خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش27

دانلودرمان یکی مثل تو بخش27

دانلودرمان یکی مثل تو بخش27

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

بر خلاف انتظارمن که خودمو آماده کردم هر چی گفت جوابشو بدم و چیزی تو دلم نگه ندارم اومد جلو و سلام کرد و با من دست داد ..
ولی خیلی قیافه اش داغون بود دیگه کاملا معلوم بود که بشدت معتاده ….
مادرشو بوسید و به آرومی حال نسترن رو پرسید و گفت : تو که دماغت خوب بود چرا عمل کردی ؟
نسترن گفت : زیاد تغییر نکرده فقط بهش فرم دادم …
بعد کنار من نشست و از فریده جون پرسید چایی داریم ؟
گفت : الان برات می ریزم ..شام خوردی ؟ گفت : نه دلم برای غذا های شما تنگ شده بود ..بابام کجاس ؟
فریده جون گفت : الان پیداش میشه …خیلی دلواپس تو بود ….سرشو خاروند,, برگشت و نگاه مشکوکی به من انداخت و با یک حالت تعجب همین طور خیره به من موند …
شونه هامو بالا انداختم و به شوخی گفتم : من بی گناهم ….
لبخندی زد و گفت : تو این خونه این طور که معلومه فقط تو بی گناهی …
گفتم : سخت نیست که آدم بفهمه دل پدرش تنگ شده باشه …
گفت : بشنو ولی باور نکن ..می خواد سر به تن من نباشه …
گفتم : سعدی میگه
ای سیر تو رو را نان جوین خوش ننماید
معشوق من است آن که به نزدیک تو زشت است
حوران بهشتی را دوزخ بود اعراف
از دوزخیان پرس که اعراف بهشت است

من آرزو داشتم فقط پدرم رو یکبار به یاد بیارم ..یک بار منو در آغوش بگیره و بهش بگم بابا .. همین …تو داری ,,,و همه جوره بهت سرویس میده .. ولی قدرشو نمی دونی ..
گفت : داشتن بعضی پدرا از نداشتن شون بهتره …
فریده جون گفت : تو رو خدا بحث رو عوض کنین آرمان جان خواهرت مریضه تازه از بیهوشی در اومده …
گفت : چرا مگه چی گفتم ؟از چی می ترسین ؟ مگه حرف بدی زدم ؟
نسترن منو صدا کرد و گفت : یکم بهم آب بده ….
وقتی رفتم پیشش آهسته گفت : برزو تو برو خونه ..ممکنه آرمان شر به پا کنه ..گفتم نه تو رو تنها نمی زارم …..

آرمان آروم و منطقی به نظر میومد … سر صحبت رو با من باز کرد ..خیلی دلم می خواست بدونم اون چی فکر می کنه و دلیل این کاراش چی بوده …از من پرسید : دَرست تموم شد ؟ گفتم : چیزی نمونده فرصت نمی کنم پایان نامه رو بنویسم ..گفت : می خوای برات بگیرم ..چیزی نمیشه خوب و عالیش یک میلیونه ..بده خلاص …هر چند شنیدم تو خیلی پاستوریزه ای کار خلاف نمی کنی ..گفتم : نمی دونم شایدم از همین طریق گرفتم ..حالا که همه همین کارو می کنن و ثروت خیلی بیشتر از علم بهتر است پس من چرا نکنم ؟
آرمان یک حالت صمیمی تری به خودش گرفت و گفت : واقعا اگر می خوای من برات جور می کنم ولی فکر نکنم تو اهلش باشی ….خندیدم و گفتم : چرا ؟ مگه من چه شکلیم ؟ ..می دونی چیه آرمان از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرمت فرموده ما را مس کنید ..تو این مملکت تا اونجایی که من دیدم ارزش های انسانی فقط برای آدم تحقیر و توهین میاره ..و هر کس قالتاق تر باشه کارش بهتر پیش میره …با تعجب به من نگاه کرد وگفت : آخه بابا اینم که آخر و عاقبت نداره ….این حرفا برای ما نیست برای اون کله گنده هاس یکم شل بیای رفتی اونجا که عرب نی میندازه …..برزو نمی دونی چه چیزایی تو این مملکت جریان داره آدم شاخ در میاره ..یاور تا پریروز خشتکشو نمی تونست بکشه بالا ..حالا پاش دبی و یک پاس دیگه اش قطر و آماراته ..اونم چی با چه تشریفاتی میره و میاد ..آقا دور از چشم زنش زن صیغه می کنه و می بره و اونجا میلیاردی خوش میگذرونه ..نمی دونی چه خبره آدم حیرون میشه بهتر هم هست که ندونی جز رنج برای آدم هیچی نداره …تازگی ها دارم فکر می کنم بابای من در مقابل اونا یک فرشته اس ..ولی دل من از جای دیگه ازش پره ..بماند ..رااستی ببخشید من یک عذر خواهی به تو بدهکارم داداش ..واقعا نمی شناختمت …شنیدم یک دانشجو هستی و چیزی نداری ..لیاقت نسترن رو بیشتر از اینا می دونستم …ولی فکر کنم اشتباه کردم ..میگن خیلی مرد خوبی هستی …گفتم : منم یک عذر خواهی به تو بدهکارم در موردت قضاوت بد کردم ..

گفت : در مورد من هر چی فکر کردی درسته ..من آدم خوبی نیستم ..یعنی نه که نباشم ,,هستم ..خودم می خوام نباشم …گفتم : برای چی تو فقط یک بار به دنیا میای به هر دلیلی این کارو می کنی تنها چیزی که عایدت میشه از دست دادن عمره ….هدر ش نده…گفت : هان ,,نصیحت همون چیزیه که اعصابم رو بهم میریزه ..اینایی که تو می خوای به من بگی من توش دکترا گرفتم …همش کشکه آقا ,,هیچ خبری نیست …اونایی که برای ما خبر آوردن,خودون بهتر می دونن وگرنه خیلی کارا رو نمی کردن ,, به من تو اینطوری نشون میدن ….فقط برای رو دل خوبه ….,, ..توام از این حرفا نزن …یاد بگیر هیچوقت منو نصحیت نکنی ….

آقای زاهدی خیلی دیر اومد ..آرمان بر خورد سردی باهاش کرد ولی اون از دیدنش خوشحال شده بود احساس کردم از ته قلب دلش می خواد پسرشو بغل کنه ..ولی آرمان فقط باهاش دست داد ..فریده جون زود غذا رو کشید… نسترن روی مبل خوابیده بودمن قبلا شام اونو داده بودم ولی هنوز درد داشت و حالش خوب نبود و اثرات داروی بیهوشی باعث می شد مرتب خوابش ببره .. آقای زاهدی رفت کنارش و سرشو بوسید و ازش احوال پرسی کرد …
شام خوردیم ..و آرمان گفت : بابا می دونی که برای چی اومدم؟ ..صد بار از صبح بهت زنگ زدم ..جواب ندادی …این کارو خوب بلدی چون می دونی اعصابم رو خورد می کنی ..پس حضورا خدمت رسیدم ..گفت : برزو که غریبه نیست دیگه واقعا ندارم … ..داشتم بهت می دادم همین الان چک هام پاس نشده ..هر کاری می کنم جفت و جور نمیشه ….دست و بالم باز شد چشم ..گفت : من به دست و بالت کار ندارم الان لازم دارم ….فکر کنم آقای زاهدی جلوی من داشت کوتاه میومد ..گفت : پسرم آقای من,, الان ندارم ..نمی تونم تهیه کنم ..تو به من بگو تا کی می خوای این کارو ادامه بدی ؟آخرین پولی که گرفتی, مگه قرار نذاشتیم بار آخرت باشه؟ چی شد پس ؟ نگفتی دویست میلیون بده کار کنم ؟ دیگه ازت پول نمی گیرم ؟ به این زودی خرج کردی ؟ خوب پسرم اون پول رو می زدنی تو یک کاری ..در آمدی پیدا می کردی …می دونی چقدر پول رو تو به باد فنا دادی ؟شاید من فردا افتادم مُردم ,,و روزی برسه که دیگه نباشم تو می خوای چیکار کنی نه درس خوندی نه سربازی رفتی نه هنری بلدی ؟..

گفت : باز شروع نکن ,,حوصله ی این حرفا رو ندارم صد بار شنیدم ..ارث تو می فروشم خرج می کنم ….غصه ی اون موقع رو نخور…..گفت : عزیز بابا به خدا به خاطر خودت میگم گیرم که اونا رو خوردی بعد چی ؟ دست از این کارات بر دار ..
آرمان یکم تهاجمی رفتار می کرد ولی آقای زاهدی همون طور آروم بود …
جو داشت بهم می ریخت ..فکر کردم من نباشم بهتره از یک طرف فکر نسترن بودم و از طرفی دلم نمی خواست شاهد دعوای اونا باشم …این بود که از جام بلند شدم و یک چشمک زدم به نسترن و گفتم : ببخشید من باید برم خونه چون لباس نیاوردم نسترن تو با من میای ؟..فریده جون گفت : نه بابا درد داره فردا هم شما میری سر کار تنها میشه …گفتم : …آقا آرمان تو هنوز خونه ی ما رو ندیدی میای با من بریم تنها نباشم …یک فکری کرد و سرشو تکون داد و گفت : آره بد نیست …بریم خونه ی خواهرمون رو ببینیم … صبر کن کارم با حاجی تموم بشه باهات میام حاجی هر چی داری بده خیلی گیرم ..بریز به حسابم ..تا فردا ظهر وقت دارین ..خودتون می دونین ..ده میلیون کافیه فعلا ….آقای زاهدی گفت : نمی تونم آرمان ..یک تومن بیشتر ندارم اینم آخریشه ..دارم بهت میگم گرفتارم چرا نمی فهمی …آرمان کاپشن شو بر داشت و گفت : تا فردا لازم دارم ….
سکوت غم بار آقای زاهدی و اضطراب و نگرانی که تو صورت فریده جون می دیدم خیلی منو بهم ریخت تا حالا چنین چیزی ندیده بودم اولا فکر نمی کردم آرمان با من بیاد دوما بر خورد اون با پدر و مادرش به نظرم نا عادلانه میومد و غیر طبیعی ….نمی شد باور کرد که یک پسر اینطور به پدر و مادرش زور بگه و اونا هم ازش بترسن ..یک حس کنجکاوی که از اول آشنایمون با نسترن در مورد آرمان داشتم بشدت بر انگیخته شده بود ..باید از راز این کار سر در میاوردم …

آرمان رو کرد به من و گفت : بریم ..من حاضرم …..با هم از در خارج شدیم ….. از آسانسور که پایین می رفتیم از من پرسید :نسترن چی می گفت به تو اشاره می کرد ؟ گفتم : اشاره کرد ؟ من متووجه نشدم ..آخه الان که صورتش پر از باند و چسبه از کجا اشاره اونو دیده باشم ؟ گفت : تو خونه ی شما کشیدن ممنوع نیست ؟ اگر هست میرم خونه ی خودم …خونسرد گفتم: چی می کشی ؟ گفت : چه فرقی می کنه میشه یا نه؟ اینو بگو نمی خوام مشکلی با نسترن داشته باشی چون می دونم اون بشدت مخالفه …گفتم : نه , بریم داداش یک کاریش می کنیم …
حالا می فهمیدم که چرا موقع خدا حافظی نگرانی و تشویش از صورت نسترن و پدر و مادرش می ریخت …خیلی برای من عجیب بود که اون سه نفر در مقابل آرمان فلج می شدن ..و با آدمی که همیشه بودن فرق می کردن ….
نشستیم تو ماشین آرمان گفت : خوراکی و تنقلات داری تو خونه ؟ گفتم همه چیز هست نگران نباش ولی اگر چیز به خصوصی می خوای بگو سر راه بگیرم …گفت : نیگر دار یک شیرینی بگیرم دست خالی نیام خونه ی شما ..خندیدم و گفتم : پس تو تریبت شدی .. پرسید برای چی ؟ گفتم نسترن میگه هر کس بره یک جایی برای دفعه اول چیزی نخره تربیت نشده …..خندید و گفت : پس برو,, نمی خرم که بدونی چقدر بی تربیت هستم ..گفتم : آره بابا نمی خواد تو خونه شیرینی داریم …
وقتی رسیدیم خونه ..آرمان دستپاچه بود ..به چیزی نگاه نمی کرد فورا گفت : یک شیشه خالی بده به من ..سیخ داری ؟ گفتم سیخ چی ؟ کباب ؟ گفت : نه یک سیخ باریک ..گفتم بیشتر توضیح بده ببینم چطور چیزی می خوای ؟ گفت ..چوب لباسی فلزی داری ؟ گفتم آره فکر کنم از خشکشویی گرفتم …گفت برو با یک انبر دست بیار …من که رفتم تو اتاق خواب داد زد,چقدر تو خنکی اگر خودت نکردی,, تو فیلم ها هم ندیدی ؟ …….زود باش ..خودکار داری که ازش نی درست کنم ؟ …

اون مرتب چیزایی می خواست که من ازش سر در نمیاوردم برای چی می خواد …ولی هر چی خواست در اختیارش گذاشتم و با هیجان بهش نگاه می کردم .. تا وقتی کنار گازنشست و موادشو در آورد و گذاشت سر سوزن و چند پوک زد نتونست تمرکز کنه و به چیز دیگه ای جز همون که می کشید فکر کنه …اما به زودی سر حال
شد و گفت : ببخشید تو رو هم به زحمت انداختم ..تو اهلش نیستی ؟ من داشتم چایی دم می کردم گفتم :این که میگم نصیحت نیست ..ولی چرا خودتو در گیر این چیزای مزخرف کردی ؟ …خندید و گفت : مال همه دوستان بد ..مال من پدر بد …گفتم آقای زاهدی ؟ مرد به اون خوبی تو واقعا می خوای تقصیر کارتو بندازی گردن پدرت ؟ من باور نمی کنم ..تو داری خودتو توجیح می کنی ..اصلا به نظرم هر کس مسئول اعمال کارِ خودشه …گفت: تو چی مید ونی ؟ من چی کشیدم ..چه می دونی چقدر تو زندگی صدمه دیدم و همش گردن همون پدر بود …یک پوک محکم و بلندی زد و دودشو تو فضا رها کرد …و بعد یک سیگار روشن کرد …من بهش نگاه می کردم…پرسید : تا حالا نکشیدی ؟ گفتم: نه …گفت: برات پیش نیومده یا خودت نمی خوای ؟ گفتم: خودم نمی خوام ..من می خوام زندگی کنم دلیلی نداره که این کارو بکنم ..گفت : حالا با دو تا پوک چیزی نمیشه ..ولی برات تجربه میشه …گفتم : داشتی می گفتی چرا پدرت رو مقصر می دونی راستش دلم می خواد بدونم اگر اشکالی نداره ….گفت : از نظر من که نه ولی فریده خانم دق می کنه اگر بفهمه به تو گفتم …گفتم : پس نگو دلم نمی خواد ناراحتش کنم ..خیلی مامانت رو دوست دارم هم با شخصیت و هم فهمیده اس ..تا حالا کلامی به من نگفته که ناراحتم کنه…واقعا یک مادر زن نمونه اس …
دوتا لیوان آوردم و چایی ریختم …گذاشتم جلوش نگاهی به من کرد و گفت : خوشم اومد ازت,, باهات حال می کنم بچه ی با صفایی هستی ….می دونی ؟تو دیگه شوهر نسترنی باید بدونی چرا برادرش به این حال و روز افتاده ..البته داستانش مفصله ..می ترسم سرت درد بیاد …گفتم: اگر دوست داری بگو من گوش می کنم ..

یک پوک محکم دیگه زد و پرسید نبات نداری ؟ گفتم : آه ببخشید یادم نبود ..می دونستم ها ..این یکی رو بلد بودم …ولی این طوری که تو می کشی رو ندیده بودم …گفت : راست بگو ناراحت نیستی تو خونه ات این کارو می کنم ؟ گفتم : راحت باش مهمون منی …..
کمی رفت تو فکر ..ساکت شد سرشو به کشیدن گرم کرد ..چایشو هم زد و چند قورت خورد و نگاهی به من کرد و گفت : می دونی چیه برزو ؟خیلی وقته دلم از دنیا پره …دلم می خواد برای یکی حرف بزنم ..درد دل کنم …ولی نه کسی رو پیدا می کنم نه حالشو دارم ..خیلی وقته خودمو فراموش کردم …
آه عمیقی کشید و ادامه داد….دوم دبیرستان بودم بابا م بیشتر شب ها خونه نمی اومد ..و گاهی چند روز برگشتش طول می کشید ….ما سه نفر توی اون خونه نمی دونستیم اون داره چیکار می کنه همیشه به یک بهانه نبود مثلا می گفت تو شرکت کار داشتم رفتم تا ساوه و بر گشتم دارم میرم مسافرت …فقط پول می داد و زبون ما رو می بست …گله ما از اون این بود که چرا اونقدر کار می کنه به ما نمی رسه ….پدر نداشتن بده ولی پدر داشته باشی و نباشه بدتره….. من درسم خوب بود نسترن هم همینطور …ولی بچه ی شرّی بودم ..پول زیاد و دوست هایی که همه به خاطر اون دورم جمع شده بودن ..منو سر کش تر کرده بود …
یک روز با یکی از دوستام شرط بندی کرده بودم و من ناهار رو بهش باختم … دعوتشون کردم یک جای درست و حسابی که همیشه با بابا میرفتیم.. تو در بند وسط هفته بود و خلوت …وقتی رسیدم اونجا دیدم بابام با یک زن نشسته و ناهار می خوره …جلو نرفتم از دور نگاه کردم ببینم چه خبره ..چون از مدرسه در رفته بودم ..اول ترسیدم منو ببینه و بگه تو اینجا چیکار می کنی؟ ..ولی خوب که دقت کردم ..دیدم محو تماشای اون زنه و معلوم می شد سر و سرّی با هم دارن …بچه ها رو از سر باز کردم همون جا موندم از دور مراقببش بودم …بعد تعقیبش کردم ..با هم رفتن تو یک خونه در حالیکه قرار بود بابا رفته باشه مسافرت کاری,,, تا شب اونجا موند و من جلوی اون خونه زار و زار گریه می کردم بچه بودم و فکر می کردم دنیا آخر شده …

پدرم برای من یک بت بود ..مظهر قدرت و پاکی و صداقت ..همه چیز به یک باره خراب شده بود …فکر می کردم بالاخره میاد بیرون ولی نیومد تا ساعت دوازده شب صبر کردم نیومد …این بود که در زدم خلاصه اونشب در اون خونه قیامتی بر پا شد من و بابا اونجا با هم در گیر شدیم ..خودمو زدم اونو زدم ..به زور منو برد و سوار ماشینش کرد …از ترس داشت میمرد ..با من حرف زد و ازم خواست که به مامانم نگم …و بهم پول داد ,,زیادم داد …شاید بگی من آدم بیشرفی بودم ..ولی نبودم ..می خواستم به مامان بگم اما دلم نمی خواست ناراحتش کنم اون زن فوق العاده خوب و مهربونیه ..بی نظیره ..می ترسیدم ,,از جدایی اونا ,,از این که زندگیمون بهم بخوره وحشت داشتم ….
اینجا آرمان سکوت کرد ..و رفت تو فکر ..گفتم: بده لیوانت رو چایی بریزم ….یک سیگار دیگه روشن کرد وگفت : بیا توام بکش یک بار چیزی نمیشه …
گفتم : نه مرسی دوست ندارم …خوب بعد چی شد ؟ گفت : هیچی ,بابا قول داد که تمومش می کنه ..ولی نکرد ,, من مثل دیوونه ها هر روز دنبالش م
یفتادم تا ببینم چیکار می کنه ..دیگه نمی گذاشت زیاد از کارش سر در بیارم ..ولی دهن منو با پول می بست ..گاهی از خجالتِ نگاه کردن به صورت مامان و گاهی از روی لج بازی می رفتم و تا صبح نمی اومدم …..و افتادم به خرج کردن پولهای بابام ..مهمونی دادم و مشروب خوردم و بعدم تو همون مهمونی ها که کم هم نیستن به این کار آلوده شدم …می خواستم فراموش کنم ..ولی نمی دونستم چطور؟ راهشو بلد نبودم ….درسم رو هم ول کردم ..می دونی من از بابام یک بت تو ذهنم ساخته بودم بی عیب و نقص مردی بزرگ با دلی مهربون …و اون نه تنها بت منو شکست خود منو هم با بی توجهی از بین برد …از من نمی پرسید پسرم این پولارو چیکار می کنی ؟ اون اصلا نفهمید که مدرسه نمیرم ..ومن روز به روز یاغی تر و سر کش تر شدم ..نمی دونم یک پدر چطور می تونه این کارو با پسرش بکنه ؟ هرگز نفهمیدم متوجه نبود یا عمدا برای اینکه از من انتقام بگیره به من بی توجهی می کرد ..

انگار من توی این دنیا وجود ندارم …و عمدا جلوی من به نسترن بها می داد تا حرص منو در بیاره ….
و به جای محبت به من باج می داد ..
پول زیاد تو دست و بالم بود و هر کاری دلم می خواست می کردم ولی هم ازش کینه داشتم هم احساس گناه می کردم ,,انگار این من بودم که دارم به مامانم خیانت می کنم …
یک عده لات و لوت افتادن دنبال پول من .. هم از روی لج بازی هم از روی نا دونی کشیده شدم به هر کار بدی که تو فکرشو بکنی ….
حالا اینم ..آرمانِ معتاد و شراب خوار,, ..بالاخره هم طاقت نیاوردم ..
چون دیدم مامان از این کارای من داره بیشتر رنج می بره تو یک دعوا بهش گفتم …
اووو..قیامتی به پا شد که نگفتی ….
مامان کوتاه نمی اومد و هر شب من شاهد گریه و زاری اون بودم …
اما بابا به محض اینکه مامان فهمید اون زن رو ول کرد حالا چطوری نمی دونم کاش از اول بهش گفته بودم ….و با هر زبونی بود فریده خانم رو راضی کرد و با هم رفتن مکه …
و برگشتن ..اون موقع بود که تازه متوجه شدم همه ی کاسه کوزه ها روی سر منه بی نوا شکسته ..
چون اونا خیلی همدیگر دوست داشتن ..البته می دونم که مامان هرگز فراموش نمی کنه ..
ولی اونو بخشید و دیگه اجازه نداد در این مورد تو خونه حرفی زده بشه ….

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *