خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شکلات تلخ / رمان کامل شکلات تلخ فصل10

رمان کامل شکلات تلخ فصل10

رمان کامل شکلات تلخ فصل10

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 چپ‌چپ نگاهش کردم ولی متوجه نشد چون چشم‌هایش را بسته بود. هیوا سرش را از بین دو صندلی جلو آورد و گفت:
– فریال، تو تصمیم داری با این یارو عقد دائم هم بکنی؟
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
– نمی‌دونم، همه چیز بستگی به شرایط داره. من به یه مدت زمانی نیاز دارم تا بتونم بابام رو قانع کنم که همه چی آرومه و نمی‌خوام برگردم و این صحبتا. اگه تو اون مدت زمان لازم نشه عقد کنیم که نه، ولی اگه لازم بشه چرا، عقد هم می‌کنم.
رامیلا همان‌طور با چشم بسته گفت:
– برنامه‌ت واسه آرایشگاه چیه؟ می‌آی که؟
– فکر کن نیام! اون کارمه. من تو خونه بمونم دق می‌کنم. حتما می‌آم. بمونم خونه صبح تا شب قیافه این عنتر‌الفیس رو ببینم؟
هیوا از در دفاع او برآمد و گفت:
– نگو بیچاره رو… خوش قیافه‌س بدبخت.
رامیلا باز با چشم بسته گفت:
– فقط خودش ریده تو قیافه‌ش!
صدای داد هیوا که بی‌تربیت حواله رامیلا می‌کرد با نیشگونی که من بی‌هوا از ران پایش گرفتم همزمان شد و بعد از آن صدای جیغ‌های بلند رامیلا بود و صدای غش‌غش خنده‌های من و هیوا … تا وقتی دوستانم را داشتم حتی بدترین مشکلات را هم می‌توانستم سپری کنم. هیوا چند سرفه محکم زد و گفت:
– ماسک نداری فریال؟ دارم خفه می‌شم!
خودم هم حس شدید گلو درد و سوزش چشم داشتم. به داشبورد اشاره کردم و گفتم:
– اگه رامیلا لطف کنه بیدار شه توی داشبورد چند تا ماسک فیلتر دارام هست. بده رامیلا تا نمردیم!
رامیلا با غر غر ماسک های را بیرون کشید و یکی خودش برداشت و یکی یکی هم به من و هیوا داد. در این هوا تا کی می توانستیم تنفس کنیم؟ تا کی زنده می ماندیم؟ فقط خدا می دانست و بس!
بعد از گذشت حدودا چهل و چنج دقیقه بالاخره به محل مورد نظر رسیدیم. همین که اردیان داخل کوچه پیچید و کامیون اثاث هم به دنبالش، هیوا ماسکش را پایین کشید، سوتی زد و گفت:
– بابا این‌که همون کیان پارس خودمونه! نزدیک آرایشگاه هم می‌شی دیگه جونمون راحته.
رامیلا که باز توی چرت به سر می‌برد سریع صاف نشست و با نگاه اطراف را پایید و گفت:
– به به! مزیتای این آقای بداخلاق عنق بدقواره هی داره بیشتر می‌شه. لامصب هی داره ذره‌ذره کنج دلم رسوخ می‌کنه!
با خنده ماشین را جایی پشت سر کامیون پارک کردم و گفتم:
– بچه‌ها به نظرم امشب نچینیم. برین استراحت کنین. فردا بیاین از صبح می‌شینیم به چیدن. خیلی خسته‌ایم امروز! هوا هم که این ریختی اثاث پر از خاک می‌شه!
رامیلا خمیازه‌ای کشید و گفت:
– مثل چی باهات موافقم!
هیوا هم دستانش را به هم کوبید و گفت:
– قربون آدم چیز فهم.
پیاده شدم و در همان حال سوئیچ را به سمتشان دراز کردم و گفتم:
– بیاین ماشین رو ببرین صبح بیارین برام. فقط زود بیاین‌ها.
رامیلا از همان‌جا که نشسته بود خودش را کشید پشت فرمان و سوئیچ را از دستم قاپید. هیوا هم پیاده شد و قبل از این‌که جلو بنشیند، گفت:
– برو بگیر بخواب. نشینی به مزخرفاتی که سعید گفت فکر کنی‌ها… گور باباش!
دستم را در هوا تکان دادم و گفتم:
– داخل آدم! برام مهم نیست. می‌رم یه دوش می‌گیرم و می‌میرم تا فردا صبح. خیلی خسته‌م.

 – پس فردا می‌بینمت.
برایشان دستی تکان دادم و همین که راه افتادند به سمت ساختمان بلند و شیکی رفتم که کارگرها مشغول بردن اثاث‌ها به داخلش بودند. خبری از اردیان هم نبود. از یکی از کارگرها پرسیدم:
– ببخشید طبقه چنده؟
با سر به سمت جلو اشاره کرد و گفت:
– همکفه خانم.
ابرویی بالا انداختم و جلو رفتم. تازه فهمیدم اینجا همان‌جایی است که حبسم کرده بودند. یک لحظه چشمانم را بستم و به قولی کظم غیظ کردم تا نروم فک اردیان را پیاده کنم! چه رویی داشت که من را برای زندگی آورده بود اینجا. هر چند از حق نگذریم خانه بسیار لوکس و زیبایی بود. همین که به سرفه افتادم فهمیدم هوا چندان مساعد بیرون ماندن نیست. سریع وارد ساختمان شدم و داخل واحد همکف چپیدم. بزرگ بود و خوش نقشه. این بار می‌شد به چشم خریدار نگاهش کنم. خیلی خوش به حالم هم می‌شد که چند سال آنجا زندگی کنم. داخل خانه اردیان را دیدم که به کارگرها اتاقی را نشان می‌داد تا همه کارتن‌ها را به آنجا ببرند. من هم راه افتادم به همان سمت. اتاق ته راهرو بود. اتاقی که دفعه قبل در آن اسیر شده بودم درش داخل نشیمن باز می‌شد. حتما آنجا قرار بود اتاق خودش باشد. وارد اتاقم که شدم ابرویم بالا پرید. اتاق بزرگی بود با نمای حیاط. دری کاملا شیشه‌ای داشت که حیاط نقلی رو به رویش را کامل می‌شد نظاره کرد. آن لحظه البته به خاطر ریز گردهای موجود در هوا نمی‌شد خیلی از دیدن حیاط لذت برد.
مستقیم راه افتادم سمت کارتن بزرگی که رویش با صورتی جیغ نوشته بودم وسایل حمام. بازش کردم و بعد از بیرون آوردن تن‌پوش عنابی رنگ و بقیه وسایل حمامم، از اتاق بیرون رفتم. دو در دیگر هم در راهرو قرار داشت. بعد از باز کردن اولین در متوجه شدم که در کمال خوشبختی من در حمام است. سریع وارد شدم و در را بستم. اردیان مشغول کلنجار رفتن با کارگرها بود. نیازی به من نداشتند دیگر. حوله‌ام را به چوب‌لباسی پشت در آویزان کردم و وسایل حمام را اعم از شاور ژل و اسکراب و لوسیون و کرم مو و شامپو و نرم‌کننده و برس بدن و… را مرتب و به ترتیب روی یکی از طبقات کار شده در دل دیوار چیدم. این طبقه متعلق به من بود دیگر! لباس هایم را در آوردم و دوش را باز کردم. با دیدن شیر کاکائوی که جای آب از دوش سرازیر شد آهم بلند شد. پایم را محکم روی زمین کوبیدم و فریاد کشیدم:
– بخشکه شانس! خدایا ما رو هم می بینی؟
آب کامل گل آلود شده بود! بغض کرده بودم. واقعا نیاز داشتم دوش بگیرم. نگاهم دور حمام چرخید. یک بیست لیتری آب کنار حمام بود. می شد از همان استفاده کنم. چاره ای نبود. باید آب به بدنم می رساندم. حمام کردنم با آن وضع اسفبار و آب یخ کرده تقریبا نیم ساعتی طول کشید. از بیرون هم دیگر صدا نمی‌آمد. احتمالا کارگرها رفته بودند. تن‌پوشم را تنم کردم و از حمام خارج شدم. اصلا عادت نداشتم کمی در حمام بمانم تا آب‌های بدنم جذب حوله شود. همین که تن‌پوش را تنم می‌کردم از حمام بیرون می‌زدم و برای همین هم همیشه ردی از آب پشت سرم جا می‌گذاشتم. همان‌طور که آب از پاهایم می‌چکید راه افتادم سمت نشیمن. می‌خواستم ببینم اردیان هست یا رفته. خبری از او نبود. چه قدر خوب می‌شد اگر رفته باشد. تصمیم گرفتم سرکی در آشپزخانه بکشم. همان آشپزخانه‌ای که روزی با دست و پای بسته درش پناه گرفتم. هنوز قدم اولم به دوم نرسیده بود که صدای فریاد و بعد از آن بومب بلند شد. صدا از سمت راهرو بود. سریع با سرعت نور عقب‌گرد کردم و دوان دوان پریدم داخل راهرو. با دیدن اردیان که جلوی در حمام پهن زمین شده بود و با قیافه‌ای پر از درد سعی داشت بلند شود، فهمیدم چه شده. روی رد آبی که از من جا مانده بود سُر خورده بود. نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و زدم زیر خنده. حالا نخند کی بخند!
با هزار جان کندن از جا بلند شد و برزخی نگاهم کرد و گفت:
– زهرمار! نمی‌تونی خودتو خوب خشک کنی بعد بیای از این خراب شده بیرون که همه جا رو به گند نکشی؟! ببین می‌تونی از همین اول کار به کشتنمون بدی یا نه!

بی‌توجه به غرغرهایش دلم را گرفته بودم و قاه‌قاه می‌خندیدم. عصبی به سمتم خیز برداشت و گفت:
– حالا درستت می‌کنم!
همان‌طور در میان قهقهه‌هایم دست‌هایم را بالا بردم و جیغ جیغ کنان گفتم:
– اوی اوی نیا… حوله تنمه! می‌گم حوله تنمه، بی‌حیثیت می‌شم!
با دست به سمت اتاقم اشاره کرد و گفت:
– گمشو برو یه چیز بپوش. شانست گفت فقط.
باز قهقهه‌زنان برایش شکلکی درآوردم و راه افتادم سمت اتاقم. همین که پایم را داخل اتاق گذاشتم با دیدنش سر جا خشکم زد. تخت خواب دو نفره‌ی نوی کرمی رنگی در اتاق چشمک می‌زد. حتی خوش‌خواب خوش‌رنگی که هنوز از کاورش بیرون نیامده بود هم کنار تخت قرار داشت. ذوق‌زده سر جا یک بار بالا و پایین پریدم و هیجان‌زده پریدم سمت خوش‌خواب. باید ملحفه‌اش را درمی‌آوردم و روی تشک می‌کشیدم. چه خوابی بروم امشب! صدای بلندش را از بیرون شنیدم:
– قابلی نداره!
خنده‌ام گرفت. بچه منتظر بود تشکر کنم، ولی من اهل تشکر نبودم. وظیفه‌اش بود. خودش تخت خوابم را به سمساری بخشید. قرار نبود روی زمین بخوابم که! همان‌طور که ریز ریز می‌خندیدم ملحفه را کشیدم و سراغ لباس‌هایم رفتم تا چیزی تنم کنم و بخوابم. آن‌قدر خسته بودم که چشم‌هایم تا همین لحظه هم به زور باز مانده بود. از داخل اولین کارتن لباس‌های مورد نیازم را پیدا کردم. تند تند پوشیدم و زیر لحاف تازه‌ام خزیدم. حتی حال نداشتم بروم جلوی در و چراغ را خاموش کنم. همان‌طور با موی خیس سرم را روی بالش گذاشتم و زمزمه‌وار حرف هر شبی‌ام را زدم:
– خدایا من دوستت دارم، حتی اگه تو منو دوست نداشته باشی.
کم‌کم داشتم در آغوش خواب فرو می‌رفتم که حس کردم کسی صدایم می‌زند:
– فریال چرا هر چی صدات می‌زنم جواب نمی‌دی؟ گفتم بیا شام پیتزا سفارش… اِ!
نوری که پشت پلک‌هایم بود خاموش شد و اسیر خواب شدم.
***

فصل هفدهم

– زیاد از خونه اش بیرون نمی آد. طرف به گاد فادر معروفه! تو همون خونه با چهار تا تلفن می تونه همه رو به هم گره بزنه. اردیان واقعا کار سختیه! اینو همین امروز تحویلم دادن. همین که گفتن توام می تونی برگردی سر کارت بال در آوردم که فقط بیام بهت بگم نقشه اش با تو!
اردلان عکس را در دستش گرفته و در سکوت به حرف های کیانوش گوش می کرد:
– نمی دونی که تا حالا سر چند نفر رو زیر آب کرده! یه گروه درخواست مرگشو دادن. نه فقط یه نفر … سر کرده های چند تا باند قاچاق همه با هم خواستن این یارو رو از سر راه برداریم. فقط چطوریش رو من موندم! کسی که از خونه بیرون نمی آد. خونه اش هم یه قصره با هزار تا دوربین و نگهبان رو چه طور می شه سر به نیست کرد؟ هیچ کس زیر بارش نرفت. اگه من و تو بتونیم ارج و قربمون توی گروه خیلی می ره بالا. می ترکونیم یعنی …
اردلان لبش را جوید و به فکر فرو رفت. این همان موقعیتی بود که همیشه به دنبالش بود. اگر می توانست از پس این یکی بر بیاید صد در صد به جلسه های گروه راه پیدا می کرد و یک قدم به هدفش نزدیک تر می شد. برای همین سری تکان داد و گفت:
– چند روز وقت داریم؟
کیانوش شانه ای بالا انداخت و گفت:
– هر چه زودتر بهتر. چون می دونی که من باید کار اون دختره رو هم یه سره کنم. فکرم درگیر اونه. ترجیح می دم از شر این یکی خلاص شده باشیم که وقتی اون می آد اهواز فکرم آزاد باشه.
اردلان در دلش پوزخندی به خوش باوری کیانوش زد و همین طور که عکس را روی میز جلوی رویش پرتاب می کرد گفت:
– تموم شده بدونش. می دونم باید چی کار کنیم.

 چشمان کیانوش برق زد و در حالی که دو دستی سر اردلان را می گرفت محکم پیشانی اش را بوسید و گفت:
– ای من قربون اون مغز متفکرت برم. همیشه می دونی باید چی کار کنیم!
اردلان خودش را کنار کشید و با جمع کردن صورتش گفت:
– بکش اونور بابا حالمو به هم زدی.
کیانوش از جا جهید و راه افتاد سمت آشپزخانه و گفت:
– دلتم بخواد من ماچت کنم! قلیون گذاشتم، می کشی؟
اردلان خم شد از روی میز مقبال سیگار مارلبروی فیلتر پلاسش را برداشت و با صدای به نسبت بلندی که کیانوش بشنود گفت:
– سیگارمو ترجیح می دم.
کیانوش شانه ای بالا انداخت و مشغول آماده کردن قلیانش شد. اردلان هم بی توجه به او سیگاری آتش زد و سرش را به پشت کاناپه تکیه داد و خیره به سقف به سیگارش پک زد. خانه جدید کیانوش از قبلی حسابی بهتر و شیک تر بود. کیانوش عادت نداشت به خودش سختی بدهد. بار قبل هم به دستور گروه مجبور شده بودند در آن خانه ساکن شوند. اردلان پک عمیقی به سیگارش زد و در ذهنش مشغول کشیدن نقشه شد. ذهنش برای تمامی این کارها آماده بود. هیچ کاری برای او نشد نداشت. چشمانش را بست و در دل زمزمه کرد:
– خدایا کمکم کن که خیلی زود بتونم این لعنتی ها رو منهدم کنم. فقط به کمک تو می‌شه. فقط تو …
***
کیانوش با دهان باز به اردلان خیره مانده بود و حتی پلک هم نمی زد. اردلان سری تکان داد و گفت:
– چته؟ بد بود؟
کیانوش باز هم بی حرف فقط سرش را به طرفین تکان داد. نقشه اردلان حقیقتا بی نقص بود و همین کیانوش را در بهت فرو برده بود که چنین چیزی چرا به ذهن خودش نرسیده است. اردلان ابرویی بالا انداخت و گفت:
– یه کم ریسک داره، ولی مسلما ریسکش خیلی کمتر از اینه که خودمون وارد عمل بشیم.
کیانوش کمی خودش را روی مبل جلو کشید و گفت:
– خب تو اطلاعات این زنه رو از کجا در آوردی لعنتی؟
اردلان همیشه از این می ترسید که اطلاعات بی نقصش شک بر انگیز شود. ولی چاره ای هم نداشت. همیشه وقتی نیاز به اطلاعات در مورد کسی پیدا می کرد دست به دامان بالا دستی ها می شد و سه سوت همه اطلاعات در اختیارش قرار می گرفت. در جواب کیانوش شانه ای بالا انداخت و گفت:
– رفته بودم سر و گوش آب بدم، زنه رو دیدم و از قضا طرف برام خیلی آشنا اومد. یه سری رفیق دارم که کارشون آمارگیریه. آمار رو در آوردم و فهمیدم طرف خاله یکی از دوستام توی تهرانه. من چند باری توی عکسای دوستم که اومده بود اهواز دیده بودم زنه رو. بقیه چیزاش رو هم دوستم گفت.
کیانوش کف هر دو دستش را به هم کوبید و گفت:
– خب! اینجاست که بالاخره اون دختره، فریال به یه دردی می خوره. کار خودشه …
اردلان که خودش پیشنهاد کرده بود این کار را یک زن انجام بدهد متعجب گفت:
– چرا فریال؟ اون این کاره س به نظرت؟
کیانوش هیجان زده از جا برخاست و در حالی که یک قدم عقب می پرید و کف هر دو دستش را به هم می کوبید گفت:
– ببین، این فریاله قیافه ش غلط اندازه. همه رو جذب می کنه راحت. بعدشم، خیال گروه هم راحت تر می شه اگه فریال خودش هم کم کم به عنوان یکی از اعضای گروه …
داد اردلان بی اختیار بلند شد:
– حتی فکرشم نکن!

کیانوش همان جا سر جایش صاف ایستاد. دست به کمر شد و گفت:
– به تو چه بابا؟ من هر کاری که به صلاحه رو می گم. اون دخترم خودش اختیار داره. البته نه در مورد این کیس! در مورد این کیس حتما باید یه زن این کار رو انجام بده. مرد نمی تونه! شدنی نیست. یعنی شدنیه ولی راحت نیست. این کیس رو حتما فریال باید انجام بده. اما این که قاتی گروه بشه یا نه تصمیم خودشه.
اردلان سرش را به افسوس تکان داد و در دل گفت:
– آره اون که حتما از خداشه!
در همین مدت کوتاه تا حدودی با اخلاقیات فریال آشنا شده بود. فریال محال بود بتواند به کسی آسیب برساند. فقط هارت و پورتش زیاد بود. می دانست کاری که می خواهند بکنند خطری ندارد. حداقل برای فریال ندارد. پس نباید مخالفت می کرد. اگر این کار باعث می شد خیال گروه از آن ها راحت تر شود چرا که نه؟ فقط چه طور باید فریال را راضی می کرد؟ پوفی کرد و گفت:
– باهاش حرف می زنم. ولی اگه راضی نشد …
کیانوش پرید وسط حرفش و گفت:
– راضیش کن! زیاد وقت نداریم. نهایتا دو سه روز دیگه باید این پرونده بسته شه.
اردلان با خشم یک بار چشمانش را بست و باز کرد. فعلا چاره ای نداشت جز این که به ساز آن ها برقصد. از جا برخاست و با نگاهی اجمالی به دور و بر خانه که حسابی در هم برهم بود گفت:
– بد نیست توام یکی مثل فریال برای خودت جور کنی. حداقل خونه ت دیگه این ریختی نمی مونه.
کیانوش باز برگشت سر جایش نشست و گفت:
– نه عزیز دل! من حوری هایی دور و برم دارم که هر وقت بهم سر می زنن خونه مو هم تمیز می کنن. تو برو یه سر به خود بی عقلت بزن که حوری تو خونه ت داری و ازش استفاده نمی کنی.
اردلان بی هیچ حرفی راه افتاد سمت در. ذهن منحرف این مرد همیشه آزارش می داد. حسی نسبت به فریال نداشت ولی همین که یک مرد دیگر راجع به کسی که حالا زنش محسوب می شد این طور حرف می زد عصبی اش می کرد. کفش هایش را پوشید و بدون حتی خداحافظی از خانه بیرون زد. برای راضی کردن فریال راه طولانی ای در پیش داشت.

فصل هجدهم

پوفی کردم و گوشی را روی تخت پرتاب کردم. مامان روزی چند بار زنگ می زد تا مطمئن شود حالم خوب است! خبر نداشت در خانه اردیان ساکن شده ام و هیچ هم دلم نمی خواست خبر دار شود. با آن نصیحت های لحظه آخرش اگر می فهمید خونم را حلال می کرد. از بین حرف هایش به خوبی می فهمیدم که تا چه حد مشتاق است عقد بین من و اردیان رسمی شود. او بیشتر از بابا و خود من سر جانم می ترسید. هر چه هم به او اطمینان می دادم که دیگر خطری تهدیدم نمی کند حالش بهتر نمی شد که نمی شد! تماس که قطع شد راه افتادم سمت استریو. من بدون موسیقی می مردم. آهنگ شادی پلی کردم و شاد و سرخوش راهی آشپزخانه شدم. امروز روزی بود که باید به گلدان های عزیزم آب می دادم. گل هایم را خیلی خیلی دوست داشتم. شاید به این دلیل بود که تنها همدم هایی بودند که در خانه ام کنارم می زیستند. بی حرف به تمام حرف هایم گوش می کردند و نصیحت بیخود برایم ردیف نمی کردند. پارچی را پر از آب کردم و راهی اتاقم شدم. سه گلدان بیشتر نداشتم. هر سه را کنار در حیاط گذاشته بودم که نور کافی دریافت کنند. کنارشان روی زانو نشستم و همین طور که آهسته آهسته خاک خشکشان را سیراب می کردم شروع به حرف زدن کردم:
– بخورین الهی فریال فداتون بشه. بمیرم من که این جا هی گرد و خاک می شه شما کثیف می شین. خودم نوکرتونم تا هر وقت که زنده باشم هی تمیزتون می کنم. آب برای هر کی گل باشه برای شما که نیست.
دستم را داخل پارچ آب کردم و مشتی آب برداشتم و مشغول تمیز کردن برگ های پهنشان شدم که حسابی غبار گرفته بودند. در همان حین به حرف زدنم هم ادامه می دادم:
– من فدای این برگای لطیفتون. آخه مگه تو دنیا خوشگل تر از شماها هم هست دلبرای من؟ نگاه چه خوشگل نگاه می کنه ها! هان دختر شیطون؟ آب خوردی بلا شدی؟

 بعضی وقت ها فکر می کردم اگر یک نفر حرف زدن من را با گل هایم بشنود بدون شک فکر می کند دیوانه ام. اما به عینه دیده بودم که حرف زدن هایم با گل ها باعث می شد هر روز شاداب تر شوند و برای همین هم این را از آن ها دریغ نمی کردم. سعی می کردم بیشتر حرف های مثبتم را بریشان بازگو کنم. حرف های منفی باعث می شد پژمرده شوند. هم چنان مشغول تر کردن برگ های سبز گل ها بودم و می گفتم:
– من که تو این خونه جز شما کسی رو ندارم که. من به فدای تو. دوست داری نوازشت کنم نه؟ اگه نداشتی که این جوری خودتو لوس نمی کردی. اااا ببین برگ جدید در آوردی! وااای قدم نو رسیده مبارک! دورت بگردم داری بزرگ می شی! کم کم باید گلدونتو …
– واقعا داری با گل حرف می زنی؟
چنان از جا پریدم و جیغ کشیدم که خود اردیان هم قدمی عقب رفت. نفهمیده بودم که وارد خانه شده و کی وسط چارچوب اتاق من ایستاده. دستم را روی قلبم گذاشتم و نفس نفس زنان فریاد زدم:
– مرض داری مثل جن ظاهر می شی؟ نمی تونی یه اهنی اوهونی چیزی بکنی؟
بدون اجازه یا هیچ حرفی وارد اتاق شد و گفت:
– برای وارد شدن به خونه خودم، نیازی نمی بینم سر و صدا بکنم. بعدشم می ترسی کسی متوجه دیوونگی هات بشه؟
دندان قروچه ای رفتم و همین طور که قدمی به او نزدیک می شدم در جوابش با غیظ فراوان گفتم:
– دیوونه خودتی و کل اون دور و بریای آدم کشت! با گل حرف زدن دیوونگیه؟ هان؟ برای امثال تو که بویی از دوست داشتن نبردین بله! دوست داشتن دیوونگیه! ولی برای من خیر. من عشقم رو بدون هیچ خساستی به گل هام می بخشم. اونم با جون و دل …
باز قدمی جلو آمد. دیگر فاصله ای با من نداشت. برای دیدن چشم هایش باید سرم را کامل بالا می گرفتم. خیره خیره نگاهش می کردم و او هم بدون اینکه از رو برود زل زده بود در چشمانم. دستش را بالا آورد و زیر چانه ام گذاشت. خواستم سرم را کنار بکشم که چانه ام را محکم در مشتش گرفت و با دست دیگرش هم بازویم را چسبید. هیپنوتیزم چیست؟ او با دست هایش من را هیپنوتیزم کرده بود. دیگر حتی نمی توانستم دست و پایی بزنم. با صدایی آهسته گفت:
– کی گفته من دوست داشتن بلد نیستم؟ بلدم. خوبم بلدم … اگه هم کسی رو دوست داشته باشم اون موقع تازه نشون می دم دیوونگی واقعی یعنی چی!
کل تنم یخ زده بود. دلم می خواست از دستش فرار کنم ولی نمی توانستم. دلم می خواست هولش بدهم ولی نمی توانستم. دلم می خواست در جوابش چیزی بگویم ولی حتی این را هم نمی توانستم. نمی دانم چه قدر گذشت که بالاخره دست از سرم برداشت. دست هایش را از چانه و بازویم که هر دو به گزگز افتاده بودند رها کرد و با اشاره به تختم گفت:
– بیا بشین کارت دارم.
این را گفت و خودش نشست. من که هنوز در شوک لحظات قبل فرو رفته بود آب دهانم را قورت دادم و آهسته گفتم:
– نمی خوام!
سرش را کج کرد و چند لحظه فقط نگاهم کرد. این بار بدون این که حرف بزنم با سرتقی تمام فقط سرم را به نشان نه بالا و پایین کردم. حس کردم لبخند محوی کنج لبش نشست. ولی سریع محوش کرد و گفت:
– فریال بیا بشین می گم. کار مهمی دارم.
من که اول آخرش باید به حرفش گوش می کردم چه کاری بود که مخالفت کنم؟ جلو رفتم و با فاصله زیاد از او نشستم که عصبی دستم را گرفت و چنان کشید که تقریبا پرتاب شدم کنارش. جیغم بلند شد:
– خب چته وحشی!
دستم را رها کرد و با نگاه عصبی اش گفت:
– عین بچه آدم به حرف گوش نمی دی! اون کله تخت نشستی که چی؟ مگه می خوام بخورمت.
خواستم بگویم والا بعید هم نیست. ولی حرفم را خوردم. حوصله نداشتم باز زور بازویش را به رخم بکشد. همین طور که مچ دستم را می مالیدم گفتم:
– حرفتو بزن و برو از اتاقم بیرون.
– نگام کن!
اه ول کن هم نبود. سرم را بالا آوردم و چشمانم را گرد کردم و خیره خیره گفتم:
– اینم نگاه! بفرما …
چند لحظه در سکوت نگاهم کرد و وقتی دید تصمیم ندارم حتی ذره ای از گردی چشمانم کم کنم از رو رفت و شروع به حرف زدن کرد:
– ببین یه چیزی ازت می خوام. یعنی من که نه! گروه ازت می خواد. کار سختی هم نیست. به راحتی آب خوردنه فقط باید حواستو جمع کنی. همین. هیچ دردسری هم برای تو نداره.

 گیج و ویج این بار چشمانم را ریز کردم و گفتم:
– من باید کاری بکنم؟ چه کاری؟
چند لحظه در سکوت نگاهم کرد. داشتم عصبی می شدم. نکند می خواستند از من سو استفاده کنند؟ نکند می خواستند بلایی بر سرم بیاورند؟ ولی من که هر چه گفته بودند گوش کرده بودم! زیاد هم منتظرم نگذاشت و گفت:
– تنها کاری که باید بکنی اینه که فردا با من بیای بریم دم یه دبستان پسرونه و یه پسر بچه رو به یه بهونه ای با خودت همراه کنی. سوار ماشین بشین و از اونجا دورش کنی. بعدم بیاری تحویل من بدیش.
این را که گفت چشم هایم گرد شد. دیگر عکس العملم دست خودم نبود. جیغ زدم:
– بچه بدزدم برات؟ من؟ برای شما قاتل ها؟ این قدر کثیف شدین که می خواین بچه بکشین؟ به خدا شما حیوونین.
از جا بلند شدم و همین طور که عقب عقب به سمت در می رفتم به جیغ زدن هم ادامه می دادم:
– از حیون هم پست ترین! حیوون از شما بهتره. اقلا به بچه رحم می کنه. شما چی هستین که ….
او که همزمان با من از جا برخاسته بود فاصله بینمان را با قدمی سریع پر کرد و دستم را گرفت. خودم را محکم کنار کشیدم تا آزاد شوم و جیغ زدم:
– ولم کن! ازت متنفرم! متنفر! هم از خودت هم از اون گروه آشغال تر از خودت! صد بار گفتم بیاین منو بکشین راحتم کنین. چرا زجرم …
بازوهایم را دوباره چسبید و این بار محکم تر از قبل. تکان محکمی به کل هیکلم داد و بلند تر از خودم فریاد زد:
– یه لحظه صداتو ببر تا بشنوی چی می خوام بگم! هیچکس قرار نیست بلایی سر اون بچه بیاره! حاضرم اینو بهت ثابت کنم. نمی ذارم حتی یه خش به اون بچه بیفته. من این قدر ها هم حیوون نیستم. اگه هم مجبور نبودیم هیچ وقت نمی اومدم از تو بخوام این کار رو انجام بدی!
باز تلاش کردم خودم را از بین دستانش آزاد کنم که تلاشم به جایی نرسید. بغض کرده بودم.
– آره جون عمه ت! دیدم چه جوری رحم می کنین. شما اصلا رحم کردن بلد نیستین. این پنبه رو از گوشت در بیار که من توی کارای کثیف شماها شریک بشم. برین توی مدفوع خودتون غرق …
باز فریادش بلند شد:
– چرا حرف نمی فهمی تو؟ من اون بچه رو می آرم همین جا. می آرمش که خیالت راحت باشه کسی کاری به کارش نداره! باید این کار رو بکنی فریال! گروه جونت رو بخشیده ولی مطمئن باش به این راحتی ها هم نیست. هر وقت بهت نیاز داشته باشن مجبوری قبول کنی.
دیگر داشت گریه ام می گرفت. چیزی نمانده بود اشک از چشمانم سرازیر شود. باز تکانی به خودم دادم و گفتم:
– باور نمی کنم. می خواین بکشینش. می خواین یه بچه بی گناه رو …
دست هایش از بازو هایم جدا شد و این بار صورتم بین دست هایش قرار گرفت. همزمان که اشک از چشم هایم چکید دو دست گرم او هم صورتم را قاب گرفت. خیره در چشمانم با ملایم ترین لحنی که تا به حال از او شنیده بودم گفت:
– بهت قول می دم! همین طور که نذاشتم بلایی سر تو بیاد، نمی ذارم بلایی سر اون بچه بیاد.
بی هیچ حرفی خیره در چشم هایش نگاه کردم. صداقت در نگاهش موج می زد. خودم هم نمی دانستم چرا اما باور کردم که راست می گوید. بغضم را قورت دادم و آهسته گفتم:
– اگه نمی خواین بکشینش پس می خواین چی کار کنین؟
دست هایش را از صورتم جدا کرد. قدمی عقب رفت و بعد از کشیدن نفس عمیقی کشید:
– سوال نپرس. من نمی تونم راجع به کارمون برات توضیحی بدم. در اصل هر چی کمتر بدونی بهتره.
راه افتادم سمت آشپزخانه و در همان حالت گفتم:
– پس منم کاری نمی کنم.
هنوز قدمی دور نشده بودم که فریادش بلند شد:
– بابا برای کشتن یه قاچاقچی خبره مجبوریم یه اهرم فشار داشته باشیم و اون اهرم فشار همون بچه است. شما نگران نباش! قرار نیست یه آدم بی گناه بمیره. کسی می میره که اگه گیر پلیس بیفته براش شش بار اعدام حکم می کنن.
چرخیدم به سمتش. فقط با نگاه کردن در چشمانش می توانستم به صداقت نگاهش پی ببرم. چشمانش مثل همان لحظات قبل درستی حرفش را فریاد می زدند. به دیوار پشت سرم تکیه زدم. دیوار خیلی سرد بود یا من داغ شده بودم؟ آهسته گفتم:
– باید چی کار کنم؟
با دست به مبل وسط هال اشاره کرد و گفت:
– بیا بشین، می گم برات.
***

 آفتاب گیر را پایین دادم و به خودم خیره شدم. در آن شال سفید هر بار خودم را می دیدم خنده ام می گرفت. البته از حرف هایی که باید به او می زدم بیش تر خنده ام می گرفت. صدای اردیان باعث شد بی خیال دید زدن خودم شوم و آفتاب گیر را بالا بدهم.
– می شه یه ذره این کار رو جدی بگیری؟ چرا همش می خندی؟
سعی کردم خنده ام را جمع کنم ولی نمی شد. موهای افشانم را از توی صورتم کنار زدم و گفتم:
– آخه فرشته دندون؟ ما تو ایران از این مزخرفات داریم؟
چپ چپ نگاهم کرد و گفت:
– نداشته باشیمم اون بچه است! هر چی بهش بگی باور می کنه.
بعد از آن خیره به رو به رو و جمعیت بچه ها گفت:
– اوناهاش اومد.
نگاهم را دقیق کردم و گفتم:
– کدومه؟
– همون که توی پیاده رو داره می ره. کیفش بن تنه.
چشم گرد کردم و متعجب گفتم:
– هن؟
با کف دست به پیشانی اش کوبید و گفت:
– ای بابا! بن تن یه شخصیت کارتونیه. سبزه بابا! سبزه … دیدی؟
کسی که نشان می داد را دیدم. سریع سرم را تکان دادم و گفتم:
– آره آره دیدمش.
– خیلی خب بجنب. من ماشین رو سر چهارراه پارک می کنم. بیارش اونجا.
دستم را به سمت دستگیره بردم ولی قبل از این که در را باز کنم و پیاده شوم دوباره چرخیدم به سمتش و گفتم:
– اردیان، قول دادی بلایی سرش نیادا! وگرنه به خدا قسم قید همه چی رو می زنم و خودم لوتون می دم.
با چشم اشاره به در کرد و گفت:
– برو، اریان سرش بره قولش نمی ره.
نفس عمیقی کشید و بعد از صدا زدن خدا در دلم از ماشین پیاده شدم. در همان پیاده روی سمت خودمان پر شده بود از پسر بچه های قد و نیم قد. با دیدن کلاس اولی ها و آن کیف های بزرگی که قد خودشان بود خنده ام می گرفت. بچه دوست نداشتم، ولی نمی توانستم هم منکر بامزه بودنشان بشوم. برای این که مهراد همان پسر بچه ای که مد نظر اردیان بود را گم نکنم قدم تند کردم. نگاه سنگین همه را روی خودم حس می کردم. خب خودم هم شخصی را با این تیپ در خیابان می دیدم حتما تعجب می کردم. سر تا پا سفید پوشیده بودم! درست عین یک عروس. نزدیک مهراد شده بودم. تک و تنها برای خودش می رفت. چه قدر کوچک بود! خدایا قسمت می دهم نخواهند بلایی بر سر این طفل معصوم بیاورند. در آن صورت من مسبب اصلی اش هستم. دنبالش راه افتادم. همان طور که اردیان به من یاد داده بود. گفته بود کمی جلوتر مهراد وارد کوچه ای می شود که نسبتا خلوت است. همان جا باید به او نزدیک می شدم. بالاخره وارد کوچه شد. نفس عمیقی کشیدم. دستانم را مشت کردم و فاصله ام را با او به کمترین حد ممکن رساندم و صدایش زدم:
– مهراد ؟
سریع ایستاد و چرخید. صورت با نمکی داشت. سبزه بود و چشم و ابرو مشکی. با آن چشمان گرد قهوه ایش زل زده بود به من. نگذاشتم تعجبش خیلی طولانی شود. جلوی پایش زانو زدم و با لبخندی که نهایت تلاشم را می کردم مهربان باشد گفتم:
– منو نشناختی عزیزم؟
بدون این که حرف بزند سرش را به چپ و راست تکان داد. مشتم را جلویش باز کردم. پر بود از شکلات های رنگی. در همان حال گفتم:
– من فرشته دندونم دیگه. مامانت برات نگفته؟
نگاهش این بار خیره مانده بود به شکلات های کف دستم و در همان حالت باز سرش به چپ و راست تکان داده شد. دستم را کمی جلو بردم و گفتم:
– اینا رو بگیر. همه ش مال توئه!

 سرش را بالا آورد و خیره به چشمانم بالاخره دهان باز کرد و گفت:
– مامانم گفته از غریبه ها چیزی نگیرم.
سرم را کج کردم و گفتم:
– عزیز قشنگم! من فرشته ام! غریبه نیستم که. حالا که مامانت برات نگفته فرشته دندون چیه من برات می گم. چند تا از دندونات تا حالا افتاده؟
شروع کرد با دست شمردن. انگشت های کوچکش را چند بار باز و بسته کرد و دست آخر سرش را بالا آورد و گفت:
– سه تاش افتاده، یکیش هم لقه.
سرم را تکان دادم و گفتم:
– وظیفه من اینه که برای هر یه دونه دندونی که می افته به صاحب دندون هدیه بدم! ولی برای این کار اون بچه باید دندونش رو بذاره زیر بالشش که تو نذاشتی. چون خبر نداشتی من هستم. مگه نه؟
او که مشخص بود حسابی مشتاق این داستان ساختگی من شده سرش را بالا و پایین کرد و من ادامه دادم:
– برای همین هم من خودم اومدم سراغت. دوست داری هدیه ت رو بگیری؟ مثل بقیه بچه؟
باز سرش بالا و پایین شد. شکلات ها را به سمتش دراز کردم و گفتم:
– اینا رو بگیر و بعدش بیا با هم بریم. هدیه هات توی خونه منه. همون جایی که هدیه بقیه بچه ها رو نگه می دارم. خیلی زود هدیه هات رو بر می داریم و بعدش می ریم که تو رو بذاریم پیش مامانت. فقط این که منو دیدی باید یه راز باشه بین من و تو. خب؟ منو فقط بچه ها می تونن ببینن.
نیشش باز شد و توانستم دندان های یکی در میانش را ببینم. طفلک معصوم. چه قدر دنیای پاک و ساده ای داشتند بچه ها. شکلات های توی دستم را قاپید و دست آزادش را توی دست دیگرم گذاشت و همراهم راه افتاد. اردیان حق داشت که این کار را به من سپرد. این بچه محال بود با قلتشنی مثل اردیان یا حتی کیانوش همراه شود! سکته می کرد بچه!
تا چهارراهی که اردیان گفته بود زیاد فاصله ای نبود. سعی می کردم خیلی هم تند راه نروم که بچه اذیت نشود. همین که به ماشین رسیدیم اردیان خودش از داخل در جلو را برایم باز کرد. من اول مهراد را عقب نشاندم و بعد از آن خودم هم جلو نشستم و او بدون فوت وقت پایش را روی گاز فشرد. صدای زیر لبی اش را هم شنیدم:
– لعنت به او کسی که پیشنهاد داد تو لباس سر تا پا سفید بپوشی! یعنی کسی نبود که تو رو تو این خیابون دید نزده باشه!
خنده ام گرفت ولی سریع قورتش دادم و چرخیدم به سمت صندلی عقب. من تصمیم داشتم نگذارم مهراد حتی ذره ای بترسد یا خاطره بدی در ذهنش ماندگار شود. بی توجه به اردیان و مسیری که می رفت مشغول حرف زدن با مهراد شدم تا حواسش را پرت کنم. بچه طفلک واقعا فکر کرده بود که من یک فرشته ام. آن هم من! من را چه به فرشته بودن! حتی اگر نامش را هم یدک می کشیدم بیشتر به شیطان شبیه بودم تا یک فرشته!

فصل نوزدهم

سر و صدای خنده از اتاق فریال می آمد و باعث می شد نگاه اردلان هر چند لحظه یک بار به در سمت در اتاق او کشیده شود. کیانوش اما بی تفاوت به صداها با پایش روی زمین ضرب گرفته بود و نگران هر چند لحظه یک بار ساعتش را نگاه می کرد و بعد دوباره با پایش روی زمین ضرب می گرفت. صدای جیغ مهراد و به دنبال آن صدای خندان فریال باز نگاه اردلان را به آن سمت کشید.
– اومدم بگیرمت!
چیزی طول نکشید که در اتاق باز شد و مهراد بدو بدو از اتاق فریال بیرون دوید و فریال هم به دنبالش. با آن تاپ سفید رنگ و پوست برنزه شده خوش رنگ و موهای افشان نیمه فر بلوند که تا پایین کمرش را پوشانده بودند این قدر جذاب شده بود که نگاه کیانوش چند لحظه ای روی او خیره ماند. مهراد دوید سمت قسمت پذیرایی خانه که با مبلمان چوب گردوی قهوه ای تیره مبله شده بود و پشت میز ناهار خوری ده نفره پناه گرفت. قبل از این که فریال بتواند به سمت او بدود صدای داد اردلان او را از جا پراند:
– فریال! بچه رو ببر توی اتاق! سریع!
فریال متعجب از فریاد اردلان به سمت او چرخید و همین که نگاه مشتاق و شیطان کیانوش و نگاه غضب آلود اردلان را دید دست به کمر شد و مثل همیشه با سرتقی تمام ابرویی بالا داد و گفت:
– هر وقت دلم بخواد می آم بیرون از اتاقم. به شما ربطی داره؟
مهراد بی توجه به کل کل آن ها از پشت صندلی جیغ زد:
– خاله فرشته بیا بگیرم دیگه!
فریال پنجه هایش را بالا آورد و خواست به سمت مهراد خیز بگیرد که اردلان از جا برخاست. شلوار جذب سفید رنگ فریال بدجور داشت روی اعصابش راه می رفت. بازوهای خوش رنگش هم … عادت کرده بود فریال همیشه در خانه راحت بگردد. اما قرار نبود جلوی شخصی مثل کیانوش هم همان طور باشد! برای همین هم با یک حرکت چانه کیانوش را گرفت و با خشم کشید سمت مخالف فریال و گفت:
– نگاتو کنترل کن تا فکتو نیاوردم پایین!

بعد از آن هم حتی فرصت نداد کیانوش با آن دهان باز مانده و چشمان گرد شده چیزی بگوید. راه افتاد سمت فریال که مثل بچه ها به دور میز دنبال مهراد می دوید و جیغش را در می آورد. دستش را از مچ چسبید و از لای دندان های به هم فشرده اش غرید:
– حرف حالیت نمی شه نه؟
حرفش را در حالی زد که داشت دست فریال را می کشید به سمت در اتاقش. مهراد هم به دنبالشان روان شد و غر زد:
– ا عمو داشتیم با خاله فرشته بازی می کردیم.
فریال سعی کرد دستش را از دست اردلان خارج کند و در همان حال گفت:
– مامان تو جز زور گفتن کاری بهت یاد نداده؟ آخه به تو چه!! ای خدا …
اردلان بی توجه به زور زدن های فریال او را کشان کشان تا اتاقش برد. همین که فریال و مهراد وارد اتاق شدند دسته در اتاق را گرفت و خیره در چشمان گستاخ فریال گفت:
– تا هر وقت که این لندهور تو این خونه س حق نداری پات رو از اتاقت بذاری بیرون. فهمیدی؟
فریال قیافه اش را در هم کرد. دستش را در هوا تکانی داد و گفت:
– برو بابا امل!
بعد از آن سرش را چرخاند سمت مهراد که نگاهش متعجب بین اردلان و فریال خشمگین می چرخید و گفت:
– نترس خاله! من فرشته ام! اراده کنم می تونم اجی مجی کنم این عموی بد اخلاق تبدیل به سوسک شه! می خوای؟
مهراد نیشش باز شد و خواست جواب بدهد که اردلان با خشم در را به هم کوبید. همان جا پشت در اتاق چند لحه ای ایستاد. باید به خودش مسلط می شد که نرود فک کیانوش را پیاده کند. خودش هم از دست خودش عصبی می شد. دلش می خواست هیچ چیز در مورد این دختر برایش مهم نباشد تا حداقل کم تر حرص بخورد! اما نمی شد. غیرت او چیزی نبود که یک جا کار کند و یک جای دیگر کار نکند. از شانس بدش با کسی هم طرف شده بود که همیشه همیشه رگ غیرتش را می ترکاند! حرف زدنش، لباس پوشیدنش، آرایشش، راه رفتنش، لوندی اش، همه و همه رو مخ اردلان بودند. چند بار پشت سر هم نفس عمیق کشید و راه افتاد سمت هال.
همین که به هال رسید با دیدن کیانوش و لبخند مسخره ای که روی لبش جا خوش کرده بود در لحظه جلوی خودش را گرفت که کنترل از دستش خارج نشود. نمی خواست بیش از این آتو دست کیانوش بدهد. برای همین سریع حرف را عوض کرد و گفت:
– زنگ زد؟
کیانوش سرش را به چپ و راست تکان داد و خواست چیزی بگوید که گوشی اش زنگ خورد. نگاه هر دو مرد روی گوشی خیره ماند. کیانوش با دیدن شماره سریع جواب داد:
– الو، چی کار کردی؟ … خب دادی بهش اون ماده رو؟ چی گفت؟ به جهنم که گریه کرد! گفتی اگه به پلیس خبر بده چی می شه؟ خوبه … آهان … خیلی خوبه! دمت گرم. فعلا …
تماس قطع شد و کیانوش هیجان زده چرخید سمت اردلان و گفت:
– طرف قبول کرده. همین امشب کارو یه سره می کنه.
اردلان سرش را بالا و پایین کرد و با لبخندی محو گفت:
– خوبه!
باز صدای جیغ همزمان فریال و مهراد بلند شد و این بار کیانوش با خنده گفت:
– این خیلی بچه دوست داره ها! بد نیست دستش رو بند کنی. من موندم چه جوری می تونی دست به همچین تیکه ای …
هنوز حرفش تمام نشده بود که نگاه غضب آلود اردلان در جا صدایش را خفه کرد. اردلان با همان نگاه برزخی سرش را کمی کج کرد و گفت:
– کیانوش آدم باش! وگرنه خودم آدم بودن رو بهت یاد می دم.
کیانوش پوفی کرد و گفت:
– باورم نمی شه برای همچین دختری غیرتی بشی.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ28

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *