خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش25

دانلودرمان یکی مثل تو بخش25

دانلودرمان یکی مثل تو بخش25

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

موقعی که بر می گشتیم خونه ..من آهنگ دلکش رو گذاشتم و داشتم گوش می کردم نسترن در حالیکه بغض داشت گفت : ای بابا این آهنگ های عتیقه رو بر دار حوصله ندارم گوش کنم ….اگر نمی خوای منو ببخشی پس منو برسون خونه ی بابام ..دیگه از این قهر تو خسته شدم فردا هم نمیام …گفتم واقعا که فکر می کردم همیشه بی حساب و کتاب کاراتو می کنی ولی حالا بهم ثابت شد که نه بابا خیلی هم حواست جمعِ …فکر کردی من از بابا بزرگ رو دروایسی دارم؟ الان میفتم روی پات ؟..نه جونم هر کجا می خوای برو ,,و فردا هم نیا …اصلا برام مهم نیست ..برای همه تو ضیح میدم با من چیکار می کنی,, ….گفت : نه به خدا قسم می خورم دلم می خواد باهات آشتی کنم ..دلم می خواد بازم دوستم داشته باشی …اینطوری قهر تو اذیتم می کنه ….گفتم : کاش قبل از اینکه با من ازدواج کنی با خودت فکر می کردی من برزو رو می خوام چیکار ..اون که نه پول داره نه مادر و پدر پولداری داره …نه بهش اعتماد دارم ..پس چرا باهاش ازدواج کردم ؟
گفت : دوستت داشتم می فهمی ؟ می دونی عشق چیه ؟ گفتم : هر چی هست اینی نیست که تو نسبت به من داری ….با خودت چی فکر کردی ؟ می خواستی منو عوض کنی ؟ یا من یک معجزه کنم ..شایدم ازم انتظار دزدی داری ؟ برای چی منو تحقیر می کنی ؟…ولی اینو بدون که تو هستی که داری تحقیر می شی من نیستم …چون من از تو می خوام همونی باشی که دیدمت و تو از من می خوای همونی بشم که تو می خوای ..تفاوت عشق من و تو در همینه …..برای همین با هم نمی سازیم و روز به روز از هم فاصله می گیریم …..

گفت : تو رو خدا این حرفا رو نزن ..داری شعر میگی ..من کی خواستم تو عوض بشی؟ ..فقط می خوام رابطه ای با آیدا نداشته باشی خواسته ی زیادیه ؟ حالا بحث نکن ..دیگه آشتی کن قول دادم دیگه ,,ببخش شوهر جونم ..فدات بشم ..ببین چقدر خوشگل شدم ..به خدا برای اینکه چشمت دنبال دخترای دیگه نره خودمو برات درست می کنم …امشب همه فهمیدن که با من سر سنگینی ,,همینو می خواستی ؟ گفتم اشکال نداره اقلا چشممون نمی کنن … کاش می فهمیدی که اگر اخلاقت رو خوب می کردی از همه چیز برای من مهم تر بود ..من حاضر بودم به خاطر تو به هر آب و آتیشی بزنم تا تو رو خوشبخت کنم .ولی اینطور که معلومه هر کاری بکنم فایده ای نداره …
حرفی نزد…. ولی خودمم خسته شده بودم دیگه نمی خواستم بیشتر از این اذیت بشه عادت نداشتم کسی رو تنبیه کنم ..همه ی کاراشو تو دلم نگه داشتم و فکر کردم از دوست داشتن من این کارو می کنه و سعی کردم به خاطر آرامش خودمم که شده به زندگی عادی بر گردم ..و در حالیکه هنوز دلم باهاش صاف نشده بود اونشب آشتی کردیم و کنار هم خوابیدیم …
و فردا روز خیلی خوبی رو تو خونه ی بابا بزرگ گذروندیم ….نسترن خوشحال بود و می گفت و می خندید با همه گرم و صمیمی و مهربون بود …. مدام تکرار می کرد به آرزوم رسیدم و اینجا آبگوشت خوردم .خیلی بهم خوش گذشت …
یک هفته ی پر از آرامش رو پشت سر گذاشتیم… نسترن به من احترام می گذاشت شام درست می کرد,, صبح ها بیدار می شد و منو تا دم در بدرقه می کرد ..دوبار هم رفت پیش مامانم و به من تلفن کرد که از سر کار برم اونجا که شام بخوریم و بریم خونه ..

خودش با تاکسی میرفت تا شب با یک ماشین بر گردیم …کارایی می کرد که دل منو به دست بیاره و دل ساده ی من زود تحت تاثیر قرار گرفت …ولی می دیدم که مرتب تلفن منو چک می کنه ..لباس هامو می گرده ..بو می کشه …نمی دونستم دنبال چی می گرده ؟ ولی برام مهم نبود چون کاری نمی کردم که ازش بترسم ..یک روز که توی شرکت با آقای صدر مشغول کار بودم درو باز کرد و اومد تو …با تعجب پرسیدم تو اینجا چیکار می کنی؟ ..گفت : اومدم بهت سر بزنم عزیزم و ببینم کجا کار می کنی,, راستش دلم برات تنگ شده بود ..به صدر معرفیش کردم وگفتم: بیا بشین عزیزم چایی می خوری یا قهوه ؟ گفت : هیچکدوم تو رو ببینم و میرم مزاحمت نمیشم …پس اینجا کار می کنی ؟ …گفتم :آره ..خوب کردی اومدی ..حالا خودت می ببینی که اینجا فقط کاره و کار ,,چیز دیگه ای نیست …بشین اینجا پیش من ..گفت : نه می خوام برم خرید کار دارم ,, یک سر هم به ماهرو جون می زنم دلم براش تنگ شده …می خوای شام پیش ماهرو جون بمونم تا تو بیای ؟ …گفتم: نه,, تو برو خونه چون امروز تا ده کلاس دارم ..دیر میشه ..میام خونه می بینمت …
اون رفت,, صدر گفت : خوش به حالت مهندس چه خانم مهربونی داری …گفتم :مرسی و مشغول کار شدم نیم ساعت بعد ..آیدا عصبانی اومد و در اتاق منو باز کرد ..
جلوی صدر سر من داد زد ,,تو معلوم هست چیکار می کنی ؟ برزو من به زندگی تو چیکار دارم ؟ چی رفتی به زنت گفتی که اومده هر چی از دهنش در میاد به من میگه ؟ چه حقی داره اومده اینجا به من میگه زن خراب ؟ برزو به خدا رعایت تو رو کردم وگرنه می دادم با فضاحت از شرکت پرتش کنن بیرون ..این چیه تو رفتی گرفتی احمق بهت نگفتم مارمولکه قبول نکردی حالا بخور ..به من میگه گیس تو رو می گیرم توی همین شرکت می کشمت روی زمین پا تو از کفشِ من بکش بیرون ..پای من مگه تو کفش اون بود؟ بد کاری کردم بهت کار دادم؟ ..من حتی نذاشتم تو این سه ,چهار ماهه تو بفهمی که این شرکت مال منه …اون روزم چون حقوقت رو زیاد کرده بودم اومدم بهت بگم ..همین ..اگر نمی خوای اینجا کار کنی همین الان برو ,,کسی جلوتو نگرفته من حرفی ندارم دلم نمی خواد با زن دیوونه ی تو سر به سر بزارم …اینجا جای این لات بازیا نیست یک شرکت معتبره مثل شرکت باباش نیست که داره ور شکست میشه …

گفتم :آیدا ببخشید من معذرت می خوام نمی دونم چرا این کارو کرد ..ببخش ….آیدا منتظر توضیح من نشد و درو زد بهم و رفت …
دستم رو گذاشتم روی چشمم و مدتی صورتم رو از خجالت گرفتم ..اصلا نمی تونستم جلوی صدر سرمو بالا کنم …نمی دونم چرا نسترن این کارو کرده بود با خودش چی فکر می کرد؟ چطور به عواقب کاری که انجام می داد اهمیت نمی داد ..نمی دونست با این کار هم خودشو کوچیک می کنه ,, هم منو ..شاید می خواست اینطوری آیدا منو بیرون کنه ..خوب دودش تو چشم خودش میرفت ..فکر کردم زنگ بزنم به آقای زاهدی ..دیدم لوس بازیه ..بزنم به فریده جون ..بازم نمی دونستم چی باید بگم ….اصلا نای روبرو شدن با نسترن رو نداشتم …یاد هوار هایی که می کشید و فحش هایی که می داد می افتادم پشتم می لرزید ……فکر می کردم ببرمش پیش یک روانشناس شاید باهاش حرف بزنه …من اینو حس می کردم که نسترن آرامش نداره ..و تصمیماتش همه از روی بی عقلی انجام میشه …
کارم که تموم شد ..و خواستم از شرکت برم بیرون ..آیدا اومد سراغم ..گفت : وقت داری کمی با هم حرف بزنیم ؟ گفتم : دیگه چی داری بگی؟ تو ام که هر چی از دهنت در اومد گفتی شما زن ها باجی بهم نمیدین اقلا تو می خواستی منطقی بر خورد کنی …..گفت : تو زنی رو می شناسی که منطقی بر خورد کنه ؟ گفتم : آره ..متاسفانه میشناسم ..ملکه ی همه ی اونا مادرمه …گفت : اوووو زن های قدیمی همه همینطورن …..

گفتم ولی مادر من هنوز پنجاه سالشم نشده ..گفت :چیکار کنم برزو خودتو بزار جای من اومد تو اتاقم هر چی از دهنش در میومد به من گفت …حالا ازش پرسیدم تو از ما چی دیدی که اومدی اینجا سر من داد می زنی ؟ به خدا زنت دیوونه است می دونی چی میگه ؟ می گفت : از کی تا حالا با شوهر من ما شدی ..تو غلط کردی حروم زاده ..بهش گفتم تو روانی هستی من جوابت رو نمیدم برو بیرون …راستش بیرونش کردم ولی بمیرم برای تو که با این افریته زندگی می کنی …گفتم : درست حرف بزن در مورد نسترن اینو نگو خودت می دونی که زن ها چقدر حساس هستن ..یکی دو بار تو زنگ زدی اون فکر ای نا جور کرده وقتی فهمید تو شرکت تو کار می کنم و تا حالا بهش نگفتم ..حس بدی پیدا کرده ..تو خودتو بزار جای اون بهش حق نمیدی ؟ ..گفت : به خدا نه, اون باید احمق باشه که تا حالا تو رو نشناخته باشه ..من خودمو کشتم ..حاضر بودم قبل از ازدواجت همین طوری باهات باشم ..ولی تو قبول نکردی ..می خواستم به خدا بهش بگم ..دیدم همینو برای تو بهانه ی دعوا می کنه و نمی زاره بیایی اینجا ,,بزار دلش خوش باشه منو ترسونده …در صورتیکه من فقط به خاطرتو که خیلی اینجا لازمت دارم, چیزی بهش نمیگم ..وگرنه خودت می دونی که بلدم باهاش چیکار کنم …
نسترن خودش ترسیده بود چون تا شب به من زنگ نزد بعد از کلاس خواستم برم خونه ی مامان ,,ولی پشیمون شدم ..خواستم با رستم درد دل کنم ..ولی غرورم اجازه نداد از زنم بد بگم ….با خودم گفتم برزو گریه کن ..ولی اشکی نداشتم که برای خودم بریزم …فقط یک غیظ شدید تو وجودم زبونه می کشید …چون نمی دونستم با نسترن چطور بر خورد کنم و چی بهش بگم ….دیدم تنهایی نمی تونم تصمیم بگیرم ..از مواجه شدن با نسترن به جای اینکه اون بترسه منِ احمق می ترسیدم ….

زنگ زدم به رستم..حال و احوال کرد و پرسید چرا پیش ما نمیای ؟ گفتم داداش گرفتارم …گفت : خدا نکنه چیزی شده ؟ به من بگو کمکت می کنم …برزو …بگو ببینم چرا اینقدر صدات خرابه ؟ جریان رو براش به طور خلاصه تعریف کردم …گفت : سخت نگیر این که چیز مهمی نیست ..زن ها نسبت به شوهرشون حساس میشن دیگه …ول کن با هاش حرف بزن خاطرشو جمع کن ..حتما یک چیزی تو فکرش هست که این کارارو می کنه من نسترن رو میشناسم دختر خوبیه ..باهاش حرف بزن ..بهش محبت کن بزار بدونه که عاشقش هستی ..اصلا بگو بیرونم کردن بیکارم چیکار کنم ؟ حالا بی پول میشیم ….راه رو بزار جلوی پاش تا دیگه نتونه ایراد بگیره ……بسپر به دست زمان همه چیز حل میشه …اصلا چیز مهمی نیست خودتو ناراحت نکن …
ساعت نزدیک یازده بود که رسیدم خونه ..حرفای رستم خیلی آرومم کرده بود ولی اینکه همه آدم رو به دست زمان می سپردن رو نمی فهمیدم ..مگه عمر آدم اینقدر بی ارزشه ؟ همش صبر کنیم تا ببینیم چی میشه ؟ پس عقل و منطق اینجا چه حکمی داره ؟ با اینکه آروم شده بودم نمی تونستم خودمو کنترل کنم و باهاش سر سنگین نباشم ..نسترن با روی باز اومد به استقبالم ..با اینکه می خواست نشون بده اتفاقی نیفتاده ولی از صورتش معلوم بود که حالت عادی نداره ….با خنده گفت : سلام عزیزم خسته نباشین ..کیفت کو ؟ گفتم سلام تو ماشینه …گفت : زود باش بیا شام خوشمزه ی زن جان رو بخور ….

اما وقتی دیدمش از تعجب داشتم شاخ در آوردم ..موهاشو مثل آیدا بسته بود ….و درست مثل یک هنر پیشه داشت نقش بازی می کرد گفت : شوهر جون …زود باش سرد نشه ….از شنیدن این حرف چندشم شد دیگه دلم نمی خواست این کلمه رو از دهنش بشنوم ….با این حال گفتم : ممنونم تو خوبی ؟ گفت : الان که تو اومدی بهترم ..بیا برات مرغ درست کردم اونطوری که تو دوست داری بدون رُب با زعفرون سرخ کرده …زود بیا کشیدم ها …..گفتم اول باید نماز بخونم …گفت :دستم درد نکنه ؟ خیلی با احساسی ,, واقعا که مثل چوب شدی ..چرا ؟….گفتم : نسترن خسته ام فقط همین , الان میام ,,دستت درد نکنه ..واقعا دستت درد نکنه …دنبالم اومد و پرسید : چیه ؟ چته؟ چرا سر سنگینی ؟ گفتم: نه نیستم فقط خسته ام ساعت رو نگاه کن من از صبح ساعت هفت تا حالا دارم کار می کنم ناهارم نخوردم الان چی می خوای ؟برات برقصم ؟ بغض کرد و اشک تو چشماش جمع شد و گفت : می دونم..لازم نیست بگی … اون بی حیا اومده پُرت کرده به خدا من چیزی بهش نگفتم ..هر چی گفته دروغه ..
گفتم : کی نسترن ؟..کی باید منو پُر می کرد ؟ نمی فهمم چی میگی ؟در مورد کی حرف می زنی ؟ …نگاه مشکوکی به من کرد …گفتم : برو من الان میام …گفت : من می دونم توام می دونی ,,شما ها با هم دست به یکی کردین منو دیوونه کنین ..گفتم راستش زیاد هم عاقل نیستی ..احتیاجی نداری کسی دیوونه ات کنه برو ,,خدا روزت رو جای دیگه حواله کنه … راحتم بزار ..تو رو به اون قرآن ولم کن ..تو اصلا چی می خوای از جون من ؟ گفت : همین بود ؟ آقا برزو همین بود ؟ تمام شرفت رو فروختی ؟ منو فروختی به اون دختره ؟

گفتم :نسترن خواهش می کنم دوباره شروع نکن ..چی رو فروختم ؟ ولم کن من دیگه حوصله ندارم ..می خوای بشکنی بشکن ..می خوای بُکشی بُکش هر کاری می خوای بکنی بکن … به من کار نداشته باش بابا خرِ ما از کُره گی دم نداشت ..به خدا صداتو بلند کنی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی می زنم تو دهنت دندونات بریزه …گفت : بله دیگه تقصیر خودمه وقتی خونه و وسایل خونه ماشین پول همه چیز در اختیارت گذاشتیم مست می کنی می افتی به جون من …..بهش نگاه کردم و گفتم الان به نظرت من باید چی بهت بگم ؟ از این خونه از این وسایل از پولت از خودت از این زندگی داری منو متنفر می کنی ..من عاشق توام احمق ,, چشمم کس دیگه ای رو نمی ببینه …نکن , بسه دیگه ,,الان تو به چی شک داری ؟ بگو تکلیف منو
روشن کن ..اصلا هر چی تو فکر می کنی.. حالا باید من چیکار کنیم ؟ با گریه گفت :واقعا با آیدا رابطه نداری؟ تو رو راست بگو دارم دیوونه میشم …خندم گرفت ..یک خنده ی تلخ ..گفتم : تو خسته نشدی اینقدر این سئوال رو از من کردی ؟..به خدا من از جوابش خسته شدم چطوری بهت حالی کنم ؟ خودت بگو منصفانه ..اگر من به تو گیر داده بودم و مرتب ازت یک همچین سئوالی می کردم تو چی می گفتی ؟ داری منو دیوونه می کنی …نسترن خدا رو شاهد می گیرم به تو به جون مامانم به امام رضا به دوازده امام به اون قرآن قسم ,,من با آیدا هیچ رابطه ای نداشتم و ندارم و نخواهم داشت , خوب شد ؟ اما اینو برای بار آخر میگم دوباره بپرسی مجبور میشم یک کاری بکنم تا حرفت راست در بیاد حداقل اینکه خودم اینقدر برای کار نکرده مواخذه نمیشم ….آخه مگه تو دین و ایمون نداری ؟ بس کن دیگه …

گفت : به خدا حرفت رو باور می کنم ولی بازم می ترسم ..برزو من آیدا رو میشناسم ..تو دوستامون قسم خورده یک روز تو رو بدست میاره ….به خدا من تقصیر ندارم ..اون یک چیزایی میگه که منو می ترسونه ..نمی خوام زندگیمون خراب بشه …گفتم تو از کجا می دونی اون چی میگه ؟ گفت : پریسا ..و چند تا از دوستام ….. تو از اون شرکت بیا بیرون من خیالم راحت بشه به خدا دارم میمیرم حال خودم خیلی بده روز و شبم رو نمی فهمم …برزو جونم قربونت برم دیگه نرو اون شرکت قول میدم دیگه ازت چیزی نمی خوام ..فقط همین این کارو برای من بکن,, به خاطر من, اگر منو دوست داری ,,دارم دیوونه میشم ..من به تو اعتماد دارم ولی به آیدا ندارم …گفتم : اگر به من اعتماد داشته باشی کافیه که بدونی من آدمی نیستم به تو خیانت کنم ..تو رو دوست دارم تو زن منی عاشقت بودم که با هات ازدواج کردم تو تنها زن زندگی منی …اینو بفهم و این زندگی رو نگه دار …اگر تو زن عاقلی باشی حرفای اونا رو باور نمی کنی ..شایدم از قول آیدا به تو دروغ میگن …آیدا می دونه که اگر من بفهمم همچین کاری در مورد تو کرده تیکه بزرگش گوششه ..پدری ازش در بیارم اون سرش نا پیدا …چون من هیچوقت بهش رو ندادم ..به جون خودت قسم ..پس شاید دختر داییت داره این وسط آتیش به پا می کنه تا زندگی تو رو خراب کنه شاید بهت حسودی می کنه ….توام خودتو دادی دست اونا … کار بدی کردی آبروی منو و خودتو تو شرکت بردی …آیدا اومد هر چی از دهنش در اومد به من گفت و اخراجم کرد دیگه لازم نیست بیام بیرون ,, بیرونم کردن ……برو به بابات زنگ بزن ببین چه کاری برای من داره ؟حالا که تو اینقدر ناراحتی ارزش نداره پولشم نمی خوایم ..

با خوشحالی گفت : واقعا اخراجت کرد ؟ گفتم: معلومه چون بهش تهمت زدی .. با بی آبرویی بیرونم کرد رک و راست گفت گمشو برو بیرون ,,همینو می خواستی ؟…ببینم وقتی دانشگاه باز شد دوباره شروع نمی کنی ؟ لابد بهم میگی نرو دانشگاه من یک مردم باید از یک دختر فرار کنم؟ چون تو اینطوری می خوای روی یک شک بیخودی زندگیمون رو خراب کنیم؟ …ولی تا کجا من به حرف تو باید عمل کنم ؟ به نظرت این درسته ؟…گفت : چیکار کنم؟ …خدایا چرا من اینطوری شدم ؟ به خدا دست خودم نیست …خاک بر سرم کنن ..واقعا اخراجت کرد ؟
گفتم : آره مگه تو این کارو نکردی که اخراجم کنه ..سکه ی یک پولم کرد و اخراج …
اونشب نسترن با حرفی که در مورد اخراجم زدم آروم شد و کوتاه اومد و گفت : راهی نیست برگردی سر کارت ؟ گفتم نمی دونم ..تا الان که زنگ نزده ..فردا میرم ببینم چی میشه یا تسویه حساب می کنن یا به روی خودشون نمیارن …گفت : می خوای زنگ بزنم به آیدا و معذرت خواهی کنم ؟ گفتم : نه نمی خوام تو کوچیک بشی همین که من کوچیک میشم بسه ,,هر چی می خواد بشه,, فوقش میرم پیش بابات کار می کنم یا یک مدت بیکار میشم درس می خونم ..طلاهات که هست می فروشیم و می خوریم و خوش میگذرونیم …ماه عسل هم نرفتیم ..میریم که تو دلت نمونه ..فعلا از بابات پول تو جیبی می گیریم و خرج می کنیم مثل آرمان …تا ببینم چی میشه ..تو که تمام این زندگی رو تو سر من می زنی اونم بزن …گفت : اییییی اینطوری نگو…به خدا به جون خودت منظوری ندارم وقتی عصبانی میشم یک غلطی می کنم تو به دل نگیر ..توام به من فحش میدی ولی ببین من از بس تو رو دوست دارم فراموش می کنم ….الان تو داری منو تنبیه می کنی ؟ گفتم : یا خیر خدا دوباره شروع نکن ..تموم شد دیگه آیدا ؟؟یک چیز دیگه رو بهانه کردی ؟
گفت : آره ولش کن ..می دونی شوهر جونم شب جمعه همه رو دعوت کردم ….بیان خونه ی ما خبر داشته باش کلاس نگیر که کمک کنی …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *