رمان شکلات تلخ

رمان کامل شکلات تلخ فصل5

رمان کامل شکلات تلخ فصل5

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 نگاهی به دور و برم انداختم. روی میز جلوی تلویزیون گلدانی بود که در صورت لزوم می‌توانست به کارم بیاید. از در نمی‌توانستم فرار کنم چون هم اردیان و هم کیانوش به راحتی می‌توانستند جلویم را بگیرند. آشپزخانه هم راه خوبی بود. می‌توانستم وارد آشپزخانه بشوم و وسیله‌ای برای دفاع از خودم بردارم. هر چند که بار قبل به من ثابت کرد اردیان به راحتی می‌تواند آدم را خلع سلاح کند. با این حال نباید به این راحتی تسلیم می‌شدم. همان‌طور که داشتم راه‌های در رو را مجسم می‌کردم آن دو داشتند بحث می‌کردند. یک لحظه توجه‌ام معطوف به چیزی شد که از دهان کیانوش بیرون پرید. به گوش‌هایم شک کردم و متعجب به او خیره ماندم:
– اگه نمی‌خوای بکشیش یا حتی نمی‌خوای بذاری که بقیه بکشنش فقط یه راه داری، بگیرش. این‌جوری خودت می‌تونی مواظبش باشی و خفه‌ش کنی. بقیه گروه هم کنار می‌کشن و دست از سرش بر می‌دارن.
نه تنها من که اردیان هم بهت‌زده به کیانوش خیره مانده بود. کیانوش که از نگاه ما دو نفر کلافه شده بود، شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– چیه مثل بز به من خیره شدین؟! این تنها راهیه که دارین. سرکار خانم اگه می‌خوای زنده بمونی باید تن به این کار بدی. حالا نخواستی هم مشکلی نیست. می‌تونی بری و دیگه هم سراغ رفیق من نیای و تحت هیچ شرایطی بهش زنگ نزنی، اگه تونستی زنده بمون!
اردیان قبل از من به حرف آمد. از دیوار جدا شد و با پوزخندی که کنج لبش بود، گفت:
– مزخرف نگو کیانوش! مگه فقط همین یه راه رو داریم؟ یه مدت گم و گورش می‌کنیم تا آب‌ها از آسیاب بیفتن، بعد درش می‌آریم.
کیانوش با پوزخندی غلیظ‌تر از اردیان راه افتاد سمت مبلمان پشت سرش. نشست روی یکی از مبل‌های تکی و خیره به او گفت:
– داداشم شما خیلی سابقه نداری تو این گروه، برا همین اطلاعاتت ضعیفه. حالا محض اطلاعت باید عرض کنم که دو سه سال پیش که رییس کل گروه لو رفت و گرفتنش، خبر رسید که یکی از بچه‌های گروه لوش داده و طرف نفوذی بوده. خب دیگه رییس کل رو گرفته بودن و کاری هم نمی‌شد کرد. اون شخصی هم که لوش داده بود رفت خودش رو گم و گور کرد و هیچ خبری ازش نبود. تا کی؟ تا همین شش ماه پیش که بالاخره ردشو زدن و خیلی راحت کله‌ش رو کردن زیر آب. تمام! تو فکر کردی این گروه از موردهای نفوذی و کیس‌هایی مثل این سر کار خانم به این راحتی‌ها می‌گذره؟ نه جونم، این خبرا جایی نیست. تا بیست سال دیگه هم که گم و گورش کنی همین که آفتابی شه پخ پخ!
اردیان راه افتاد سمت آشپزخانه و در همان حال گفت:
– در هر حال طوری صحبت نکن که انگار داری در مورد خاله بازی حرف می‌زنی. مگه زن گرفتن به این الکی‌هاست؟ بگرد یه راه دیگه پیدا کن.
نگاهم مدام بین آن دو در نوسان بود. بیشتر از آن امکان نداشت متعجب شوم. چشم‌هایم تا حد نهایت گشاد شده بودند و کم مانده بود جیغ بزنم. اردیان از داخل یخچال برای خودش آبمیوه ریخت و خطاب به من که همچنان سر پا نزدیک در ایستاده بودم، گفت:
– می‌خوری؟
حتی نتوانستم در جوابش چیزی بگویم. او هم خیلی منتظر پاسخم نشد و مشغول نوشیدن آب میوه‌اش شد. کیانوش شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
– تنها راهی رو که پیش پاتون بود بهتون گفتم. هیچ راه دیگه‌ای ندارین.
اردیان باز پوزخندی زد و گفت:
– اگه این تنها راهه، خب خودت بگیرش!
کیانوش از جا برخاست. او هم راه افتاد سمت آشپزخانه و گفت:
– اِ داداشم ترش نکنی یه وقت! مگه من این گندو بالا آوردم که حالا جورکش بشم؟ خودت خوردی حالا هم بلرز. یا تمومش کن یا بلرز.
دیگر نتوانستم ساکت بمانم و دادم بلند شد:
– خفه شین، هر دوتا تون خفه شین! مردشورتونو ببرن، مگه دارین حیوون خونه‌گیتونو به هم پاس می‌دین؟ من صد سال سیاه به هیچ‌کدومتون نگاهم نمی‌کنم، چه برسه که بخوام زنتون بشم. وحشی‌های قاتل! چی فکر کردین پیش خودتون؟ هر غلطی می‌خواین بکنین. فکر کردین بابای من کم الکیه؟ فقط از بیمارستان مرخص بشه می‌رم سراغش همه‌تونو لو می‌دم تا حالتون جا بیاد. پدرتونو در می‌آره. فکر کردین می‌گذره از کسایی که قصد جون خودش و دخترشو کرده بودن؟ خیر! وقتی افتادین گوشه هلفدونی بشینین هم‌بندی‌هاتونو بین هم تقسیم کنین. آشغالای…

کیانوش که از داد و هوار من ابرویش بالا پریده بود دستش را جلو برد. لیوان اردیان را گرفت و نیم باقی مانده آبمیوه‌اش را سر کشید. انگار نه انگار که من آن قدر داد و هوار کرده بودم. حتی اخم هم به صورتشان نیامده بود. خطاب به اردیان گفت:
– تحویل بگیر!
اردیان هم همان‌طور خیره به من مانده بود. حتی حرف هم نمی‌زد. از نگاهش هم نمی‌شد چیزی خواند. راه افتادم سمت در و گفتم:
– اصلا همین الان می‌رم پیش پلیس. حقتون بود همون سه روز پیش می‌رفتم پدرتونو در می‌آوردم. من الکی از شماها ترسیدم. یه مشت دوزاری …
داشتم چه غلطی می کردم؟ این قدر عصبی شده بودم که دیگر به عواقب حرف هایی که می زدم فکر هم نمی کردم! هنوز به در نرسیده بودم که دست یکی‌اشان بالای سرم روی در نشست و نگذاشت در را باز کنم. چرخیدم. کیانوش بود:
– نچ نچ خانومی. دیگه رفتنت از اینجا با خودت نیست.
اردیان هم از پشت سرش بیرون آمد. با دست به اتاق پشت سری اشاره کرد و گفت:
– تشریف می‌بری اون جا تا تکلیفتو روشن کنیم.
با ترس به آن‌ها خیره شدم. لعنت به تو فریال! نمی‌شد دهانت را بسته نگه داری و سگ نشوی؟ این‌ها دیگر عمرا تو را رها نمی‌کنند. علنا گفتی پیش پلیس می‌روی و پدرشان را در می‌آوری. می‌دانستم در این داستان کسی که پدرش درمی‌آید من هستم نه آن‌ها. باز یاد تهدیدهای اردیان افتادم. بیچاره شدم! حتما تهدیدش را عملی می کرد. من تمام شدم. این بار دیگر تمام شدم. کم مانده بود زار زار گریه کنم! با بغض آخرین زورم را زدم. سرم را بالا گرفتم و سرتقانه گفتم:
– من هیچ جا نمی‌رم.
دست کیانوش جلو آمد و با خشونت بازوی چپم را چسبید. چنان من را کشید که کم مانده بود پایم پیچ بخورد. قبل از این‌که فرصت اعتراض داشته باشم دست اردیان جلو آمد و دست کیانوش را از دور بازویم باز کرد و خطاب به کیانوش گفت:
– اوی یواش، چه خبرته!
کیانوش کجکی به اردیان نگاه کرد و اردیان خیره در نگاه ترسیده‌ام، اشاره به اتاق سمت راستی سالن کرد و گفت:
– برو اونجا. بالاخره یه کاریش می‌کنیم.
بهتر بود خودم می‌رفتم. سنگین‌تر بودم. بی‌حرف اضافه و بدون شلنگ تخته انداختن به سمت اتاق رفتم. داشتم از ترس پس می افتادم. تمام اعتمادی که به اردیان پیدا کرده بودم را از دست داده بودم و دقیقا مثل همان روز اول کم مانده بود از ترس قالب تهی کنم. همه چیز را خراب کردم! خودم همه چیز را با دست خودم خراب کردم. این ها دیگر محال است از من بگذرند!
اتاقی که واردش شده بودم متوسط بود، با تخت خوابی یک نفره و وسایل مختصر. با دنیایی غم و غصه و ذهنی مشغول راه افتادم سمت تخت خواب و نشستم لب آن؛ یعنی چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ چرا زندگی‌ام این‌طور بی‌قرار شده بود؟ دلم کم‌کم داشت برای همان زندگی روتین با همان مهمانی‌ها و شیطنت‌ها و هر روز آرایشگاه رفتن‌ها تنگ می‌شد. خدایا چه به روزمان آمده بود؟!
***
شب شده بود. این را می‌توانستم از پنجره اتاق که رو به کوچه بود بفهمم. خیلی وقت بود که هوا تاریک شده بود. روی تخت دراز کشیده و به سقف خیره مانده بودم. از آن دو نفر هم صدایی بلند نمی‌شد. فقط بوی گوشت سرخ شده‌ای که در خانه پیچیده بود نوید شام خوشمزه‌ای را می‌داد. عجیب نبود که در این وضعیت هم گرسنه‌ام شده بود. هر وقت استرس داشتم بیشتر گرسنه می‌شدم. هر چند دقیقه یک بار می‌رفتم جلوی در و گوشم را به در می‌چسباندم تا مطمئن شوم با هم حرف نمی‌زنند. نمی‌خواستم از کوچک‌ترین مکالمه‌ا‌شان بی‌خبر بمانم. از ظهر و بحثی که پیش آمده بود فقط چند ساعت می‌گذشت، ولی من به قدر چند روز آن را در ذهنم تجزیه و تحلیل کرده بودم. دقیقا شب حادثه در ذهنم داشتم به دنبال کیسی می‌گشتم تا آن را برای ازدواج به خانواده‌ام معرفی کنم.

 تا هم از شر سینا خلاص شوم و هم بتوانم برای همیشه در اهواز ماندگار شوم، ولی آیا این شخص می‌توانست همان کسی باشد که من توی ذهنم به دنبالش می‌گشتم؟ کسی که می‌خواست پدرم را به قتل برساند؟ این قضیه یک سر دیگر هم داشت و آن امنیت جان خودم بود. این‌طور که این چند روز فهمیده بودم واقعا امنیت جانی نداشتم و باید به نوعی دوباره به امنیت می‌رسیدم. از تمام این دلایل که می گذشتم من گندی زده بودم که محال بود هیچ طوری بتوانم درستش کنم. جز این که حرف گوش کن شوم و روی حرفشان حرف نزنم. فقط کافی بود اردیان لج کند و بخواهد بلایی که گفته بود را سرم بیاورد. خودم که هیچ … هیوای بدبخت هم به فنا می رفت. او چه گناهی کرده بود که پاسوز این ماجرا شود. حتی اگر بیخیال هیوا هم می شدم خودم بدبخت ترین دختر عالم می شدم. اول که پدرم بعد از فهمیدن جریان بکارت خونم را می ریخت. اگر هم نمی ریخت وادارم می کرد با سینا ازدواج کنم و زندگی با سینا مساوی بود با مرگ تدریجی. باید یک غلطی می کردم. من از همه طرف تحت فشار بودم. نه راهی برای فرار داشتم! نه جایی برای پنهان شدن و در رفتن طولانی مدت داشتم. نه امنیت جانی داشتم! نه توان فرار کردن از دست کیانوش و اردیان را داشتم. نه خانواده ای داشتم که در این شرایط بتوانند از من محافظت کنند. در حال حاضر پدرم بیشتر از من نیاز به بادیگارد داشت. با کوچک ترین حرکتم هم همه پته ام روی آب ریخته می شد و وضعیتم از هر وقتی بدتر می شد. اما با تمام این اوصاف نمی توانستم دلم را راضی کنم. او کسی بود که در قتل پدرم دست داشت. او کسی بود که من را دزدیده بود. از او بیزار بودم! چندشم می شد! بهتر بود من را بکشند. من به این خفت تن نمی دادم! پوزخند گفتم:
– همین مونده زن یه قاتل جانی بشم. آدم قحطه؟
صدایشان بلند شد، هجوم بردم سمت در:
– خب تو چه مرگته از ظهر قیافه گرفتی برام؟ چشه دختره؟ بابا طرف دافه! قیافه‌شو ندیدی؟ تو بورسه الان، دلتم بخواد.
– خفه شو کیانوش!
صدای خنده‌ی کیانوش بلند شد و گفت:
– نکنه از همین حالا غیرتی می‌شی!
نمی‌دانم اردیان چه‌کار کرد که داد صدای داد کیانوش بلند شد و به دنبالش غرید:
– حقا که دختره وقتی گفت وحشیا روی صحبتش با تو یکی بود. با رگ کوتاهش این یکی رو در موردت خوب فهمید.
با غیظ دندان‌هایم را روی هم فشردم. فریال نبودم اگر به او حالی نمی‌کردم چه کسی رگش کوتاه است! اردیان در جوابش گفت:
– ببین گیریم که منم راضی بشم. اون عمرا راضی نمی‌شه. دیدی که چه بلبشویی راه انداخت. مگه می‌شه اینو کنترل کرد؟
– یعنی می‌گی بکشیمش؟
– اه کیانوش خفه شو!
باز کیانوش خندید و اردیان این بار با صدای بلند گفت:
– رو آب بخندی!
پس اردیان هم کم‌کم داشت راضی می‌شد. باید هم می شد. مگر من چه کم داشتم؟ دلش هم بخواهد مرتیکه قاتل وحشی با آن قیافه نکره اش! اما کور خوانده. هزار بار هم که من را می کشتند باز هم راضی نمی شدم تن به این خفت بدهم. کیانوش ادامه داد:
– ببین اصلا کار سختی نیست که این‌قدر سختش می‌کنین. نهایتا هم که همدیگه رو نخواستین بعد از یکی دو سال جدا می‌شین و هر کی می‌ره سی خودش. اون موقع دیگه گروه کاری با زن مطلقه تو که نداره. اصلا قرارم نیست بذاریم کسی بفهمه تو جدا شدی. هان؟ نظرت چیه؟
دیگر ماندن در اتاق را جایز ندیدم. در اتاق را باز کردم و رفتم بیرون. باید کاری می‌کردم. همین که از اتاق خارج شدم نگاه هر دو نفرشان که روی مبل‌های جلوی تلویزیون نشسته بودند به سمتم چرخید و بی‌حرف نگاهم کردند. اشاره‌ای به آشپزخانه کردم و گفتم:
– بوی غذا می‌آد. خیلی گرسنه‌مه. غذاتون حاضر نیست؟
استرس داشت بیچاره ام می کرد و بدجور زده بود به معده ام. کیانوش ادایم را در آورد و گفت:
– اومدین هتل سر کار خانم؟
اردیان چپ چپ نگاهش کرد و از جا بلند شد. راه افتاد سمت آشپزخانه و گفت:
– تقریبا حاضره. کیانوش بیا سفره رو ببر.

می‌دانستم اگر سفره را هم پهن نکنم کیانوش من را با لباس قورت می‌دهد. این پسر هیچ حیا و شعوری نداشت. لات بود و بی‌چاک و دهان! من هم الان به هیچ عنوان قصد نداشتم با آن ها درگیر شوم. می خواستم فعلا همه چیز آرام باقی بماند. باید فکرم را کار می انداختم. راه افتادم دنبال اردیان و گفتم:
– من کمک می‌کنم.
کیانوش از پشت سرم گفت:
– اولا وظیفته، بعدشم، اردیان این ضعیفه رو از وسایل تیز دور نگه دار کار دستمون نده.
نفس عمیقی کشیدم. خدا به من صبری بدهد که چیزی توی ملاج این پسر خرد نکنم. وسایل سفره را که اردیان روی کانتر گذاشت، برداشتم و سفره را پهن کردم. سال‌ها بود سر سفره ننشسته بودم و برایم غریبه بود. بعد از این‌که اردیان غذا را کشید و آورد، هر سه سر سفره نشستیم. داشتم تلاش می‌کردم مثل آن‌ها چهار زانو بنشینم، ولی نمی‌شد. شلوارم بیش از حد تنگ بود. کیانوش با دیدن تقلایم پقی زد زیر خنده و گفت:
– پاشو بابا، تو با این شلوار هیچ زهرماری نمی‌تونی بخوری. پاشو بهت یه پیژامه بدم.
اجازه نداد حتی مخالفت کنم. دستم را کشید و همراه خودش برد. این بار اردیان هم مخالفتی نکرد. جلوی در اتاقش ایستادم و او داخل شد. واقعا که چه قدر زندگی ام مضحک شده بود! من داشتم به این فکر می‌کردم چه طور مخالفتم را به آن ها اعلام کنم که روش مرگ آسان تری برایم انتخاب کنند بعد آن ها به فکر پیژامه پوشیدن من و راحتی ام بودند. زندگی هم داشت من را دست می انداخت. چند لحظه بعد کیانوش با پیژامه گشاد سبز رنگی بیرون آمد و گفت:
– بیا. این‌قدر گشاده که قشنگ توش حس می‌کنی رفتی سواحل هاوایی. برو حالشو ببر. چند صباح بیشتر زنده نیستی که.
بدنم لرزید. بدجور راست می‌گفت. همزمان داد اردیان بلند شد:
– کیانوش!
کیانوش هم خونسرد شانه‌ای بالا انداخت و برگشت سر سفره. اه لعنت به تو! در اصل داشت به من یادآوری می‌کرد که هیچ راهی ندارم. یا باید زن دوستش بشوم و یا باید ریق رحمت را سر بکشم. خب من هم دقیقا همین قصد را داشتم. وارد اتاقم شدم و شلوارم را عوض کردم. این‌قدر گشاد بود که مدام باید دستم را به کمرم می‌گرفتم تا پایین نیاید. این چه بود دیگر! ای خدا چه‌قدر بدبخت شده بودم! اگر هیوا و رامیلا من را در این وضعیت می‌دیدند پایه خنده یک عمرشان مهیا می‌شد. اگر سعید می‌دید… وای سعید! یعنی نگرانم شده بود؟ حتما جریان را شنیده بود. البته شاید هم برایش مهم نبود. توی آن سه روزی که خانه رامیلا بودم می‌توانست اقلا تماسی با رامیلا بگیرد و حالم را بپرسد ولی انگار نه انگار. با غیظ زیر لب گفتم:
– گور بابای سعید!
همان‌طور دست به کمر از اتاق بیرون رفتم. اردیان رویش سمت من بود و کیانوش پشت به من نشسته بود. همین که چشم اردیان به من افتاد سریع سر به زیر شد. خیلی خوب فهمیدم دلش می‌خواهد از خنده منفجر شود ولی جلوی خودش را می‌گیرد. از صدای قدم‌هایم کیانوش چرخید و با دیدنم بی‌ملاحظه و بی‌محابا زد زیر خنده و حالا نخند کی بخند. خنده‌های او به اردیان هم جسارت داد لبخند کمرنگی بزند. جالب بود که حتی خودم هم خنده‌ام گرفته بود. همان‌طور دست به کمر جلو رفتم و در حالی که سر سفره می‌نشستم، گفتم:
– خب چیه؟! شلوار تو که نباید سایز من باشه! سواحل هاواییه دیگه. فقط ساحلش یکم گشاده.
کیانوش باز ترکید از خنده و خودم هم در حالی که می‌خندیدم بی‌تعارف بشقابم را از دیس وسط پر از ماکارونی کردم و مشغول خوردن شدم. رفتارم برای خودم هم عجیب بود. با دو نفر قاتل سر یک سفره نشسته بودم و شوخی هم می کردم. قاتل هایی که به زودی جان خودم را هم می گرفتند. هر چه بیشتر به این مسائل فکر می کردم بیشتر گرسنه ام می شد. کیانوش همان‌طور که با خنده غذایش را می‌خورد، خطاب به اردیان گفت:
– وای پسر داره ازش خوشم می‌آد. پایه‌س!
اردیان در حالی که برای خودش ماکارونی می‌کشید، گفت:
– شما غذاتو بخور نپره بیخ گلوت، بمونی روی دستمون.
هر سه مشغول خوردن شدیم. فقط داشتم به حرف‌هایم فکر می‌کردم. حرف‌هایی که می‌خواستم بعد از خوردن غذا بزنم. خیلی حرف داشتم به آن دو نفر بزنم. خیلی سؤال‌ها داشتم که این بار موظف بودند جوابم را بدهند. غذا بین شوخی‌های بی‌مزه کیانوش صرف شد و من مدام جلوی خودم را می‌گرفتم که نوکش را نچینم. در این مورد اردیان ماهرتر از من بود و خوب بلد بود توی برجکش بزند و دلم را خنک کند. غذا که تمام شد سفره را جمع کردیم و کیانوش مشغول دم کردن چای شد. برای این‌که شلوارم نیفتد و بی‌آبرو نشوم، سریع روی یکی از مبل‌ها نشستم و خطاب به هر دو نفرشان که توی آشپزخانه چرخ می‌زدند، گفتم:
– آقایون، می‌شه بیاین چند دقیقه بشینین؟ حرف دارم.

 هر دو اول به هم نگاه کردند و بعد بدون هیچ مخالفتی از آشپزخانه بیرون آمدند و روبه‌رویم نشستند. کف دست هایم عرق کرده بود و یکی از پلک هایم تیک برداشته و می پرسید و عصبی ام می کرد. بی‌مقدمه گفتم:
– من فکرامو کردم. در مورد … در مورد همون قضیه که گفتین. ازدواج و …
کیانوش وسط حرفم پرید و گفت:
– خب رفتی فکراتو کردی و به این نتیجه رسیدی که به نفعته نه؟ عقلانی هم همینه.
نفس عمیقی کشیدم و اردیان خطاب به کیانوش گفت:
– بذار حرفش رو تموم کنه.
رفتار های اردیان برایم عجیب بود. زمانی که در آن خانه حبس بودم او با وشحیانه ترین حالت ممکن با من رفتار کرده بود و امشب در این خانه، بهتر است بگویم از صبح که نجاتم داده بود فقط داشتم رفتاری را از او می دیدم که به هیچ عنوان توقعش را نداشتم. نگذاشتم ذهنم خیلی هم از اصل ماجرا پرت بشود و برای همین نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– قبل از این که جوابم رو بدم باید یه چیزی رو بدونم. شما هم باید جواب منو بدین! خودتون هم خوب اینو می دونین که من حقم نبود وسط این ماجرا کشیده بشم. برای همین این حق رو دارم که یه چیز رو بدونم.
اردیان سکوت کرده بود و این بار کیانوش بود که پاسخ داد:
– چی مثلا؟
– چرا می‌خواستین بابای منو بکشین؟
باز نگاهشان به سمت همدیگر کشیده شد. من باید این را می‌دانستم. این سؤالی بود که از آن شب مثل موریانه داشت مغزم را می‌جویید. بابای من آن‌چنان شخص مهمی نبود که بخواهد ترور شود. باید می‌فهمیدم دلیلش چه بوده. اردیان با سر به کیانوش اشاره کرد یعنی تو بگو. کیانوش نگاهش را چرخاند سمتم و گفت:
– اون یه پروژه ناموفق بود.
– آهان یعنی بازم اجرا می‌شه؟
– خب دیگه بستگی به این داره که بین شما وصلتی سر بگیره یا نه. اگه نگیره جون خودت فقط به خطر نمی‌افته. پروژه ناتموم بابات رو هم بقیه بچه‌ها تموم می‌کنن. ولی اگه وصلت سر بگیره، غرامتش رو اردیان می‌ده و بابات خلاص می‌شه. البته فقط از جانب ما! معلوم نیست که بعدا باز هم از سمت دیگه اشخاص دیگه اجیر بشن برای کشتنش یا نه! این دیگه دست ما نیست.
چه‌قدر راحت از کشت و کشتار حرف می‌زدند. آن‌ها آدم بودند؟ دل داشتند؟ احساس داشتند؟ اردیان سر به زیر نشسته بود و اصلا تمایلی نداشت در این بحث شریک شود. کلافه گفتم:
– جواب سؤال اول منو ندادین. چرا می‌خواین بکشینش؟
– ما دلیلش رو نمی‌دونیم سر کار خانم. به ما یه اسم می‌دن و ما انجامش می‌دیم. تنها چیزی که می‌دونم اینه که بابت داره یه کار خلافی می‌کنه و زیادی هم توش پیش رفته که به مزاج بعضیا خوش نیومده.
با چشم‌های گرد شده گفتم:
– بابای من؟ خلاف؟!
دستش را بالا آورد و گفت:
– الان اصلا وقت این نیست که بخوای ثابت کنی بابات پسر پیغمبره! باباها همیشه قهرمان نیستن. همیشه هم همه چیزو به بچه‌هاشون نمی‌گن. پس عجیب نیست که تو از کارای بابات خبر نداشته باشی. غیر از اون آمارتو دارم. می‌دونم چند ساله دوری از خانه و کاشانه. کلا از مرحله پرتی، پس نظر نده.
با سردرگمی سرم را چسبیدم. هر دم از این باغ بری می‌رسید. دلیلی نداشت در این مورد به من دروغ بگوید. حتما پدرم یک کاری می‌کرد که برای خودش دشمن تراشیده بود. سال‌ها بود جواهر فروشی داشت و به خوبی می‌دانستم زیرآبی رفتن در شغل او حسابی باب است. بعد از چند لحظه سرم را بالا آوردم و این بار خیره به چشمان تیره‎ی اردیان گفتم:
– یعنی اگه من قبول کنم بابامم نجات پیدا می‌کنه؟
اردیان سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
– نه، کیانوش هم که گفت. افرادی که ما رو اجیر کرده بودن برای کشتن بابات وقتی از ما نا امید بشن می رن سراغ یه نفر دیگه. به همین راحتی!

 بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. پدرم با خودش چه کرده بود؟ ای کاش می شد در این مورد با او حرف می زدم. ای کاش می توانستم از زیر زبانش حرف بکشم. ولی می دانستم نمی شود. می خواستم بگویم این اطلاعات را از کجا آورده ام! او وادارم می کرد هر چه می دانم بگویم و بعد … اردیان پته هایم را روی آب می ریخت. من نه راه پس داشتم و نه راه پیش. بغضی که داشت خفه ام می کرد را قورت دادم و از جا برخاستم. آهسته و با کلمات شمرده گفتم:
– من با این قضیه موافق نیستم. زیر بار چنین ازدواجی هم نمی رم. ترجیح می دم بمیرم. پس تصمیم نهایی با شماست. نمی دونم بعدش قراره چی پیش بیاد. ولی من همچین کاری نمی کنم. به هیچ عنوان!
بعد از آن حتی یک لحظه نماندم که نگاه هایشان را ببینم. قدم تند کردم و وارد اتاق مخصوص خودم شدم و در را به هم کوبیدم. اشک از چشمانم فرو ریخت. حتما امشب کارم را تمام می کردند. آن ها از من نمی گذشتند. گوشم را به در چسباندم تا شاید بتوانم بفهمم چه قصدی دارند. باز لرزش هیستیریکم شروع شده بود. صدایشان خیلی هم بلند نبود اما می توانستم یک درمیان بشنوم:
– خب می‌خوای چی کار کنی؟ دختره تصمیمشو گرفته. دیگه براش مهم نیست که بکشیمش حتی.
بدنم لرزید. بازوهایم را در آغوش گرفتم و همان جا پشت در روی زمین نشستم. می ترسیدم! خیلی هم یم ترسیدم. نمی توانستم به خودم دروغ بگویم. اردیان چیزی نگفت. صدای پر از خنده کیانوش بلند شد:
– ببین تو چه قدر ترسناکی که حاضره بمیره زن تو نشه!
پسره مسخره مزخرف! در این شرایط هم دست از شوخی بر نمی داشت. ذهنم مدام از بین مکالمات آن ها به سمت پدرم کشیده می شد. اگر من را می کشتند دوباره به سراغ پدرم می رفتند. کاش می شد به یک شکلی به پدرم خبر می دادم. ولی نمی شد. کیفم داخل ماشین اردیان مانده بود و گوشی ام هم داخل کیفم بود.
اردیان هم چنان سکوت کرده بود و کیانوش برای خودش یکه تازی می کرد.
– حالا که تصمیم خودش اینه فقط کافیه بندازیمش از خونه بیرون. بچه ها خودشون ترتیبش رو می دن. نظر مثبتت چیه؟
بالاخره اردیان به حرف آمد و گفت:
– کاش یاد بگیری یه وقتایی حرف نزنی! برو تو اتاقت کپه مرگت رو بذار، بذار منم بخوابم خیلی خسته‌م. فردا در موردش یه تصمیم می‌گیریم.
همان جا که نشسته بودم با کف دست اشک هایم را پاک کردم و زیر لب زمزمه کردم:
– یه شب دیگه هم به خیر گذشت.
کیانوش در جواب اردیان گفت:
– رو کاناپه می خوابی؟
دیگر نشنیدم اردیان چه گفت. متوجه شدم اتاق اوست که در اختیار من قرارگرفته. از تخت خواب چندشم شد. مانتو ام را برداشتم و گلوله کردم و روی زمین به شکل بالش قرار دادم. همان جا روی زمین جنین خوابیدم و سرم را روی مانتوام گذاشتم. حاضر نبودم روی تختی بخوابم که یک قاتل هر شب روی آن می خوابیده. دلم این قدر گرفته بود و این قدر غم و غصه در دلم تلنبار شده بود که باز به گریه افتادم. این اشک ها قرار نبود تا صبح من را تنها بگذراند.
***

دو هفته گذشته بود و اردلان فاصله‌ای تا دیوانگی نداشت. خانه پر از مأمور بود و تمام حرکاتش را زیر نظر گرفته بودند. بی‌خبری داشت دیوانه‌اش می‌کرد و مدام به دست و پای بچه‌ها می‌پیچید و با آن‌ها بحثش می‌شد. نه اجازه می‌دادند از آن خانه قدیمی خارج شود، نه اجازه می‌دادند با بیرون تماس بگیرد و نه خودشان به او اطلاعاتی می‌دادند! نمی‌دانست هدف از نگه داشتنش در آن شرایط و اوضاع چیست! می‌خواستند این‌قدر نگه‌اش دارند تا در انزوای خود بپوسد؟ یا می‌خواستند دیوانه‌اش کنند و بفرستندش گوشه تیمارستان؟ بالاخره بعد از گذشت دو هفته در حالی که مصمم بود تا شب دو سه نفر از مأمورهای داخل خانه را ناکار کند تا بلکه کسی به فریادش برسد، بازی دراز به ملاقاتش آمد. کلافه از بیکاری روی تختش دراز کشیده و به سقف خیره مانده بود که در اتاق باز شد. با این فکر که یکی از بچه‌های گروه است حتی سرش را نچرخاند. در اتاق بسته شد.
– می‌بینم که حسابی آشوب به پا کردی پسر! دلم خوش بود اقلا تو هنوز عقلت سر جاشه و مثل شهراد از دست نرفتی!
چنان از جا پرید که برای یک لحظه حس سرگیجه شدیدی به وجودش چنگ انداخت و مجبور شد چشمانش را ببندد. همین که چشمانش را باز کرد، بازی دراز را با لبخندی روی لب مقابلش دید و آهسته گفت:
– قربان!
بازی دراز جلو آمد. دستی سر شانه‌اش زد و گفت:
– بشین، بشین پسر که حرف زیاده و وقت کم!
اردلان نشست لب تخت. خواست دهان باز کند و یکی از هزار سؤال ذهنش را به زبان بیاورد که بازی دراز اجازه نداد و گفت:
– می‌دونم می‌خوای چی بگی. چرا اینجا نگه‌ت داشتیم؟ هدفمون چیه؟ حال شهراد و سارا چه‌طوره؟ مأموریت قبل به کجا ختم شد؟ جواب همه سوالاتتو می‌دم. فقط باید مثل همیشه حرف‌گوش‌کن باشی و خوب به حرفای من گوش کنی و همون کاری رو بکنی که ازت خواسته شده.
اردلان بی‌حرف به دهان بازی دراز خیره مانده بود. برای اطلاعاتی که قرار بود از زبان بازی دراز خارج شود حاضر بود جانش را بدهد. بازی دراز هم زیاد معطلش نکرد. شروع کرد به حرف زدن و با هر جمله‌ای که از دهانش بیرون می‌آمد اردلان بهت‌زده‌تر از قبل می‌شد.
***
اردیان با ظرف میوه‌های پوست گرفته به سمت اتاقی که فریال در آن بود راه افتاد. از صبح هیچ صدایی از این دختر بلند نشده بود. فقط یک بار بیرون آمده و به دستشویی رفته بود. بعد از آن دیگر از اتاق خارج نشده بود. ضربه آهسته‌ای به در زد و وقتی صدای آرام او را شنید در را گشود:
– کیه؟ بیا تو.
وارد اتاق شد و فریال را روی تک صندلی اتاق دید که پنجره را باز کرده و تا کمر خودش را بیرون کشیده بود. بهت‌زده بشقاب میوه را لب تخت گذاشت و گفت:
– اِ اِ داری چی کار می‌کنی؟! بیا تو ببینم!
فریال داخل آمد و از همان جایی که ایستاده بود به سمت اردیان چرخید و طلبکار گفت:
– چی کار می‌کنم؟ توقع که نداری به همین راحتیا وایسم تا منو بکشین؟ تو نکشی این دوستت که سیم میماش همه قاتیه شاید یهو هوس کنه بیاد سر وقتم و خلاصم کنه! از دیشب منتظرشم! دارم دنبال یه راه در رو می‌گردم برای خودم. بالاخره اگه خواست حمله‌ای چیزی کنه بتونم بِدِرِزَم.
اردیان داشت خنده‌اش می‌گرفت، ولی سریع جلوی خودش را گرفت و برای این‌که لبخند محوش هم دیده نشود لب تخت خواب نشست و دستش را آهسته روی صورتش کشید. وقتی به خودش مسلط شد با دست روی تخت زد و خطاب به فریال گفت:
– بیا بشین. باید حرف بزنیم.
فریال چشم‌هایش را که به خاطر گریه شدید شب گذشته مثل بالش شده بود در فضا چرخاند و جفت پا از روی صندلی پرید وسط اتاق و همزمان دستش را به کمرش گرفت که شلوارش پایین نیاید و گفت:
– چه حرفی؟ بالاخره تصمیم گرفتین چه جوری از شرم راحت بشین؟

 بعد از آن جلو آمد و با فاصله از اردیان لب تخت نشست. فریال خودش هم به خوبی می دانست حالت طبیعی ندارد. از شب قبل این قدر حالت های مختلف مرگ خودش را تجسم کرده بود که کلا رد داده بود. زده بود به در بی خیالی و الکی خوشی! می فهمید که مکانیزم دفاعی اش فعال شده و از این راه سعی دارد خودش را خوب نشان بدهد. اردیان هم انگار متوجه حال غیر عادی او شده بود که ظرف میوه را برداشت و بین خودش و فریال گذاشت و گفت:
– میوه بخور شما. می گم برات.
فریال هیجان زده تکه ای سیب برداشت و داخل دهانش گذاشت. اردیان نفس عمیقی کشید و خودش را برای چیزی که می خواست بگوید آماده کرد. می فهمید که این دختر این چند وقت زیاد از حد تحت فشار بوده و هر آن احتمالش هست حالش از این هم وخیم تر بشود. ولی چاره ای نداشت! با چیزهایی که از کیانوش شنیده بود باید این کار را می کرد. کیانوش حرف هایی به او زده بود که وادارش کرده بود هر طور می تواند فریال را راضی به ازدواج کند. دلش را به دریا زد و گفت:
– اومدم باز دو راه پیش پات بذارم. یا پیشنهاد کیانوش رو قبول می کنی و اجازه می دی بی سر و صدا همه چیز رو تموم کنیم یا این که من همین فردا صبح یه جلسه اساسی با سینا و احسان می گیرم. می دونی که کدوم سینا و احسان رو می گم! وقتی بسپارمت به اون شاید اون بتونه جونت رو نجات بده اما فکر کنم تو زندگی با اون هزار بار آرزوی مرگ کنی.
فریال دستش روی هوا خشک شده و متعجب به او خیره مانده بود. اردیان خونسرد پا روی پا انداخت و گفت:
– علاوه بر اون، پدرت شکایت کرده. پلیس هم در حال تحقیقاته که خب مهم نیست ما ردی از خودمون به جا نذاشتیم اما گروه بیشتر مشتاق شدن که صداش رو ببرن. شاید با این کار بتونی حداقل یه مهلت برای پدرت فراهم کنی. نه؟ البته خب شاید هم علاقه ای هم به این کار نداری …
آن ها چه از جان او می خواستند؟ چرا تمامش نمی کردند؟ چرا قصد داشتند زجر کشش کنند؟ باز دوباره دچار حالتی هیستیریک شد و قبل از این که بتواند خودش را کنترل کند دست هایش را روی گوش هایش گذاشت و عربده کشان گفت:
– تو چرا خفه نمی شی؟! چرا تمومش نمی کنی؟ چی از جون من می خوای؟ بیاین بکشین خلاصم کنین!! چرا می خوای زندگیمو جهنم کنی؟ لعنت به تو! مگه من باهات چی کار کردم؟
همزمان با جیغ هایی که می کشید مشت هایش هم به سمت سر و صورت اردیان روان شده بود. اردیان در حالی که سعی می کرد او را کنترل کند گفت:
– می خوای جیغ بزنی بزن، می خوای خودتو بکشی هم می تونی. من حرفامو زدم. تا آخر همین امشب وقت داری خبر بدی قبول می کنی یا نه. فردا صبح جلسه گروهمونه. اگه قبول کنی که قضیه عنوان می شه. اگه هم قبول نکنی به جای توی گروه قضایای دیگه با دو تا مرد دوست داشتنی دیگه …
فریال باز جیغ زد:
– خفه شو! خفه شو گمشو بیرون! گمشو بیرون!!!
اردیان از جا برخاست. دیگر ماندنش دلیلی نداشت. فعلا اهرم فشار دست او بود. خودش هم راضی نبود از بلایی که داشت بر سر این دختر می آورد. اما هر کاری هم می کرد بهتر از این بود که بی گناه خونش را بریزند. این دختر بالاخره خودش روزی می فهمید اردیان هر کاری کرده به صلاحش بوده.
***
چند ساعت قبل
کیانوش که برای بیرون رفتن از خانه عجله داشت و طبقه معمول دنباله لنگه گم شده جورابش می گشت غر غر کنان گفت:
– اوی اردیان، چی کار می کنی بالاخره، تصمیمتو گرفتی؟
اردیان که تازه بیدار شده بودی و سرش به خاطر بد خوابی دیشب حسابی درد می کرد ما بین راه کاناپه به دستشویی متوقف شد و گفت:
– چیو چی کار می کنم؟
کیانوش که تازه لنگه جورابش را پیدا کرده بود پهن زمین شد تا جورابش را پا کند و با اشاره سرش به سمت اتاق فریال گفت:
– همین دختره رو دیگه!
اردیان شانه ای بالا انداخت و گفت:
– هیچی، یکی دو روز دیگه نگهش می داریم. بعدشم می ذاریم بره. دیگه هر اتفاقی بیفته مقصرش ما نیستیم اقلا!

 کیانوش شانه ای بالا انداخت و گفت:
– اونم می شه ولی بذار بگم بدونی. تو اگه در مورد این دختره یه غلطی بکنی می تونی خودتو توی گروه تثبیت کنی.
اردیان متحیر سر جا ماند. پشتش به کیانوش بود و کیانوش نمی توانست چشمان برق افتاده اش را ببیند. همان طور سر به زیر در حالی که کفش های اسپرت سرمه ایش را می پوشید گفت:
– ببین این دختره الان شده یه معضل، الان تو چه بکشیش، چه بگیریش این معضل رو حل کردی. خواه ناخواه نظر ها روت مثبت می شه و من می تونم به راحتی تو رو وارد جلسه های گروه کنم. ولی اگه ولش کنی به حال خودش و اونا خودش ترتیبش رو بدن تو همچنان بایکوت شده باقی می مونی. پس به نظر من یه تصمیم درست درمون بگیر.
اردیان چند لحظه ای همان جا که بود باقی ماند. بعد از آن بی حرف راه افتاد سمت دستشویی. کیانوش هم از جا برخاست و بعد از تکاندن پاچه شلوارش درخانه را باز کرد و گفت:
– تو که نمی کشیش، پس راضیش کن زنت شه!
بعد زا این حرف در خانه را به هم کوبید و رفت. اردیان غرق فکر شد. حرصش می گرفت از این که مجبور شود ناز دختری را بخرد! آن هم دختری مثل فریال که همه جوره طلبکار بود. اما حرف های کیانوش بد رقمه کک توی جانش انداخته بود. مگر نه این که او مشتاق بود در گروه تثبیت شود؟ اگر این تنها راهش بود خب چرا که نه؟ هم این دختر بی نوا را از مرگ نجات می داد و هم خودش به آن چیزی که می خواست می رسید. زیر لب زمزمه کرد:
– تو می تونی حتی به صورت موقت این دختره نچسب رو تحمل کنی؟
لرزی به تنش افتاد. راه افتاد سمت دستشویی و زیر لب غرید:
– عمرا!
ولی عمرا او خیلی هم دوام نیاورد. بعد از چند ساعت فکر کردن بالاخره به این نتیجه رسید که باید از برگ برنده اش استفاده کند و دختر را راضی به چیزی که کیانوش گفته بود بکند. راهی جز این نداشت. او که آدم کشتن او نبود. پس می توانست راه راحت تر را انتخاب کند. برای همین هم بشقابی میوه حاضر کرد و به بهانه سر زدن به فریال راهی اتاقش شد …
***
شب شده بود و فریال هم چنان در اتاق به خودش می پیچید. ناهار هم نخورده و معده اش داشت کار دستش می داد. باز بوی غذا در خانه تاب و توانش را گرفته بود. این بار بوی مرغ می آمد. برایش مهم نبود غذا چیست. فقط می خواست خودش را به غذا براسند و دلی از عزا در بیاورد. بد عادتی بود که مواقع عصبانیت و استرس به سراغش می آمد. همه آدم ها این طور وقت ها اشتهایشان بند می آمد او برعکس پرخور می شد. برای همین هم بود که کسی ناراحتی هایش را باور نمی کرد! ساعت ده شب بود که دیگر طاقت از کف داد و از اتاق بیرون رفت. پسرها غذایشان را خورده بودند و حتی او را صدا هم نزده بودند. اردیان از کیانوش خواسته بود صدایش نکنند تا حسابی با خودش کنار بیاید. کیانوش خبر نداشت اردیان چه طور فریال را پخته اما بدجور به او ایمان داشت. فریال بدون نگاه کردن به آن دو نفر که مشغول اتک زدن با گوشی هایشان بودند راهی آشپزخانه شد. هر دو قابمله برنج و مرغ روی گاز بود. بدون این که به فکر گرم کردنشان بیفتد قابلمه ها را کف آشپزخانه گذاشت و با آن شلوار بدقواره اش کف زمین پهن شد و با یک قاشق وحشیانه به جان غذاها افتاد. خودش هم باورش نمی شد که یک روز با چنین شلواری در چنین خانه ای، کف زمین از داخل قابلمه غذا بخورد! آن هم بدون چنگال. او دیگر فریال نبود. فریال را کشته بودند. همان شب که به پدرش تیراندازی کردند او را هم کشته بودند. کیانوش که شش چشمی فریال را می پایید با چشم و ابرو به اردیان اشاره ای کرد و زیر لبی گفت:
– چه مرگشه؟ از قحطی برگشته؟
اردیان سعی کرد خیلی به فریال نگاه نکند که او را معذب نکند. در همان حال که حواسش را به اتکش گرم کرده بود گفت:
– ناهارم نخورده، ولش کن بابا.
فریال آن قدر خورد و خورد که دیگر چیزی تا مرز ترکیدنش نمانده بود. بعد از آن بدون برداشتن قابلمه ها از جا برخاست. از آشپزخانه خارج شد و در چارچوب در آشپزخانه ایستاد و به پسرها که تلاش می کردند به او نگاه نکنند خیره شد. آن قدر نگاهشان کرد تا بالاخره نگاه پسر ها هم بالا آمد و به او خیره شدند. فهمیدند می خواهد چیزی بگوید. اردیان مطمئن بود قرار است چه بشنود ولی کیانوش هم چنان تردید داشت. فریال خیلی هم منتظرشیان نگذاشت.

 همان طور که یک دستش به کمری شلوارش بود گفت:
– قبول می‌کنم. همون چیزی که شما آشغال ها می خواین می شه. ولی فقط یه شرط دارم! همه چیز باید صوری باشه. مدتش هم طولانی نشه. یکی دو سال واسه اسارت کافیه.
کیانوش خوشحال شد و با شعف به اردیان خیره شد. اردیان ولی با استهزا به فریال نگاه می کرد. نمی خواست این دختر پیش خودش فکر کند اردیان از خدایش است. فریال بی توجه به نوع نگاه اردیان قدمی جلو گذاشت و خیره در چشمان نافذ او انگشت سبابه اش را تکان داد و با غیظ گفت:
– من زن واقعی شما نمی‌شم. عقد می‌کنیم ولی زن و شوهر نیستیم. مفهومه؟
کیانوش پقی زد زیر خنده و گفت:
– نمی‌گفتی هم به جایی برنمی‌خورد. این رفیق ما کلا کبریت بی‌خطره. آبی ازش گرم نمی‌شه.
اردیان طبق معمول همیشه نوکش را چید و محکم و پر ابهت گفت:
– کیانوش خفه شو!
بعد از آن چرخید سمت فریال و گفت:
– منم به این کار تمایلی ندارم. اگه دارم قبول می‌کنم فقط و فقط برای اینه که گند خودمو بپوشونم و جایگاه قبلیمو توی گروه پیدا کنم. پس خیالت راحت، به هیچ عنوان تو رو زن خودم نمی‌دونم، چون اصلا با معیارهای من هم‌خونی نداری! بعد از یه مدت از هم جدا می‌شیم.
فریال دوست داشت خیره در چشمان اردیان ادایش را در بیاورد. حالش از او به هم می خورد. از خودش هم! چه قدر ضعیف بود که نتوانسته بود در مقابل آن ها برای خودش یک راه در رو پیدا کند و مجبور شده بود تن به این خفت بدهد! زیر لب غرید:
– پسره‌ی پرو! با معیارهای من هم‌خوانی نداری! حالا نیست که تو خیلی با معیارهای من هم‌خوانی داری؟ ریشوی کچل!
بعد از آن راه افتاد سمت اتاقش و طوری که هر دو نفرشان بشنوند، بلند گفت:
– دو تا رگ کوتاه!
***
با صدای کیانوش چشمان پر از خوابش باز شد. داشت فریاد می‌کشید:
– اهالی کجایین؟ بیاین براتون خبر دارم.
همان طور به سقف خیره ماند. هیچ انگیزه ای برای بیدار شدن نداشت. کیانوش پشت سر هم هوار می‌کشید و خانه را روی سرش گذاشته بود. هر دو دستش را روی صورتش گذاشت و زیر لبی غرید:
– مردشور خودت و تک به تک خبرهاتو ببرن. پسره‌ی نفهم! من صبح تازه خوابم برد. صداتو ببر بذار بکپم!
ولی کیانوش دست‌بردار نبود و همچنان فریاد می‌کشید:
– هی عروس داماد عزیز!
چشمانش تا انتها گشوده شد و روی تخت به حالت نیم‌خیز در آمد. از آن طرف اردیان از دستشویی خارج شد و با چشمان پف‌آلود گفت:
– چه خبرته؟ نمی‌تونی دو ساعت لال شی تا درست درمون بیدار شیم؟
کیانوش با بطری‌های آبمیوه‌ای که دستش بود راهی آشپزخانه شد و گفت:
– خیر داداشم، نمی‌تونم. خبرای دست اول دارم براتون. بعدشم تو که بیدار شدی. غر می‌زنی واسه چی؟
فریال دیگر ماندن در اتاق را جایز ندید. از جا پرید و در حالی که دستش را به کمری شلوارش می‌گرفت تا پایین نیاید، راه افتاد سمت در و از اتاق خارج شد. همه آن اتفاقات داشتند توی بیداری برایش اتفاق می‌افتادند. ازدواج با آن پسر نچسب، تمامی تهدید ها، تمامی کابوس ها، همه و همه واقعی بودند. هر دوی پسرها داخل آشپزخانه چرخ می‌زدند. کلافه بود و عصبی! این حالت ها در کل دوران زندگی اش بی سابقه بودند. کم کم داشت حس می‌کرد افسرده شده است! با صدای بلند گفت:
– چه خبرتونه سر صبحی این قدر سر و صدا می‌کنین؟
هر دو به سمتش برگشتند و کیانوش قبل از اردیان به حرف آمد و گفت:
– شما بد اخلاقیت وقت و زمان هم نداره! صبح ظهر عصر شب کلا اخلاق نداری!

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن