خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش17

دانلود رمان یکی مثل توبخش17

رمان کامل یکی مثل توبخش17

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

وقتی از بدرقه ی مامان برگشتم ..فریده جون رو با سری پایین و شرمنده دیدم نشسته بود روی صندلی اونقدر ناراحت بود که حتی به من نگاه نکرد و حرفی نزد …
اون فریده خانمی که میومد پیش مامان منو لباس می دوخت ,,لبهای خندونی داشت ..دختر زیبایی همراش بود ..مزد لباشو رو بیشتر از حدی که مامان می گرفت می داد و تو نظر من آدمی با شخصیت تر و مهربون تر از اون تو دنیا وجود نداشت شکل واقعی خودشو گرفته بود دیگه نقابی به صورتش نبود ……
غمگین و در مونده,,, دو آرنج روی زانو گذاشته بود و خیره به کف اتاق نگاه می کرد …
دلم بشدت برای اونم می سوخت رفتم کنارش نشستم ..
با مهربونی دستشو گرفتم تو دستم سرشو بلند کرد و با چشمهای اشک آلود به من نگاه کرد هیچکدوم حرفی نداشتیم که بزنیم …
اونقدر بغض تو گلوش بود که قدرت حرف زدن نداشت ..
منم کلامی برای تسکین اون پیدا نمی کردم… وقتی نسترن یک حرکت به بدنش داد هر دو از جا پریدیم و رفتیم بالای سرش …
ولی دوباره بی حرکت شد ..دکتر رو صدا کردم معاینه اش کرد و گفت : نگران نباشین هم ضربان قلبش خوبه هم فشارش تقریبا روبراهه …
الان خوابه ..برای کسی که احیا شده وضعیت خوبیه ….
فریده جون با هراس پرسید ..یعنی چی احیا شده ؟ کی ؟
گفت : شما نمی دونین ..دختر تون داشت از این دنیا میرفت ؟
من تو پرونده اش خوندم مثل اینکه وقتی آوردنش بیمارستان قلبش از کار افتاده بوده ..اول احیاش می کنن .. چرا به شما نگفتن ؟ دختر شما تا مدتی اصلا نباید استرس و نگرانی داشته باشه ….
با اینکه الان وضعیتش خوبه احتیاج به مراقبت بیشتری داره ….
دلیل اینکه خودکشی کرده چی بوده ؟ فریده جون گفت : بی عقلی آقای دکتر با برادرش دعوا کرده بود …

تا صبح من و فریده جون کنار نسترن نشستیم …
هیچکدوم حتی پلک بهم نزدیم از اینکه فهمیده بودیم چه موقعیت خطرناکی رو پشت سر گذاشتیم شوکه شده بودیم ..
نیمه های شب بود که نسترن حرکتی به بدنش داد و خودشو توی تخت جا بجا کرد ..ولی وقتی فریده جون و من با هاش حرف زدیم جواب نداد ….
صبح موقعی که برای مریض ها صبحانه میاوردن از صدای چرخ دستی ها و جا بجا شدن ظرف ها بیدار شد ..و چشمشو باز کرد ..
کمی هوشیار شد و هراسون پرسید من کجام ؟ شما دونفر اینجا چیکار میکنین؟ … بیمارستانم ؟ فریده جون گفت : الهی قربونت برم ..عزیز مادر ..
آخه چرا این کارو کردی ؟ تو چطور دلت اومد ما رو تو این درد سر بندازی ..
تو که همیشه دختر عاقلی بودی ..خم شدم و صورتشو بوسیدم گفتم : اگر مامانت تو رو ببخشه من نمی بخشم .. خیلی کار بدی کردی ..
یعنی تو اینقدر ضعیف و نا توانی ؟ ..فکر ت اینطوریه که تا به یک مشکل بر خورد کردی خودکشی کنی؟ …
سرشو به علامت تاسف تکون داد و گفت : می دونم کار بدی کردم … کاش زن تو نمی شدم …تو رو هم تو درد سر انداختم ..(رو کرد به فریده و با بی حالی ولی به شوخی گفت ) باید زن همون کچله می شدم و از ایران میرفتم شوهر خوش تیپ می خواستم چیکار ؟…
گفتم : دیگه ادامه نده که حالا من خودکشی می کنم …
گفت : عه ..حالا دیگه به روم نیار خودمم نفهمیدم چیکار دارم می کنم … می خواستم نجاتم بدین نمی خواستم بمیرم که …
گفتم :کور خوندی تا آخر عمرت که بچه ها و نوه هامون دور ورت رو بگیرن , خاطرت جمع به روت میارم …
خودشو لوس کرد و گفت : شوهر جون من اینطوری نیست .. شما خیلی آقایی آقا برزو .. شوهر جون منی …
گفتم : بی خودی چاخان نکن ..کارت تمومه … حرف ,حرف منه توام گوش می کنی … می ذارمت روی شونه هامو با کتک می برمت خونه ی خودمون حرفم نمی زنی …
معذبم و خجالت می کشم و درست نیست نداریم …

پرسید راستی ماهرو جون چی اونم می دونه من قرص خوردم ؟
گفتم : نه بابا از کجا بدونه ..یک نفر بیست تا قرص می خوره و بدون اینکه به کسی بگه میره تو تخت من می خوابه ..و بعد بدن نیمه جونشو پیدا می کنیم و می رسونیم بیمارستان ..
ماهرو خانم داره چایی می خوره اصلا به روی خودش نمیاره …
ماهرو خانم زن کدبانویی هست آش سر شد سار از درخت پرید …
گفت : عععه چرت و پرت نگو خیلی ناراحت شد ؟…
گفتم: تو به فکر مادر و پدرت باش که داشتن سکته می کردن …ماهرو خانم با من …
نیم ساعت بعد مامان زنگ زد که بیاد بیمارستان ولی بهش گفتم نسترن مرخص شده و داریم میاریمش خونه …
فریده جون گفت : مزاحم ماهرو هم شدیم …
برزو بزار بریم خونه ی خودمون پسرم ..من اینطوری راحت ترم ..
گفتم : من یک گناه کردم و اونم این بود که عاشق این بانو جان شدم ..پای همه چیزش هم می مونم ….
شما اجازه بده بیاد خونه ی ما ….خواهش می کنم …و دیگه منتظر جواب نشدم و به نسترن گفتم : پاشو عزیزم می برمت خونه و ازت مراقبت می کنم ….
دیگه نگران چیزی نباش به من اعتماد کن ..نمی زارم دیگه غصه بخوری ..تا برزو رو داری غم نداشته باش …
نسترن که هنوز بی حال بود به زحمت از جاش بلند شدو فریده جون کمک کرد تا لباشو تنش کنه و گفت : من به تو اعتماد داشتم که زنت شدم شوهر جان …

مامان منتظر ما بود همه چیز آماده بود …
برای نسترن سوپ ماهیچه درست کرده بود و به محض اینکه رسیدم یک بشقاب کشید و آورد و گفت باید بخوری حتی شده به زور …
نسترن گفت: اونقدر گرسنه ام که می تونم ده تا بشقاب بخورم دستتون درد نکنه ..و با میل تا ته خورد و به من اشاره کرد بازم می خوام …فورا براش کشیدم ….
اون روز فریده جونم تا شب خونه ی ما بود رستم و مژگان هم بعد ظهر اومدن ..و من تونستم برم کلاس و بر گردم ..
ولی دائم این فکر تو سرم بود که باید چیکار کنم تا زود تر پول دار بشم …
تنها راه رهایی از این وضع یک شغل ثابت و درست و حسابی بود ….
ولی هر چی فکر می کردم چیزی به نظرم نمی رسید اگر دانشگاه رو ول می کردم و از صبح تا شب تدریس می کردم هم نمی تونستم از عهده ی مخارج زندگی کردن با نسترن بر بیارم …
در حالیکه درون من پر شده بود از اضطراب ومسئولیتی که داشتم سعی می کردم نسترن رو خوشحال و راضی نگه دارم ..
هم اینکه دکتر گفته بود باید مدتی مراقبش باشیم ,, هم این که می ترسیدم یک وقت از چیزی بهش بر بخوره و ناراحت بشه و بره خونه ی پدرش ..
موقع برگشت از کلاس یک دسته گل خریدم و یک جعبه شیرینی وقتی رسیدم آقای زاهدی برای اولین بار اومد ه بود خونه ی ما ..فریده جون و مامان تو آشپز خونه بودن و شام درست می کردن ..و آقای زاهدی هم با رستم مشغول حرف زدن بود ..
نسترن کیان رو بغل کرده بود و با مژگان حرف می زدن …..

اونشب بعد از شام آقای زاهدی گفت : برزو جان یک آپارتمان دیدم به نظرم مناسب باشه برای شما فردا برین ببینن اگر دوست داشتین همونو بگیرم ..
نسترن با اشتیاق پرسید : کجاس بابا ؟
گفت همون طرفای خونه ی خودمون تو شهرک غرب …
گفت: نه اونجا خیلی از ماهرو جون دوره باید نزدیک اینجا باشیم ..وقتی ما ازدواج کنیم ماهرو جون تنها میشه ..جایی باشه که بتونیم راحت با هم رفت و آمد کنیم …..
دیدم مامان در حالیکه صورتش سرخ شده بود ..داره به من اشاره می کنه ..
می دونستم که می خواد چی بگه, اون با این کار موافق نبود و عزت نفسش از همه چیز تو دنیا براش مهم تر بود …
گفتم : آقای زاهدی قبول نمی کنم چون بهتون گفته بودم می خوام رو پای خودم بایستم ..یکم بهم فرصت بدین خودم یک فکر ی می کنم …..
فریده جون گفت : تو رو خدا سخت نگیر ما تو رو میشناسیم ..الان موقع این حرفا نیست مثل یک خانواده دست به دست هم میدیم و این مشکل رو حل می کنیم …
مامان گفت : من می دونم که شما حسن نیت دارین .. ولی من خودم یک فکری براش می کنم .. تنها خونه گرفتن و وسایل خونه که نیست ..
عروسی خرج داره و من فعلا از عهده ام بر نمیاد ..
آقای زاهدی گفت : اصلا بیایم یک کاری بکنیم من به برزو قرض میدم به خاطر اینکه کارمون جلو بیفته .. هر وقت داشتی کم کم به من پس بده ..خوبه ..و خنده ی صدا داری کرد و گفت سود پولم ازت نمی گیرم ..
ده ساله به مرور هر چقدر خواستی بده اینطوری منت ما هم سرت نیست که ناراحت باشی …
رستم هم با این کار مخالف بود چون وقتی می رفت جلوی در خونه مژگان و کیان رو برد تو ماشین و خودش برگشت و به من گفت : داداشم مگه قرار نبود دو سال صبر کنن پس چی شد ؟ هنوز دو ماه نشده اینطوری زدن زیر قولشون ؟ توام داری ادای شوالیه ی قهرمان رو بازی می کنی ..
گفتم : آخه می بینی که الان اوضاع فرق کرده آرمان داره نسترن رو اذیت می کنه ..
منم فکر می کنم بهترین راه همینه که ما بریم سر زندگی خودمون ..ولی منم با این شرایط ننمی خوام ازدواج کنم راهشو نمی دونم داداش ..

گفت : این کارو نکنی برزو خواهش می کنم ازت ,, درست نیست فردا همینو برات پیرهن عثمون می کنن می زنن تو سرت ..
تو حتی اگر پول اونا رو هم پس بدی ,, پول عروسی رو همیشه تا ابد اونا دادن دیگه از خانواده ی مژگان بهتر سراغ داری ؟
باباش گفت تو به پول باشگاه کار نداشته باش یادته ؟ ..بعدم از من طلبکاری کرد و هر طوری بود بهش دادم ..
ولی هنوز که هنوزه میگن پول باشگاه که با ما بود …
صد بار توضیح دادم بازم میرن سر حرف خودشون .. تو نکن ..میایم می شینیم با مامان و سهراب یک فکری می کنیم ..ولی از زاهدی پول نگیر …
نسترن تا حالا پیش پدر و مادرش بوده ..اینو بفهم تو هیچوقت از اونا برای نسترن مهربون تر نیستی ..
هر کاری تا حالا می کردن بعد از این هم بکنن .. چرا کوتاه میای ؟ قبول نکن بگو اوضاع خودم که روبراه شد بعدا ..همین و تموم شد و رفت .
گفتم : چشم داداش خودمم همینو می خوام ….
یک هفته ای گذشت که نسترن خونه ی ما بود وسایلشو هم فریده جون براش آورد و تقریبا اتاق منو صاحب شد ..
من شب ها توی حال (هال ) روی مبل می خوابیدم یا روی زمین جا مینداختم ….البته که به نسترن نزدیک تر شده بودم بغلش می کردم می بوسیدمش ولی بشدت جلوی احساساتم رو می گرفتم ,, با اینکه اون خودش تمایل داشت از حد خودم تجاوز نکردم چون فکر می کردم که اون فعلا امانت دست منه ..و نمی خواستم از این اعتمادی که به من کرده بودن سوءاستفاده کنم …
ظاهرا نسترن راحت بود و می خندید و حال روحی خوبی داشت ..
می گفت عاشق ماهرو جون هستم و اون بهترین زن دنیاس …
داشتم فکر می کردم که چه خوب می شد نسترن رضایت می داد و با ما توی همین خونه خیلی ساده موقتا زندگی می کردیم ..
صبح ها من نسترن رو می گذاشتم دانشگاه و خودم میرفتم و بعد از ظهر ها هم تا دیر وقت کلاس داشتم ..
امتحانات داشت شروع می شد و من با وجود نسترن نمی تونستم درست درس بخونم …چون اون خودش زیاد مقید نبود و همون شب امتحان یک نگاهی به درس هاش مینداخت و میرفت امتحان می داد …

تا یک روز من داشتم از در دانشگاه میرفتم تو ..آیدا رو دیدم ..
بعد از مدت ها که با هم قهر بود یم اومد جلو و سلام کرد وبا یک حالت خاصی گفت : دوران نامزدی چطوره بی معرفت ..
گفتم : سلام خوبی ؟
گفت : دوستیم ؟
گفتم : آخه چرا نباشیم چرا به من میگی بی معرفت من در حق تو چیکار کردم؟ این تو بودی اون بامبول ها رو سر من آوردی وگرنه من همیشه تو رو دوست خودم می دونم …
گفت : دلم که چیز دیگه ای می خواست ولی خوب دوستمون هم برام غنیمته ..
حالا چیکار می کنی ؟
یک مرتبه به فکرم رسید کاری رو که آیدا بهم پیشنهاد کرده بود قبول کنم ..
به خاطر نسترن حاضر بودم دست به هر کاری بزنم …
با زیرکی گفتم : الان که دارم تدریس می کنم ولی دنبال یک کار بهتر می گردم خودت که می دونی زن و بچه خرج داره ..
پرسید: همون کار رو که بهت گفتم می خوای برات جور کنم ؟ هنوز یکی رو پیدا نکردن که کارشون رو درست انجام بده …..
در حالیکه سعی می کردم خودمو مشتاق نشون ندم گفتم : مگه هنوز نیرو می خوان ؟
گفت : آره اگر می خوای معرفیت کنم ..برو حقوقشم خوبه اگر ازت راضی باشن بیشترم میشه …
گفتم : دانشجو قبول می کنن من هنوز دو ترم دیگه دارم ….تو کیفش گشت و..یک کارت در آورد و داد به من و گفت : بعد از ظهر برو اینجا من سفارشت رو می کنم ..
با هم رفتیم کلاس و اون روی صندلی کنار من نشست …
دوباره خودشو به من نزدیک کرده بود و من که اخلاق اونو می دونستم خیلی زیاد مردد بودم که این کارو بکنم یا نه …
ولی به خاطر نسترن و اینکه زیر بار منت پدر اون نرم ..
تصمیم گرفتم بعد از ظهر ساعت سه خودمو برسونم به شرکتی که اون آدرس داده بود …
سراغ آقای جهانی رو گرفتم ..به محض اینکه خودمو معرفی کردم ..با روی باز ازم استقبال کرد و دست داد و پرسید : خوب شما برنامه نویس هستین ؟
گفتم اونم بلدم ..

گفت : ما یک نفر رو می خوایم که سر پرست کلیه ی کاراهای کامپیوتری شرکت باشه می خوایم یک سیستم درست و بی نقص داشته باشیم که ایراد نداشته باشه تمام کارای شرکت ثبت و برنامه ریزی بشه …
تا حالا چند نفر اومدن ولی هنوز ما یک سیستم درست و حسابی نداریم ..
آیدا خانم می گفت شما منت گذاشتین و قبول کردین …
گفتم بله می تونم ..اما حتما بهتون گفته که من دانشگاه دارم ولی می تونم از راه دانشگاه بیام و کاری رو که شما می خواین براتون انجام بدم …
گفت : البته ولی ما صبح ها هم شما رو لازم داریم ولی اگر سیستم مرتب بشه می تونین گاهی دیر تر بیاین ..
حقوق تون هم ماهی دو تومن می نویسم ..
انشالله اگر همه چیز خوب پیش بره ما از خجالتون در میایم …
من اونقدر خوشحال شده بودم که فورا قرارداد رو یک نگاهی انداختم و امضاء کردم و با خریدن یک جعبه شیرینی رفتم و به نسترن و مامان خبر بدم که یک کار خوب پیدا کردم و از فردا مشغول میشم …
مامان باز نگران شد پرسید دانشگاهت چی میشه ؟
گفتم مادر من فقط باید برم امتحان بدم بعدم که تابستون میشه ..بعدم که خدا بزرگه ..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *