خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش28

دانلودرمان یکی مثل تو بخش28

دانلودرمان یکی مثل تو بخش28

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

از اون به بعد احساس بدی داشتم نمی دونم چرا؟ نمی خواستم بابامو ببخشم ….و تو اون خونه معذب بودم …
از کارایی که می کردم خوشم نمی اومد ولی دلم می خواست حرصش بدم ….
برای خودم یواشکی خونه گرفتم ..و اغلب اونجا می موندم و با دوستام خوش میگذروندم …تا بابا فهمید و اومد دنبالم …
هر کاری کرد که منو از اون راه بر گردونه … نصیحت کرد خواهش کرد التماس کرد عذر خواهی کرد ..
ولی من دیگه نمی تونستم اون آرمان سابق بشم کار از کار گذشته بود ..
گفتم: نتونستی یا نخواستی ؟ ..
گفت:شاید هر دو,, احساسم نسبت به زندگی کاملا عوض شده بود …
برزو برات پیش اومده از همه چیز بیزار بشی ؟ من دائما اینطوری بودم مگر مواقعی که تا خِرخِره می کشیدم و می خوردم ..اون زمان هم چیزی نمی فهمیدم ….
گفتم : مامانت بخشید توام ببخش ,به خاطر خودت,, درسته خطا کرده بود ولی آخه تو چرا خودتو مجازات کردی؟ …
چیزی نشده که تو نتونی ببخشی گفت : اون مرد نا خواسته زندگی منو نابود کرد ..الان دیگه نمیشه ..من گرفتار شدم ..
گفتم : اگر این طور باشه نُه ,دهم مردم دنیا باید به بی راهه برن ..مثلا من خوب می تونستم بگم چون پدر نداشتم و کسی نبود منو راهنمایی کنه افتادم تو کار خلاف …
ببین آرمان به خدا نصیحت نیست یک حرف دوستانه است ..تو خودت گفتی قبل از این که پدرت رو ببینی مدرسه نرفتی و با دوستات رفتی در بند ..
پس خودتم آمادگی داشتی همه چیز رو تقصیر اون ننداز ..گفت : خیلی خوب ولش کن دیگه نمی خوام در موردش حرف بزنم ..
داره اعصابم بهم میریزه …
گفتم : نشد دیگه دوکلام حرف بزنیم شاید توام برگشتی به زندگی عادی خودت ..البته می دونم که من در این مورد نمی تونم قضاوت کنم ..ولی هیچ کس مسئول خطا های ما نیست …
همین الان تو می تونی تصمیم بگیری و این کارا رو بزاری کنار ..
من می دونم که چقدر خانوادت برات ناراحت شدن …و اینم می دونم که تو چقدر باعث عذاب اونا شدی ..حالا بابات به کنار ولی چرا مادرت روآزار میدی ؟
زن به اون خوبی و خانمی ,گناه داره ..حتی نسترن ..خیلی به خاطر تو ناراحته …
اونم دلش می خواد یک برادر مهربون داشته باشه گفت : خودم می دونم من از اولم آمادگی داشتم …خوب شرایط شم جور شد….

بعد دیدم آرمان بی قرار شده صورتش کاملا نشون می داد که آشفته و پریشونه ..
گفت : برزو داره اعصابم بهم میریزه میشه دیگه در موردش حرف نزنیم ؟ …تو چطوری ؟ زندگیت با نسترن رو میگم ؟ خوشبختی ؟
گفتم : نمی دونم ..خوشبختی چیه ؟ میگن باید تو فکرت باشه ..ولی فکر من خرابه ..پس خوشبخت نیستم ..
اونطوری که فکر می کردم نشد …
پرسید: چرا مگه نسترن رو دوست نداری ؟ گفتم : ظاهرا عشق کافی نیست …برای زندگی مشترک ساختن باید از عقلت استفاده کنی …و از اون مهمتر تناسب بین دونفره ..
به نظرم مهترین چیزی که یک زن و مرد رو در کنار هم خوشبخت می کنه تناسب بین اوناست..
پیش خودت باشه حالا می فهمم که خیلی دیر شده … بی خود نبود که قدیمی ها می گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز …
وسط حرفم اومد وگفت : گلنک با تیشه و بیل با خاک انداز…..و هر دو خندیدیم …بعد گفت خوب مشکلت چیه ؟ دیگه نسترن رو دوست نداری ؟ …..
گفتم: چرا من عاشقش بودم و حالا اینو می دونم که یک عاشق واقعی بودم …ولی نسترن این طور نبود … اون منو فقط به خاطر خودش می خواست ..
اگر یک کلاغ روی شونه های من خراب کاری کنه ؟ نسترن به اون کلاغ مشکوک میشه و فکر می کنه به من نظر داره و تا باغ کاخ سعد آباد دنبالش میره حسابشو می رسه ….و شب هم دعوا و مرافه که بگو ,,اعتراف کن …
چرا کلاغ روی تو خراب کاری کرد ؟ و جواب می خواد ..بگم نه؟ ..میگه دروغ گفتی ..بگم آره؟ میگه دیدی اعتراف کردی ….
جواب ندم ,, میگه دوستم نداری ….اگر من یکم,, فقط یکم کمتر دوستش داشتم تا حالا هزار اتفاق افتاده بود ..ولی من تحمل کردم….
آرمان چایی نباتشو سر کشید و گفت : به خدا حاضر نیستم جامو با تو عوض کنم ..اقلا آقا بالا سر که ندارم ..
تو اوضاعت خیلی خرابه رفیق از منم بدتری .. بیا بکش توام ,,…چون دیگه امیدی بهت نیست از دست رفتی داداش …

گفتم: تو تا حالا عاشق شدی ؟
گفت شدم ..آره چندین بارم شدم ..بار اول دبیرستانی بودم …عاشق یک دختره تو راه مدرسه ولی شوهرش دادن ..
بار دوم عاشق یکی شدم که اون منو دوست نداشت ,,ولش کردم …
بار سوم هم دختری بود که می گفت دوستم داره ولی در واقع نداشت..چون بهم خیانت کرد با دوستم که چندین سال بود خرجشو می دادم ریخت رو هم و حسابی منو تیغ زدن و با هم غیب شدن …..
از اونجا دیگه تصمیم گرفتم سراغ هیچ زنی نرم …
اونشب فهمیدم که دل آرمان از زندگی خونِ…. تو منجلابی از درد و رنج دست و پا می زنه و ظاهرا خودشم نمی خواد از اون وضع خلاص بشه …
اونشب فهمیدم که ما آدم ها چقدر زود و غیر منصفانه در مورد دیگران قضاوت می کنیم …و از لابلای حرفای آرمان علت بیشتر کارای نسترن رو فهمیدم …
نمی دونم شایدم نفهمیدم و بازم داشتم زود قضاوت می کردم ..ولی هر چی بود ..دنیایی که من از زندگی خانواده ی نسترن در ذهنم ساخته بودم مثل یک سراب نا بود شده بود و از بین رفته بود ..
حالا می فهمیدم که خانواده ی آقای زاهدی اون چیزی نبودن که من تصور می کردم ….دنیایی که من در مقابل اون مادر و برادر هامو کوچیک می دیدم هیچی نبود به جز دور نمایی مصنوعی و ظاهر فریب .. در واقع من به لطف مادرم زندگی خیلی خوبی داشتم …
شاید ماشین نداشتم ..شاید هر کاری دلم می خواست نکردم ولی ایمان قلبی و قدرت روحی من طوری نبود که تحت تاثیر کسی قرار بگیرم ….. وجدان داشتم و صداقت …
اما توی این ماجرا ها اینم متوجه شدم که تا اینجا ی زندگی رو مثل یک پسر بچه ی نا دون و بازیگوش اشتباه کردم و در قضاوت به بی راهه رفتم ….
آرمان تا دیر وقت پای بساطش نشست ..
دیگه کم کم می دیدم داره چرت می زنه تخت رو براش آماده کردم و رفت خوابید …صبح بیدار شدم ولی می دونستم که اون به این زودی بلند نمیشه ..
این بود که براش صبحانه گذاشتم و رفتم شرکت …..

ولی یکساعت بعد آرمان زنگ زد و عذر خواهی کرد و گفت درو می بنده و میره گفتم بسلامت بازم بیا پیش ما ….و پشت سرش نسترن زنگ زد ..
با عصبانیت به جای سلام گفت : دیشب چیکار کردین؟ ..آرمان کجاست ؟
گفتم : خونه ی ما خوابیده بود الان زنگ زد و گفت داره میره برای چی ؟
گفت :تو بی خود کردی اونو بردی اونجا ..
گفتم : اینطوری حرف نزن که یک چیزی بهت میگم ,,خونه ی خودمه هر کس رو دلم بخواد میبرم ….
گفت : برای تو نگرانم برزو نباید میومد خونه ی ما ..تو می دونی که اون چیکار می کنه چرا بردیش ؟
گفتم نسترن الان سر کارم خودم بهت زنگ می زنم نگران نباش اتفاق بدی نیفتاد …
در ضمن با من مثل بچه ی کوچیک رفتار نکن …. خودم می دونم چیکار می کنم ..
منتظر بودم تا بیشتر مورد شماتت نسترن قرار بگیرم ولی من و اون دیگه هرگز در مورد اونشب با هم حرف نزدیم ….
یک هفته بعد هنوز دماغ نسترن خوب نشده بود و قرار بود من زود تر برم خونه و اونو ببرم دکتر برای معاینه ..
کلاس رو کنسل کردم و از شرکت یکراست رفتم خونه …درِ ماشین رو بستم که برم بالا و یک استراحتی بکنم و با هم بریم که دیدم دونفریکی سرباز و یکی شخصی جلوی در ایستادن .. اهمیتی ندادم …
ولی یکی شون اومد جلو و گفت : ببخشید ماشین مال شماست ؟ گفتم بله چطور مگه ؟ گفت : به اسم آقای زاهدی ؟
گفتم : فکر کنم ولی مال منه به اسم دخترشون هست ..
گفت : ماشین توقیف شده لطفا سویچ و کارت ماشین … من وکیل طلب کار ایشون هستم … حکم رو نشونم داد ..
گفتم: شما اجازه ندارین ماشین منو بگیرین .. خودشون خبر دارن ؟
گفت بله دارن امروز وسایل شرکت هم توقیف شد …
گفتم صبر کنین ..زنگ بزنم ..

آقای زاهدی با خونسردی گفت : جانم بابا ؟ گفتم : اومدن ماشین رو تو قیف کنن چیکار کنم ؟ مگه به اسم شماست ؟
گفت : حکمشون رو ببین ..مطمئن شدی صورت جلسه کن تحویل بده چاره نیست بده ببرن …. میرم از توقیف در ش میارم ..الان مشغول کاراشیم .. تا فردا پس می گیرم …
وسایل توی ماشین رو خالی کردم و با همون مامور سوار شدم و رفتم …و طی صورت جلسه تحویل دادم و با تاکسی برگشتم …
خیلی حال خوبی نداشتم ..بیشتر نگران آقای زاهدی بودم ولی وقتی باهاش تماس گرفتم دیدم خودش خیلی خونسرده و می گفت مشکلی نیست و به زودی حل میشه …
ولی چند روزی گذشت و خبری نشد ..
ظاهرا وضع مالی آقای زاهدی کاملا بهم ریخته بود و بد هکاری زیادی بالا آورده بود …من سعی می کردم نسترن رو از اون ناراحتی ها دور کنم تا اذیت نشه ولی خوب خانواده اش بودن و این کار امکان نداشت ..
یکشب به اصرار نسترن رفتیم خونه ی اونا و از نزدیک دیدم که آقای زاهدی خیلی گرفتار شده واقعا به پول نیاز داره ….
من می دونستم که حتما پولی رو که برای رهن خونه ی ما داده بودن رو هم به زودی لازم خواهند داشت ..به هر حال پول خودشون بود و باید یک روز پس می دادم …
با نسترن همفکری کردیم و به پیشنهاد خودش که فورا گفت : سکه ها رو از مامانت بگیر بفروشیم ..
منم همین کارو کردم وبا مقداری از طلا های نسترن فروختم و پول رهن خونه رو دادیم به آقای زاهدی ..
ولی اون اصلا خوشحال نشد و گفت : لازم نبود با این پول درد من دوا نمیشه ..اگر می خواستم خودم بهتون می گفتم …
حالا همینم از بین میره …من فهمیدم که اوضاع از اونیم که ما فکر می کردیم خراب تره ….
اما قصد من این بود که مشکلی از دل اونا و نسترن بر دارم و اینکه دیگه زیر دِین آقای زاهدی نباشم …
ولی یک مشکل بزرگ برای خودم با فروختن طلاهای نسترن درست کردم و باز دوباره زندگی من دچار تشنج شد ..
این بار به جای آیدا ..مسئله سر طلاها بود چپ و راست سرکوفت اونا رو به من میزد ..که سرمایه ی زندگی منو فروختی … و مرتب ازم می خواست به جای اونا براش طلا بخرم …..

هر بار که حقوق می گرفتم سعی می کردم این کارو بکنم تا جبران چیزایی که به قول خودش از دست داده بود رو بگیره ولی تموم نمی شد ..
اون همیشه از من طلبکار بود …و با وجود هزینه های سنگین زندگی ..
مرتب می گفت پولاتو خرج دخترا می کنی …
گاهی فریاد می زدم ..کدوم دختر چرا ثابت نمی کنی ؟ و گاهی سکوت می کردم ..و گاهی مشت به دیوار می کوبیدم ..
ولی نسترن در هر صورت عکس العمل منو در مقابل حرفایی که نا روا به من می زد حمل بر ظلمی نا عادلانه از طرف مرد زندگیش می دونست و زیر بار نمی رفت که اشتباه می کنه و زندگی رو به من جهنم می کرد ….
با این حال هرگز حاضر نشدم چیزی رو که از زندگی اونا می دونستم دست مایه تحقیر اون قرار بدم و یا حرفی بزنم که در شان من نباشه ….
حالا مدتی بود که با دوستان دانشگاهی خودش دوباره رابطه بر قرار کرده بود اونا هم مثل نسترن ازدواج کرده بودن بعد از مدت ها با هم رفت و آمد می کردن ..
ندا هم که صمیمی ترین دوستش بود.. دائما با اون بود …..
گاهی میومد خونه ی ما و گاهی نسترن میرفت پیش اون ….و تازگی ها همه ی کاراشون رو با هم انجام می دادن …
اما برای هر بار که من مادرم و برادرامو می دیدم یک جنجال و مرافه ای راه مینداخت که نگفتی ….
چون گفتنش تکرار مکررات میشه و از تحمل من خارج ….و اینطوری شش سال زندگی کردیم …..

اونشب هم من کوتاه اومدم تا دوباره اون صحنه ها و تهمت ها رو نبینم …
خودم املت درست کردم و خوردم ..و در حالیکه با من قهر کرده بود,, که چرا اون احساس لازم رو ندارم که بفهمم اون وقتی از آرایشگاه میاد چطور باید رفتار کنم ..
رفت و روی مبل نشست ….اول گریه کرد بعد فحش داد و تا می تونست به من و مادرم و زن برادر هام بد بیراه گفت …و با گریه خوابید …
روز بعد هم با من قهر بود …..
حالا دیگه از قهرش بدم نمیومد …چون در این صورت خیالم راحت بود که جنجالی به پا نمیشه …
مدام منو باز خواست نمی کنه …..
دلم می خواست با یکی درد دل کنم ..تو همین مدت کم موهای سرم سفید شده بود …اما دلم نمی اومد مامان رو در جریان بزارم ..اولا خجالت می کشیدم چون می دونستم اگر به روم نیاره حتما تو دلش میگه من می دونستم برای چی به حرفم گوش نکردی …
دوما نمی خواستم نگرانش کنم ,,سوم اینکه دوست نداشتم میونه ی مامان و نسترن بهم بخوره ..
چون اون جلوی مامان ظاهر قضیه رو حفظ می کرد …با اینکه می دونستم ماهرو خانم همیشه هوشیار ه و حواسش به همه چیز هست …..
هنوز کینه ی من برای اینکه وقتی از آرایشگاه اومده بود و من ازش تعریف نکرده بودم به دل نسترن بود که شوهر ندا براش تولد گرفت و مجبور شد با من آشتی کنه تا بتونیم با هم بریم به جشن تولد دوستش … و اون شب بود که دوباره مسیر زندگی من عوض شد ..
از صبح ده بار به من سفارش کرد که دیر نیام,,, تازه آشتی کرده بودم و دلم نمی خواست درد سر جدیدی داشته باشم ..
در حالیکه جونم به لبم رسیده بود بازم باهاش راه اومدم ….اون روز بر خلاف میلم ….با خانم پور افروز صحبت کردم ..تا کلاسم رو به وقت دیگه ای موکول کنه …
حالا توی اون آموزشگاه حرف اول رو می زدم ..
تمام کلاسهای تخصصی رو به من می دادن ..
آموزش کارکنان شرکت ها و ادارات رو من از طرف آموزشگاه انجام میدادم و پول خیلی خوبی هم می گرفتم و این کار کردن تنها دلخوشی من تو زندگی شده بود چون علاوه بر آموزشگاه توی شرکت هم برو و بیایی داشتم و جای خودمو رو باز کرده بودم ..
بیشتر اوقات از شرکت های دیگه برای نصب سیستم شون به من مراجعه می کردن و منم با دستمزد خوب براشون انجام می دادم …و با این زحمتی که برای در آوردن این پول می کشیدم .. نسترن راحت اونا رو خرج می کرد و بازم یک چیزی از من طلبکار بود خستگی به تنم می موند کاش حداقل احساس رضایت اونو می دیدم و کاش یک بار از من برای این تلاشم قدر دانی می کرد …
درسته می دونم که وظیفه ام رو انجام می دادم ولی ناسپاسی اون و شنیدن جملاتی از قبیل تا حالا برام چیکار کردی ؟
بابام پول عروسی رو داده مامانم جهاز خریده .. اسباب خونه مال منه تو هیچی نداشتی .. یک قرون خرج نکردی …
ماه عسل نرفتیم آزارم می داد ……و اون در هر بار دعوا اونا رو تکرار می کرد و به سرم می کوبید …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *