خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلود رمان یکی مثل توبخش20

دانلود رمان یکی مثل توبخش20

رمان کامل یکی مثل توبخش20

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

اما نسترن خوشحال بود که عروسی باب میلش انجام شده و من با یک بهت و ناباروی روی مبل نشستم نمی دونستم باید چیکار کنم …احساس بدی داشتم راستش دلم می خواست دق و دلمو سر یکی خالی کنم ..
نسترن داشت به عکس بزرگی که از عروسی ما انداخته بودن نگاه می کرد و لذت می برد و با اون لباس عروسیش که خیلی دوست داشت این طرف و اون طرف میرفت .. گفت : برزو ,,ببین چقدر لباسم قشنگ بود اینجا رو ببین خیلی خوب افتادیم ,,
همه ی دوستام به من حسودی می کردن دیدی پریسا داشت دق می کرد؟ …اصلا دلش نمی خواست به من تبریک بگه …
گفتم : مگه پریسا اومده بود یعنی دایی تو هم بود ؟
گفت : همون آقایی که قد بلند داشت و شکمش بزرگ بود اومد بیست تا سکه داد ,,اون خانمی که سفید پوشیده بود زن دایی فرشیدم بود دیگه,, بابای پریسا ,,,…همه می گفتن عجب شوهر خوشگل و خوش تیپی داری ….. فکر کنم تمام دخترا رو امشب دق دادم ..و بلند بلند خندید…
نسترن همین طور مدام از مهمون ها و پُزی که اونشب داده بودن حرف می زد …و من داشتم فکر می کردم چرا ما آدما به موقع نمی تونیم واقعیت های زندگی رو ببینیم ..چرا گاهی کور میشیم ….
همیشه اون چیزی رو قبول می کنیم که خودمون دلمون می خواد و زمانی پی به اون حقیقت می بریم که دیگه خیلی دیر شده ..من مال اون زندگی نبودم ..و متاسفانه مثل همه ی آدم ها دیر متوجه شده بودم …که با شاید ها و امید های واهی نمیشه زندگی رو ساخت …
هنوز نسترن داشت حرف می زد ..شبی که باید رویایی باشه و از عشق و دلدادگی حرف بزنیم ,,به حرف هایی که از نظر من مزخرف بود می گذشت …..
اون همینطور می گفت می گفت ….
بلند شدم تا لباسم رو عوض کنم با بی حوصلگی اونا رو ریختم رو دسته ی مبل اتاق خواب و نگاهی به تخت خواب مجللی که اصلا توش راحت نبودم انداختم و دراز کشیدم …
نسترن اومد و با اعتراض گفت : یعنی چی تو خوابیدی ؟
دستم رو از روی چشمم بر داشتم و فقط نگاهش کردم ..
گفت : این زیپ منو بکش پایین ..همون طورکه خوابیده بودم نیم خیز شدم و زیپ رو باز کردم و دوباره دراز کشیدم …
یک چیزی زیر لب گفت و رفت …نمی دونم چقدر کارش طول کشید که آماده شد و بر گشت چون من خوابم برده بود ..
صدام کرد برزو جونم ؟..عشقم ؟شوهر جونم ؟
ولی من چشمم رو باز نکردم و خودمو زدم بخواب …

با غیظ پشتشو کرد و خوابید …ولی سر و صدا می کرد ..دوتا دستمال رو خش ,,خش کشید تا دماغشو بگیره که من بفهمم داره گریه می کنه …
با اینکه مدت ها بود در آرزوی همچین شبی روز شماری می کردم رغبتی نداشتم که حتی باهاش حرف بزنم ….
ولی بازم دلم راضی نشد گریه ی اونو ببینم ..
پرسیدم : چرا گریه می کنی ؟ برگشت و با همون حالت گفت :اگر می خواستی این شب خوب رو از دماغم در بیاری، تبریک میگم موفق شدی ….
گفتم : نه من همچین قصدی ندارم …چرا باید اینکار بکنم ؟ مگه مریضم ؟
باور کن حالم گرفته است یکم بهم فرصت بده خودمو پیدا کنم تو رو خدا نسترن درکم کن ..
گفت : تو اصلا منو دوست نداشتی بی خودی با من ازدواج کردی …این همه منتظر همچین شبی بودیم حالا پشتت رو کردی به من ؟
گفتم : خوب شد گفتی من تو رو دوست نداشتم ..امشبم همه فهمیدن که چشمم دنبال پولای بابای تو بود …
گفت : می دونم که اینطوری نیستی…. اون اوایل دوستم داشتی الان چند وقته دیگه به من توجه نمی کنی …
گفتم : دوستت داشتم و دارم و خواهم داشت ,, ولی وقتی دلخورم نمی تونم جلوی خودمو بگیرم نسترن فکر نمی کنی اگر تنها به احساسات خودت فکر نکنی و منم آدم حساب کنی حال منم بهتر میشه …و می تونم عشقم رو به تو ثابت کنم ؟
اینقدر تنها به خودت فکر نکن منم احساسات دارم …..
دماغشو گرفت و سرشو فرو کرد تو بالش و با ناز گفت: چشم شوهر جان تو عشق منی همه چیز منی ..
گفتم: پس بیا بغلم …در یک چشم بر هم زدن خودشو تو آغوش من جا داد …
فردا صبح روز دیگه ای برای من بود شروع یک زندگی جدید ..ولی بشدت دلم برای مامانم شور می زد ..
اولین شبی بود که از اون جدا می خوابیدم ..می دونستم که بچه ها همه خونه ی ما هستن با این حال بازم دلم براش تنگ شده بود هر روز من با گرمی نگاه اون از خونه بیرون میرفتم …
اون روز سه شنبه بود و یک روز تعطیل ..
نسترن هنوز خواب بود ..
گفتم : بیدار شو تنبل خانم برای شوهر جونت صبحانه درست کن …
یک خمیازه کشید و گفت تو اصلا شوهر جون رومانتیکی نیستی …باید امروز صبحانه ی منو بیاری تو رختخوابم …
پریدم رو تخت و بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم این صبحانه ی تو ..
حالا تو برو صبحانه ی منو بیار …
اونم منو بوسید و گفت : من که دلم راضی نمیشه تو چیز دیگه ای بخوری ..هر چی من خوردم توام مثل من بخور ..پس هر دو سیر شدیم بیا بازم بخوابیم …

گفتم : پاشو ببینم من صبحانه می خوام گرسنه شدم ..پاشو تنبل خانم …گفت : ای داد بیداد دوتا تنبل به هم افتادیم ..خوبه کارگر بگیریم ..این طوری بین ما اختلاف نمی افته..یادت باشه تا ای نجا ساعاتی از زندگی مشترک ما گذشت اختلاف ما سر کار خونه بود اونم با کارگر حل میشه …
گفتم حالا که نداریم ,,تو باید درست کنی زن جان ….
باز خودشو لوس کرد و گفت: الهی من فدات بشم امروز با تو ,,برای فردا هم یک فکری می کنیم …دیدم فایده نداره ..
رفتم کتری رو گذاشتم روی گاز و نگاهی به یخچال انداختم اونقدر چیزای تزئین شده توش بود که چیزی سر در نیاوردم ….
با صدای خیلی بلند گفتم ..من نمی دونم چی داریم خودت بیا کمک کن …
گفت بگرد پیدا می کنی …..
وقتی درست نگاه کردم دیدم دوتا ظرف صبحانه فریده جون آماده کرده و گذاشته توی یخچال …که توی اون همه چیز بود با یک لیوان آبمیوه …اونا رو گذاشتم روی میز تا آب جوش بیاد رفتم سراغ نسترن ..
گفتم پاشو بیا می دونستی مامانت حاضر کرده ؟
گفت : نه خیر آقا .. خودم حاضر کردم تا شوهر جونم از من راضی بشه ..و از رختخواب اومد بیرون و لباس پوشید و خودش رفت چایی رو دم کرد ..نون تست کرد و چند تا شاخه گل گذاشت روی میز و گفت : سرورم بفرمایید …
گفتم پس تو می دونستی صبحانه حاضره نا قلا ….
همین طور که شوخی می کردیم و می خندیدیم صبحانه خوردیم ..
نسترن به نظر من با نمکترین دختری بود که تا حالا دیده بودم زیبایی خاص خودشو داشت ..شاید همه کس اونو نمی پسندید ولی به چشم من زیباترین بود .. مخصوصا وقتی خودشو لوس می کرد و ادا بازی در میاورد دلم براش ضعف میرفت …
بعد از صبحانه با هم میز رو جمع کردیم و اومد تو بغلم و گفت کاش امروز مجبور نبودیم بریم خونه ی مامانم اینا …..
گفتم مجبوریم ؟
گفت : مجبوریم ,,
گفتم : نمیشه مجبور بشیم بریم خونه ی مامانم اینای من ؟
گفت : نمیشه ..مامانم اینای من منتظرن چون رسمه ,, میریم مادر زن سلام ,,مامانت اینا هم می دونن ..عروس باید پا گشا بشه تا بره خونه ی مامانت اینا ….
گفتم : زن جان حالا چیکار کنیم؟ من باید مامانم اینا رو امروز ببینم ..تو یک فکری بکن ..که رسم و رسومات هم بهم نخوره …آهان یک فکری هر کس بره خونه ی مامانش اینای خودش …
گفت : نمیشه شوهر جون چون ..مادر زن سلام گفتن ..دختر سلام که نگفتن ؟ ..
گفتم خوب بهشون میگیم بگن …..
گفت برزوووو ؟نکن دیگه,, نگفتن و رفتن ,,ما اونا رو از کجا گیر بیاریم ؟
گفتم تو زن جان عاقلی هستی زود باش یک فکری بکن …
گفت : باشه ..من و شوهر جان میریم خونه ی مامان اینا ی من ..یکساعت بعد تو به هوای کاری برو مامانت اینا رو ببین و برگرد ..خوبه ؟
گفتم : الهی فدات بشم تو چقدر خانمی …..
گفت : ای بچه ننه …

کمی بهم بر خورد ..گفتم : تو بچه ننه نیستی ؟
تکونی به شونه هاش داد وگفت : خوب من دخترم ..دخترا حق دارن بچه ننه باشن ولی تو مرد ی حق نداری …..
گفتم : دیگه اینطوری با من حرف نزدن ….
باز سرشو به علامت لوسی تکون و داد و گفت : چشم شوهر جان ..میگم بچه ننه نیستی …و بعد با صدای بلند خندید و گفت : آخه کی شنیده؟ یا دیده یک مرد صبح عروسی بره خونه ی مامانش اینا ؟
گفتم : حتما رفتن به تو نگفتن …..یا می خوای من میرم بهشون میگه که بعد از این بگن ….
نسترن تمام طلا هایی رو که سر عقد گرفته بود آورد و ریخت روی تخت و گفت : یکی رو انتخاب کن مادر زن سلام بدیم به مامانم ..
گفتم: نمی دونم مال خودتت هر کدوم رو می خوای بده …
گفت : تو باید مادر زن سلام می خریدی ..مامانت نخریده ؟
گفتم : نه چیزی به من نگفت : می خوای با هم بریم بخریم …
گفت :نه …یک چیزی پیدا می کنم …بعد یک سنجاق سینه بر داشت و گفت : اینو دوستم داد ,,مامان ندیده همینو می بریم …
بعد همه رو جمع کرد و درِ گاو صندوق رو باز کرد و گذاشت اونجا و درشو بست ..
خلاصه اون روز من و نسترن آماده شدیم با اون ماشین شیک مدل بالا رفتیم خونه ی فریده جون البته من تصمیم داشتم دیگه اونجا نرم ..
از وقتی که آرمان اون کارو با من کرده بود قسم خورده بودم پامو اوونجا نزارم ..ولی خوب الان شرایط فرق می کرد..
اما بازم با ترس و لرز می رفتم از اینکه آرمان عروسی هم نیومده بود احتمال اینکه باز دست گلی به آب بده بود …
فریده جون ترتیب یک مهمونی رو تو خونه برای ما داده بود و خواهر خودش و عده ی زیادی از فامیل نزدیک رو دعوت کرده بود ..
نمی دونم که رسم اونا بود؟ یا از خودشون در آورده بودن ؟ به هر حال ..تا ما رسیدیم شروع کردن به کادو دادن به من …
مادربزرگش پنج تا سکه به من داد و خاله و شوهر خاله اش با هم پنج تا ..
همین طور بقیه هر کدوم یک سکه دادن و من تشکر می کردم و خوشحال شده بودم ..که وقتی اونا رو شمردم دیدم بیست و هفت تا سکه گرفتم ..
چقدر ازم تعریف کردن و منو بالا بالا بردن …..تازه داشت از اون جور زندگی خوشم میومد ..خیلی جالب بود ..
ناهار خیلی مفصلی هم تدارک دیده بودن که چند قلم اون از شام دیشب بود….

و اینطوری من تا بعد از ظهر نتونستم برم مامان رو ببینم ..
چرا دروغ بگم اونقدر از گرفتن سکه ها خوشحال و جو گیر شده بودم که می گفتم و می خندیدم ..حتی وقتی صدای یک موزئیک قِر دار اومد و نسترن ازم خواست برقصم با اینکه بلد نبودم رفتم وسط ..و با بقیه ی جوون ها شروع کردم به رقصیدن ..
فریده جون و آقای زاهدی با هم اومدن وسط و شور و نشاط خاصی به ممهمونی دادن و همه با هم زدیم و رقصیدیم …. که مادرم رو که هیچی جد و آبادم رو هم فراموش کردم …
حتی یک زنگ به مامانم نزدم ….
بعد از ظهر عده ای دیگه ام از دوستان و آشنا های اونا اومدن همه با دست پر و کادو های گرونقیمت ..و تازه مهمونی گرم شده بود ..
مشروب می خوردن و می زدن و می رقصیدن ..
من اصلا فراموش کرده بودم که اونا مهمونی داده بودن ولی مادر و برادر های منو به حساب نیاوردن ….
خوش و سر حال با همه شوخی می کردم و چون همه داشتن از قد و بالا و شکل من تعریف می کردن ..
ازشون خوشم اومده بود و غرق اونا شده بودم ….نسترن هم خیلی خوشحال بود و مرتب به من می رسید و گاهی جلوی همه منو بغل می کرد می بوسید …
و این مهمونی که می گفتن پا تختیه تا ساعتی از شب رفته ادامه داشت ..و تقریبا به جز من همه مشروب خورده بودن حتی مادر بزرگ ها هم شراب خوردن و سر حال نشسته بودن …..
دیر وقت بود که ما برگشتیم خونه ..
تازه تلفنم رو نگاه کردم و دیدم چند بار مامان و رستم و سهراب و حتی مژگان و دایی مجید به من زنگ زدن …دیگه برای تماس گرفتن دیر بود ..
برای مامان پیام دادم قربونت برم ببخشید ..خونه ی فریده جون بودیم گفتن مادر زن سلامه ولی خیلی مهمون داشتن فردا میام پیشتون ..خیلی دوستت دارم ….پسر بی معرفتی شدم ..آره ؟
نسترن پرسید : برای کی پیام دادی این موقع شب ؟
گفتم : مامانم و بچه ها زنگ زده بودن ندیدم ,,,,
دیر وقته گفتم براش پیام بزارم نگران نباشه خیلی بد شد امروز باهاش تماس نگرفتم ….
گوشی رو گذاشتم روی میز و رفتم مسواک بزنم و وضو بگیرم نماز بخونم …
تو دستشویی ..فکر کردم اول لباسم رو در بیارم برگشتم بیرون دیدم گوشی من دست نسترنه و داره چک می کنه …
تا چشمش به من افتاد با دستپاچگی گفت : سکه ها رو بده بزارم گاو صندوق ..
گفتم رو میز گذاشتم ….و به روی خودم نیاوردم …

وقتی دوتا یی کنار هم خوابیدیم ..دستشو انداخت روی کمر منو گفت : تو هنوز با دوست های سابقت رابطه داری ؟ ..
گفتم : ختم کلام من با آیدا دوست نیستم ..اینو تو کله ات فرو کن ..
از جاش بلند شد و نشست و با تعرض گفت : آره جون خودت ….آیدا برای چی به تو زنگ می زنه ؟
خندیدم و گفتم : از خودش بپرس من چه می دونم ….می زنه دیگه ..همکلاسیم .
گفت : لوس نشو برزو جواب منو درست بده من تحمل ندارم یک دختر ی مثل آیدا به تو زنگ بزنه .. حق نداره ..
کشیدمش تو بغلم و گفتم : عزیز دلم حسودی می کنی ؟ من بهت قول دادم فقط تو ..قربونت برم ..اگر چند تا دیگه زن بگیرم تو سوگلی من میشی خاطرت جمع باشه …
به شوخی با مشت زد تو سینه ی منو گفت : خیلی بدی ..پر رو نمی دونم به شما مردا کی اجازه داده اینقدر پر رو باشین ..
اگر منم به شوخی بهت بگم میرم با یک مرد دیگه,, که تو خودتو می کشی ..
گفتم : نه عزیزم چرا خودمو بکشم اونوقت اون زن های دیگه بی شوهر جون میشن تو رو می کشم …..
گفت :عععععه برزو جدی باش ..راست میگم آیدا حق نداره به تو زنگ بزنه …
گفتم توام حق نداری تلفن منو چک کنی بعدم برام مکافات درست کنی ….
صبح خیلی زود بیدار شدم که قبل از کار برم به مامان سر بزنم ..
نسترن با چشم خواب آلود گفت : ماشین رو نبر عشقم ,من می خوام برم خونه ی مامان لازم دارم …
تو سختت که نیست بدون ماشین بری ؟ چون عادت داری,,
می خواستم بگم چرا ماشین تو رو گرفتن اگر تو ماشین رو لازم داری ؟ولی زود به ذهنم رسید به تو چه برزو مال خودشونه …..
بدون اینکه حرفی بزنم یک تاکسی تلفنی گرفتم و با غیظ از در خونه اومدم بیرون و تصمیم جدی گرفتم که هرگز دیگه پشت اون ماشین نشینم ….و زیر لب گفتم: درستت می کنم نسترن خواهی دید …
تمام راه رو تا خونه ی مامان دستهام مشت بود …و با خودم حرف می زدم ..
اونا جلوی همه ی اون آدما ماشین رو دادن به من ,در حالیکه اختیارش دست نسترن بود حق هم داره من خرم که باورم شد برای من ماشین خریدن…..
مامان داشت از در خونه میومد بیرون که بره دارو خونه ….
از تاکسی پیاده شدم ..تا چشمش به من افتاد دستتهاشو باز کرد و چشمهاشو بست …
با سرعت رفتم بغلش کردم ..سرشو کرد تو سینه ی منو چند نفس عمیق کشید ….

فکر کردم برای روز قبل ازم گله می کنه ..
ولی پرسید : خوبی مادر؟ خوشحالی عزیز دلم ؟
گفتم :آره مامان شما چطوری ببخشید نتونستم دیروز بیام ؟ راه افتادیم طرف دارو خونه وگفت :خوب نباید میومدی مادر ,,دیروز باید با زنت و خانواده اش می بودی خوب کردی نیومدی ….
و خندید و گفت اونوقت بهت می گفتن بچه ننه …چه خبر عزیزم ؟ خوش میگذره ؟
گفتم ای بد نیست دیروز مهمون دعوت کرده بودن ..می گفتن پاتختی گرفتن ..زن و مرد بودن ولی شما ها رو دعوت نکرده بودن …
نگاهی به من انداخت و گفت : فریده به من گفت : من نمی خواستم دیگه بیام چون خسته بودم ..و خودت می دونی اونجا معذب می شدم ..من که کاری نمی تونم برای اونا بکنم پس این طوری راحت تر بودم ببخشید تنهات گذاشتم .. ولی تو اون جور مهمونی ها من نباشم بهتره ….
بعد از اینکه از مامان جدا شدم ..
حالم بهتر بود از اینکه در مورد فریده جون اشتباه کرده بودم از خودم خجالت کشیدم …
رفتم شرکت….دیگه اونجا از دم درهر کس منو می دیدتبریک می گفت و شیرینی می خواست ,,
با سیستم خوب و منظمی که براشون نصب کرده بودم ..ارزش زیادی برام قائل بودن ..درست به موقع حقوق می می دادن و اگر اضافه می موندم اونو حساب می کردن و می گذاشتن روی پولم ..و این خیلی برای من خوب بود …
شرکت که تعطیل می شد با عجله خودمو می رسوندم کلاس ..
خانم پور افروز که متوجه شده بود که خیلی به دردش می خورم ..چون اون روزا هر کس میومد تو اون آموزشگاه می خواست من استادش باشم ….و اونم که میترسید منو از دست بده حقوقم رو اضافه کرده بود و هر ماه نزدیک چهار صد هزار تومن هم از اونجا می گرفتم ..
گاهی تا ساعت ده شب کار می کردم ..و خسته و هلاک می رسیدم خونه ..ولی تا خونه ی مامان بودم شامم حاضر بود و با روی خوش مادرم روبرو می شدم ..اون خستگی رو از تنم در میاورد ..
اونشب باید میرفتم خونه ی خودم ….. ساعت ده کلاسم تموم شد ..و تا تاکسی گرفتم رفتم خونه نزدیک یازده شد …

با اشتیاق درو باز کردم و رفتم تو احساس خوب اینکه منم صاحب زن و زندگی شدم بهم اعتماد به نفس می داد …
نسترن جلوی تلویزیون نشسته بود داشت یکی از این سریال های ترکی رو نگاه می کرد ..بر نگشت منو نگاه کنه …
گفتم : سلاممممم شوهر جان اومده …الو …الو …
یک مرتبه داد زد بسه دیگه ..کجا بودی تا حالا ؟
گفتم کلاس عزیزم می دونی که ..
گفت : اگر راست میگی چرا تلفت رو خاموش می کنی ؟
گفتم :چی میگی نسترن تو می دونی الان خسته ام و زود عصبانی میشم آروم حرف بزن عزیزم کجا رو دارم برم ؟ ..
.و رفتم تو اتاق و لباسم رو عوض کرد و صورتم رو شستم و بر گشتم دیدم اون نشسته داره گریه می کنه ..
گفتم : گریه نکن پاشو به شوهر جونت برس که گرسنه است,,,, شام چی داریم ؟ ..
گفت : هر کجا بودی برو همون جا شامتم بخور ..
گفتم : نسترن,,, نکن تازه امروز روز دوم با هم زندگی می کنیم می دونم می خوای گربه رو دم حجله بکشی ولی راه رو اشتباه میری ..من ساعت ده کلاسم تموم شد تا اینجا رسیدم این موقع شده از صبح تا حالا هم دارم مثل سگ جون می کَنَم به امید تو اومدم خونه لطفا مراقب کارات و حرفات باش ؟ منو مرد هرزه ای دیدی ؟
اونقدر پستم که روز دوم عروسی زنم رو ول کنم برم دنبال عیاشی؟ آره ؟ تو نمی دونی من کلاس دارم ؟
فردا با هم میریم آموزشگاه خودت بهت ثابت بشه من تا ساعت چند کلاس داشتم ولی دیگه به جون مامانم اگر این بار دیگه این کارو بکنی و به من اعتماد نداشته باشی ….چیز می کنم … وایسا ببینم چیکار می تونم بکنم ..آهان می زنم موهاتو می برم رو هوا .. بغلت می کنم و …
و بلندش کردم چرخوندمش و اونم خندید ..دست انداخت گردن منو خودشو لوس کرد و گفت :پس لابد خونه ی مامانت بودی ,,
گفتم : نه خیر ,,کلاس داشتم ..
گفت : آخه خیلی دیر اومدی من دوستت دارم عاشقتم از دیشب تا حالا از حسودی دارم میمیرم تو رو خدا آیدا رو ندیدی ؟

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *