خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش24

دانلودرمان یکی مثل تو بخش24

دانلودرمان یکی مثل تو بخش24

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

گفتم : فریده جون فایده نداره اگر تا حالا نتونستم بهش ثابت کنم بعد از این دیگه هرگز نمی تونم ..
چون با حرفایی که از دهنش در اومده دیگه دلم باهاش صاف نمیشه … مثل همین شیشه خورده ها ,همه چیز رو از بین برد …
به نظرتون ادامه ی این زندگی فایده ای داره ؟ چون من دیگه اون برزوی سابق نمیشم ….پس تا اتفاق بدتری نیفتاده همین امشب تمومش کنیم ..
نسترن از من ناراضیه ؟ من بهتر از این بلد نیستم ..درست نمیشم ..خودشو بی خودی بد بخت نکنه ….
آقای زاهدی ..قاه ,قاه خندید ..بلند و صدا دار و گفت : امان از دست شما جوون ها زندگی رو شوخی گرفتین …. پسرم این دعوا ها نمک زندگیه بی خودی حرفای مایوس کننده نزنین .. تو دعوا که نقل و نبات خیر نمی کنن …هر زن و شوهری تا دعوا کردن که جدا نمیشن …بهت قول میدم .. چند سال دیگه به این کارتون می خندین ..برای بچه هاتون تعریف می کنین ..
پاشین با هم آشتی کنین ..از دل هم در بیارین ,,حیف نیست اوقات خودتون رو این طوری تلخ می کنین ؟ ..
فریده جون گفت : به خدا امشب من خودم چشمتون کردم ..خیلی زوج خوشبختی به نظرم اومدین هی خدا رو شکر می کردم ..باور کنین دلم برای شما لرزید اصلا تقصیر من بود …
نسترن جان پاشو عذر خواهی کن چون پدر و مادرت متوجه شدن که تو مقصری …عزیزم تا چیزی رو که به چشمت ندیدی نباید این کارو بکنی ..
آقای زاهدی گفت : تازه اون موقع هم راه داره این کارا چیه می کنی؟ فحش بدی و داد وهوار راه بندازی وسایل خونه رو بشکنی … ..هر کاری راهی داره بابا جان …

گفتم : حرف شما متینه می دونم شما فکر می کنید که من چون الان عصبانیم دارم این حرف رو می زنم ..
ولی واقعیش ,من دارم مجسم می کنم که زندگی ما با این حرفایی که شنیدم به همین منوال ادامه پیدا کنه چی میشه ..هر روز قهر کنیم؟ ,, بهم بد و بیراه بگیم ؟..
وسایل خونه رو بشکنیم تو سر و کله ی هم بزنیم؟ .. یکی وساطت کنه آشتی کنیم و دوباره …..نه ..نه آقای زاهدی من تن به این زندگی نمیدم …
نباید می گفت ؛ بعضی حرفا وقتی زده شد دیگه حرمتش از بین رفته …ما پول دار نبودیم ولی گشنه گدا هم نبودیم ..خیلی بهتر از تو زندگی کردم ..
خیلی حرف بدی بود ..منم غرور دارم …نه می دونم که دیگه درست نمیشه ..الان به اون گلدون بگین ببخشید .. درست میشه دوباره ؟با ببخشید میشه توش گل گذاشت ؟ نمیشه ……
نسترن شروع کرد به گریه کردن و گفت : پس دل من چی مال من نشکست؟ وقتی دیدم آیدا چند بار بهت زنگ زده ؟ از کجا بدونم تو راست میگی ؟ دل منم شکست …به خدا بابا ..بهتون نگفتم خودم با چشم خودم دیدم دختره بهش زنگ می زنه …
گفتم : ای بابا مگه زنگ زدن جرمه ؟ بعدام من جواب ندادم تازه داده باشم چی میشه مگه ؟ وقتی من پاکم ,چه اشکالی داره ؟..
کاش منطق داشتی اونوقت لازم نبود کسی بهت حالی کنه داری اشتباه می کنی …
آقای زاهدی من به شما میگم می خواین باورم کنین می خواین نکنین قضاوت با شماست ..من نسبت به اون دختر احساسی ندارم که هیچ یک طوریم از دیدنش ناراحت میشم …حالا چرا نسترن گیر داده به اون نمی دونم ..
چرا اصرار داره من با اون رابطه دارم ..چطوری ثابت کنم …به شرفم قسم همچین چیزی نبوده ,,نیست و نخواهد بود …

گفت : نمی خواد قسم بخوری بابا جان می دونم ..من مَردم و بهتر از هر کس این چیزارو می فهمم..
نسترن داره اشتباه می کنه ..حقِ تو نیست می دونم .ولی تو ببخش تموم بشه بره ..تو گلدون نیستی قدرت بخشیدن داری ..شاید اگر گلدون هم قدرت بخشیدن داشت می شد دوباره توش گل بزارن ..خاصیت آدما اینه دیگه بابا ..
من خودم تو زندگی خیلی اشتباه کردم ..ولی فریده منو بخشید چون زن مهربون و با گذشتیه یک انسان والا و خانم به تمام معنی …و من همیشه قدرشو می دونم ..
متاسفانه نسترن از مادرش چیزی یاد نگرفته ..
نسترن گفت : نمی خوام ,,برای چی اون منو ببخشه ؟ باید ازم معذرت خواهی کنه که رفته تو شرکت اون دختره ی عوضی بعدم از اونجا بیاد بیرون ….
آقای زاهدی با صدای بلند گفت : نسترن ,,صبر منم داری تموم می کنی ؟ بابا جان از ما می پرسی ؟ تو داری اشتباه می کنی ..بشین سر جات و اینقدر بد بین نباش ….
برزو آدمی نیست که به تو خیانت کنه ..خودت همیشه از اون برای من تعریف می کردی ؟ من چرا تو رو دادم به برزو برای اینکه بهش اعتماد داشتم توام نمی تونی بگی که ظرف این مدت کوتاه اعتمادت صلب شده ؟
گفت : من شرط دارم باید از اون شرکت بیاد بیرون ….
اومدم حرفی بزنم آقای زاهدی گفت : صبر کن برزو من جواب میدم …نمیاد بیرون ..دلش نمی خواد چی میگی حالا ؟ می خوای زندگی کنی یا نه ؟ اگر می خوای این راهش نیست ..پس بهتر به خواست برزو از هم جدا بشین ..پاشو بریم خونه ی ما ..
بروز هم بره خونه ی مادرش تا تکلیفتون روشن بشه ……
انگار یکی زیر نسترن آتیش روشن کرد از جاش پرید ..که نه خیر کی گفته من می خوام از بروز جدا بشم ؟…
گفت : خیلی خوب پس تو شرط نمی زاری ..و قبول کن که بی خودی به برزو تهمت زدی و این تو هستی که باید معذرت بخوای …ما هم خسته ایم می خوایم بریم بخوابیم.تصمیم بگیر بابا یا بلند شو برو صورت برزو رو ببوس و از دلش در بیار یا با ما بیا بریم …
گفت : باید اول قول بده دیگه پاشو تو اون شرکت نزاره اونوقت قول میدم هر چی اون گفت گوش کنم …

آقای زاهدی داد زد که بسه دیگه گفتم به تو چه مربوط؟ اون مرده برای خودش تصمیم می گیره ..
الان کاری رو که توش موفق شده و حقوق خوبی می گیره ول کنه ؟چون تو می خوای ؟
گفت خوب بیاد تو شرکت شما …مگه خودتون نگفتین ؟
گفت : دختر تو داری منم عصبانی می کنی ..من جای برزو بودم خیلی کارا باهات می کردم ..مگه اون عروسک خیمه شب بازی دست توست هر کجا تو دلت می خواد کار کنه ؟ تازه خودت می دونی شرکت ما الان رو هواست کجا بیاد کار کنه ؟..اصلا دلش نمی خواد اونه که باید تصمیم بگیره ……
بسه دیگه بریم خانم خسته شدم ….توام یا عذر خواهی می کنی یا با ما میای تموم شد و رفت …..
نسترن به پهنای صورتش اشک می ریخت ….
آقای زاهدی هم مونده بود چیکار کنه بغلش کرد و گفت : بابا جان دخترم عزیز بابا …تو این همه خواستگار داشتی ..
چرا من تو رو دو دستی تقدیم برزو کردم ؟ هان؟ جواب بده ؟…چون شناختمش من که باباتم بهش اعتماد دارم برزو اگر حرفی می زنه نه دروغه نه ریا ..این برای من از دنیای ثروت مهم تر بود که به انتخاب تو جواب مثبت دادم ..
تو چرا به انتخاب خودت شک می کنی ؟ .. خودت این حرفا رو به من می زدی ..حالا چی شده ظرف ده روز برزو یک آدم پست فطرت شده ؟
بس کن دیگه …برو معذرت خواهی کن حرفای بدی بهش زدی که پشت من عرق کرد ….بد گفتی بابا جان باید جبران کنی …
من ساکت سرمو بین دو دست گرفته بودم و فکر می کردم ..
راستش خیلی دلم می خواست اونشب نسترن با اونا بره ..من کمی تنها باشم و با خودم فکر کنم ..
کجای کارم اشتباه بود ..چی رو درست متوجه نشدم ؟ و حالا باید چیکار کنم که دوباره اشتباه نکنم …
به اصرار فریده جون و آقای زاهدی نسترن تا جلوی پای من اومد …
ولی خودش با میل و اشتیاق منو بغل کرد و گفت : معذرت می خوام ببخشید ..اشتباه کردم …
و ظاهرا با هم آشتی کردیم بدون اینکه من گفته باشم بخشیدم و یا حرف دیگه ای زده باشم ..
فریده جون خرده شیشه ها رو جمع کرد و جارو برقی کشید و یکم به نسترن سفارش کرد و رفتن …

ولی من دیگه اون برزوی سابق نبودم ..
انگار دنیایی که از پاکی و صداقت مادرم برام ساخته بود خراب شده بود فهمیدم که دورنگی و دروغع لازمه ی زندگی است ..
اگر می خوای بهت تهمت نزنن ، تهمت بزن اگر می خوای مرتب از خودت دفاع نکنی ..وا دار کن از خودشون دفاع کنن ..
تا تو مورد شماتت قرار نگیری ..فهمیدم که من خوب بزرگ نشدم ..
از مادرم گله داشتم که یادم نداد زور بگم ..یادم نداد که بدی کنم ..خیانت و نادرستی رو یادم نداد …
و پشیمون بودم که چرا سکه ها رو نفروختم و خودمو زیر بار قرض بردم ..
چرا من به حرف مادرم گوش دادم اونا رو پس دادم چون فرقی نمی کرد ..این که من اونا رو گرفتم یا نه ؟ مهرِ بد نامیش تو پیشونیم خورده بود …
وقتی اونا رفتن نسترن نه یک بار بلکه ده بار عذر خواهی کرد و سعی کرد خودشو به من نزدیک کنه ولی دل من بد جوری زخمی شده بود …
از ته قلبم میگم اگر واقعا کوچکترین نیت بدی داشتم شاید اینقدر کینه نمی کردم و می بخشیدمش ولی نبود ..
هیچ نیت بدی در مورد نسترن و آزار دادنش نداشتم و اون بدترین تهمت ها رو به راحتی نثار من کرد …
راستش برای اولین بار با بغض خوابیدم ..و هر چی بیشتر فکر می کردم عصبانیتم بیشتر می شد و نمی تونستم بخشمش …
در حالیکه دستشو انداخته بود روی سینه ی من خوابش برد ..آهسته خودمو کنار کشیدم ..دیگه نمیشناختمش …
از اینکه با آدم بی منطقی ازدواج کرده بودم که باید تا آخر عمرم تحملش می کردم دلم برای خودم می سوخت ..من اینو نمی خواستم …
آرامش از وجودم رفته بود ..شک و بد بینی تمام تا رو پود نسترن رو گرفته بود و بیرون کردنش محال به نظرم رسید …
فردا تا ساعت یک بعد از ظهر هر دو خوابیدیم ….
قبل از اون من بیدار شدم ..رفتم و یک چایی گذاشتم ..
انگار از یک کوه بلند رفته بودم بالا و پرت شده بودم پایین ….

بشدت غمگین بودم ..از همه چیز بدم میومد از اون همه تجملات که توی اون خونه بود بیزار بودم ..
پشت سر من نسترن بیدار شد ..منو که دید ..با ترس گفت سلام ..
فورا لباس عوض کرد و صبحانه درست کرد … دست براه و پا براه با من حرف می زد …بدون اینکه رغبتی داشته باشم که تو صورتش نگاه کنم جواب سلامش رو دادم ….
یک چیزی خوردم و رفتم جلوی تلویزیون نشستم …
تند و تند آشپز خونه رو جمع کرد و گوشت در آورد و پیاز داغ کرد و برای اولین بار برنج خیس کرد …
همه جا رو دستمال کشید ..و اینطوری سر خودشو گرم می کرد …و من بی هدف کانال عوض می کردم .و تو فکر راه نجات برای هر دومون بودم ..
فکر می کنم خورش کرفس درست کرده بود که ساعت چهار و نیم بعد از ظهر حاضر شد نسترن صدام کرد….
بدون اینکه حرفی بزنیم نشستیم پشت میز و ناهار خوردیم…… ولی من طعمی احساس نکردم …..
نمی دونم خوشمزه نبود یا ذهنم اونقدر آشفته بود که نمی تونستم از غذا لذت ببرم ..
چند بار گفت: ببخش دیگه قول میدم تکرار نشه حرف بزنیم ؟ قهر نکن دیگه ..
تو راست میگی ولی باید به من می گفتی نباید میرفتی تو شرکت آیدا ..چپ , چپ نگاهش کردم و بازم حرفی نزدم …
تا وقتی می خواستیم بخوابیم اوضاع همین طور گذشت ….
خیلی قاطع گفتم : برو سکه های منو بیار ,,سویچ ماشین رو هم بزار دم دست ..تو اگر جایی خواستی بری با پژو برو ..
گفت : باشه عزیزم برای من فرقی نمی کنه ..رفت و سکه ها رو در آورد و گفت گذاشتم روی اوپن … بیا دیگه آشتی کنیم برزو دلم داره می ترکه تو رو خدا قهر نکن …… من طاقت ندارم ..
پشتمو کردم …
باز یکم گریه کرد از گرفتن بینیش متوجه می شدم که خوابش نمی بره ..منم خوابم نمی برد …
اعصابم کاملا از هم پاشیده بود هنوز صدای نسترن تو گوشم بود حرف های بدی که به من زد و تحقیرم کرد …

صبح سکه ها رو بر داشتم و با پرادو رفتم خونه ی مامان ..
در و که باز کردو چشمش به من افتاد گفت : وای خاک بر سرم چی شدی مادر چرا پریشونی ؟ گفتم : چیزی نیست یکم معده ام بهم ریخته ..
این سکه ها پیش شما امانت ..نسترن میگه مال خودته هر کجا می خوای بزار ..نمی خوام تو خونه باشه تا ببینییم چی میشه …
مامان گفت : فهمیدم ..,,باشه امانت نگه می دارم برات ….ولی اینا مال تو نیست مادر ,,
گفتم بسه دیگه مامان..نمی خوام مثل آدم های احمق زندگی کنم …نسترن سر رشته ی همه ی کارا رو داره تو دستش می گیره و من شدم مترسک سر خرمن ..چرا ؟ چون می خوام خوب باشم ..
می خوام مردی باشم که مادرم ازم انتظار داره … ولی دیگه تموم شد ..اجازه نمیدم ..اگر بقیه ی طلاهاشم ازش نگرفتم بچه ی بابام نیستم …
گفت : باشه مادر ..باشه الان سر صبح خودتو ناراحت نکن برو سر کارت فرصت کردی بیا ببینم چی شده ؟…..
درو زدم بهم و رفتم …ولی من نه قصد داشتم که اون سکه ها رو بر دارم و نه قصد داشتم ماشین رو صاحب بشم چون اصلا یاد نگرفته بودم به مال کسی چشم داشته باشم ولی می خواستم به نسترن ثابت کنم که اگر می خواستم ,,می تونستم …
در واقع می خواستم ثابت کنم منم می تونم بد باشم …
تو راه شرکت بودم که نسترن زنگ زد ..جواب دادم ..
گفتم : بله چی می خوای …
گفت : تو رو خدا اینطوری باهام حرف نزن ..می خواستم برات صبحانه آماده کنم چرا بی سر و صدا رفتی؟ ..
برزو دوستت دارم به خدا عاشق توام یادت نره …
گفتم اگرم بخوام یادم بره تو نمی زاری …کار نداری ؟ …
گفت : قول میدم ..به خدا قول میدم دیگه بهت اعتماد کنم ..
گفتم باشه ببینیم و تعریف کنیم ….

چند روز گذشت نسترن محبت می کرد و دائم عذر خواه بود ولی من هنوز نمی تونستم باهاش حرف بزنم یا بصورتش نگاه کنم ..
تا دوباره پنچشنبه شد و ما باید میرفتیم خونه ی سهراب …
از شرکت یکراست رفتم خونه ..دیدم نیست ..
صداش کردم نبود …با همه ی این کارایی که می کرد نبودنش دلتنگم می کرد ولی تلفن نزدم ببینم کجاست ..
بدون اینکه ازش خبری بگیرم رفتم خوابیدم …با نوازش دستهای اون بیدار شدم ..
پرسیدم کجا بودی ؟
گفت : آرایشگاه …چشمم رو باز کردم باز رنگ موهاشو عوض کرده بود ….
پرسید خوشگل شدم ؟
گفتم برو بابا تو توی یک عالم دیگه ای هستی ….
گفت : برزو نکن تو رو خدا نباید میرفتم آرایشگاه؟ ..مثلا اون مهمونی به خاطر منه …با دلخوری آماده شدم و راه افتادیم ….
گفت برزو جونم اخم هاتو باز کن الان همه می فهمن که تو ناراحتی .. همینو می خوای ؟ اصلا فکر نمی کردم تو اینقدر کینه ای باشی ….
حرفی نزدم و از در رفتیم بیرون باز پرسید دنبال ماهرو جون بریم ؟
گفتم نه رستم میره چون زنش مادر منو دوست داره مشکلی نداره بعدا تو سر رستم هم نمی زنه …سکوت کرد …
با تمام تلاشی که اونشب فریده جون و نسترن کردن که کسی چیزی نفهمه باز همه از صورت من متوجه شدن که اوضاع رو براه نیست …
چون من اصلا نمی تونستم تظاهر کنم و یادم بره که چه حرفای زشتی به من زده … ,,,وصلت یعنی یکی شدن بهم پیوستن … که من توی ازدواج خودم چنین چیزی نمی دیدم …
مامان بزرگ از آقای زاهدی و فریده جون خواست تا برای ناهار فردا برن خونه ی اونا و آقای زاهدی با دل و جونن قبول کرد ..و اینطوری فردا هم مهمون مامان بزرگ شدم ..و مامان همون شب با دایی مجید رفت منزل اونا تا به مامان بزرگ برای مهمونی فردا کمک کنه …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *