خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان صیغه اجباری / رمان صیغه اجباری جلد دوم پارت1

رمان صیغه اجباری جلد دوم پارت1

رمان صیغه اجباری جلد دوم

برای مشاهده تمامی قسمت های رمان صیغه اجباری به ترتیب کلیک کنید

به سمت ارباب برگشتم که چهره ی سرد و بی روحش بهم خیره شده بود توانایی هیچ حرکتی رو نداشتم چخبر شده بود واقعا

_ارباب ؟!

_سریع دخترت رو ببر.

_لاله بیا بریم.

با گریه به ارباب خیره شده بودم یعنی چی چخبر شده بود چرا میخواست من برم با گریه داد زدم:
_ارباب ازت متنفرم.

در حالی که همراه مامان میرفتم با گریه داد زدم:
_ازت متنفرم بدترین انتقامی که تونستی ازم گرفتی بدترین انتقامی که بتونم ازت میگیرم.

ارباب بدون زدن هیچ حرفی به من خیره شده بود سکوت کرده بود گریه هام بی وقفه روی صورتم جاری شده بودند.

امروز از دست اون خواهر عفریته مامان نتونستم لب به غذا بزنم با اون پسره چندشش نمیدونستم کی دست از سر من و مامان بر میدارن!

لعنتی نتونستم صبح زود بیدار بشم دیر رسیده بودم حتما استاد من و میکشت چقدر سفارشم رو کرده بود تا برای کار

تو این شرکت بیام ولی طبق معمول بخاطر خاله دیر رسیده بودم سرم پایین بود و داشتم غر غر میکردم که به کسی برخورد کردم پخش زمین شدم!

طلبکار سرم و بلند کردم که با دیدن پسر خوشتیپ و خوشگلی که با نگاه سرد و خشن بهم خیره شده بود حس یخ زدگی بهم دست داد ولی بدون

توجه به نگاهش دستم و به کمر زدم و با صدای عصبی گفتم:
_چرا جلو چشمهات و نگاه نمیکنی کوری مگه ؟!

صدای سردش بلند شد:
_فکر کنم شما هم کور باشید هم مشکل مغزی داشته باشید چون شما بودید که به من برخورد کردید نه من سر شما پایین بود بجای اینکه به جلو خیره بشید به زمین خیره شده بودید.

از حرص دستام و مشت کردم شیطون میگفت همینجا فکش رو بیارم پایین ولی حیف عجله داشتم.

_عجله دارم باید برم ولی شما بهتره یه چشم پزشکی حتما برید.

بدون توجه بهش به سمت آسانسور رفتم با دیدن در بسته ی آسانسور پوفی کشیدم همینجوریش هم‌ دیر رسیده بودم سریع به سمت بالا حرکت کردم.

بلاخره رسیدم با دیدن در شرکت سریع باز کردم و داخل شدم عجب شرکتی بود ناخواسته سوتی کشیدم که با یاد آوری اینکه کجام خیلی خانومانه ایستادم!

به سمت میز منشی رفتم و‌ با صدای آرومی لب زدم:
_سلام!

_سلام بله بفرمائید امرتون؟!

_امروز وقت ملاقات داشتم.
نگاهی بهم انداخت و ابرویی بالا انداخت و گفت:
_شما خانوم؟!

_صدف نیازی هستم.
_بله بفرمائید داخل آقای رئیس منتظر هستند.

به سمت اتاق رفتم تقه ای زدم و‌ داخل شدم با صدای آرومی لب زدم:
_سلام.
_سلام بفرمایید در خدمتم؟!

سرم و بلند کردم تا خودم و معرفی کنم که با دیدن پسری که داخل طبقه پایین بهش برخورد کرده بودم و صدتا فحش بارش کرده‌ بودم به خودم لعنت فرستادم.

سعی کردم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ با صدای آرومی شروع کردم:
_من صدف نیازی هستم از طرف استاد مشایخی اومدم برای شروع کار گفتن با شما صحبت کردند.

_اصلا بهت نمیاد اینجوری حرف بزنی دلقک کوچولو!

شیطونه میگفت هر چی فحش هست بارش کنم ولی شیطونه غلط کرد من به این کار نیاز داشتم پس باید فعلا جلو زبونم رو میگرفتم به وقتش حساب این

پسره ی یخی رو میرسیدم!
_تموم شد؟!

با گیجی لب زدم:
_چی؟!
_دید زدن من؟!

لابد میخواست بگم نه تو رو دید نمیزنم الان قشنگ به خودش و هیکلش میرینم خیلی ریلکس لب زدم :
_بله تموم شد.

پوزخندی زد و گفت:
_استاد نگفت زبونت درازه خانوم کوچولو!

بدون هیچ حرفی بهش خیره شده بودم نمیخواست بس کنه پسره احمق حیف به این کار نیاز دارم وگرنه بلد بودم چجوری برینم بهش با صدای گرفته ای لب زدم:
_استاد گفت برای کار بیام پیش شما!

رسما بهش گفتم خفه شو برو سر اصل مطلب با شنیدن حرفم جدی شد و گفت:
_مدارکت؟!

مدارکم رو بهش دادم بعد از اینکه چک کرد گفت:
_از فردا میتونی شروع کنی.
چشمهام از خوشحالی برق زد که ادامه داد:
_حقوقت هم ماه سه میلیون.

عالی بود اینجوری دیگه لازم نبود مامان بره خونه های مردم کلفتی کنه و خاله هی بیاد بهش تیکه بندازه مامانم ناراحت بشه با این پول شاید زندگیمون بهتر میشد.

بعد از این که قرارداد رو امضا کردم با خوشحالی ازش تشکر کردم و گفت میتونم کارم رو از فردا شروع کنم.

به سمت خونه رفتم با خوشحالی شیرینی خریدم با اتوبوس تقریبا نزدیکای شب بود که رسیدم نگاهی به محله ی فقیر نشینمون انداختم و آهی کشیدم

ولی خدا رو شکر که حداقل خدا بهمون تن سالم داده بود با آرامشی که داشتیم کافی بود.

در خونه رو باز کردم و با شادی داد زدم:
_مامان لاله کجایی من اومدممم.!

_جانم دخترم اینجام.

به سمت اتاق مامان کوچک مامان حرکت کردم داخل اتاق شدم با دیدن مامان که مثل همیشه به عکس بابا خیره شده بود و داشت اشک هاش رو پاک میکرد آهی کشیدم و به سمتش رفتم و کنارش نشستم

با صدای گرفته ای لب زدم:
_هنوز منتظرشی؟!

به سمتم برگشت و بهم خیره شد و با صدای گرفته ای گفت:
_بلاخره یه روز میاد دنبالمون.

دلم نمیخواست مامان رو اینجوری ناراحت ببینم میدونستم بابا هیچوقت نمیاد اون مرد فقط بخاطر انتقام خون برادرش با مامان ازدواج کرد مامان فقط خونبس ارباب روستاشون شده بود

بخاطر برادرش زندگی خودش رو داد ولی بابا بدترین انتقام رو‌ ازش گرفت اون و عاشق کرد بعدش با یه بچه داخل شکمش برای همیشه طردش کرد اشک داخل چشمام جمع شد مامان زندگی

سختی داشته همش تقصیر بابا بوده هه نمیشد بهش گفت بابا اون هیچوقت من و ندیده و نمیدونه وجود دارم وگرنه از من هم انتقام میگرفت.

سعی کردم مامان رو از فکر بابا بیرون بیارم با صدای شادی لب زدم:
_مامان نمیدونی چیشد!

مامان لبخندی زد و گفت:
_چیشده دخترم خوشحالی ؟!

جیغی بلندی کشیدم که مامان دستش و روی قلبش گذاشت و گفت:
_چخبره چرا جیغ میکشی ورپریده؟!

_مامان کار پیدا کردم بلاخره.

مامان لبخندی زد و گفت:
_مبارک دخترم موفق باشی.
_مرسی مامان همش بخاطر دعاهای شماس.

محکم بغلش کردم و لپش و‌ بوسیدم همیشه بغل مامان آرامش بخش بود و بهم آرامش میداد خدا هیچوقت سایه اش رو‌ از سرم کم نکنه بجز مامان هیچکس رو نداشتم.

با شنیدن صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم بیحال خمیازه ای کشیدم و بلند شدم با صدای گرفته ای لب زدم:
_خفه شو بزار بخوابم لعنتی!

نگاهی به ساعت انداختم و خواستم خاموشش کنم که با یاد آوری اینکه باید از امروز برم سر کار سیخ سرجام نشستم و سریع بلند شدم.

بعد از اینکه حاضر شدم به اصرار مامان صبحانه خوردم و حرکت کردم تقریبا یکساعت طول کشید تا رسیدم نگاهی به ساعت انداختم دقیقا سر وقت رسیده بودم!

_خانوم!

با شنیدن صدای رئیس شرکت به عقب برگشتم و با صدای آرومی لب زدم:
_سلام بفرمائید؟!

_بیا داخل اتاقم کارت دارم!

تقه ای زدم و داخل شدم و به رئیس خیره شدم و لب زدم:
_سلام با من کاری داشتید ؟!

نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه جواب سلامم رو بده گفت:
_این پرونده ها رو تا شب وارد سیستم کن فهمیدی ؟!

نگاهی به پرونده ها انداختم من چجوری تا شب باید همه این هارو کامل میکردم درمونده به پرونده ها خیره شده بودم که صداش بلند شد:
_خانوم؟!

_بله؟!

_زود پرونده هارو ببرید و کارتون رو شروع کنید.

_باشه.

پرونده ها ر‌‌و گرفتم و به سمت اتاقی که بهم داده بودند رفتم کلافه نگاهی بهشون انداختم چجوری تا شب همه ی این هارو تکمیل میکردم.

با حرص لب زدم:
_خدا نگم چیکارت کنه مرتیکه عوضی ببین باهام چیکار کردی!

مشغول کار شده بودم زمان از دستم خارج شده بود با شنیدن صدای آبدارچی نگاهم و بهش دوختم که گفت:
_خانوم شما نمیرید ؟!

با شنیدن این حرفش نگاهی به ساعت انداختم ساعت ده شده بود پس چرا من حس نکردم از بس کار ریخته بود سرم اون عوضی بعد از اینکه کارم تموم شد

وسایلم رو جمع کردم و به سمت بیرون حرکت کردم تقریبا ساعت یازده و نیم به خونه رسیدم مامان منتظرم نشسته بود

با دیدنم با نگرانی لب زد:
_دخترم تا حالا کجا بودی ؟!

_ببخشید مامان انقدر مشغول شدم زمان از دستم در رفت.

_اشکال نداره دخترم خوبی؟؟دیر کردی نگرانت شدم.

_آره خوبم مامان ببخشید دیر شد.
_شام‌ خوردی ؟!

_نه.

_پس لباسات رو عوض کن بیا.

عجیب امروز دلشوره داشتم حس بدی داشتم انگار قرار بود اتفاق بدی بیفته ولی چی نمیدونستم با شنیدن صدای منشی به سمتش برگشتم که گفت:
_شنیدی چی گفتم ؟!

گیج لب زدم:
_چیشده؟!

_رنگت پریده انگار حالت خوبه؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_آره خوبم.

شونه ای بالا انداخت و گفت:
_حالت خوبه ؟!

_آره خوبم.

بیتفاوت لب زد:
_ولی انگار خوب نیستی بیخیال حالا هر چی!آقای رئیس گفتن برید اتاقشون.

_باشه.

به سمت اتاق حرکت کردم تقه ای زدم و داخل شدم با صدای آرومی لب زدم:
_با من کاری داشتید ؟؟

صدای قدم هاش اومد و بعد صداش کنارم بلند شد:
_خوبی ؟!

با صدای لرزونی لب زدم:
_آره ممنون.
نامطمئن نگاهی بهم انداخت و با صدای گرفته ای لب زد:
_قراره برای یه مدت برم شهر خودم برای رسیدن به کارهام شما هم باید همراه من بیاید.

_ولی من نمیتونم مادرم تنهاست.
_باید بیاید بهتره برید خونه و برای فردا آماده بشید.
_ولی.

_ولی نداره.
کلافه از اتاق بیرون رفتم و بعد از جمع کردن وسایل هام از شرکت زدم بیرون و به سمت خونه حرکت کردم حالا چجوری باید به مامان میگفتم باید همراه رئیس یه مدت باید برم شهرشون مامان حتما خیلی ناراحت میشد از دستم مامان بدون من

خیلی تنها میشد اینجا حالا باید چیکار میکردم خدایا خودت کمک کن چجوری به مامان بگم داخل خونه شدم با صدای بلندی لب زدم:
_مامان؟!

_جانم دخترم.

داخل سالن شدم مامان نشسته بود و مشغول درست کردن بافتنی بود کنارش نشستم و با صدای آرومی لب زدم:
_مامان باید حرف بزنیم.

دانلود رمان سایت شصت تیپ
رمان صیغه اجباری

Rating: 4.4/5. From 25 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

دانلود رمان سایت شصت تیپ

جلد دوم رمان صیغه اجباری پارت 9

جلد دوم رمان صیغه اجباری برای مشاهده قسمت های منتشر شده این رمان از  اینجا کلیک …

5 دیدگاه

  1. خیلی خوبه
    لطفا بقیشو زودتر بزارید

    Rating: 4.5/5. From 2 votes.
    Please wait...
  2. چرا ادامه شو نمیذارید

    Rating: 2.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • فصل اول تکمیا شده فصل دوم در حال تایپه بمحض تکمیل حتما انتشار خواهیم داد صبور باشید

      Rating: 3.7/5. From 3 votes.
      Please wait...
  3. یعنی واقعا نویسنده رمان صیغه اجباری ، مازوخیسم جنسی داره…واقعا جدی میگم من یه رمان خون حرفه ای ام. البته وقتمو صرف هر رمانی نمیکنم…ازین رمانهای آب دوغ خیاری و عشقی و… ولی به طور تصادفی این رمان روخوندم،،،از اول تا آخرش بکن،بکن بود.اونم وحشیانه و با جزییات….مطمٸنم نویسنده خیلی دوست داشته جای دختره باشه…اینطور که نویسنده که چه عرض کنم….همینایی که فقط مینویسن،اینطور پیش برن کم کم باید شاهد رمانهای لولیتایی باشیم.که اینم کم ازون نداشت….

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
  4. واقعا مازوخیسم جنسی داری….

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *