خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش21

دانلودرمان یکی مثل تو بخش21

دانلودرمان یکی مثل تو بخش21

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم : دیوونه به آیدا حسودی می کنی حیف تو نیست ؟ واقعا تو خودتو با آیدا مقایسه کردی ؟ عه .. حالم ازت بهم خورد ..فکرشم نمی کردم ..
گفت : شوهر جان اون که آیداست من اگر یک گربه یا یک سگ به تو زیادی نگاه کنه چشمهاشو از کاسه در میارم ….
گذاشتمش زمین و گفتم : در بیار ..
چشم هر کس رو دلت می خواد در بیار شاید یک روز مثل نادر شاه معروف شدی ..چون من خوش تیپم و مردم نگاهم می کنن …
ولی الان باید به من شام بدی چون دارم از گرسنگی میمیرم ..
زود باش وگرنه تو رو می خورم ….
گفت : ژیگو می خوای یا شیرین پلو ..باقالی پلو هم هست …
پرسیدم: از شام عروسی ؟؟ وای نه !
گفت : خونه ی مامان بودم داد آوردم ..
گفتم حداقل قبلا گرم می کردی به جای اینکه اینجا بشینی ببینی کی به من زنگ زده ..نمی تونم صبر کنم ..
نسترن شام مونده به من نمی سازه دل درد میشم ….
گفت: تو انتخاب کن بشین سر میز منم می زارم جلوت ,, برای چی نسازه ؟ خوبم می سازه ..
گفتم : زود باش یک چیزی بده بخورم طاقت ندارم ..
یک بشقاب بر داشت و غذا کشید و گذاشت تو مایکروفر و تند و تند هر چی تو یخچال بود گذاشت رو میز ..
زیتون و ماست و سالاد و نوشابه ..و بالافاصله بشقاب رو درآورد یکم برای خودش کشید و بقیه رو گذاشت جلوی من …و گفت : لطفا از این بعد گوشیتو دیگه خاموش نکن دلم هزار راه میره ..
گفتم: چشم به خدا یادم میره از صبح تو شرکت خاموش می کنم تا شب خاموشه ..
اصلا از تلفن حرف زدن بدم میاد ..
گفت : اگر آدم یکی رو دوست داشته باشه همش می خواد ازش خبر بگیره تو چرا به فکر من نیستی ..که تا شب چیکار می کنم ..
شاید یک بلایی سرم بیاد ,,
گفتم : راست میگی چشم از این به بعد دقت می کنم ..باور کن از مامانم هم خبر ندارم …
پرسید : راست بگو دیر اومدی رفتی پیش مامانت ؟ …

گفتم: نسترن اینقدر منو باز خواست نکن داری خسته ام می کنی …
شامتو بخور داری عصبانیم می کنی دیگه ..بعد نگی تقصیر من بود ؟مثلا رفته باشم پیش مامانم چه اشکالی داره چرا دروغ بگم ؟ تو مگه پیش مامانت نبودی ؟
گفت :منظوری نداشتم می خواستم بگم اگر رفتی عذر خواهی کنی که تو مهمونی دیشب بهشون نگفتیم بیان ..
چون کلا پاتختی با مادر داماده ..خوب نبود ما اونا رو دعوت کنیم ….
گفتم : ولی مامانم گفت فریده جون به من گفته و من قبول نکردم …
گفت : نه …ما نباید اونا رو دعوت می کردیم اونا باید این مهمونی رو می گرفتن ..برای چی ما دعوت کنیم ؟ تازه مامانت پا تختی هم نداده …..
از این مکالمه خوشم نیومد یک طوری می خواستم نشنوم که اون چی میگه ….
گفتم : بسه دیگه ولش کن شایدم مامانت گفته .. تو خبر نداری …..
ولی متوجه شدم که مامانم برای اینکه من نسبت به اونا بد بین نشم این حرف رو به من زده ..
شروع کردم به خوردن و گفتم : نسترن جان ؟ شوهر جان غذای مونده بهش نمی سازه ..امشب رو می خورم ولی خواهشا دیگه این کارو نکن از خونه ی مامانت غذا نیار …
گفت : شوهر جان عادت کنه غذای مامان منو بخوره ..چون زن جان زیاد وقتشو صرف آشپزی نمی کنه …
گفتم یعنی چی ؟ مثلا فیل هوا می کنی که وقت نداری ؟ من می خوام خودت برام غذا درست کنی ….
دستشو برد بالا وگفت : و اینک مرد غار نشین وارد می شود…..و به شوخی و خنده بر گزار کرد و من واقعا نفهمیدم می خواد آشپزی بکنه یا نه …
صبح زنگ زدم تاکسی برام بیاد …
نسترن باز همون طور که خواب بود گفت : زنگ نزن من ماشین رو نمی خوام تو ببر …
گفتم: لازم ندارم ..داشتم از در میرفتم بیرون که لای چشمش رو باز کرد و گفت : منو نمی بوسی میری ؟ دیگه دوستم نداری ؟
گفتم : به خاطر صبحانه ازت ممنونم خیلی چسبید و درو زدم بهم و رفتم ..
هنوز تاکسی نیومده بود که گوشیم زنگ خورد ..
نسترن با بغض گفت : خیلی بد جنسی عوض محبت کردن متلک میگی و میری حالا تا شب من همش ناراحتم … یکی طلبت …

با عجله رفتم مامان رو ببینم بعد برم سر کار ..
دیدم رفته و خونه نیست .. خودمو رسوندم داروخونه و یکم با هم حرف زدیم و خیالم راحت شد که حالش خوبه …
روز ها از پس هم گذشت نسترن گرمی تو وجودش بود که من خیلی دوست داشتم ..اصلا عاشقش بودم و نمی تونستم ناراحتی اونو ببینم ….و اون از این ضعف من داشت سوءاستفاده می کرد ..
شام منو از خونه ی مامانش میاورد و صبح ها هم خواب بود که من میرفتم ..ماشین رو نمی بردم ولی اونم دیگه اصرار نکرد چون فکر می کرد برای من مهم نیست و به بی ماشینی عادت دارم ….
(اما بعدا فهمیدم که ترس اون از ماشین داشتن من برای چیه ,,…)
برای همین فکر کردم سکه های خودمو بفروشم و یک ماشین بخرم که مال خودم باشه ….
به سهراب زنگ زدم و ازش خواستم یک ماشین برام پیدا کنه ..تا شب چند نمونه پیدا کرد و زنگ زد و قرار شد فردا برم ببینم …
از کلاس که اومدم بیرون نسترن رو دیدم که اومده دنبالم ..
اولین چیزی که گفت این بود الان ساعت چنده ؟ گفتم : یا خیر خدا ..الان نه ..ولی دیشب ده …
همین حالا برو بالا بپرس دیگه ام ولم کن …
گفت : چرا ساعت مشخصی نداری ؟ …
گفتم محض اِرا …
گفت : من احمق رو بگو میام دنبال آقا که شب خسته نشه ببین چقدر بد اخلاقی ؟ چه شانسی دارم من ….
گفتم: نسترن تو رو خدا بس کن میشه شب وقتی کار من تموم میشه با من جر و بحث نکنی ؟ گفت : آخه وقتی خونه ی مامانت بودم تو زود تر میومدی خونه ..
گفتم برای اینکه دوقدم تا خونه ی ما فاصله هست ..می دونی چند تا ماشین عوض می کنم و تو ترافیک گیر می کنم تا می رسم خونه ؟ …
حالا باید زندگی ما اینطوری باشه ؟ مدام منو باز خواست کنی ؟ ..

دوران شیرین اوایل ازدواج ,,و ماه عسل اینه که من مدام به تو حساب کاری رو که نمی کنم پس بدم ؟
گفت : ببخشید ,, ببخشید عشقم ::بریم بیرون شام بخوریم و خوش بگذرونیم ؟ از دلت در بیارم ؟
گفتم بازم شام نداریم ؟
گفت: عزیزم خودت گفتی از خونه ی مامانم اینا نیارم …..
گفتم : من که حریف زبون تو نمیشم بریم چون چاره ای ندارم …
ولی نسترن جان تو واقعا نمی خوای غذا بپزی ؟ گفت : چرا عشقم شوخی می کنم می پزم ..چرا که نه ..به خدا هر شب می خوام این کارو بکنم ولی نشده ..
فردا میریم خرید .. حتما شروع می کنم ..
گفتم : خونه ی مامانم اینا من کی بریم ..
گفت : چشم ولی باید دعوتم کنن ..بعدش دیگه راحت میریم …
فردا برای خرید ماشین با سهراب و دایی رفتیم ولی معا مله نشد,, سهراب گفت : نگران نباش برات پیدا می کنم ..
چند روز بعد مامان نسترن رو پاگشا کردو فریده جون هم اومد ولی آقای زاهدی گفت کار دارم و عذر خواهی کرد …
خیلی روز خوبی برای من بود ..و فکر می کردم خوشبخت ترین مرد عالم شدم …وقتی سه تا جاری ها رو کنار هم دیدم که می گفتن و می خندیدن از خوشحالی تو پوستم نمی گنجیدم ..و این فقط تا پشت در خونه ی مامان طول کشید ..
چون به محض اینکه از در اومدیم بیرون ..و هنوز سوار ماشین نشده بودیم ,,,که نسترن گفت : واقعا که ,, ارزش من برای مامانت به اندازه ی این تو گردنیه ؟ من همین قدر می ارزم ؟ این چیه به من داده ؟ فکر نکردین که دارین به من توهین می کنین ؟

گفتم : مگه چطوریه؟ بده ؟نمی خوای می بریم عوضش می کنیم …
با لحن بدی گفت : لازم نکرده ..خوبه که ما از شما چیزی نخواستیم دیگه یک امروز هم نمی تونستن یک چیز درست و حسابی جلوی مامانم به من بدین ..
مادر بزرگت نباید به من کادو می داد ؟ خوبه سر عقد هم یک زنجیر گردن من کرد ..
مادر بزرگ من اون همه سکه داد به تو ….
نشستیم تو ماشین نسترن روشن کرد و با سرعت و عصبانیت راه افتاد …
گفتم : خیلی متاسفم برای خودم ..تو داری خودتو نشون میدی … مگه تو ما رو نمیشناختی ..مگه من به تو باغ سرخ و سبز نشون دادم ؟ بابای تو پول اُورت میاره میده به شما ها خرج می کنین ..
مادر من برای مردم لباس می دوزه ..از صبح تو داروخونه روی پاهاش می ایسته و با زحمت پول در میاره ….
همینم از سرت زیاده فکر کنم لیاقتت کمتر از اینم بود ..اصلا مامان اشتباه کرد برای تو چیزی خرید ..برای چی بخره ؟ این چه رسم و رسوماتیه که تموم نمیشه ..
گاو صندوق تو الان پر از طلاو جواهره ..تو گیر دادی به مامان بد بخت من که چرا بیشتر نداده ؟ واقعا دختر بی ارزشی هستی …
گفت : حرف دهنت رو بفهم بی احترامی نکن که بد می بینی …
گفتم: تو دهنت رو باز کن و یک کلمه دیگه بگو اونوقت بهت نشون میدم تو بد می بینی یا من ؟ …
گفت : به خدا من فقط با تو که شوهرم بودی درد دل کردم فکر کردم با من موافقی ..اصلا ولش کن ..ببخشید ..من نباید توقع داشته باشم حالا که همه ی کارای عروسی رو خودمون کردیم یک چیز مناسب تر به من می دادن ..
تو راست میگی اصلا مامان تو از همه تو این دنیا مهمتره ….ما هم آدمای بی ارزشی هستیم ..تو جز مامانت کس دیگه ای رو نمی بینی …

گفتم : چطوری شد از وقتی ما عروسی کردیم ماهرو جونت شد مامانت پس یک ریگی تو کفش تو هست …
گفت : آره برزو جون من و خانواده ام اومدیم مال و اموال شما رو بالا بکشیم ..مراقب خودتون باشین …
فریاد زدم گفتم خفه شو ..می زنم تو دهنت که ندونی از کجا خوردی ..فقط خفه شو الاغ ….
ساکت شد ولی تا خونه گریه کرد و من رفتم خوابیدم ولی اون بازم گریه کرد ..
دیگه داشتم به گریه هاش عادت می کردم …
واقعا نمی دونستم اون راست میگه من اشتباه می کنم ..یا این من بودم که باید به حال زار خودم گریه می کردم ..
آدما همین طوری ذره ذره و بدون دلیل زندگی خودشون رو خراب می کنن ..
با توقع های بی جا و در نظر نگرفتن طرف مقابل … اینکه نه من و نه نسترن نمی دونستم از زندگی چی می خوایم یک حقیقت انکار نا پذیر بود و عدم آگاهی باعث می شد ما روز به روز از هم دور تر می شدیم …
حالا دو هفته بود که ما ازدواج کرده بودیم ولی نسترن فرصتی براش پیش نیومده بود که یک وعده غذا جلوی من بزاره …ولی هر شب میومد جلوی در آموزشگاه دنبال من و یا شام میرفتیم بیرون یا می خریدیم و می بردیم خونه ..
یا من عصبانی می شدم و بدون شام می خوابیدم ……. و این کاملا برام روشن بود که میومد دنبال من به خاطر اینکه ترس داشت من از کلاس برم پیش مامانم …
حالا چرا با مامان من سر لج افتاده بود ؟ و چرا می ترسید من مامانم رو ببینم نمی تونستم بفهمم …

یک شب که میرفتم خونه سهراب زنگ زد و گفت یک 206 برات پیدا کردم خیلی تمیز و خوبه .. دایی هم تاییدش کرده فردا بیا برای معامله
گفتم چند ه ؟
گفت : هر چی داری نقد بده بقیه اش رو دایی ات چک میده حالا تو بیا صحبت می کنیم ….وقتی رسیدم خونه دیدم باز نسترن پیتزا سفارش داده ..
گفتم: من ظهر پیتزا خوردم شام نمی خوام ….تو خودت بخور ..رفتم کنار تلویزیون نشستم و گفتم اون سکه ها رو بزار جلوی دست می خوام صبح ببرم لازم دارم …
گفت : کدوم سکه ها ؟
گفتم همون هایی که کادو بهم دادن ..
گفت : قاطی سکه های خودم کردم نمی دونم چند تاست ..بعد تو حق نداری اونا رو بفروشی سرمایه ی زندگی ماست ..
عصبانی شدم و گفتم نسترن دیگه داری غلط زیادی می کنی به تو مربوط نیست مگه به من کادو ندادن ؟ یا اونم مثل ماشین نمایشی بود و برای تو دادن ؟ اگر اینطوریه بگو من تکلیفم رو بفهمم …
گفت : چرا داد می زنی مگه من کَرم ؟ ما هر چی داریم با هم داریم چه فرقی می کنه من برای آینده ی خودمون نگه می دارم …
گفتم : تو حق نداری به من بگی چیکار کنم چیکار نکنم …مگه من صغیرم که تو برای آینده ی من تصمیم بگیری و به من راه نشون بدی ؟می خوام برای خودم ماشین بخرم ..روشنه ؟ برو بر دار بیار …
گفت : تو رو خدا یکم فکر کن دوتا ماشین می خوایم چیکار ؟ خوب من یک روز ماشین رو خواستم چون لازم داشتم تو از فردا ببرش دیگه اصلا من پشتش نمیشینم ..مال تو ..
گفتم : چه سخاوتمند ..عالیه ..بهت گفتم برو سکه ها رو بیار بده به من شنیدی …
گفت : نمیدم هر کاری می خوای بکنی ,بکن عنتر ….

گفتم چی گفتی ؟ عنتر خودت و هفت جد و آبادته ..بیشعور ….گفت : از الان شروع کردی به گرفتن سکه ها تا گیر می کنی می فروشی دستمون خالی میشه ..چرا نمی فهمی ..گفتم گمشو برو سکه ها بیار ..اگرم نمایشی اونا رو دادن به من ,,, من باور کردم ….یک کاری نکن هر چی از دهنم در میاد بهت بگم ….کلید گاو صندوق رو پرت کرد جلوی من ..گفتم : خودت مثل آدم میری بیست و هفت تا سکه میاری میدی به من …کاش وقتی هر چی به من می دادین می گفتین چطوری و کی باید استفاده کنم ؛ با غیظ رفت سکه هارو آورد و گذاشت روی میز ..ولی سعی کرد خودشو آروم نشون بده ..گفت : حالا که گرفتی بیا شام بخور …بلند شدم و رفتم خوابیدم …باز اومد کنارم و شروع کرد به گریه کردن که من اگر چیزی میگم به خاطر خودته ..می خوام سرمایه باشه برای زندگیمون ..من سکه می خوام چیکار به خدا برای زندگیمون میگم … …پشتمو کردم و خوابیدم ..هر چی فق و فق کرد بهش محل نذاشتم چون هم خیلی خسته بودم هم گرسنه و ممکن بود کارمون بالا بگیره ….صبح هم خواب بود که سکه ها رو بر داشتم و از خونه زدم بیرون ..
باز اول رفتم پیش مامان..دم در بود ..گفت : الهی قربونت برم خودتو معذب من نکن چرا هر روز صبح میای اینجا ..من که دلم می خواد ولی تو اذیت میشی …گفتم:مامان جون یک خواهشی ازتون دارم میشه این سکه ها رو برای من بفروشین …گفت : وای خاک بر سرم شد …چیکار می کنی برزو سکه های زنت رو چرا می خوای بفروشی ؟

گفتم: مال اون نیست روز پاتختی بهم دادن ..کادوبود منم ماشین ندارم به دایی سفارش کردم برام پیدا کرده …گفت : بازم نباید این کارو بکنی صبر کن خودت از حقوق خودت بخر ..پس اون ماشینی که برات خریدن چی شد ؟ گفتم دست نسترنه ..میره خونه ی مامانشو و میاد عادت به بی ماشینی نداره …من باید عادت داشته باشم ..نمی خوام هر وقت اون لازم داره بر داره هر وقت نداره بده به من ..قسم می خورم مامان برام مهم نیست بی ماشین باشم فقط نمی خوام تحقیر بشم ….گفت : ای خدا کمکم کن ..پسرم تحقیر چیه ؟ از تو بعیده …تو وقتی تحقیر میشی که دزد و خیانت کار باشی ..تو کار خودت رو بکن ,,بطری خالی نیستی که هر کس هر طور تو رو پر کرد همون بشی …ببر اینا رو بده به زنت ..تو احتیاج به اینا نداری قربونت برم ,خودم خیلی زود بهت کمک می کنم بری ماشین بخری ..گفتم نه ,, نمیشه الان می خوام …سهراب و دایی برام یکی پیدا کردن نمیشه از دستش بدم آدم بودم حرف زدم ..حالا اینا رومی فروشی برام یا نه ؟ گفت: باشه ,,,برو یک کاریش می کنم …عصری بیا بهت میدم …
وقتی کارم تموم شد یکراست رفتم پیش مامان ..منتظرم بود ..نشست روبروم دیدم سکه ها دستشه ..گفت : پسرم اگر یک ذره برای من ارزش قائلی این کاری که میگم بکن ..قربونت برم ..گفتم : ای بابا نفروختی دایی منتظره دارن معامله می کنن ..گفت : ببین چی میگم هیچ زنی دوست نداره طلاهاشو ازش بگیرن ..این ها رو خانواده اش دادن و تو نباید روی اونا حساب کنی ,, مال تو نیست ..اینو تو گوشت فرو کن,, عزت و شرف خودتون به این چیزا نفروش ..کوچیک میشی پسرم ..حد اقل تو چشم من کوچیک میشی …..خواهش می کنم این کارو نکن بعدا برات درد سر میشه ..
یک دسته پول در آورد و داد به من وگفت : من اینا رو تهیه کردم ,,این پول قرض باشه برای تو,, برو ماشین بخر ..اینم سکه ها ببر پسش بده ..دیگه ام روش حساب نکن ..انشالله خدا اونقدر بهت بده که جلوی زنت شرمنده نباشی …پرسیدم : شما پول از کجا آوردین ؟ گفت : تو چیکار داری قرض کردم تو هر وقت داشتی بیار بده می برم بهش میدم …نگران نباش از بابا بزرگ گرفتم ….چشمم پر از اشک شد و گفتم :چه پسر بدی بودم برات مادر ..به کارایی وا دارت کردم که تا حالا نکرده بودی ,, این همه سال دستت رو جلوی کسی دراز نکردی حالا به خاطر من ,,,..خودمم موافقم سکه ها رو پرت می کنم جلوش …گفت : نه مادر ببر با احترام بهش بده …پرت می کنم چیه ؟ گفتم :آخه اونم جلوی من پرت کرد ….مامان سری با تاسف تکون داد و گفت : عزیزم تو روش زندگی رو بهش یاد بده نزار زندگیت به جنجال و بی ادبی کشیده بشه اگر روتون بهم باز بشه دیگه اون زندگی به درد نمی خوره ..تو ببر با محبت بهش بده بگو دیدم ناراحتی نخواستم اذیت بشی ….نگی من بهت گفتم ….

از اونجا با عجله رفتم سراغ سهراب و دایی همه ی کارای ماشین رو کرده بودن …هفت میلیون مامان داده بود یک تومن خودم داشتم چهار تومن هم دایی چک داد و ماشین رو گرفتم…. و خوشحال و خندون از اونا تشکر کردم و نشستم پشت فرمون وراه افتادم ..یکم که گذشت با خودم فکر کردم خوب که چی ؟ اینقدر تقلا کردم که به یک ماشین برسم؟ ..خوب حالا رسیدم چی شد ؟..الان من چه فرقی کردم ؟ ..نمی دونم چرا من اینطوری بودم وقتی چیزی به فکرم می رسید تا انجام نمی دادم ول کن نمی شدم می خواستم به هر قیمتی اونو به دست بیارم ..ولی هیچوقت نشده بود اون لذت کافی رو از بدست آوردنش ببرم …شاید برای اینکه سخت و با مشقت به اون می رسیدم یا اصلا فکرم اشتباه بود,, ….
رفتم کلاس اونشب فقط یک کلاس قبول کرده بودم ..و بعد از اون با ذوق و شوق برگشتم خونه …نسترن با حال نزار و گریون روی مبل افتاده بود و حالش اصلا خوب نبود از اینکه از صبح هم با من تماس نگرفته بود معلوم بود که سخت دلخوره …با سفارش هایی که مامان کرده بود و اینکه دیگه یک ماشین برای خودم داشتم که اختیارش دست خودم بود ..قصد نداشتم با نسترن دعوایی داشته باشم ..
با این که می دونستم برای سکه ها این طور عزا گرفته وانمود کردم نمی دونم برای چی ناراحته گفتم : وای زن جان چی شدی چرا حالت بده ؟ فهمیدم نا قلا برای اینکه شام درست نکنی خودتو زدی به مریضی …گفت نکن برزو حوصله ندارم ..ازت متنفرم ..خندیدم و گفتم : تو صبح به من گفتی عاشقمی الان متنفری ..کدومشو قبول کنم ؟ پاشو صورتتو بشور می خوام ماشینم رو نشونت بدم ..
گفت بالاخره کار خودت رو کردی ؟ می دونم برای چی ماشین می خوای ؟ می خوای دختر سوار کنی نمی خوای من بفهمم …سکه ها ی نازنین رو هم از بین بردی…فروختیشون ؟گفتم : راستی این سکه ها بگیر دست بهش نزدم هر بیست و هفت تاش هست بگیر دیدم تو ناراحت میشی از جای دیگه تهیه کردم …با اشتیاق سکه ها رو گرفت …اولش که خوشحال شد ولی بالافاصله گفت : پس شما ها دارین ,,خرج نمی کنین, فقط برای من نداشتین ..یک گردنبد صد تومنی که آدم به کارگرش نمیده دادین به من ..بعد میری ماشین می خری ……

داد زدم مشکل تو با من چیه نسترن ؟ تو چرا اینقدر عوض شدی ؟مثل احمق ها حرف می زنی مثلا تو تحصیل کرده ای آخه اون درسی که تو خوندی به چه کارت میاد ؟ تو مگه نبودی که گفتی فقط خودت رو می خوام پول برات مهم نیست پس چرا این طوری می کنی …خدا شاهده داری یک کاری می کنی که رومون بهم باز بشه خودت می دونی منم چاک و دهن ندارم یک دفعه دیدی زیر رو روتو گفتم ……وقتی دید هوا پسه ..پرسید : حالا چی خریدی ؟ گفتم برو بابا تو یک طویله خری …ولم کن احمق,, شام چی درست کردی ؟ با ترس گفت : چی ؟ گفتم هیچ به گوشت خورده شام ,,…شام ,, شام ,,می دونی معنی شام چیه .. ؟ من گرسنه ام از صبح دارم سگ دو می زنم …گفت: الان سفارش میدم …گفتم لازم نکرده من میرم خونه ی مامانم شام می خورم و میام از فردا شبم همین کارو می کنم ..بابا من غذا می خوام تو خونه ام بخورم نمی فهمیدی همش به فکر سکه هاتی ؟ از صبح عزای اونا رو گرفتی ؟..آره میرم خونه ی مامانم آخه من بچه ننه ام ….دنبالم افتاد که تو رو خدا صبر کن برزو الان درست می کنم بیا خواهش می کنم نرو …بیا دیگه ,,تو که خودت می دونی من زیاد این کارا رو نکردم یواش یواش یاد می گیرم ..گفتم : چند وقته با هم زندگی می کنیم؟ خجالت نمی کشی الان می خوای شام درست کنی ؟..گفت : سوسیس وتخم مرغ می خوریم بیا نرو,, تو رو خدا نرو …گفتم : ای خدا به دادم برس ..بهم صبر بده …من کار می کنم خسته میشم ,, نباید شب میام خونه یک چیزی بخورم از بس کالباس و سوسیس خوردم معده ام ورم کرده ؟ گفت : الان دیگه درست می کنم بد اخلاقی نکن …. رفتم لباسم رو عوض کرد و صورتم رو شستم و نماز خوندم و برگشتم دیدم میز رو چیده …خودشم درست کرده و لباس خوب پوشیده ….با اوقاتی تلخ رفتم سر میز ولی اشتهایی به خوردن نداشتم ..اون خونه با تمام وسایل شیک و آخرین مدلش .. داشت برای من کابوس می شد ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *