تو بالش فرو برد و چشمها شو بست در حالیکه هنوز بغض داشت و دلش می خواست گریه کنه …..
کمی کنارش موندم ..هیچ حرفی نزد ..غمگین و نا امید شده بود ..من اینو می فهمیدم ..که من شاهزاده ی رویایی اون نیستم که با اسب سفید بیاد و اونو از تمام غصه هاش نجات بده ….
نسترن امیدی به منم نداشت ..شوهری کرده بود که باید به پاش می موند ..من خودم سنم کم بود و هنوز احتیاج به پشتیبان داشتم ..
در حالیکه خیلی زود تکیه گاه یک نفر دیگه شده بودم ..و این تکیه گاه پوشالی و امنی برای اون نبود ..شاید آرمان هم علت مخالفتش با من همین بود ..

داشتم فکر می کردم,, وتوی اون افکار جور و وا جور خودم رو گم کردم ..
تحقیر شدم و کوچیک شدم ..من باید روی پای خودم می ایستادم باید ..پول در میاوردم ..و این بار سنگینی شد به روی شونه های من ..
وقتم کم بود باید هر چی زود تر شغلِ خوبی پیدا می کردم ..دو ترم دیگه از درسم مونده بود ….خدایا چیکار کنم ؟
نسترن تا بعد ازظهر همون طور که به پهلو خودشو جمع کرده بود خوابید ..نمی تونستم بفهمم که خوابه یا خودشو به خواب زده …
مرتب بهش سر می زدم ولی اصلا تکون نمی خورد ….
ناهارم نخورده بود ..و مامان همش می گفت صداش کن اما من فکر کردم که استراحت کنه براش بهتره ..
تا نزدیک ساعتِ پنج که من باید میرفتم کلاس مجبور شدم بیدارش کنم تا ازش خدا حافظی کنم …
کنار تخت نشستم و نوازشش کردم ..گفتم عزیزم ؟ نسترن جان بیدار نمیشی ؟ موهای قشنگش رو که ریخته بود تو صورتش پس زدم ..
احساس کردم صورتش یک طوری شده ..دستشو گرفتم ناخن هاش کبود بود یک مرتبه متوجه شدم که حالت طبیعی نداره دست انداختم پشتشو بلندش کردم ولی بی حال روی دستم افتاد …
داد زدم مامان بدو نسترن ..دست و پامو گم کرده بودم دوباره گذاشتمش روی تخت مرتب می زدم تو صورتش و فریاد می زدم نسترن ..
چشمتو باز کن چرا حرف نمی زنی؟ …
مامان گفت معطل نکن برزو بدو ببریمش بیمارستان ..سویچ رو بر داشتم و نسترن رو بغل زدم و دویدم طرف ماشین ..
نمی دونستم چه بالایی سرش اومده ….مامان سریع لباس پوشید و مانتو و رو سری نسترن رو بر داشت و دنبالم اومد و ..
نشست عقب و من نسترن رو گذاشتم تو بغلش …و با سرعت رفتم بطرف بیمارستان …
گفتم :مامان فکر می کنی چی شده نکنه سکته کرده باشه ؟
مامان گفت : نفس می کشه زود باش ..زود باش برزو عجله کن داره از دست میره ..ای خدا کاش خودم بیدارش می کردم نکنه دیر شده باشه ….
فکر کنم قرصی چیزی خورده به تو چیزی نگفت ؟ … زود باش برزو داره از دهنش کف میاد ..یا امام حسین ..به فریادم برس ..یا فاطمه زهرا کمکش کن ..
ای خدا چیکار …
از حال مامان که فوق العاده از من آشفته تر شده بود می فهمیدم که حال نسترن خوب نیست ..اشکهام می ریخت ..داد زدم اگر بلایی سرش بیاد من آرمان رو می کشم ..قسم می خورم می کشمش ……

تا رسوندمش بیمارستان دکتر اومد بالای سرش کف زیادی از دهنش اومده بود بیرون ..
دکتر از من پرسید دعوا کردین ..
گفتم نه با کس دیگه ای دعوا کرده ..
گفت : می دونی چی خورده ؟
گفتم اصلا نمی دونم خورده یا نه ..
گفت : اگر بفهمین بهتره…
اینو گفت و نسترن بردن تو اتاق برای شستشوی معده …
فورا زنگ زدم به فریده جون ..قبل از اینکه اون حرفی بزنه ..
گفتم : برین تو اتاق نسترن ببینین چه قرصی خورده …
مامان گوشی رو از من به زور گرفت و گفت: بده به من اینطوری اونم سکته میدی …سلام فریده جون نترس عزیزم حالش خوب میشه ..فقط دور ور خونه رو نگاه کن تو اتاقشو ببین چه دارویی خورده ؟ باید دکتر بدونه ..داد نزن ببین بهت چی میگم الان دارن معده اش رو شستشو می دن ..
می خوان بدونن چی خورده خودتو ناراحت نکن بگرد به ما خیر بده ..خودتم بیا …
گوشی دست مامان بود و قطع نکرد ..
فریده جون همین طور که بلند , بلند گریه می کرد اتاق نسترن رو نگاه کرد و از تو سطل آشغال جای خالی قرص اعصاب خودشو پیدا کرد و به مامان گفت و با گریه و صدای بلند می پرسید : تو رو خدا بهم بگین بچه ام الان چطوره .. دارم میام ..فقط ماهرو بهم بگو که زنده می مونه ..
مامان گفت : خوبه عزیزم الان خوبه نگران نباش زود بیا …
خودت ببین اگر طوری بود که من نمی تونستم باهات حرف بزنم …..و گوشی رو قطع کرد و اشکهاش صورتشو خیس کرد …
از شدت غیظ نمی دونستم چیکار کنم دلم می خواست سرمو به دیوار بکوبم …
مامانم حالش خیلی بد بود و نمی تونست جلوی گریه اش رو بگیره ….
کسی از حال نسترن به ما خبر نمی داد …..چه بی تاب بودم ,,,چه خراب بودم,, ..از اینکه نسترن رو از دست بدم وحشتی وصف نا پذیر به جونم افتاده بود ..
اگر خجالت نمی کشیدم داد می زدم و صداش می کردم ..
منو تنها نزار ..قول میدم ..قول میدم هر کاری از دستم بر میاد برات بکنم که خوشبختت کنم …
چند دقیقه بعد پرستار اومد بیرون از حال نسترن پرسیدم …
خیلی با اکراه گفت : نمی دونیم هنوز,,, دیر آوردنش …استرس منم با این خبر صد برابر شده بود ….

فریده جون و آقای زاهدی با حال پریشون از راه رسیدن ..و همون موقع دکتر خبر داد که فعلا رود هاشو شستن و کارای لازم رو انجام دادن ولی هنوز به هوش نیومده و خطری فعلا تهدیدش نمی کنه اما دیر آوردنش ممکن بود هر لحظه جونشو از دست بده …
آقای زاهدی و فریده جون که داشتن سکته می کردن یکم آروم شدن …..
هر چهار نفر ما خراب بودیم و هیچ کدوم نمی تونستم اون یکی دیگه رو دلداری بدیم …کمی از اونجا دور شدم سرمو گذاشتم روی دیوار و گریه کردم ..
آقای زاهدی که حال پریشون منو دید ..اومد بطرف منو بغلم کرد و گفت : نمی دونم با چه زبونی ازت معذرت خواهی کنم ..
باید باهات حرف بزنم بزار نسترن بهتر بشه بهت میگم چیکار کنی …
گفتم: می دونم باید هر چی زود تر بریم سر زندگی خودمون ..نمی تونم دیگه بزارم نسترن تواین ماجرا از دستم بره ..زد روی شونه من….
سرشو بلند کرد رو به آسمون و گفت : خدا رو شکر که نسترن با تو آشنا شد هر کس جای تو بود الان اونم مشکلی به مشکلات من اضافه کرده بود …
نسترن رو بستری کردن و ما رفتیم کنارش ولی اون با رنگ پریده و جای دو کبودی روی گونه اش و کنار لبش بیهوش افتاده بود روی تخت …
اونقدر دلم براش می سوخت که حاضر بودم جونمو فدای اون بکنم …
ساعت هشت شب شده بود و نسترن هنوز خواب بود ..
تلفنم زنگ خورد نگاه کردم از آموزشگاه بود ..تازه یادم اومده بود که من اونشب کلاس داشتم و نرفتم و اطلاع هم ندادم ..
گوشی رو جواب دادم گفتم یک حادثه بد برام پیش اومده بود الانم تو بیمارستانم ..عذر می خوام نتونستم خبر بدم ..
همدردی کرد و گفت : فردا چی می تونین بیاین ؟
گفتم : نمی دونم صبح بهتون خبر میدم خانمم حالش بهتر بشه بله میام الان نمی دونم چی میشه …

آقای زاهدی گفت : الان ما اینجا دور هم هستیم و بهترین وقته که با هم صحبت کنیم ..
دیگه حتما خانم راد مهر هم اوضاع ما رو می دونه ..پس بیاین یک فکری با هم بکنیم تا از این وضع خلاص بشیم ..
من کمک می کنم براتون خونه می گیرم ..جهاز هم که نسترن همه چیز داره ,,خوب می مونه یک شغل ثابت برای تو پسرم ..
می خوای سرمایه بهت میدم خودت یک شرکت کامپیوتری باز کن ..می خوای بیا تو شرکت خودم …اگر در آمد ماهانه ی تو خوب باشه ..دیگه مشکلی ندارین …
گفتم : ببخشید آقای زاهدی من نمی تونم قبول کنم ..به دو دلیل یکی اینکه خودم می خوام رو پای خودم بایستم و دوم اینکه هنوز شما این کارا رو برای من نکردین آرمان مدعی من شده و اینطور غوغا راه انداخته ..فردا روز گار همه رو سیاه می کنه ..
گفت : مشکل اون نه نسترنه نه تو مشکلش پوله ..یک فکرایی هم برای اون کردم ..تا دهنشو ببندم ..(و رو کرد به مامان و گفت ) خانم نمی دونین پسر خوب داشتن چه نعمتیه ..شما با داشتن سه تا پسر خوب حال ما رو درک نمی کنین …
از وقتی دبیرستان میرفت می گفت ماشین می خوام ..بدون گواهی نامه ماشین مادرشو بر می داشت می برد دوست های نابابی پیدا کرده بود که من بعدا متوجه شدم که دیگه کار از کار گذشته بود ..
درس نخوند حتی دیپلمشو هم نگرفت ..معتاد شده مشروب می خوره ..نمی دونم چی می کشه ..تعقیبش کردم ,,..
دعوا کردم ,,حبسش کردم ,,تهدیدش کردم ,,با خوبی گفتم ولی نشد که نشد …
اونقدر بی حیا و بی چشم رو شده که وقتی پول می خواد هیچ کس رو نمیشناسه ..الانم پول زیادی در خواست کرده که واقعا نه دارم ,,نه صلاح هست که بهش بدم ..پولو می گیره و میره مدتی ازش خبر نداریم تا ته پول رو بالا بیاره بعد سر و کله اش پیدا میشه …
فقط میگه بده ؛کار نداره از کجا میاد و چطوری ..فقط اون خرج عیش و نوش خودش و یک مشت لات و لوت و معتاد و بنگی بکنه آروم میشه …
اینکه با برزو مخالف باشه ..یا به نسترن حسادت کنه فقط حرفه اون اصلا بر زو رو نمیشناسه ,,کی خونه بوده که بشناسه؟ ..
اصلا ما در مورد برزو با اون حرفی نزدیم ..مرافه راه میندازه که منو مجبور کنه بهش پول بدم ..باور کنین خانم راد مهر یک تیکه ظرف سالم تو خونه ی ما نیست ..
خون از گلوی منو و مادرش پایین میره ولی کاری از دستمون بر نمیاد …چیکار کنیم ؟ نمی دونم به خدا …

مامان گفت : راست میگین حق با شماس,, نمی دونم چرا یک بچه اینطور پدر و مادرشو رو آزار میده ..
ببخشید آقای زاهدی من فکر می کنم اگر ببرینش پیش یک روانشناس حتما بهتر می شه …
فریده جون گفت : چی میگی ماهرو جون مگه تن به این کارا میده اون به ما میگه دیوونه ,, حالا بیاد بره پیش روانشناس ؟
تا حالا دست رو ما دراز نکرده بود که این بار کرد ..
امروز صبح منو نسترن رو زد ..فردا پدرشو هم می زنه ..چیکار کنم اونم بچه منه ..می تونم بدمش دست پلیس ؟ می تونم بدشو بخوام ؟
راهش اینه که نسترن و برزو زندگی شونو از ما فعلا جدا کنن ..
خواهش می کنم قبول کن برزو به خاطر ما این کارو بکن …
گفتم : صبر کنین یک فکرایی دارم اگر شد خودم درستش می کنم ..
فقط اجازه بدین تا اون موقع نسترن خونه ی ما باشه ..
آقای زاهدی دستشو محکم کوبید روی زانوشو از جاش بلند شد ..
گفت : من دیگه میرم خونه ..بیدار شد به من خبر بدین ..
خانم راد مهر می خواین شما رو هم برسونم ؟
فریده جون گفت : آره ماهرو جون همه بمونیم چیکار ؟تو برو من و برزو هستیم بهت خبر میدیم ….و این طوری منو و فریده جون تنها شدیم …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *