خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت 2

رمان حاکم پارت 2

رمان حاکم پارت 2

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

یاشار ابرو در هم کشید: نه..نمیشه..
-چرا نشه؟..مگه این دختر دل نداره؟..
—نمیشه چون من پریزادو از بچگی می شناسم..عین آب زلال ِ ..نه اهل ریاست و نه بلده دروغ بگه..اگه دلش با کسی بود من می فهمیدم..

_اینکه اهل دروغ نیست قبول..اما اگه به کس ِ دیگه دل داده باشه که نمیاد صاف و پوست کنده بذاره کف دست تو..

یاشار که تحمل این بحث نه چندان دوستانه را نداشت و از تصور اینکه پریزاد روزی مرد دیگری را دوست داشته باشد عصبی می شد با اخم گفت: بی خیال ِ این صحبتا امیربهادر..همچین حرف می زنی انگار از دل ِ اون دختر خبر داری؟..

و هوشمندانه بعد از زدن این حرف نگاهش را روی امیربهادر زووم کرد..
شاید او چیزی می دانست و به زبان نمی آورد..

اما امیربهادر که به هیچ وجه از احساس واقعی پریزاد نسبت به خودش آگاه نبود و آن حرف ها را می زد تا شاید نظر یاشار را تغییر دهد و کمی روی مسئله حساسش کند، شانه ای بالا انداخت و حینی که سر خودکار را روی شیشه ی میز می کشید بدون اخم اما جدی گفت: پریزاد خیلی توداره..پیش من و تو هم سفره ی دلشو باز نمی کنه..اما بازم باید احتمال هر چیزیو بدی که فردا پس فردا رفتی خواستگاریش غافلگیرت نکنه….فقط یه چیزی؟..

یاشار کنجکاوانه نگاهش کرد: چی؟!..
بهادر زیرچشمی او را پایید و محتاط پرسید: خودش اجازه داد بری خواستگاریش یا مادرش؟..

یاشار کمی فکر کرد: والا درست نمی دونم..مامان زنگ زد و گفت خبر داده واسه آخر هفته وقت دیدن که بریم خواستگاری..ولی صد در صد اگه پریزاد رضایت نمی داد مادرش قبول نمی کرد..

امیربهادر تیر آخر را هم در تاریکی رها کرد و با اخم کمرنگی گفت: به نظر من پریزاد هنوز بچه ست..چه می فهمه ازدواج و این حرفا یعنی چی؟..
یاشارخندید: بچه کجا بود؟..بیست سالشه..
_نوزده!..
__چی؟!..
_پریزاد نوزده سالشه..فعلا صبر کن..
__اونوقت نازیلا بچه نیست؟..ناسلامتی همسن و سال پریزاد ِ ، برادر من..

امیربهادر رو ترش کرد: شد یه بار ما از این دختر ِ حرف بزنیم و تو پای نازیلا رو نکشی وسط؟..
-اولا دختر ِ نه و پریزاد..دوما وقتی قرار ِ نازیلا رو بگیری و همه ی برنامه هاتم اوکی کردی فقط مونده رضایت پدرزنت، دیگه چه بحثی می مونه؟..
-می مونه..بحث که تا دلت بخواد هست اخوی..پدر نازیلا عمرا رضایت بده..

یاشار که از بابت آخر هفته خوشحال بود به ناگهان رگ شوخ طبعی اش گل کرد و با لبخند گفت: منم باشم به جوون شر و شیطون و هفت خطی مثل تو دختر نمیدم..والا مگه بچه مو از سر راه آوردم که بدمش دست ِ تو؟..

امیربهادر که به هیچ وجه حوصله ی شوخی های یاشار را نداشت و برعکس یاشار اعصابش بیش از حد بهم ریخته بود اخم هایش را جمع کرد و تیز نگاهش کرد: غلط کرده دختر نده..چون مهندس نیستم و خونه ی اعیونی بالا شهر ندارم و رقم حساب بانکیم میلیاردی و درشت و پدر مادردار نیست و جای ماشین شاسی بلند یه موتور سنگین میندازم زیر پام و میرم اینور و اونور لیاقت ندارم دخترشو بگیرم؟..همه چی پوله؟..اگه هست که خودش به حد کافی داره بسش نیست که بخواد چشمش دنبال ما و منال دامادشم باشه؟..

صورتش به طرز باورنکردنی سرخ شده بود و چشمانش کاسه ی خون..
یاشار مات و مبهوت نگاهش می کرد: چته تو؟..شوخی کردم بهادر جدی گرفتی؟..

خودکار را با حرص روی میز شیشه ای رها کرد: ولمون کن اخوی..اومدم بگم یه کلام ختم ِ کلام..این دختر ِ به درد تو نمی خوره..خونه ی پرش میگه می خوام درس بخونم و خلاص..از ما گفتن بود…زت زیاد..

و با همان حال خراب نفسش را سنگین از سینه بیرون داد و چرخید سمت در و به یاشار که بی وقفه صدایش می زد اهمیت نداد..

شاید اگر لحظه ای دیگر در آنجا می ماند و بحث بر سر پریزاد همانطور کش می آمد، یک درگیری درست و حسابی میان او و رفیق چندین و چندساله اش که از قضا با او رابطه ی فامیلی نزدیک هم داشت در می گرفت و آبروی هردویشان به عنوان کاسب میان هم صنفی هایشان می رفت..

آن پاساژ ِ نسبتا قدیمی، افکار پوسیده و ضعیف را هم در خود پرورش می داد..
آنجا کسی چندان نگاه روشنفکرانه نداشت و همین باعث می شد امیربهادر بیشتر احتیاط کند..
با حرص شال را از روی موهایش کشید و کف زمین پرت کرد..
کلافه شده بود..
تمام راه را به بهادر فکر کرده و یک دم از ذهنش بیرون نمی رفت که امشب با نازیلا قرار دارد..

قراری که امیربهادر به وضوح از آن سر باز زده بود و نازیلا اصرار داشت که او را با نقشه ای از پیش تعیین شده به دام ِ خود بی اندازد..

خشمش را بر سر دکمه های نگون بختی خالی کرد که هر کدام را یکی پس از دیگری می کشید و باز می کرد..
مانتو را از تن بیرون آورد و آن را هم گوشه ای انداخت..

نه..
اینطور آرام نمی گرفت..
باید چکار می کرد؟!..

تقه ای به در اتاقش خورد..
نیم نگاهی به آن انداخت و سریع دوید سمت میز آینه ی کوچکش که از میز ِ آن چون فضای نسبتا بزرگی داشت به عنوان میزتحریر هم استفاده می کرد..

به صورتش نگاه کرد و چانه اش را به چپ و راست چرخاند که مبادا ردی از اشک مانده باشد..
همان موقع در باز شد و پریزاد سراسیمه به همان سمت برگشت..

با دیدن نازیلا که صورتش سرخ و چشمانش اشک آلود بود خشکش زد..
احتمال هر کسی را می داد جز نازیلا..آن هم ساعت 11 شب..
-وای..دیوونه سنکوپ کردم که..این وقت شب اینجا چکار می کنی؟..

نازیلا پر بود از بغض..
در را به آرامی بست و جلو رفت و دستش را دور گردن پریزاد حلقه کرد..
حرکتش به حدی غیرمنتظره بود که پریزاد هیچ واکنشی نشان نداد..
نازیلا نفس زنان روی شانه اش هق زد: خیلی نامرده..اون همه التماسشو کردم پریزاد..اما نیومد..

خودش را از آغوش پریزاد جدا کرد ..
لحنش مملو از حرص شد..
به چشمان مبهوت ِ پریزاد زل زد: کثافت ِ آشغال در شده بهم میگه با رفیقام دارم میرم شمال یکی دو روز نیستم سراغمو نگیر اما اگه دلت تنگ شد بهم زنگ بزن……می بینی تو رو خدا چقدر رو داره؟..فکر کرده کیه که منو سرکار میذاره؟..به چیش می نازه مرتیکه ی دوزاری؟..

پریزاد که از طرفی نگران ِ حال ِدوست صمیمی اش بود و از جهتی هم طاقت نداشت کسی حتی صمیمی ترین دوستش علیه امیربهادر حرف بی جایی بزند و یا به او توهین کند دستش را گرفت و او را روی تک صندلی که داخل اتاق و مقابل میزش بود نشاند و گفت: آروم باش دختر..یهو درو باز می کنی و خودتو میندازی تو بغل ِ آدمو می زنی زیر گریه نمیگی سکته می کنم؟..حالا گفتم چی شده..رفت که رفت زندونیش که نکردی بیچاره رو..برمی گرده..

نازیلا همچون رشته ی آغشته به باروتی که می سوزد و می سوزد تا به منبع انفجار نزدیک شود، با جمله ی آخر پریزاد به ناگهان داد زد و با لحن تند و حق به جانبی گفت: بره به درک..بیشعوره نفهم لیاقتش همون رفیق رفقای درپیتشه که دوره اش کردن..دیدی چقدر به خودم رسیدم تا وقتی میاد کیفشو ببره؟..ولی آقا پا شد رفت دنبال ِ عشق و حالش..اِ اِ اِ عجب رویی داره جای اینکه بگه عزیزم دلم واسه ات تنگ میشه، از دوریت یه لحظه هم طاقت نمیارم، میمیرم اگه نباشی و فلان، داره میگه اگه دلت تنگ شد زنگ بزن خداحافظ……خداحافظو درد ِ بی درمون پسره ی عوضی..من بمیرمم به تو زنگ نمی زنم..اون همه تدارک دیدم واسه آقا اونوقت ببین چجوری زد همه چیو خراب کرد؟..

پریزاد که می دانست لحن ِ دوستش ذاتا همینطور تند است با این وجود کمی اخم چاشنی صورت ِ آرامش کرد و روی تخت نشست..
-اینجوری نگو نازیلا..می دونم الان عصبانی و داری اینا رو میگی ولی فردا که آروم شدی……….
—فردام همینه، هیچی عوض نمیشه..این دفعه تا نیاد به دست و پام بیافته و نگه غلط کردم نمی بخشمش پریزاد..این تو بمیری دیگه از اون تو بمیریا نیست..

پریزاد بی اختیار پوزخند زد: دلت خوشه ها..امیربهادر بیاد جلوت زانو بزنه و بگه غلط کردم؟..معجزه شاید اتفاق بیافته ولی همچین چیزی محاله..اصلا تاریخ به خودش ندیده بهادر جلوی کسی کم بیاره..

نازیلا که به اوج خشم و عصبانیت رسیده بود یکباره از جا بلند شد و نفس زنان خروشید: خیلی بیجا کرده..همین که گفتم..نیاد معذرت خواهی، از بخشش و این حرفا خبری نیست..خودم دمشو کلفت کردم که دور برداشته ولی بلدم چجوری کوتاهش کنم..بهم قول داده بود ترکم نکنه حالا که زده زیر قولش باید تاوانشم بده..

پریزاد شوک زده از جای بلند شد و مقابلش ایستاد: دیوونه شدی؟..بشین کم چرت و پرت بگو دختر..مگه چکار کرده که به خونش تشنه ای؟..رفته سفر دو روزه هم میاد به خودتم که گفته..بی خیال تو رو خدا..

سرش را بالا انداخت .. اخم هایش جمع شد: نه پریزاد..اون همه برنامه ریختم که بیاد خونمون..گفته بودم بابام نیست مامانمم رفته جایی هردمون تنها میشیم کلی تفریح می کنیم ولی نیومد..می دونست و نیومد..اما نمی تونست سفرشو چند ساعت عقب بندازه که دل منم نشکنه؟.. از بس غد و یه دنده ست تحت هر شرایطی می خواد حرف حرف ِ خودش باشه واسه همینم هست که بابا باهاش سر لج ِ چون امیربهادر حرف ِ زور تو کتش نمیره..

_کی حرف زور تو کتش میره که از امیربهادر توقع داری؟..بی خیال دو روز دیگه میاد اون موقع همه چی یادت میره..
—نه پریزاد..این دفعه باید مرد و مردونه تکلیفمو معلوم کنه..اگه منو می خواد باید کاری که بابا میگه رو انجام بده..وگرنه داغ ِ داماد ِ خانواده ی شکوهی شدنو به دلش میذارم و به اولین خواستگار ِ خوبی که بیاد جواب مثبت میدم..

پریزاد با کنجکاوی پرسید: مگه بابات ازش چی خواسته؟..
نازیلا نیشخند زد و مغرورانه گفت: هیچی..آقا خوشی زده زیر ِ دلش..بابام گفت بیا تو نمایشگاه ِ خودم کار کن و ماشین به مشتری معرفی کن و اینا.. هم کلاسش بالاتر ِ هم حقوقش از یه بوتیک معمولی بیشتر..ولی از اونجایی که بهادر مغرور و کله شق ِ راست راست تو چشم ِ بابام زل زد و گفت من نون ِ بازوی خودمو می خورم منت ِ غریبه ها رو هم نمی کشم..دستتون درد نکنه جناب ِ شکوهی ولی ترجیح میدم بوتیک ِ خودمو شیش دونگ اداره کنم که حداقل بدونم اول و آخرش مال ِ خودمه تا اینکه بخوام پادویی کنم و تهش بگن امیربهادر جیره بگیره ِ پدر زنش ِ …..می بینی پریزاد؟..آخه این حرف ِ که می زنه؟..

پریزاد که به نوعی از این حرف ِ امیربهادر خوشش آمده بود اما سعی داشت به روی دوستش نیاورد سکوت کرد و تنها سرش را به نشانه ی منفی تکان داد..

در سرش تنها یک سوال می چرخید..
اگر امیربهادر چشم ِ طمع به اموال و ثروت خاندان شکوهی ندارد و نازیلا یک وسیله نیست پس برای چی مقابل ِ او نقش ِ یک معشوق را بازی می کند؟..
نکند واقعا نازیلا را دوست دارد و هیچ یک از این کارها از روی نقشه نیست؟..

قفسه ی سینه اش کمی فشرده شد..
دلش نمی خواست این حقیقت ِ محال را باور کند..
بهادر بی خیال تر از این حرف ها بود که خودش را درگیر ِ عشق و دلدادگی کند..
سرش را بالا گرفت و به صورت ِ نازیلا که روی صندلی برگشته و با اخم انگشتش را لب میز می کشید و عمیقا در فکر بود خیره شد..

نیمرخ ِ زیبایش..
با آن پوست مرمرین و مژه های بلند و تابدار..بینی کوچک و چانه ی گرد و صورتی که تمامی این نعمت های خدادادی و بی نظیر را در خود قاب گرفته بود..

با حسرت نگاهی به قد و بالای موزونش انداخت..
هر چه به او نگاه می کرد بیشتر به این نتیجه می رسید که امیربهادر حق دارد عاشق ِ این بت زیبا شود..
نازیلا در ظاهر ستودنی بود اما باطن….

پوفی کشید و سرش را تکان داد تا از آن فکر مسخره بیرون بیاید..

بی اراده یاد ِ مکالمات ِ امروز خودش با امیربهادر افتاد..
حس کرد به هر نحوی سعی دارد جلوی ازدواج ِ او با یاشار را بگیرد..
گویی روی این موضوع بیش از حد حساس شده بود..

دلیلش را نمی دانست و به دنبال یک جواب قانع کننده از جانب ِ امیربهادر بود..
وقتی در آن شکاف میان کوچه ی تنگ ِ قدیمی گیرش انداخته و به او نزدیک شده بود..
وقتی حرارت دستان بهادر را روی تن خود حس کرده و از شرم سرخ شده بود..
نگاهش..
امان از آن نگاه ِ تیز و حق طلبانه و مردانه که جانش را به آتش می کشید..

یک آن از فکر ِ نزدیک شدن به او قلبش بی تاب شد..
شاید نازیلا حق داشت برای تصاحب بهادر نقشه بریزد و از خیر دخترانگی هایش بگذرد..
اما خودش هم می دانست که اینکار درست نیست..

از فکر ِ به امیربهادر آن هم جلوی نازیلا که او را از آن ِ خود می دانست و حس مالکیت داشت عذاب وجدان گرفت و کلافه از جا جستی زد و حینی که به شدت عصبی بود و احساس بدی داشت گفت: برم یه چیزی بیارم بخوریم..مامان امروز کیک پخته..

نازیلا که از هر چیز چشم می پوشاند اما از خیر ِ شیرینی های خانگی ِ مادر ِ پریزاد نمی گذشت با همان حال اما کم حوصله برگشت و گفت: آره اگه بیاری که ممنونت میشم..اما اگه چای تازه دم هم دارین اونم بیار می چسبه..

پریزاد لبخند زد و سری تکان داد و از اتاق بیرون رفت..

بعد از دقایقی با یک سینی پر از شیرینی و چای و میوه برگشت و در را به آرامی با پاشنه ی پا بست: مامان اینا خوابیدن آسه آسه رفتم تو آشپزخونه..

و سینی را روی میز گذاشت که نازیلا گفت: بد موقع مزاحمت شدم..
-نه بابا این چه حرفیه؟..
—چرا دیگه اگه به خاطر بهادر نبود نمی اومدم..قبلش به مامان زنگ زدم که میام اینجا وگرنه کلی سوال پیچم می کرد که چت شده؟!…..اوممممم عجب بویی دارن این شیرینیا..

پریزاد با خستگی لبخند زد: تازه ست بخور..
نازیلا بی رودروایسی یک تکه برداشت و با ولع به دهان برد..
پریزاد دقیق نگاهش می کرد..
بی شک کسی که در عرض چند ساعت شکست ِ عشقی به این بزرگی خورده باشد اینقدر عادی و خونسرد رفتار نمی کند..
علاقه ی نازیلا به امیربهادر صرفا حس مالکیت بود..اینکه خاص ترین پسر محله را از آن ِ خود کند..

لحظه ای خودش را جای نازیلا گذاشت و دید اگر چنین کم محلی از جانب معشوقش می دید یک لقمه غذا هم از گلویش پایین نمی رفت و تا خود صبح فقط گریه می کرد..
هر چند هنوز هم کار ِ امیربهادر را اشتباه نمی دید و از نظرش نازیلا بیش از اندازه حساسیت نشان می داد..

نازیلا جرعه ای از چایش را نوشید: آخیش چقدر امروز هوس کرده بودم..
-نوش جان..
—چیزی شده پریزاد؟..
-نه..چی مثلا؟!..
—نمی دونم..یه لحظه حس کردم پکری..
پریزاد لبخند زد: نه بابا فقط خسته ام..می مونی دیگه؟..
—آره..
-خانواده ات می دونن؟..نگران نشن؟..
—آره بابا خاطرت جمع..وگرنه می ذاشتن این وقت شب بزنم بیرون؟..همه اش چندتا خونه فاصله ست..
*********

ظرف پنیر و خامه و عسل را درون سینی گذاشت..نازیلا بعد از تماسی که مادرش با او گرفت صبح ساعت هشت خداحافظی کرده و برگشته بود..

مادر پریزاد داخل حیاط بود و همین که سینی را از کنار سفره برداشت صدای پروانه را شنید که داد می زد: آبجی گوشیت داره زنگ می خوره..

سرش را بلند کرد و سینی را روی زمین گذاشت و سمت اتاقش دوید..
خودش احتمال می داد که نازیلا باشد..
اما همین که همراهش را از روی میز قاپید و لبخندزنان به صفحه اش خیره شد با دیدن نام امیربهادر یک آن حس کرد که پاهایش سست شده و همه ی تنش می لرزد..

سراسیمه خودش را سمت در کشید و آن را بست..
خودش هم نمی فهمید که چکار می کند..

تماس اول قطع شد اما لحظه ای بعد مجدد زنگ خورد..
دستش می لرزید..انگشتش را به زحمت تکان داد و گویی امیربهادر مقابش نشسته باشد اخم کرد: بله؟..

امیربهادر با لحن جدی پرسید: خونه ای؟..
-اول ِ صبحی..می خوای که کجا باشم؟..راستی سفرت بی خطر..دیشب از نازیلا شنیدم..

هر کار کرد دلش نیامد کنایه بزند..
امیربهادر با همان نیشخندی که روی لبش بود گفت: به اون گفتم میرم سفر منتهی به تو نمیگم..

پریزاد ماتش برد: یعنی چی؟..
لحن امیربهادر مملو از عصبانیت و عاری از آرامش بود: یعنی که امروز سر ساعت ده میای خونه ی من بدون اینکه کسی بفهمه..صاف و پوست کنده باید باهات حرف بزنم..

صدای پوزخند پریزاد را شنید: آره به همین خیال باش..اون شبم گفتی کارم داری ولی چی شد؟..
—زبونت زیادی می جنبید باید کوتاهش می کردم..
-گفتم که به کسی نمیگم..نگفتم؟..
—کار من و تو با این مزخرفات پیش نمیره پریزاد..باید باهات حرف بزنم نه و نو و نمیشه هم نداریم نیای به زور می کشونمت بیرون پای بخور و بریزیشم مردونه وایسادم ..می دونی که کله خرتر از این حرفام که بگم باشه و اونکارو نکنم..حالیته؟..

آب دهانش را با ترس فرو داد: تو دیوونه ای..می خوای آبرومو ببری؟..
—اگه پای خواسته های امیربهادر وسط باشه آره..حرفی ِ ؟..
-مرض..پسره ی خودخواه ِ عوضی..تو اگه خیلی ادعای مردیت میشه برو تکلیف ِ نازیلای بیچاره رو مشخص کن نمی خواد واسه من دایه ی مهربون تر از مادر بشی و بگی کی خوبه و کی خوب نیست..

باورش نمی شد بدون لکنت حرف دلش را زده باشد!!!!!..

هر چند وقتی عصبی و یا هیجان زده می شد و می ترسید به لکنت می افتاد اما همین هم جای امیدواری داشت..

صدای جدی امیربهادر حواسش را جمع کرد: رو چه حسابی باید تکلیف ِ نازیلا رو معلوم کنم؟..

پریزاد نفس عمیقی کشید و دستش را روی گونه ی ملتهب ِ خود گذاشت: مگه عاشقش نیستی؟..با باباشم که حرف زدی..حتی مامانم فکر کرده جدی جدی نشونش کردی و خونه شون برو و بیا داری..یادت رفته اینجا حرف خیلی زود تو محل می پیچه؟..

امیربهادر لحظه ای سکوت کرد..
لحنش خونسرد بود..
برعکس چیزی که پریزاد تصور می کرد: هنوز نه به دار ِ نه به بار..چی بشه و چی بخواد بشه الان اصلا واسه ام مهم نیست ..فقط……….

میان حرفش آمد و با عصبانیت گفت: دختر ِ مردم وسیله ی سرگرمی ِ جنابعالی نیست که امروز باهاش بازی کنی و فردا بندازیش دور..اسمت الان یه جورایی روی نازیلاست..

فریاد امیربهادر باعث شد صدایش از بیخ و بن بند بیاید..
—هر کی گفته به هفت جد و آبادش خندیده..من و نازیلا نه نامزدیم نه اسممون رو اسم ِ همه..یه خواستگاری رفتم و باباش راحت ردم کرد..شرط کرد شاگردیشو کنم که گفتم عمرا و همون شد که همون..تو اینکه نازیلا رو می خوام حرفی نیست اما بلدم چجوری به دستش بیارم..

حرصش گرفته بود..
از طرفی می خواست حامی ِ دوست صمیمی اش باشد..
و از جهتی وقتی امیربهادر اینطور حرف می زد و نازیلا را از آن ِ خود می خواند عصبی می شد و می دید طاقت شنیدنش را ندارد..
-اگه نازیلا رو می خوای پس واسه چی افتادی دنبال ِ من؟..

امیربهادر مکث کرد..
توقع این سوال را از جانب ِ پریزاد نداشت..
-چی شد؟..جوابی نداری بدی آره؟..فقط می خوای سد خوشبختیم بشی لعنتی؟..

__یاشار نمی تونه تو رو خوشبخت کنه..تو هم نیمه ی گمشده ی اون نیستی که اینجوری داره واسه ات سینه چاک میده..
-حداقل انقدر مرد هست که صاف تو چشمم نگاه کنه و احساسشو بریزه بیرون و بگه که عاشقمه..
—گوه خورده بگه عاشقته..دندوناشو می ریزم تو حلقش می خواد یاشار باشه یا هر کس ِ دیگه، انگار ِ دوستیمونو………….

به ناگهان سکوت کرد..
قلب پریزاد بی امان و از سر هیجان می کوبید..
صدای نفس های تند امیربهادر را از آن سوی خط می شنید..
و کمی بعد هم صدایش را که لحنش آرام اما دستوری بود: بیا اینجا پریزاد..بایدحرف بزنیم..

سکوت ِ دخترک عصبی اش می کرد اما خوددار بود..
چطور باید او را مجاب به آمدن می کرد؟!..
—اگه نیای به ارواح ِ خاک ِ بهزاد شب خواستگاری میام و همه چیزو بهم می ریزم..

پریزاد که می دانست امیربهادر قسم بیخود نمی خورد نالید: آبروریزی نکن بهادر..
—همین که گفتم..شک نکن رو حرفم هستم..

_آخه تو چه دشمنی با من داری؟..چه هیزم تری بهت فروختم که انقدر باهام بدی؟..

صدایش پر شد از تعجب..
__کی گفته باهات دشمنم؟..مغزت تاب برداشته یا سرت خورده به جایی که چرت می بافی؟..

غیظ کرد: کور که نیستم دارم می بینم چقدر نسبت بهم بی تفاوتی..حالا می دونم چی شده تا رفیق ِ گرمابه و گلستانت می خواد بیاد خواستگاریم غیرتی شدی و میگی من لیاقتشو ندارم..

بغض داشت..
اما کم..
امیربهادر همان را هم حس کرد..

—فکر می کنی اگه میگم با یاشار ازدواج نکن واسه اینه که لیاقتشو نداری؟..
-جز این چی می تونه باشه؟..
—بیا..
-نه..
—بیا تا بهت بگم..بیا تا حالیت کنم..بیا که تو اون مغز کوچولوت دو کلوم حرف ِ حساب فرو کنم تا بفهمی منظور ِ من از این کارا چیه..

پریزاد مات و مبهوت آب دهانش را قورت داد تا بغضش را هم رد کند و ساده پرسید: یعنی چی؟..
—یعنی درد ِ ………لااله الا الله..این روزا یه مثقال اعصاب واسه ام نذاشتی راه میرم به در و دیوار فحش میدم زدم به سیم ِ آخر..

پریزاد بی اختیار لبخند زد..
وقتی لحن ِ بهادر اینطور پر از حرص و تا حدی جاهلانه می شد خنده اش می گرفت..
-نمیام..باز می خوای فریبم بدی..

امیربهادر لبخند داشت اما پریزاد آن را حتی در صدایش هم احساس نکرد..
فقط لحنش خاص بود و تا حدی عجیب: قول میدم نخورمت..هنوز وقت هست..
-به همین خیال باش..
—چرا خیال؟..لقمه ی چرب و چیلی هستی اتفاقا..تو واقعیت هم میشه خوردت..
-امیــــربـــهادر!..
—هوم؟..
-خیلی بی حیایی..از این شوخیای مزخرف خوشم نمیاد..
—چطور؟..چون دوستت ندارم؟..حالا اگه یاشار که هلاکته اینجوری بگه درجا واسه اش غش و ضعف میری آره؟..

صدایش آکنده از حسادت بود..
لبخند روی لبان پریزاد کش آمد: شاید..به هر حال یه حسی بهم داره نمی تونم بی تفاوت باشم..

آخر حرصش را بالا آورد: تو انگار سرت به تنت زیادی کرده آره؟..پاشو بیا اینجا بهت میگم..تا یه ربع دیگه می خوام جلوی در باشی که اگه نباشی هر چی دیدی از چشم خودت دیدی پریزاد..یالا عجله کن درو واسه ات باز میذارم که تا کسی متوجه اومدنت نشده بتونی بیای تو..

اخم های پریزاد جمع شد و تا آمد دهان باز کند تماس قطع شد و بوق های ممتد جای صدای امیربهادر را گرفتند..
دستش را با عصبانیت پایین آورد و گوشی را با استرس میان انگشتانش فشرد..

باید چکار می کرد؟..
یاد حرف های بهادر افتاد..اینکه تهدیدش را عملی می کند شکی درش نیست..
امیربهادر از هیچ کس نمی ترسید و حساب نمی برد..
کاری که می خواست را انجام می داد..

اضطراب امانش را بریده بود..
نگاهی به ساعت اتاقش انداخت..
پنج دقیقه ای گذشته بود..
تقه ای به در اتاقش خورد..
هراسان برگشت..
در باز شد و قامت مادرش را میان چهارچوب دید..
—وا..چرا رنگت پریده دختر؟..حالت خوبه؟..

بی وقفه دستش را روی صورتش گذاشت و گونه ی سردش را لمس کرد..
-خو..خوبم مامان چیزی نیست..کارم داشتی؟..
—آهان آره داشت یادم می رفت..دارم میرم بازار واسه فرداشب خرید کنم گفتم تو هم باهام بیای که یه رختی لباسی چیزی خواستی بخری جلوی خواستگار زشته با همون لباسای قدیمیت بیای..

نگاهش باز هم ناخوداگاه سمت ساعت کشیده شد..
رو به مادرش کرد..
سرسختانه سعی داشت لبخند بزند..
اما فرم لب هایش شل بود و از دید ِ خودش مضحک: نه شاید عصر خودم با نازیلا برم..الان حوصله ندارم..راستی پروانه رو هم می بری؟..
—آره بچه خسته شد بس که تو خونه موند..پس نمیای؟..
-نه..شرمنده..اما اگه کمک لازم دارین بگین میام..
—نه دخترم یه دربست می گیرم خریدا رو میارم..فقط اگه مادر نازیلا رو دیدی واسه فرداشب دعوتشون کن..خونشون زنگ زدم جواب نداد..

پریزاد سرش را تکان داد: باشه حتما..
مادرش که از اتاق بیرون رفت نفسش را سنگین از سینه خارج کرد و سمت کمدش دوید..
دست و پایش به شدت می لرزید..
وقتی در کمد را باز کرد، هاج و واج مانده بود که چی بپوشد؟!..
حال ِ خوشی نداشت..

از اینکه باز هم با امیربهادر تنها شود می ترسید..
اما از تهدیدهای او بیشتر هراس داشت..

نیم نگاهی به اطرافش انداخت و سراسیمه در را هول داد و وارد حیاط شد و آن را بست..
به حدی بلند که تنش ثانیه ای لرزید و ضربان قلبش که مرز را تا آن زمان بی مهابا شکافته بود،بالا رفت..

چند لحظه ای چشمانش را بست و با دو یا سه نفس عمیق کمی آرام گرفت..
اما همین که پلک زد و نگاهش در دو چشم جدی و مشکی افتاد، ترسید و خودش را بیشتر به در چسباند..
چشمانش از ترس و تعجب گشاد شده بود که هول شد و لرزان گفت:سـ..سلام..

امیربهادر یک تای ابرویش را بالا انداخت و حینی که تنها دو یا سه قدم با او فاصله داشت نگاهی به سراپای دخترک انداخت..
شلوار جین سرمه ای و مانتوی تابستانه و نازک سفید و شال آبی و ساده..
مثل همیشه یک تیپ معمولی اما مرتب..

برعکس ِ نازیلا که سعی داشت زیباترین لباس ها با بهترین برندها را بپوشد و در محله یشان فخرفروشی کند و پُز ِ ثروت ِ پدرش را بدهد و داشته هایش رابه رخ ِ دختران محل بکشد..
پریزاد درست نقطه ی متضاد ِ او بود و امیربهادر تعجب می کرد که چطور باهم تا این اندازه صمیمی هستند؟!..

—سلام..چرا اونجا وایسادی می لرزی؟..بیا تو..
و به حالت نیمرخ ایستاد و با دست بنای تقریبا قدیمی ساز ِ خانه اش را نشان داد..

پریزاد که هنوز هم تردید داشت نگاهی به ساختمان انداخت و مطیعانه از در کنده شد و چند قدمی پیش رفت..
وقتی از مقابل ِ امیربهادر با آن نگاه ِ سنگین می گذشت حس می کرد چیزی نمانده قلبش قفسه ی سینه اش را از فرط هیجان بشکافت و بیرون بزند..

آب دهانش را برای هزارمین بار قورت داد..
اما گلویش از استرس خشک شده بود..
با دنیایی از تردید پا به خانه ی بهادر گذاشته بود تا حرف ِ حسابی که اصرار به گفتنش داشت را از زبان ِ او بشنود..

روی کاناپه ی ساده با روکش سرمه ای رنگ وسط هال نشست و اطرافش را نگاه کرد..
همه چیز سرجای خودش بود..
می دانست که امیربهادر هنوز هم به نظم و انضباط و تمیزی اهمیت می دهد..

دقیقه ای بعد با یک سینی و دو فنجان چای و یک ظرف شکلات برگشت..
سینی را روی میز گذاشت و بی خیال کنار ِ پریزاد نشست..
اما با فاصله..

پریزاد که معذب شده بود بابت چای زیر لب تشکر کرد و همزمان کمی سمت مخالفشان مایل شد و خودش را کامل به دسته ی کاناپه چسباند..
حرکتش هر چند نامحسوس اما از نگاه ِ تیزبین ِ امیربهادر دور نماند..
نتیجه اش پوزخندی بود که آشکارا روی لبش نشست و پریزاد آن را دید..

بهادر که متوجه نگاه ِ او روی خود شد شکلات ِ تلخی از داخل ظرف برداشت و همانطور که روکش سیاهش را باز می کرد و صدای خش خش ِ زر ورقی شکلات سکوت اتاق را می شکست از گوشه ی چشم نگاهی به صورت ِ درهم ِ پریزاد انداخت و شکلات را گوشه ی دهانش انداخت و با همان لبخند کج کنج لبش کنایه زد: اگه بخوام کاری کنم می کنم..خودتو معذب نکن..

پریزاد سکوت کرد..
تلخی شکلات در دهانش پخش شد..
عجیب لذت داشت..
شاید به اندازه ی نگاه کردن و نزدیک شدنش به دختری که کنارش نشسته و ابروهای تازه اصلاح شده و کمانی اش را جمع کرده بود..

وقتی شکلات را جوید و قورت داد کمی بعد جدی گفت: وقتی قبول کردی که بیای باید ترس و تردیدتم پشت همون در میذاشتی و می اومدی تو..با فرار و این حرفا چیزی نمیشه، چون قبل از اینکه بجنبی بهت امون نمیدم و…….

پریزاد عصبی از جای بلند شد که امیربهادر بی هوا دستش را گرفت: کجا؟بشین ..

پریزاد مچش را میان انگشتان امیربهادر چرخاند اما آزاد نشد: ولم ..ولم کن..اشتباه کردم اومدم..فکر کردم آدمی که ..که بهت اعتماد کردم..

امیربهادر که قصد سر به سر گذاشتنش را داشت و ازاینکه او را حرص می داد لذت می برد با همان لبخند دختر را سمت خود کشید و همین که پریزاد با جیغ خفیفی کنارش افتاد گفت: اشتباه کردی..آدم ِ عاقل از یه سوراخ دوبار گزیده نمیشه..

پریزاد مات ِ چشمان ِ امیربهادر بود..
لعنت به او..
همین چشم ها کار ِ دلش را ساخته بودند..
همین چشم های لعنتی..
خیز برداشت که بلند شود: از اولشم می دونستم اما بازم گولتو خوردم..

بهادر کف دستش را تخت سینه ی پریزاد گذاشت و با یک فشار او را روی کاناپه انداخت: بتمرگ کم زر بزن..هی تقلا می کنی که جری میشم بگیرمت وگرنه مثل بچه ی آدم همون اول ساکت می موندی پای حرفم، به زور متوسل نمی شدم..

پریزاد پوزخند زد..
خودش را عقب کشید: ت..تو..یه وحشی ِ ..به تمام معنایی..

امیربهادر لب هایش را کج کرد و ادای پریزاد را در آورد..
آنقدر تمسخرآمیز که پریزاد یک آن ترسش را فراموش کرد و با خشم سمتش خیز برداشت و هر دو دستش را جلو برد و حینی که دندان هایش را روی هم می سایید میان موهای امیربهادر پنجه انداخت و آن ها را بین انگشتانش مشت کرد و کشید: مرض..ادای منو در میاری؟..به چه حقی مسخره ام می کنی عوضی؟..فکر کردی کی هستی؟..به خدا اگه می تونستم همینجا……..

امیربهادر که هم خنده اش گرفته بود و هم از حرص خوردن پریزاد حسابی کیف می کرد با کشیده شدن موهایش کمی عصبی شد و جفت دست های او را گرفت و مهارش کرد..

هر دو از فرط تقلا سرخ شده بودند که بهادر داد زد: بسه، من وحشی ام یا تو که عین گربه چارچنگولی خودتو انداختی رو سر و کله ی پسر ِ مردم؟..

پریزاد نفس نفس می زد و از طرفی دستانش میان دستان امیربهادر اسیر شده بود: به خدا یه روز جواب ِ همه ی اینکاراتو پس میدی بهادر..
—نخواستم بیای اینجا که نفرینم کنی..
-نفرینت نمی کنم..اما می دونم که همچین روزی می رسه..

__چطور؟..جدیدا غیب گو شدی؟..پس نیازی نیست نگران شب جمعه باشم..از همین الان می دونی که جوابت منفی ِ ..

پریزاد هنوز هم عصبانی بود ..
نیشخند زد و خودش را محکم عقب کشید و از او فاصله گرفت: هه..آره تو اینجوری فکر کن..اصلا می دونی چیه؟.. از لج ِ تو هم که شده زنش میشم..جلوی خودت بهش جواب مثبت میدم..می دونم اونقدر خوب و مهربون هست که بهش دل ببندم..

صورت ِ امیربهادر در کسری از ثانیه سرخ شد..
دستانش را مشت کرد و فشرد ..
دندان قروچه ای رفت و سمتش خیز برداشت و داد زد: ببـــند دهـــــنتو تا ردیف دندوناتو نریختم تو حلقت..

پریزاد ترسیده بود..
فریاد ِ امیربهادر هر کسی را به وحشت می انداخت او که جای خود داشت..

همزمان که پریزاد با نزدیک شدن بهادر از ترس زیر کشیده می شد و به نوعی لرزان رو به او در خود مچاله شده بود، امیربهادر رویش خیمه زد و تهدیدوار به چشمانش براق شد: می خوای تو چند دقیقه برای همیشه از این تصمیم بی صاحابی که گرفتی منصرفت کنم؟!..تو فقط بگو آره پریزاد..فقط اشاره کن و ببین چکارت می کنم..

_اومدم اینجا که..که حرفاتو بشنوم..که..که بگی دلیلت از کارایی که می کنی و..حرفایی که می زنی چیه؟..نمی خوام این..این چرت و پرتا رو بشنوم بهادر..

نگاه ِ امیربهادر همانطور عصبی روی صورت پریزاد چرخی زد و پایین رفت..
قفسه ی سینه اش از روی مانتوی نازکش به شدت بالا و پایین می شد..
ترسیده بود یا هیجان داشت؟..

پریزاد که او را بی حرکت با همان نگاه ِ جادویی و نفسگیرش دید با یک نفس به دنده ی چپ مایل شد و خواست خیز بردارد..اما امیربهادر به موقع دست ِ راست خودش که حصار ِ تن دخترک شده بود را روی آرنج خواباند و جلویش را گرفت..

به حدی حرکتش شوکه کننده بود که صورتش مقابل ِ صورت ِ پریزاد قرار گرفت..
نفس هایشان لجوجانه روی صورت ِ یکدیگر می نشست..

امیربهادر خیره به چشمان پریزاد زیر لب گفت: گفتی می خوای بمونی و حرفامو بشنوی..چه فرقی می کنه تو چه حالتی باشیم؟..من اینجوری هم می تونم حرفمو بزنم..

دست مشت شده اش را روی شانه ی راست بهادر گذاشت و هولش داد: نکن..اصلا غلط کردم..اومدم..
—غلطو وقتی می کنی که بخوای به یاشار جواب مثبت بدی..

پریزاد بی حرکت ماند..
وقتی دید از دستش خلاص نمی شود تاجایی که می توانست خودش را به گوشه ی مبل کشید و پشتش را به دسته ی آن فشار داد..

ولی باز هم آنقدر به امیربهادر نزدیک بود که بوی عطر تنش را به وضوح و حتی شدیدتر از قبل احساس کند..
—یاشار عیب و ایرادی داره..یا..یا من؟..

سعی کرد مسلط باشد..
هر چند سخت بود..
آن هم جلوی امیربهادر..
اما لکنتش باعث می شد حواسش پرت شود و از طرفی بهادر با نگاهی تفریحانه به او زل بزند..

به صورت ِ پریزاد نگاه انداخت و اخم کرد و نفس زد: مگه دلت پیش ِ بهنام نیست؟..پس چرا به یاشار فکر می کنی؟..

پریزاد برای لحظه ای ماتش برد..
قلبش..
جسمش..
صدایش..
همه ی تنش به یکباره لرزید و ندایی نحس در سرش طنین انداز شد:” نکنه واسه امیربهادر سوتفاهم پیش اومده؟نکنه پیش ِ خودش فکر می کنه عاشق بهنام شدم پس حق ندارم به احساس برادرش خیانت کنم و به کس دیگه جواب مثبت بدم؟..خدایا این دیگه چه مصیبتی ِ ؟”..

سرش گیج می رفت..
تا به آن موقع هم امید داشت که کارهای امیربهادر از سر احساس ِ پنهانش باشد که قصد انکار دارد..
اما حالا……

با صدایی مرتعش از ترس و تردید پرسید: این همه مدت.. داشتی سنگ ِ داداشتو ..به سینه می زدی؟..

بهادر اخم داشت..
به نی نی چشمان دخترک خیره شد: عادت ندارم سنگ کسیو به سینه بزنم..جلوی چشم ِ من رفتی تو اتاق بهنام..بهنام قبلا ازت خواستگاری کرده بود، یادت که نرفته؟..

ناباورانه جواب داد: اما من با بهنام هیچ کاری ندارم..قضیه ی اون اتاق و حرفایی که بین ما رد و بدل شد هم هیچ ارتباطی به اون چیزی که تو ذهن ِ کثیف ِ توئه نداره..بهنام مثل برادر ِ منه اینو به خودشم همون وقتی که خواستگاری کرد گفتم..اما اونقدر منطقی بود که بکشه کنار پس چرا می خوای موضوعی که خیلی وقت پیش بسته شده رو دومرتبه باز کنی؟..حرف ِ حسابت چیه؟..

امیربهادر پوزخند زد..
با حرص دندان هایش را روی هم کشید و چانه ی پریزاد را گرفت و فشار داد و صورتش را مقابل صورت خود نگه داشت: حرف ِ حساب من تویی لعنتی..تویی که نمی خوام به هیچ احدی جواب مثبت بدی حتی اگه اون برادرم باشه..حتی اگه صمیمی ترین دوستم باشه..حتی اگه بهترین پسر ِ این شهر باشه..

و نفس زنان،پر غیظ و عصبی فریاد کشید: نمی خوام زن ِ کسی جز خودم بشی..فقط با من پریزاد..فقط مال من..اینو می فهمی یا نه لعنتی؟..

تن پریزاد جوری از جملات سهمگینی که بی پروا و در عین حال خشونت آمیز بر زبان امیربهادر چرخیده بود لرزید که حتی او هم ارتعاش جسم ِ دخترانه اش را از آن فاصله ی نزدیک احساس کرد..

پریزاد گیج و گنگ نگاهش می کرد..
باز هم با یک جمله ی بی موقع و غیرمنتظره ی امیربهادر لال شده بود..

بهادر نفس نفس می زد..
با همان اخم و فکی که از خشم سفت و منقبض شده بود دستش را از چانه ی دختر پایین کشید و شالش را با حرص کنار زد..

به حدی رفتارش خشن بود و عصبی که پریزاد یک آن از حرکت ِ تند دست ِ بهادر همراه شال که جلوی صورتش کشیده شد ترسید و درجا پرید و چشم فرو بست..

__باز کن چشمتو..
چانه ی دختر می لرزید..
__گفتم بازش کن پریزاد نذار جوشی بشم..نگاهم کن..

به آرامی پلک زد..
در همان ثانیه ی اول التماسی که از نگاهش به بیرون پاشید، شکار چشمان دهشتناک امیربهادر شد..
لب گزید و نفسش را عمیق و آرام بیرون داد..
بند آمده بود لعنتی..
سینه اش سنگین شده بود..
اگر امیربهادر کنار می رفت اکسیژن بیشتری به ریه می کشید..

نگاه سرخ و وحشی اش فقط در چشمان ِ پریزاد می چرخید و حریصانه می کاوید و غرق معصومیت دخترانه اش می شد..
چه تضاد عجیبی میان آن دو بود..

__گفته بودم فقط مال ِ منی، نگفته بودم؟..گفته بودم دیر یا زود می فهمی پریزاد..دیر نه اما زود بود که بفهمی..نذاشتی آروم بگیرم..نذاشتی بی انصاف..نذاشتی بهت فکر نکنم..نذاشتی..وقتی که حس کردم دارم آیندمو با دختری می سازم که همه جوره می خوامش و می دونم می تونه همونی باشه که یه عمره دنبالشم، افتادی وسط زندگیم..امان امان از اون شب ِ لعنتی که تو رو آوردم اینجا..امان از اون شبی که تو آغوشم اسیر شدی..همون شب زلزله ای تو این خونه و تو این سینه به پا کردی که یک ثانیه هم از فکرش بیرون نمیام..زندگیمو داغون کردی پریزاد..
و بی رحمانه و پر از خشم فریاد زد: نه دوستت دارم..نه عاشقتم..اما چرا بهت کشش دارم؟!..چرا از فکرم نمیای بیرون؟!..چکارت کنم پریزاد؟..باید باهات چکار کنم؟..

پریزاد بغض داشت..
حالش خوب بود..
اما فقط تا وقتی که جملات آخر ِ بهادر را از زبانش نشنیده بود..
به سختی و با صدایی گرفته لب زد: از..رو هوس..می..می خوای با من……

امیربهادر که شال دختر را کنار زده بود دستش را به گردنش رساند..
تن پریزاد سرد و دست امیربهادر چون تکه ای از آتش گداخته بود..
سوزاند تن ِ دردکشیده ی دخترک را..
نگاهش به چشمان ِ سرد و بی روح و گریان او شعله کشید از احساسی که هیچ کدام باور نداشتند..

صورتش را پایین برد..
هرم نفسش روی گونه ی پریزاد داغی نشاند که تا عمق قلبش تیر کشید..
بهادر زیر لب با همان تن مردانه گفت: اگه بود که نمی خواستم زنم بشی دیوونه..اگه از رو هوس بود همینجوریشم می تونستم جسمتو واسه همیشه مال خودم کنم..می تونستم وابسته ات کنم پریزاد..

پریزاد غیظ کرد: فکر کردی..اون موقع منم..منم می شینم و تماشات..می کنم؟..

امیربهادر لبخند زد..
سرش را نرم تکان داد: نه..اون موقع تو هم همراهیم می کنی..از هر چی احساس یه طرفه ست بیزارم و می دونم که نمیذاری این حسو به تو پیدا کنم..

چقدر خوشش می آمد او را اذیت کند..
وقتی پریزاد حرص می خورد گونه های گوشتی اش گلگون می شد و مردمک تیره ی چشمانش میان قاب گندمی پوستش بیشتر می درخشید..

با عصبانیت مشتی نثار سینه ی امیربهادر کرد: ازت متنفرم..من هیچ وقت زن ِ تو نمیشم..

مشت ِ پریزاد چندان سنگین نبود اما وقتی رو جناق سینه اش نشست کمی دردش آمد..
در دل اعتراف کرد ضرب دستش به مانند گذشته سنگین و کاری است..

دستش را از روی شاهرگ پریزاد رد کرد و پشت گردنش را با خشونت گرفت: بله رو میدی..اما اینجا نه..پای سفره ی عقد..وقتی عاقد ازت می خواد که زن ِ دائمی امیربهادر بشی بله رو میدی..زیرلفظیتم محفوظه..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *