خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش22

دانلودرمان یکی مثل تو بخش22

دانلودرمان یکی مثل تو بخش22

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

هنوز لقمه ی اول رو دهنم نگذشته بودم که نسترن سعی کرد از دل من در بیاره ولی کارو خراب تر کرد و گفت: به خدا به خاطر سکه نبود اگر من چیزی میگم به خاطر آینده ی خودته ..
گفتم : فهمیدم بسه دیگه ..سکه ها که گرفتی خیالت راحت شد؟ .. خودتم نشون دادی ….فکر کن الان اگر اونا رو فروخته بودم هر دو چه حالی داشتیم ….
گفت : به جون برزو خودمم دست بهش نمی زنم .. اگر زدم هر چی خواستی بهم بگو
گفتم : نسترن عزیزم یکم خجالت بکش ..من حاضر بودم جونم رو هم برای تو بدم …ولی تو اگر یک ذره به فکر من بودی و اون کله ات رو بکار می گرفتی , با خودت می گفتی این مرد از اینجا میره تا شرکت از اونجا میره کلاس و این همه راه رو بر می گرده با این سختی …چرا سکه داشته باشیم و اون اینقدر اذیت بشه ولی نه سکه داشتن مهمتره ؟ پس این طور نیست تو به فکر من نیستی ..
تو حاضری من با این مشقت برم سر کار ولی ماشین نداشته باشم نکنه یک وقت کسی رو سوار کنم … نسترن تو داری راه رو اشتباه میری ..
اگر روزی منو از دست دادی دیگه طرفت بر نمی گردم اینو بدون و درست رفتار کن ….
باز شروع کرد به گریه کردن که ..مگه من چیکار کردم تو داری به من ظلم می کنی ..داری زور می گی سکه ها مال من بود تو که چیزی نداشتی ….
گفتم :حالا می خوای همین سوسیس و تخم مرغ رو هم به کامم زهر مار کنی ؟ بکن …
گفت : تو شروع می کنی من که حرفی نزدم … مثلا تو این زمان ما باید ماه عسل باشیم ..حتی مامانت به فکر نبود که دوتا بلیط کیش برای ما بگیره …
یک تکه نون دستم بود با چنگال کوبیدم روی میز و بلند شدم و رفتم تو اتاق خواب از شدت عصبانیت …نمی دونستم چیکار کنم …یک مرتبه با یک فریاد دلخراش مشتم رو کوبیدم تو دیوار ….
از بس حالم بد بود متوجه نشدم که چه بلایی سر دستم آوردم ..چند دقیقه بعد درد شدیدی احساس کردم و نگاه کردم دیدم جای مشتی که زده بودم به دیوار فرو رفته بود و دست منم زخم شده و نمی تونم تکونش بدم …
داشتم با دستمال می بستم که نسترن اومد جلوو گفت الهی بمیرم مگه تو دیوونه ای چرا این کارو کردی ..

گفتم از جلوی چشمم برو کنار نمی خوام ببینمت …پدر سگ من هر چی در توانم بود برات کردم مادر بیچاره ام هم همینطور چی می خوای از جون من ؟ ندارم تو روا داری مادر من با اون همه زحمتی که میکشه ,, بکنه تو شکم تو الاغ که هیچی برات فرق نمی کنه ؟ …
گفت : برو گمشو چیکار برای من کردین؟ ..مامان بیچارم ,,مامان بیچاره ام هیچم بیچاره نیست اگر می خواست می تونست بکنه تو برو لای دست مادرت که اینقدر دوستش داری …بچه ننه ی بی عرضه ….
بلند شدم به طرفش حمله کنم جلوی خودمو گرفتم ..و داد زدم از جلوی چشمم برو گمشو نمی خوام ببینمت دهن تو باز کنی از آرمان بدتر ت می کنم به درد تو همون برادرِ دیوونه ی معتادت می خوره …
و لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون چون داشت کار بالا می گرفت …
هر چی فکر کردم برم خونه ی مامان دیدم ناراحتش می کنم پیش سهراب و رستم هم نمی خواستم برم …دلم نمی خواست مامان بزرگم هم بفهمه به این زودی اینقدر اختلاف ما بالا گرفته که من با قهر از خونه زدم بیرون ……
همون جا توی ماشین خوابیدم …داشتم فکر می کردم چرا اینطوری میشه ..چرا؟ من که اینقدر نسترن رو دوست داشتم و اونم منو دوست داره چرا با هم این طور رفتار می کنیم ؟ آیا واقعا اشکال از من بود ؟
یا نسترن درست رفتار نمی کردم ؟
آشفته و بی قرار بودم ..و در این فکر که کجای کارو اشتباه کردم ؟ باید با یکی حرف می زنم واقعا بهش احتیاج داشتم …
کم کم خوابم برد ..هوا بشدت گرم بود و من اصلا فکر نمی کردم همون شب اولی که ماشین بخرم با این وضع توش بخوابم .
وقتی هوا روشن شد بیدار شدم و دیدم دستم خیلی درد می کنه مُشتم از هم باز نمی شد و خون روی زخمم دلمه شده بود …..
برگشتم تو خونه دیدم روی مبل نشسته و تمام شب رو گریه کرده صورتش ورم کرده بود و تا چشمش به من افتاد خوشحال شد و اومد جلو و خودشو انداخت تو بغل منو گفت ببخشید تو رو خدا دیگه قهر نکن ..
از خونه نرو به خدا خیلی دوستت دارم نمی تونم دوریت رو تحمل کنم …کجا رفته بودی ؟..
گفتم تو ماشین خوابیدم …
گفت : الهی فدات بشم مردم و زنده شدم ..دیگه این کارو نکن کاش می دونستم تو ماشینی میومدم دنبالت …..

حرفی نزدم و یک دوش گرفتم …لباس عوض کردم ..
دیدم صبحانه ی مفصلی چیده و چایی درست کرده ..فورا برام چای ریخت گذاشت جلوم ..
دلم براش سوخت ..برای چشمهای قشنگش که از گریه قرمز شده بود و ورم داشت گفتم : نسترن ما داریم با دست خودمون بد بختی رو میاریم تو این خونه ,,نکن ..حرفی نزن که منو تحریک کنی ..
بیا همدیگر رو درک کنیم خود خواهی ها رو کنار بزاریم و با هم زندگی خوبی داشته باشیم ..چرا تو هر روز باید مادرتو ببینی؟ولی من حق ندارم ..
اینو بگو ..مگه قلب مادرِ دختر با مادرِ پسر فرق داره ؟
نسترن مادر من برای ما هم پدر بوده هم مادر زحمت ما رو کشیده نمی تونم ولش کنم تک و تنهاس اصلا دوستش دارم ,,تو اینو می دونستی من چقدر به مادرم علاقه دارم ..چرا نمیای بریم بهش سر بزنیم ؟
خودت اینا رو فکر کن یک دلیلی منطقی برای من بیار ..من پول این ماشین رو قرض کردم که تو ناراحت نشی ..راستش مامان اجازه نداد سکه ها رو بفروشم گفت تو اذیت میشی به فکر تو بود .. اونوقت تو در مقابل ببین چیکار کردی ؟ بر خورد خودتم دیدی …
خواهش می کنم بیا بهم احترام بزاریم نزار رومون تو روی هم باز بشه …امروز یکم فکر کن ….
اونشب وقتی می خواستم بر گردم اول زنگ زدم و پرسیدم شام چی داریم اگر نداریم میرم خونه ی مامان می خورم و میام ..
گفت : نه, نه درست کردم بیا منتظرت هستم ..
وقتی رسیدم دیدم میز برام چیده ,,شمع روشن کرده و بوی سوپ تو فضای خونه پیچیده,,…
اومد جلو و خودشو انداخت تو آغوش من …
منم کوتاه اومدم فکر کردم که گذشت کنم و یواش یواش همه چیز درست میشه …
بغلش کردم و گفتم : درستت درد نکنه چه بوی خوبی ..بکش تا من بیام ..
گفت : نزدیک آشپز خونه که شدی داد بزن ,, زن من اومدم بکش ..
می خواست باز سر شوخی رو باز کنه ولی من اصلا حالشو نداشتم …
وقتی شام می خوریم هم کلامی نتونستم به زبون بیارم ..راستش می ترسیدم اون در جواب من چیزی بگه که دوباره هر دو مون رو ناراحت کنه ..ولی موقع خواب کاملا با هم مهربون شدیم و همه چیز یادمون رفت …

روز بعد وقتی اومدم خونه شام حاضر بود و خودشو تو بغل من جا کرد و با خوشحالی گفت :مژگان جون زنگ زد و ما رو پا گشا کرد,,
فردا شب میشه کلاس نگیری ؟..در ضمن پول داری به من بدی می خوام برم آرایشگاه …
پرسیدم برای چی ؟تو که خوبی …
گفت : مرسی توام خوبی ..حتما کار دارم دیگه باید خودمو خوشگل کنم ..
گفتم باشه چقدر می خوای گفت سیصد تومن بسه …
پرسیدم سیصد تومن برای آرایشگاه ؟ زیاد نیست …
گفت : نه شوهر جون خسیس ….
راستش دلم نمیومد زحمت یک ماه تدریسم رو بدم اون بره آرایشگاه یک ساعته به باد بده ولی چون اولین بار بود از من پول می خواست با دل و جون بهش دادم ….از اینکه زندگیم داشت به روال منظم میفتاد راضی بودم …
عاشقانه شام خوردیم و عاشقانه تر خوابیدیم …
و من با نیروی بهتری فردا سر کار حاضر شدم ..
ولی وقتی رفتم شرکت و درِ اتاقم رو باز کردم دیدم آیدا پشت میز من نشسته ..
تا منو دید از جاش بلند شد و گفت : جناب مهندس ببخشید جای شما نشستم …
گفتم : تو اینجا چیکار می کنی ؟
گفت : دیگه منم از کارمندای توام ….
با توجه به اینکه نسترن خیلی روی آیدا حساسیت داشت گفتم: بی خود من کارمند حرف گوش کن می خوام ,می دونی که تو کارم جدیم نمی تونم با تو کار کنم ..
گفت : وای عزیز دلم ..نمی دونی چقدر از کارت راضین ..همه دارن تو شرکت ازت تعریف می کنن ..من می دونستم تو بهترینی ..حتی آوازه ات به گوش بابا هم رسیده اومده از من تشکر کرده ….
(خودشو کشید بالا و نشست رو میز من ) می دونی بهش چی گفتم :؟گفتم با خواهش تمنا آوردمش اگر می خوای بمونه حقوقشو ببر بالا ….می دونی چی گفت ؟ ..هورا ..هورا قبول کرد ..نمی دونم چقدر ولی دستورشو ازش گرفتم ..
میگن همه چیز عالی شده همه راضین …..
گفتم : مرسی تو به من خیلی لطف داری از روی میز بیا پایین …برو سر کارت من خیلی کار دارم …
گفت : ای جانم ,خشن , کار من اینجاست بگو چیکار کنم قربان ..
گفتم الان آقای صدر میاد تو رو خدا برو بزار به کارم برسم …
گفت : به جون مامانم از امروز من و تو و آقای صدر با هم تو این اتاق هستیم ….
گفتم : آیدا من اجازه نمیدم ,,کارم با بچه بازی جلو نمیره …میرم پیش جهانی ببینم جریان چیه؟
همچین قراری نداشتیم من کارمند نمی خوام ..
گفت : نرو دیوونه آبرو ریزی راه ننداز ..
این شرکت مال بابای منه من خواستم پیش تو کار کنم …و قاه قاه خندید …و گفت : بزار پیشت بمونم فقط تا اول مهر …

خودت می دونی که منم مثل تو درس خونم ……نمی خوام بخورمت که …
صدر اومد تو اتاق ,,گفتم : خانم منو و آقای صدر از عهده ی کارامون بر میایم کارمند جدید نمی خوام ..شما لطفا جای دیگه مشغول بشین …
صدر گفت : سلام آیدا خانم خوبین ..چی میگی مهندس؟ این شرکت مال خود آیدا خانمه ایشون رئیس شرکت هستن .. کارمند جدید چیه ؟
آیدا بلند , بلند خندید و گفت : شوخی کردم مهندس …یک هفته ای ایران نبودم رفته بودم دبی…
و همین طور که می خندید گفت :….به کارتون برسین آقایون ..و با عشوه از در رفت بیرون …
گفتم نمی فهمم این شرکت رو چطوری اداره می کنه وقتی هیچوقت نیست ؟
صدر گفت : در واقع آقای جهانی اینجا رو اداره می کنه و هیئت مدیره داره ولی رئیس آیدا خانمه … خوب این پول دارها شرکت های مختلف می زنن و زیر پوشش اون هزار تا کار می کنن چیز عجیبی نیست…
پدرش به بالا بالا ها وصله از اون جانماز آبکش هاش که نگو و نپرس ….
گفتم : پس آیدا چطوری با این سر و وضع میاد بیرون ؟
گفت : نمی دونم ..ولی فکر کنم نمی زارن کسی از زندگی اونا خبر داشته باشه ….از هر کس بپرسی میگه نمی دونم ..باور کن ..این جماعت اینطورین دیگه کسی سر از کار شون در نمیاره ….
با خودم فکر کردم اصلا اینطوری دوست ندارم دلم نمی خواد آیدا رئیسِ من باشه …
باید یک کار دیگه پیدا کنم …..و قبل از هر چیزی باید به نسترن بگم ..اگر ازش پنهون کنم بالاخره می فهمه و فکر می کنه عمدی تو کارم بوده …از خودم که مطمئن بودم و می دونستم هرگز به کسی مثل آیدا توجهی ندارم ولی از حساسیت نسترن می ترسیدم …
فکر می کنم اون روز آیدا برای اینکه جلوی من یک مانوری داده باشه همه ی کارمندان رو جمع کرد و جلسه ای تشکیل داد و خودش به عنوان رئیس سخنرانی کرد و از وظایف کارمندان گفت از اینکه زود رفتن و دیر اومدن باعث اخراج میشه و اینکه موبایل ها باید در ضمن کار خاموش باشه حرف زد و با یک تظاهر به قدرت از اتاق رفت بیرون ..

من وقتی سیستم رو درست می کردم دیده بودم که این شرکت..
هر ماه مقدار زیادی کالا از چند کشور خاص وارد ایران می کنن ..اما بیشتر کالا ها با کد مخصوص و رمز دار بود ..که من سر در نمیاوردم ولی تعداد زیادی هم با اسم وارد می شد ….
و اون روز فهمیدم آیدا مسئول مستقیم این کار نیست و فقط بشکل صوری رئیس اون شرکته …
به هر حال من فقط یک کارمند بودم و کاری به این کارا نداشتم ..و لی نگران بودم اگر نسترن بفهمه چه عکس العملی نشون میده ..نمی خواستم ناراحتش کنم ..گیج شدم نمی تونستم تصمیم بگیرم بهش بگم یا نه ..
اگر می گفتم آرامش رو ازش می گرفتم و اگر نمی گفتم به زودی می فهمید و فکر می کرد من منظوری دارم ..
در حالیکه فقط به خاطر اون بود که این کارو قبول کردم …
از شرکت رفتم پیش مامان …. اونقدر خوشحال شده بود که سر از پا نمیشناخت ..مدتی همدیگر رو بغل کردیم …
زود برام غذا گرم کرد و میز رو چید ..
با اشتها شروع به خوردن کردم …و موضوع رو باهاش در میون گذاشتم و گفتم : می خواستم با شما یک مشورت بکنم ..واقعا توی یک دو راهی گیر کردم ..
من به خاطر اینکه زود تر برم سر کارو نسترن رو از اون وضعیت که آرمان براش درست کرده بود نجات بدم ,,
رفتم تو شرکت پدر آیدا استخدام شدم …
با هراس به من نگاه کرد . پرسید : همون دختری که سر کوچه دیدم همکلاسی تو بود ؟
گفتم آره همون ..مشکلی نبود من اصلا اونو نمی دیدم ..به خدا از وقتی دانشگاه تعطیل شده حتی تلفشم رو جواب نمیدم ..ولی امروز اومده بود تو شرکت و تازه فهمیدم رئیس اونجاس .. به جای پدرش …
پرسید : خوب حالا مشکلت چیه البته حدس می زنم …
گفتم حدست چیه مامان ؟
گفت : الان دنبالت افتاده آره زیر پات نشسته ؟

گفتم نه بابا اون از اولم داشت همین کارو می کرد من بهش رو ندادم قسم می خورم تا حالا حتی به چشم بد هم بهش نگاه نکردم ..به جون مامان ,, و نخواهم کرد من نسترن رو دوست دارم خودتم می دونی ..
لزومی نداره این کارو بکنم اصلا ازش خوشم نمیاد یک جورایی چندشم میشه از بس آرایش می کنه و صورتش رو با جراحی های مختلف عوض کرده ..الان دوتا لب داره قد نعلبکی ..چیه اون ؟ از چیزای دروغی خوشم نمیاد …..
راستش چطوری بگم نسترن …یعنی از اون مهمونی که با آیدا رفتم ما رو با هم دیده بود نسبت بهش حساسه ..خیلی هم زیاد ..اون حتی دوست نداره من شما رو دوست داشته باشم ..حالا ببین با آیدا چطوریه ..
اگر بهش بگم یک درد سر و اگر نگم یک طور دیگه ..شما بگو چیکار کنم ؟
گفت : دروغ همیشه پشت سرش دروغ دیگه ای رو می سازه یا کارت اشتباه بوده که نباید می کردی …
یا درست هر چی بوده پای کارت بمون … ولی دورغ نگو …ببین یک مثال برات می زنم ..
کسی که اولین دروغ رو میگه برای اینکه از چیزی می ترسه …و چون مجبور میشه برای افشا نشدن رازش بازم دروغ بگه اون چیزی که ازش می ترسه چند برابر میشه و تا جایی که یک فاجعه درست می کنه …
راست اول با همه ی بدی هاش تو رو آدمی صادق و درستکار نشون میده بهت اعتماد می کنن ..جلوی ضرر رو از هر کجا بگیری به نفع توست ..برو راستشو بگو و بی خودی برای خودت عذاب وجدانِ کاری رو که نکردی نده ….
هر چی می خواد بشه , بشه ,,ولی زنت بهت اعتماد می کنه …و می فهمه که با مردی زندگی می کنه که چیزی رو ازش پنهون نمی کنه …به هر حال اون آیدایی که من دیدم اینو به گوش زنت می رسونه ….
گفتم : مامان چرا ما اینقدر مظلومیم ؟ خود اونا هزار تا دروغ و دو رنگی با ما داشتن ولی صدامون در نیومد …
گفت : بیچاره ها چیکار کردن تو چقدر پر توقعی مادر اونا که کار بدی نکردن ..
گفتم: همین ماشین ,,سندش رو به اسم نسترن گرفتن .به من نگفتن …
مامان گفت: پس می خواستی بدن تو ؟ برای چی دختر دسته ی گلشون رو همین طوری بهت دادن ازشون ممنونم باش …چرا باید ماشین هم می دادن ؟کت و کلاه ,, دوغاز و نیم بالاش ؟ تو چرا اینطوری شدی برزو ؟

گفتم طوری نشدم بابا ..من توقع ماشین نداشتم و ندارم چرا متوجه نمیشین ..
اونا یک سویچ ماشین رو تو عروسی دستشون گرفتن و جلوی همه با رقص و آواز دادن به من …
به همه اعلام کردن که به دامادمون ماشین دادیم …چرا کردن ؟ مگه من شخصیت ندارم ؟
با من مثل یک نوکرم بر خورد نکردن,,, اگر می دونستم که نسترن سکه ها رو می گیره و مثل ماشین صاحب میشه اصلا همون جا پرت می کردم تو صورتشون ..
من توقعی از اونا داشتم ؟ اصلا شما بگو چرا سر این کار رفتم ؟
چون نمی خواستم زیر بار منت اونا برم ..ولی وقتی یکی به آدم کادو میده و ازش بدون اجازه پس می گیره مامان به خدا کار درستی نیست ..
هر کس جای من بود صداش در میومد ..و این سکه ها رو و اون ماشین رو از حُلقمشون می کشید بیرون ..
ولی من نکردم ..خودتم می دونی از صبح تا ساعت نُه و ده شب کار می کنم تا منت کسی رو نکشم …
به خدا مامان منم عزت خودت رو دارم ..مثل بابام کُردم ….
گفت : نمی دونم والله چی بگم ؟ به هر حال خودت این موضوع رو به نسترن بگو …
اونشب یک کلاس بیشتر نداشتم و ساعت شش رسیدم خونه ..
نسترن منتظرم بود و قبلا بهش زنگ زده بودم …
وقتی با اون روی خوش ازم استقبال کرد و در آغوشم گرفت تمام خستگی هام از بدنم در اومد و دلم می خواست دنیا رو به پاش بریزم …..
از آرایشگاه اومده بود موهاشو رنگ کرده بود و به خودش حسابی رسیده بود ..
گفتم : وای چقدر خوشگل شدی ….
گفت : به خاطر تو دیگه ,,شوهر جونمی ..می خوام اینطوری خستگیت در بره ..کی بریم خونه ی رستم ؟

گفتم : یک دوش بگیرم و لباس عوض کنم,, چایی داریم ؟ ..
گفت : الان آماده می کنم شوهر جون ….(من از توی اتاق خواب و اون تو آشپز خونه بلند با هم حرف می زدیم )
گفت : زود تر برم که سر راه یک چیزی بخریم ..
گفتم چی ؟ مگه باید چیزی بخریم ؟ چرا ؟
گفت : شوهر جون تو تربیت نشدی ؟…من برای بار اولمه میرم خونه ی رستم نباید دست خالی برم …
گفتم ؟ بی تربیت خودتی زن جان ..این چیزا مال زن هاس,,مردی گفتن ,, زنی گفتن ,
,راستی امروز رفتم پیش مامان,, وقت داشتم تا کلاس ,, از شرکت رفتم , بهت سلام رسوند …
گفت : مرسی دیر گفتی چون ماهرو جون خودش بهم زنگ زد …
همین طور که دست و صورتم رو خشک می کردم رفتم جلو و پرسیدم : ماهرو جون ؟؟
سرشو تکون داد و گفت ما اینیم با مادر شوهرمون جون در جونی شدیم …
گفتم :مامان کی زنگ زد ؟
گفت : بعد از اینکه تو از خونه شون رفتی ..یک عالم با هم حرف زدیم ..
می گفت : خیلی منو دوست داره و ازم انتظار داره که همیشه علاقلانه تو زندگی رفتار کنم ..
منم گفتم منم شما رو دوست دارم چشم مادر شوهر جان …
گفتم ..خدایش خیلی خوشگل شدی امشب تو ستاره ی مجلسی ..فریده جون و بابا میان ؟
گفت آره بابا دلش برای بابا بزرگت تنگ شده می گفت حتما میام …
نشستیم و یک چایی با هم خوردیم من رفتم آماده شدم …
نگاهی کرد به سر تا پای منو گفت : خدایش توام خیلی خوشگل و خوش تیپتی من خودمو درست نکنم ازت کم میارم …عاشقتم شوهر جون …
با هم راه افتادیم اون اصرار کرد با پرادو بریم ولی قبول نکردم و گفتم :از این به بعد با ماشین شوهر جان …
گفت: پیش تو باشم برام فرقی نمی کنه ….
اون زود تر نشست تو ماشین ..وقتی من سوار می شدم دیدم داره تو داشبورت رو می گرده ..
زیر صندلی ها و به اطراف نگاه می کنه …
گفتم دنبال چی می گردی ؟ چی می خوای …
گفت : مدرک جرم …
گفتم مدرک جرم چی ؟
گفت : نیست ولی احتیاط شرط عقله …
روشن کردم و راه افتادیم گفتم : عزیز دلم تو دختر صادقی هستی خیلی هم ساده و بی ریایی من همینه تو رو دوست دارم ..ولی برای اینکه هر دو مون راحت زندگی کنیم به ممن اعتماد کن ..
کاری که خیانت به تو باشه نمی کنم ..خاطرت جمع …
گفت : به خدا می دونم ..به والله می دونم ..ولی عشقه دیگه چیکار کنم می ترسم تو رو از دستم در بیارن … من سر حرف رو باز کردم که بهش بگم ولی تلفنش زنگ خورد با فریده جون حرف زد بعدم رفتیم گل خریدیم و برای کیان یک خرس گرفتیم سر به سر هم گذاشتیم و من فکر کردم جای اون حرفا نیست گذاشتم بعدا بهش بگم …و رسیدیم در خونه ی مامان که قرار بود با ما بیاد,,,
اونو سوار کردیم و خوش و سر حال رفتیم به خونه ی رستم ..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *