خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شب سیاه / رمان شب سیاه پارت یازدهم

رمان شب سیاه پارت یازدهم

رمان شب سیاه پارت یازدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

بعد از كلي گشتن توي خيابون هاي بندرعباس

بلاخره ادرس گير اوردم و جلوي خونشون پارك كردم !

با كمي تعلل كه برم پايين يا نه از ماشين پياده شدم و دستمو روي ايفون گذاشتم

بدون هيچ صدايي قفل در باز شد و وارد خونه شدم

انگار كه منتظرم بود! روبه روم يه خونه ي بزرگ با باغ پر از درخت و گل هاي سفيد قرار داشت

هميشه عاشق اين جور خونه ها بودم .. توي خونه خودمون هم چندتا گل ياس كاشته بودم

يه بارم ماني براي اينكه حرصمو در بياره تمام گل هاشو كند و كل اون سال نتونستم گل هايي كه خودم كاشته بودمو ببينم
و بابا چقدر سر اين تنبيهش كرد..

با ياد قديم آهي كشيدم و مسير سنگ فرش طي كردم و به در اصلي رسيدم

يكم كتمو داخل تنم صاف كردم و اروم شروع به در زدن كردم

به چند دقيقه نرسيد كه النا با لبخند خيلي جذابي درو برام باز كرد و دعوت كرد به داخل برم

انقدر مشغول اين بودم كه خونشونو زير نظر بگيرم كه كلا فراموش كردم چي تن كرده بودو چطوري وارد خونه شدم ! و اينو تازه وقتي داشت ميرفت برام شربت
بياره متوجه شدم

يه دست تاپ دكلته قرمز با شلوارك مشكي جين تنش كرده بود و موهاشو صاف روي شونه هاش ريخته بود شايد الان اگه يه پسر اينجا بود اين تيپ النا خيلي به نظرش هات ميومد

اما من كه پسر نبودم پس برام فرقي نميكرد
همين طور كه داشتم روي تيپش نظر ميدادم يهو سمتم برگشت و نگاهمو به لباسش ديد

لبخند مرموزي زد و گفت

-ببخشيد زياد پذيرايي نميكنم ! امروز امينه خانوم مرخصي هست … من دقيق جاي وسايل نميدونم

از اينكه نگاهمو به منظور گرفته بود اصلا خوشم نيومد
اخمي كردم و گفتم

-مشكلي نيست .. زود تر حاظر شو كه خيلي كار داريم

از داخل اشپز خونه تك خنده اي كرد و گفت

-چيكار داريم مگه!؟

كلافه نفس عميقي كشيدم و گفتم

-تو كاريت نباشه .. فقط امشب بسپار به من

از اشپز خونه بيرون امد و كمي با عشوه بشقاب و ليوان جلوم گرفت و بفرماييد كوچيكي زير لب گفت

تا سرمو بالا اوردم تا ليوانو بردارم يهو نگاهم روي خط سينش ثابت موند اب دهنمو غورت دادم و

اروم سرمو بالا اوردم و توي چشم هاي ارايش شدش زل زدم و گفتم

-مرسي..

خواهش ميكنمي زير لب گفت و بشقاب روي ميز گزاشت و سمت طبقه بالا رفت
تا زود تر حاظر شه

با رفتنش سريع فرصتو غنيمت شمردم و از جام بلند شدم و گشتي داخل خونه زدم

همين طور كه داشتم عكس هاي خانوادگيشون رو ميديدم يهو با ديدن عكسي از روي ميز برش داشتم و توي دستم گرفتم

باورم نميشد اين اينجا چيكار ميكرد!؟؟؟

باورم نميشد عكس شايان اونم روي ميز النا!؟

اين دوتا چه ربطي به هم دارن و چرا اون روز من اتفاقي توي كافي شاپ با شايان اشنا شدم!؟

چرا همه چيز دست به دست هم داده بود تا از اين گيج تر بشم؟؟

+عرشيا .. ميشه بياي اتاقم

با صداي النا قاب عكس روي ميز گزاشتم و اروم به سمت طبقه بالا رفتم
نميدونستم چيكار داره .. ولي مجبور بودم برم

همين طور كه داشتم پله هارو طي ميكردم با صداي النا كه گفت بيا دومين اتاق از سمت راست

به اون طرف رفتم و پشت در اتاقش وايسادم

دو تقه اروم به در زدم و با بفرماييدش درو باز كردم

النا پشت به من طوري كه دستش به كمرش بود وايساده بود و با ديدن من گفت

-واي عرشيا بيا اينو برام ببند.. هركاري ميكنم بسته نميشه

نگاهي به مانتوش كه زيب مخفي از پشت داشت انداختم و بدون حرف بهش نزديك شدم

موهاشو روي شونه سمت راستش ريختم و اروم زيپ توي دستم گرفتم

لامصب از زير هيچ چيز هم تن نكرده بود فقط يه سوتين ابي رنگ بسته بود

لباسو توي دستم صاف كردم و زيپو به سمت بالا كشيدم خيلي سعي كردم دستم با پوستش بر خورد نداشته باشه.. چون ميدونستم منتظره كه از هر فرصتي استفاده كنه

زيپ هنوز به اخرش نرسيده بود كه يهو النا به سمتم برگشت و دستامو تو دست گرفت و گفت:

-حالت خوبه عرشيا،؟ چرا انقدر دستات داغه! نكنه تب داري

و بعد دستشو روي پيشونيم گذاشت

دلم مي خواست داد بزنم بگم خب لعنتي امدي لخت جلوم وايسادي منم از ترس اينكه يه وقت سوتي ندم دارم ميميرم

ولي لبخند كجي تحويلش دادم و گفتم

-خوبم عزيزم.. كلا هميشه بدنم گرمه

آهاني گفت و دستشو از روي پيشونيم به سمت گردنم برد و اروم شروع به نوازش كرد

گيج زل زده بودم بهش و نمي تونستم كاري كنم

خودش كه مظطرب بودنمو حس كرد دستامو روي كمرش گذاشت و اين بار بيشتر بهم چسبيد

كلافه نفس هام به شمارش افتاده بودند نه مي تونستم ادامه بدم و نه ميشد پسش بزنم

مونده بودم توي راهي و وقتي هم كه به رابطه خودم با يه دختر فكر ميكردم دلم مي خواست اوق بزنم و تا صبح بدنمو توي حمام كيسه بكشم

ولي بايد قدم بعدي من بر ميداشتم قبل از اينكه اون بر داره و وضع بد تر از اين شه

دستمو بالا اوردم و چونشو تو دست گرفتم و اروم گوشه لبشو بوسيدم و تا نزديك لپ هاش ادامه دادم

با لذت چشم هاشو بسته بود و هيچ عكس العملي نشون نميداد

با صداي مرتعشي كنار گوشم لب زد

-نميدونم چرا نسبت بهت كشش خاصي دارم .. فكر كنم چون حد خودتو ميدوني انقدر شيفتت شدم

تو دلم گفتم بدبخت اگه پسر بودم الان وضع خيلي بد ميشد… فقط دوس دارم عكس العملت بعد از اينكه بفهمي دخترم چيه!! فكر كنم شكست عشقي بدي بخوري

با فكر به اين موضوع لبخندي روي لبم امد كه النا اونو به منظور حرف خودش برداشت كرد و لپمو محكم و طولاني بوسيد

دستم كه روي كمرش بود بالا بردم و زيپشو تا اخر كشيدم و اروم پيشونيشو بوسيدم و گفتم

-پايين منتظرتم عزيزم

و سريع از اتاق بيرون زدم و پله هارو طي كردم

هنوز كامل به طبقه پايين نرفتم كه يهو گوشيم داخل جيبم شروع كرد به زنگ خوردن

اروم نگاهي از راه پله به اتاق النا انداختم و گوشي روي گوشم گزاشتم

-بله پدرام!؟

-پسر چرا تو انقدر نفهمي اخه!! ميميري اسم نبري؟

چشمامو تو حلقه چرخوندم و گفتم

-كسي پيشم نيست.. كارتو بگو

-يعني چي كسي نيست؟ نكنه ماشين پيچوندي رفتي دنبال ولگردي!؟

-اره امدم ولگردي الانم با دوتا دختر داريم ميريم قليون بكشيم..

نفس عصبي از پشت تلفن كشيد و گفت:

-ماني اون رو سگ منو بالا نيار .. توضيح بده ببينم تو چه وضعي هستي!

– تو وضع خاصي نيستم.. داشتم زيپ ميبستم فقط

تك سرفه اي كرد و گفت

-زيپ!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-منحرف ، منظورم اون زيپ نيست… زيپ مانتوشو نمي تونست ببنده من براش بستم

-پس يه عالمه صحنه داشتيد !

-الان زنگ زدي اينارو بهم بگي!؟

-نه ، خواستم بهت بگم سرهنگ زنگ گفت كار واجب باهات داره .. شمارتو دادم بهش حدود ساعت ٩ شب بهت زنگ ميزنه برو جاي خلوت خواهشا

با حرف هاي پدرام يه ترسي ته دلم نشست ..

باشه اي گفتم و قبل از بيرون امدن النا گوشيو داخل جيبم بردم و روي مبل كرمي رنگي نشستم

فكرم همش هول ساعت ٩ ميچرخيد !!
يعني سرهنگ چيكارم داره
نكنه ماني بهش حرفي زده!!

همين طور كه مظطرب دل زده بودم به دستام با صداي قدم هاي النا به اون سمت نگاه كردم و لبخندي روي لب نشوندم

واقعا برام سخت بود بخوام تو اين شرايط لبخند بزنم ولي مجبور بودم !

-من حاضرم بريم عزيزم!؟

با سر به بيرون اشاره كردم و باهم از در بيرون زديم و سوار ماشين شديم ..

دلم مي خواست امشب يه خاطره خوب حداقل باهم داشته باشيم چه منو به عنوان يه پسر بشناسه يا چه به عنوان يه دختر !

همين طور كه ماشين روشن ميكردم نگاهي به النا انداختم كه موهاشو باز دورش ريخته بود و ارايش قشنگي روي صورتش نشونده بود

اروم خم شدم و كنار گوشش گفتم

-خيلي خوشگل شدي

لبخندي روي صورتش نشست كه يعني درس اولمو درست پس دادم ! ايول مانا!

-مرسي عزيزم .. توهم خيلي خوشتيپ شدي!

و بعد لبخند پر از عشوه اي زد و عينك دوديشو روي چشم هاش تنظيم كرد .. اهنگ ملايمي پلي كردم و به سمت بهترين رستوران شهر روندم

وقتي رسيديم اروم از ماشين پياده شديم و داخل رستوران شديم.. فضاي دنج و شيكي داشت اميدوار بودم غذاهاش هم خوب باشه

به النا اشاره كردم و گفتم:

-كجا بشينيم!؟

– ميز هميشگي،،. دنبالم بيا

ابرو هامو بالا انداختم و دنبالش پشت ميز كوچيكي كنار شيشه مغازه نشستيم

با نشستنمون گارسون سريع سمتمون امد و منو رو روي ميز گذاشت و با خوش امد گويي كوچيكي از كنارمون رفت

بعد از انتخاب غذا ها همين طور بي حوصله زل زده بودم به دهن النا كه داشت خاطرات بچگيشو تعريف ميكرد و گاهي بلند ميزد زير خنده

انقدر فكرم مشغول بود كه نميفهميدم داره چي ميگه .. فقط براي تأييد گاهي لبخند ميزدم يا سرمو تكون ميدادم

دستمو زده بودم زير چونم و كم كم داشت خوابم ميبرد كه يهو با بلند شدن النا و رفتنش توي بغل يه دختره از جام بلند شدم و منتظر شدم طرف برگرده تا من هم ببينم اين كيه كه انقدر با النا صميميه

ولي برگشتنش همانا و چشم تو چشم شدنم با اتنا همانا

با ديدن هم هر دو گيج بهم نگاهي انداختيم و اب دهنمو غورت دادم و خشك شده سر جام وايسادم

حال و روز اتنا هم بهتر از من نبود .. هر دقيقه بيشتر چشماش گرد ميشد

النا سريع به بازوم اويزون شد و گفت:

-اتنا جان اشنا شو با عرشيا (ماني)،، دوس پسرم
عشقم ايشون هم اتناس دوست دوران ليسانسم داخل تهران .. تازه ديشب رسيده بندر عباس

اتنا كه كم كم داشت به خودش مي امد لبخند كجي تحويلم دادو سلام زير لبي كرد و روي صندلي نشست

سكوت مطلقي بينمون بود من و اتنا كه جرعت نداشتيم جيك بزنيم …من ترسيده بودم اون هم بد تر از من هول كرده بود
ميدونست كه جاي ماني به اين عمليات امدم و تغيير شكل دادم…

ولي اينكه بخوام با كسي دوست شم يكم براش غير منتظره بوده.. البته برا خودمم سخته باورش !! منو چه به اين كارا

النا مشغول فک زدن شده بود و ما یواشکی و زیرچشمی، به هم نگاه می کردیم. نه من می تونستم حرفی بزنم و نه اتنا ، که با رفتن النا به سمت سرويس بهداشتي، تونستم یه نفس عمیق بگیرم. به اتنا نگاه کردم و قبل از این که اون چیزی بگه، تند و بی وقفه گفتم:

-وایسا برات همه چیزو به وقتش توضیح -میدم، فقط جون مادرت تابلو نکن که منو میشناسی، مواظب باش، من عرشيام الان!!
!

اونم از وقتی من شروع کرده بودم به حرف زدن سرشو تکون میداد،

حتی وقتی حرفامو تموم کردم همچنان سرش مشغول تکون خوردن و بالا پایین شدن بود. چندباری پلک زدم و بی حرف نگاهش کردم که دووم نیاوردم و زدم زیر خنده.

خودشم خندش گرفته بود، از زیر میز نیشگون ریزی از رون پام گرفت و با لحن تندی گفت:

-زهرمار، حالا نیششم گشاد میکنه، احمق وقتی دیدمت از تعجب و استرس داشتم سکته میکردم!

-خب میگی چیکار کنم؟ مجبورم آتي، اگه اینجا لو برم فاتحه م خونده ست. توروخدا مراقب باش، بحث نجات چند ميليون ادمه!!
!
میتونستم احساس کنم که رنگش پرید. آب دهنشو قورت داد و بریده بریده پرسید:

-چـ…. چی؟ چند هزار نفر؟ میگم… اینا… یعنی…

-عه خب حالا، خوبه گفتم تابلو نکنا!

-وای، مانا به نظرت النا تو رو توی دانشگاه ندیده؟ اگه بفهمه تو همونی و عرشيايي وجود نداره و درواقع تو یه دختری و داری سرشو شیره میمالی و…

سلقمه محکمی به پهلوش زدم و از لای دندونام غریدم:

-خب بابا خفه شو همه فهمیدن یه مرگمون هست! این النا اونقدری فیس و افاده داره که به منِ مانا نیم نگاهی نندازه، نگران نباش بویی نمیبره. بخدا اگه تو تابلو نکنی کسی چیزی نمیفهمه!

نفسشو با آسودگی به بیرون فرستاد و لیوانشو پر آب کرد، و یه نفس سر کشید. النا به طرفمون اومد و کنار اتنا نشست. دست اتنا تو دستش گرفت و با لبخند گفت:
-خب اتنا جون، با عرشيا آشنا شدی؟ امیدوارم پررو نشه ولی خیلی پسر ماهیه!

بهم نگاه کرد و با یه چشمک پرعشوه خندید که من و اتنا هم خیلـی تابلو و مصنوعی و هرهر گویان خندیدیم.

خندشو قورت داد و نگاهی به دست اتنا انداخت.

-چرا دستات یخ کرده؟ فشارت افتاده؟ بذار برم یه لیوان آب قند بیارم برات

-نه نه لازم نیست، حالم خوبه. زحمت نکش عشقم.

حالا که نگاه می کردم، میدیدم این دوتا جفت خوبی برای هم می شدن. اتنا سرتقی بود که فکر می کردم همتا نداره، اما النا هم یکی بود درست مثل اتنا ، هیز و بیشعور!

همين طور كه نشسته بوديم يهو از گوشه ي رستوران صداي موسيقي بي كلامي به گوشم خورد به اون سمت برگشتم و با ديدن چندتا نوازنده چشمام برقي زد و به النا گفتم

-اينجا مگه موسيقي زنده داره!؟

-اره عزيزم … خيلي هم معروف هستن

آهاني گفتم و سرمو بر گردوندم .. اتنا به سرويس شاره اي كردو گفت

-تاشما يكم خلوت كنيد من برم الان ميام

النا خدا خواسته باشه اي گفت و كنار من نشست

با شروع شدن موسيقي بي كلام اروم اروم فضا حالت تاريك به خودش گرفت و گاهي نور هاي رنگي روشن و خاموش ميشدن

اي خدا اين لعنتي چي بود اخه !! من نخوام فضا رومانتيك باشه بايد كيو ببينم!؟

ناچار اب دهنمو غورت دادم و با قيافه اي كه بدبختي ازش ميباريد دستمو روي دست النا گزاشتم

اونم كه منتظر اين حركتم بود سريع لبخند خجالت زده اي تحويلم داد و انگشتاشو چفت دستم كرد

با تاريك بودن فضا خيالم از اينكه قيافه ي بدبخت زدم مشخص نيس راحت شد .. و اروم پيش خودم جوري كه النا نشنوه گفتم:

-اي خاك بر سرت مانا ببين خودتو تو چه بدبختي انداختي يه فضاي رمانتيكت كم بود كه اينم به آپشن هات اضافه شد !!! و بازم خاك تو سرت كه اخر اين موسيقي ها به يه ماچ و بوس ختم ميشه و قراره كلا ابروي نداشتت بره..

نفسمو كلافه بيرون فرستادم و به اجبار دستمو دور كمر النا انداختم و بيشتر به خودم چسبوندمش
اونم سرشو روي شونه ام گذاشت كه هرم نفس هاش گردنمو قلقلك ميداد

اروم گردنمو كج كردم و نگاهي بهش انداختم كه چشماشو بسته بود و تو رويا سير ميكرد و خودشو با مرد روياهاش ميديد

به لحظه خَر شدم و عذاب وجدان گرفتم گفتم بلند شم همه چيز بهش بگم كه تا امدم يكم فاصله بگيرم دستشو روي صورتمو گذاشت و لب هاشو …

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت آخر

رمان شب سیاه جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید با …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *