خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان دنیای کژال / رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 44

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 44

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش

برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید

سرمو از روی سینش برداشت کمی خم شد تا صورتش مقابل صورتم قرار بگیره.
اشکامو با شصتش پاک کرد و گفت:دیگه گریه نکن. چشمات انگار کل رنگش قرمزه از بس گربه کردی. مردمک چشمات معلوم نیست. دیگه گریه نکن دختر. خب؟
سرمو به علامت مثبت تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم تا به گریه هام پایان بدم.
کاوه-آفرین دختر خوب. دیگه بسه. دیگه نمیزارم گریه کنی.
لبخندی بهش زدم که با لبخند جواب داد.
اینبار انگشتای دستمو تو دستش قفل کرد و گفت:بیا بریم. بریم خونه.
خونه؟
خونه خودشو گفت خونه؟ طوری گفت که انگار اونجا خونه مشترک ماست. انگار اونجا خونه منم هست.
میتونست بگه بیا بریم خونه من. اما گفت خونه.
خونه…خونه من…خونه ما!
حال اون لحظه ام غیر قابل وصف بود. انگار کاوه با یه چوب جادویی رو سرم اشاره ای کرده بود وردی خونده بود و بعد، پوف!
انگار نه انگار که اتفاق بدی افتاده. انگار نه انگار که چند ساعت پیش میخواستم بمیرم.
مهربون بود اما دلش میخواست همه ازش حساب ببرن. کمبود محبت داشت امل نشون نمیداد. به فکر دیگران بود اما خودشو مغرور جلوه میداد. دیوونه ی من!
مرد دوست داشتنی من!
سوار ماشین شدم و درو برام بست.
خودش از سمت دیگه سوار شد و بعد از بستن کمربندش با ریموت در پارکینگو باز کرد.
دلم حتی واسه این کوروت آبی نفتیم تنگ شده بود!
دلم برای هرچیزی که اون شب شاهد عشق بازی ما بود تنگ شده بود!
سر خیابون که رسیدیم نیم نگاهی بهم انداخت و با لحن مهربونی گفت:چیزی خوردی؟
سعی کردم تعارفو باهاش بزارم کنار. دلم میخواست مثل خودش باشم شجاع جسور با اعتماد بنفس.
برای همین حقیقتو گفتم و اجازه دادم شخصیت واقعیم خودشو به نمایش بزاره:
-اره اما خیلی گرسنمه.
لحنم ناخود آگاه شبیه بچه ها شده بود.
لبخندی زد و گفت:باشه کوچولو الان میبرمت یه رستوران خوب.
بی اختیار گفتم:کوچولو خودتی!
یه تا ابروشو بالا انداخت. به خودش اشاره ای کرد و گفت:من؟ با این قد کوچولوام؟
شونه ای بالا انداختم و گفتم:به قد نیست که.
کاوه-به چیه پس؟
-به تجربست.
آهانی گفت که گفتم:دلم نمیخواد تو رستوران بشینم.
انگار خودش فهمید چرا. چون سری تکون داد و گفت:باشه عزیزم قراره تو راحت باشی.
دلم نمیخواست با این وضعیت بین مردم بگردم و همه فکر کنن کاوه شوهر دیوانه امه که تا میخوردم زدتم!
اشاره ای به داشبورد کرد و گفت:یه بسته کیندر اون تو هست بردار بخور تا برسیم.
شکلاتو از توی داشبورد برداشتم. عاشق شکلات بودم. همیشه خوراکی مورد علاقم بود. حتی اگر ۷ روز فقط شکلات میخوردم اعتراضی نمیکردم!
با لذت شکلاتارو میبلعیدم. تمام انگشتام شکلاتی شده بود. شبیه دختر بچه هایی شده بودم که تو تابستون بستنی میخورن بستنی آب و تمام صورتشون نوچ میشه!
خودمونیم کاملا حق داشت بهم بگه بچه!
واقعا شبیه بچه ها میشدم وقتی پیشش بودم!
حس میکردم بابامه. حس میکردم تنها حامیم تو زندگیه.
به خودم اومدم دیدم بی اختیار چند لحظست که بهش زل زدم.
با صداش که میگفت:پسند شدم بزرگ؟!
بزرگ؟ مثلا میخواست بهم نگه بچه.
خنده امو خوردم و با لحنی که سعی در جدی نگه داشتنش داشتم گفتم:من ترو نگاه نمیکردم. به…درخت…پشت سرت نگاه میکردم!
همیشه همین بود. مواقعی که هل میشدم اصلا نمیفهمیدم چه چرتی از دهنم در میاد.
لباشو رو هم فشرد که نخنده و گفت:خب خانم بزرگ یه لطفی کن یکم شکلاتم به من بده طوری خوردی دلم خواست.
لبخندی زدم و یه تکه کیندر از جعبه در اوردم و سمتش گرفتم.
نیم نگاهی بهش انداخت و گفت:ممنون.
و ارنجمو گرفت و شکلاتو خورد اما نوک انگشت منم تو دهنش رفت.
ناخود آگاه چشمام بسته شد.
شکلاتو خورد و انگشتای منو مک میزد.
تمام شکلاتای روی انگشتامو پاک کرد.
لذت بدی داشت. طوری که دلم میخواست پیرهنشو پاره کنم و تو همین ماشین…!
با جدا شدن لبش از دستم چشمامو باز کردم و نیم رخ خندونشو دیدم.
دستمو روی پاهام گذاشت اما من همچنان زل زده بودم بهش!

به دستم نگاه کردم.
شکلاتا از روش رفته بود و حالا کاملا خیس بود.
حالم یطوری شد!
داشتم دیوونه میشدم که لمسش کنم.
لعنتی با من چکار کردی کاوه!
سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و دستمو مشت کردم. انگار دلم نمیخواست حسی که داشتم از دستم در بره! انگار محکم گرفته بودمش.
ماشین به راست پیچید و گفت:کژال خوابیدی؟
با همون چشمای بسته گفتم:نه
میترسیدم چشمامو باز کنم کنترل خودمو از دست بدم!
با این حساب اون باید مواظب خودش میبود بلایی سرش نیارم!
کاوه-پس چرا چشماتو بستی؟
-همینطوری.
کاوه-بهم نگاه کن.
مگه میشد بگم نه؟ مگه میشد کاری که ازم میخواد انجام ندم. صدای لعنتیش آهن ربا داشت. چشمامو به خودش جذب کرد و برگشتم سمتش نگاهش کردم.
لبخندی زد و گفت:میدونستم اگه بهت بگم نمیای برای همین خودم آوردمت.
اخمی از تعجب کردم و گفتم:کجا اوردیم؟
اشاره ای به پشت سرم کرد.
برگشتم. بیمارستان بود!
هوف خدای من. اصلا حوصله سرم و دارو و الکلو نداشتم.
دلم نمیخواست از ماشین پیاده بشم.
-کاوه ترو خدا اصلا حوصله ندارم.
برعکس اینبار اخم تصنعی کرد و گفت:پیاده شو دختر نمیتونم همینطوری ببرمت خونه. معلوم نیست جاییت شکسته باشه یا نه.
-کاوه ترو خدا بریم خونه نمیخوام بیام… یه دکتر معاینم کرد حالم خوبه باور کن.
بی توجه به حرفم از ماشین پیاده شد و اومد سمتم بازومو گرفت به زور از ماشین پیاده ام کرد
ماشینو قفل کرد و همونطور که منو دنبال خودش میکشید گفت:تو با اون وضعیت از کدوم خراب شده ای دکتر اوردی؟ مگه نمیگی در رفتی از وسط خیابون یهو یه دکتر ظاهر شد معاینت کرد گفت حالت خوبه میتونی سر کاوه کلاه بزاری؟!
-کاوه جدی میگم من وقتی رگمو…نشسته بودم تو پارک یه خانمه اومد با پسرش دیدن من دستم داره خون میاد پسرش منو بغل کرد برد خونه…
کاوه از حرکت ایستاد. ابروشو بالا انداخت. رو به روم وایساد و گفت:بغلت کرد؟
دوباره لحنش مثل بازجوا شده بود طوری که بی اختیار ازش ترسیدم و با تردید سر تکون دادم
اخم غلیظی کرد و گفت:خب؟ بقیش؟
آب دهنمو قورت دادم دستاش که دستمو گرفته بو مثل سنگ بود اونقدر محکم بازومو گرفته بود که حس میکردم استخونم داره میشکنه.
-کاوه یواشتر دردم میاد.
به خودش اومد و نگاهی به صورت از درد جمع شده ام انداخت.
فشار دستشو کمتر‌ کرد و گفت:حالا بگو. میخوام بقیشو بشنوم کژال. بدون کم و کسری
بدون کم و کسری رو با خشم گفت طوری که هم نگران باشه هم مشکوک.!
-هیچی…اتفاق خاصی نیوفتا. من اونجا خودمو تمیز کردم…پسره پرستار بود بهم سرم زد حالم بهتر شد…
هنوز نگاهش مشکوک بود. با لحن مسخره ای گفتم:
-من کاری نکردم!
نفسشو با حرص بیرون داد و دستامو ول کرد. جای دستاش ذق ذق میکرد میدونستم دوتا کبودی دیگه به کلکسیون کبودیام اضافه میشه!
چشماشو با انگشت سبابه و اشاره اش مالید و گفت:معذرت میخوام. کنترلمو از دست دادم.
بهم نگاه کرد و ادامه داد:اما هرگز کژال…هرگز دیگه نزار کسی بهت دست بزنه. فهمیدی؟!
-چ…چرا؟
کاوه-چونکه من…یطوریم میشه وقتی میفهمم یکی بهت دست زده. حالم بد میشه حس میکنم میخوام گردن طرفو بشکنم!
غیرتی شده بود؟! برای من؟
باورم نمیشد.
با لبخند گفتم:غیرتی شدی؟
اینبار تو چشمام نگاه کرد و بدون من من و با اطمینان گفت:اره! خیلی!

 

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان دنیای کژال نوشته غزل.ش پارت 86

رمان دنیای کژال نوشته غزال.ش برای خواندن رمان دنیای کژال به ترتیب کلیک کنید به …

2 دیدگاه

  1. سلام مسخره شودرآوردین چراازرمان رزخاکستری پارت نمیذارین به جای اینکه از۱رمان هرروزچندتابذارین ازهمه رمانها۱پارت بذارین

    No votes yet.
    Please wait...
  2. سلام نویسنده هروقت پارت بزاره ما هم بلا فاصله قرار میدیم رمان انلاینه و در حال رایت صبور باشید

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *