خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل30

دانلود رمان همسر دوم من فصل30

دانلود رمان همسر دوم من فصل30

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

تا خواست حرفی بزنه صدای باز شدن در اتاق اومد و صدای شاد و خوشحال بنفشه داخل اتاق پیچید:
_فرشته خوبی؟!

روی تخت خواستم نیم خیز بشم که آرشام گفت:
_نمیخواد بلند بشی.

لبخندی به بنفشه زدم که بنفشه با شادی ادامه داد:
_وای فرشته بچه هارو ندیدی چه خوشگل و تپلن.

اشک تو چشمام حلقه زد حس
عجیبی داشتم یعنی الان
مادر شده بودم مادر دوتا پسر

یعنی همیشه میتونم کنارشون باشم
شاهد بزرگ شدن و داماد شدنشون بشم

یعنی میتونستم پسرام و نوازش کنم
و همیشه کنارشون باشم با شنیدن
صدای بنفشه سرم و بلند کردم و

چشمهای اشکیم و بهش دوختم که گفت:
_چرا گریه میکنی درد داری؟!

_بچه هام!

بنفشه لبخندی زد و گفت:
_نگران نباش بچه ها سالم و سلامتن.

با درد روی تخت نیم خیز شدم و لب زدم:
_میخوام ببینمشون‌.

_صبر کن الان بچه هارو میارن.

با چشم های اشکی بهش خیره شده بودم میترسیدم بچه هام رو نبینم میترسیدم آرشام نزاره بچه هام و ببینم

نگاهی به آرشام و بنفشه انداختم چی بی کس بودم حتی پدر و مادرم خواهر برادر هیچکسی رو نداشتم که باهام باشه

چقدر تنها و بیکس بودم با شنیدن
صدای باز شدن در اتاق نگاهم و به پرستار دوختم که داشت بچه هارو داخل میاورد

با خوشحالی و چشمهای اشکی بهش خیره شده بودم که پرستار لبخندی زد و گفت:
_خوب مامان کوچولو ببین پسرای نق نقوت رو آوردم .

وقتی با کمک پرستار بچه هام و تو آغوش گرفتم انگار دنیا رو بهم دادن حس عجیبی داشتم از

خوشحالی اشک تو چشمام جمع شده بود به کوچولو های شیرینم خیره شده بودم

یعنی حالا مادر شده بودم مادر
دو تا بچه ی کوچولو و شیرین

با شنیدن صدای گریه های بچه ها
هول زده به پرستار و بنفشه نگاه کردم

که پرستار لبخندی زد و گفت:
_باید بهشون شیر بدی گرسنن بچه هات.

با خجالت لب زدم:
_من نمیتونم.

_کمکت میکنیم عزیزم لباست و بده پایین.

با خجالت به آرشام خیره شدم که…

با شنیدن صدای گریه بچه ها
هول زده یقه ی لباسم و پایین دادم

با کمک پرستار و بنفشه به بچه ها شیر دادم نگاهم‌ و به صورت کوچیک و قرمزشون دوختم

فکرش رو نمیکردم بتونم بچه هام
رو بغل کنم‌ و بهشون شیر بدم

با چشمهای اشکی بهشون خیره شده
بودم وقتی ازم‌جدا شدند صدای

آرشام بلند شد:
_میتونم بغلشون‌ کنم.

بنفشه نگاهی بهم انداخت و بچه ها
رو به کمک پرستار یکی یکی بغل

آرشام گذاشتند نگاهم خیره ی آرشام
شد که با شگفتی به بچه ها خیره
شده بود…

جوری با عشق به بچه ها نگاه میکرد
که دوست داشتم ساعت ها بشینم و بهش نگاه کنم با شنیدن صدای پرستار

که گفت:
_خوب الان بچه هارو بدید باید ببرم برای آزمایشات بعدش میارم دوباره.

با ترس لب زدم:
_چه آزمایشی؟!

_نگران نباش عزیزم ازمایش کم خونی و زردک.

نفس راحتی کشیدم که پرستار بچه هارو از آرشام گرفت و از اتاق بیرون رفت با بیرون رفتن پرستار

بنفشه رو به آرشام کرد و گفت:
_چرا مامان اینا نیومدن؟!

آرشام نگاهی بهم انداخت و رو به بنفشه گفت:
_کار داشتن نشد.

_کارشون از زایمان عروسشون مهمتر بود؟!

_آره.

و بدون اینکه حرف دیگه ای بزنه از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتنش بغض منم انگار با صدای بدی ترکید

بنفشه سریع به سمتم اومد و با
صدای نگرانی گفت:
_گریه نکن تو چرا انقدر ضعیفی چرا با هر چیزی انقدر زود میشکنی دختر!

مشغول نوازش کردنم شد و سعی میکرد آرومم‌ کنه با حرفایی که زد انگار تازه به

خودم‌ اومده بودم با حس نوازش دستهاش رو موهام و حرفهای دلگرم کننده ای که زد چشمام گرم خواب شد

و به دنیای بیخبری فرو رفتم.
با پوزخند به مادر آرشام خیره شده بودم که بچه های رو من پیش نیایش برده بود و داشت بهش نشون میداد میخندیدن و قربون صدقه اش میرفتن.

دستام و از حرص مشت کردم و با صدایی که سعی میکردم از عصبانیت نلرزه لب زدم…

_بچه ها گشنه اند بدید ببرم شیر بدم بهشون.

نیایش بدون اینکه نگاهی بهم بندازه گفت:
_نه فعلا که آرومند گرسنه نیستنید.

از حرص زیاد با کنایه لب زدم:
_مگه تا حالا بچه بزرگ کردی که بفهمی؟!

نیایش دست از نوازش کردن بچه ها
برداشت و با چشمهای قرمز شده و عصبی بهم نگاه کرد با حرص گفت:
_منظورت چی بود از این حرفت؟!

شونه ای بالا انداختم و لب زدم:
_منظوری نداشتم عزیزم.

و با پوزخند بهش خیره شدم بنفشه
نگاهی بهم انداخت و چشمکی حواله ام کرد لبخندی زدم که نیایش با عصبانیت

لب زد:
_حالت و بد میگیرم!

_تو با چه جرئتی فرشته رو تهدید میکنی؟!

با شنیدن صدای آرشام پوزخندی زدم که نیایش با ترس رو به آرشام گفت:
_آرشام اون..

_تو فکر کردی کی هستی زن من و تهدید میکنی؟!

_آرشام!
آرشام نگاهی به مادرش انداخت و با صدای عصبی گفت:
_نمیخواد چیزی بگی مامان!

با شنیدن صدای گریه ی پسرم که بلند شد سریع به سمت مادر آرشام رفتم و پسرم و ازش گرفتم همین که خواستم

آرومش کنم صدای گریه ی آروین هم
بلند شد نگاهم و با عجز به بنفشه
دوختم که سریع به سمت نیایش رفت

و آروین رو از بغلش بیرون آورد همراه
بنفشه به سمت اتاق بالا حرکت کردیم
مشغول آروم کردن آرمین بودم که بنفشه

با صدای آرومی گفت:
_دیدی آرشام چجوری حال اون دختره ی عفریته رو گرفت؟!

پوزخندی زدم و گفتم:
_آره دیدم.

با شنیدن صدای بنفشه
به سمتش چرخیدم که گفت:
_چرا ناراحتی؟!

_ناراحت نیستم!

بنفشه با چشم های ریز شده اش بهم نگاه کرد و گفت:
_خوب نیستی!

پوزخندی زدم و گفتم:
_مجبورم که خوب باشم.

نگاهم از بنفشه گرفتم و به
پسرم خیره شدم که با چشمهای
بسته داشت شیر میخورد

_فرشته ببین …

با باز شدن در اتاق حرف بنفشه نصفه موند نگاهم و به فاطمه دوختم که با چهره ی پر از ترسش کنار در ایستاده بود

بنفشه با صدای نگرانی گفت:
_چرا این شکلی اومدی چیشده؟!

_آقا آرشام با آقا آرسام دعواشون شده!

فرشته با صدای پر از حرصی گفت:
_خواهر و برادر اومدن فقط رو اعصاب خانواده راه برند.

با نگرانی لب زدم:
_چخبر شده؟!

فرشته نگاهی به فاطمه انداخت و گفت:
_میتونی بری!

_چشم خانوم.

با بیرون فاطمه بنفشه نگاهی بهم
انداخت و گفت:
_باز بحث های همیشگیه! خواهر جونش.

با پوزخند لب زدم:
_چقدر دوستش دارن.

بنفشه نگاهی بهم انداخت و گفت:
_گذشتت و فراموش کن و آیندت و بساز غصه ی دیروزت و نخور.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 4.5/5. From 2 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *