خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت اول

رمان شب سیاه پارت اول

رمان شب سیاه پارت اول

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

محكم رژ قرمز روي لب هام ماليدم وچتري هاي عروسكيمو ريختم توي صورتم بعد از مطمعن شدن از تيپم نگاهي از اينه بغل ماشين به پشت انداختم و پامو تا اخر روي پدال گاز فشار دادم

هميشه عاشق سرعت بودم موضوعي كه توي خانواده ي ما براي دختر هميشه ممنوع بوده

اما خب من كدوم قوانين رعايت كردم كه بخوام اينم رعايت كنم؟ دستمو سمت سيستم پخش بردم و روي اهنگ مورد علاقم پلي كردم

سلامتی همه بدا همه بی معرفتا
سلامتی اون شبا …طعم اون لبا
هرچی نگاه کردم بهش عشقو از چشام نخوند
سلامتیه اونی که خیلی قول داد ولی پاش نموند
سلامتی همه بدا دنبال ادا
بزن سلامتی اونی که دید و جواب نداد
میگه دنبالم نباش الان شلوغه شباش
سلامتی اونکه میگفت دوستم داره ولی نداشت
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه
هر موقع بارون رو چترم میریزه
تنهایی دلم میگیره
چشمای لعنتیم بازم که خیسه
بازم با گریه نامه مینویسه

همين طور كه موهامو پشت گوشم ميدادم پشت يه پورشه قرمز زدم رو ترمز و با يه لايه كشي كوچيك خودمو كنارش جا دادم

كلافه از كند طي شدن ثانيه هاي چراغ قرمز نفس عميقي كشيدم و به دختر بچه اي نگاه ميكردم كه بر خلاف جثه كوچيكش تند تند از بين ماشين ها رد ميشد و با دست به شيشه ماشين هاشون ميزد تا بلكه لطفي كنند و ازش يه ادامسي بخرن

دلم براي اين همه ضعف و ناتوانيش سوخت نور بالايي براش زدم تا به اين سمت بياد..

با دو خودش به ماشين رسوند و با اون صداي بچه گونش گفت :

-خاله ..ادامس مي خواستي
لبخندي به شيرين زبونيش زدم و گفتم:

-اره عزيزم ، ميشه دوتا از ادامسات بدي؟

سريع از توي جعبه دوتا ادامس برداشت و گفت:
-بيا خاله..

ادامس هارو از دستش گرفتم و يه تراور پنجاه تومني روي جعبش گذاشتم

-خاله… اين كه خيلي زياده…

خواستم بهش بگم اين پول براي تو خيلي هم كمه !! اما با سبز شدن چراغ حرفمو نگه داشتم و پامو روي گاز گذاشتم و به تكون دادن دستي براش اكتفا كردم

به سرعت خيابون هارو طي ميكردم تا بتونم سريع تر به محل مورد نظر برسم

نزديك محل قرار بودم كه رنگ قرمز ماشيني توجهمو جلب كرد … درست جايي كه من هميشه ماشينمو پارك ميكردم پارك كرده بود

نفس عصبي كشيدم و سرعت ماشين كم كردم و چند متر عقب تر از كافي شاپ پارك كردمش! شب هاي تهران توي بهمن ماه واقعا سرد بود، محكم پالتومو دور خودم نگه داشتم و از ماشين پياده شدم

بعد از قفل كردن ماشين به سمت كافه قدم برداشتم و از كنار ماشين قرمزرنگ رد شدم اما يهو با ديدن پلاكش به عقب برگشتم و زل زدم بهش ،من مطمعنم اينو يه جا ديده بودم

بعد از يكم فسفر سوزوندن يادم امد اين همون ماشين پشت چراغ قرمزه… ولي اينجا چيكار ميكرد؟

بعد از كمي فكر كردن به اين نتيجه رسيدم كم كم اخلاق هاي ماني داره روي منم اثر ميزاره
و دارم مثل خودش به همه چيز مشكوك ميشم

خب شايد اين بدبخت هم اينجا كار داره يا اصلا شايد با دوست دخترش امدند، قهوه بخورن؟ !! اصلا به من چه مربوط كه براي چي امدند!؟

همين طور كه درحال خوددرگيري با خودم بودم يهو با سوت نگهبان از جا پريدم ودستمو محكم روي قلبم گزاشتم

-چي مي خواي اونجا خانوم؟

چندتا نفس پشت هم كشيدم و توي دلم فش زيبايي نثار نگهبان كردم و گفتم:

-هيچي..من فقط..

-براي هيچي اونجا وايساده بودي و زل زده بودي به ماشين آقا!؟

لب پايينمو محكم گاز گرفتم و گفتم :

-اقاي محترم من مشتري داعم اين كافه هستم اين ماشين هم فقط برام اشنا بود براي همين كمي نگاش كردم! توي قوانين شما نگاه كردن به ماشين هم جرمه!؟

انگار كمي اروم تر شده بود و داشت متوجه اشتباهش ميشد چون كمي دست پاچه گفت:

-من كه چيزي نگفتم خانوم جان، فقط خواستم ببينم چه دليلي داريد كه اونجا وايساديد! چون اگه بلايي خدايي نكرده سر اين ماشين ها بياد ما معذوريم و از چشم ما ميبينند!

نگاه كلافه اي بهش انداختم و گفتم
-باشه باشه حق با شماس، حالا ميشه بريد كنار !؟من ديرم شده!!

انگار با حرفم به خودش امد وكمي كنار رفت
بي توجه بهش پا تند كردم و با غيض سريع از كنارش گذشتم و وارد كافه شدم

با باز كردن در موجي از گرما و بوي قهوه رو زير بينيم حس كردم و لبخندي ناخوداگاه روي لبم نشوندم و به طرف ميز هميشگي رفتم

اما متاسفانه اين دفعه پر شده بود و بايد ميز ديگه اي انتخاب ميكردم با چشم ميز هاي خالي از نظر گذروندم و دنج ترينشونو براي نشستن انتخاب كردم

اروم به طرف ميز رفتم و روي صندلي كنار شيشه قرار گرفتم و منتظر مهمون ناشناسمون شدم اخه بار اولي
هست كه قراره ببينمش يا بهتر بگم باهاش اشناشم!!!

منتظر چشم دوختم به عقربه هاي ساعت روي ديوار
قرارمون ساعت ٨ شب بود ولي الان از ٨ هم گذشته بود ، و همش داشتم با خودم فكر ميكردم نكنه سركارم گذاشته؟

اخه من رو چه حسابي بر اساس يه تلفن با كسي كه اصلا نميشناسمش قرار گذاشتم؟

اگه الان مامانم اينجا بود ميگفت اخر يه روز سرتو به خاطر اين كارات به باد ميدي …

نفس عميقي كشيدم و كمي به اطرافم نگاه كردم زن و مرد هايي كه هر كدوم با فكر هاي مختلفي روي اين صندلي ها نشسته بودند و الان داشتند با ظاهري حفظ شده قهوه ميخوردند

پوزخندي به اين رفتارشون زدم و گارسون صدا كردم ، به يك دقيقه نكشيد كه جلوي ميزم قرار گرفت و گفت :

-سلام خوش امديد.. چي ميل داريد؟؟

كمي صدامو صاف كردم و گفتم

-سلام ممنون. يك قهوه ترك تلخ مي خواستم

به كمك تبلتي كه دستش بود سفارشمو ثبت كرد و بعد با يك تعظيم كوتاه از جلوي ميز كنار رفت

به خودم گفتم بعد ازتموم شدن اين قهوه حتي يك لحظه هم صبر نميكنم و از اينجا ميرم ديگه برام مهم نيس كه امروز چرا بهم يه تلفن مشكوك شد و اون اقا چرا خواستار يه ملاقات با مني كه حتي اسمش هم نميدونم شده!؟

همين طور كه مشغول حرف زدن با خودم بودم يهو پسري با تيپ فوق العاده جلف و سبك رو صندلي مقابلم نشست و با نيشخند مزخرفي زل زد به چشمام و گفت:

-سلام.. من شايانم! خيلي وقته داشتم نگات ميكردم فكر ميكنم تنها باشي درسته!؟

بدون جواب بهش با چشم دنبال گارسون گشتم تا بهش اشاره اي كنم بلكه بياد اينو از اينجا جمعش كنه اما خب متاسفانه گار سون هم پيداش نشد و مجبور بودم خودم از اينجا جمعش كنم

دستامو تو هم قفل كردم و گفتم:

-باشه فهميدم شاياني، اما اينكه تنهام يا نه به تو ربطي داره!؟

كمي اخماشو توهم كشيد و گفت:

-اگه تنها نيستي پس كي همراته!؟

+من …

با تعجب سريع سرمو سمت صدا برگردوندم و زل زدم به شخصي كه همين چند دقيقه پيش اظهار وجود كرده بود …

( اولالا.. چه شيك هم هست… صورتي كشيده و مردونه با لب هاي خوش فرم و اخم هايي در هم كه فكر كنم به خاطر وجود اين جوجه تيغي اين طوري توهم گره خورده بودند ..
خواستم بهش بگم خب بسه حالا زياد حرص نخور شيرت خشك ميشه اما خب از اونجايي كه فوق العاده دختر مودبي هستم حرفمو تو دلم نگه داشتم و اروم رومو كردم سمت همون پسره شايان كه داشت با چشم هاي درشت به ما نگاه ميكرد!!

پوزخندي بهش زدم و گفتم:

-مگه نشنيدي؟ بهتره از اينجا سريع تر بلند شي و بزاري ما تنها باشيم!!

با حرفم نگاه متاسفي بهم انداخت و اروم از جاش بلند شد وبه سمت ميز قبليش رفت

با رفتن شايان پسري كه خيلي فكرمو درگيره كرده بود جاي اون روي صندلي مقابلم نشست و زل زد بهم !!

اخماموسريع توهم جمع كردم و تند شروع كردم به گفتن حرفم:

-ببينيد من ازتون ممنونم كه منو از شر اون اقا نجات داديد ولي دليل هم نميشه كه سريع پسر خاله شيد . اصلا تو ديگه كجا بودي اين وقت شب!؟

-مانا خانوم اگه كمي نفس بگيريد متوجه ميشيد كه كي هستم و به چه دليلي باهاتون قرار گذاشتم

كمي گيج بهش نگاه كردم و گفتم :

-يعني تو … تو همون..!!

-بعله من هموني هستم كه امروز بهتون زنگ زد و خيلي اصرار كرد تا بتونه فقط يك ربع رو در رو باهاتون حرف بزنه!!

كمي خودمو جمع كردم و گفتم

-درسته!! حالا ميشه بدونم از من چي مي خوايد!؟

انگار براي چيزي كه مي خواست بگه كمي مضطرب بود چون سريع به اطراف نگاه كرد و گفت

-ببينيد بدون مقدمه ميرم سر اصل مطلب ،، مي خوام باهم همكار شيم!!

با تعجب گفتم:

-چي!!؟؟؟؟؟

نفس عميقي كشيد و گفت : اگر فرصت بديد توضيح ميدم همه چيزو براتون فقط اول اجازه بديد يه چيزي سفارش بدم بعد ميشينيم راجب اين مسعله حرف ميزنيم!!

با اين كه خيلي كنجكاو بودم و دوس داشتم هرچه سريع تر بفهمم چي تو فكرش ميگذره
اما براي حفظ آبرو لبخندي زدم و منتظر شدم گارسون سفارش قهوه هامونو بياره

تو اين فرصت من هم شروع كردم به آناليز كردن پسر جذاب روبه روم ، واقعا پسر متين و خوشتيپي بود و از طرز صحبتش هم مشخص بود كه ميشه بهش اعتماد كرد

انگار از سنگيني نگاهم روي خودش كلافه بود چون كمي به بيرون زل زد و بعد يهو سمتم بر گشت و گفت:

-برام خيلي جالبه كه كنجكاو نيستيد بدونيد من كي هستم!!!

با حرفش تازه مغزم به كار افتاد و يهو حجم زيادي از پرسش هايي كه داشتم تو سرم پيچيد ..
دلم مي خواست همه چيزو بدونم اما نميدونستم از كجا بايد شروع كنم!

انگار پي به اين موضوع برد چون لبخند كم رنگي زد و بعد خودش آروم شروع كرد به حرف زدن:

– من آرمان نيازي هستم . سرگرد دايره ي جنايي..

با حرفش انگار شوكي بهم وارد شد ،، باورم نميشد الان پسري كه رو به رو من نشسته واقعا يه پليس باشه !!!

با تعجب زل زدم بهش كه لبخندش پر رنگ تر شد و به قهوه هاي روي ميز اشاره كرد

-خب اينم از قهوه هامون ، بفرماييد لطفا

ليوان سفيد از روي ميز برداشتم و به لبهام نزديك كردم ، داغي قهوه حس خوبي بهم ميداد ولي هنوز هم درك حرف هاي آرمان برام سخت بود ،

سوالي كه داعم داشت تو فكرم ميگذشت به زبون اوردم و گفتم :

-خب پس يعني الان شما با داداشم همكار هستيد !؟

كمي از محتويات داخل ليوان نوشيد و گفت:

-بله! من و ماني علاوه بر يه همكار، دوست خيلي صميمي هم هستيم ، شما هم كه مانا خانوم خواهر كوچيكش هستيد

با كمي استرس سرمو به معني مثبت تكون دادم و تو دلم همش داشتم به اين فكر ميكردم
نكنه بره به داداشم بگه من با خواهرت قرار گذاشتم و اونم قبول كرد!!! انوقت من چطوري جواب ماني بدم!؟؟؟؟؟

با فكر به اين موضوع نا خودآگاه ابرو هامو جمع كردم وگفتم:

-حالا از من چي مي خوايد!؟

+سوال خوبي بود! همون طور كه گفتم بايد با من همكاري كنيد اما خب قبول كردنش بستگي به خودتون داره!!

نفس عميقي كشيدم و گفتم:

-ميشه واضح تر صحبت كنيد!؟

دستاشو توهم قلاب كرد و شروع كرد از اول ماجرا رو توضيح دادن..

-سال هاي زيادي هست كه دارم روي پرونده هاي مختلفي كار ميكنم و هميشه تو هر عملياتي من و ماني كنار هم بوديم و باهم به موفقيت هاي زيادي هم رسيديم ، اما اينبار به كمك شما نياز دارم چون اين عمليات به اينده ي داداشتون ربط داره ولي متاسفانه ما نمي تونيم ماني وارد اين عمليات كنيم!؟

-چرا نمي تونيد ماني وارد عمليات كنيد!؟

-ادامه اين حرف ها برام خيلي سخته چون ماني برام از داداش هم عزيز تره و از شما هم مي خوام ارامشتون حفظ كنيد

كلافه گفتم :

– ميشه سريع بگيد داداشم چه مشكلي داره و چرا شما نميذاريد به اين عمليات بره!؟

-ببينيد مانا خانوم ،داداش شما … مشكل قلبي داره !!

يه لحظه حس كردم با اين حرف زمين داره دور سرم ميچرخه .. اصلا نفهميدم چيشد فقط چشم هاي آرمان ميديدم كه نگران زل زده بود بهم و سعي داشت منو از اين حال در بياره

اروم سرمو گذاشتم رو ميز و چشم هامو بستم تا بلكه بتونم كمي از التهاب درونمو كم كنم
اما مگه ميشد؟ ماني داداش عزيز تر از جونم بود كسي كه تو هر موقعيت و تو هر لحظه اي كنارم بوده و در واقع نيمه اي از جون و روح من
هست!

+مانا خانوم خوبي!؟ مانا خانوم يه چيزي بگيد!!

آروم سرمو از روي ميز برداشتم و به آرمان كه با ليوان آبي بالا سرم ايستاده بود نگاه كردم

+اينو بخوريد بهتر ميشيد

زير لب تشكر كوتاهي كردم و ليوان آبو به لبهام نزديك كردم …
بعد از خوردن كمي آب ،،، انگار حالم بهتر شد روبه آرمان كردم و گفتم

-متاسفم … نمي خواستم نگرانتون كنم ! فقط ميشه زود تر حرفتون كامل كنيد چون خيلي ديرم شده و خانوادم منتظرم هستند ! من تو اين موقعيت بايد چيكار كنم!؟

-شما بايد ماني از رفتن به اين عمليات منصرف كنيد ! هر طور كه شده ..

-اما .. اما من چطور مي تونم برادرمو از رفتن به اين مأموريت كه سرنوشتشو ميسازه منصرف كنم!؟

نفس عميقي كشيد و گفت:

-اينو نميدونم كه چطور مي تونيد اما شما دختر باهوشي هستيد و بايد بتونيد يه جوري برادرتونو منصرف كنيد ، اگه سلامتي ماني براتون مهمه بايد حتما يه فكري بكنيد

ديگه نمي تونستم بيشتر از اين اينجا بشينم ،باشه آرومي به آرمان گفتم و از روي صندلي بلند شدم

-ممنونم بابت اينكه بهم خبر داديد، اميدوارم بتونم كاري كنم!

-منم اميدوارم كه بتونيد …..
مانا خانوم اگه حالتون خوب نيست من مي تونم تا منزل همراهيتون كنم

-نه مزاحم نميشم، نگران نباشيد خوبم . بازم متشكرم … شب خوبي داشته باشيد، خدانگهدار

لبخند جذابي زد و گفت:
-شما هم شب خوبي داشته باشيد.. به سلامت

با حالي دگرگون از كافه بيرون زدم و يك سره به سمت ماشين رفتم ، مسير كافه تا خونه رو اصلا نفهميدم چطوري طي كردم فقط تا به خودم امدم ديدم جلوي در ورودي خونه
هستم ..

ماشين داخل پاركينگ بردم و كنار ماشين ماني پارك كردم
(پس داداشمم خونس، حالا چطوري باهاش روبه رو شم)
نفسي تازه كردم و از ماشين پياده شدم

اصلا دلم نمي خواست الان برم خونه و با ماني رو به رو شم چون مطمعن بودم از قيافم همه چيز ميفهمه
اما اين بار مجبور بودم نقش بازي كنم .. فقط به خاطر داداشم..

كمي لبخند روي صورتم نشوندم و قيافه ي شادي به خودم گرفتم سعي كردم براي چند لحظه هم كه شده حرف هاي آرمان فراموش كنم

خداروشكر تا حدودي تونستم ظاهرمو حفظ كنم وقتي از همه چيز مطمعن شدم دستمو سمت دستگيره بردم تا درو باز كنم كه يهو در با صداي بدي باز شد و محكم خورد تو صورتم

-آآآآخ ،،،

-هيع، خدا مرگم بده، دختر تو اينجا چيكار ميكردي!؟
مانا حالت خوبه!؟

محكم روي دماغ نازنينمو ماليدم و گفتم :

-خوبم ، خوبم مثل اينكه شما تا اين دماغ منو نشكونيد ول كن نيستيدمامان!!!

-عزيزم من كه صد بار بهت ميگم برو عمل كن ، بخدا خيلي خوب ميشه ! الان دختر پروين خانوم هم عمل كرده..

كلافه از حرفاي هميشگي مامان ،.. كه فكر ميكرد هركس هر كاري ميكنه ماهم بايد همون كار انجام بديم
با دست كنارش زدم و گفتم:

-مادر من ، بس كن ! از بس اينارو گفتي بخدا همشو حفظم ، من نمي خوام مثل دختر پروين يا هركي كه ميشناسي باشم ، من خودمم، اينو چند بار بهت بگم!؟

+اي بابا … باز شما دوتا سر عمل و تيپ بحثتون شد!؟

عصبي به ماني نگاه كردم و گفتم:

-خوب شد امدي داداش ، تروخدا بيا منو از دست اين مريم خانوم نجات بده

ماني هم انگار كلافه بود اما نميدونم از چي!!
چون فقط رو به مامان كرد و گفت :

-ولش كن مامان مريم ، تو همين كه به خودت برسي برا بابا بسه ، كاري به اين خواهر من نداشته باش

مامان مريم: خواهر و برادر شكل هميد.. فقط نميدونم چرا هيچ كدومتون به من نرفتيد!!

با جمله آخر مامان ، من و ماني بهم نگاه معنا داري انداختيم و بعد بلند زديم زير خنده …

+به چي ميخنديد شما دوتا وروجك!!؟

-به به پدر گرامي هم تشريف فرما شدند ، بيا كه خانومت داشت تا دو دقيقه پيش مغز مارو ميخورد

با صداي بابا مامان سريع طرفش رفت تا كيف و پالتوشو بگيره

-من هيچ هم حرف بدي نزدم فقط به فكرتم

-مادر من دوباره شروع كردي!؟

بابا كه ديد كمي بحث داره بالا ميره دست روي شونه مامان انداخت و گفت

-ولش كن عزيزم ،، از بس حرص اين بچه ها رو خوردي پوستت چروك شده

-واقعا بهروز!؟ يعني الان پوستم چروك شده

بابا كه تازه فهميد چه سوتي داده محكم چشم هاشو بست و مامان چسبوند به خودش

-نه عزيزم ، نه فدات شم اينو مطمعن باش كه تو هميشه براي من از همه خوشگل تري

با حرفاي بابا دستمو به معني عوووق روي دهنم گذاشتم و به ماني اشاره كردم به طبقه بالا بريم ،، چون بهترين كار اين بود كه تو اين موقعيت اين دوتا زوج باهم تنها گذاشت !!!

همين طور كه داشتيم آروم آروم از پله ها بالا ميرفتيم رو به ماني كردم و گفتم :

-داداش مياي اتاقم!

لبخند مهربوني زد و گفت :

-آره ميام عزيز داداش، ولي قبلش بايد برم دوش بگيرم امروز خيلي توي اداره خسته شدم

-عه چرا؟ مأموريت جديد بهت خورده!؟

-آره، حالا ميام ميگم برات .

www.60tip.ir

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت آخر

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *