خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش26

دانلودرمان یکی مثل تو بخش26

دانلودرمان یکی مثل تو بخش26

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

نسترن آتش بس داد ..از اینکه فکر می کرد..
آیدا منو اخراج کرده خیالش راحت شده بود که اونقدر ها هم برای آیدا مهم نیستم ….
وقتی دیدم با این کار آروم شده و اعصابش راحت تره تصمیم گرفتم از اون شرکت بیام بیرون ..
نیمه های شب بیدار شدم و دیدم نیست ..هر کجا رو گشتم نبود نگران شدم ..
تلفن شم کنار تخت بود ..نمی دونستم چیکار کنم ..
هراسون این ور و اونور می رفتم و دوبار همه جا رو نگاه کردم نبود که نبود …..که دیدم از در اومد تو …
پرسیدم کجا بودی ؟..چرا این وقت شب رفته بودی بیرون ؟
دستپاچه شد و گفت : هیچی ..یک چیزی تو ماشین جا گذاشته بودم رفتم بیارم …که چیز شد …دیدم ..اِ ح ..چیزه دیگه اونجا نبود …نمی دونم کجا گذاشتم …..
پرسیدم ساعت سه نیم شب ؟ تو دنبال چی می گشتی ؟ سویچ ماشین منه دست تو ؟ تو ماشین منو می گشتی ؟ ….
آهان کیفم رو رفته بودی بگردی ..فکر کردی چیزی توش دارم که نیاوردم بالا …باشه بازم اشتباه کن بازم به راهی که میری ادامه بده ….ببینم تا کجا می خوای پیش بری ؟
گفت برزو …تو رو خدا گوش کن …ببین چی میگم ..منظوری نداشتم از روی کنجکاوی چیز کردم …….
رفتم و خودمو انداختم رو تخت و بلند گفتم خدایا به من رحم کن …
نسترن مرتب حرف می زد و سعی می کرد کار خودشو توجیه کنه اما من سکوت کردم و حرفی نزدم …چون می دونستم که این کارایی که اون می کنه مال یک فکر سالم نیست …

صبح رفتم شرکت ..هنوز مشغول نشده بودم که نسترن زنگ زد و پرسید : چی شد بیرونت کردن ؟
گفتم الان که کسی چیزی نگفته تو چی صلاح می دونی وسایلم رو جمع کنم بیام خونه ؟ گفت : نه ..تا یک کار دیگه پیدا نکردی به روی خودت نیار ..اگر خبری شد به من زنگ بزن خبر بده برات نگرانم …
از اینکه باب دروغ تو زندگیم باز شده بود راضی نبودم ولی از نتیجه اش خوشم اومده بود ..چون نسترن دیگه هیچ حرفی در مورد کار من تو اون شرکت نمی زد ..
شب جمعه همه خونه ی ما بودن ..
نسترن و فریده جون و ندا دوست نسترن کمک کردن تا با هم شام مفصلی تدارک ببینن و چشم همه رو خیره کنن اونشب نسترن ,,ندا و شوهرشم دعوت کرده بود ..
شوهر ندا مردی همسن رستم بود پسری قد کوتاه لاغر اندام با لب های کبود که من اول فکر کردم معتاده ..ولی بعدا فهمیدم که اصلا صورتش همین طوریه ……
مهمونی خوبی شد و یکم من آرامش پیدا کردم ..
فردا شب که رفتم خونه دیدم ندا و شوهرش دوباره اونجان …چون خبر نداشتم یکم جا خوردم ..
سلام و احوال پرسی کردم و رفتم تو اتاق خواب ..
نسترن دنبالم اومد و..گفت : دیدم یک عالمه غذا مونده گفتم دور هم باشیم ناراحت که نشدی ؟ ..
نگاهی بهش کردم دیدم خوشحاله ..با اینکه از خستگی چشمم باز نمیشد گفتم: نه عزیزم چرا ناراحت باشم خیلی کار خوبی کردی …
منم خوشحال شدم تنها نیستیم ..خوش میگذره ..
گفت : مرسی پس زود باش بیا که شام حاضره ….

و به خاطر همین حرف من بیشتر شب ها رو مجبور بودم یا بریم خونه ی ندا یا اونا اونجا باشن ….
در واقع تا وقتی با اونا بودیم نسترن به من گیر نمی داد و آروم و خوشحال به نظر می رسید .و من داشتم با اخلاق و رفتار های اون خودمو تطبیق می دادم که دیگه مشکلی پیش نیاد …
اما اون مرتب تلفن منو چک می کرد ..لباسهامو می گشت ..از راه که می رسیدم به یک بهانه ای میرفت پارگینگ و ماشین رو وارسی می کرد ..
ادوکلن می زدم نق می زد حموم می رفتم مشکوک می شد,, و ایراد می گرفت ,,حتی وقتی ریشم رو می زدم اخمش میرفت تو هم و می گفت : مگه کجا می خوای بری اینطوری از ته می زنی کسی منتظرته ؟ ….
گاهی نزدیک شرکت کشیک می داد ,و گاهی از دور آموزشگاه رو می پایید,, و من در حالیکه می دیدمش به روی خودم نمی آوردم و با یک سکوت غم انگیز فقط ناظر بودم و دوست نداشتم دوباره اون صحنه های چندش آور رو ببینم …
وقتی اسم طلاق و جدایی میومد مثل یک بچه گربه ی بی پناه آروم می شد و به ونگ و ونگ میفتاد و من نمی دونستم باید باهاش چیکار کنم ….
با اینکه می دونستم نسترن چیزی از من پیدا نمی کنه ولی از اینکه عشق زندگیم به من اعتماد نمی کرد و با هم دوست و رفیق نبودیم رنج می بردم …و آرامش نداشتم …
حالا می فهمیدم که گاهی آرزوهای آدم باعث بدبختی میشن هیچ معلوم نیست چی برای ما خوبه و چی بده ..
اینکه روزی آرزو می کردم اگر به نسترن برسم خوشبختی در انتظارمه یک سراب بود ..ولی با تمام وجود می خواستم از نسترن یک زن زندگی بسازم ..
زنی که تنها به خودش و خواسته های خودش فکر نکنه ..منه واقعی رو دوست داشته باشه ..نه اینکه من رو به خاطر خودش بخواد ….چون من نسترن رو اینطور دوست داشتم ..
حاضر بودم برای اون هر نوع فدا کاری بکنم تا خوشبخت بشه ….

دانشگاه شروع شد و چون رئیس من آیدا بود منو کاملا درک می کرد و سر کلاس های مهم حاضر می شدم و برای بقیه درسها هم سیاوش بهم کمک می کرد.. تا لطمه ای به درسم نخوره …
ولی نسترن با باز شدن دانشگاه بیشتر بهانه می گرفت و اغلب وقتی می رسیدم خونه داشت گریه می کرد سعی می کردم با وجود کار زیاد ,,دانشگاه و آموزشگاه که خیلی سخت و طاقت فرسا بود ..تا اونجایی که می تونستم بهش محبت کنم و عشقم رو بهش ثابت کنم ….ولی اگر قربون صدقه اش میرفتم ..می گفت : چیکار کردی که عذاب وجدان داری ؟ بهش محل نمی گذاشتم ..دعوا راه مینداخت که دیگه منو دوست نداری ..عادی رفتار می کردم ..می گفت : دیگه بی تفاوت شدی و من برات مهم نیستم …و اینطوری انگار منو توی منگه قرار داده بودن و مجبورم می کرد مرتب مراقب رفتارم باشم ..حتی وقتی می خواستم با آیدا حرف معمولی بزنم یا به دیدن مادرم برم احساس گناه می کردم ……چون همون قدر که به آیدا حساس بود به مادر م هم بود …اون فکر می کرد تمام کارای بد دنیا رو مادرم به من یاد داده ..تا اونو مورد آزار و اذیت قرار بدم …و من دیگه جز سکوت کاری از دستم بر نمی اومد …
اوایل دی ماه بود که یک شب از شرکت که می رفتم کلاس یک گلفروش دوره گرد با دوتا دسته گل زیبا نرگس و مریم اومد جلوی پنجره …یاد نسترن افتادم ..همیشه از من ایراد می گرفت که چرا رومانتیک نیستم و برایش گل نمی خرم …ولی اون نمی دونست که تو کار سختی که من دارم و فشار روحی که اون به من میاره خودمم فراموش کرده بودم چه برسه به گل ..ولی اونشب هر دو دسته گل رو براش خریدم . گذاشتم روی صندلی ماشین و رفتم کلاس …

وقتی رسیدم خونه با ذوق و شوق گلها رو بر داشتم و در رو باز کردم ..و با صدای بلند گفتم : عزیزم ؟ نسترن جان کجایی ؟ …دیدم تو تاریکی نشسته و داره گریه می کنه …چراغ رو روشن کردم و پرسیدم چی شده قربونت برم اتفاقی افتاده ؟ از جاش بلند شد و نگاهی به گل ها انداخت و بغضش ترکید و در همون حال دست دراز کرد و ازم گرفت و به سینه اش چسبوند و زار زار گریه کرد بعد خودشو انداخت تو بغلم و منو محکم گرفت …گفتم بهم بگو چرا گریه می کنی ؟ ببین چیکار می کنی نسترن ؟ نکن آخه چی شده ؟ به خدا داری نا شکری می کنی …اگر تو این کارو نکنی ما خوشبخت ترین آدمای روی زمین میشیم ..دردی نداریم که ..چرا روز گارِ خودتو و منو سیاه می کنی ؟ …
گفت : برزو خیلی ترسیدم …داشتم میمردم ..وقتی می دونستم تو هیچوقت برای من گل نخریدی ..فکر کردم …ای خدا ..چه فکرایی کردم …خدایا منو ببخش …چرا من اینطوری شدم ؟ برزو نجاتم بده یک کاری بکن تا دیگه بهت شک نکنم …..گفتم : پس می خوای بگی تو منو تعقیب می کنی ؟ هنوز بهم اعتماد نداری ؟ الان پنج ماه و خرده ای که دنبال اینی که از من یک چیزی پیدا کنی …تو به من بگو چیزی پیدا کردی ؟ اصلا من کار خطایی کردم ؟ نکن دیگه بشین با هم به خوبی زندگی کنیم …گفت : می دونم که تا حالا نکردی ..ولی دخترا رو میشناسم می ترسم زیر پات بشینن ,,..گفتم حالا فرض کن دیدی ,, می خوای باهاش چیکار کنی ؟ بگو ؟ وقتی فهمیدی که من دارم بهت خیانت می کنم ..اونوقت می خوای چیکار کنی ؟ طلاق می گیری ..تو رو خدا الان بگیر منو خلاص کن …کاری نکن که بزارم از دستت فرار کنم ..داری خفم می کنی ….گفت : آخهه خیلی دوستت دارم ….

گفتم :نمی خوام ..آقا جان نمی خوام ..بیزار شدم از هر چی دوست داشتنه ..اگر اینه نمی خوام اصلا هیچ خری منو دوست داشته باشه مرده شور هر چی عشق و عاشقیه ببرن …آخه چرا اینطوری می کنی برای من؟ مگه من کیم ؟ اگر منو از دست بدی چه اتفاقی میفته ؟ یا اونقدر ارزش دارم که نباید این کارو با من بکنی ….اگر خدای نکرده اون روزی برسه که ارزش عشق تو رو نداشته باشم ..دیگه این همه قال و مقال نداره ….نسترن ,من دلم می خواد بیشتر از تو عاشق باشم ..بهم فرصت بده بزار من دنبال تو باشم اونقدر قربون صدقه ی من میری که جایی برای ابراز علاقه ی من نمی زاری ..اونقد رحرفای بدی به من می زنی که دلم ازت چرکین میشه ..چرا ؟ چرا بهم یک فرصت نمیدی ؟ …. به خودت بیا بزار راحت تر زندگی کنیم ..خواهش می کنم ازت ,,به من میگی رومانتیک نیستم ..اصلا شاید من این عیب رو دارم به زور که نمیشه بعدم فکر می کنم این تویی که فرصت رومانتیک فکر کردن رو از من گرفتی ..تو بگو مردی که مدام زیر بارون تهمت و سرزنش توهین یک زن قرار می گیره می تونه رومانتیک هم باشه ؟ …چرا دنبال من راه می افتی خوب برای همینه که اعصابت خورد شده …تعقیب کردن کار آسونی نیست …روح و روان آدم رو بهم میریزه ……یک کاری بکن سرت گرم بشه اصلا به من فکر نکن …می خوای توام برو سر کار؟ شاید از صبح تا شب که من نیستم تنهایی اذیتت می کنه ..اصلا برو فوق شرکت کن درس بخون ….می دونم که زیاد تنهات می زارم ولی یکم پشتم رو ببندم دیگه کلاس نمیرم ……با صورتی غمگین به من نگاه می کرد انگار خودشم خسته شده بود… روی مبل نشست هنوز گلها تو بغلش بود و اشک میریخت … نفسشو با صدا از گلوش بیرون داد و گفت : خودمم فکر کردم ..ولی کاری بلد نیستم سر چه کاری برم؟ مگه معلم زبان بشم حالا کی منو استخدام می کنه …..برزو می خوای بچه دار بشیم؟ …گفتم : نه,, هرگز بچه چیه ؟فکرشم نکن یک نفر دیگه رو قربونی خودمون بکنیم ؟… ما هنوز خودمون بچه ایم

گفت : ولی من دلم بچه می خواد ..بهم بگو تو چرا بچه نمی خوای ؟گفتم هر وقت تو دست از این کارات بر داشتی در موردش فکر می کنیم ..حالا حرفشو نزن ….
گفت:پس می خواستم یک چیزی بهت بگم ,,نه نگو خواهش می کنم … بزار دماغمو عمل کنم …گفتم: برای چی ؟ حالت خوبه ؟ دماغ به این خوبی چه عیب داره برای چی می خوای عمل کنی ؟ من دوست ندارم دلم می خواد صورتت طبیعی باشه بعدم من تو رو همین طوری دوست دارم ..گفت : زیاد دست نمی زنم یکم بهش فرم میدم همین من می خوام این کارو بکنم ..لطفا ,, گفتم : به خدا نسترن این ماه ندارم آخرین قسط ماشین رو دادم بزار یکی دوماه دیگه …گفت : چند تا از سکه هام رو می فروشم از تو پول نمی خوام ..فقط راضی باش تو رو خدا حال و هوام عوض میشه …گفتم : آخر هفته جور می کنم با هم میریم شمال چند روز اونجا استراحت می کنیم ..گفت : فردا من از دکتر وقت گرفتم, قراره با مامانم برم …لطفا , مخالفت نکن …
گفتم : پس تو همه کاراتو کردی ؟دیگه چرا از من اجازه می گیری ؟من دوست ندارم ..بهت گفته باشم ازم توقع نداشته باشی بهت بگم خوب شدی ….گفت : دماغ آیدا رو دوست داری؟ به من که می رسه اینطوری میگی ….نگاهش کردم گفتم : تو مریضی به خدا مریضی ,,والله بیماری برو اول مغزت رو عمل کن ,,این چه طرز حرف زدنه؟ …الان نباید به من بر بخوره ؟ نمی دونم به والله نمی دونم باهات چیکار کنم ..برو هر کاری دلت می خواد بکن …..من فردا خیلی کار دارم نمی تونم باهات باشم اقلا با من مشورت می کردی یک موقع باشه که من بتونم بیام…. گفت : همین قدر که موافقت کردی ازت ممنونم …..زیر لب گفتم : اونوقت از من انتظار داره رومانتیک باشم ….

ولی صبح که می خواستم از در برم بیرون پرسید : با من نمیای ؟ گفتم : دیشب که بهت گفتم کار دارم ….شروع کرد به گریه کردن که اگر مامانت بود اینطوری ولش می کردی ؟من می خوام جراحی کنم عین خیالت نیست ؟… خندیدم و گفتم : مامان من اگر دماغشو می خواست عمل کنه آره ولش می کردم ..به خدا کار دارم نسترن …گفت : من این چیزا حالیم نیست بیهوشم می کنن به تو احتیاج دارم ..باید پیشم باشی …نگاهی بهش کردم ..خودمم دلم نمیومد تنهاش بزارم ..یک فکری کردم و گفتم ..باشه تو آدرس جایی رو که می خوای عمل کنی به من بده خودمو می رسونم …
رفتم شرکت اوضاع رو روبراه کردم و مرخصی گرفتم ….و با عجله رفتم پیش نسترن ….یک کلینک خصوصی تو شریعتی که مخصوص عمل زیبایی بود ..وقتی رسیدم داشتن نسترن رو می بردن اتاق عمل …از دیدن من اونقدر خوشحال شده بود که نمی تونست جلوی شوق و ذوق خودشو بگیره ..دست کشیدم روی سرشو گفتم : یک خواهش ازت دارم به خاطر من از این کار منصرف شو ول کن چرا خودتو بی خودی می بری زیر چاقو جراحی دماغت که خوبه اگر بد بود خودم می گفتم عمل کنی ….گفت : تو رو خدا برزو آیه یاس نخون بزار دیگه تا اینجا اومدم کارمو انجام بدم ..قول میدم دماغم بهتر بشه ..فریده جون گفت : به خدا منم همینو بهش میگم زیر بار نمیره …باباشم کلی نصیحتش کرد به خرجش نرفت که نرفت ….
بالاخره نسترن رفت اتاق عمل و منو فریده جون منتظر موندیم …
ظهر شده بود و هر دو گرسنه بودیم رفتم ساندویچ گرفتم و با هم خوردیم ..فریده جون گفت : برزو یک سئوال ازت می کنم ..فکر می کنی نسترن چرا اینقدر به تو حساس شده ؟ گفتم : تو رو خدا دست رو دلم نزارین که داره منو دیوونه می کنه ..ببینم نکنه شما فکر می کنین تقصیر منه ؟ به جون خودش قسم من کاری نکردم گفت : نه ,نه , اشتباه نکن منظورم این نبود که تو مقصری ..ما همه اینو می ددونیم خودشم می دونه همش میگه برزو کاری نمی کنه ولی از اون دختره می ترسه …..باور کن اون داره از دور نسترن رو تحریک می کنه ..می خواستم اینو بهت بگم حواست رو جمع کنی باید یک فکری کرد…این که نشد زندگی از صبح تا شب دنبال تو راه میفته فقط برای اینکه می ترسه تو رو از دست بده .. من براش خیلی نگرانم …هر چی بهش میگم خوب مادر تو که تا حالا چیزی پیدا نکردی ول کن دیگه… میگه شما دخترا رو نمیشناسی ..باید مراقب باشم نزارم شروع بشه اگر بهش گیر بده دیگه ول کنش نیست ..اون ترس از دست دادن تو رو گرفته …

گفتم : از اینکه اینقدر منو دوست داره خوشحال نیستم این دوست داشتن باعث عذاب من و خودش شده ولی از اینکه داره خودشو اذیت می کنه بیشتر ناراحتم …منم اذیت میشم ..باور کنین روز و شبم رو نمی فهمم می ترسم با کسی حرف بزنم ..می ترسم برم خونه خودم ,,می ترسم از ماشین پیاده بشم ..می ترسم مادرم رو ببینم ..می ترسم و می ترسم این شد زندگی ؟ به خدا حالم داره بهم می خوره ..پام کشیده نمیشه برم خونه ی خودم نمی دونم اونجا چی در انتظارمه ..نسترن چی دیده که من باید تقاص شو پس بدم …دیشب براش گل خریدم …وقتی رسیدم خونه دیدم داره گریه می کنه ..چون فکر کرده بود اون گلها برای کس دیگه ایه خریدم …شما بگو چیکار کنم ؟..فریده جون به خدا خسته شدم …دلم برای خودشم می سوزه …اگر دماغشو برای زیبایی عمل می کرد عیبی نداشت ..اون می خواد شکل دخترای امروزی بشه که یک وقت من به کسی توجه نکنم .اینه که منو رنج میده ..متاسفم ..واقعا متاسفم …یک روز بهش گفتم بریم پیش مشاور …چنان داد و قالی راه انداخت که دارم اَنگ دیوونگی بهش می زنم تا برم هر کاری دلم می خواد بکنم …..باور کنین الان ازش می ترسم ..می دونین تا دعوا میشه به مادرم ,, زن برادرام و حتی کیان بد و بیراه میگه ….گفت: نگران نباش من درستش می کنم با هاش حرف می زنم یکم از زندگیتون بگذره خودش می فهمه ..صبر کن بچه دار بشین …گفتم : امکان نداره تا نسترن رفتارشو درست نکنه,, امکان نداره ..اصلا بچه نمی خوام …نمی زارم یک موجود دیگه کنار ما زجر بکشه …
گفت : چرا از اون شرکت نمیای بیرون ؟ گفتم : آخه مشکل اون نیست ..چون دانشگاه هم میرم کلاس هم میرم ..دلش می خواد تو خونه دست و پای منو ببنده که نتونم هیچ کجا برم ..بازم فکر نکنم خیالش راحت بشه …گفت : نه این طورام که تو میگی نیست …خوب میشه, بهت قول میدم …

گفتم : خوب شما بگو الان تو اون شرکت برام احترام قائل هستن ..ماهی سه میلیون می گیرم …شما بگو بیام بیرون چیکار کنم ؟ فکر می کنین من به خاطر کسی اونجا موندم ؟ خدا رو شاهد می گیرم فقط به خاطر حقوق خوبشه ..من هفته به هفته آیدا رو نمی ببینم ….یک چیزی بهتون بگم اصلا ازش خوشمم نمیاد …خدا کنه نسترن هم اینو بفهمه ….
دوساعت بعد نسترن رو آوردن بیهوش بود مدتی صبر کردم …بهوش نیومد ….همون موقع ندا هم از راه رسید ….خوشحال شدم ….نسترن از دیدن اون همیشه حالش خوب میشد ….من باید میرفتم کلاس اونجا رو نمی تونستم کنسل کنم .. یکم خوراکی خریدم و گذاشتم برای اونا و به ندا گفتم شما رو خیلی دوست داره پس من میرم ….چون کلاس دارم ….و از فریده جون خدا حافظی کردم اون گفت : برزو جان شب بیا خونه ی ما امشب اونجا باشین بهتره من مراقبش میشم …گفتم چشم و رفتم …
شب با یک دسته گل زیبا و یک جعبه شیرینی رفتم خونه ی آقای زاهدی ….نسترن تا چشمش به من افتاد با همون حالت جراحی شده شروع کرد به گریه که, می خواستم چشمم رو که باز کردم تو رو ببینم اینقدر برات ارزش نداشتم که صبر کنی به هوش بیام ؟ ..گفتم طوری حرف می زنی که انگار رفتم مجلس عروسی خوب کلاس سر ساعت شروع میشه ..من که نمی تونستم دیر برم ؟ گفت مثلا نمی رفتی چی می شد؟ دختره یکم منتظرت می شد غیر از اینه ؟…نگاهی به فریده جون کردم و آه عمیقی کشیدم فریده جون مداخله کرد که چایی می خوری لباس عوض کن بیا پسرم ..نسترن تازه از بیهوشی در اومده نمی دونه چی میگه ….بس کن نسترن …گفتم : .بخشیدولی اون هیچوقت نمی دونه چی میگه ….همیشه تازه از بیهوشی در اومده .
داشتم چای می خوردم که در باز شد و آرمان اومد تو,, مثل اینکه مدت ها بود پیداش نبود و درست همون روز سر و کله اش پیدا شده بود …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *