خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش19

دانلود رمان یکی مثل توبخش19

رمان کامل یکی مثل توبخش19

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

اونشب نسترن با پدر و مادرش رفت خونه شون می گفتن آرمان تازه پول گرفته و به این زودی بر نمی گرده ….
با رفتن اون انگار خونه برای من خالی شده بود …و همه جا دنبالش می گشتم ..ولی احساس کردم مامان یک جواریی راحت شده …
اون از صبح تا شب با وجود کار بیرون و خیاطی و کار خونه و شام و ناهار اصلا وقت استراحت نداشت..
ولی همیشه با روی باز برای ما سفره مینداخت ….
وقتی اونا رفتن و من و مامان تنها شدیم ..اون جوراب شو در آورد و با ناله پا شو روی مبل دراز کرد ..
ساعت از یک و نیم شب گذشته بود ..نشستم روی زمین و پاشو ماساژ دادم و گفتم :مامان ؟ گفت : جانم …
گفتم : می دونم داری به چی فکر می کنی …و چی می خوای بهم بگی ,,ولی نگو بزار هر چی می خواد بشه, بشه ,,بیا سخت نگیریم ,,شاید خدا خواست و همه چیز رو براه شد,, ..من فردا امتحان دارم و اصلا نخوندم ..
خیلی هم خسته ام …
گفت: باید فکر پول باشم ….یکم طلا دارم می فروشم یکم هم از بابا قرض می کنم بعدا خونه رو می فروشم بهش پس میدم نمی زارم زیر بار منت کسی بری …
پرسیدم : مگه می خوای خونه رو بفروشی ؟ گفت : چاره ای نیست می فروشم سهم هر کدومتون رو میدم وضع سهراب هم زیاد خوب نیست همش ناله می کنه …
دیگه از این اوضاع خسته شدم که هر چی تلاش می کنم به جایی نمی رسم …
پرسیدم : پس خودتون کجا زندگی می کنین ؟ گفت : یک جای کوچیک رهن می کنم دیگه توام نباشی برای من بسه ..
گفتم : من نمی زارم خونه ی پدر ی رو بفروشی ما اینجا بزرگ شدیم و می خوایم همین طور بمونه ..دیگه حرفشو نزن هیچوقت …من خودم یک فکری می کنم ….
فوقش از بابای نسترن قرض می گیرم ..به ما چه خودشون اینطوری می خوان ….
گفت : حرف سر اینه که من اینطوری نمی خوام…. توام نباید بخوای ..عزتت رو نفروش بزار حرمت مون بجا باشه اگر ریخته بشه خار میشیم و باید زیر بار خیلی حرفا بریم …

فردا صبح با ماشین نسترن رفتم دانشگاه امتحان بدم ,,و زود برم سر کارم ..
گوشیمو روشن کردم و بالافاصله زنگ خورد آیدا بود ..جواب ندادم …
ماشین رو که پارک کردم و پیاده شدم همون موقع آیدا هم از راه رسید …دوباره روی دماغش چسب زده بود تقریبا شش ماه پیش دماغشو عمل کرده بود ..با اشتیاق اومد بطرف من ….
گفتم: چیه می خوای دماغتو بر داری داری مثل کالباس یواش یواش می بریش ….
گفت : نه بابا ترمیم کردم …تو خوبی چرا گوشیت خاموش بود از دیشب صد بار زنگ زدم …
با هم راه افتادیم طرف ساختمون …
گفتم ..کارم زیاده خسته میشم حوصله ندارم تلفن جواب بدم ..
گفت : خواهشا بهم بگو ارزش یک تشکر رو هم نداشتم ؟
گفتم وای تو رو خدا ببخش به خدا سرم خیلی شلوغه …
گفت : برای چی ؟
گفتم کاری که تو پیدا کردی ,,,,هنوز کلاسم هم میرم و تازه افتادم تو برگزاری مراسم عروسی …..
در حالیکه نمی تونست ناراحتی شو پنهون کنه گفت : مبارکه ..دختره خوب قاپ تو رو دزدید ..تو چقدر خنگ بودی و ما نمی دونستیم فکر می کردم با هوشی ….
سیاوش پنج سال از تو بزرگتره سیصد تا دوست دختر عوض کرده ..تو فورا داری عروسی می کنی ؟
گفتم هر کس صلاح کار خودشو می دونه …
گفت : یک چیزی بهت میگم تو رو خدا پیش خودت بمونه ..لطفا دوباره عصبانی نشی …بابای نسترن اونطوری که تو فکر می کنی پول دار نیست …
یکم ناراحت شدم ولی نمی خواستم حالا که آیدا برام کار پیدا کرده بود باهاش بد حرف بزنم همین طور خونسرد جواب دادم : من چطوری فکر می کنم ؟ پول اون به من چه ؟ بعد میگی عصبانی نشو ..تو احمق فکر کردی من به خاطر پول باباش عاشقش شدم ؟ من از خدا می خوام اونا هم مثل ما بی پول بشن ..
به خدا ..باور کن ..اونوقت خیلی راحت تر بودم ..

گفت : نه, تو رو میشناسم فقط برای اینکه بدونی بهت میگم ..
پریسا داشت شاخ میاورد می دونستی مامان نسترن به برادرش نگفته بوده که نسترن عقد کرده ؟ پریسا می گفت روحش خبر نداشته …
گفتم : کاملا معلومه داری فتنه می کنی ..آیدا بعد از دماغت تو رو خدا فتنه تو هم عمل کن شاید دست از این موذی بازی ها بر داری ..
گفت : به خدا راست میگم چرا به برادرش نگفته ؟
گفتم : اولا این مشکل منه ..به تو چه ؟ دوما حتما یک دلیلی داشته تازه همه ی فامیل اونجا بودن خواهر فریده جون ,مادرشون,, دوتا دختر خاله هاش ..
همه می دونستن پس حتی مادرشم بهشون نگفته ….
بعدم به من چه خودشون می دونن ..آیدا بهت نصیحت می کنم سرت به کار خودت باشه …
گفت : خیلی احمقی ..و رفت .
بعد از امتحان هم آیدا ول کن من نبود ..همش دور ور من می پلکید و زخم زبون می زد بود …و من مجبور بودم تحملش کنم ..
از اونجا رفتم شرکت و فورا مشغول کار شدم …
بعد از ظهر هم دوتا کلاس داشتم …..موقعی که تو راه خونه بودم تلفن رو روشن کردم و زنگ زدم به نسترن ..
خوشحال بود و با ذوق و شوق از خرید هایی که کرده بودن تعریف می کرد ..و از من خواست که با هم برای سفارش دادن ِکت و شلوار دامادی بریم …
گفتم : نسترن تا امتحانم تموم نشده من یک قدم بر نمی دارم ..
گفت : فقط یکشب با ما بیا کلاس نرو ….
داد زدم : صد بار بهت گفتم منو وا دار به کاری نکن ..چرا باز کار خودت رو می کنی ؟مگه قرار نبود بعد از امتحانات شروع کنیم …
اگر من تو رو وادار به کاری بکنم زیر بار میری ؟ نکن دیگه داری خسته ام می کنی ….و گوشی رو قطع کردم و بالافاصله آیدا زنگ زد ..
بقیه ی دادم رو سر اون زدم ,, دست از سرم بر دارین گمشین ..دیگه به من زنگ نزن ..می خوای از شرکتتون بیام بیرون ؟
اونوقت ولم می کنی ؟

و قبل از اینکه اون حرفی بزنه گوشی رو خاموش کردم ..
اونقدر عصبانی بودم که نمی تونستم خودمو کنترل کنم ..دلیلشم این بود که من به خاطر نسترن بر خلاف میلم زیر بار منت آیدا و آقای زاهدی رفته بودم و نمی تونستم این مسئله رو که با طبیعتم جور نبود هضم کنم …
وقتی رسیدم خونه بچه ها همه اونجا بودن ..از اینکه رستم برادر مهربونم که از جون و دل دوستش داشتم اونجا بود یکم آروم شدم …
اما اونم متوجه شد که مشکلی دارم و حالم خوب نیست ..
این طور درد دل ها رو همیشه با رستم می کردم از سهراب منطقی تر فکر می کرد ..چیزایی که اگر به مامان می گفتم بدتر اونو آشفته می کردم ..
پس تنها اون بود که در این طور مواقع آرومم می کرد ..مثل یک پدر مهربون …دستی به پشتم زد و گفت : داداشم چی شده ؟
گفتم بعدا بهت میگم …
با بغل کردن کیان حالم جا اومد… هر بار که می دیدمش از دفعه قبل بزرگتر شده بود ..همون قدر که من اونو دوست داشتم اونم به من علاقه نشون می داد …
دوتا خواهر همچنان به مامان کمک می کردن ..
شیرین داشت پس دوزی های لباس یکی از مشتری های مامان رو انجام می داد و مژگان برنج آبکش می کرد ..و تو همون حال گفت : اگر می دونستم که زن بگیری دیگه ما رو فراموش می کنی یه سوسه میومدم نمیذاشتم ,,آخه تو چرا خونه ی ما نمیای ؟
دلت برای ما تنگ نمیشه برای کیان که میشه ؟ گفتم به خدا مژگان زن و بچه خرج داره ..باور کن هر شب همین موقع میام خونه وقت ندارم که ..
دارم تلاش می کنم هنوزم که چیزی دستم نیومده ..
امشبم کاری کردم که ممکنه همین کار رو هم از دست بدم ..

من این حرفو زدم سهراب پیله کرد که چی شده تعریف کن …
گفتم : مامان حتما بهتون گفته ..یادتونه که قرار بود دوسالی تو عقد بمونیم ..خوب نشد ..همش در مقابل کار انجام شده قرارم میدن …
الانم اصرار که عروسی بگیریم ..منو و مامانم که می دونین چه وضعی داریم ..حالا قبول کردیم تا اوایل مرداد که امتحانات هر دو مون تموم بشه وقت داشته باشیم کارامون رو بکنیم ..مگه حرف حالشونه ..
امشب میگه بیا بریم کت و شلوار دامادی سفارش بدیم ..من می دونم منظورش چیه ..می خواد کارای خودشو جلو بندازه …….
شایدم حق با اونه ولی اصلا به فکر من نیست منم عصبانی شدم و هر چی از دهنم در میومد بهش گفتم ….
مامان گفت : ای داد بیداد چرا خوب این کارو کردی ؟ بهت میگم با زبون خوش حرف بزن اثرش بیشتر ..
تو داد و بیداد می کنی پشتشم قبول می کنی ..برای همین حرفت اثر نداره …نمی دونم چرا تو اینطوری شدی ..الان دختر بیچاره داره غصه می خوره ..
گفتم : به درک بخوره نکنه این کارارو اندازه ی من قدم بر داره ..مگه اون نمی دونست من کیم حالا چرا ازم توقع داره ….
وقتی بهش میگم نکن گوش کنه من مریض نیستم که بی خودی باهاش بد حرف بزنم …
مژگان خندید و گفت : تو رو خدا کارای رستم رو نکن ..این حرفا چیه چرا اون باید به حرف تو گوش کنه به خدا برزو من از دست این کارای رستم عذاب کشیدم تو نکن …
میومد خونه داد می زد (بعد صداشو کلفت کرد و ادای رستم رو در آورد ) من مگه نگفتم اینو اینجا نزار ,,مگه نگفتم نرو ,,مگه نگفتم بیا …به خدا عذابم داد …..
من چند بار گفتم چشم ولی دیدم درست نمیشه توقع اش روز به روز بیشتر شد که کمتر نشد خوب منم دیگه به حرفش گوش نمی کنم هر کاری دلم خواست کردم و گفتم دلم می خواد … زن هم برای خودش عقیده ای داره وقتی دونفر با هم ازدواج می کنن باید با هم تصمیم بگیرن و به عقاید هم احترام بزارن …
باور کن برزو این جور مسائل به نظر پیش پا افتاده میاد ولی مثل یک گلوله برفی بزرگ میشه و یک روز رو سر زندگیتون خراب میشه ,,نکن داداش من ..
تو رو خدا به زنت احترام بزار ..اگر نزاری اونم نمی زاره دخترای امروزی با قبل فرق کردن حق و حقوق خودشون رو میشناسن تو از الان شروع نکن به بد رفتاری …..

رستم گفت : مثل اینکه تو دلت بیشتر از برزو پر بود من چیکار کردم به نظرت زور گویی اومده ؟ گفت : به خدا دل منم از دست تو پره بزار به برزو بگم شاید اون دیگه زنشو اذیت نکنه …
سهراب گفت : ولی من فکر می کنم کار خوبی نمی کنن که ما رو تو جریان نمی زارن این کارا مال خانواده ی داماده ..انگار ما رو آدم حساب نمی کنن …
راست میگه برزو چرا بدون هماهنگی هر کاری می خوان می کنن ..پس مامان من این وسط چیکاره اس ؟ ..
شیرین گفت : تو آتیش بیار معرکه نشو …چرا اینطوری به موضوع نگاه می کنین به نظرم اونا دارن لطف می کنن .پول خرج می کنن بیان از ما اجازه بگیرن ؟ حرف زوره …..
تو این جر و بحث های بین دوتا برادرام و همسرشون متوجه شدم که مسئله اونقدر ها هم مهم نبوده و انگار من زیادی سخت گرفتم …
راستش از کار خودم پشیمون شدم …تلفنم رو روشن کردم ..تا به نسترن زنگ بزنم ..ولی برای اولین بار خاموش بود…به آیدا زنگ زدم ..که نکنه یک وقت کارو ازم بگیرن …
گوشی رو جواب داد و فورا گفت :چیه دیوونه چه مرگت بود پریدی به من ؟
گفتم ببخشید بد موقع زنگ زدی دلم از جای دیگه پر بود سر تو خالی کردم …با یک عشوه ی خاص گفت : حاضرم همیشه هر وقت دق و دلی داشتی سر من خالی کنی من همیشه با توام ..می دونی که عاشقتم ..پس روی من حساب کن ….
گفتم : باز از این حرفا زدی که یکسال باهات قهر کنم ؟…آیدا اینو تو کله ات فرو کن من نسترن رو دوست دارم خیالم ندارم بهش خیانت کنم …
با خنده گفت : باشه نکن بای عشقم …و گوشی رو قطع کرد …

فصل دوم :
تا شب عروسی …مامان و فریده جون و آقای زاهدی منو نسترن رو به اصطلاح دست به دست دادن و رفتن ….
ولی اون شبی نبود که من فکر می کردم ….
ساعتهای طولانی رو با عذاب گذروندم ..دامادی بودم که احساس می کرد تو اون مجلس زیادیه ….
نه اختیاری داشتم ,, و نه از چیزی خبر ..همه چیز برنامه ریزی شده به من تحمیل میشد ..
با تمام تلاشی که نسترن و خانواده اش کردن و همه چیز عالی و درجه یک بود من اون مجلس رو از خودم نمی دونستم …
چون نمی تونستم از پس مخارج سنگین و غیر ضروری بر بیام ..خودمو کشیدم کنار هر کاری دلشون خواست کردن ..حتی سرویس جواهری که با هزار بدبختی با مامان خریدیم مورد پسند نسترن قرار نگرفت ..و خودشون برای اینکه جلوی چشم مردم آبروشون نره یک سرویس پنجاه میلیونی گرفتن و اونو دادن به من و مامان و وادارمون کردن که اونا رو سر عقد بدیم ..
حالا ما با اخلاقی که داشتیم چه روزگاری رو گذروندیم خدا می دونه …شاید این دور نمای خوبی برای همه ی پسرا باشه ولی برای ما اینطور نبود ..
مادر من زنی زحمت کش بود و با وجود خواستگاران زیادی که داشت شوهر نکرد برای اینکه عزت ما رو حفظ کنه ..من در واقع یک کُرد بودم زیر بار این حرفا نمی تونستم برم …
تمام این مراسم برای ما یک خیمه شب بازی خنده دار بود ..فلان لباس,, فلان جواهر و فلان جور گل ..شاید اون زمان نزدیک به سیصد میلیون تومن خرج اون عروسی شد که من زیر بار هیچ تعهدی نرفتم چون الزامی به اون کارا نمی دیدم …
فقط دو میلیون و نیم داشتم و مامانم با قرض و پس اندازه اش یک ده میلیونی خرج کرد ..
اما اونم بی خودی بود چون دیده نشد و حتی کادو های سر عقد برادر امو اونا خریده بودن و دادن بهشون که جلوی فامیلشون ما رو نمایش بدن …و این وسط از همه بیشتر خرج آرمان کرده بودن که صداش در نیاد تا مراسم به خوبی تموم بشه …

نمی دونم اگر من اونقدر پول دار بودم دلم می خواست که چنین عروسی بگیرم یا نه ..
ولی ایون می دونستم که دل من یک عروسی مثل عروسی برادر هام می خواست که می زدیم و می رقصیدیم و خوش می گذروندیم ..بدون ریا بدون تظاهر صاف و ساده …از اون همه تجملات خوشم نمی اومد …
این بود که تمام شب اوقاتم تلخ بود و از اینکه تصمیم گرفته بودم با نسترن ازدواج کنم پشیمون بودم .. و از نظر احساسی هم ازش دور شدم …
حتی چند وقتی بود که کار رو بهانه می کردم و نمی رفتم ببینمش ..و اونم سخت سر گرم خرج کردن پول های پدرش بود ….
من هنوز نمی دونستم آقای زاهدی چه کاری انجام میده که این همه پول در میاره ..و این طور بی مهابا خرج می کنه …..
اونشب هم ماشین نسترن رو گرفتن و به جای اون …با صدای بلندتو مجلس اعلام کردن یک کادو برای داماد عزیزشون دارن ..و یک ماشین شاسی بلند پرادو جلوی همه هدیه دادن به من …. که حتی دکتر یزدی که ما رو میشناخت به من گفت : پسر جون دستتو خوب جایی گذاشتی آفرین به تو,, حسابی نونت تو روغنه …و پدر بزرگ خودم از این کادو به وجد اومده بود …و گفت : مبارکه بزرو جان عجب زنی گرفتی ؟ …
ولی باید حال ماماانم رو می دیدین مدام عرق میریخت و یک گوشه نشسته بود …
و دایی مجید آخرای مجلس اومد و با یک لبخند تمسخر آمیز گفت : خدا می دونه تقاص اینا رو تو چطوری باید پس بدی ..برزو جان زیاد خوشحال نباش دایی این چیزا تاوان داره …… گفتم :کجایی که دارم پس میدم دایی جون …
گفت : نه جانم صبر داشته باش ..انشالله که خوشبخت بشی ولی من اصلا خوشم نیومد از کارا ی اینا چه معنی میده ؟ چرا زیر بار رفتی ؟ تو که اینطوری نبودی ,,
گفتم : مامانم هم نبود ولی شد دیگه قسمت بود…..

خلاصه بابت اون ماشین که مال من نبود و بعدا فهمیدم سندش به نام نسترن زده شده اونشب خیلی حرفا شنیدم و تو خودم شکستم ..
توی اون عروسی تحقیر می شدم وقتی یکی از من و مامانم بابت اون عروسی تشکر می کرد ..وا می رفتم نمی دونستم چی بگم …
صورت مامان رو که می دیدم که اخمهاش از هم باز نمیشه ,, اعصابم بیشتر از هم می پاشید …
وچشمم کسی رو نمی دید ..فقط سرمو تکون می دادم ..
وقتی نسترن خواست برقصه یک دسته اسکناس از مامانش گرفت و کرد تو جیب من که شادباش بدم …
عصبانی شدم که من بلد نیستم برقصم و پولو با غیظ برگردوندم بهش و گفتم : بسه دیگه خجالت بکش …
ما مثل عروسک خیمه شب بازی تو دست خانواده ی نسترن بالا و پایین می رفتیم ..
فریده جون مرتب می گف ت ماهرو جون این کارو بکن ..
ماهرو جون حالا وقت اون کاره ..و مامان صبوری می کرد و برای اولین بار خودشو داده بود دست یکی که با عقاید اونا مخالف بود …
مرتب میرفتم سراغش و حالشو می پرسیدم ..و اون هر بار با همون صورت غمبارش می گفت : خیلی خوبم پسرم عروسی توس مگه میشه بد باشم …
پرسیدم چرا پس خوشحال به نظر نمیرسی ؟ گفت خسته ام مادر مال اونه …
موقعی هم که ما رو دست به دست دادن فورا بدون اینکه حرفی بزنه ما رو بوسید و رفت …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *