خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت31

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت31

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدفصل31

 

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

_آرشام اونجارو!

با شنیدن صدای بنفشه به جایی که
اشاره کرد نگاه کردم با دیدن پسر جوون و خوشگلی که کنار مغازه ساعت فروشی

ایستاده بود برای چند ثانیه محوش شدم که صدای شیطون بنفشه باعث شد نگاهم و ازش بگیرم:
_محو چی شدی خوشگل خانوم؟!

نگاهی به آرشام انداختم که با عصبانیت
بهم خیره شده بود با ترس نگاهم و ازش
گرفتم و به بنفشه دوختم و لب زدم:
_هیچ.

_زود باشید باید برگردیم!

بنفشه با ناراحتی لب زد:
_ولی هنوز هیچی نخریدیم.

_همین که گفتم!

بنفشه با شنیدن صدای عصبی آرشام
دیگه حرفی نزد فقط زیر لب با حرص
فحشی نثار آرشام کرد.

داخل اتاق داشتم به آرمین شیر
میدادم که بی هوا در اتاق باز شد

وحشت زده سرم و بلند کردم ببینم کی
بی هوا در اتاق و باز کرده با
دیدن صورت عصبانی آرشام حرف

تو دهنم ماسید آرشام با دیدن آرمین
انگار تازه بخودش اومده باشه

با حرص لب زدم:
_چرا اینجوری اومدی داخل؟!

بدون اینکه جوابم رو بده از اتاق رفت بیرون با دیدن اینکارش حرصم بیشتر شد هیچوقت مثل آدمیزاد رفتار نمیکرد

دوباره مشغول شیر دادن به آرمین شدم که با باز شدن در اتاق نگاهم به
آرشام افتاد.

_لباست و درست کن!

یقه ی لباسم که پایین افتاده بود رو درست کردم که..

_بیا داخل!

با داخل شدن فاطمه به اتاق باز هم
متعجب شدم فاطمه برای چی اومده بود

_آرمین و ببر مواظبش باش تا بیایم!

_چشم آقا.

با تعجب فقط بهشون خیره شده بودم
فاطمه به سمتم اومد و آرمین و ازم
گرفت و رفت بیرون با رفتن فاطمه

آرشام در اتاق و بست و با
صدای عصبانی گفت:
_چرا امروز به اون مرده اونجوری خیره شده بودی هان؟!

با بهت لب زدم:
_چی داری میگی آرشام؟!

پوزخندی زد و با صدای عصبی گفت:
_چی دارم میگم؟!

با تعجب بهش خیره شده بودم که
با عصبانیت به سمتم اومد و محکم بازوم و تو دستاش گرفت و با صدایی که از عصبانیت میلرزید لب زد:
_اون مرده رو میشناختی نه؟!

با ترس به آرشام نگاه کردم که چشمهاش از عصبانیت قرمز شده بود و رگ های گردنش زده بود بیرون هیچوقت آرشام رو این شکلی ندیده بودم

نمیدونستم چه اتفاقی افتاده یعنی فقط بخاطر اینکه به اون مرده اینجوری خیره شده بودم این همه عصبانی بود

_باتوام؟!

با دادی که زد با ترس سرم و بلند کردم و تو چشمهاش زل زدم و با صدایی که از ترس میلرزید لب زدم:
_آرشام بخدا من اون و نمیشناختم اصلا نمیدونم کی بود چون بنفشه گفت کنجکاو شدم بهش نگاه کردم همین!

_تو غلط کردی به یه مرد غریبه جز شوهرت خیره میشی یبار دیگه به یه مردی غیر از من خیره بشی چشمات و درمیارم فهمیدی؟!

با ترس سرم و تکون دادم ‌که با عصبانیت لب زد:
_نشنیدم صدات و؟!

_چشم.

دستش از روی بازوم برداشت که نفس راحتی کشیدم آرشام واقعا دیوونه شده بود تعادل نداشت نمیدونم چرا این شکلی شده بود بخاطر یه اتفاق ساده این همه داد و بیداد میکرد.

اولین قدم و برداشتم که از اتاق برم بیرون که صدای خشدار شده آرشام بلند شد:
_وایسا!

با ترس به سمتش برگشتم معلوم نبود باز چی میخواست بگه و چیکار بکنه تو همین فکر ها بودم که صدای خشدار آرشام بلند شد:
_‌خیلی وقته تمکین نکردی!

با شنیدن حرفش حس کردم لپهام از خجالت گل انداخت سرم و پایین انداختم و با صدایی که از خجالت و ترس میلرزید لب زدم:
_بچه ها بیدار میشن من..

وسط حرفم پرید و گفت:
_فاطمه مواظبشون هست بهونه نمیخوام خیلی وقته از شوهرت تمکین نکردی!

بازوم گرفت و قبل از اینکه اعتراضی بکنم لبای داغش و روی لبام گذاشت و شروع کرد به بوسیدن با بوسیدن لبهاش گر گرفتم

در اتاق و قفل کرد و پرتم کرد روی تخت و خودش و انداخت روم با صدای خماری در گوشم زمزمه کرد:
_تو مال منی همسر دوم منی.

لباش و روی گردنم گذاشت که آه ریزی کشیدم با شنیدن صدای نالم انگار وحشی تر شد که دستش از

زیر لباس خوابم رد شد و درحالی که نقطه های حساس بدنم رو نوازش میکرد لباش و از گردنم تا روی قفسه ی سینم کشید

از درد داشتم به خودم میپیچیدم آرشام اصلا امشب ملایم‌نبود انگار با این رابطه میخواست عصبانیتش رو خالی کنه با شنیدن صدای خمار آرشام با درد بهش خیره شدم که گفت:
_نظرت چیه بازم یه بچه بدنیا بیاری برام!

_آرشام من..
دستش و روی لبم گذاشت و با صدای خشداری گفت:
_هیش!

بدون توجه به صورت پر از درد و التماسم دوباره بهم نزدیک شد دم دمای صبح بود که ازم جدا شد و خوابید از درد نمیتونستم بخوابم با حلقه شدن

دستهای آرشام دورم و دستش که روی دلم گذاشت شروع کرد به ماساژ کردن چشمام گرم شد و خوابم برد.

امروز قرار بود مهمون بیاد و همه داشتن برای مهمونی آماده میشدن نمیدونستم کی قراره بیاد همش با پسرام درگیر بودم این روزها رفتار آرشام عجیب غریب شده بود

همش بهم گیر میداد یا با عصبانیت ازم رابطه میخواست هر شب میومد داخل اتاق و بعد از یه دعوا یه رابطه ی شکنجه آور باهام برقرار میکرد بخاطر

عشقی که بهش داشتم نمیخواستم حرفی بزنم و اون و ناراحت کنم ناراحتی خودم مهم نبود بود! این وسط رفتار نیایش هم روی مخم بود و نمیتونستم ساکت بمونم

از هر فرصتی استفاده میکرد تا به آرشام نزدیک بشه خجالت هم نمیکشید دختره ی عفریته به موقعش حسابش و میرسیدم

نمیزاشتم فکر کنه بی دست و پام و به شوهرم نزدیک بشه هر چند من برای آرشام ارزشی نداشتم و دوستم نداشت ولی من عاشق شوهرم هستم درسته

به اجبار همسر دوم آرشام شدم تا براش یک فرزند پسر بدنیا بیارم تا وارثش بشه ولی حالا دیگه اجباری نبود حالا عاشق شوهرم بودم و نمیخواستم ترکش کنم

_فرشته!؟
با شنیدن صدای مادر آرشام به سمتش برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_بله مامان ؟

نگاه عمیقی بهم انداخت و با صدای آرومی گفت:
_آرشام تو اتاق منتظرته!

متعجب نگاهی به مادرجون انداختم و به سمت اتاق حرکت کردم عجیب بود آرشام این وقت روز خونه بود اون که هیچوقت انقدر زود نمیومد یعنی چیشده باز!

تقه ای زدم و در اتاق و باز کردم با دیدن آرشام که پشت به من کنار پنجره ایستاده بود با صدای آرومی لب زدم:
_مامان گفت کارم داری؟!

_در و ببند!
در اتاق و بستم که با صدای بمی گفت:
_بیا نزدیک!

به سمتش رفتم و کنار تخت ایستادم که به سمتم برگشت نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:
_میدونی امشب کی قراره بیاد؟!

متعجب لب زدم:
_نه!
_امشب قراره خانواده ات بیاند!
بهت زده لبخند پر از دردی زدم و با صدای بغضداری لب زدم:
_چی؟!
آرشام به سمتم اومد و محکم بغلم کرد و با صدایی که سعی میکرد آرومم کنه لب زد:
_بغض نکن!نمیزارم کسی اذیتت کنه.

بوسه ای روی موهام زد و محکم من و بخودش فشار میداد برای اولین بار نمیدونم چرا با صدای مظلومی که خودمم دلم برای خودم سوخت گفتم:
_چرا هیچکس من و دوست نداره؟!

سکوت کرد سکوتش که طولانی شد اولین قطره ی اشکم روی گونم جاری شد با گریه نالیدم:
_تو هم من و دوست نداری نه؟!

صدای عصبی آرشام تو گوشم پیچید:
_کی گفته دوستت ندارم!

با بهت سرم و بلند کردم و چشمهای اشکیم رو بهش دوختم یعنی آرشام دوستم داشت و از من متنفر نبود میون گریه لبخند تلخی زدم که آرشام

خشن بغلم کرد و با صدای عصبی و بمش گفت:
_گریه نکن لعنتی اشکات دیوونم میکنن!

با شنیدن صدای در اتاق با عجله از آرشام جدا شدم و اشکام و پاک کردم آرشام با دیدن حرکتم لبخند محوی زد و زیر لب گفت:
_کوچولوی دوست داشتنی!
با باز شدن در اتاق و دیدن نیایش خود به خود اخمام رفت تو هم این دختر چرا نمیذاشت من و شوهرم تنها باشیم و سر خود میومد داخل اتاق

قبل از اینکه آرشام حرفی بزنه با صدای پر از حرصی لب زدم:
_فکر نمیکنی وقتی در اتاق و میزنی باید منتظر اجازه بمونی و در و سر خود باز نکنی بیای داخل اتاق یه زن و شوهر؟!

با صدای پر از نازی گفت:
_آرشام تو نمیخوای چیزی به این دختره بگی؟!
آرشام نگاهی به چهره ی پر از آرایش نیایش انداخت و با صدای سرد و بمش گفت:
_دفعه آخرت باشه بدون اجازه میای داخل اتاق فهمیدی؟!
نیایش با بهت لب زد:
_آرشام!!
_زودتر کارت بگو برو!
نیایش نگاه پر از کینه ای بهم انداخت و رو کرد به آرشام گفت:
_خاله گفت عمو کارت داره.
_میتونی بری.

با رفتن نیایش آرشام به سمتم برگشت و گفت:
_خوب میبینم که زبون در آوردی!

با ترس لب زدم:
_آرشام من من..

_تو چی؟!

من فقط..
آرشام حرفم و قطع کرد و با لبخندی که رو لباش بود گفت:
_برای امشب لباس داری؟!
متعجب بهش خیره شدم فکر میکردم الان باز میخواد دعوام کنه یا حرفی بهم بزنه چون با نیایش بد حرف زدم ولی برخلاف تصورم اصلا عصبی نبود و

چیزی بهم نگفت با شنیدن صدای دوباره اش به چشماش خیره شدم که گفت:
_هواست کجاست؟!
متعجب لب زدم:
_چی؟!
آرشام نگاه نافذی بهم انداخت و گفت:
_برای امشب لباس داری؟!

_آره دارم.
باشه ای گفت و از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن آرشام روی تخت نشستم و به حرفهای چند لحظه قبلش فکر کردم یعنی آرشام هم من و دوست داشت

لبخندی زدم که در اتاق یهو باز شد و صدای پر از حرص فاطمه تو اتاق پیچید:
_فرشته این داداشت خیلی…
با دیدن صورت شاد و خندونم متعجب نگاهی بهم انداخت و گفت:
_دیوونه شدی بسلامتی؟!

_چی؟!
_داری به دیوار لبخند میزنی آخه!

سعی کردم بحث و عوض کنم با صدای شادی گفتم:
_تو چرا داری حرص میخوری؟!

انگار تازه یادش افتاده بود با صدای عصبی گفت:
_اون پسره ی عوضی..

_خوب!
با عصبانیت و حرص لب زد:
_بمن گفت دهاتی گدا گشته!
با چشمهای گرد شده از تعجب به فاطمه زل زدم و با بهت لب زدم:
_چی؟!

امیرسام عاشق فاطمه بود چرا همچین حرفی رو به فاطمه زده بود با بهت به فاطمه خیره شده بودم که با حرص لب زد:
_بخاطر اون دختره ی عفریته بهم توهین کرد!

_بخاطر کی؟!
_نیایش.
پوزخندی رو لبام شکل گرفت پس بخاطر خواهرش حتی به عشقش هم توهین کرده و تحقیرش کرده هیچوقت نمیتونستم درکش کنم

رفتارش واقعا عجیب بود این خانواده همشون برای من عجیب بودن بنفشه با من بود ولی بعد یه مدت خوب شد مادر آرشام با من رفتارش خوب بود اما الان

شده دشمن خونی من انگار من قتل کردم یا پسرش و ازش گرفتم واقعا درک این خانواده برام عجیب بود

_فرشته باز که رفتی تو فکر هواست کجاست

نگاهم و به فاطمه دوختم و با صدای آرومی لب زدم:
_چیزی گفتی؟!

_خوبی؟!
_آره

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_انگار خوب نیستی!بخاطر امشب ناراحتی؟!
لبخندی زدم و گفتم:
_نه چرا باید ناراحت باشم.

فاطمه با صدای ناراحتی گفت:
_من میرم به کارام برسم.

تا خواست از اتاق بره بیرون با صدای آرومی گفتم:
_فاطمه!

_بله؟!

_بریم تو حیاط قدم بزنیم؟!
لبخند شیرینی زد و گفت:
_آره.
همراه فاطمه داخل حیاط قدم میزدیم فاطمه امروز برعکس بقیه روزها شاد نبود و فقط داشت وانمود میکرد هدس

میزدم بخاطر ارسام ناراحت شده.

_فاطمه؟!
_جانم؟!

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
_یه سئوال ازت بپرسم راستش و میگی؟!

_چه سئوالی بپرس؟!

از حرکت ایستادم به فاطمه خیره شدم و با صدای آرومی لب زدم:
_تو عاشق آرسامی؟!

با بهت بهم خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد بلاخره بعد از چند دقیقه که گذشت با صدای لرزونی گفت:
_نه.

_فاطمه!

با صدایی که میلرزید گفت:
_نه چی داری میگی من اصلا…

وسط حرفش پریدم و با صدای آرومی لب زدم:
_دروغ نگو!

با چشمهای اشکیش بهم خیره شد بدون هیچ حرفی بهش خیره شدم بلاخره بغضش ترکید به سمتش رفتم و محکم

بغلش کردم در حالی که نوازشش میکردم با صدای آرومی در گوشش زمزمه کردم:
_الان چرا داری گریه میکنی؟!

با صدایی که از شدت گریه گرفته شده بود گفت:
_میترسم!

از خودم جداش کردم و به چشمهاش خیره شدم و با صدای آرومی گفتم:
_از چی میترسی؟!

_از اینکه دوستم نداشته باشه!

لبخندی زدم و گفتم:
_از کجا میدونی دوستت نداره؟!

با مظلومیت لب زد:
_آخه همیشه تحقیرم میکنه و بهم توهین میکنه.

با عصبانیت لب زدم:
_پسره ی عوضی خیلی غلط کرد!

_فرشته؟!

با عصبانیت لب زدم:
_چیه؟!تو چرا وقتی بهت توهین میکنه چیزی بهش نمیگی؟!

_نمیتونم!

_چرا نمیتونی؟!

با درد نالید:
_چون دوستش دارم.

لبخندی زدم و گفتم:
_اگه دوستش داری سعی کن بدستش بیاری!اما نزار بخاطر عشقی که داری بهت توهین کنه نزار تحقیرت کنه ضعیف نباش مثل من نباش !

_فرشته!

_جانم!؟

با کنجکاوی بهم نگاه کرد و گفت:
_تو عاشق آرشامی؟!

تو سکوت بهش خیره شدم جواب این سئوال رو خیلی وقته که بخودم داده بودم من عاشق آرشام بودم عاشق مردی که به اجبار همسر دومش شده بودم

مردی که فقط بخاطر داشتن فرزند پسر و انتقام گرفتن از خواهری که هیچوقت ندیده بودمش من عاشق آرشام بودم بااینکه میدونستم اون هیچوقت عاشق من نمیشه.

_فرشته؟!

نگاهی به فاطمه که منتظر بهم خیره شده بود انداختم نفس عمیقی کشیدم و خواستم جوابش رو بدم که صدای بنفشه مانع از جواب دادنم شد.
_فرشته بیا اینجا کارت دارم!

نگاهی به فاطمه انداختم و لب زدم:
_من برم ببینم بنفشه چیکارم داره!
_باشه.

از فاطمه فاصله گرفتم و به سمت خونه حرکت کردم با رسیدن به بنفشه ایستادم و با صدای آرومی لب زدم:
_جانم چیکارم داشتی؟!
_آرشام بهت گفت مهمونای امشب کی هستن؟!

لبخند تلخی زدم و گفتم:
_آره!
_ناراحتی؟!

نگاهم و به چشماش دوختم و لب زدم:
_نه!
_فرشته اگه نمیتونی امشب تو مهمونی شرکت نکن اصلا…

حرفش و قطع کردم و با صدای محکمی گفتم:
_من امشب میام!
_مطمئنی؟!
_آره.

بنفشه تا خواست چیزی بگه صدای مامان آرشام بلند شد:
_بنفشه بیا؟!
_دارم میام.

قبل از اینکه بره نگاهی بهم انداخت و گفت:
_اگه دیدی نمیتونی شرکت کنی نیا اجباری نیست!

و سریع بعد از گفتن حرفش به داخل خونه رفت من حتما باید امشب تو این مهمونی شرکت میکردم باید ثابت میکردم من قوی هستم و

بدون اون خانواده تونستم ادامه بدم و زندگی کنم باید ثابت میکردم بخاطر خودم بخاطر بچه هام تا دیگه کسی فکر نکنه میتونه بهم زور بگه حالا که میدونستم

حس خودم رو به آرشام باید بخاطر خودم و بچه هام برای بدست آوردن آرشام میجنگیدم.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 3.3/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *