خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / دانلود رمان صیغه اجباری پارت15

دانلود رمان صیغه اجباری پارت15

دانلود رمان صیغه اجباری پارت15

برای مشاهده تمامی قسمت های رمان صیغه اجباری به ترتیب کلیک کنید

چشمهاش رو باز و بسته کرد و گفت:
_آره.

لبخند شادی زدم و گفتم:
_خدا کنه همینی که میگی باشه.!
مشغول خوردن شام بودیم به دستور ارباب سهیلا و اردلان هم سر میز شام بودند صدای مادر ارباب بلند شد:
_خوبه با کلفت و رعیت داریم غذا میخوریم!

نگاهم و به سهیلا دوختم که بغض کرده بود و به زمین خیره شده بود حق داشت مادر ارباب خیلی بد دهن شده بود و درست حرف نمیزد.

_مامان بسه!

نگاهی به اردلان انداخت و پشت چشمی نازک کرد و مشغول غذا خوردن شد بعد از خوردن شام ارباب با صدای رسا و بلندی گفت؛
_من و لاله فردا میریم شهر!

_شهر چرا ؟!

ارباب نگاهی به مامان بزرگ انداخت وگفت:
_برای کارهای اموال آقاجون.

صدای حوریه بلند شد:
_چرا لاله باهات بیاد ؟!من میام!

با شنیدن حرفش دلم میخواست پاشم گردنش رو بزنم دختره ی عوضی همش میخواست من از ارباب دور باشم تا خودش کنار ارباب باشه ارباب نگاهش و به حوریه دوخت و گفت:
_چون لاله از اول قرار بود با من بیاد.

_من اینبار بجای لاله همراهتون میام.
ارباب نگاهی به حوریه انداخت و گفت:
_من تصمیم رو گرفتم قراره با لاله برم حرفی نشنوم.

حوریه عصبی نگاهی به ارباب انداخت و با صدایی که از شدت خشم میلرزید لب زد:
_چرا هر جایی که میرید این دختر رعیت هم باید همراهتون بیاد؟!

ارباب فقط ساکت به حوریه خیره شده بود.صدای خانوم بزرگ بلند شد:
_حوریه بهتره آروم باشی!

حوریه به سمت خانوم بزرگ برگشت و گفت:
_یعنی چی خانوم بزرگ ؟!چرا باید آروم باشم همیشه داره این دختره همراه ارباب میره این رعیت گدا گشنه حتی همسر ارباب هم نیست اون فقط صیغه ی ارباب شده فقط یه هوس برای اینکه شب های ارباب رو پر کنه نه اینکه…

_خفه شو!

حوریه با شنیدن صدای ارباب ساکت شد.با چشمهای اشکی به ارباب خیره شده بودم که با عصبانیت و خشم به حوریه نگاه میکرد.

_چجوری جرئت میکنی روی حرف من حرف بزنی؟!

_ارباب؟!

ارباب اینبار تقریبا عربده زد:
_گفتم خفه شو!

حوریه با گریه ارباب خیره شده بود که صدای ارباب سکوت سالن رو شکست:
_دفعه ی آخرت باشه به همسر من توهین میکنی فهمیدی؟!

وقتی صدایی از حوریه نشنید داد زد:
_باتوأم فهمیدی ؟!

حوریه با ترس لب زد:
_بله ارباب.

با رفتن ارباب حوریه با نفرت بهم خیره و شد ‌و لب زد:
_بلاخره یک روز حسابت رو میرسم!
بعد از زدن این حرفش بلند شد و رفت مامان ارباب هم رفت فقط من و اردلان و سهیلا و مامان بزرگ نشسته بودیم خانوم بزرگ نگاهی به اردلان انداخت و گفت:
_میبینی چه عفریته هایی شدن؟!

_از اول بودند مادر بزرگ‌.
با شنیدن حرفاشون لبخندی زدم که صدای خانوم بزرگ باعث شد لبخندم رو‌ جمع کنم.

_لاله تو هم مواظب خودت باش.

به سمت خانوم بزرگ برگشتم و با چشمهای متعجب بهش خیره شده بودم چرا داشت این رو به من میگفت!

عجیب بود خانوم بزرگ نگران من بود با دیدن صورت متعجبم لبخندی زد که بیشتر شکه شدم با صدای مهربونی گفت:
_اردلان داره بهت دل میبنده!

_چی؟!
_نگو نفهمیدی ؟!

ساکت بهش خیره شدم که از روی میز بلند شد و گفت؛
_امیدوارم مثل بقیه نادون نشی!

با رفتن خانوم بزرگ به جای خالیش خیره شده بودم چرا داشت این حرف‌ها رو میزد!یعنی چی این حرفهاش گاهی چقدر عجیب میشد.

_لاله آماده ای؟!

با شنیدن صدای ارباب بهش خیره شدم و لب زدم:
_بله ارباب .

_زود سوار شو باید حرکت کنیم!
بعد از یه خداحافظی سر سری سوار ماشین شدم خیلی خوشحال بودم قرار بود یکماه با ارباب تنها باشم بدون اینکه همسراش باشند.

امروز خیلی خسته شده بودم از وقتی اومده بودم درگیر کار بودم بهتر بود کمی استراحت میکردم روی تخت خوابیده بودم که صدای ارباب باعث شد بلند بشم.

_لاله؟!

به سمت بیرون رفتم و لب زدم:
_بله ارباب !؟

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خوبی ؟!
گیج لب زدم:
_آره شما خوبید؟!

_لاله؟!
_بله ارباب.
_برو‌ بخواب.

با خوشحالی لب زدم:
_چشم.

برگشتم که برم داخل اتاقم ولی با یاد آوری اینکه ارباب صدام کرده بود ولی نگفت چیکارم داره به سمتش برگشتم که ارباب سئوالی بهم خیره شد.

_ارباب صدام کردید چیکارم داشتید ؟!

_فردا میگم فعلا برو بخواب.

_چشم.

به سمت اتاقم برگشتم و روی تخت خوابیدم بهتر بود استراحت میکردم ارباب معلوم نبود چش شده.

_لاله چقدر میخوابی تو دختر بلند شو!

با گیجی لب زدم:
_ولم کن خوابم میاد.
_لاله ؟!

با شنیدن صدای پر از تحکم ارباب سریع نیم خیر شدم و روی تخت نشستم بهش خیره شدم و با صدای گرفته ای لب زدم:
_بله ارباب ؟!

_سریع باش صبحانه رو آماده کن باید برم .

_چشم.
با رفتن ارباب سریع بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و به سمت بیرون حرکت کردم و صبحانه ارباب رو دادم با رفتن ارباب …

با خیال راحت روی تخت خوابیدم تا اومدن ارباب وقت داشتم کمی بخوابم تازه چشمام گرم شده بود که با شنیدن صدای تلفن کنار تخت بیدار شدم.

با حرص روی تخت نشستم و کسی که باعث شده بود از خواب شیرینم بیدار بشم فحش لعنت میفرستادم!

تلفن و برداشتم و با حرص لب زدم:
_بله بفرمایید!؟

وقتی صدایی نیومد با عصبانیت لب زدم:
_بله؟!
_لاله؟!
با شنیدن صدای ارباب ساکت شدم با ترس لب زدم:
_بله ارباب ؟!

_خواب بودی ؟؟

_آره.

_زنگ زدم بهت بگم برای امشب آماده باش!
متعجب لب زدم:
_جایی قراره بریم؟!

_نه.
_پس چرا آماده بشم!
_امشب قراره تمکین کنی شرط رو‌ یادت رفته.

_نه.

_پس آماده باش.

_چشم ارباب.

خواب از سرم پریده بود امشب قرار بود بعد از مدت ها با ارباب باشم اون میخواست حامله بشم!
و این یعنی اینکه ارباب عاشقم شده بود پس چه دلیلی داشت یه فرزند از من بخواد.

هر چی بود خیلی خوشحال بودم چون مطمئن‌ بودم ارباب بعد از بدنیا اومدن بچه با من عقد میکرد!

چندماه میگذشت از اون شبی که از شهر اومده بودیم اما من هنوز حامله نشده بودم رفتار ارباب خیلی سرد شده بود باهام حتی بهم نزدیک هم نمیشد

هر شب تو اتاق حوریه بود خیلی گوشه گیر شده بودم حس میکردم افسرده شده بودم من عاشق ارباب بودم اما اون

بهم بی محلی میکرد طاقت رفتار سرد ارباب رو نداشتم و همین هم افسرده ام کرده بود سهیلا بارها اومده بود و میخواست باهام حرف بزنه اما فقط

در مقابل حرف هاش سکوت کردم حتی خانوم بزرگ هم اومد ولی من حرفی نداشتم حس میکردم قلبم شکسته!

از روی تخت بلند شدم تا برم بیرون کمی هوا بخورم خیلی وقت بود از اتاق بیرون نرفته بودم داخل سالن که شدم صدای

شاد ارباب اومد:
_مامان حوریه حامله اس.

_چی راست میگی ؟!

_آره.
سرم داشت گیج میرفت یعنی حوریه حامله بود پس چرا من نتونسته بودم برای ارباب فرزندی بدنیا بیارم چرا نتونستم شاید .

_لاله تو اینجایی؟!

با شنیدن صدای خانوم بزرگ همه نگاه ها به سمتم برگشت اما من هیچ چیزی رو درک نمیکردم فقط صدای ارباب تو گوشم‌ بود که میگفت حوریه حاملس.

خواستم دور بشم از اونجا برم تا نشنوم نبینم اولین قدم رو که برداشتم چشمام سیاهی رفت و‌ تاریکی مطلق …

_لاله؟!

با شنیدن صدای مامان کنار گوشم بیدار شدم با دیدن مادرم روی تخت نیم خیر شدم بهش خیره شدم مادرم اینجا چیکار میکرد یعنی ارباب گذاشته بود بیاد!

با گریه لب زدم:
_مامان؟!

_دخترم.

محکم بغلش کردم دلم براش تنگ شده بود حتی برای آغوشش ولی محروم بودم چرا!چون برادرم قتل کرده بود چون خونبس بودم و یه خونبس هیچوقت

حق دیدن خانوادش رو نداشت با گریه لب زدم:
_مامان خیلی دلم برات تنگ شده بود.

_منم همینطور دخترم.

چندساعت با مامانم حرف زدم حالم بهتر شده بود ولی با یاد آوری حوریه بغض کردم مامان با نگرانی گفت:
_چرا ناراحتی ؟!

_مامان؟!

_جون مامان دختر قشنگم.

با درد و التماس لب زدم:
_بغلم کن.

نگاهی به ارباب انداختم که داشت مامان رو همراهی میکرد چقدر رفتارش عجیب شده بود با شنیدن صدای ارباب با دقت بهش خیره شدم که رو به مامان گفت:
_میتونی ببریش!

یعنی چی کی رو ببره اینجا چخبر شده بود نگاهی به مامان انداختم که بانگرانی به من خیره شده بود با صدای گرفته ای لب زد:
_ارباب!

_نشنیدی چی گفتم!؟

مامان نگاهی بهم انداخت و به سمتم اومد با صدای گرفته ای گفت:
_دخترم!

_چیشده مامان؟

_باید بریم!
متعجب لب زدم:
_کجا؟!

مامان آهی کشید

دانلود رمان سایت شصت تیپ
رمان صیغه اجباری

و گفت:
_مدت صیغه نامه تموم شده ارباب گفته میتونی بیای دخترت رو ببری وگرنه زیرخواب نگهبانا میشه.

بهت زده لب زدم:
_چی؟!

پایان فصل اول

Rating: 4.6/5. From 5 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان سایت شصت تیپ

جلد دوم رمان صیغه اجباری پارت 9

جلد دوم رمان صیغه اجباری برای مشاهده قسمت های منتشر شده این رمان از  اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *