خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش23

دانلودرمان یکی مثل تو بخش23

دانلودرمان یکی مثل تو بخش23

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

با فریده جون و آقای زاهدی با هم رسیدم در خونه ی رستم و همه با هم رفتیم بالا بقیه اونجا بودن و شب خیلی خوب و فراموش نشدنی برای من شد ..
نسترن خیلی زیبا شده بود و مورد توجه همه قرار گرفت و از این بابت خودشم احساس خوبی داشت ..
شوخی می کرد و به من می رسید برام غذا می کشید ….در واقع نمی دونستم اون خود نسترنه یا داره تظاهر می کنه ..
اونقدر ما خوشبخت به نظر می رسیدیم که فریده جون گفت ..تو رو خدا مژگان جون یک اسپند براشون دود کن ….
با همون خوشحالی برگشتیم خونه ..تو راه می گفتیم و می خندیدم و شوخی می کردیم …
من زود تر رفتم تو رختخواب و نسترن بعدا اومد خسته بودم و بشدت خوابم میومد برای همین وقتی اون رسید خواب بودم ….
شروع کرد به قلقلک دادن من و گفت : نمیشه زود بخوابی فردا تعطیلی تا ظهر می خوابیم ولی حالا نه …
چشمهامو باز کردم و گفتم ..دارم میمیرم نمی دونی چقدر خسته ام …
خودشو تو بغل من جا کرد و گفت : امشب خیلی خوش گذشت ..شب جمعه ی دیگه هم شیرین دعوت کرده ..
بعدش ما اونا رو دعوت می کنیم …اوه نه مامان بزرگت هم جمعه گفته بریم آبگوشت خوری ..
بالاخره به آرزوم رسیدم …
گفتم : تو بلد نیستی آبگوشت درست کنی ؟ دماغ منو گرفت و گفت : تو چقدر شکمویی همش در مورد غذا حرف می زنی چرا بلد نباشم آبگوشت که کاری نداره ..می خوای فردا درست کنم ؟ میگیم ماهرو جونم بیاد دور هم باشیم …
گفتم : آره خیلی خوب میشه مامان تا حالا خونه ی ما نیومده ..
گفت : خوب مامان منم نیومده ..می خوای بگم اونام بیان ؟
گفتم خیلی هم عالی میشه ..پس فردا هم آبگوشت خوری داریم …
سرشو گذاشت روی سینه ی من ..موهاشو نوازش کردم و گفتم : نسترن یادته من کار پیدا کردم اومدم بهت گفتم تو خوشحال شدی ؟ گفت : آره ..نکنه بیکار شدی ؟
گفتم: نه ..باید یک چیزی رو به تو بگم ..همین امروز فهمیدم…. دلم نمی خواد چیزی رو از تو پنهون کنم ..البته چیز مهمی نیست ..ولی تو بدونی بهتره …

گوشهاش تیز شده بود و سرشو بلند کرد …
گفتم : اون کارو آیدا برای من پیدا کرده بود .. ولی من نمی دونستم که اون شرکت مال خودشه ..امروز سر و کله اش پیدا شد و کارمندا رو جمع کرد و من دیدم رئیس آیداس ..
همین چیز مهمی نبود ولی می خواستم تو بدونی عزیزم ..
گفت : پس تو تمام این مدت با آیدا تو اون شرکت بودی ؟ از صبح تا شب با هم بودین و سر منو شیره می مالیدی ؟
گفتم : نسترن شروع نکن خدا رو شاهد می گیرم امروز فهمیدم همین امروزم بهت گفتم بعدم اون اتاقش طبقه ی سومه و من اول ..بهم کاری نداریم ..
گفت: بسه دیگه برزو منو خر فرض نکن ..درسته که آدم ساده ای هستم ولی اینو می فهمم که آیدا از تو خوشش میاد ..
نمی خوام تو شرکت اون کار کنی ..بابای من شرکت داره و به توام نیاز داره …
گفتم : تا همین جا از شما به ما رسید ..لازم نیست ..
اولا که آیدا رو من امروز تو شرکت دیدم و تا حالا نیومده بود دوما چشم یک کار دیگه پیدا کنم از اونجا میام بیرون که تو ناراحت نباشی ولی اینو بدون که بی دلیل نسبت به آیدا حساس شدی چون اون برای من با بقیه ی زن ها فرقی نداره …..
اوقاتش تلخ شد و پشتشو کرد به من ..
گفتم :نسترن قرار بود بهم اعتماد کنیم …من تو رو دوست دارم ..
با صدای بلند گفت : پس معلوم شد نزدیک عروسی مون چرا پیش من نمی اومدی و به من محل نمی گذاشتی ..از اون روزی هم که عروسی کردیم هر روز به یک بهانه با من دعوا کردی .. من … من .. از اون روزی که عروسی کردم چهار شب با گریه خوابیدم و یکشب تا صبح گریه کردم این شد زندگی ؟ برای اینکه آقا خوشی هاشو تو شرکت می کنه و میاد خونه که فقط با من دعوا کنه چون من مثل آیدا خانم لباس نمی پوشم و خودمو هفت قلم درست نمی کنم ..تو اصلا غلط کردی رفتی تو شرکت آیدا ..

گفتم ترمز کن نسترن ..چرا همین طوری داری میگی و میری باور کن به جون تو من نمی دونستم .. آیدا رئیس اون شرکته به جون خودت قسم ..
گفت :جون مامانت رو قسم بخور,,, از من مایه نزار که باور نمی کنم …
داشت هر لحظه عصبانی تر می شد …..
گفتم بیا بغلم بی خودی بزرگش نکن ..تو رو خدا اگر حرفی داری آروم بزن منم گوش می کنم .. بیا عزیزم …
از تخت رفت پایین و داد زد من عزیز تو نیستم .. تو منو مضحکه ی دست خودت کردی من گوشم درازه ؟ خرم ؟ …اگر قبل از عروسی به من گفته بودی تو شرکت آیدا استخدام شدم خدا رو شاهد می گیرم زنت نمی شدم و بابای بدبختم رو اینقدر تو خرج نمینداختم به خاطر تو صد میلیون رهن این خونه رو داده عروسی که تو باید می گرفتی پانصد میلیون برای بابای من خرج بر داشته ..
اونوقت آقا چیکار کرده؟ رفته تو شرکت دوست دخترش کار می کنه ..
چشمم روشن ..خاک بر سر من که اینقدر احمقم ….
گفتم : اولا من به گور هفت جد و آبادم می خندیدم که پونصد میلیون بدم برای تو عروسی بگیرم ..عجب زبون نفهمی هستی ..مگه تو منو نمیشناختی ؟ خونه و مادر منو ندیده بودی ؟ مثل اینکه من پولا مو تو بانک پس انداز کردم عروسی رو انداختم گردن بابای تو خودتون خواستین ..
به من چه مربوط .. نسترن او روی سگ من بالا نیار من کار بدی نکردم که بابتش از خودم دفاع کنم ….
به خدا فکر نمی کردم شرکت مال باباش باشه ….
نمی دونستم به تمام مقدسات عالم امروز فهمیدم ..
گفت : اگر راست میگی دیگه نرو نمی خوام پول اون دختری عوضی رو نمی خوام …اگر بری نه من نه تو …
گفتم: تهدید نکن ..ولی به خدا صبح خودم همین فکر رو کردم ..کار پیدا کنم میام بیرون چشم گفت نگاه کن خودتم می دونی که یک رابطه ای با آیدا داشتی که فکر کردی بیای بیرون ..دیدی ؟ دیدی ….
گفتم : تو عجب خری هستی چجور آدمی بودی من نمی دونستم؟ حرف حالیت میشه ؟
گفتم کار دیگه پیدا کنم چشم نمیرم ..برای من مهم پول بوده همین ..من اونجا کار می کنم پول می گیرم به آیدا کاری ندارم …
داد زد: آره جون خودت از همین اولم می دونستی که شرکت مال بابای اون بوزینه باشه خودشم اونجاس .. مگه میشه ندونی ؟ خودت از صبح تا شب میری به عشق حالت می رسی شب میای میفتی به جون منه بیچاره ..یادم نمیره باهام چیکار کردی تو این مدت…این من بودم که گذشت کردم …

گفتم ای داد بیداد ,,یک چیزی هم بدهکار شدم ..
احمق چه عشق حالی تو فکر می کنی من کیم یک پست فطرت ؟
گفت پس برای چی هر روز که از راه می رسی میری حموم؟ …
گفتم : وای …وای ..خدا منو گیر چه کسی انداختی …وای بر تو چی داری میگی؟ خوب تابستونه عرق می کنم …
چرا به من تهمت می زنی ؟ برو از جلوی چشمم دور شو چقدر آخه تو احمقی ..این چه حرفی بود به من زدی ؟
نسترن حالا که اینطوری شد من هر کاری خودم صلاح بدونم می کنم ..توام حق دخالت نداری اصلا به تو چه مربوط من چیکار می کنم ؟
منه احمق رو بگو آدم حسابت کردم …با داد و هوار گفت: کور خوندی من اینجا نمی شینم تو هر کاری دلت می خواد بکنی …من خر نیستم …..
می دونم داری چیکار می کنی …بهم الهام شده بود …شماره اش رو روی گوشیت دیدم …خودم دیدم….. چند بارم دیدم,, من احمق به روی خودم نیاوردم …کثافت ..آشغال عوضی …پدرتو در میارم ..گدا گشنه ,, …
باور م نمی شد این حرفا رو از دهن نسترن می شنیدم ..
کُپ کرده بود فقط بهش نگاه می کردم اونقدر عصبانی بود که هر حرف من باعث می شد یک فاجعه درست بشه ..
روی تخت دراز کشیدم و بالش رو گذاشتم روی گوشم ..فکر کردم اونقدر میگه تا خسته بشه ……
ولی نشد به من حمله کرد بالش رو از روی سرم کشید و داد زد جواب بده چرا این کارو با من کردی ؟ چرا منو گول زدی؟.ای خدا نمی تونم کنم تحمل یکی به دادم برسه .
نشستم و گفتم: آخه من چیکار کردم که تو نمی تونی تحمل کنی ؟ به خدا تو روانی شدی چی داری میگی ؟ من اومدم راستشو به تو گفتم که بعدا فهمیدی فکر نکنی من عمدا این کارو کردم .. راست گفتم بد کاری کردم ؟؟اگر می خواستم کارِ بدی بکنم که نمیومدم به تو بگم ..آخه عقلم واسه ی آدم خوب چیزیه ..
نسترن بشین آروم باش با خودت فکر کن من به خاطر تو رفتم این کارو قبول کردم اگر نه داشتم درسم رو می خوندم و میرفتم دانشگاه چه نیازی بود این طور خودمو به آب و آتیش بزنم …
گفت : برو بیشرف اگر به خاطر من بود می رفتی تو شرکت بابای من ,,چرا رفتی تو بغل آیدا ..اصلا مگه کار قحط بود ؟ پس خودت یک چیزت می شد ……

بعد محکم زد تو سینه اش و گفت من ..من خودم دیدم بهت زنگ می زنه ..
گفتم اگر تو دیدی که اینم دیدی که تماس بی پاسخ بود اون گوشی من برو نگاه کن دست نزدم …
گفت : من خرم دیگه ..احمق گیر آوردی؟ وقتی اومدی به من بگی می دونستی که ممکنه نگاه کنم پاکش کردی از اون روز که تماس آیدا رو دیدم دیگه هیچوقت نبوده چون فهمیدی و پاک می کردی میومدی خونه ….
گفتم تو رو خدا بیا بشین آروم باش چرا اینطوری می کنی ؟ آخه تو در شان آیدا نیستی که خودت رو با اون مقایسه می کنی ..
من می دونم که اون چه کارایی می کنه ..به خدا بدم میاد ازش قسم می خورم من دختری که اینطور سر و گوشش می جنبه رو تو صورتش تف هم نمیندازم ..تو به هر کس که می خوای منو قسم بده .. خدا رو شاهد می گیرم ..قبل از تو هم چیزی بین ما نبوده …
ولی نسترن حالش خوب نبود و به حرفای من توجهی نمی کرد ..
داد زد اگر راست میگی بگو چرا رفتی تو شرکت دوست دختر سابقت اینو به من بگو …
گفتم یابو ..الاغ ..حرفم رو گوش کن ….مجبورم کردی تو… مجبورم کردی مگه قرار نبود دوسال صبر کنیم چرا به من فشار آوردین ؟ که باید ازدواج کنیم ..من باید شاکی باشم یا تو ..اصلا می دونی چیه؟ آره ؟جواب می خوای من رفتم تو شرکت دوست دختر سابقم دارم کار می کنم …
دلم می خواد برو هر غلطی دلت می خواد بکن .. فقط خفه شو دیگه صداتو نشنوم ….
شروع کرد بالا و پایین رفتن فریاد زدن و جیغ و هوار کشیدن که می دونستم بالاخره اعتراف کردی .. من می دونستم که تو خیانت کردی ..ای خدا حالا چیکار کنم یکی به دادم برسه دارم می میرم … ای خدا …و یک مرتبه صدای مهیبی اومد پریدم رفتم دیدم گلدون رو پرت کرده کنار پنجره و خورد شده …و گوشی دستشه داره زنگ می زنه …
گفتم نکن پدر و مادرت به اندازه کافی از دست آرمان کشیدن تو نکن احمق ,,بشین حرف بزنیم ….
دستشو گرفتم شروع کرد منو زدن …
گفتم : به خدا نکردم به پیر پیغمبر نکردم .. خجالت بکش ….
با گریه و ناله گفت …مامان …مامان جونم به دادم برس دارم میمیرم …مامان جونم بیا منو ببر …
گوشی رو ازش به زور گرفتم دوباره شروع کرد به زدن من تو سینه ام می کوبید تو پهلوم می زد ..و فریاد می زد ازت متنفرم …
ازت بدم میاد کثافت ..فریده جون از اون طرف داد می زد چی شده ..نسترن ..بگو چی شده؟ چرا اینطوری می کنی ؟ …..

در حالیکه نسترن نمی گذاشت تعادلم رو
حفظ کنم و مرتب من هلو می داد گفتم: فریده جون بیا تو رو خدا ببین داره چیکار می کنه ؟ …
گفت : باشه الان میام ….
دیگه خودمم اونقدر عصبانی و آشفته بودم که نمی تونستم جلوشو بگیرم ..
رفتم تو اتاق و درو بستم ..شاید خودش آروم بشه ..ولی صدای داد و هوار و شکستن میومد …
خوشبختانه خونه ی فریده جون نزدیک بود و زود رسیدن ..
خودش در باز کرد و صدای زوزه و ناله هاش بلند تر شد و تا چشمش افتاد به فریده خودشو انداخت تو بغلش و زار و زار گریه کرد که مامان جونم دیدی چه بالایی سرم آورد ؟ هنوز ده روز نشده …
بیچاره م کرده همش گریه می کنم به شما نگفتم تحمل کردم ..آقای زاهدی هم اومد ..من هاج و واج مونده بودم ..
آقای زاهدی از من پرسید چی شده بابا ؟ شما ها که خوب بودین این چی میگه …
ولی صدای نسترن همین طور بلند بود تا آقای زاهدی داد زد بسه دیگه بشین بگو ببینم چی شد ؟ ..
من ساکت اونا رو نگاه می کردم ..واقعا حرفی برای گفتن نداشتم ..اصلا داشتم فکر می کردم خدا کنه برش دارن ببرنش منم با خیال راحت برم دنبال زندگیم ..
این که نشد من هر شب به خاطر مسائل کوچیک و واهی جنجال داشته باشم ….
نسترن همین طور که دستش تو دست فریده جون بود با گریه گفت : از کجاش بگم ؟
آقای زاهدی گفت : از اول ,,هر چی تو دلته بگو ببینم از چی ناراحتی بابا جان ..حالا چرا این طور وحشی بازی از خودت در آوردی ؟ اگرم کار بدی کرده بشین حرف بزن ..اگرنمی تونی هنوز دیر نشده زندگی نکن باهاش …لطفا گریه نکن بگو ببینم چی شده ؟
گفت : این آقا ..همین آقا قبل از من یک دوست دختر داشت ..می دونین رفته تو شرکت اون با هم دارن کار می کنن ..من می دیدم که هر شب میاد خونه و بهانه می گیره سر یک چیز بی خودی منو اذیت می کنه می زاره از خونه میره بیرون .. صبح میاد …منه بیچاره می شینم تا خود صبح گریه می کنم ..آقا دنبال خوش گذرونی و عیش و نوش خودش میره …
می دونین سکه هایی رو که ما بهش پاتختی دادیم گرفت بره ماشین بخره که تو ماشین من نشینه که نکنه یک وقت مچشو بگیرم؟ …
آقای زاهدی نگاهی به من کرد و پرسید : چی شده بابا تو بگو چیکار کردی این دختر رو به این حال و روز انداختی ؟

به نسترن نگاه کردم ..گفتم :واقعا برای خودم متاسفم برای این انتخابم ..
اصلا فکرشم نمی کردم تو اینطور مغزت خراب باشه … من چی بگم آقای زاهدی؟ ..فقط میگم من اشتباه کردم ..و تاوانشم میدم ..
نسترن اصلا نه درست فکر می کنه ..نه درست قضاوت , و نه درایت زندگی کردن رو داره ..من الان از خودم دفاع کنم ؟ چی بگم ؟ از این خانم ببپرسن کی بود به من فشار آورد همین حالا بیا خواستگاری من ؟ که نامزد بشیم .. اومدم .. گفت عقد کنیم که بدونن ما زن و شوهریم ..گفتم چشم ..گفت دیگه نمی تونم تو خونه ی بابام بمونم باور کردم و دلم براش سوخت ..به آب و آتیش زدم تا کار پیدا کنم … آیدا همکلاس منه هزاران بار قسم خوردم دوست دختر من نیست نبوده و نخواهد بود ..ایشون باور نمیکنه تقصیر منه ؟ …
تو اون شرایط سخت به من پیشنهاد یک کار خوب داد منم قبول کردم ..چون می دونستم نسترن روی اون حساسه نگفتم کی کارو پیدا کرده .. ولی امروز ….توجه کنین همین امروز فهمیدم که شرکت مال آیداس ..اومدم صادقانه بهش گفتم ..تا اگر بعدا متوجه شد فکر نکنه من قصد و قرضی داشتم ….. الم شنگنه راه انداخته …
آخه وقتی من زنم رو دوست دارم چرا باید به زن دیگه ای نگاه کنم؟ …اصلا چرا بیام با تو ازدواج کنم؟ ..به قول تو برای پولت بوده؟ ..خوب آیدا که پولدار تر از تو بود …آقای زاهدی ..میگه روز پاتختی سکه رو به من کادو ندادن ؟ اگر مال من نبود چرا دادین به من ؟ ولی من دست بهش نزدم دادم به خودش چون متوجه شدم من اختیاری روی اون سکه ها ندارم مرده شور مال دنیا رو ببرن که من خدای نکرده چشمم دنبال مال کسی باشه ..
نمی خوام نه این زندگی رو نه دیگه نسترن رو که هر جور تهمتی دلش خواست به من امشب زد …. سر همین سکه که پس گرفته بود من شب رو تا صبح توی گرما توی ماشین خوابیدم صبح خرد و خسته اومدم خونه لباس پوشیدم و رفتم سر کار … از بس ناراحتم کرد ..اون میگه من هر شب میرم خوش گذرونی ….فکر کنین شما من چی دارم می کشم ….

اینجا چشمم پر از اشک شد ..بغض گلومو گرفت صورتم سرخ شد
گفتم : شما تو این مدت از من سود جویی دیدین ؟ من چشمم دنبال مال شماس ؟ من شرف و انسانیتم رو با دنیا عوض نمی کنم ..شما از همین کارش بفهمین که من چی میگم سکه ها پیش خودشه به من تهمت می زنه که بردم ماشین خریدم فقط به خاطر اینکه ماشین رو از من گرفت منم غرور دارم ,,
دیگه دلم نمی خواست پشت اون ماشین بشینم با قرض و قوله به کمک دایی و بابا بزرگم این کارو کردم ..به من میگه برای دختر بازی خریدی تمام این مردا که ماشین دارن برای دختر بازی خریدن ؟
آخه این چه حرفیه به من می زنه ؟……اینطوری نمیشه ..نمی تونم …من دیگه تحمل نمی کنم ..ما به درد هم نمی خوریم معذرت می خوام این وضع اصلا برای من قابل تحمل نیست شکستن ظرف و داد و هوار کردن و این کارا برای من تازگی داره و نمی تونم هضمش کنم بهتره تا دیر نشده از همین جا بر گردیم …..
نسترن با وحشت به من نگاه کرد در حالیکه سعی می کرد آروم حرف بزنه گفت :اگر یک ریگی تو کفشت نبود, پس چرا از همون اول به من نگفتی ..
گفتم : نمی خواستم بگم دلم نخواست …
آقای زاهدی با تعرض و خشم گفت : اصلا به تو چه مربوط ؟
کار مرد به خودش مربوطه ..به تو چه ربطی داره دخالت می کنی ؟ تو غلط کردی ماشین رو از برزو گرفتی من اون ماشین رو دادم به اون اگر می خواستم می گفتم مال توس ..
سکه ها هم مال خودشه چرا اختیار داری می کنی ؟ تو یک مرد می خواستی که دار و ندارت رو بگیره نفهمی از کجا خوردی.. … نه این مرد که با صداقت اومده حرفشو بهت زده ..
عجب دختر بی عقلی هستی ..
گفت :اگر ماشین مال اون بود چرا ماشین منو گرفتین ..من که نمی تونم بی ماشین باشم اون عادت داره ..تازه این مال امشب نیست که ما هر شب دعوا می کنیم ..باورتون نمیشه سر شام قیامت راه میندازه …..

گفتم : آقای زاهدی ..راست میگه من میام خونه شام می خوام ,, کار بدی می کنم ؟
نباید چیزی بخورم ؟ همش غذای بیرون ؟ در حالیکه روزا اونقدر کار دارم که فرصت ناهار خوردن هم ندارم ؟
تو این مدت یکشب شام درست کرده اونم با دعوا و مرافه .. شما نمی دونین آقای زاهدی .. حتی نمی زاره برم به مادرم سر بزنم ..
گفت : دروغ میگه من کی گفتم به مادرت سر نزن تمام دردت اینه؟ …اینقدر برو تا خسته بشی بچه ننه ..
گفتم :ببینین همین طور حساسیت نشون میده.. که می ترسم برم پیش مادرم .. وقتی هم میرم احساس گناه می کنم ..فکر می کنم دارم کار بدی می کنم ..نکنه نسترن بفهمه و ناراحت بشه ….
فریده جون گفت : مگه تو نبودی می گفتی من برزو رو به خاطر خوبی ماهرو جون دوست دارم چی شد پس ؟
گفت :آره به خدا ولی ماهرو جون عوض شده به اندازه ی یک پشه برای من ارزش قائل نیست … الان بیارم نشونت بدم؟ ..به خدا تو دلم ریختم و تا حالا نگفتم … برای پا گشایی برای من چی خریده ؟ اونوقت ما بیست و هفت تا سکه به پسرشون دادیم .. مقایسه می کنم دلم آتیش می گیره ….
فریده جون اینجا عصبانی شد و گفت : نسترن ؟ خجالت بکش این حرفا چیه می زنی؟ تا حالا که می گفتی اگر بزرو نباشه میمیری حالا گیر دادی به هدیه ماهرو ؟ اون زن از کجا بیاره ؟
من که از شرم دارم میرم تو زمین فرو این حرف مال توس ؟
هدیه هر چی باشه دستش درد نکنه …
برزو جان ببخشید پسرم منم فکر نمی کردم نسترن از این حرفا به تو زده باشه ..
بعد از این من خودم مرتب اینجا میام ..تا زندگیتون روی روال بیفته من می دونم درد نسترن اینا نیست اون اصلا آدم مادی نیست به خدا ..
حالا اولشه سوء تفاهم پیش میاد …..نسترن از بس تو رو دوست داره اینطوری می کنه ..خدا شاهده که خیلی تو رو دوست داره ,,من که تا حالا ندیده بودم این کارا رو بکنه ..
اگر از عشق تو مطمئن بشه این مسائل پیش نمیاد …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *