رمان آغوش اجباری

رمان آغوش اجباری پارت هفتم

رمان آغوش اجباری 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان آغوش اجباری اینجا کلیک کنید

نازنین بھش جواب مثبت داده بود واس مراسم عقدش عمو دعوتمون کرده بود  ھرکاری میکردم

نمیتونستم خودمو راضی کنم بھ مراسمش برم ساعت دوازده ظھربود حسام برگشت خونھ وقتی دید

ھنوز اماده نشدم با تعجب گفت _مگھ امروز نیست عقد کنون

_چرا امروزه

_پس چرا اماده نشدی

_حسام میشھ نریم

_چرا

_نمیخوام دوست ندارم اومد جلو رو تخت کنارم نشست

_اگھ نریم محمد فکر میکنھ ھنوزم دوسش داری

_چھ ربطی داره دوست ندارم برم

_ربط داره حتی منم این فکرو میکنم اگھ نریم این حرف پشتت درمیاد

از ترس اینکھ حسام این فکرو بکنھ زود از جام بلند شدمو رفتم خودمو اماده کردم یھ کت دامن ابی

نفتی پوشیدم روسبنھ ھاش منجق دوزی شده بود  با یھ شال نازکسفید ارایش ملایمی کردم

حسام ھم یھ کت شلوار سیاه با پیراھن سفید پوشیده بود بھش نگاه کردم .از ھمھ سر بود محمد

بھ گرد پاشم نمیرسید …امیرو اماده کردیمو راه افتادم وقتی رسیدیم در خونھ نازنین ..استرس بھم وارد شد

بھ حسام نگاه کردم یھ لبخند کھ استرسمو تابلو تر کرد زدمو از ماشین پیاده شدم

با ھربار قدم برداشتنم یھ تیکھ از قلبم کنده میشدو میفتاد زمینو زیر پام لھش میکردم باورش چقد برام سخت بود

نفسم تو سینھ حبس شده بود و زانوھام میلرزید بالاخره وارد سالن شدیم عروس دوماد تو اتاق عقد بودن

چند دقیقھ بعد دست تو دست عروسش اومد بیرون چشمامو بستم نباید میدیمشون  بغض گلومو گرفتھ بود

از جام بلند شومو رفتم یھ گوشھ کسی نگاش بھ نگام نیفتھ با حسرت بھ محمد چشم دوختم با خنده ھایھ قشنگش  اون خنده ھارو روزی من میخواستم

دیگھ خنده ھاش مال من نیس…دیگھ دستاش مال من نیست…دیگھ خانمم گفتناش مال من نیست…

قلبم تیر میکشید  لیلا اومد سمتم

_چرا اینجا نشستی پاشو بریم برقصیم

_لیلا توکھ میدونی ھمھ چیو الانم اگھ اینجام بخاطر حرف و حدیث پشت سرمھ

_پاشو ببینم ھمھ چی گذشتھ توالان یھ بچھ چھارسالھ داری

برا یھ لحظھ از کل بغضام پشیمون شدم من زندگی داشتم یھ مرد داشتم نباید حسرت ھیچ چیز دیگھ ای رو بخورم

نباید…ازجام بلند شدمو با لیلا ھمراه شدم

ھرکاری میکردم نگاھم میرفت سمت محمد تو یھ لحظھ دیدم سرشو کرده تو گرون عروسشو داره میخنده

نتونستم طاقت بیارم زود رفتم امیرو از مامان گرفتمو از ھمھ خداحافظی کردم.

حسام تو ماشین پرسید چیشده کھ گفتم برگردیم …گفتم سرم درد میکنھ اونم دیگھ سوالی نپرسید

وقتی رفتم خونھ امیرو گزاشتمو رفتم تو حموم دلم خیلی گرفتھ بود بعض تو گلوم ھی داشت سنگینو سنگین تر میشد

زیردوش تا تونستم گریھ کردم وقتی از حموم اومدم بیرون حسام رفتھ بود  تو اتاقم نشستمو با اھنگ سپیده دم از جواد یسا ری گریھ دوباره از سر دادم (سپیده دم اومدو وقت رفتن …حرفی نداریم ما برایھ گفتن…ھرچی کھ بوده بین ما تموم شد …اینجا نیست

برام جایھ موندن…من میرم از زندگیھ تو بیرون…یادت باشھ خونھ مو کردی ویرون…………………….میخوام برم نگو کھ دیونھ ای …

برایھ موندن ندارم بونھ ای…وقت خداحافظی تو گلوم حلقھ زده بغض غیربونھ ای

من میرم از زندگیھ تو بیرون یادت باشھ خونمو کردی ویرون….اول اشناییمون یادم میاد یادم میاد …گفتی بمن دوست دارم

خیلی زیاد خیلی زیاد …رو سادگی حرف تو باورم شد…تو اخر عاقبت زندگیمو دادی بھ باد دادی بھ باد.. میگریزم ازتو واین عشق بی فرجام تو..

عھد کردم تا ابد ھرگز نیارم نام تو…)

سرم داشت منفجر میشد ھمونجا بھ خواب رفتم  با صدایھ گریھ امیر از خواب پریدم  وقت شام حواسم سر جام نبود حسام متوجھ رفتارم شده بود .

رو تخت دراز کشیده بودیم اومد سمتم خواست بغلم کنھ پسش زدم …صدا اومد _میدونی چرا امروز اصرار داشتم بھ مراسم بریم سکوت کردم

_میخواستم بھت نشون بدم محمد تورو دوست نداشت امروز واست معلوم شد واس ھمینھ سر دردت

فکر میکنی نمیدونم چھا سالھ زندگیھ خودمو خودتو مثلھ جھنم کردی…با رابطھ سردت کنار اومدم …با بی محبتیت کنار اومدم…دیگھ منم نمیکشم…قسم خورده بودم عاشقت کنم ولی نتونستم عشق دروغیھ محمد قوی تر از محبت خالصانھ من بود …منو ببخش حسام حرفاشو با بغض زد با حرفاش بھ خودم اومدم برا یھ لحظھ از محمد متنفر شدم دورشو خط کشیدم ….دلم سبک شده بود

حسام بھم پشت کرده بود من طاقت قھرشو نداشتم دستامو از زیر بازوش رد کردمو سرمو چسپوندم بھ پشتش  زمزمھ کردم

_نھ نھ …نھ تونباید ازم رو برگردونی منو ببخش

حسام اھی کشیدو بھ روم چرخید رو موھامو بوسھ زدو گفت  _دوست دارم …سعی کن زندگیمونو از ھمین امروز شروع کنیم سرمو تو اغوشش پنھون کردمو با ارامش بھ خواب رفتم

دوماه از عقد محمدو نازنین میگذشت حس دوست داشتن حسام رو تو دلم حس میکردم تاریخ عروسی محمد مشخص شده بود میخواستم تو عروسیش بدرخشم

روز عروسی محمد رسید یھ کت دامن اناری با شال اناری خریده بودم واس عروسیش رفتم ارایشگاه میخواستم خشبختیم رو ھمھ بھ چشم ببینن  عروسی محمد تو یکی از تالارھایھ معمولی بود

وقتی عروسو داماد وارد شدن حسم با مراسم قبلی کاملا متفاوت بود

با دخترا شروع کرده بودم بھ رقصیدن امیرو ھم پیش حسام گزاشتھ بودم

حس میکردم حسام از این کارھایھ من خشحال شده …تو یھ لحظھ دیدم محمد بھم خیرهشده بی توجھ بھش بھ رقصم دامھ دادم

من حسامو داشتم کسی کھ مثلھ کوه پشتم بود ھرکی جایھ حسام بود ھیچ وقت اینطوری باھام مدارا نمیکرد از ھمھ مھمتر واسم ارزش قائل بود دوسم داشت دیگھ چی میخواستم باھاش اروم بودم

بعدشام ھمھ رفتن بھ عروس دوماد کادو بدن رفتم کنار حسامو گفتم ماھم بریم کادومونو بدیم

دستامو دور دست حسام حلقھ کردمو بھ سمتشون رفتیم محمد با چشمایھ باز بھ ھردومون خیره شده بود

با خند بھشون نزدیک شدم واس نازنین یھ پلاک گرفتھ بودم  رو بھ محمد باخنده گفتم

_مبارک باشھ پسر عمو انشا خشبخت بشین با سردی جوابمو داد

_ممنون

با نازنین ھم روبوسی کردمو و رفتم زیر گوشش گفتم

_خیلی ناز شدی امشب مواظب خودت باش پسر عموم درستھ قورتت نده

الکی بھش گفتم ناز شده چون ھیچ نقطھ خشکلی تو صورتش نبود میدونستم با این حرف دھنش باز میشھ  و از خود بی خود میخواستم محمدو حرص بدم  مراسم تموم شدو عروس کشون بود

ھمھ رفتیم خونھ محمد وقتی عروس داماد وارد حجلھ شدن عروس اومد بیرونو با خانوادش خداحافظی کرد

فرصت رو غنیمت شمردم باید یھ چیزی کھ رو دلم سنگینی میکردو بھش میگفتم رفتم تو اتاقش رو تخت نشستھ بود و با دستاش سرشو فشار میداد وقتی پاھامو دید سرشو بلند کردو بھم نگاه میکرد

ھر دو تو چشمایھ ھم خیره شده بودیم یھ روزی این چشما دنیایھ من بود …تو چشماش خیره شدمو گفتم

_قدر این لحظات رو بدون من نتونستم ازشون لذت ببرم بخاطر یھ ادم بی ارزش کھ ھیچ تلاشی برا عشقش نکردو برا عشقش ارزشی قائل نشد  امیدوارم تو لذت ببری

بدون اینکھ منتظر حرفش بمونم از اتاق زدم بیرون

خداروشکر حسام تو ھال نبور وگرنھ باید براش توضیح میدادم  از عمو زن عمو نازنین خداحافظی کردیمو رفتیم خونھ.

اون شب بھ ھمھ کارام فکر کردم

چھ کارا کھ نکرده بودم برا محمد …چھ کارا نکرده بودم کھ حسامو عضاببدم…چکارکھ نکرده بودم امیرمو از دست بدم خداروشکر کردم بخاطر زندگی کھ بھم داده بود

حالا بھ حرف مامان بابام رسیده بودم کھ میگفتن یھ روزی خودت میفھمی چرا بھ زور شوھرت دادیم حالا ازشون ممنون بودم.

محمد پسر دار شدو اسم پسرسو گزاشت امیر محمد واسم مھم نبود چی گزاشتھ یھ زمان من بھ عشق محمد اسم بچمو امیر گزاشتم و اون واسش مھم نبود

باربد اومد خواستگاریھ نگارو …نگار با خواست خودش باھاش عقد کرد…مھدی ھم برادر محمد اومد خواستگاریھ ندا  عروسی ھردوتا خواھرام تو یھ روز بود تو عروسی نگاه کل فامیل رو من بود

نگاه محسنو محمدو حس میکردومو بیشتر از ھمیشھ حس خشبختی میکردم

خشکلی ناھید نامزد محسن زبون زد کل فامیل بود ولی محسن بھ دختر بازیش ادامھ میداد بعد دوسال زندگی مشترک ناھید نتونست خیانت ھایھ محسنو تحمل کنھ با وجود دختر کوچولوش طلاق گرفت

زندگیھ من روز بھ روز داشت بھتر میشد

حسام خونھ رو از نو ساختھ بود و منو تو کلاس کامپیوتر ثبت نام کرده بود  بعد سھ سال مدرکمو گرفتم و بھم پیشنھاد تدریس داده شد  ولی حسام مخالفت کردو گفت کھ دوست ندارم زنم شاغل باشھ  ھمیشھ خونھ تنھا بودم واس کلاس رانندگی ثبت نام کردم  دلم یھ دختر میخواست

یھ دختر کھ ھمدمم باشھ …امیر ھمیشھ ھمراه باباش بود حتی میگفت من دانشگاه نمیرمو تو کارخونھ بابام بھ حرفھ بابام ادامھ میدم

ھربار کھ بھ حسام میگفتم دلم یھ کوچولو میخواد مخالفت میکردو میگفت دردی کھ اون موقع کشیدی رو ھیچ وقت از یادم نمیره من نمیتونم دوباره اون صحنھ ھارو ببینم

منو برد کلاس ایروبیگ ثبت نام کردو یھ پراید واسم خرید کھ رفت و امدم راحت باشھ ولی کمبود یھ دختر بدجور تو زندگیمون بود ھرشب بت قھر ازش رو برمیگردوندم امیر دوازده سالش شده بود

حاج خانوم ھم شده بود مثلھ مادرم …ھیچ وقت از خونھ ب جز مھمونی نمیرفت بیرون منو امیرو حسام سھ تایی یھ سفر رفتیم مکھ

تو حرم حضرت محمد از خدا خواستم یھ دختر با عشقی کھ بھ حسام دارم بھم بده ولی اگھ با اومدن یھ دختر قراره ارامشم بھم بخوره نمیخوامش

ھر روز میرفتیم زیارتو نماز بعد از عمل طواف منو حسام دوباره بھ ھم محرم شدیم  بعد از نماز لبیک ھمھ جلو اتوبوس وایساده بودیم انقد گرم بود کھ من تو طواف حالمبد شدو با کمک یھ خانم دو دور اخرو رفتم وقتی رسیدیم ھتل حسام گفت کھ میره غذا بیاره  نفھمیدم کی خوابم برد

وقتی چشم باز کردم تو بغل حسام بودم

ھنوزم وقتی میخوابید صورتش مظلوم بود تو این ھفت روز کھ بخاطر لبیکی کھ بینمون خونده شده بود محرم نبودیمو ازش دور بودم میفھمیدم چقدر دوسش دارم با دستم صورتشو نوازش میکردم

خدارو شکر میکردم بخاطر ھمھ چیزی کھ بھم داده بود  با نوازش من چشماشو باز کرد بھش لبخندی زدمو گفتم  _ساعت خواب اقا

بیشتر منو تو اغوشش فشردو موھامو بو کشید پشتمو بھش کردمو دستامو تو دستاش قفل کردم زیر گوشم گفت

_ھنوزم دلت کوچولو میخواد

دوباره بھ روش چرخیدمو مثل دختر چھارده سالھ ھا لبامو جمع کردمو گفتم  _اوممم

سرشو جلو اوردو لبامو کھ غنچھ شده بود بوسید  _مطمنی

_ارزومھ

ھفت ماه از سفرمون میگذشت بیشتو ھشت فروروین بودو تولد حسام

با امیر برنامھ ریزی کرده بودیم

غذاھایھ مورد علاقھ حسامو درست کردمو کل فامیلو دعوت کردم …امیرم رفتھ بود دنبال کارایھ کیکو گل و شیرینی

کل فامیل اومده بودن…بھ حسام پیام دادم کھ کجاست وجوابش اومد کھ گفت نزدیک خونست

برقارو خاموش کرده بودیم خیلی ھیجان داشتم اولین بار بود میخواستم تولدشو تبریک بگم …صدایھ در پارکینگ اومد…قلبم داشت از سینم می اومد بیرون

صدایھ کلید تویھ در اومدو حسام واردشد…دخترا و بچھ ھا شروع کردن بھ جیغ کشیدن امیر سوت میزد و اھنگ تولد تولدت مبارکو میخوند و جلوش قر میداد حسام بیچاره کپ کرده بود

دلم واسش ضعف رفت رفتم جلوش دستاشو گرفتم گفتم

_تولدت مبارک مرد زندگیم

با خوشحالی تو چشمام خیره شده بود برا یھ لحظھ ھمھ رو از یاد بردمو خودمو تواغوشش انداختم چقدر دوسش داشتم چقدر بی اون پوچ بودم صدایھ ھورا بلند شدو شرمنده از اغوشش اومدم بیرون  واسش یھ ادکلن مارکدار خریده بودم..

امیرم واسش ست شلوار وپیراھن خریده بود

بعد شام مھمونا رفتن و خودمم قبل از حسام رفتم تو اتاق خواب  حسام شبا عادت داشت میرفت کتابخونھ و حساب کتاب میکرد

وقتی رفتھ بودم واس حسام کادو بگیرم برایھ خودمم لباس خواب البالویی خریده بودم جنسش حریر بود

موھومو پسرونھ کوتاه کرده بود …یھ رژ قرمز بھ لبام زدمو یکم بھ خودم عطر زدمو لباسمو پوشیدم اولین باربود ھمچین چیزی میپوشیدم خودم خندم گرفت …خواستم درش بیارم ولی دلم میخواست امشب بھ عشقم بھش اعتراف کنم

پریدم تو تختو روتختی رو تا گردنم بالا کشیدم چند دقیقھ گزشت کھ صدایھ در اتاق اومد

دوباره لحظھ ھایھ شب زفاف داشت تکرار میشد ولی این دفعھ با عشق نھ اون ترسو نفرت

ھرچی منتظر شدم کسی نیومد داراز بکشھ …چشامو باز کردم حسام وایساده بودو بھم خیره شده بود…بھش لبخندی زدمو گفتم _چیھ

_حنا خودتی

_چرا

_امشب قصد کشتن منو داری با لبخند گفتم

_ خدانکنھ بیا بخواب

روتختی رو .کنار زد و اومد دراز بکشھ وقتی لباسامو دید شروع کرد بھ قھقھ زدن ھرچی میگفتم ھیس ھیس مامانتو امیر بیدار میشن ولی مگھ ھیس میشد

دستامو گرفتو از جام بلندم کرد از تخت اومدم پایین با دستاش یھ بار دور خودمو چرخوند گفت _اینا چین ھا با ناز چشامو بستمو  _گفتم واس شوھرم پوشیدم

دستاشو دورم حلقھ کردو گفت _کم ناز کن کار دستمون میدیا دوباره با باز گفتم

_مگھ بده

_حنا بادل دیونھ من بازی نکن ھا طاقت این ھمھ خوشیو ندارم وقتش بود بھش بگم چقد عاشقشم چقدر دوسش دارم سرمو رو سینش گزاشتم …قلبش داشت بھ سینش کوبیده میشد با لحنی ارام گفتم

_خیلی دوست دارم خیلی

با دوتا دستش صورتمو از سبنش جدا کردو سرشو اورد پایین گفت _دوباره بگو

_دوست دارم دو ست…

با گزاشتن لباش رو لبام حرفمو قطع کرد.

ھر روز بی بی چک میخریدم میترسیدم نکنھ بچھ دارنشم

رفتم دکتر.دکتر ھم گفت کھ چون چندسالھ بچھ دارنشدم یکم دیر تر تخمک ھا فعال میشن و ھیچ مشکلی وجودنداره.

چشمامو بستھ بودمو ذکر خدارو رو لبام داشتم

وقتی چشمامو باز کردم و خط رو رو بی بی چک دیدم دوست داشتم جیغ بزنم زود از سرویس بھداشتی اومدم بیرونو گوشیمو برواشتمو شماره حسامو گرفتم _الو

_الو جانم

_سلام عزیزم خستھ نباشی

_ممنون خانمی

_حسام کی میای

_چیزی شده

_نھ فقط پرسیدم کی میای

_الان کھ تو کارخونم تا ساعت ھشتم میمونم چرا

_خب من میام اونجا کارت دارم

_باش بیا

ازش خداحافظی کردمو رفتم اتاقم مانتو قھوه ای بلنمو با شالو شلوار ھم رنگش پوشیدم ارایش ملیحی کردمو موھایھ طلایی رنگمو یکم اوردم جلو رفتم بیرون خواستم ماشینو ببرم ولی از بس ھیجان داشتم حوصلھ نداشتم خودم رانندگی کنم

وقتی خبرو بھ حسام دادم با لبخند گفت

_اخرش کارخودتو کردی

_یعنی تو دوست نداری

_خب منم دوست دارم ولی نمیخواستم تو زجر بکشی

_من خوشحالم

_حالا کھ تو خوشحالی منم خوشحالم..من کھ جز خوشحالی تو چیزی نمیخوام

_خب بریم ازمایش بدیم

_بریم

جواب ازمایش اومد شکمم سھ ھفتھ بود

بھ حسام گفتم فعلا چیزی نگھ باید قبل از ھمھ امیر موضوع رو میفھمید..معلوم نبود چھ عکس العملی نشون بده

یھ ماه گذشتھ بود ویار نداشتم ولی صبحا سرم گیج میرفت…باید ھر روز صبحا قرص رو باشیر میخوردم

حسام میخواست بره شھرستان …نگران بود میگفت تو نبود صبحا چطوری قرصتو میخوری اصرار داشت بھ حاج خانوم بگھ ولی من روم نمیشد

حسام بھ حاج خانوم گفتو …حاج خانومم خیلی خشحال شد حسام ازش قول گرفت کھ بھ کسی چیزی نگھ

قول دادن حاج خانوم ھمانا و خبردارشدن فامیل ھمانا  تا دوساعت فقط جواب زنگو تبریک فامیل رو میدادم امیر برعکس تصورم خوشحال شده بود ھمھ واس شام خونمون جمع شده بودن جایھ حسام خیلی خالی شده بود

جوونا تیکھ بارم میکردن و مسخره میکردن منم سرخ سفید میشدم حاج خانوم با خنده میگفت مگھ دزدی کردین شرمش کجاست

شکمم چھار ماھھ شده بود و قراربود بریم سونوگرافی میخواستم زودتر جنسیتش معلوم بشھ

ساعت ھشت شب نوبتموم میشد…واس شام رفتیم سفره خونھ شیرازو ساعت ھشتو نیم بود رسیدیم مطب دکتر

حسام بیرون موندو خودم رفتم داخل اتاق …وقتی رو تخت دراز کشیدم دکتر پرسید _چندسالتھ

_بیستو نھ

_بچھ اولتھ

_نھ دومی…بچھ اولم سیزده سالشھ

_ماشا بھت نمیاد

خنده ای کردمو چشم با مانیتور دوختم _  دوست داری بچت چی باشھ

_راضیم بھ رضایھ خدا ولی دلم دختر میخواد

_خدا بھت بزرگیشو نشون داده کھ پرنسس خوشکل عین مامانش بھت داده با شادی کھ ابرومو بھ باد داد گفتم _واقعا

دکتر خنده ای کردو گفت اره

با شادی کاغذ سونو رو گرفتمو از اتاق رفتم بیرون حسام رو میزھا نشستھ بود و سرشو انداختھ بود پایین

با خوشحالی بھ سمتش رفتم با صدا گفتم  _حســـــام

حسام سرشو اورد بالاو با تعجب بھم نگا میکرد.لبخند گلھ گشادی بھ روش زدم ..با لبخند گفت  _دختره

Rating: 1.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن