خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان آغوش اجباری / رمان آغوش اجباری پارت اخر

رمان آغوش اجباری پارت اخر

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

سرمو بھ معنیھ اره تکون دادم …دستامو گرفتو از مطب خارج شدیم تو محوطھ عین بچھ ھا شادی میکردمو حسام بھ کارام نگا میکرد

سرراه یھ جعبھ شیرینی گرفتیمو برگشتیم خونھ …امیر میگفت دوست داشتھ داداشش دار بشھ ولی از اینکھ دختر بود ناراحت نبود

نھ ماه گذشت حسام ھربار خودش و چک اپ منو میبرد دکتر با کمک ھم دیگھ اتاق بچھ رو اماده کرده بودیم

تو این مدت نمیزاشت دست بھ سیاه و سفید بزنم …ولی با غذا نخوردنم ھر روز وزن کم میکردم …دکتر بھم گفتھ بود ھفتھ دیگھ بچم بھ دنیا میاد …واس شام خونھ مامانم دعوت بودیم میخواستن واس امید برن خواستگاریھ دختر عموم نگین …نمیتونستم تکون بخورم درد تو کمرم خشک شده بود …مامان میگفت رنگ و روت اینو نشون نمیده تا یھ ھفتھ دیگھ دووم بیاری

امید مخالف بود با ازدواج با نگین ولی بابام مجبورش کرده بود تو خودش بود ..میدونستم منیژه دختر خالھ مونو دوست داشت ولی چرا حرفشو بھ بابا نمیزد در تعجب بودم

درد امونمو بریده بود نتونستم بھ مراسم خواستگاری برم حسام اصرار داشت بریم دکتر ولی میدونستم این دردا طبیعیھ دربرابرش گفتم نھ و اونم قانع شد

ساعت دو و نیم نصف شب بود دوباره داشتم تب میکردم میترسیدم مثل دفعھ قبل تشنج کنم …از جام بلند شدمو رفتم تو بالکن نیم ساعتی بود نشستھ بودم کھ حس کردم گرم شدم زود رفتم حموم …دیدم کیسھ ابم پاره شده …خودمو تمیز کردمو رفتم تو اتاق و اروم حسامو صدا زدم …حسام با وحشت بھم خیره شدو پشت ھم میگفت _چیزی شده  حالت خوبھ

بچھ بھ دنیا اومدساعت چنده

از حالتش خندم گرفتھ بود انگار تازه داشت بابا میشد…سعی کردم بھ ارامش دعوتش کنم

_نھ عزیزم کیسھ ابم پاره شده گفتم بریم بیمارستان

زود از رو تخت بلند شدو رفت سمت مانتو شالمو اوردو گفت  _بھ مامانت خبر بدیم

_نھ صب کن شاید الان بھ دنیا نیاد برو ساک بچھ رو بردار زود رفت تو اتاق بچھ ک با ساک برگشت دکتر

دکتر بعد معاینھ  گفت برو خونھ اگھ دردت بیشتر شد برگرد…حسام گفت _کجا ببرمش ببرینش سزارین بشھ کیسھ ابش پاره شده دکتر گفت

_نمیشھ الان دیگھ واس سزارین نمیشھ مشکلی پیش نمیاد نگران نباشین  حسام چاره ای نداشت جز اینکھ قبول کنھ

حسام سر راه واس صبحونھ اش سبزی گرفت..ولی من نتونستم بخورم دوش اب گرم گرفتمو ھی قدم میزدم…نزدیک ساعت ھشتو نیم بود دیگھ کمرم تیر کشبدناش بیشتر شده بود … رفتیم دنبال مامانو دکباره برگشتیم بیمارستان دکتر دوباره معاینھ کردو گفت بھ پرستاراش کھ بھم سرم وصل کنن بچھ بیاد پایین

چشام داشت بستھ میشد خوابم گرفتھ بود یکی از پرستارا نگران شدو اومد سمتم _حالت خوبھ نکنھ بیھوش بشی بچت خفھ میشھ ھا

_نھ نھ شب نخوابیدم خوابم گرفتھ

_باش سعی کن قوی باشی

نفھمیدم چیشد کھ جیغم بھ ھوا رفت …پرستاره دوباره اومد سمتم گفت _ببرمش وقتشھ

وقتی از اتاق رفتیم بیرون حسامو دیدم پایین بلھ ھاست سرشو بالا اوردو وقتی منو دید با سرعت از پلھ بالا اومد پلھ اخری نزدیک بود بیفتھ  از حالتش خندم گرفت

با رفتنم بھ اتاق زایمان حسام از دیدم محو شد …دوباره داشتم دردایھ زایمان رو میچشیدم ولی این دفعھ این دردا واسم سخت نبود این درد ھا ھمراه بود با عشق  لحظھ بھ لحظھ درد کشیدنمو دیدم لحظھ بھ دنیا اومدن دخترمو دیدم لحظھ ای کھ نافشو بریدن لحظھ ای کھ صداش اومد

لحظھ ای کھ قلبم با صداش اروم شد

دستمو دراز کردم بھ سمتش یکی از پرستارا دخترمو رو سینم گزاشت…بوش کردمو گفتم

_خوش اومدی دخترم

خوش اومدی زندگیم …بھ زندگیم خوش اومدی پرنسس مامان دکتر با خنده گفت

_مادر ملوس شاعرم شد

لبخندی زدمو دخترمو ازم گرفتن و بردن واس واکسن…منم وارد بخش کردن خستھ بودم نفھمیدم کی بھ خواب رفتم

وقتی چشمامو باز کردم مامانمو حاج خانمو امیر روبھ روم تو اتاق نشستھ بودن سرمو چرخوندم دنبال حسام میگشتم درست پشت سرم نشستھ بود

وقتی دید سرمو بھ روش چرخوندم سرشو اورد پایینو پیشونیمو بوسید

گفت

_حالت خوبھ بھتری

بھ روش لبخندی زدمو چشامو باز بستھ کردم دوباره بوسیدم دیگھ شرمم شد گفتم

_دختر کوچولومونو دیدی

_نھ ھنوز نگران تو بودم نرفتم

_پدر بد

_شوھربد خوبھ یا پدر بد

_ھردوش

با انگشت زد رک دماغم …رو بھ امیر گفتم توھم  داداشش بدی نرفتی پیش خواھرت _چرا دیدمش انقد زشتھ کھ نگو حسام گفت

_امیر حسودی نداشتیما

_بھ کجاش این زشت حسودی کنم اخھ

ساعت ملاقات اتاق پره پر شده بود ھمھ بھ کارایھ حسام میخندیدن  ھاجر میگفت رفتھ واس ھمھ بچھ ھا کتاب داستان خریده

واس منم یھ گردنبندو پلاک گرفتھ بود…بعد ملاقات مامانم رفت دخترمو بیاره بھش شیر بدم

وقتی تو اغوشم گزاشتن دلم براش ضعف رفت

حسام ھمش مبخندید و میگفت کپ خودتھ راستم میگفت با اینکھ نوزاد چھرش معلوم نیست ولی شباھتش بھ خودم بیش از حد بود حتی موھاش حنایی بود

دلم بھ حال امیرم سوخت …من اونو پس زده بودم ولی یلدارو با عشق از خدا خواستھ بودم حسام گفت اسمشو چی میزاری _یلدا خوبھ

_خوبھ

یھ روز تو بیمارستان موندمو بعدش مرخصم کردن …حسام جلو خونھ یھ گوسفند زیر پامون قربانی کرد …سامانو ساسان پسرایھ خواھر شوھرم با سازو دھل ھمراھیم کردن تو خونھ

ھمھ فامیل اومده بودن…واس شام از بیرون غذا سفارش داده بودن.

با اومدن یلدا بھ زندگیمون شادیمون چندبرابر شده بود  زندگیمون شیرین تر شده بود

دیگھ تو زندگیمون کمبودی نبود و بخاطرش ھرشب نماز شکر میخوندم و خدارو شاکر بودم

یلدا نھ ماھش شده بودو دوم عید بود

مژگان و شوھرش سلیمان از اصفھان اومده بودن واس عید و باھم رفتھ بودیم بیرون بعد شام رفتیم نمایشگاه بزرگ شیراز …جایھ پارک ماشین نبود حسام مارو کنار نمایشگاه پیاده کردو خودش رفت اونور خیابون تا ماشینشو پارک کنھ…وقتی داشت از خیابان عبور میکرد یھ ماشین زد بھش

قلبم از حرکت وایساد

عشقم کف خیابان پخش شده بود …کنترلمو از دست دادمو افتادم رو زانوھام و جیغ کشبدمو حساممو صدا زدم

مژگان اومد سمتم و یلدارو ازم گرفت یھ عالمھ دور حسام جمع شده بودنو چیزی نمیدیدم…صدایھ امبولانس اومد …با دیدن امبولانس دیونھ شدمو ھجوم بردم سمت جمعیت

حسام من نباید چیزیش میشد من بی حسامم زنده نمیموندم …سلیمان اومد جلومو گرفت با عجز نالیدم

_بگو کھ نمرده بگو

_بابا مردن چیھ پاھاش شکستھ

_دروغ میگی

_نھ بجون مژگان

قسمش جون مژگان بود بھ حرفش باور کردم گفتم پس منم با مبولانس میرم

_تو کجا امیرو یلدا بھ تو احتیاج دارن خودم میبرمتون

امیرو از یاد برده بودم سرمو چرخوندم دنبال امیر گشتم …یھ گوشھ خیابون نشسنھ بودو سرشو پنھون گرده بود

اسطوره پسرم پدرش بود حامیھ پسرم پدرش بود

باید این دفعھ بمن تکیھ میکرد رفتم سمتش _امیر جان پاشو مادر بریم بیمارستان سرشو بالا اورد داشت گریھ میکرد..

با بغض گفتم مرده گنده گریت برا چیھ پاشو بابات بھمون احتباج داره  با ترید داشت نگام میکرد انگار باور کرده بود کھ دیگھ باباش نیست.

داشتم بھ امیر امید میدادوم در اوج ناامیدیھ خودم حسام سھ ساعت بود تو اتاق عمل بودو خبری نشده بود

دکتر از اتاق اومد بیرونو بھ سمتش پرواز کردم _اقایھ دکتر چیشد دکتر ریلکس گفت

_یھ پاش ظربھ شدیدی دیده ولی شکستی نیست پایھ راستشم از ھشت قسمت شکستھ و پلاتین گزاشتیم

نفسی از سر اسودگی کشیدم ھمین کھ زنده بودو کنارمون میموند واسمون یھ دنیا بود  با اصرار ھایھ امیدو سلیمان رفتم خونھ یلدا تو بیمارستان بی قراری میکرد رفتم خونھ یگم بخوابم ولی چھ خوابی ھریھ نیم ساعت یھ بار بیدار میشدمو زنگ میزدم از حسام خبر میگرفتم

حسامم چھار روز تو بیمارستان موندگار شد و بعدش برگشت خونھ

تا یھ ھفتھ خونمون پره پر شده بود یکی میرفت دوتا می اومدن…دوتا میرفتن یکی دیگھ می اومد

حسام شبا خواب نداشت جوری از درد نعره میکشید دلم پر پر میشد

ده روز از عملش گزشتھ بود حسام گفت کھ میخواد بره حموم ..دوتا نایلون بھ پاھاش بستم کھ اتلش خیس نشھ  ولی از شانس من اتلھ خیس شد

زنگ زدم بھ امیدو گفتم کھ بیاد حسامو ببره دکتر اتلشو عوض کنن.

چھارساعت از رفتنشون بھ دکتر گزشتھ بود دلھره داشتم زنگ زدم بھ حسام گوشیو برنداشت …ترس سرازیر وجودم شده بود

شماره امیدو گرفتم با پنجمین بوق جواب داد …الو امید چیشده چرا حسام جواب نمیده _خواھر من اولا سلام دوما اقا حسام تو اتاق عملھ

____چــــــــــی چرا

_بابا اروم …رو پاش کیست خوبی بود دارن عملش میکنن

_باش منم الان میام

_تو کجا بیای ماھم الان برمیگردیم

_مگھ نمبگی عمل کجا برمیگردین

_سرپاییھ

_باش خبرشو زود زود بھم بده

_باش خداحافظ

_بسلامت

دوساعت گزشتھ کھ پیداشون شد دکتر گفتھ بود کھ خیسی اتلا باعث شده بفھمنو بتونن مداواش کنن وگرنھ وارد زخم میشدو باعث قطعیھ پا میشد .

حسام پنج ماه تموم خونھ نشین شده بود و تونست اخرش روپاش راه بره

دوم مرداد ماه بودو تولد من واس شام مامان بابا اومده بودن حسام وقتی برگشت یھ جعبھ شیرینی و بھ دستھ گل نرگس دستش بود

بعد شام داشتم از تو اتاق می اومدم بیرون حسام جلوم ایستادو یھ جعبھ مخملی ارغوانی داد بدستمو گفت تولدت مبادک عمرم جلو بابا خجالت کشیدم سرمو انداختم پایینو گفتم  _ممنون

داغی چیزی رو رو پیشونیم حس کردم…حس کردم رو کمرم عرق نشست _نمیخوای بازش کنی

وقتی جعبھ رو باز کردم یھ ست گردنبندو گوشواره و انگشتر زمرد بود خیلی قشنگ بود با قدرانی بھش چشم دوختم  گفتم

_خیلی ممنون

_تولایق بھترینایی زندگیم

اگھ الان اینجام بخاطر توئھ …میدیم چھ شبایی کھ بخاطرم بیدار بودی…چقد بادردادم درد میکشیدی…چقد گریھ میکردی مدیونتم خانمم …

_وظیفم بود

دستشو برد سمت جیبشو یھ پاکت بیرون اورد گرفت سمتم _این دیگھ چیھ

_ویزامون …میریم کیش

امیر از جاش پرید کاغذو ازم گرفت…حسام گفت تورو نمیبریم فق خودمون میریم _یعنی چی

_خب من با زنم میرم ماه عسل

_منم میام حق ندارین تنھا برین

_تو ازدواج کردی با خانم خودت برو

بعد اینکھ مھمونا رفتن با حسام حرف زدم کھ چرا امیرو باخودمون نبریم …حسامم مثلھ ھمیشھ قانعم گرد و گفت

_امیر داره بزرگ میشھ تو سنیھ کھ داره شکل میگیره نباید انقدر بھ ما تکیھ بده باید خودشم حامی خودش باشھ

حرفشو قبول داشتمو ھیچی دربرابرش نگفتم

سھ روز بعدش تو فرودگاه کیش بودیمو منتظر سرویس ھتل  یھ رب طول کشید تا ون اومد

جلو ھتل داریوش نگھ داشت از منظره ھتل شکھ شدم عین تخت جمشید شیراز بود و ھخامنشی

وقتی وارد لابی شدم یھ فوراه خشکل کھ فضا رو خشکل تر کرده بود وجود داشت  ساعت ده شب بود رفتیم اتاقمون…اتاقاھم ھمشون بھ ھمون شکلا حتی میز ارایش و تولت ھم ھخامنشی بود

رفتیم پایین شام خوردیمو برگشتیم اتاق…فردا کھ واس صبحونھ رفتیم

لیدرم یھ دختر سرو زبون دار بھ اسم شیوا بود گفت کھ برنامھ عصر امفی ت تر ھتلھ و واس شب میریم پارک دلفینا

بعد نھار رفتم امفی ت تر انقد خندیده بودم شکم دردرفتھ بودم مونده بودم یلدا چطوری انقد راحت تو بغلم خوابش برده  دو ساعتی اونجا بودیم

از سالن گھ اومدیم بیرون بھ حسام گفتم میریم ساحل اونم قبول کرد شام رو تو ساحل خوردیم نزدیکایھ ده بود کھ راه افتادیم برگردیم ھتل ھمھ باید ده و نیم جمع میشدیم جلو ھتل

وقتی رسیدیم ھمھ جلو درھتل منتظر بودن دوتا زوجو چندتا پسر جوون بودن شیوا اومد جلو و گفت بھ بھ زوج پیر کجا بودین حسام گفت

_خودت پیری ما تازه اول چھل چلیمونھ و تازه اومدیم ماه عسل شیوا با چشمایھ قلمبیده بھمون نگاھی انداحتو گفت راست …با خنده سرمو تکون دادم

صدایھ راننده اومد کھ دیره و رامون نمیدن

تو ماشین پسرا سعی داشتن شیوا رو اذیت کنن ولی حریف شیوا نمیشدن جواب گنده تر تو دھنشون میزاشت

ھمینکھ وارد پارک شدبم یھ غرفھ بود کھ ماشین کوچیک بچھ ھارو میفروخت شیوا گفت بخرین وگرنھ پشیمون میشین

یدونھ واس یلدا خریدمو حسام ھدایتش میکرد

وقتی وارد بخش پرندگان شدیم یلدا ترسید با حسام از اون بخش خارج شدیم و شیواھم باھامون اومد گفت خب با تعجب گفتم

_چی خب

_خب تعریف کنید واقعا ماه عسلھ

_اره خب

_ولی بچھ دارین

_یھ پسر پانزده سالم داریم کھ نیاوردیمش

_نھھھھھ

_واالا

_پس واجب شد باھاتون عکس بندازم دیگھ رسیده بودم بخش رقص دلفنینا

ھیچ کدوم حرفی نمیزدیم محو حرکاتشون بودیم خیلی قشنگ بودن

دیگھ نزدیکایھ ساعت یک نصف شب بود از پارک خارج شدیم تو ماشبن یھ اھنگ شاد پخش شدو پسرا نشستھ قر میدادن وقتی اندی شروع بھ خوندن کرد ھنگ کردم

(حنا ابنجوری بمن نگا نکن …با چشات قلب منو صدا نکن…حنا بسھ منو دیونھ نکن

…موھاتو تو دست باد شونھ نکن…پری پریا وای حنا …گل پریا وای حنا.تاج سریا

…وای حنا…دلبریا …وای حنا …تورو دیدنا دل تپیدنا وای حنا…روز روشنا رویھ چمنا

…وای حنا…دلبر بلا اون قدو بالا …وای حنا …حنا بخدا بده ندا  تا بشم فدا وای حنا …

پسرا ھورا میکشیدنو حسام میخندید و بشکن میزد  دستمو گرفتو تند بوسیدش

(ناز نکن فقط تو مال منی …ناز نکن کھ وصلھ جونمی…نھ دلت نمیاد دلمو بکشنی…ناز نکن تو تنھا عشق منی…پری پریا وای حنا .گل پریا وای حنا…تاج سریا وای حنا…دلبریا وای حنا)

انقد خندیده بودم دل درد گرفتھ بودم اھنگم خدایی قشنگ بود  حسام رو تخت کنار یلدا دراز کشیده بود گفتم میرم حموم و میام زیردوش بودم داشتم موھامو میشستم کھ صدایھ درحموم اومد  صدایھ حسام اومد …دلبر بلا اون قدو بالا وای حنا _حســــــــــام برو ببیرون بیتربیت

_ناز نکن فق تو مال منی

_حسام توروخدا یلدا بیدار مبشھ

_نھ نمیشھ

موھامو شستم ھرکاری کردم نتونستم حریفش بشم اونم تو حموم موند

دوروز باقی مونده رو از مکان ھایھ تاریخی و مسجد دیدین کردیم وقتی برا خرید رفتھ بودیم یھ روتختی چشممو گرفتھ بود ولی از بس خرید کرده بودم روم نشد بھ حسام بگم

روز اخر بودو ساعت یازده پرواز داشتیم.

ساعت نھ بود از خواب بیدار شدم حسام کنارم نبود

پاشدم دست صورتمو شستمو شروع کردم بھ جمع کردن چمدونا

صدایھ دراومد وقتی برگشتم دیدم حسام با یھ ساگ قرمز جلو دره رفتم جلوش گفتم _این چیھ

_ھمون روتختی

_ازکجا میدونستی

_من اگھ از چشات حرفاتو نخونم کھ عاشق نیستم  از تھ دل لباشو بوسیدمو اونم ھمراھیم کرد

لباسامو نو پوشیدمو حسام گفت کھ دیره بریم وگرنھ جا میمونیم با بشکن زدنو حنا حنا چمدونارو برداشتو رفت بیرون.

امیر لبو لوچش اویزون بود ولی وقتی سوغاتباشو دید حرفاشو خوردو اخماشو باز کرد.

حسام واس ھجدھمین سالگرد ازدواجمون ھتل چمران رو رزو کرده بود …طبقھ اول مھمون ویژه داشتنو طبقھ بالا بودیم …بعد شام صدایھ دستو جیغ بھ ھوا رفت…وقتی بلند شدیم دیدم نامزدی بودو عروسو داماد داشتن میرقصیدن برقا خاموش شده بود حسام گفت

_ماھم بریم برقصیم امیر گفت

_بشینین بابا ابرویھ منو نبرین پیری و معرکھ گیری حسام بی توجھ بھ حرف امیر دستامو گرفتو از پلھ پایین رفتیم اھنگ سینا شبانخانی داشت میخوند

( تو چشای تو ی جادوی خاصی ھس تو نگاه تو انگاری احساسی ھس غم دنیارو فراموش میکنم  وقتی ب  تو نگاه میکنم توھمھ ی عمر مثل توروندیدم ی جورایی خاطرت عزیزه عزیزم ازدیدن توسیرنمیشھ چشم من ب تونگاه میکنم

توچشای تو ی جادوی خاصی ھس تونگاه توانگار ی احساسی ھس غم دنیارو فراموش میکنم  وقتی ب تو نگاه میکنم وقتی ک نزدیکم ب تو انگار دلم میلرزه ھر دفعھ صدبار واسھ ی حسی کھ بھ تو دارم بھ تو نگاه میکنم عزیز جونم نامھربونم گوشھ چشم ب این دل خونم واسھ حسی ک ب تو دارم بھ تو نکاه میکنم

اروم جونم بدون تو دیگھ نمیتونم ب خدا خستس این دل خونم بدون تو دیگھ نمیتونم نمیتونم ب ھوای تو تازه میشھ حال من وقتی کھ ھستی تو کنارمن تورو دوست دارم تا ابد کنارم باش ب تو نگاه میکنم)

از فکر ھجده سال پیش خارج شدم

چقدر ھمھ چیز تغیر کرده بود چقدر خوشبخت بودم..گفتم _حسام

_جون حسام

_بھ کل خاطراتمون فکر کردم ھجده سال پیش روز عروسیمون شب عروسی میدونم خیلی اذیتت کردم منو ببخش..تو بھترین مرد دنیای .عاشق بود و عاشقم کردی ازت ممنونم

فشار دستاش دور کمرم بیشتر شدو گفت _عاشقتم میمونم تا پایھ مرگ  پــــــــــایــــــــــان

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان آعوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت هفتم

رمان آغوش اجباری  جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *