رمان صیغه اجباری

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار پارت ۱۵

رمان آغشام گلین نوشته ناهید گلکار

جهت مشاهده به ترتیب رمان اغشام گلین ن.شته ناهید گلکار از اینجا کلیک کنید

و خودمم نمی دونستم چرا از اون زن می ترسم ..دوباره تشویش اون شبی رو گرفته بودم که آی جیک به قلیچ خان ابراز علاقه می کرد ..
خیلی برام سخت بود که با اون روبرو بشم ولی چاره ای نداشتم و نباید به روی خودم میاوردم ..
فقط آرزو می کردم دو تا بال داشتم و از اونجا پر می کشیدم و میرفتم ….
قلیچ خان بدون هیچ ملاحظه ای راهشو کج کرد و رفت و اونو نادیده گرفت ..
من موندم و صورت خندان آی جیک که داشت با اشتیاق به طرفم میومد …
با سه تا دختر جوون که همه به شدت آرایش داشتن و لباس های خوبی تنشون بود ….
از همون دور دستش رو بلند کرد و گفت : سلام .نیلوفر جان …و من که راه فراری نداشتم ..با یک خنده ی زورکی ..
گفتم : سلام ..خوبین ؟
اومد جلو و به دخترایی که همراهش بودن گفت : اینم عروس خوشگل ما نیلوفر خانم ..که تعریفش رو براتون کردم …
طفلک از تهران کوبیده اومده اینجا شوهر کرده ..عروس ما شده ….
من با همه ی اونا دست دادم و احوال پرسی کردم ..
و گفتم : ببخشید چرا من طفلک هستم ؟ من با قلیچ خان ازدواج کردم این یعنی اصلا طفلک نیستم …
گفت : آره ولی تو دختر تهرانی اومدی اینجا اسب تیمار می کنی ؛؛خنده داره واقعا دلم برات می سوزه …
گفتم : نمی دونم شاید دل شما از جای دیگه ای می سوزه ..ولی من خوشبختم شما دلت برای من نسوزه لطفا ..
اصلا من باید برم یکم کار دارم …

گفت : کجا ؟ ما اومدیم تو رو ببینیم تبریک بگیم برنده شدین …بریم یک جا بشینیم حرف بزنیم می خوام با دوست های من آشنا بشی …
گفتم : خیلی ممنون ….اما اگر اجازه بدین یک وقت دیگه با دوست های شما میشم و حرف می زنیم ولی الان متاسفانه نمیشه کار دارم …
گفت : شنیدم قلیچ خان اینجا یک اتاق داره .. من تا حالا ندیدم میشه ما رو ببرین اسب ها رو هم به دوست هام نشون بدم ؟
با خودم گفتم: این پر رو تر از اونی هست که جلوش در نیام .. منو نشناخته …
حالت تعجب به خودم گرفتم و گفتم : ای وای چی دارین میگن شوخی کردین ؟ آی جیک خانم شما مثل اینکه فراموش کردین همین چند وقت پیش اومده بودین اینجا تو اتاق قلیچ خان باهاش تنهایی حرف زدین یادتون نیست ؟
شما خوب اونجا رو بلدین
گفت : نه ؛ نه ؛ من پامو تا حالا اونجا نذاشتم ..کی گفته؟ همه می دونن من از بوی اصطبل بدم میاد ..حساسیت دارم …
تازه اصطبل بوی بدی میده من هیچوقت نیومدم اینجا ….
گفتم: اگر نیومدین از کجا می دونین بوی بدی میده ؟ نمی دونم چرا حاشا می کنین ؛؛؛ به هر حال ببخشید من کار دارم باید برم …
شما برو خونه نکنه آتا دلواپس بشن بوی اینجا هم ناراحتون نکنه خدای نکرده و بلند خندیدم و ادامه دادم همین که پولاشو خرج کنین کافیه ……. انشاالله یک روز دیگه ؛؛؛خودتون که راه رو بلدین بیان؛؛
فقط روزی باشه که منم باشم …
و دیگه صبر نکردم عکس العملشو ببینم …و رو گردوندم و با سرعت رفتم که قلیچ خان رو پیدا کنم …
مسابقه تموم شده بود ولی محوطه پر از جمعیت بود و نمی دونستم کجا رفته ….

اون حالا چرا منو با اون زن تنها گذاشته بود نمی فهمیدم …ولی یک حس عجیبی داشتم …
آی جیک به نظرم خار و حقیر اومد …چقدر اونو بزرگ و ترسناک جلوه داده بودن و من ازش می ترسیدم که حتی گاهی شب ها کابوس اونو می دیدم ..
ولی اون روز جلوی خودم یک زن بیچاره و در مونده دیدم که می خواد به هر ترتیبی شده خودشو مطرح کنه ..
ولی هیچوقت نه راهشو بلد بوده نه کسی بهش یاد داده …همین طور فکر می کردم و راه میرفتم …
رسیدم به جایگاه اسب ولی قلیچ نبود و گروه ما همه رفته بودن ..
یکم خسته بودم و انرژی که از بردن مسابقه داشتم رو آی جیک گرفته بود ….
یواش راه افتادم طرف اصطبل ..بازتوی راه فکر می کردم ….به اون زنی که اصلا قابل فکر کردن نبود …
و دنبال دلیلی برای کاراش می گشتم …؛؛ چرا با چند تا دختر جوون اومده بود به دیدن ما؟ چه نقشه ای کشیده بود که می خواست من اونا رو ببرم به اتاق قلیچ خان ؟ ولی هر چی فکر می کردم می دیدم برام دیگه اهمیتی نداره …..
یادم افتاد که وقتی کوچک بودم و با خواهر و برادرم سر و صدا می کردیم و یا موقع خواب بود و نمی خوابیدیم ..
خانم جان با صدای بلند فریاد می زد
؛؛گدا لاله بیا ؛؛..بیا ببرش ..این صدا تن ما رو به لرزه میداخت ..و چنان تو دل ما وحشت ایجاد می کرد که دیگه نمی تونستیم نفس بکشیم ..
و گاهی با همون ترس می خوابیدیم …خواب های بدی می دیدیم ….بدون اینکه مفهموم این کلمه رو بدونیم ؛؛ می ترسیدیم …
حتی وقتی بزرگ شدیم یک بار به شوخی خانم جان اینو گفت و منو حامد و ندا هر سه رنگ از رومون پرید …
مامان تازه اونجا متوجه شد و خندید و گفت : چی شده شما ها هنوز از گدا لاله می ترسین ؟ گدایِ لال مگه ترس داره ؟

انگار دریچه ای تازه جلوی چشم من باز شد و تا چند روز بهش فکر می کردم …به اینکه ما حتی به مفهوم کلمه دقت نکرده بودیم و هیچوقت با خودمون فکر نکردیم که این گدا لاله کجاست و چرا باید ازش بترسیم …
اون روز آی جیک برای من همون گدا لاله بود …
یک زن بیچاره و در مونده و نفهم …درسته ممکن بود دست به کارای احمقانه و خطرناک زده باشه ..ولی من فکر می کردم همه ی اهل خونه ی آتا ..با مردن آوا صدایی مثل گدا لاله تو وجودشون دلهره انداخته بود در حالیکه می تونستن دست به دست هم این مترسکی که خودشون ساخته بودن رو خراب کنن …
در واقع ما آدم ها ظالم رو خودمون بزرگ می کنیم و بهشون میدون میدیم در حالیکه اونا دارن از سادگی ما سوءاستفاده می کنن و روز به روز احساس قدرت می کنن ؛؛
قدرت اونا تو دست و دل ترسوی ماست ….
تصمیم گرفتم ..این گدا لاله رو از دامن اون خانواده مخصوصا قلیچ خان و آنه بر دارم ….
همینطور داشتم فکر می کردم میرفتم که یک مرتبه یکی از پشت سر منو گرفت از ترس چندان جیغی کشیدم که قلیچ خان هم که منو گرفته بود ترسید …
یکم بهش نگاه کردم ..و شروع کردم قاه قاه بلند خندیدن …
گفت : چی شده چرا می خندی ؟
گفتم : از گدا لاله ترسیدم …ولش کن چیزی نیست ..اول تو بگو چرا منو تنها گذاشتی و رفتی ؟
گفت : من بیست متر اونطرف تر منتظرت بودم تا رومو برگردوندم دیدم نیستی ..
همه جا رو دنبالت گشتم ..بالاخره اومدم این طرفی و پیدا ت کردم ..حالا بگو به چی خندیدی ؟ اون زنیکه چی گفت ؟ ..

گفتم : ولش کن مگه مهمه ؟ بریم زود تر خونه خیلی خسته ام …ولی سر راه می خوام برم پیش آنه ..باید به مادرت سر بزنیم ..
گفت : بهت که گفتم نمی خوام تو اون خونه بری …
گفتم : قلیچ خان من می خوام برم ..از کسی هم نمی ترسم ..من باید آنه رو ببینم چون خیلی زیاد دوستش دارم همین ..
منو ببر ..نترس مراقبم ..کسی نمی تونه به من آسیبی بزنه ..به جای اینکه مادرتون رو با اون زن تنها گذاشتین و افتاده زیر دست اون ؛؛برین ازش مراقبت کنین ….
یعنی همه ی شما از اون زن ضعیف می ترسین ؟
گفت تو اشتباه می کنی ما از آتا می ترسیم ….
تو ندیدی چطور بد دهن و و بد خلق شده ..ما آبرو داریم نمی خوایم کسی متوجه ی اختلاف ما بشه ..
گفتم : خودت می دونی؛؛ من باید آنه رو ببینم …
اصلا چرا یک خونه براش نمی گیرین راحت و بدون اون زن زندگی کنه ؟
گفت : آخه خودش نمی خواد ..اون زندگی مال اونه ..خونه ای که از جوونی توش زندگی کرده بچه هایی که توش بزرگ شدن و خاطراتش همه اونجاست …دل به بهش داره ..
میگه چرا من زندگی خودمو به خاطر یک زن ترک کنم ؟…مردم در موردم چی میگن ؟ ..اینطوری حرف و سخن کمتره …خلاصه تن در نمیده …
نزدیک غروب بود که با قلیچ خان رفتیم مقداری میوه و گوشت و مرغ خریدیم و سر زده رفتیم به دیدن آنه …
بعد از عروسی ما این اولین باری بود که دوباره پا توی اون خونه میذاشتم ….
چقدر متفاوت بود این اومدن با روزی که برای اولین بار وارد این خونه شدم و قلیچ خان رو دیدم …و عاشق شدم اون زمان حتی زمزمه ی آب رو می شنیدم ..
رنگ و بوی همه چیز فرق داشت ..حیاط ساکت و آروم بود ….

قلیچ خان جلو تر رفت و صدا زد آقچه گل ؟
در ساختمون باز شد و آقچه گل از خوشحالی فریاد زد …قار داش خوش اومدی …
قلیچ خان گفت : برو با بچه ها از پشت ماشین وسایل رو بیار …
آقچه گل خودشو به من رسوند و رو بوسی کردیم و با قلیچ خان رفتم تو خونه ..
آنه متوجه ی ما شده بود چون به عادت خودش که کسی رو دوست داشت یک دست رو به بالا و با دست دیگه می زد تو سینه اش و می گفت : الله ..الله ..گلین اومد ..گلینم ..قیز گوزل…
محکم بغلش کردم و بوسیدمش ..
چقدر من این زن رو دوست داشتم ..مثل گل بود ..خوش بو و تمیز ؛ سفید مثل برگ گل ..
ولی پیر و شکسته ..قامتش خم شده بود و همیشه غم تو صورتش موج می زد …
تو دلم گفتم : من خوشحالت می کنه آنه ی عزیزم ..
آتا هم از اتاقش عصا زنون اومد بیرون و خوشحال شده بود ..
پیشونی منو بوسید و گفت : چه عجب عروس ؟ تو نباید به دست بوسی ما بیای ؟ این رسم تهرانی هاست ؟
چشم ما به در خشک شد ….
گفتم :ببخشید آتا جبران می کنم ..قول میدم . به خاطر کار زیاد قلیچ خان بوده بعد از این بیشتر میام ..
وظیفه است …
شاید باور کردنی نباشه من تازه اونجا فهمیدم که بچه ی کوچک آی جیک یک پسر سه ساله است و به جز آقچه گل چهار تا دیگه دختر قد و نیم قد که زیاد اونا رو تو این مدت دیده بودم دور ما جمع شده بودن ..
و گوش تا گوش مادب نشسته بودن و به من نگاه می کردن ….
واقعا نمی دونستم که اینا خواهرای قلیچ خان هستن ..به نظر مسخره میاد ولی واقعیت داشت ….

آی جیک هنوز بر نگشته بود …
آتا پرسید : آقچه گل مادرت کجاست شام درست کنه برای عروس ؟شما ندیدینش ؟
من فورا با حالتی که تا اون موقع آتا ازم ندیده بود و می تونم بگم چهار تا کلمه باهاش حرف نزده بودم …
خودمو به اون نزدیک کردم و با مهربونی گفتم : بله آتا جون ما دیدیم ….
تو باشگاه بود …
قلیچ خان اشاره کرد ساکت باشم ..ولی من ادامه دادم ….
وای چقدر آی جیک خانم دلش جوونه با چند تا دختر بچه اومده بود باشگاه ..می گفت دوست های من هستن …
چقدر هم خوشحال خندون بودن …
باورتون نمیشه آتا چه دخترایی همه شیک و آرایش کرده چشم همه ی مردا دنبالشون بود عجب دوست هایی داره آی جیک خانم ؛؛ من که باورم نمی شد …
خیلی خوشحال بودن و بلند با اون دخترا می گفتن و می خندیدن ..
خیالتون راحت باشه الانم فکر کنم تو باشگاه باشن ….حتما دارن چیزی می خورن چون مسافرا هنوز بودن که ما اومدیم …..
بهشون خوش میگذره نگران نباشین آتا …
آتا همینطور که سرش پایین بود بلند نکرد .. ولی عصا شو دو بار کوبید زمین …
و قلیچ خان انگار خشک شده بود مات به من نگاه می کرد …
گفتم : والله راست میگم …

یکم سکوت شد ..
و بعد آتا از قلیچ خان به ترکی پرسید : تو دیدیش ؟ چیکار می کرد ؟
قلیچ خان گفت : من کار داشتم نموندم پیش آغشام گلین بود ….
آنه پرسید : در مورد کی حرف می زنین ؟ ..همون موقع آقچه گل با یک سینی خوراکی اومد تو و گذاشت جلوی ما و گفت : خیلی خوش اومدین ….
آتا داد زد مادرت کو ؟ کجاست ؟
آقچه گل با ترس گفت : نمی دونم گفت میرم بیرون به نگفت کجا میره …
من به روی خودم نیاوردم که جو خراب شد ..
شروع کردم با آنه شکسته بسته حرف زدن ..و انگار نه انگار آتا رو تا سر حد مرگ عصبانی کردم ..
مثل این بود که دلم داشت خنک میشد ….
کمی بعد قلیچ خان بلند شد و گفت بریم من خسته ام چند روزه خونه نرفتم …
آنه ناراحت بود و اصرار می کرد شام بمونیم ..ولی ما قبول نکردیم و راه افتادیم بطرف در ..
آنه به بدرقه ی ما میومد ولی آتا خون خونشو می خورد و نشسته بود کاملا نطقش کور شده بود …
مثل اینکه تا اون روز هر کس از آی جیک خبری می داد بعد از مدتی خودش به دروغ گویی متهم میشد و دشمنی ؛؛؛؛ و شایدم رفته بود زیر شلاق آتا و دیگه کسی جرات نداشت حرفی بزنه و اونم دروغ های آی جیک رو باور می کرد ….
حالا کسی نمی تونست به صحت حرفای من شک کنه …
هنوز ما تو حیاط بودیم و قلیچ خان با آنه حرف می زد .. که در باز شد و آی جیک اومد تو ….
ادامه دارد

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

بستن