خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت 1

رمان حاکم پارت 1

رمان حاکم پارت 1

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

سرآغاز رمان « حاکم »
نویسنده: « فرشته تات شهدوست »

چشمانم را باز می کنم..
تاریکی عمیق نگاهم را می شکافت..
صدایش را می شنوم..
فاصله یمان شاید تنها به اندازه ی یک خشت باشد..
سرم را به دیوار سرد اتاقک نم کشیده تکیه می دهم..
بوی رطوبت مشامم را پر می کند..
آزاردهنده است..
ابرو در هم می کشم..
با ماندنم در این شکنجه گاه، تنها خودم را مجازات می کنم..
در چهاردیواری که بوی کثافت، در و دیوارهایش را به دروغ و خیانت آلوده کرده باشد جای نفس کشیدن نیست..
حیوان هم که باشد تا یک جایی تحمل پیشه می کند..
اما از یک جایی به بعد تاب و توانش را از دست می دهد و به هر طریقی از بند ِ جبر می گریزد..

پوزخند می زنم..
پلک هایم را بر هم می گذارم و سرم را بالا می گیرم..
ناله می کند..
صدایش را می شنوم..
دیوانه شده ام اما کاش کر می شدم..
لعنتی..
زیر لب بر جانم نفرین می خواند..
سرم را محکم به دیوار می کوبم و دردش را به جان می کشم..
لبم از خشم به زیر دندان کشیده می شود..
صدا..
قطع نمی شود..
وهم انگیز است..
باید آن را نادیده بگیرم..

قدری حواسم را پرت دنیای خود می کنم..
به گذشته سفر می کنم..
گذشته ای نه چندان دور..
صدا لحظه ای قطع می شود و من به برهه ای از زمان کشیده می شوم که باز هم چیزی جز سرما و تاریکی احساس نمی کنم..

شنیده ام..آن هایی که نزد حاکم خود را معشوق نامیدند و زنانه به آغوشش روی آوردند تا خود را به کام هوس کشانده و تسلیم ِ نفس خویش شوند، می گویند مردان غم را نمی شناسند..
هیچ مردی غم را به درستی نمی فهمد..
درک نمی کند..
اصلا نمی داند درد چیست..
مرهم را که هرگز باور ندارد..

جز غرور و تکبر و خودخواهی های بی حد و نصابشان چیزی نیست که در باور مردان بگنجد..
با تلقین به آنچه که هیچ ماهیتی بر حقانیتش آگاه نیست، قلبی ندارند تا بر پایه ی عشقی بلرزد و بلغزد و آن را به پایش ببازد..

اگر عشقی هم باشد عمرش به یک یا دو نفس بیشتر نمی انجامد..
آن هم قطعا در هوس ِ مردانه یشان خلاصه و با ارضای نفس شان فنا می شود..

شنیده ام..
مردان از یک جایی به بعد نیازشان به اتاق و تختخواب خود، موزیک لایت و جامی شراب و یک نخ سیگار میان دو انگشت میانی محدود می شود..
تا هر وقت خود را تنها حس کردند جایش را فقط یک چیز پر کند..
هوس..

آن ها می گویند مردان بیکارترین و بی عارترین موجودات روی این کره ی خاکی هستند!..
چیزی برایشان اهمیت ندارد..
علاوه بر این نیز بی آزار هم هستند..
قابل کنترل، مانند مومی در مشت فشرده می شوند..
اعتقادشان بر این است که مرد رامی توان رام کرد..
همان اتاق و تختخواب باشد..
جام شراب هم….باشد..
سیگار هم نباشد مهم نیست..
در حین حراج ِ هوس و به اشتراک گذاشتن خوی کثیفشان چندان به کار نمی آید، اما بعد از آن شاید..

اما جایش را می توان به دختری داد که دخترانگی هایش را در آغوش مردان به معرض تعرض می گذارد تا ساعاتی خود را سرگرم ِ امیال ِ حیوانی آنان کند..
مردان هیچ گاه هوسشان را رها نمی کنند..
آن را حتی معاوضه هم نمی کنند..

اما…..
هر کس بسته به شرایطش قضاوت می کند..
شاید مرد غم را حس می کند که به موسیقی پناه می برد تا آرامشی که به دنبالش می گردد را این چنین جبران کند..
اگر مرد درد را نفهمد هیچ سیگاری را میان دو انگشت نمی گیرد که با هر پک از آتشی که به سینه می کشد زخم ِ دلش را تازه کند..

شاید عیب از آن باشد که عیب جوی خوبی نیست..
شاید سکوتش نشانه ای از درد و غمش باشد..
که می خواهد آن را فریاد بزند ولی زبان ِ گفتنش را ندارد..
وقتی گوشی برای شنیدن نباشد، دیگر هیچ زبانی هم برای بیانش وجود نخواهد داشت..
یا اگر هم باشد تا ابد بسته می ماند..

شاید مردان چندان هم با فلسفه ی عشق بیگانه نباشند..
در عین خودخواهی قادرند تنها تسلیم ِ یک آغوش باشند و به آن پایبند بمانند..

مردان با سکوتشان درد را هم درون سینه حبس می کنند..
نمی توانند با حرف، غم هایشان را بیرون بریزند..
دردها همانجا می مانند..
همانند شراب، کهنه می شوند..
زهر می شوند..
اما مرد مجبور می شود هر روز تلخی ِ کشنده ی زهر ِ درونش را مزه کند ..
حاکم..
تمامی ورق های زندگی اش را در راه حبس ِ دردهایش می بازد و هیچ گاه بازنده نمی شود..
سکوت می کند..
منتهی سکوتش نشانه ای از شکست ندارد..
آس به او می افتد..حکم را مشخص می کند..
شاید این هم جزوی از بازی اش باشد..
اما……
آس دوم نزد کیست؟!..
او یار ِ حاکم می شود..

با لبخند خودش را داخل آینه برانداز می کرد که صدای شاد نازیلا را شنید: چه خوشگل شدن ابروهات پری..فکر نمی کردم انقدر تغییر کنی..

پریزاد به سختی از آینه دل کند..
-خودمم خوشم اومد..باحال شدن نه؟..
—خیلی..اما باز من بهترم..نگاه چه هاشوری کشیده واسه ام؟..

پریزاد با لبخند سر چرخاند و نگاهی به ابروهای نسکافه ای رنگ نازیلا انداخت..
-خیلی ناز شدی..بهت میاد..
—رنگش خوبه؟..
-چون پوستت سفیده یه کم تیره ترش می کردی بهتر نبود؟..

نازیلا ابرو بالا انداخت و درون آینه نگاه کرد..
—نه همینجوری خوبه..فکر کنم امیربهادر هم خوشش بیاد..نظر تو چیه؟..

لبخند آرام آرام روی لبان پریزاد ماسید..
لعنت به او..
حتی برای دقایقی هم نمی توانست نامش را نشنود و ذهنش را بهم نریزد؟..

در جواب نازیلا تنها سکوت کرد و خودش را مشغول سر و کله زدن با همراهش نشان داد..
نازیلا کنارش ایستاده بود که با شوق شماره ی امیربهادر را گرفت و موبایل را روی گوشش گذاشت..
پریزاد سرش را بالا گرفت و نگاهش کرد..
نازیلا چشمکی تحویلش داد و بعد از آنکه صدای بهادر را شنید با لبخند گشادی که ردیف دندان های سفیدش را به نمایش می گذاشت ناز کرد و گفت: سلام عزیزم؟..اوهوم خوبم تو چطوری؟..دلم واسه ات تنگ شد..امروز میای خونمون؟..نه، بابا که طبق معمول ماموریته مامان هم رفته خونه ی مادربزرگم..بیا دیگه بهونه نیار بهادر ناراحت میشما…….

لحظه ای گوشی از میان انگشتان پریزاد افتاد..
از بس دستش می لرزید و حواسش را به مکالمه ی آن دو داده بود..

بی وقفه خم شد و گوشی را از جلوی پای نازیلا برداشت..
صدایش چون مته در مغزش فرو رفت: اون لباس ِ که آخرین بار واسه ام گرفتیو یادته؟..اوهوم همون صورتی پررنگ ِ که گفتی به پوستمم میاد..اگه بیای واسه ات می پوشم بهادر..تو تنم محشره خیلی دوست دارم ببینیش..

پریزاد لرزان با دلی که آشوب بود و از غصه ی امیربهادر شکسته و پریشان حال، پشتش را به نازیلا کرد و لب میز را گرفت و وانمود کرد که در حال پیامک دادن است و حواسش پیش ِ آن ها نیست..
در صورتی که روی کوچک ترین چیز هم به جز حرف هایی که بین آن دو رد و بدل می شد و پریزاد تنها شاهد مکالمه ی یک طرفه ای از جانب نازیلا بود تمرکز کرده و آب دهانش را قورت می داد..
—حالا یه کاریش بکن..ساعت نه منتظرتم زود بیا..اگه گفتی الان کجام؟..واقعا که بهادر یعنی چی که توی حمومی؟..نخیر قائم نشدم بخوامم بشم نمیرم تو حموم قرارم نیست از کسی بترسم..اگه اونبار با بابام درست حرف زده بودی الان انقدر اذیت نمی شدیم..از بس مغروری..یه کم از غدبازیات دست برداری کارمون درست میشه..نخند جدی میگم..اِ….اوهوم اومدم بیرون..با پریزادم، اومدیم آرایشگاه..آره دیگه..وا..واسه چی تعجب کردی؟..

و بی مقدمه صدای خنده ی نازیلا به هوا رفت و همزمان دستی به بازوی پریزاد که پشتش به او بود زد: نگاه چی میگه؟..دیوونه ست به خدا..میگه شما دخترا تک و تنها تو آرایشگاه چکار می کنین؟..

پریزاد برگشت و با لبخند نگاهش کرد..
گویی در سینه اش رخت می شستند و روی بند دلش پهن می کردند ولی سعی داشت ظاهرش را مقابل نازیلا حفظ کند..
-سلام برسون..

نازیلا سر تکان داد و با لبخند گفت: پری هم سلام می رسونه..آرایشگاه اومدن ما چرا باید واسه تو انقدر عجیب باشه؟..آخر هفته قرار ِ یاشار بیاد خواستگاری پریزاد می دونی که؟..اوهوم..واسه همون اومدیم، وای خیلی خوشگل شده..

پریزاد سقلمه ای نثار پهلوی نازیلا کرد که صدای خنده اش بلند شد و کمی عقب رفت..
—اِ..نکن پری….نه با تو نبودم..تو چکار داری دلش خواسته بیاد به خودش برسه..همون جای همیشگی..وای امیربهادر میای دنبالم؟حالشو ندارم تنها برگردم..بهونه نگیر دیگه بیا اعصاب ندارم و نمی تونم چیه؟..سر راه یه دوری هم این اطراف می زنیم دلم هوس بستنی کرده..

لب های نازیلا آویزان شد..
نگاه مایوسانه ای به پریزاد انداخت و خطاب به امیربهادر گفت: خیلی بدی..چند روزه بهم قول دادی میریم بستنی می خوریم اما انگار نه انگار..خیلی خوب می دونم کار داری..فقط به من که دوست دخترتم می رسی کارات زیاد میشن؟..باید شب بیای پیشم اینجوری نمیشه ها گفته باشم..تو چکار به همسایه ها داری؟..غلط کرده هر کی بخواد حرف بزنه..با همین ناخنام چشاشو در میارم چه معنی داره کسی بخواد پشت سر دختر مردم حرف بزنه؟..الان نصف مردم محله می دونن من و تو همو می خوایم پس نگران نباش..منتظرتما بهادر..بای عزیزم..

و با لبخند تماس را قطع کرد و حینی که نفسش را بیرون می داد دستش را پایین گرفت و به پریزاد نگاه کرد..
—خیلی شیطونه..میگم بیا دنبالم میگه کار دارم تازه اعصابمم خرده بذار بهتر شدم می بینمت….شب دعوتش کردم خونمون بازم بهونه میاره..اولا انقدر رو نمی گرفت جدیدا ناز و اداهاش زیاد شده..

پریزاد نیشخند زد: از اولم همین بود..بچگی هاشو ندیدی، انقدر غد بازی در میاورد..

نازیلا خندید و با ناز دستی به موهای بلند و تاب دار خود کشید: بی خیال..منم بلدم چجوری رامش کنم..دو روز دیگه که افتاد رو بدهکاری نازیلا رو هم یادش میاد..

پریزاد که از این حرف ناراحت شده بود اما به روی خودش نیاورد و گفت: چه بدهکاری؟!..
نازیلا اخم شیرینی کرد: الان فقط مثال زدم..اونبار که پول لازم بود در به در دنبال یکی می گشت تا ازش قرض کنه..من اون پولو بهش دادم اما نه به عنوان قرض فقط بهش گفتم هیچ وقت نباید ترکم کنه..قسم خورده ولم نکنه چون می دونه چقدر می خوامش..

پریزاد با ابروهای بالا پریده به صورت نازیلا که یک خروار لوازم آرایش رویش پیاده کرده بود نگاه کرد..
-این چه کاری ِ دیوونه؟..باور نمیشه، مگه خریدیش که با پول دهنشو می بندی؟..
—وا..چه خریدنی؟..از خداشم باشه دختر مهندس شکوهی خاطرخواهشه..اونم که به اندازه ی جونش دوستم داره، پس پول و این حرفا بهونه ست..امیربهادر هیچ وقت منو ول نمی کنه چون هر چی هم عاشقم باشه بازم به پول پدرم نیاز داره..منم که از جون و دل واسه اش مایه میذارم دیگه چی می خواد؟..

پریزاد پوزخند زد..
-همه جور عشقی دیده بودیم الا این مدلیش..رسما بهادرو خریدی نازیلا هیچ متوجهی؟..

و شالش را روی موهایش انداخت و دکمه های مانتویش را بست..
سمت میز منشی که دختر جوانی بود رفت و هزینه ی اصلاحش را داد..دختر با لبخند تعارف کوچکی زد و پول را گرفت..

پریزاد از آرایشگر هم خداحافظی کرد و همراه نازیلا بیرون آمد..نازیلا که دنبال فرصت مناسبی می گشت تا جواب پریزاد را بدهد میان پله ها با لحن جدی گفت: بهادر عاشقمه اینو می دونم..تا حالا زبونی چیزی نگفته ولی وقتی ازش پرسیدم، تایید کرد..هم اون خرجم می کنه هم من..منتهی امیربهادر هر از گاهی بدهی بالا میاره ولی نمیذارم لنگ بمونه..

پریزاد با خود فکر کرد..
پس حدسش درست از آب در آمده بود..بهادر وابسته به ثروت مهندس شکوهی بود..
و این همه عشق و احساسی که از آن دم می زد چی؟..
-تو که لنگه پولش نیستی پس چرا به پاش موندی و میگی حق نداره ولت کنه؟..

نازیلا نگاهش کرد..
لاقید شانه ای بالا انداخت و هر دو از در مجتمع بیرون رفتند..
—خودتم خوب می دونی چرا..
-نه….اونجوری نگاهم نکن دیوونه جدی میگم..
—یعنی تو نمی دونی امیربهادر چقدر خاص ِ ؟..تو کل محل یه دونه ست..
_ندیدم کسی بگه خوشگله..
—اما تا حدی جذابه..
-خب آره..ولی خیلی شر و شیطون و مغرور ِ..هیچ کس از دستش در امان نیست .. پدر همه رو در آورده..

هر دو خندیدند..مقابل آرایشگاه ایستاده بودند..
—همین دیگه..چشم اکثر دخترای محله روی امیربهادر بود اما ببین..بهادر قسمت کی شد؟..نازیلا..

پریزاد لبخندش را قورت داد..سری جنباند و گفت: حرف حساب جواب نداره..اما بازم سعی کن نفهمه که به واسطه ی پولت نگهش داشتی چون بهادر با بقیه ی مردا یه فرق اساسی داره اونم کینه ای بودنشه..بفهمه که داری………

عجولانه میان حرفش آمد و گفت: نه بابا از کجا می خواد بفهمه؟..تو هم که طرف ِ منی پس حله..اما بدجور می خوامش پریزاد..امشب کاری می کنم واسه همیشه پیشم بمونه و مجبور شه باهام ازدواج کنه..آخه همه جا پر کردم نامزدیم..اگه رابطمونو جدیش نکنم امیربهادر حالا حالاها جلو نمیاد..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد: زده به سرت؟..می خوای خودتو بدبخت کنی؟..یعنی چی امشب یه کاری می کنم پیشم بمونه؟..آخه چه کاری؟..

نازیلا شیطنت آمیز خندید و با حرکت چشم به قفسه ی سینه ی پریزاد اشاره کرد: خب دیگه..حدسش آسونه..مگه ندیدی دعوتش کردم؟..هر چند سرتق بازی در آورد گفت نمی تونم بیام اما می دونم چجوری بکشونمش خونمون..بهترین فرصته..

_جدی جدی خل شدی نازیلا..باورم نمیشه این حرفا رو می زنی، اصلا با عقل جور در نمیاد..اگه پدرت بفهمه می دونی چی میشه؟!..
—من با بهادر خوشبخت میشم..
-اگه باهات ازدواج نکرد چی؟..
اخم های نازیلا در هم رفت..
—غلط کرده..اصلا سگ کی باشه نخواد منو بگیره؟..

ماتش برد..
-این چه طرز ِ حرف زدنه دختر؟!..
—همینم از سرش زیاده..والا به خدا از کجا می تونست یه همچین دختر همه چی تمومی گیر بیاره؟..پولدار نیستم که هستم..خوشگل و تو دل برو و جذابم که تا دلت بخواد..کم خواستگار پولدار ندارم که پریزاد..اما بازم بند کردم به امیربهادر چون یه چیزی این بشر داره که اونای دیگه ندارن..پس هر جوری شده باید کاری کنم مال من بشه..

پریزاد به سختی آب دهانش را فرو داد..
نازیلا به سرش زده بود؟!..
از طرفی حرصش می گرفت وقتی در مورد امیربهادر این چنین ناجوانمردانه سخن می گفت و او را قضاوت می کرد و ثروتش را به رخ می کشید..
و از جهتی دیگر چون نازیلا دوست دوران کودکی اش بود و با همه ی نامهربانی هایش به او احترام می گذاشت، نمی خواست واکنش تندی نشان دهد..بین دو حس متضاد مانده بود و تنها عصبی به نازیلا نگاه می کرد..

_آخرش پشیمون میشی نازی..تو هنوز امیربهادرو نشناختی؟..
—شناختم که می خوام زنش بشم دیگه..اما بازم من از اون سرترم..نیستم؟..
پریزاد به دفاع از امیربهادر پوزخند زد و با کنایه گفت: اگه سرتری پس چرا می خوای با اون ازدواج کنی؟..بگرد دنبال یکی که از خودت بالاتر باشه..
—نچ..نمیشه..تا الان هر چی که خواستم به دست آوردم..حالا نوبت ِ امیربهادر ِ ..وقتی که خوب وابسته ی پولم شد و دید راه برگشتی نداره همه چی درست میشه..

و نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت: خب دیگه من برم کلی کار دارم باید حاضر بشم..می دونم امشب میاد.. تا حالا چیزی نبوده ازش بخوامو انجام نده..

و نمکین و جذاب خندید و نگاه اخمو و جدی پریزاد روی لب های سرخش لحظه ای ثابت ماند..
هیچ وقت فکرش را هم نمی کرد که یک روز دلش برای امیربهادر بسوزد..
نازیلا راه بدی را برای تصاحب او در پیش گرفته بود..
راهی که ته آن به چیزی جز ندامت نمی رسید..

بعد از آنکه از نازیلا خداحافظی کرد راه افتاد..
تا سر خیابان را باید پیاده می رفت و از آنجا دربست می گرفت..
تا خانه یشان با ماشین فقط یک ربع راه بود اما از آنجایی که هوا تقریبا رو به تاریکی می رفت،به سفارش مادرش نمی خواست پیاده برگردد..

محله ی سزاوار این وقت از شب کمی ناامن می شد و بسیار خلوت..
جوان ها بر سر هر کوی می نشستند و تخمه می شکستند و به دختران جوان متلک می انداختند..

همان چیزی که پریزاد به شدت از آن بیزار بود..
در فکر امیربهادر بود و گه گاه گریزی به گفته های مزخرف نازیلا می زد و می دید آن دو از هیچ جهتی به یکدیگر شبیه نیستند..
نازیلا رو حساب یک حس زودگذر می خواست آینده اش را تباه کند..
و امیربهادر به واسطه ی ثروت و زیبایی نازیلا و همچنین تک دختر بودنش و صاحب ِ آن همه ثروت می خواست به او نزدیک شود..

هر دو نیت خوبی نداشتند اما با این وجود پریزاد دعا کرد که همه چیز درست شود و حس ِ آن دو واقعا از روی عشق باشد نه هوس..

از خم کوچه گذشت و همانطور که سرش پایین بود و قدم هایش را نرم و آهسته که برمی داشت ناگهان بازویش به چپ کشیده شد و تا به خودش بیاید و بتواند جیغ بکشد دستی جلوی دهانش را گرفت و او را داخل شکاف نسبتا بزرگی که تنها گنجایش دو الی سه نفر را داشت، کشید و پشتش را به دیوار آجری تکیه داد..

پریزاد با چشمان از حدقه بیرون زده به سایه ای که مقابلش نفس می کشید و گرمایش را روی صورت خود حس می کرد خیره شد..

سایه ی مردانه ای که فاصله اش را با او کم کرد و حینی که پریزاد را داخل شکاف قدیمی میان خود و دیوار پشت سرش حبس کرده بود با لحن خشن و ترسناکی گفت: وول بخوری با بخوای سر وصدا کنی پریزاد همینجا یه بلا ملا سرت میارم که تا عمر داری از یادت نره..حالیته که؟..

صدای آشنای او را شنید..
ضربان قلبش بالا رفت اما ریتمش اینبار فرق می کرد..
عشق عجیب با ترس ادغام شده بود که دست و پایش شروع کردند به لرزیدن..

امیربهادر دستش را آرام از روی دهان پریزاد برداشت..
نفس دخترک سنگین از سینه اش بالا آمد و حینی که وحشت زده خودش را به دیوار چسبانده و کف هر دو دستش را به روی آجرهایش گذاشته و فشار می داد با لکنت زمزمه کرد: تـ..تو..ایـ..اینجا..چـ..چکار می کنی؟..

بهادر لبخند زد..
هر وقت پریزاد لکنت می گرفت خوشش می آمد که او را کنایه باران کند و سر به سرش بگذارد..
به قول پیمان، امیربهادر از همان بچگی مرض ِ پریزادآزاری داشت..

—اومدم بخورمت..آخه شنیدم کرک و پرتو ریختن، خوشگل شدی..

و میان تاریک و روشنی شکاف که ناشی از نور چراغ دیوار مجاورشان بود و از بیرون به داخل می تابید به صورت پریزاد نظری انداخت و نگاه از ابروهایش گرفت و به چشمانش دوخت..

__اما می بینم نه..هنوزم همون دختره ی ساده و معمولی که بودی هستی..فکر کنم یه نظر بیای جلوی یاشار از کرده اش پشیمونش کنی..من جاش بودم فرار می کردم..

پریزاد با عصبانیت نگاهش کرد..
بی آنکه ملاحظه ی موقعیتشان را کند که امیربهادر او را تنها گیر انداخته و برای اذیت کردن پریزاد هم دست و دلش باز است به چشمان شیطان او که زیر نور کم، برق عجیبی داشت براق شد و حینی که میانشان گه گاهی زبانش می گرفت گفت: تو..دلت به..به حال خودت..بسـ..بسوزه..یاشار همینجوری هم..من..منو قبول داره..اینو تو که..پسـ..پسر داییشی باید بهتر..بدونی..همه که..مثل تو..دنـ..دنبال ِ ..ظاهر ِ خوشگل ِ ..دخـ..دخترا نیستن..خیلی ها هم مثل ِ ..یاشار..عاشق دخترای..ساده هستن..

و با لبخند حرص دراری به صورت عصبی و درهم امیربهادر نگاه کرد..
شکاف که خودش باریک بود و فاصله ی آن ها هم نه چندان دور به نظر می رسید..

با این حرف پریزاد، رسما کاری کرد که امیربهادر از کوره در برود..
تا جایی که هر دو دستش را با ضرب کنار صورت پریزاد روی دیوار بزند و خودش را به او بچسباند و صورتش را وحشیانه مقابل صورت ِ پریزاد با آن چشمان گرد شده از تعجب بگیرد و با غیظ زیر لب غرش کند: فکتو زیادی می جنبونی پریزاد..نکن..نکن پریزاد نکن..با اعصاب ِ داغون و آش و لاش ِ امیربهادر بازی نکن یهو دیدی یه کار دست جفتمون دادما پریزاد وحشیم نکن..

پریزاد با تنی لرزان سر چرخاند و نگاهی به درگاه باریک آنجا انداخت و ناامید به چشمان سرخ امیربهادر خیره شد: ایـ..اینکارو نکن..بهادر بذار.. من برم..

با شرارتی که در رفتارش هویدا بود سر بالا انداخت: نچ، نمیشه..تا جوابی که می خوامو بهم ندی از فرار خبری نیست..
-چه..چه جوابی؟..

نفسش را کلافه بیرون داد..
هرم داغش روی صورت پریزاد نشست و بوی سیگار را حس کرد..
دیگر به این بو عادت داشت چون پدرش هم می کشید..اما نوعی که بهادر دود می کرد فرق داشت..
رایحه اش تا حدی مطبوع بود..

از همان فاصله به چشمان هم خیره بودند که بهادر با لحن جدی پرسید: می خوای بهش جواب مثبت بدی که اینجوری داری به قر و فرت می رسی؟..

پریزاد از حرصش لبخند زد..کمی آرام گرفت..
-اوهوم..یاشار..لیاقتشو داره..
امیربهادر که سعی داشت صدایش بیرون نرود تا مبادا جلب توجه کند دستش را روی دیوار مشت کرد و سر داد و همزمان که هر دو بازوی پریزاد را می گرفت غرید: اما تو لیاقتشو نداری..

قلب پریزاد به اندازه ی مویی ترک برداشت اما نیشخند زد: تو اینو میگی؟..
و جمله ی امیربهادر حکم آب سرد روی آتش دلش را داشت: دوستش نداری پریزاد..اون عاشقته اما تو نه..این عشق یه طرفه به جایی نمی رسه..
-از کجا معلوم که..منم عاشقش نشم؟..یاشار مرد خوبی ِ ..

بهادر عصبی لبخند زد..
حالتش پریزاد را می ترساند..
صورتش را جلو برد: نکن پریزاد..انقدر نگو یاشار مرد ِ خوبیه..روانی میشم اینو میگی لعنتی..

صدای پریزاد هم رفته رفته تحت تاثیر نجوای تند امیربهادر زیر و آرام شده بود..
نگاهش روی اجزای صورت او چرخی زد و گفت: یاشار..یه مرد ِ کامل ِ ..هیچ..دختری نمی تونه بهش..بهش دست رد بزنه..

از لکنتش کم شده بود..
انگار که دیگر نمی ترسید..
آن اندک گرفتگی زبانش هم ناشی از هیجانش بود که امیربهادر با زیرکی متوجه شد..

صورتش را روی گردن پریزاد خم کرد..
حرکت دست مردانه ی او را روی بازویش که تا گردنش می رسید حس کرد: اون میاد..اما تو بهش جواب منفی میدی پریزاد..باشه؟..

نفس زنان با لحن آرامی زمزمه کرد: نه..

شال از روی موهایش نرم کشیده شد..
شاهد فشار جسم امیربهادر روی خود بود..هنوز هم می لرزید..
ارتعاش تنش را بهادر حس کرد..
صورتش را که میان موهای دخترک فرو برد پریزاد ناتوان برای اینکه او را از خود دور کند دستان سردش را بالا آورد و روی شانه های بهادر گذاشت و رو به عقب هولش داد..

گویی زور امیربهادر به او می چربید که آنطور بین سینه اش و دیوار پشت سرش پرس شده بود..
صدای بهادر که تن خشنی داشت را زیر گوشش شنید: می دونی پریزاد؟..تو خیلی معمولی هستی..اما…..
پریزاد چشم بست و لرزان لب گزید:اما؟!..

امیربهادر صورتش را عقب برد ولی فقط کمی..
تا جایی که گونه اش مماس با گونه ی پریزاد باشد ..
قادر نبودند به چشمان هم نگاه کنند: اما یه چیزی داری که هر مردی رو..هر مردی رو می تونه……..

شاید گفتنش برای او سخت بود..
همین غد بودنش را پریزاد دوست داشت..
پسرک ِ شر ِ محله ی سزاوار..

لبخندی که می آمد تا در اوج هیجان روی لبانش بنشیند را پس زد..
دستانش را از روی شانه ی امیربهادر پایین کشید و خواست کنارش بی اندازد که بهادر آن ها را روی هوا میان انگشتانش محکم و مصمم گرفت و مقابلش درست همانجایی که مرزی میان هر دویشان بود نگه داشت و بی آنکه عقب بکشد با خشم گفت: شاید خیلیا آرزوشون باشه که تو زنشون بشی اما بازم…..

پریزاد بی طاقت با لحنی که کمی عصبی بود میان حرفش آمد و لب زد: خب که چی بهادر؟..چرا..چرا حرفتو نمی زنی؟..

نفس زد: صبر کن..
-تا کی؟..شب شد..حرفتو..حرفتو بزن و..بذار برم..

لب های امیربهادر بی اراده از هم کش آمد و ناگزیر لبخند زد..
اما لحنش هنوز هم جدی بود: الانو نمیگم دختره ی کله شق..منظورم واسه همیشه ست..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
برق چشمان امیربهادر بند دلش را پاره کرد: مـ..منظورت چیه؟!..

کمی اخم چاشنی کلامش کرد..
نگاهش را روی صورت پریزاد چرخاند: چه عجله ای داری که زرتی شوهر کنی؟..

مجدد حرصش را بالا آورد: نترشیدم که عجله داشته باشم..فقط..فقط یاشار از نظر خانواده ام..ایده ال ِ ..پس…..
—پس ردش می کنی..

پریزاد ماتش برد..
و امیربهادر فشار کمی به مچ هر دو دستش آورد و صورتش را جلو برد و به عمد نفسش را روی گونه ی گوشتی او رها کرد که پریزاد سراسیمه سرش را عقب برد و صدای بهادر را شنید: دیگه بهش فکر نمی کنی..در عوض می چسبی به درست..شیرفهم شدی یا نه؟..

پریزاد هم از حرص ِ او جواب داد: با وجود ِ ..شوهر هم..می تونم درسمو بخونم..

بهادر پوزخند زد..
دست پریزاد را ول کرد و اینبار چانه اش را میان دو انگشت گرفت و خیره به چشمان گرد شده اش غیظ کرد: بازم هوس می و می خونه و شراب کردی آره؟..می خوای اینبار شیشه رو خالی کنم تو حلقت؟..
ناباورانه با ترس لب زد: بهادر!..

__بهادر و مرض..می تمرگی سر درست و به شوهر و این چرت و پرتا هم فکر نمی کنی..منبعد حرف خواستگار بشه پریزاد اون روی سگمو نشونت میدم..
-اصلا تو چکاره ی منی که..که واسه ام..تعیین و تکلیف..می..می کنی؟!..

گوشت پهلوی راستش میان پنجه ی امیربهادر مچاله شد..
—فکر کن پیمان قبل رفتن تو رو دست من سپرده..میگم صلاحت به همینه تو هم میگی چشم..

از فشار انگشتان امیربهادر دردش گرفت و ابرو در هم کشید و کمی به همان سمت مایل شد: عوضی نکن..مگه آزار داری تو؟..من خودم پدر دارم بی صاحاب نیستم که..که اختیارم..بی افته دست تو..آخ..

کمر پریزاد را سمت خود کشید..
تقلا می کرد تا امیربهادر رهایش کند اما همین باعث می شد او جری تر به کارش ادامه دهد..
خیره به لب های پریزاد که یک لایه ی کمرنگ رژ صورتی رویش کشیده بود با لحن خاصی گفت: پشت تلفن چی بهت گفتم؟..

پریزاد به ناگهان از تقلا افتاد..
مات و مبهوت به چشمان شر و حریص ِ بهادر نگاه کرد: یادم..نمیاد..

لبخندی شرورانه کنج لب های باریک و مردانه اش جای گرفت:جـــدی؟..باشـــه..یادت میـــارم..

لحنش را به عمد می کشید تا او را بترساند..
پریزاد آب دهانش را با سر و صدا فرو داد و حینی که میان دستان او اسیر شده بود و خودش را عقب می کشید با لکنت گفت: نمی..نمیذارم باهام..باهام بازی..کنی..

و امیربهادر خیره به چشمان او که گاهی گریزی سمت لب های دخترانه و پرش می زد با تن خشنی گفت: منم از بازی کردن خوشم نمیاد..هر چیزی واقعیش خوبه..مثل دیشب..

پریزاد که سعی داشت خودش را نبازد تا مبادا امیربهادر به فکر سواستفاده بیافتد، پوزخند زد: انگار بهت…اونقدرام..بد نگذشته..

و در دل به خودش لعنت فرستاد که اینطور نقطه ضعفش را دست امیربهادر داده بود..
این لکنت لعنتی دیگر چه بود که به جانش افتاد؟..

حرکت دست او را روی کمرش حس کرد: اوهوم..آره درست فهمیدی..فکر نمی کردم انقدر بهم خوش بگذره که بخوام بازم تکرارش کنم..

دهان پریزاد از این همه پررویی بهادر باز ماند..
توقع این جواب را از جانب او نداشت..
-از کی اینقدر..بی شرم و حیا..شدی؟..

حرص امیربهادر همزمان شد با خم شدن صورتش روی گردن پریزاد: از وقتی که فهمیدم تو یه چیز ِ دیگه ای..

قلب پریزاد برای لحظه ای از حرکت ایستاد..
اما بعد از ثانیه ای با ریتم بی سابقه ای شروع به تپیدن کرد وقتی نفس امیربهادر روی پوست یخ زده اش نشست و زمزمه اش را شنید: زیادی ساده ای..اون جذابیتی که می خوامو نداری..اما معصومی پریزاد..

حرکت لب های بهادر را تا روی گردنش حس کرد و باز هم زمزمه ی دیوانه کننده اش: دست کسی بهت نرسیده نمیذارمم برسه..از بعد ِ اتفاقی که دیشب بینمون افتاد فهمیدم که تو……..

سکوت کرد..
پریزاد نفس زنان به تقلا افتاد و امیربهادر با خشم او را سینه ی دیوار نگه داشت و با قرار دادن پایش بین هر دو پای او و کشیدن موهایش و گرفتن سرش رو به بالا و درست مقابل صورتش به چشمان اشک آلود و مشکی ِ پریزاد زل زد و با اخم اما لحن آرامی گفت: تا قبل دیشب کسی مثل من لمست کرده بود؟..

پریزاد با بغض سرش را به نشانه ی منفی تکان داد..
دیگر همان لکنت را هم نداشت..
لال شده بود لال..

نفس هایشان در هم گره خورده بود که بهادر خیره به دخترک که موجی از اشک درون چشمانش حلقه بسته بود با اشاره به لب های لرزان او پرسید: مثل من..به همون شدت..همونقدر که من واسه ات عطش داشتم پریزاد، تا حالا کسی بوده که بتونه تو رو ببوسه؟..

لحنش آکنده از خشونت بود که پریزاد بی اختیار سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و لبش را از بغض گزید که هق نزند و امیربهادر اینبار با لحن آرام تری که کمی هم صدایش می لرزید گفت: تجربه ی اولت پریزاد..با من بود؟..

صداقت را درون چشمان خیس دختر دید و با حرکت سر او رو به پایین نفسش را گرم و پر التهاب از سینه بیرون داد و بی پروا صورتش را جلو برد و لب هایش را روی گونه ی سرد پریزاد گذاشت و همزمان با جاری شدن اولین اشک روی صورتش و حس شوری آن قطره ی بازیگوش میان لب های داغ و مردانه ی امیربهادر زمزمه کرد: گفته بودم اول و آخرش مال من میشی پریزاد..مال ِ امیربهادر..قسم خوردم پاش وایسم..قسم خوردم پریزاد..

از اینکه بازیچه شود و با فکر به اینکه امیربهادر قصد دارد از او هم مثل نازیلا سواستفاده کند بر خلاف تمنای قلبش که به شدت او را سمت خود می خواند، دندان هایش را روی هم قرص کرد و فشار داد و هر دو دستش را تخت سینه ی بهادر گذاشت و او را رو به عقب هول داد..

نفسی که در سینه اش مانده بود با کنار رفتن امیربهادر بالا آمد..
بی صدا اشک می ریخت اما نگاهش مملو از خشم بود..

امیربهادر مات و مبهوت نگاهش می کرد..
از کارهای خودش سر در نمی آورد..
از حرفی که زده بود..
از کاری که کرده بود..

با عصبانیت چشم فرو بست و صدای پریزاد را شنید: ازت..متنفرم..حق نداری از..از منم مثل نازیلا..سواستفاده کنی..بار آخرت باشه که بهم..نزدیک میشی بهادر، وگرنه………

امیربهادر به تندی چشمانش را باز کرد و همین که نگاه سرکشش را معطوف به چشم های اشک آلود و دلگیر پریزاد کرد، دخترک لب فرو بست و از ترس نگاهش را زیر کشید که مبادا بهادر پی به وحشتش ببرد..

اگر جایی بودند که می توانست از کسی کمک بگیرد بی شک سکوت نمی کرد..
امیربهادر دندان قروچه ای کرد و مستقیم نگاهش را روی صورت اخم آلود پریزاد تیز کرد: دختره ی عوضی، چند بار دیگه باید بهت بگم که حق نداری خودتو با نازیلای من مقایسه…….

پریزاد پوزخند زد و یک آن کنترلش را از دست داد: بسه، عوضی خودتی و..هفت جد و آبادت..چقدر می خوای نقش بازی کنی؟..من..من همه چیزو می دونم..

امیربهادر مات نگاهش کرد..
رفتارش نه..بلکه چشمانش دستپاچگی اش را رخ کشید: منظورت چیه؟..تو چیو می دونی که من نمی دونم؟..

لکنت امانش را بریده و باز هم عصبانی شده بود: خودتو نزن به اون راه..معلومه واسه چی جذب پریزاد شدی..اما چون دوستمه..نمی خوام پشتش حرف بزنم..فقط میگم که هیچ وقت..هیچ وقت سعی نکن ادعای جوونمردی کنی..چون با این کارت اگه یه ذره هم جلوی چشمم..ارزش داشتی همونم با..با اینکارت از بین بردی..توقع نداشتم تا این حد..بنده ی پول باشی امیربهادر..

و با غیظ شالش را که روی شانه افتاده بود بالا آورد و روی موهای بلندش انداخت و بهادر را از سر راهش کنار زد..
از لای شکافی که در دیوار بود بیرون رفت و به قدم های لرزانش قدرت داد تا هر چه زودتر از امیربهادر بگریزد..

امیربهادرنفس زنان با خشم بیرون زد و تا دو قدم پشت سرش رفت اما بین راه ایستاد..
انگشتانش را مشت کرد و پنجه هایش را به کف دست خود فشار داد..

نفس عمیق کشید و کلافه میان موهایش پنجه انداخت..
از اینکه دستش تا حدی پیش پریزاد رو شده بود هراسی نداشت..
اما تا امروز به هیچ کس چنین اجازه ای نداده بود که اینطور بی پروا در چشمانش نگاه کند و ضعفش را به رخش بکشد..

خوب می دانست که یک روز تلافی حرف های امروز پریزاد را سرش در می آورد..
فکر کرد که چه کسی می تواند گزارش او را به این دخترک ساده دل بدهد؟..

در وهله ی اول نام نازیلا به ذهنش خطور کرد..
لب گزید و با حرص پشت گردنش را ماساژ داد..
نگاهش بی هدف به نبش آزادی بود..دیگر اثری از پریزاد نبود..
گویی از اول هم آنجا نبوده است..

وقتی چرخید و همزمان همراهش را از جیب بیرون آورد نگاهش به دیواره ی شکاف افتاد..
کلافه تر از قبل شانه اش را به دیوار آجری چسباند و به جایی که دقایقی پیش پریزاد را سینه ی آنجا نگه داشته و از فاصله ی نزدیک او را در آغوش کشیده و حس کرده بود خیره شد..

از تصور خودش مقابل پریزاد، زمانی که صورتش را پیش برده و لب هایش پوست لطیف صورت پریزاد را لمس کرده و لحظات آخر طاقت از کف داده و آن جملات مزخرف را بر زبان رانده بود حرصش گرفت و چند بار به صورت خود دست کشید: چرا تا به این دختره می رسی از خود بی خود میشی؟..چــــرا لعنتی؟..

و مشتش را محکم بر پیکره ی آجری دیوار کوبید و از دردی که در استخوان های دستش پیچید اخم کرد و صورتش جمع شد و حینی که دستش را باز کرده و عقب می کشید و در هوا تکان می داد غر زد: ای بر پدرت لعنت هی..

و حینی که انگشتانش را باز می کرد و می بست در همان حال با غیظ شماره ی یاشار را گرفت..
هر چند مدتی بود که دیگر دل خوشی از صمیمی ترین دوستش نداشت ولی دیر یا زود باید تکلیف خودش را با او مشخص می کرد یا نه؟!..

همراه را کنار گوشش گرفت و به محض آنکه صدای آرام یاشار را با آن تن همیشه گیرایش شنید لب هایش روی هم سفت شد و از میانشان غرید: کجایی اخوی؟..

همیشه او را با این لفظ صدا می زد..
یاشار مکثی کرد و جواب داد: چطور؟..
امیربهادر نیم نگاهی به سرکوچه انداخت و دستش را دردکنان درون جیب فرو برد و همانجا مشت کرد: چطور مطور نداره پرسیدم کجایی؟..

و قدم تند کرد..
صدای یاشار را باز هم بعد از سکوت کوتاهی شنید: مغازه ام..کار داری؟..

از خم کوچه ی دوم هم گذشت: آره دارم..بمون میام..
—چیزی شده؟..
-میشه ایشالا..
—چی؟..
-هیچی..بمون اومدم..
—خیلی خب، منتظرم..

طاقت نیاورد..
شرورانه و پر از حرص نیشخند زد: آره باش..تا نیومدم کرکره رو نمی کشی..

لحن یاشار جدی شد: بیا ببینم باز چته؟..
-هیچی اخوی..فقط درد کشیدی رو این دل بی صاحابم..
—یعنی چی بهادر؟!..

غیظ کرد: یعنی تو این زمونه که بی شرفی شرافت میاره و سگ صاحبشو نمی شناسه اگه پدرسوخته نباشی درسته می خورنت..بد کردی یاشار..بد..
—معلوم هست چی میگی؟..از شناختی هم که روت دارم می دونم نخاله نمی زنی پس……..

میان حرفش آمد و عصبی غرید: تا نیم ساعت دیگه اونجام..

و بی وقفه تماس را قطع کرد و کلید انداخت و وارد حیاط خانه اش شد..
مستقیم سمت موتورش رفت و حینی که سوئیچ را می چرخاند زیر لب گفت: حالیت می کنم برد با کیه..یه زمانی یه گوهی خوردیم و گفتیم اینکاره ایم، حالا آتوش افتاده دست ِ توی بی ناموس؟..همه رفیق دارن ما هم رفیق داریم..ای بخشکی شانس که تا بوده ته مونده اش به ما رسیده..
و با حرص موتور سنگین مشکی رنگش را از در بیرون برد..

یاشار مغازه ی نسبتا بزرگ عطرفروشی داشت..
درست ابتدای همان پاساژی که امیربهادر بوتیک زده بود..

تا پاساژ با موتور فقط یک ربع راه بود..
جلوی پله ها نگه داشت و موتورش را در پیاده رو کنار دیوار گذاشت..
چون کمی بزرگ بود و جلب توجه می کرد رو کرد به مرد دستفروشی که بساط لیف و شانه و لباسش را روی زمین پهن کرده و از آنجایی که او را سال ها می شناخت و می دانست پاتوقش همانجاست، لبخند زد و با لحنی که تنها مختص به خودش بود گفت: خسته نباشی داداش..تا چند اینجایی؟..

مرد نگاهی به قد و بالای امیربهادر انداخت و متقابلا لبخند زد: تاریک شده اما تا یک ساعت دیگه می مونم شب عیدی شلوغه ..
-دست خوش..کدوم عید؟..هنوز که تابستونه..

مرد بی حوصله و از روی خستگی کمی روی صندلی پلاستیکی رنگ و رو رفته اش که نشان می داد زمانی رنگش تن آبی داشته، جا به جا شد و کش و قوسی به بدنش داد: تقویمو نگاه نمی کنی؟..

بهادر خندید..
سوئیچ را از روی موتور برداشت: نه بابا تقویم به کارم نمیاد..عادت کردم بی برنامه برم جلو..

مرد نگاه گنگی به او انداخت: واسه چی؟..
-هیچی داداش..پس دمت گرم حالا که هستی هوای موتور ما رو هم داشته باش..

مرد بی حرف سر تکان داد: باشه برو به سلامت..
امیربهادر دست درون جیبش برد و کیف پولش را باز کرد..دوتا اسکناس ده تومانی بیرون آورد و آرام روی لیف هایی که مرد آن ها را روی زیراندازش ردیف چیده بود گذاشت: نوش جونت داش مصطفی.. فقط حواستو بی زحمت شیش دنگش کن..

مصطفی با نگاهی از سر اطمینان حینی که هر دو اسکناس را برمی داشت گفت: خاطرت جمع بهادرخان..

و پول را بی تعارف بوسید و به پیشانی زد و در جیبش چپاند: خدا بده برکت..

امیربهادر دستی روی شانه ی استخوانی و نحیف مرد زد و از پله های پاساژ بالا رفت..
چهار طبقه بود و مغازه ی یاشار طبقه ی هم کف قرار داشت..

یقه ی پیراهن آستین کوتاهش را با دو انگشت گرفت و جلو کشید..حسابی گرمش شده بود..
نگاهش را دور تا دور پاساژ چرخاند و تک سرفه ای کرد و با اخم وارد مغازه ی یاشار شد..

پشت پیشخوان نشسته بود و با همراهش ور می رفت که به محض باز شدن در سرش را بالا گرفت..
انتظار امیربهادر را می کشید..

لبخند زد و گوشی اش راروی میز گذاشت و از روی صندلی بلند شد..
—بَه امیربهادرخان..راه گم کردی رفیق؟..تلفنتم که از دیروز جواب نمیدی..

بهادر جلوی ویترین ایستاد و حینی که نگاهش را روی شیشه های عطر و ادکلن می چرخاند آرنج دست چپش را به شیشه ی آن تکیه داد: سرم شلوغ شده..تو چه خبر؟..

یاشار جلو رفت و از پشت ویترین مقابلش ایستاد..
—سلامتی..دایی و زن دایی چطورن؟..یه هفته ای هست خبری ازشون نیست..

امیربهادر پوخند زد: عین همون یه هفته رو منم ندیدمشون..تلفنی از بهنام پرسیدم گفت خوبن..غمت نباشه..

یاشار که از میانه ی بهادر با پدرش و کینه ای که میانشان بود خبر داشت چیزی نگفت و با دیدن ظاهر آشفته ی او یک راست رفت سر اصل مطلب و پرسید: چی می گفتی پشت تلفن؟..واسه همون اومدی دیگه؟..

امیربهادر سر تکان داد و نگاهش را از شیشه ی استوانه ای شکل طلایی رنگی که پشت ویترین بود گرفت و به جانب یاشار که همچنان کنجکاو و جدی نگاهش می کرد انداخت: شنیدم داری دوماد میشی؟..مبارکه..اما چه بی سرو صدا؟..

یاشار که هر وقت یاد پریزاد می افتاد بی اختیار لبخندی از شادی بر لبانش نقش می بست اینبار هم با نیش باز به چشمان گستاخ و صورت اخم آلود امیربهادر که با همان لبخند بی موقع خیلی خوب دستش را خوانده بود نگاه کرد: دیگه چه میشه کرد؟..کار ِ دله..بالاخره داره جواب میده..اما همچینم بی سرو صدا نبود قبلا داییشونو دعوت کردم..شب جمعه اونام هستن..

یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید: جالبه..منی که رفیق فابتم نمی دونستم..

یاشار کنایه زد: تو کجایی که خبر داشته باشی؟..حالا از کی شنیدی؟..
امیربهادر با اخم نگاهش را از او گرفت..

خودکار یاشار را از روی میز برداشت و حینی که میان انگشتانش می چرخاند با لحن تندی گفت: نازیلا..

یاشار لبخند زد: کی بشه شام عروسی ِ شما دو تا رو بخوریم رفیق؟..
بهادر حرصش گرفت و بی اختیار از دهانش پرید: بشه نشه داره..با اون بابای غدش آخرشم دیدی سر نگرفت..
—جدی که نمیگی؟!..

سرش را بالا برد و به چشمان متعجب یاشار نگاه کرد: فعلا بذار صابونی که جنابعالی به دلت زدی کف کنه نوبت منم می رسه..خاطرخواهی یه طرفه هم مگه میشه؟..

لبخند از روی لبان یاشار پر کشید: چرا نشه؟..همه ی ازدواجا که قرار نیست با عشق شروع بشن..
-عشقم نباشه دلش که باید رضا باشه؟..
—زورش نکردم..اما باید باهاش حرف بزنم..

باز هم اخم هایش را درهم کشید..
مگر یاشار می گذاشت در آرامش حرفش را بزند؟!..
_ اگه جوابش منفی باشه می کشی کنار؟..

یاشار که از تعصب امیربهادر روی پریزاد از همان کودکی خبر داشت و آن را بعد از پیمان، برادرانه تلقی می کرد خندید: درسته که نمیشه کسیو به کاری مجبور کرد مخصوصا اگه پای ازدواج و تشکیل یه زندگی وسط باشه..اما…….

بهادر چشمانش را روی لب های یاشار تنگ کرد: اما چی؟..

یاشار نگاهی به او انداخت و زیر چانه اش را با سر انگشت خاراند: حالا که رضایت دادن بریم خواستگاری تموم سعیمو می کنم که نظرشو جلب کنم..من عاشق پریزادم به همین راحتیا نمی کشم کنار..

بهادر لبخند زد..
غیظ داشت اما پنهان مانده بود..
عصبی بود و یاشار این را حتی از نگاهش هم نفهمید اما صدایش..
صدایش به مانند همیشه نبود..
شر داشت..
شری که شاید می خواست دامان خیلی ها را بگیرد: اما من میگم بکش کنار..
—چرا؟!..
-شاید دلش بایکی دیگه باشه..نمیشه؟..

www.60tip.ir

Rating: 3.7/5. From 3 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *