رمان شکلات تلخ

رمان شکلات تلخ فصل 2

رمان شکلات تلخ فصل 2

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 – من یه گلدون پر از گل بودم وزش چشم تو پاییزم کرد
عشقمو عشق به دست آوردنت با همه دنیا گلاویزم کرد
مردم از تشنگی اما لب تو، یه عطش به خنده دعوتم نکرد
بین این اومده‌ها و رفته‌ها هیچ‌کس مث تو اذیتم نکرد
به اینجای آهنگ که رسید بی‌اختیار دستش را جلو برد و ولوم ضبط را تا آخر بالا برد. دوست داشت همراه آهنگ فریاد بزند ولی این کارها دیگر از او گذشته بود. با این کارها حالش خوب نمی‌شد. دیگر نمی‌شد! آتشی که در دل او افتاده بود با این کارها خوب نمی‌شد.
سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه
مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه
سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه
مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه
اگه دوست نداشتی رنجوندنمو هیچ‌وقت از تو نمی‌رنجیدم
اگه زندگی می‌کردی با من زندگیمو به تو می‌بخشیدم
نبین امروز دارم به خاطرت دردمو توی خودم می‌ریزم
تو فقط اشاره کن ببین چه‌طور همه دنیا رو به هم می‌ریزم
سیگارش تمام شده بود. شیشه را باز کرد و ته سیگار را با خشم بیرون پرتاب کرد و بی‌اختیار دستش را با همه توان روی فرمان کوبید و داد کشید:
– تمومش کن دیگه!
از خودش بدش می‌آمد. اگر دست خودش بود دلش می‌خواست از همه کس و همه چیز ببرد و برود جایی که فقط خودش باشد و خودش باشد و خودش… حیف که دست خودش نبود. خواننده هنوز هم بی‌تاب می‌خواند:
– سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه
مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه
سر این سفره هنوزم یه نفر روز و شب منتظر مهمونه
مطمئن باش کسی قادر نیست منو از عشق تو برگردونه
آهنگ تمام شده و آهنگ بعدی پخش شده بود، ولی او بی‌توجه به صدای خواننده به روبه‌رو و دل شب زل زده بود. دلش گلوله‌ای آتش بود. ای کاش می‌توانست به هر شکلی که شده سطلی آب یخ روی دلش بریزد. ای کاش راهش را بلد بود. نمی‌دانست چه‌قدر گذشته بود که صدای گوشی‌اش بلند شد. چشم از روبه‌رویش گرفت. سیگار نمی‌دانست چندمش را همان‌طور نصفه از لای شیشه نیمه باز به بیرون پرتاب کرد و گوشی‌اش را برداشت. با دیدن شماره سریع جواب داد.
– بله؟
– تموم شد؟
– بله!
– خیلی خب، طبق گفته‌های خودت امشب منتقل می‌شین اهواز.
– درسته!
– اسامی یادت نره.
– چشم!
– منتظر خبرهای بعدیت هستیم.
– چشم!
تماس قطع شد. بدون خداحافظی. گوشی را با غیظ انداخت همان جایی که بود. خسته شده بود. نمی‌فهمید خسته شدن در قاموس آن‌ها نبود؟ می‌دانست، ولی حالا که خسته شده بود باید چه کسی را می‌دید؟ باید دردش را به چه کسی می‌گفت؟ صدای خش‌دار خواننده هنوز هم در فضای ماشین می‌پیچید. باز گوشی‌اش زنگ خورد. این‌بار کیانوش بود. بی‌حوصله جواب داد:
– بله؟
– مرده!

 می‌دانست. آن‌طور که کیانوش او را هدف قرار داده بود، اگر زنده می‌ماند باید تعجب می‌کرد. هیچ چیز نگفت. کیانوش هم منتظر شنیدن چیزی نبود. ادامه داد:
– بیا، باید ساکامونو ببندیم. امشب شب آخریه که سمنانیم. صبح زود باید راه بیفتیم. یه سفارش جدید داریم. اهواز!
آهی کشید. باید هم‌رنگ می‌شد، حتی اگر به قیمت همراه شدن با آن‌ها بود. گوشی را قطع کرد و راه افتاد. این یکی از زوردارترین بایدهای دنیا بود.
***
فصل سوم

سرم را نزدیک‌تر بردم و از زاویه کنار به انگشت‌های کشیده‌اش نگاه کردم. خیلی هم بد نشده بود ولی هنوز باید سوهان می‌خورد. سرم را عقب کشیدم و باز ماسک را روی بینی‌ام گذاشتم. با صدای پر از نازش گفت:
– فریال هنوز با سعیدی؟
دلم می‌خواست بگویم به تو هیچ ربطی ندارد. حیف که نمی‌خواستم خودم را پیش همه خراب کنم. چون تند حرف زدن با یاسمن منجر می‌شد که خبرها به گوش همه برسد. برای همین هم لبخند مکش مرگ مایی تحویلش دادم. می‌دانستم از زیر ماسک فقط چین کنار چشم و بیرون زدن گونه‌هایم را می‌بیند. همزمان گفتم:
– آره عزیزم. کی از سعید بهتر؟
می‌دانستم که مثل کفتار منتظر است از زندگی سعید بیرون بروم تا هوار شود سرش. اخلاقش همین بود. تفاله‌های دیگران را جمع می‌کرد. اصلا هم از این کارش نه شرم می‌کرد و نه برایش مهم بود دیگران در موردش چه‌طور قضاوت کنند. پشت چشمی برایم نازک کرد و گفت:
– سعید تو رو خیلی دوست داره ولی من خیلی خوب می‌دونم تو هیچ علاقه‌ای به سعید نداری.
رامیلا که همان لحظه با سینی قهوه از آشپزخانه کوچک انتهای سالن بیرون آمده بود در جواب یاسمن گفت:
– درستشم همینه یاسمن جان، با کسی بمون که دوستت داره، نه با کسی که دوستش داری.
یاسمن که هیچ دل خوشی از رامیلا نداشت حتی جوابش را هم نداد. رامیلا هیچ ابایی از قهوه‌ای کردن یاسمن نداشت و برای همین هم بود که هیچ‌وقت یاسمن تحویلش نمی‌گرفت. به صورت پنهانی به رامیلا چشمکی زدم که خندید و با سر اشاره به سالن انتظار کرد و گفت:
– زود کارتو بکن بیا. مینا زود می‌خواد بره‌ها.
ماسک را با دست آزادم از روی صورتم برداشتم و گفتم:
– غلط کرده. بگو باز مثل سری قبل فال منو سرسری نگیره‌ها! یه چیز درست حسابی بهم نگه به خدا یه ریال هم بهش نمی‌دم.
با صدای بلند گفته بودم که خود مینا بشنود. شنید و با خنده و صدای بلند گفت:
– ببند فریال! خیلی رو داری به قرآن.
حق هم داشت. تا به حال یک ریال هم بابت هیچ‌کدام از فال‌هایی که برایم گرفته بود نداده بودم. من او را به بچه‌ها معرفی کرده و کلی مشتری برایش دست و پا کرده بودم. وظیفه‌اش بود برایم مجانی کار کند. یاسمن سرش را به من نزدیک کرد و گفت:
– فالاش راسته؟
همین مانده بود فالگیرمان را هم بدزدد! ماسکم را سر جایش گذاشتم و همان‌طور که سوهانم را روشن می‌کردم تا هر چه سریع‌تر ناخن‌هایش را تمام کنم و از شرش خلاص شوم، گفتم:
– نه زیاد، تفننیه بیشتر.
بعد از سوهان زدن و دیزاین ناخن‌ها بالاخره یاسمن دل کند و رفت. بعد از رفتنش نفس راحتی کشیدم. هیچ‌وقت و تحت هیچ شرایطی نمی‌توانستم با او راحت باشم. اخلاقش نچسب بود. از جا بلند شدم و همان‌طور که پیش‌بندم را باز می‌کردم با صدای بلند گفتم:
– قهوه منو بریزین اومدم.
هیوا در جوابم گفت:
– یاسی که اومد از اتاق بیرون ریختم. بدو بیا.
پیش‌بند را روی چوب لباسی کنار میز کارم آویزان کردم و بعد از تکاندن بالای بلوزم که کمی پودر رویش پاشیده شده بود به سمت در راه افتادم. دل توی دلم نبود که بفهمم این بار توی فالم چه چیزی افتاده. بیرون، مینا و رامیلا و هیوا کنار به کنار هم نشسته و منتظرم بودند. کف هر دو دستم را به هم کوبیدم و گفتم:
– هی هی نشینین اینجا فال منو گوش کنین‌ها… یه جو آبرو بمونه برام.
رامیلا غش غش خندید و گفت:
– حالا انگار نمی‌دونیم!

 خودم را روی صندلی روبه‌روی مینا رها کردم و دستم را پیش بردم برای برداشتن قهوه‌ام. مینا همان‌طور که بقیه فنجان نعلبکی‌های روی میز را جمع می‌کرد، گفت:
– همین‌طور که می‌خوری نیتم بکن که قشنگ نقش ببنده.
سری تکان دادم و هول هول قهوه‌ام را داغ خوردم. بعد از آن سریع فنجان را داخل نعلبکی سر و ته کردم و سُرش دادم سمت مینا. رامیلا هیجان‌زده دستی زد و خطاب به من گفت:
– وای فریال، مینا گفت به زودی سروش بهم پیشنهاد می‌ده.
با همه وجود چشم شده و خیره به مینا نگاه می‌کردم. منتظر بودم فنجان را بردارد. در همان حال خطاب به رامیلا گفتم:
– چشمت روشن.
هیوا هم با نیش باز کمی خودش را جلو کشید و گفت:
– واسه من بهتر بود. گفت همین امسال ازدواج می‌کنم. لباس عروس!
بالاخره فنجان را برداشت. دیگر حواسم به بقیه حرف‌های هیوا نبود. مینا هم تشری به رامیلا و هیوا زد و گفت:
– ساکت! بذارین تمرکز کنم.
هر سه به او خیره ماندیم. با اخم‌های در هم فنجان را بالا و پایین می‌کرد. این حالت طبیعی نبود. مینا همیشه از همان لحظه که فنجان را به دست می‌گرفت، رگباری پشت سر هم راست و دروغ را به هم می‌بافت. این بار چه دیده بود که این‌طور ساکت به آن خیره مانده بود؟! انتظارمان خیلی هم طولانی نشد. نفس عمیقی کشید و گفت:
– فریال یه صدقه‌ای چیزی بده، یه خطر خیلی بزرگ دارم می‌بینم.
متعجب به او خیره ماندم. هیوا آهسته گونه‌اش را چنگ زد و رامیلا گفت:
– چیه خب؟ اطلاعات بده!
– نمی‌دونم، مشخص نیست. فقط می‌بینم که یه خطره. خطری که همه چیزو تحت شعاع قرار می‌ده.
من که کامل به سمت جلو کش آمده بودم تکیه دادم به پشتی صندلی و با پوزخند گفتم:
– خطر نیست بابا. خونواده محترمم هستن که تا منو دق ندن ول کن نیستن.
مینا شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– نمی‌دونم، فقط می‌دونم یه اتفاق در شرف وقوعه. غیر از اون یه مرد می‌بینم، تو اسمش دال داره. این بدجور حامی می‌شه برات.
رامیلا هیجان‌زده پرید وسط:
– سعیده دیگه!
ذهن خودم هم به سمت سعید کشیده شده بود، ولی او چه‌طور می‌توانست حامی‌ام شود؟ حامی شدن اصلا به گروه خونی سعید نمی‌خورد. او آدم الکی‌خوشی بود که جز خوش گذرانی به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. مینا فنجان را روی میز گذاشت و گفت:
– مسکن دارین؟ این فال واقعا انرژیمو گرفت. اولین باره با این حجم از حادثه توی یه فنجون روبه‌رو می‌شم.
عجیب بود. مینا هیچ‌وقت به این زودی‌ها از فنجان دل نمی‌کند. یک ساعت فک می‌زد. حتما خسته شده بود و می‌خواست به این بهانه از زیر بار فال گرفتن شانه خالی کند. حتما همین بود. دلخور شدم ولی به روی خودم نیاوردم. از جا برخاستم و گفتم:
– من می‌رم اتاق رو مرتب کنم.
رامیلا داشت غر می‌زد:
– همه‌ش همین بود؟
و جواب مینا:
– باور کن همه‌ش همین بود. حتی توی نعلبکی هم همینه.
دیگر نماندم به حرف‌هایشان گوش کنم و وارد اتاق شدم. آن روز دیگر مشتری نداشتم. توی فکرم بود که با بچه‌ها بیرون برویم و کمی خوش بگذرانیم. داشتم روی میزم را دستمال می‌کشیدم که صدای گوشی‌ام بلند شد. با این فکر که سعید است با لبخند گوشی را از روی میز برداشتم، ولی در کمال ناباوری با نام پدرم مواجه شدم.

 یادم نمی‌آمد او هیچ‌گاه به من زنگ زده باشد. همیشه وقتی کاری هم داشت مادرم را واسطه می‌کرد. چه شده بود که این بار خودش به طور مستقیم تماس گرفته بود! مینا راست گفته بود. طوفان بزرگی در راه بود. نمی‌شد جواب ندهم اوضاع بدتر می‌شد. دستمال توی دستم را روی میز پرت کردم و بعد از کشیدن نفس عمیقی گوشی را جواب دادم:
– الو؟
– فریال؟
یعنی حتی صدایم را پشت گوشی نمی‌شناخت. یک هفته ای بود آمده بود ولی تمام مدت در حال فرار بودم. مامان با تماس هایش دیوانه ام کرده بود. ولی حاضر نشده بودم به خانه بروم. من که می دانستم آنها چه می خواهند نمی خواستم به این راحتی تسلیم شوم. لبخند روی لبم نشست، ولی سریع جمعش کردم و گفتم:
– خودمم فرامرز جون.
نفس عمیقی کشید و گفت:
– دختر، فکر می‌کنم زمانش رسیده که پدر دختری گپ بزنیم.
خوب بود. شمشیرش هنوز غلاف بود. می‌خواست از در محبت وارد شود. شاید این‌طوری کار من هم راحت‌تر می‌شد. ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– بزنیم فرامرز جون.
– امشب کار دارم نمی‌رسم، ولی فردا شب می‌بینمت. راس ساعت هفت جلوی باشگاه بیلیاردی باش که من همیشه با رفقا می رم. بلدی که!
پاتوق پدرم در اهواز همان جا بود. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– بله بلدم!
چه شود! چه‌قدر اتفاق جدید قرار بود تجربه کنم. برم دنبال پدرم! البته می دانستم دلیلش فقط و فقط این است که راه فرار را به رویم ببندد. برایم مهم نبود. شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
– باشه فرامرز جون، می‌بینمتون.
.
تماس قطع شد و من خندیدم. خنده‌ای که بغض غلیظی پشتش نهفته بود. چه‌قدر نیاز داشتم حرف بزنم و خالی شوم. همیشه وقتی پر می‌شدم از غم، نیاز داشتم حرف بزنم… نیاز داشتم این‌قدر حرف بزنم تا خالی شوم. آن لحظه هم نیاز داشتم با جنس مخالفی حرف بزنم. دیگر هیوا و رامیلا به کارم نمی‌آمدند. بی‌تعلل شماره سعید را گرفتم. با دومین بوق جواب داد:
– عسل خانوم خودم.
بی‌مقدمه گفتم:
– سعید، باید ببینمت.
تا به حال این رویم را ندیده بود. همیشه برایش خندیده بودم. همیشه شاد بودم. هیچ‌وقت غم صدایم را نشنیده بود. متعجب گفت:
– چی شده فریال؟
– حالم رو به راه نیست. بریم یه جایی یه‌کم حرف بزنم.
– باشه باشه. بیام دنبالت بریم خونه. یه چیزی بدم بزنی بر بدن، حالت…
پریدم وسط حرفش و کلافه گفتم:
– نه سعید… خونه نه، نوشیدنی هم نه! خوبه می دونی اهلش نیستم! می خوام بیرون از خونه باشم. یه بادی هم به کله‌م بخوره.
– باشه عزیزم. تا دو ساعت دیگه کارامو جفت و جور می‌کنم می‌آم دنبالت. حاضر باش.
– باشه.
تماس را قطع کردم. اگر گفته بودم برویم خانه نیم ساعت نشده اینجا بود! مردها همه همین بودند. گوشی را روی میز انداختم و راه افتادم سمت جاروی دسته بلند کنار در. باید اتاق را مرتب می‌کردم. این دو ساعت را باید به شکلی سپری می‌کردم.
***

 روبه‌روی هم نشسته بودیم و من با همه توان سعی می‌کردم جلوی بغضم را بگیرم. دختری نبودم که هر دقیقه دلم بخواهد گریه کنم، ولی وقتی هم گریه‌ام می‌گرفت دیگر سخت بود جلویش را بگیرم. ساعت‌ها بی‌وقفه گریه می‌کردم و بعد تا چند روز چشم‌هایم به فرم عادی برنمی‌گشتند.
سعید همان لحظه که جلوی در آرایشگاه سوارم کرد با نگرانی پرسید:
– چی شده عزیزم؟ کسی چیزیش شده؟ نبینم خانومم غم داشته باشه.
با بغض نگاهش کردم و در حالی که سعی می‌کردم اشک‌هایم فرو نریزد با صدایی که به وضوح می‌لرزید لب زدم:
– دلم از همه گرفته سعید.
خم شد به سمتم و بی‌محابا در آغوشم کشید. آغوش نمی‌خواستم، من نیاز به دو گوش شنوا داشتم. همه دردها بین قفل بازوها دوا نمی‌شود. گاهی دردها هیچ‌وقت دوا نمی‌شوند؛ اما با حرف زدن فقط کمی تسکین پیدا می‌کنند. آهسته خودم را کنار کشیدم و او با خنده گفت:
– ای بابا گفتم حالا چی شده! غمت نباشه خانوم گلم. گفتم که بیا بریم خونه یه چیزی بزن بر بدن همه غمات یادت بره. یه بار که هزار بار نمی شه! هان؟ بریم؟
چند لحظه نگاهش کردم. باز هم مثل همیشه و مثل همه مردها… همه‌اشان فکر می‌کردند از راه‌هایی که خودشان آرام می‌شوند ما هم آرام می‌شویم. هیچ‌وقت یاد نمی‌گرفتند چه‌طور می‌شود یک زن را آرام کرد.
منتظر نگاهم می‌کرد و من فقط توانستم در جوابش سر تکان بدهم. پکر شد. می‌فهمیدم ولی نمی‌خواستم به روی خودم بیاورم. یک شب هم او به فکر حال و هوای من باشد. حرکت کرد و گفت:
– پس بریم یه رستوران درجه یک یه شام توپ بزنیم بر بدن. شکم‌چرانی بر هر درد بی‌درمان دواست.
تمام طول مسیر بی‌حرف به موسیقی‌های جنجالی که از ضبطش پخش می‌شد گوش می‌کردم و با ناخن‌های بلند کاشته شده‌ام بازی می‌کردم؛ یعنی سعید هم نمی‌توانست آرامم کند؟ من که همیشه آرام بودم. من فقط یک روزهایی نیاز داشتم یکی باشد… یکی باشد که من را بفهمد. دردم را بفهمد. آرامم کند. با فهمیدنش آرامم کند. هیچ‌وقت نداشتم چنین شخصی را… همیشه همه دور و بری‌هایم ته درد دل‌هایم به بهانه دستشویی و تشنگی یا هر چیز مسخره دیگری بلند می‌شدند و با جمله‌های کلیشه‌ای، مثل:
– درست می‌شه غصه‌شو نخور!
یا:
– بابا همه همینن. کی درد نداره؟
من را با دردهایم تنهاتر رها می‌کردند.
داخل رستوران لوکس انتخابی سعید نشسته و با خودم کلنجار می‌رفتم. دلم می‌خواست حرف بزنم. حتی اگر قرار نبود سعید گوش کند. حتی اگر او نمی‌فهمید. باید حرف می‌زدم! گارسون که سفارش را گرفت و ما را تنها گذاشت، بی‌مقدمه شروع کردم:
– اگه خواستم امشب باهات بیام بیرون دلیلش فقط و فقط اینه که ما در درجه اول با هم دوستیم. دو تا دوست هیچی هم که نباشن وظیفه دارن یه وقتایی برای هم مرهم باشن، گوش شنوا باشن، منم آدمم، ربات نیستم که یه برنامه بهم داده باشن و طبق همون برنامه همیشه بگم و بخندم و شاد باشم. یه وقتایی منم کم می‌آرم و نیاز دارم حرف بزنم تا خالی بشم. تو هم به عنوان دوست وظیفه داری بشنوی!
او که از جملات رگباری‌ام حسابی سردرگم شده بود لبخند دستپاچه‌ای زد و گفت:
– خیلی خب عزیزم. منم اینجام برای همین. شما هر حرفی داری بزن، من سراپا گوشم.
لبخند نشست روی لبم. می‌شد روی او هم حساب کرد. لیوان آبی را برداشتم که روی میز بود. جرعه‌ای نوشیدم و گفتم:
– من خسته‌م… از تنهایی‌هام خسته‌م! از این‌که پدرم هیچ‌وقت نخواست پدرانه پای درد دلم بشینه خسته‌م. از این‌که هیچ‌وقت نتونستم با مادرم دوست باشم و دردامو بهش بگم خسته‌م! از این‌که از پدر و مادری فقط گیر دادناش رو یاد گرفتن و تا تونستن چزوندنم که به اینجا پناه آوردم خسته‌م! من نمی‌خوام دوباره با اون زندگی قبلم مواجه بشم سعید. من نمی‌خوام از اینجا برم. نمی‌خوام! باید یه کاری بکنم. باید یه راهی پیدا کنم که دست از سرم بردارن.
وسط حرفم پرید و با هیجان گفت:
– خب عزیزم یه فکری می‌کنیم براش. نمی‌ذارم هیچ‌کس تو رو از من جدا کنه. پدر مادرتن، صاحبت که نیستن. توام زیادی داری شلوغش می‌کنی. تا خودت نخوای هیچ‌کس…

 ذهنم به هم ریخت. داشتم آشفته‌تر می‌شدم. من نیاز به شنیدن راهکار و نصیحت و سرزنش نداشتم. من نیاز داشتم او فقط بشنود و همدردی کند. کار سختی بود؟ چرا بلد نبود؟! چرا بلد نبودند. تا به حال حتی یک مرد هم وارد زندگی‌ام نشده بود که بتواند در مواقع ناراحتی آرامم کند.
لیوان را برداشتم و تا آخرین جرعه نوشیدم. اشتباه کرده بودم. حرف زدن با سعید قرار نبود دردی از من دوا کند. او همچنان داشت به نطقش ادامه می‌داد و من داشتم سعی می‌کردم خودم را کنترل کنم تا با آن اعصاب خراب و داغان، لیوان را توی سرش خرد نکنم! فقط می‌خواست حالی‌ام کند لوس هستم و لوس‌بازی درمی‌آورم! او کی از من لوس‌بازی دیده بود؟ کی حتی یک قطره اشکم را دیده بود؟ چرا نمی‌خواست بفهمد؟ چرا نمی‌خواست درک کند؟ هرازگاهی بین حرف‌هایش برای این‌که خیالش راحت شود حواسم به اوست، می‌گفت:
– هوم؟
و من فقط می‌گفتم هوم تا فکر کند به او گوش می‌دهم اما همه حواسم به فردا بود و ملاقاتی که قرار بود با پدرم داشته باشم. چه نقشه‌ای برایم کشیده بود؟ چه‌طور می‌خواست من را از اهواز عزیزم دور کند؟ خدایا باید چه نقشه‌ای می‌کشیدم؟
شام را آوردند و روی میز چیدند. بالاخره سعید دست از نطق کردن برداشت و به قول خودش مشغول شکم‌چرانی شد. سعی کردم چند قاشق بخورم تا بیش از آن گیر ندهد و اعصابم را خراب نکند، یا به عبارتی خراب‌تر نکند. پسره‌ی سطحی نفهم!
غذا که خورده شد همین که سوار ماشینش شدیم، قبل از این‌که فرصت کنم از او بخواهم من را به خانه‌ام برساند با نیش باز گفت:
– خب حالا که پسر خوبی بودم و به حرفات گوش کردم، وقتش نیست بهم یه جایزه بدی؟ بریم خونه‌ی من؟
اگر هر دختری جای من بود همین لحظه با کیفش توی سرش می‌کوبید و برای همیشه با او قطع رابطه می‌کرد، ولی من هنوز به این احمق نیاز داشتم. پس جلوی خودم را گرفتم و با لبخندی تلخ به زحمت گفتم:
– عزیزم هم خسته‌م هم سرم درد می‌کنه. اگه اجازه بدی امشب برم خونه خودم بخوابم. باشه واسه یه شب دیگه.
باز پکر شد. لعنت به هر چه مرد است! سر و ته‌ فکرشان خلاصه می‌شود در یک چیز. اگر این‌قدر که به این مسائل فکر می‌کنند به مسائل دیگر هم بهاء می‌دادند وضعم الان این نبود.
جلوی در خانه‌ پیاده‌ام کرد و با خداحافظی سرسری رفت. حتی لحظات آخر چنان سرش را در گوشی‌اش کرده بود که حالی‌ام کند اصلا برایش مهم نیست بودن یا نبودنم. حتما داشت با کس دیگری قرار می‌گذاشت. جالب بود که حتی یک درصد هم برایم مهم نبود. وارد خانه‌ام شد و بدون در آوردن کفش‌هایم، مستقیم به سمت آشپزخانه نقلی‌ام راهی شدم و از داخل یخچال، قوطی قرص‌هایم را بیرون آوردم و مسکنی برداشتم. سردرد داشت بیچاره‌ام می‌کرد. فکر داشت بیچاره‌ام می‌کرد. این حجم از تنهایی داشت بیچاره‌ام می‌کرد. مسکن را که خوردم از آشپزخانه خارج شدم. تک لامپ کم ‌نور دیواری را روشن کردم و خودم را روی نیم‌ست سفید رنگ کنار هال انداختم و با غرغر مشغول در آوردن کفش‌هایم شدم.
– حالا انگار که چی… بیست و اندی سالمه! یه بار زنگ نزده به من ببینه چیزی نیاز دارم یا نه. کل سهم ما از بابامون شده پیام‌های مامان. باباتم سلام می‌رسونه. بابات می‌گه پول نمی‌خوای، بابات می‌گه این آخر هفته بیا خونه. بابات می‌گه ال … بابات می‌گه بل! حالا بعد این همه وقت که بابا جان افتخار دادن باهام تماس گرفتن واسه چیه؟ واسه این‌که بگن بله ما هم هستیم. آقا جان می‌خوام نباشین، نباشین تو رو خدا!
کفش‌ها را در آوردم و بی‌حوصله پرت کردم روی قالیچه تک کرمی روبه‌روی مبل‌ها. سرم را به پشتی مبل تکیه دادم. دیگر اختیار اشک‌هایم با خودم نبودم. چشم‌هایم را بستم. اشک از گوشه چشمم بیرون زد. در همان حال با خودم حرف می‌زدم:
– چند بار وقتی فقط شونزده هفده سالم بود التماس کردم بذارین با دوستام برم سینما؟ چند بار؟! گذاشتن؟ نه! شکاک بودن خودشون رو نسبت به می‌دادن به جامعه. فکر می‌کردن حالا چی می‌شه. چند بار خواستم برم مهمونی دوستام. تولدهای کاملا دخترونه. گذاشتن؟ خیر… چرا؟ چون خونواده‌هاشون رو نمی‌شناختن. چند بار دوستام خواستن بیان خونه‌مون و اونا کنسلش کردن. وای خدا شمارش از دستم در رفته… کاری باهام کردن که فرار کردم. از عمد موقع تعیین رشته اهواز رو زدم. دلشون به این خوش بود که اینجا فک و فامیل زیاد دارن. سینای عنترالفکر رو گذاشتن که دائم مراقبم باشه.

به هق هق افتادم. پاهایم را روی مبل بالا آوردم و توی شکمم جمع کردم. زانوهایم را در آغوش کشیدم و هق‌هق‌کنان ادامه دادم:
– چه‌قدر برای این‌که خواستم خونه مستقل بگیرم خون به جیگرم کردن. چه‌قدر تهدید کردم تا دست از سرم برداشتن. چرا گاهی پدر و مادرا نمی‌خوان بفهمن این همه سخت‌گیری نتیجه معکوس داره. اگه یه ذره فقط از این سخت‌گیری‌هاشون کم می‌کردن وضعم الان این بود؟! این همه تنهایی؟
گریه‌ام بند نمی‌آمد و خسته بودم از این اشک‌های بی‌وقفه. از جا بلند شدم، راه افتادم سمت حمام و در همان حال یکی یکی لباس‌هایم را درمی‌آوردم. اول شالم را برداشتم. بعد مانتوام را… یکی یکی درمی‌آوردم و همان‌طور پشت سرم رها می‌کردم. جلوی در حمام شلوارم را هم درآوردم و داخل حمام کوچکم چپیدم. فردا روز سختی بود برایم. فردا باز یکی از آن روزهایی بود که آشوب به زندگی‌ام سرک می‌کشید. از همان درگیری‌های سختی که در این چند سال هر چند وقت یک بار تجربه‌اش کرده بودم. مگر قرار نبود بعد از این همه سختی دیگر فولاد آب دیده شوم؟ پس چرا توانم مدام کم و کمتر می‌شد. چرا به جای سر سخت شدن بیشتر شکننده می‌شدم؟ دوش آب را باز کردم و زیرش ایستادم. فردا هر اتفاقی هم که می‌افتاد بازنده این بازی من نبودم! نمی‌گذاشتم دوباره زندگی‌ام به جهنم قبل تبدیل شود. من به آن خانه برنمی‌گشتم. به آن خانه لعنتی که صبح تا شب به تنهایی باید در و دیوارش را رصد می‌کردم. مادری که همیشه سرش در کار تحقیق و سر و کله زدن با دانشجویانش بود و پدری که جز کار و پول به هیچ چیز فکر نمی‌کرد. من به آن خانه برنمی‌گشتم!
***
با صدای گوشی‌ام بی‌حال و حوصله دستم را از زیر پتو بیرون بردم و از لب میز جلویم برش داشتم. نام رامیلا بود که روی صفحه خاموش روشن می‌شد. دست دیگرم را از زیر پتو بیرون آوردم و صدای تلویزیون را کم کردم. از صبح همین جا روی کاناپه بی‌حال افتاده بودم و با سوزش چشمانم سر و کله می‌زدم. چشمانی که دیشب تا صبح باریده بودند. بی‌حال جواب دادم:
– الو؟
– الو دختر کجایی تو؟ مگه مشتری نداشتی؟
فین فین کردم و گفتم:
– کنسلش کردم.
– صدات چرا این‌جوریه؟ سرما خوردی؟ بیام پیشت؟
سر جا کمی نیم‌خیز شدم. در همان با همان صدای گرفته و داغان نالیدم:
– نه سرما نخوردم، یکی دو ساعت دیگه با بابام قرار دارم. گفتم که دیروز بهتون.
با صدایی که مشخص بود با استرس آغشته شده گفت:
تنها صدایی که از حنجره‌اش خارج شد، همین بود:
– اوه!
واقعا هم اوه! فاجعه‌ای که مینا نویدش را داده بود داشت اتفاق می‌افتاد و من دلم در حال تکه‌تکه شدن بود. عذاب می‌کشیدم چون هیچ نقشه‌ای نداشتم. این‌طور وقت‌ها عذاب می‌کشیدم از این‌که نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد. از جا بلند شدم و بی‌حال توی گوشی گفتم:
– آره واقعا… حالا انشالله بعدش حرف می‌زنیم.
رامیلا که مشخص بود استرس گرفته، گفت:
– مطمئنی می‌خوای ما نباشیم؟ من که می‌گم باشیم تنها نباشی.
لبخند زدم و گفتم:
– نه دیگه. بعد عمری قراره با بابامون حرف بزنیم. می‌خوام تنها باشم.
پوفی کرد و گفت:
– خیلی خب! مواظب خودت باش، بعدش هم به ما خبر بده حتما.
– باشه. قربونت.

 تماس را قطع کردم و به سمت اتاقم رفتم. می‌خواستم حاضر شوم. ترجیح می‌دادم قبل از دیدن بابا کمی در پارک ساحلی قدم بزنم. باید تجدید قوا می‌کردم. مانتوی ساده مشکی رنگ را از داخل کمدم بیرون کشیدم و همراه با شلوار جین رنگ روشن پوشیدم. روسری بلند مشکی را روی سرم انداختم و حتی یک قلم هم آرایش نکردم. حوصله نداشتم. با این چشم‌های داغان و پف‌دار ترجیح می‌دادم آرایش نکنم. بیشتر جلب توجه می‌کرد. بعد از برداشتن کیف و سوئیچم از خانه بیرون زدم. دو ساعتی تا زمان قرارم وقت داشتم. خودم را به پارک ساحلی رساندم. قدم زدن کنار کارون همیشه به من انرژی می‌داد. با نگاهی به صفحه گوشی‌ام پوزخند زدم. از سعید هیچ خبری نبود. اینجا بود که می‌شد مردها را شناخت. اگر به نیازهایشان توجه نمی‌کردی می‌توانستی ذات اصلی‌اشان را ببینی. در همین حد خودخواه! رامیلا و هیوا چه‌طور از من توقع داشتند به این موجودات وابسته شوم؟! اصلا چیزی هم برای دوست داشته شدن داشتند؟
گوشی را داخل جیبم رها کردم و همان‌طور دست به جیب راه افتادم. خودم هم نمی‌دانستم قرار است به پدرم چه بگویم و چه‌کار کنم! تنها چیزی که می‌دانستم این بود که نمی‌خواهم زیر بار حرف زور بروم. چه‌قدر تلخ بود که حتی یک نفر را کنارم نداشتم که از من دفاع کند و پشتم باشد و جلوی آن‌ها بایستاد. خودم بودم و خودم! نزدیک یک ساعت و نیم فقط راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم. و بار هم چیزی به ذهنم نرسید برای نجات خودم از آن وضعیت اسفبار! وقتش بود که سر قرار حاضر شوم. پدرم از بدقولی بیزار بود. می‌دانستم رأس ساعت حاضر می‌شود. همان‌طور دست به جیب به محل پارک ماشینم برگشتم. لحظه آخر چرخیدم سمت کارون و آهسته گفتم:
– من همیشه خوشی‌ها و ناراحتیامو باهات قسمت کردم. حداقل تو هوامو داشته باش.
زیر لب غر زدم:
– دیوونه شدم دارم از یه رود کمک می‌خوام!
سوار ماشین شدم و بعد از این‌که زیر لب نام خدا را صدا زدم حرکت کردم. از خودم خجالت می‌کشیدم. فقط وقت‌هایی که نیاز داشتم یاد خدا می‌افتادم.
ماشین را در پارکینگ رو به روی باشگاه بیلیارد پارک کردم و با گوشی شماره پدرم را گرفتم. گوشی ام با این اسم غریبی می کرد. با بوق دوم جواب داد:
– دارم می آم.
و بعد از آن بوق آزاد. پوزخندی به خودم زدم و گوشی ام را انداختم داخل کیفم. چیزی طول نکشید که پدرم وارد پارکینگ شد و با تشخصی دادن ماشینم به سمتم راه افتاد. ماه ها بود او را ندیده بودم. سوار ماشین شد. بوی سیگارش قبل از خودش در ماشین پیچید. اخم‌های همیشگی و نگاه جدی‌اش هم همراهش بود. به سمتم چرخید و گفت:
– سلام.
همین! نه آغوشی، نه محبتی. ماشین را روشن کردم و گفتم:
– سلام.
وقتی او نمی‌خواست، من هم نمی‌خواستم. دنده عقب رفتم و از پارکینگ خارج شدم. پدرم همچنان سکوت کرده بود، پس من سعی کردم کمی فضا را تلطیف کنم.
– خوش اومدین به اهواز فرامرز جون. قدم سر چشم ما گذاشتین.
نگاهش روی من میخ شد. تنها چیزی را که به یاد داشتم این بود که آخرین باری که من را دیده موهایم قهوه‌ای تیره بودند و لب‌هایم را هم ژل نزده بودم. تغییراتم را متوجه شد که سری به نشان افسوس تکان داد و بی‌حرف دوباره به رو به رو خیره شد. چشم‌هایم را یک بار بستم و باز کردم تا به خودم مسلط شوم. من به این عکس‌العمل‌ها عادت داشتم. توقع که نداشت من شروع به حرف زدن کنم؟! پیرتر شده بود؟ نه. همیشه موهایش هایلایت سیاه و سفید بود. از همان کودکی‌ام همین‌طور بود. می‌شد حدس زد که ارثی موهایش زودتر از موعد سفید شده است. خیلی هم منتظرم نگذاشت. تک سرفه‌ای کرد و گفت:
– خب، دخترم، از مادرت شنیدم که دَرست بالاخره بعد از چهار سال و اندی تموم شده.
درس من دو ترمی می‌شد که تمام شده بود، ولی نگذاشته بودم مادرم بفهمد. بعد از رد شدن از چهار سال دیگر نمی‌شد پنهانش کنم و دستم رو شده بود. در حالی که سعی می‌کردم ترس در نگاهم هویدا نشود،فرمان را دو دستی چسبیدم و گفتم:
– بله، ولی خب دارم آماده می‌شم که ارشد امتحان…
پرید وسط حرفم و گفت:
– تا شما آماده بشی برای ارشد کنکور بدی خودش یه سال زمان می‌بره. می‌دونم مادرت باهات در این مورد صحبت کرده و خیلی هم خوب می‌دونم که مثل همیشه با چموش بازی مخالفت کردی. حالا اومدم مستقیم با خودت حرف بزنم و بگم اینجا دیگه حرف تو اهمیتی نداره فریال. هر کار که دلت خواست توی این چهار سال کردی. بسه دیگه، باید برگردی تهران!
نوک انگشتان یخ زده‌ام را محکم تر دور فرمان چفت کردم و با حرص و تعجب گفتم:
– چرا اونوقت؟

 چند لحظه مکث کردم تا کمی به خودم مسلط شوم و بعد از آن با صدایی که به سختی جلوی لرزشش را می گرفتم ادامه دادم:
– کار من اینجاست. خونه من اینجاست. زندگی من…
با تشر وسط حرفم آمد و گفت:
– بس کن فریال! فکر کردی خبر ندارم از غلط‌هایی که این مدت کردی؟ این‌که تو تبدیل به چنین آدمی شدی مقصرش منم، ولت کردم به حال خودت!
دست چپم را از فرمان رها کردم، در حالی که با انگشت نشانه‌ام خودم را نشان می‌دادم با صدایی که به شدت لرزان شده بود و دیگر اختیارش با من نبود، گفتم:
– چی شدم مگه؟ منم همرنگ بقیه آدمای این جامعه… شما و زنت چند سال عقب موندین. من برنمی‌گردم فرامرز جون. نمی‌تونین منو به زور ببرین!
پدرم که مشخص بود حرف‌هایم چندان هم برایش اهمیتی ندارد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
– دیرم شده باید برگردم باشگاه دوباره. یه قرار کاری دارم، ولی بذار آب پاکی رو بریزم روی دستت. سینا همچنان خواهان توئه! کارای انتقالیش به تهران هم درست شده. همین دیشب اومد پیشم در موردت جدی صحبت کرد. من تصمیم دارم این بار اجازه بدم…
چشم‌هایم گرد شد. سینای لعنتی هنوز قصد نداشت دست از سرم بردارد؟! هر طور توانسته بود تا این لحظه در زندگی‌ام موش دوانده بود. هنوز هم می‌خواست آزارم بدهد! این بار قضیه با همیشه فرق داشت. این قضیه دیگر شوخی‌بردار نبود. باید یک غلطی می‌کردم. قبل از این‌که بتوانم جلوی زبانم را بگیرم سرم را چرخاندم سمت پدرم و با غیظ گفتم:
– به اون سینا خان بگین خیلی هم صابون به شکمش نماله، اتفاقا قصد داشتم همین روزا بیام باهاتون صحبت کنم. من قصد ازدواج دارم، اونم با کسی که مدت‌هاست می‌شناسمش.
پدرم که در خلال حرف‌هایم با بی توجهی تمام به رو به رو زل زده بود به طور ناگهانی به سمتم چرخید و مبهوت به دهانم خیره ماند. خودم هم نمی‌دانستم چه غلطی دارم می‌کنم. فقط می‌دانستم باید از منجلابی به نام سینا رها شوم. باید شر او را از زندگی‌ام کم کنم و در کنارش کاری کنم که پدر و مادرم هم دست از سرم بردارند و بگذارند همان‌طور که دوست دارم زندگی کنم! پدرم چشم‌هایش را ریز کرد و گفت:
– اونوقت شازده کی باشن؟
نمی‌توانستم هیچ اطلاعاتی بدهم. در حال حاضر نمی‌توانستم، برای همین هم ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– به وقتش می‌آرمش که باهاش آشنا بشین و حرف‌های رسمی رو بزنین. نمی‌خواستیم به این زودی قضیه رو رسمی ‌کنیم، ولی حالا که شما این‌قدر عجله دارین زودتر از شرم خلاص شین، مجبورم اون کسی رو بهتون معرفی کنم که خودم دلم می‌خواد. در ضمن… نگران پرستیژ و اعتبارتون هم نباشین، طرف سرش به تنش می‌ارزه.
نگاهش پر از تردید بود. می‌دانستم دلش می‌خواهد کشیده‌ای نثارم کند، اما نمی‌توانست. چرا؟ چون سال‌ها در تلاش بود به همه این‌طور حالی کند که تفکرش کاملا باز و روشن است. نمی‌خواست انگ فناتیک بودن به پیشانی‌اش بخورد. اینجا هم مجبور بود کوتاه بیاید. حداقل تا وقتی که شخص مورد نظر را می‌دید و صد در صد به این نتیجه می‌رسید که به درد نمی‌خورد نمی‌توانست مخالفت کند. همین برایم خودش کلی بود. از این ستون تا آن ستون فرج بود. بالاخره یک کاری می‌کردم. پدرم پوزخندی زد و گفت:
– اینم یکی دیگه از دلایلی که نمی‌خوام دیگه تو این خراب شده بمونی. می‌ذاشتی یه باره بچه‌ت هم به دنیا می‌اومد بعد شازده رو به ما معرفی می‌کردی.
سریع در جلد دختری خجالتی فرو رفتم. نگاه از او گرفتم و خیره به خیابان پر از نخل رو به رویم گفتم:
– خب فرامرز جون گفتم اول مطمئن شم، الکی خودمو خجالت‌زده نکنم جلوتون.
پدرم نفسش را پوف کرد و بادست رو به رو را نشان داد و گفت:
– قرار امشبم رو کنسل می‌کنم. برو سمت خونه. باید جلوی مادرت در این مورد صحبت کنیم.
ابروهایم از تعجب و ترس بالا پرید. حالا چه غلطی می‌کردم! حتما می‌خواستند از من مشخصات بگیرند! مشخصات چه کسی را به آن‌ها می‌دادم؟ سعید را؟ اوه نه! بعد اگر سعید می‌فهمید خیلی آبروریزی می‌شد. وای خدایا به دادم برس. چه‌کار کنم! همه چیز داشت به هم می‌ریخت. بابا اخم‌هایش را درهم کشید و گفت:
– باید دور می زدی!
چاره‌ای نبود. از زیر این یکی نمی‌توانستم در بروم. باید می‌رفتم و بعد فکری به حال دروغ‌هایی می‌کردم که قرار بود امشب بگویم. به عنوان تلاش آخر گفتم:
– نمی خواین قبلش بریم یه جا بشینیم یه چیزی بخوریم؟ قهوه ای؟ چایی ای؟

 پدرم سرش را کج کرد و گفت:
– فریال! من بزرگت کردم. با این کارا نمی‌تونی منو بپیچونی. گفتم برو خونه!
چشم‌هایم را گرداندم و با حرص و پاکوبان راهنما زدم که دوربرگردان بعدی بروم سمت خانه. تمام مدت پدرم سکوت کرده بود و من داشتم مثل مار به خودم می پیچیدم که چه غلطی بکنم؟ اگر سوال پیچم می کردند بدبخت می شدم. من هیچ جواب آماده ای نداشتم! حتما می فهمیدند دروغ گفته ام! حتما می فهمیدند. این قدر غرق فکر شدم که نفهمیدم کی داخل کوچه خانه‌امان پیچیده ام. به طور غریزی تمام راه را آمده بودم. ماشین را کنار در خانه پارک کردم. در همان زمان گوشی پدرم زنگ خورد. با دست اشاره ای به من کرد و گفت:
– برو تو خونه، منم الان می آم.
کلافه کیفم را از صندلی عقب برداشتم و بعد از در آوردن سوئیچ با حرص به سمت در خانه راه افتادم. پدرم وسط کوچه ایستاده و بلند بلند با گوشی اش حرف می زد. متنفر بودم از تماس های کاری اش! زنگ را زدم. خیلی هم منتظر نماندم. در باز شد و من وارد حیاط بزرگ خانه شدم. حیاطی که کامل با لایه ای کلفت از خاک پوشیده شده بود. امان از ریزگرد ها … داشتم به پله های منتهی به در ساختمان نزدیک می شدم که یک دفعه لبم را گاز گرفتم و گفتم:
– اه! درای ماشین رو قفل نکردم.
با کفش های پاشنه بلندم مجبور بودم آهسته قدم بردارم. دوباره خودم را به در رساندم. هنوز صدای پدرم می آمد که داشت می خندید و به یکی از مشتری هایش قول می داد که زود برگردد و سفارشش را حاضر کند. پوفی کردم و در خانه را باز کردم. در سیاهی کوچه چشمم به مردی افتاد که با نقابی بر صورت دقیقا پشت سر پدرم قرار داشت و حالتش این قدر مشکوک و ترسناک بود که بی اختیار با همه وجود جیغ زدم:
– بابا بپا!
همزمان که بابا با صدای جیغ من چرخید، صدای خفیفی شبیه شلیک گلوله بلند شد و من دیگر تنها چیزی که می شنیدم صدای جیغ های خودم بودم. خیره به مردی که دوان دوان به سمت ماشین کنار کوچه می دوید از ته دل جیغ می زدم و یک در میان می گفتم:
– قاتل، بابامو کشت!
ماشین با تیک آفی از جا کنده شد و در یک لحظه چشمم در چشم راننده افتاد. کچل بود و ریش‌های بلندش تا روی سینه‌اش می‌رسید. نگاه سیاهش به‌قدری نافذ بود و ابروهایش چنان در هم تابیده بود که صدای جیغ هایم بلند و بلندتر شد. پدرم روی زمین افتاده بود. کیفم را پرت کردم و دویدم به سمتش. پهلویش خونی و چهره اش از درد در هم شده بود. ضربه ای توی صورت خودم کوبیدم و جیغ کشیدم:
– کمک!
نمی‌دانستم چه‌کار کنم! کل تنم می‌لرزید. فقط جیغ می زدم! می دانستم باید به اورژانس زنگ بزنم ولی نمی دانستم گوشی ام را چه کرده ام! از جا پریدم. همه جا را از پشت هاله ای از اشک می دیدم. کم کم داشت در خانه ها باز می شد و مردم به کوچه هجوم می آوردند. باز توی صورتم کوبیدم و در حالی که با ترس به چشمان بسته شده پدرم نگاه می کردم التماس کردم:
– تو رو خدا یکی با اورژانس تماس بگیره! تو رو خــــدا! بابــــا!!
در یک لحظه متوجه دستی شدم که به دور بازویم پیچید. سریع سرم را بالا آوردم و با دیدن نگاه نافذ و ترسناک همان شخصی که راننده ماشین بود بلندتر از قبل جیغ زدم. نگذاشت مردمی که داشتند می دویدند به ما برسند. با یک حرکت وحشیانه من را از زمین کند و به سمت ماشینشان کشاند. آن قدر جیغ زده بودم که گلویم خش برداشته بود ولی همچنان داشتم جیغ می زدم. چیزی نمانده بود از ترس بیهوش شوم. جیغ‌های پی‌درپی و بلندم گوش فلک را کر می‌کرد. من را کجا می‌برد؟ چند نفری داشتند می دویدند که من را نجات بدهند خودم هم داشتم تلاش می‌کردم از شر او راحت شوم. ولی قدرتش را نداشتم. مرد چنین اجازه ای نمی داد. زورش چند برابر من بود. چنان من را می کشید که نیمی از بدنم روی زمین کشیده می شد. جیغ هایم بین صدایم هق هقم گم شده بودند. به دستش چنگ می انداختم که خودم را خلاص کنم ولی نمی شد. محکم بازویم را با دست های بزرگش چسبیده بود و رها نمی کرد. بالاخره من را به ماشینش رساند. قبل از این که اجازه بدهد کسی دستش به من برسد در عقب را باز کرد و من را روی صندلی پرت کرد. لحظه آخر صدای جیغ های مادرم را شنیدم. تازه به کوچه آمده بود. مرد سریع پشت فرمان پرید و قبل از اینکه بتوانم هر اقدامی ‌انجام بدهم درها را با قفل مرکزی قفل کرد. مردی دیگری هم که نقاب داشت کنار من نشسته و همین که خواستم به راننده چنگ بیندازم سریع به سمتم خیز برداشت و دست هایم را گرفت. شروع کردم به لگد پراندن و در آن واحد هم چنان جیغ می زدم. حتی نمی توانستم حرف بزنم فقط جیغ می زدم! سعی می کردم دست هایم را از دست شخصی که اسیرم کرده بود نجات بدهم در آن واحد از بین دو صندلی به سمت

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن