خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش18

دانلود رمان یکی مثل توبخش18

رمان کامل یکی مثل توبخش18

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مامان گفت : پسرم از درس میفتی یکم صبر داشته باش باز داری عجله می کنی امتحان داری کی می خوای درس بخونی ؟هی نگو بعدا خدا بزرگه ..خدا بزرگه,, توام باید درست تصمیم بگیری باری به هر جهت که نمیشه زندگی کرد ….
گفتم :مامان من ,,,,عزیزم ,می دونی حقوقش چقدره؟ دو میلیون بازم میگی نرم ؟ کجا من اینطور کاری پیدا می کنم ؟
ولی نسترن خوشحال بود و فورا به فریده جون زنگ زد و مژده داد و گفت که برزو رفته سر یک کار درست و حسابی …
مامان منو کشید کنار و گفت : برزو جان تو رو خدا مادر به این حرفا گوش نکن تو تازه هم که بری سر کار هنوز خیلی زوده معلوم نیست بمونی یا بیکار بشی …
یکم یواش تر حرکت کن زمین نخوری پسرم …
ناراحت شدم و با اعتراض گفتم : ای مامان جان همش آیه ی یاس می خونی بسه دیگه یکم شجاع باش ..
تا حرکت نکنم زندگیم درست نمیشه اگر به شما باشه باید رو به قبله بخوابم و منتظر مُردنم بمونم … اینقدر نه تو کارم نیار,, بزار با دل درست برم جلو ,منو تو شک ننداز شما با این همه احتیاط منو هم ترسو بارآوردی ..
نسترن صدای منو شنید و اومد و گفت : ماهرو جون تو رو خدا شرایط ما رو درک کنین برزو نمی زاره من برم خونه خودمون اینجا هم که خوب درست نیست بمونم ..بزارین زودتر ما هم سر سامون بگیریم من که این ترم درسم تموم میشه میرم سر کار برزو هم که کار خوبی پیدا کرده همه چیز درست میشه نگران نباشین …
مامان در حالیکه کاملا بهم ریخته بود گفت : اگر این کاری که گرفته, خوب از آب در نیومد و مجبور شد بیاد بیرون چی میشه؟
فکر کنین چقدر اذیت میشین ….من فقط میگم یکم صبر کنین تا شرایط مناسب تری پیدا کنین …
آخه چرا شما جوون های حالا اینقدر عجولین ؟ می ترسم دچار درد سر بشین …همین ….
گفتم : مامان جون حالا شما حرص و جوش نخور من خودم درستش می کنم …

نسترن پرسید : کی برات کار پیدا کرد ؟
گفتم تو نمیشناسی یکی از آشناهام تو دانشگاه …کار خوبیه انشالله اگر مامان انرژی منفی نده همین جا موندگارم …
با یک حالت بدی گفت : نمی دونم چرا ماهرو جون شما با همه چیز مخالفین ؟ …
مامان پشتشو کرد و رفت تو آشپزخونه و در همون حال گفت : مثل اینکه گوش شنوایی نیست….
خودتون می دونین از من گفتن بود و از شما نشنیدن …..
فردا دیگه دانشگاه نرفتم ویکراست خودمو رسوندم شرکت و مشغول کار شدم ..اما سیستم اتو ماسیون اداریش کاملاً مختل بود، من نمی تونستم اونو اصلاح کنم باید از اول براش برنامه می ریختم ..
به جهانی گفتم : نمیشه خیلی خرابه فایده نداره فرصت می خوام تا خودم از اول برنامه بریزم …..
اونم موافقت کرد و دونفر رو که مسئول بودن برای کسب اطلاعات در اختیار من گذاشت و شروع کردم بکار ..
سخت سر گرم شدم تا جایی که نفهمیدم چطور ساعت چهار شد ، بعداز ظهر ..دیگه شرکت تعطیل شده بود وهمه رفته بودن … کارو تعطیل کردم و..با عجله خودمو رسوندم کلاس ..دو جلسه تدریس داشتم ..
می خواستم با پور افروز حرف بزنم و دیگه اونجا نرم .. چون باید شب ها درس می خوندم ولی اون طبق معمول تو آموزشگاه نبود ..با خودم فکر کردم حالا همینم غنیمته دیگه کلاس جدید قبول نمی کنم …..
ساعت هشت و نیم کارم تموم شد ..اونقدر خسته بودم که مغزم کار نمی کرد …..تازه متوجه شدم از صبح تلفنم خاموشه و با کسی تماس نگرفتم …
وقتی رسیدم خونه هم مامان و هم نسترن از دستم شاکی بودن …بوی سوپ جو و کتلت فضای خونه رو پر کرده بود و من خیلی زیاد گرسنه بودم …
مامان داشت سالاد درست می کرد ..
گفتم : وای مامان جون چیکار کردی زود بکش که دارم از گرسنگی میمیرم ….
گفت : چشم پسرم بیا همه چیز آماده است ..چشمم افتاد به صورت مامان به نظرم خوب نیامد . ..انگار هزار تا سئوال از من داشت ..اما چشمش رو از من می دزدید ..
نسترن با خوشحالی به من گفت: نمی دونی برزو امروز چقدر کار کردیم ..هم لباس عروس دیدیم هم من رفتم خونه ای رو که بابا دیده بود پسندیدم همون جا رو می گیریم خیلی خوب و شیک بود …
تازه متوجه شدم که اوضاع داره از دست منو و مامان خارج میشه …

گفتم : نسترن چرا بدون مشورت من تصمیم می گیری ؟ کی گفته من اون خونه رو می گیرم ؟..بهت چی گفتم ؟چرا شما متوجه نیستین؟ دارم به آب و آتیش می زنم که خودم زندگیمو درست کنم تو رفتی خونه ای که بابات دیده, پسندیدی ؟..
عزیزم نمی خوام کسی برای ما خونه بگیره ..صبر کن خودم درستش می کنم ..گفت : بابام که کسی ,نیست ..بابای منه,, حالا بابای توام هست
گفتم : نه نمی خوام …حتی بابا ی تو باشه نمی تونم قبول کنم ….حرف آخرم بود شنیدی؟ خودم برات بهترین خونه رو می گیرم ……
نسترن باز خودشو لوس کرد با شوخی و خنده گفت : شوهر جانِ خشن و بد اخلاق , دعوام نکن می ترسم …مهربون شو ,, اخم نکن …تا تو نخوای برگ از برگ نمی جنبه …حالا بگو از صبح تا حالا کجا بودی ؟که گوشیت خاموشه و ما نمی تونیم باهات تماس بگیریم و ازت اجازه بگیریم …آخه شوهر جانی با گوشی خاموش,,چطوری آدم ازش اجازه بگیره ؟ پس ,, اون شوهر جان باید تنبیه بشه و زن حق داره بدون مشورت اون کاراشو انجام بده … وگرنه هر روز باید دست روی دست بزاریم و بشینیم همدیگر رو تماشا کنیم …درسته شوهر جان ؟…منم خندم گرفت صدامو کلفت کردم وهمین طور که لباس عوض می کردم و اونم دنبالم میومد گفتم : شوهر جان به فکر یک لقمه نون برای سفره ی زنش زحمت می کشه و سر کار گوشی رو خاموش می کنه تا حواسش پرت نشه …اما اگر کسی تو این خونه بدون اجازه ی من آب بخوره شب با کتک می خوابه …
گفت : ماهیتابه عزیزم ,برای این طور وقت هاست زن در این جور مواقع با اون می زنه تو فرق سر شوهر جان تا اصلا نتونه بره سر کارو نون بیاره ..ما به همون پلو و خورش راضی هستیم …
اونشب به شوخی و خنده گذشت در حالیکه متوجه بودم مامان اصلا حال خوبی نداره ولی چاره ای نداشتم باید هر کاری از دستم بر میومد می کردم تا موفق بشم , در این صورت مامان هم خوشحال می شد ..
اما چیزی که انتظار نداشتم کاری بود که نسترن و فریده جون از فردای اون روز انجام دادن ..افتادن دنبال کارای عروسی ,,لباس عروس و آیینه شمعدون .. اجاره کردن خونه بدون اینکه با من مشورت کنن …طوری که دو روز بعد وقتی از سر کار بر گشتم خونه …..نسترن با خوشحالی دوید جلو و منو بغل کرد و گفت مژده بده بابا خونه رو گرفت نمی دونی چقدر خونه ی خوبیه …

با وجود خستگی زیادی که داشتم نتونستم خودمو کنترل کنم فریاد زدم : تو چرا حرف حالیت نمیشه من میگم صبر کن نمی خوام بابای تو برای ما خونه بگیره,, عجب گرفتاری شدم ..مگه نسترن خانم من به تو نگفتم نمی خوام پدرت این کارو بکنه چند بار بگم ؟ ….نسترن اوقاتش تلخ شد و دیدم زیر لب گفت: به درک برو به جهنم …و رفت تو اتاق من و در و زد بهم ..دنبالش رفتم و پرسیدم چی گفتی ؟ بی احترامی و بد دهنی نداریم نسترن ,,گفته باشم بهت ، خونه ی ما مثل خونه ی شما نیست احترام حرف اول رو می زنه …گفت :داد و هوار و بد اخلاقی داریم ولی بد دهنی نداریم ؟ بی خود کردی با من اونطوری حرف زدی ..منو آوردی اینجا که کوچیکم کنی ؟ اگر می خواستم کسی سرم داد بزنه خوب برادر خودم بود احتیاجی به تو نداشتم …تو حق نداری سر من داد بزنی … نمیشه که تا ابد اینجا بمونم ..نمی تونم دیگه اینطوری,,,تحمل ندارم .. خجالت می کشم ..یا میرم خونه ی خودمون یا خونه رو قبول کن …گفتم: حالا که حرف حالیت نمیشه منم مثل خودت حرف می زنم ,, به درک برو خونه ی مامانت ….و از اتاق اومدم بیرون …مامان گفت : برزو ؟ دستت درد نکنه …چرا اینطوری رفتار می کنی ؟ خوب دختر بیچاره حق داره ..اونم بفکر زندگی و آینده ی خودشه ..نظرت رو به خوبی و مادبانه بهش بگو اونم قبول می کنه …صدا مو بلند کردم وگفتم: مامان دلتون خوشه ..دو شب پیش بهش نگفتم؟ به آقای زاهدی نگفتم ؟ به فریده جون جدا نگفتم ؟ پس بگن من آدم نیستم و اونا می خوان کار خودشون رو بکنن و من اینجا دست آویز دست اونا باشم …..مامان گفت : صداتو بیار پایین یک حرفی نزن که بعدا باعث پشمونیت بشه تو این دخترو می خواستی از ناراحتی دور کنی, آوردی اینجا پس ناراحتش نکن دیگه …گفتم : شما چی میگین ؟ از دل من چه خبر دارین ؟ پس من چی ؟من ناراحت بشم عیب نداره ؟تن به هر کاری که اونا می خوان بدم ؟شما به من اعتراض نمی کنی ؟ گفت : بهت میگم درست حرف بزن ..آروم باش بیا یک چایی بخور اعصابت بیاد سر جاش میشینیم حرف می زنیم …

یک مرتبه نسترن از اتاق اومد بیرون در حالیکه ساکشو بسته بود و لباس پوشیده بود ..گفت: سویچ رو بده من برم توام هر کاری دلت می خواد بکن دیگه حوصله ندارم ..برام فرقی نمی کنه …و رو کرد به مامان و گفت : ببخشید این مدت مزاحم شما شدم ..سویچ رو از جیبم در آوردم و دادم بهش و بدون اینکه حرفی بزنم رفتم تو اتاقم ..مامان جلوی نسترن رو گرفت که اینطوری با قهر نرو دخترم صبر کن با هم حرف بزنیم ..یک طوری با هم راه میایم ما دیگه یک خانواده ایم …نسترن با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن و گفت : شما نمی بینین برزو چیکار می کنه ؟ اگر جای من بودین چیکار می کردین ؟ مامان گفت : تو بیا بشین من به مامانت زنگ می زنم و با هم حرف می زنیم بیا دخترم آروم باش ..لطفا این طوری از خونه ی من نرو …
ساکشو انداخت رو زمین و خودشو پرت کرد رو مبل و همون طور که هق و هق گریه می کرد زنگ زد به فریده جون ..و طوری که من بشنوم گفت : مامان برزو با گرفتن خونه مخالفه میگه صبر کنین خودم خونه پیدا می کنم …
….نمی دونم …..نمی دونم ..حوصله ندارم به خودش بگو ..و اومد در حالیکه به من نگاه نمی کرد ..گوشی رو داد دستم ..با صدایی که می لرزید گفتم سلام : گفت سلام به روی ماهت پسرم ..ببخشید که سر خود این کارو کردیم ولی خونه حیف بود از دستمون میرفت ..زاهدی رهن کامل کرده ,,این پول می خواست تو بانک باشه بی استفاده ,, ..داده برای رهن خونه که شما اول زندگی کرایه خونه ندین ..هر وقت پول دستت اومد پس بده ..این کار اشکالی داره به نظرت ؟که اول زندگیت بهت فشار نیاریم به خدا قصد بدی نداشتیم …شما ها عزیز های ما هستین …. گفتم : آخه نمی خوام باعث زحمت شما بشم دوست دارم خودم زندگی مو درست کنم ..گفت : دست بر دار از این حرفا چه فرقی می کنه ما دوماه یک بار همین مقدار پول رو میدیم به آرمان اونم از بین می بره …تا حالا برای نسترن هیچ کار نکردیم ..فکر کن اصلا برای دخترمون کردیم مِنَتی سر تو نداریم ..دوست داریم دختر مون راحت باشه .. البته اونقدر تو رو دوست داریم که واقعا مثل پسرمون هستی ..گفتی کار پیدا می کنم کردی دیگه ,, ما هم ازت ممنونیم با اینکه می دونم برات سخته ولی داری تمام تلاش خودتو می کنی ..پس بیا تو این شرایط همه با هم راه بیایم و نزایم مشکلی پیش بیاد خواهش می کنم ازت برزو جان ….

گفتم: آخه یک چیزایی مطابق میل من نیست ..نمی تونم قبول کنم …گفت : ای بابا ول کن پسرم این پولا که برای زاهدی چیزی نیست اصلا فکر می کنیم دادیم به آرمان و از بین برده ..ما هم می خوایم به عنوان پدر و مادر کاری کرده باشیم اجازه بده کمکتون کنیم ….گفتم : نمی دونم چی بگم …ولی اینطوری من معذب میشم …گفت : نشو پسرم …. فکر می کنی برای چی من نسترن رو به تو دادم؟ برای پولت که نبود ,,وضعیت تو رو از اول می دونستم توقع زیادی ازت نداریم اصلا چرا باید داشته باشیم درست نیست …..گفتم : باشه فریده خانم اجازه بدین فکر کنم …تا ببینیم چی میشه …
گوشی رو که قطع کردم نسترن گفت : اگر صبر کرده بودی همین ها رو من بهت می گفتم بی خودی دعوا راه انداختی ….حرفی نزدم هنوز دلم رضا نبود و از حرکتی هم که نسترن کرده بود عصبانی بودم و دلم نمی خواست باهاش حرف بزنم …
رفتم تو اتاقم اما بالا فاصله اومد دنبالم و درو بست و همینطور که پشتم به اون بود دست انداخت دور کمرم و سرشو گذاشت تو پشتم ..دستشو گرفتم و برگشتم و بغلش کردم ..روی سینه ام محکم گرفتمش ..و گفتم عزیزم ..من طاقت ناراحتی تو رو ندارم که اصرار می کنم اینجا بمونی ..خودت می دونی هرگز نخواستم ازت سوء استفاده کنم ..توام منو درک کن اگر صلاح می دونی خونه ی پدرت راحت تری من حرفی ندارم نمی خوام بهت چیزی رو تحمیل کنم ..ولی اگر این بار آرمان تو رو اذیت کنه قسم می خورم یک بلایی سرش میارم ..اونوقت هیچکدوم حق ندارین از من گله ای داشته باشین …گفت : خوب توام منو درک کن ..مامانم حق داره دیگه خودتو بزار جای ما ببین تو چه شرایط بدی قرار گرفتیم ..مادر من تو خواب شبش هم نمی دید من اینطوری از خونه اش بیام بیرون داره از غصه دق می کنه بابا هم همینطور ناراحته …گفتم :خوب اگر ما خونه بگیریم ؟ می خوان چیکار کنن ؟ همین وضعیت رو دارن دیگه …گفت : نه …اون موقع فرق می کنه می دونن من …چیزه ..یعنی اونوقت …ولش کن بحث نکنیم,,

ولی مدتی با هم در این مورد حرف زدیم که انگار فایده ای هم نداشت چون من حرف خودمو می زدم و اون حرف خودشو …بالاخره بطور مصنوعی گفت : اصلا هر چی تو بگی شوهر جون ..و شروع کرد به قلقلک دادن من و خندیدن …گفتم : نکن دختره ی پر رو ..همه چیز رو شوخی گرفتی داری منو وارد راهی می کنی که نمی خوام ,,,,ببین نسترن من وقتی مجبور بشم کاری رو به زور بکنم خیلی زود پس می زنم ..تو برو خونه ی مامانت بزار من خودم زندگیم رو بسازم …..دوباره شروع کرد به قلقلک دادن منو و خندیدن …و هلم داد روی تخت …بعد خودشو انداخت روی من و بغلم کرد و دستشو دور گردنم حلقه کرد و صورتش رو به من نزدیک کرد …و منو بوسید حال عجیبی داشت و من نمی خواستم اسیر اون حالت بشم …بالافاصله از خودم دورش کردم و گفتم: نکن ..برو کنار,, مامانم میگه …….دستشو گذاشت رو دهن منو با دلخوری گفت : نگو ,, بقیه اش رو ادامه نده ….فهمیدم تا مامانت نگه نمی تونی کاری بکنی …حتی منو ببوسی ….اما اینو بدون مامانت منو درک نمی کنه حساب پدر و مادر منو نمی کنه چون خودش دختر نداره ..من می دونم به خاطر مامانت می ترسی قبول کنی ….با تعجب گفتم : واقعا تو اینطوری فکر می کنی ؟ مامان من حساب همه جا رو می کنه و توام خودت اونو میشناسی حسن نیت شم می دونی اون بیشتر به خاطر تو حرص و جوش می خوره ..می ترسه من نتونم از عهده ی زندگیم بر بیام تو اذیت بشی ….اصلا فکر نمی کردم در مورد مامان نظرت این باشه …لحن شو عوض کرد و گفت : آره می دونم ماهرو جون رو میشناسم ولی میگم منو و مامانم رو درک نمی کنه خوب حق هم داره بنده ی خدا ..تو رو خیلی دوست داره …
زنگ در به صدا در اومد انتظار کسی رو نداشتیم ….زود رفتم آیفون رو بر داشتم ..آقای زاهدی گفت باز کن ماییم ….به مامان که تو آشپز خونه داشت میز شام رو می چید نگاه کردم و گفتم :آقای زاهدی و فریده جون اومدن ..نسترن دوید دم در ,,,..به مامان گفتم : خودتون می دونین ریش و قیچی دست شما هر چی بگی همون کارو می کنم ….سری با افسوس تکون داد و …رفت تو اتاقش که مانتو شو بپوشه ….

منم رفتم به استقبال شون ..آقای زاهدی با همون گرمی همیشگی با من دست داد و گفت چطوری پسرم با زحمت های ما ..گفتم فعلا که زحمت های ما به گردن شماست..فریده جون منو بغل کرد و گفت : وای همون قدر که دلم برای نسترن تنگ میشه برای توام تنگ شده بود ..تو با ما چیکار کردی که اینقدر دوستت داریم ..زاهدی که میگه دلم می خواد هر شب برزو رو ببینم ….
مامان گفت : اگر شام نخوردین ، بفرمایید سر میز با هم بخوریم .. آقای زاهدی : گفت : چشم نمیشه این دعوت شما رو قبول نکنم چون بوی غذا تون تا تو کوچه اومده بود ….
بعد همه دور هم شام خوردیم ….. فریده جون گفت : خیلی خوشمزه شده ماهرو جون دست پخت تو حرف نداره ..نسترن تو این مدت آشپزی از ماهرو جونت یاد گرفتی ؟ گفت : نه بابا ماهرو جون و من که صبح ها نیستیم ..اصلا نمی فهمم کی غذا حاضر میشه ..گفت : زود باش تنبل دیگه چیزی به عروسیت نمونده ..باید خودت آشپزی کنی ….مامان کمی مکث کرد و گفت : فریده جون میشه به منم بگین برنامه تون چیه ؟ چرا باید به این زودی عروسی بگیریم ؟ این عجله برای چیه ؟ …آقای زاهدی به جای اون گفت : اجازه می فرمایید من بگم ؟ دلیل اینکه عجله نداشته باشیم چیه ؟ ..من یک خونه ی خوب و مرتب براشون رهن کردم ..برای مراسم عروسی و مخارج اونم شما هر کاری از دستتون بر میاد بکنین ,,بقیه ی چیزایی رو که از عهده ی شما بر نمیاد ما به خواست خودمون انجام میدیم ..همین ,,ساده تر از این دیگه نمیشه خانم باور کنین من تنهاشون نمی زارم مشکل بچه ها پوله ..اونم هست چرا غصه بخورن ؟ بزارین برن سر خونه و زندگی خودشون ..بد میگم ؟ وقتی من هر ماه دو برابر این پول رو به آرمان میدم که دهنشو ببنده چرا برای دخترم خرج نکنم؟ مگه نسترن بچه ی من نیست ؟ …مامان گفت : می دونم شما چی میگین حق باشماست ولی چیزی که متوجه ی اون نیستین ..عزت نفسِ برزو و منه ؟ اون هنوز جوونه اگر به این کار عادت کرد چی ؟ اگر متکی به شما شد؟ فکر می کنین همچین مردی می تونه نسترن رو خوشبخت کنه ؟ من به عنوان یک مادر دلم می خواد پسرم رو پای خودش بایسته ولی تصمیم با خودشه ..من حرفم رو زدم حالا هر چی صلاح می دونین ما هم همون کارو می کنیم تا شما راضی باشین ..من شرمنده شدم که نمی تونم پا به پای شما بیام ..ولی خوب این از روز اول شرط ما بود من به شما دروغ نگفتم …آقای زاهدی گفت : من به برزو ایمان دارم می دونم آدم سوء استفاده کنی نیست ..اون طوری که شما میگین نمیشه ….داماد من مَرد با غیرتیه …
اونشب خیلی حرف زدیم و نتیجه ی این بود که اوایل مرداد عروسی رو بر گزار کنیم…
با تمام استرسی که داشتم و می دونستم چقدر مامان تحت فشار قرار می گیره .. ته دلم خوشحال بودم ..مثل پسر بچه ای که مدت ها در آرزوی داشتن یک دوچرخه بوده و حالا بهش وعده ی دوچرخه دادن باشن …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *