خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش29

دانلودرمان یکی مثل تو بخش29

دانلودرمان یکی مثل تو بخش29

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

اون روزپنچشنبه بود و شرکت زود تعطیل می شد .. یکراست رفتم خونه ..تا ناهار بخورم و یکم استراحت کنم و سر حال بریم به مهمونی …تا وارد شدم نسترن گفت: چطور شدم خوبم ؟ خوشت اومد ؟ منم همین الان رسیدم …همین طور متعجب نگاهش می کردم باورم نمیشد گفتم: ای وای چرا این شکلی شدی اصلا نشناختمش ..یک طوری آرایش کردی که دیگه شکل نسترن نیستی ..به نظرم یک اسم جدیدم برای خودت انتخاب کن ….خوشحال شد و این حرف من رو تعریف دونست وگفت : تو رو خدا راست میگی ؟ خودم خواستم اینطوری آرایشم کنه بهم میاد ؟گفتم : آره خیلی خوب شدی اصلا فکر کردم یکی دیگه اس اومده تو خونه ی ما آفرین به کارت ادامه بده ..گفت : تو رو خدا اینقدر تغییر کردم ؟ رنگ موهام رو هم عوض کردم فکر کردم شاید تو اون رنگ رو دوست نداشتی که بهانه گرفتی …الان خوشت میاد ؟ .. گفتم : آره تو واقعا تغییر کردی …اگر بگم این رنگ خوبه نگهش می داری ؟ فکر نکنم …ناهار چی داریم ؟ خیلی گرسنه ام ..گفت : ای وای فکر نمی کردم ناهار نخورده باشی ..می خوای تخم مرغ برات نیمرو کنم ؟ گفتم نه اونو نمی خوام ..گفت ولش کن شب شام مفصلی می خوریم …شوهر ندا براش سنگ تموم گذاشته …مردم شانس دارن به خدا ..تو تا حالا این کارو برای من نکردی …گفتم : نسترن ؟؟؟من هر سال برات تولد نمی گیرم ؟ پارسال برات تولدبه اون بزرگی نگرفتم بی چشم رو ؟ گفت : اون که حساب نبود مهمونی رو برای مادر و برادرت گرفتی ,,اومدن خوردن و رفتن ..چی برام آوردن ؟دوتا بلوز که دادمش به کارگرم ..والله نیاین بهتره چون هر بار اونقدر اعصابم رو خورد می کنن که بیزار میشم از هر چی تولده ..اون تولد بود برای من گرفتی ؟گفتم : خیلی خوب ,, ولش کن سر رفتن شروع نکن ..اصلا هر چی تو میگی من هستم بی عرضه بی لیاقت ..ولی ناهار می خوام …گفت : ای بابا من الان با این آرایش چی درست کنم برات ؟ بوی غذا می گیرم …خودت یک کاریش بکن دیگه ……

در حالیکه داشتم حرص می خوردم لباس عوض کردم و زنگ زدم برام یک همبرگر آوردن ….داشتم می خوردم که نسترن با یک جعبه اومد پیشم وگفت :ببین خوشت میاد این تو گردنی رو برای ندا خریدم … نگاه کن ببین چند خریده باشم خوبه ؟ گفتم : نسترن جان ندا برای تولد تو بهت شال نداد ؟ اونو ندادی به کارگرت ؟ چرا سرت نمی کنی ؟بعد تو رفتی گردنبد به این گرونی براش خریدی ؟ گفت : تولد من با مال اون فرق داشت ..حالا خودت می بینی ..اگر کمتر می گرفتم آبرومون می رفت ….گفتم :خیلی خوب,,, باشه ,,, من قیمت طلا دستم نیست نمی دونم چنده.. حالا هر چی ..گفت: می دونم تو دست به فروشت خوبه خرید بلد نیستی ..گفتم : واقعا از ته دلت میگی ؟ گفت : مگه اینطور نیست ؟
گفتم : ده روز نیست که برات دستبند خریدم …گفت : تو واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی ..طلا و جواهر به یک سرویس میگن ..سرویس منو فروختی باید بخری …الان می خوام برم مهمونی ندارم گفتم : اولا که اون گاو صندق پر از طلا چرا نداری ؟ دوما صبر کن عزیزم ..دارم زمین رو میکَنم ,,برسم به خزانه ی بانک مرکزی ..دزدی که انجام شد رو چشمم ….گفت : عرضه ی اون کارم نداری ..کاش یکم زد و بند بلد بودی اونوقت بهت می گفتم ما الان کجا بودیم …گفتم مثلا کجا ؟ گفت : مثل زهرا و شوهرش دبی ..خرید می کردیم ..خوش بودیم ….
از جام بلند شدم و رفتم به طرف اتاق خواب و با صدای بلند گفتم : من میرم بخوابم نقشه ی دزدی بکشم ..ای خدا حالا می خواد بره دبی به دادم برس …گفت : درست فهمیدی شوهر جان …باید بریم ,,من باید برم دبی,, اینو تو گوشت فرو کن ….الان هر کور و کچلی رو می ببینی چند بار رفته ..چرا ما نریم ؟

در واقع بازم داشتم صبوری می کردم ..از هیچ لحظه ی اون زندگی لذت نمی بردم …شاید چون طور دیگه ای بزرگ شده بودم و زندگی من با اون فرق داشت معیار ها مون برای زندگی متفاوت بود ….من با دبی رفتن مشکلی نداشتم فقط دیدگاه اونو از رفتن این به سفر نمی فهمیدم ..از چشم و هم چشمی بدم میومد …..وقتی سوار ماشین شدیم بریم تولد باز ایراد گرفت و به مسخره گفت : این همه کار می کنم ..کار می کنم هات همین بود ؟…هنوز نتونستی این لگن رو عوض کنی جلوی دوستام آبروم میره آخه 206 هم شد ماشین ؟ داد زدم میشه خفه بشی ؟ دیگه تحملم تموم شده نسترن خدا رو شاهد می گیرم این بار اینطوری با من حرف بزنی کارو یکسره می کنم ..قسم می خورم راحتت می کنم تا اینقدر از دست من زجر نکشی ….گفت چیزی نگفتم که برای خودت میگم ….گفتم : می دونم تو همه ی این حرفا رو برای خودم می زنی صلاح منو می خوای ..ولی نزن ..نمی خوام برای خودم بگی ….
وقتی دید که عصبانی شدم سکوت کرد و تا مهمونی حرفی نزد ..
ولی منو کاملا بهم ریخته بود ..مهمونی بر خلاف اون چیزی که نسترن گفته بود خیلی هم آنچنانی نبود و ما هم می تونستیم یک شال برای ندا بخریم ..همون کارایی که من برای تولد نسترن کرده بودم شوهر ندا هم کرده بود ولی کارای من به چشم نسترن نمی اومد ….از ما استقبال کردن…. چند تا از مهمون ها رو میشناختم ..سلام و احوال پرسی کردیم و با نسترن نشستیم …امیر شوهر ندا اومد و گفت : بزرو جان امشب یک گیلاس بخور گرم میشی …بیارم برات ؟

گفتم : من گرمم تو نگران من نباش راحت باشین ..به خدا بهم نمی سازه دوست ندارم ..گفت : به خاطر من …گفتم : نه خواهش می کنم,, من خوبم مثل شمام …نسترن بلندو با لحن زننده و تندی گفت : بخور دیگه مثل عقب مونده ها رفتار نکن بد تو یکی نخوری ..فورا حالت صورتم عوض شد .. اصلا توقع همچین حرکتی رو نداشتم …وقتی دید که ناراحت شدم گفت : …ولش کنین اون از مامانش اجازه نداره ..باید از مامان جونش اجازه بگیره …
یک لحظه موندم ..فکر کردم اشتباه شنیدم بهش نگاه کردم ..با غرور گفت : راست میگم دیگه …لحنش اونقدر بد بود که حتی بقیه هم ساکت شدن ..من مثل خون قرمز شدم ..نگاه غضب آلود من اونو متوجه کرد که حرف بدی زده ..اومد درستش کنه ..ولی اجازه ندادم از جام بلند شدم و داد زدم ..احمق بیعشور …عقب مونده هفت جد و آبادته ..الاغ تو لیاقت منو نداری عوضی …و با سرعت از در زدم بیرون ..امیر و ندا دنبالم اومدن ..گفتم: هیچی نگین بدتر میشه … من دیگه نیستم ببخشید مهمونی تون رو خراب کردم …نباید میومدم …عذر می خوام شما ادامه بدین …نسترن اومد و داد زد تا همه بشنون که: کثافتِ آشغال می خواستی آبروی منو ببری ؟ حالا ببین چیکارت می کنم ..گفتم : برو گمشو از جلوی چشمم دیگه هرگز نمی خوام ببینمت هرگز ..هیچوقت تا ابد … اگر منو دیدی ؟هر کاری دلت خواست بکن ..آسانسور اومد و سوار شدم و در همون حال گفتم :تموم شد نسترن طلاقت میدم از همین جا یکراست برو خونه ی بابات و راحت اون طوری که می خوای زندگی کن …..

با سرعت رفتم طرف خونه ..اونقدر تند می رفتم که چند بار نزدیک بود تصادف کنم ..لباس ها مو وسایلم رو در حالیکه فریاد می زدم و به زمین آسمون بد و بیراه می گفتم و مشت به در و دیوار می کوبیدم ..جمع کردم و ریختم تو چمدون و گذاشتم تو ماشین بدون اینکه پشت سرمو نگاه کنم در خونه رو زدم بهم و از اون جا رفتم …یکم تو خیاونا دور زدم و فریاد زدم …فحش دادم …راستش چند بار گریه کردم تا بغضم کمتر بشه ..خیلی عصبانی بودم و دیگه تحملم تموم شده بود ..وبالاخره در حالیکه صورتم و گردنم ازشدت عصبانیت قرمز شده بود … رفتم خونه ی مامان …
آیفون رو زد و پرسید : چی شده مادر مگه نرفته بودین مهمونی ؟ ..چمدون تو دستم وارد حیاط شدم ..مامان دوید تو ی حیاط ..با دیدن من ساکت شد دیگه چیزی نپرسید..اومد جلو و گفت: چیزی نیست …چیزی نیست ..صبور باش ..آروم باش ..قربونت برم توکلت رو بده به خدا ..بیا تو مادر بیا تو ..
وقتی رفتم تو خونه ..یکم جلوی در ایستادم ..چمدون رو رها کردم و گفتم : همه چیز تموم شد مامان طلاقش میدم …دیگه ازش متنفرم ..خیلی بدم میاد ..خیلی بیزارم ….گفت : باشه پسرم بیا بشین ..بیا بعدا حرف می زنیم …در حالیکه دوباره عصبانی شده بودم گفتم : طلاقش میدم بره گمشه کثافت بیعشور …گفت : باشه عزیزم ..باشه الان آروم باش بعدا حرف می زنیم ..گفتم : نمی دونی بامن چیکار کرد ..نمی دونی چقدر احمقه …نمی تونی تصور کنی چقدر تحمل کردم .. مامان نسترن زن زندگی نبود ..زنی نبود که می خواستم من یکی می خواستم مثل تو .. زن زندگی ..قدر دون و عاقل ….یکی که باهاش زندگی کنم یکی که برام شام و ناهار درست کنه و کنارش آرامش داشته باشم ..ماماااااان ..مامان چیکار کردم با زندگیم ….مامان؟ چرا نفهمیدم ؟ چرا با نسترن ازدواج کردم ؟..هم اون بدبخت شد هم من ..نه اون احساس خوشبختی کرد نه من …شش ساله کنار هم داریم زجر می کشیدیم بسه دیگه ..طلاقش میدم ..

مامان یک مرتبه داد زد سرم بس کن دیگه …حرف نزن خودت مقصری اون گناهی نداره ….تو مگه مثل بابات بودی که می خوای نسترن مثل من باشه ؟ مگه من مثل مادرم بودم ؟ دنیا عوض میشه ..آدما و رابطه هام عوض شدن …چرا باید نسترن مثل من باشه ..کی گفته ؟
خودمو روی مبل انداختم ..و نفس بلندی کشیدم با دو دست سرمو که داشت می ترکید گرفتم و گفتم مامان یک مسکن به من بده حالم خیلی بده سرم درد می کنه …..مامان رفت و برام یک لیوان شربت بید مشک و یک قرص آورد و به زور گذاشت دهن منو و گفت : اگر می خوای آروم بشی و حرف بزنیم ..بخور این حالتو بهتر می کنه …لیوان رو تا ته سر کشیدم ..
گفت : حالا حرف نزن یکم چشمت رو هم بزار به هیچی فکر کن بعدا حرف می زنیم ….گفتم : نمی تونم مامان ..واقعا دارم منفجر میشم داغونم ..پدرم در اومده نمی دونی با چه گاوی زندگی می کردم ….
کمی بعد وقتی آروم شدم ..براش همه چیز رو گفتم ..کاش زودتر این کارو کرده بودم ..دلم خالی شد,,, قرار گرفت ..اون احساس تنهایی که تو وجودم ریشه کرده بود و مدت ها بود آزارم می داد از بین رفت …حرفم که تموم شد …دستی کشید به سرم و گفت : خوب گوش کن پسرم ….هیچ با خودت فکر کردی که چه چیزی باعث شد نسترن اینقدر عوض بشه ؟ تو تمام حرفایی که زدی اثری از خطا های خودت ندیدم ؟ …تو می دونی که کام اول رو برای نسترن تو بر داشتی وقتی همراه آیدا تو رو تو اون مهمونی دید ؟ …نسترن خیلی پیش از اینکه تو رو اونجا ببینه عاشق تو بود …اصلا به خاطرتو میومد خونه ی ما ..پشت سر هم لباس سفارش می داد …من اینو می فهمیدم ..بعد تو رو با یکی دیگه دید …تو اون وضعیتی که ذات تو نبود …همون جا نسترن تو رو اونطوری دید که بودی …بهش گفتی با آیدا نیستم ..ولی ظاهراً بودی ..تو می دونستی که اون نسبت به آیدا حساسه چرا رفتی تو شرکت اون ؟ خوب حالا رفتی چیکار کردی

که خاطرشو جمع کنی تا بفهمه منظوری نداشتی ؟…اگر یکم به نسترن حق می دادی باهاش منطقی بر خورد می کردی شاید اینقدر موضوع بالا نمی گرفت ..تو از دید خودت بیگناه بودی و از دید اون گناهکار …در مقابل هم کوتاه نیومدین ..باهاش قهر کردی ازش فاصله گرفتی ..بد و بیراه گفتی تا حقانیت خودتو ثابت کنی در حالیکه شک اونو بیشتر کردی و ازش این نسترن رو ساختی …..زن های امروز به نظر من معصوم ترین زن های عالمن …چون دنیا عوض شده و ما عوض نشدیم اینو زن های ما می دونن و می خوان ….اونا دیگه نمی تونن بپذیرن که گوشه ی آشپزخونه زجر بکشن و عمرشون رو با گذشت و فداکاری و ظلمی که بهشون روا میشه تموم کنن …اما اسباب این کار براشون فراهم نیست …چیز دیگه از دنیا انتظار دارن و جامعه و سنت های ما چیز دیگه ای از شون می خواد ..و بین این دوگانگی به بیراهه رفتن تا یک طوری خودشون رو مطرح کنن ..اگر خوب دقت کنیم این فریاد زن های ماست ..که تو صورت و عمل های جراحی خودشو نشون میدن..,, آی دنیا ببین این منم که می تونم اون چیزی رو که متعلق به منه عوض کنم ….تو یکی مثل من می خواستی ؟ مگه تو مثل پدرت رفتار کردی ؟ با کسی مثل آیدا معاشرت می کردی که زنت برای اینکه توجه تو رو از اون به خودش جلب کنه خودشو شکل اون کرد …می دونم …نمی خواد بگی اشتباه کرد بله اشتباه کرد این کار غلطه ,,ولی اونقدر ها که تو میگی گناهکار نیست ..دخترا و زن های معصوم ما هنوز همون زن های فدا کار و با گذشت سابق هستن هنوز شوهرشون رو بشدت دوست دارن ..از بچه هاشون خوب مراقبت می کنن …و دلسوز مادر و پدراشون هستن ..دلشون یک شوهر قدیمی می خواد که تمام هم و غمش خانواده باشه ….ولی جبرِ نفرت انگیزی که تو جامعه ی ما بوجود اومده نمی زاره ….نه پسرای ما اون مرد نجیب خانواده دوست هستن و نه جبروت و قدرت مردای قدیم رو دارن ..تو با ضعف و ناتوانی در تصمیم گیری هات باعث شدی نسترن امشب جلوی دوستانش اینطور به تو توهین کنه و خودش شرمنده و تنها بشه …,,,

آدم عاقل قدم کج رو مرتب بر نمی داره و اسمشو گذشت نمی زاره ,,,,تو و نسترن هر دو راه کج رو انتخاب کردین ..و به نظر خودتون داشتین برای هم گذشت می کردین ….اینو بدون پسرم بعضی مشکلات با گذشت کردن بدتر میشن …..باید خیلی وقت پیش چاره می کردی ..تا به اینجا نرسه ..گفتم : شما همیشه بچه های خودتون رو سر زنش می کنن و تقصیر رو میندازین گردن ما و به آدم احساس گناه میدی …دارم بتون میگم من کاری نکردم مادر من به خدا مرتب باهاش حرف می زدم ..التماس می کردم نمی شد ,,خواهش می کردم گوش نمی کرد محبت می کردم پر رو تر می شد فقط وقتی دعوا می کردم چند روز خوب بود ,دوباره از اول شروع می کرد ….آخه به من چه مربوط,, اون منو با آیدا دیده بود می خواست نکنه ,,به زور که باهاش ازدواج نکردم منو با آیدا دید ؟ غلط کرد پس دنبال من افتاد …اون بود که دائم به من زنگ می زد …اون بود که گفت بیا خواستگاری ..و اون بود که اصرار کرد عقد کنیم ..بعدم یا دتونه که با چه عجله ای عروسی راه انداختن …من کی و کجا ازشون خواستم ..من اونو بی چاک دهن کردم ؟بد بین کردم ؟ هر وقت هر چی از دهنش در اومد به من گفت,, باید می زنمش تا مثل مردای قدیمی جبروت داشته باشم؟ ..اگرم این کارو می کردم می دونستم که اون صد برابر منو آزار میده تا تلافی کنه ..شما اونو نشناختی …..یک روز آیدا گفت : نسترن مارمولکه ..من باهاش دعوام شد ..ولی حالا به حرفش رسیدم …گفت : اینو نگو پسرم نسترن دختر ساده و بی ریایی بود الانم هست ولی قبول دارم نتونست درر مقابل مشکلات زندگی دوام بیاره …اگر میگی تقصیر من نبود جواب بده ..قبل از ازدواج هیچ ازش پرسیدی چطوری فکر می کنه ؟ پرسیدی تا حالا چه کتابایی رو خونده ؟ پرسیدی اهل شعر و ادب هست یا نه ؟ اصلا می دونستی هدفی تو زندگی داره یا نه ؟ نپرسیدی پسرم ..آدم وقتی خیار رو انتخاب می کنه نمی تونه انتظار موز داشته باشه …

من شاهد بودم فقط شوخی می کردین و سر بسر هم میذاشتین ..این تلفن دستت بود و یکسر قربون صدقه ی اون میرفتی به جای دوکلام حرف درست و حسابی …چند بار از من پرسیدی چرا ناراحتی ؟با ازدواج من با نسترن مخالفی ؟ نه نبودم از دست تو ناراحت بودم ..چون اگر درست وارد می شدی و اون موقع بهش نشون می دادی کی هستی و برای راضی نگه داشتن اون تظاهر نمی کردی ….اونم حساب کار دستش میومد ..اون تو رو از اول مثل خودش دید ..تو اهل دین و ایمون بودی نماز خون بودی تو هدف داشتی کتاب خون و اهل مطالعه بودی ولی تظاهر کردی نیستی …چند بار اومدم نصیحتت کنم ..گفتم برزو جان عجله نکن ببین لقمه ی هم هستین یا نه ..اون دختر آقای زاهدی بود و تو پسر من .. حواستو جمع کن ..با عجله تصمیم نگیر ..گفتی نگو بزار اشتباه کنم مثل همه ی آدما ..ولی کاش سکوت نمی کردم ….حالا چرا تعجب کردی ؟ نسترن عوض نشده این تو بودی که از اول خود نسترن رو ندیدی یا نخواستی ببینی اون چه طور دختریه …..اگر با ثبات بود خودکشی می کرد ؟ اگر اهل منطق بود مدام با برادر ش دعوا و کتک کاری می کرد ؟ ببین پسرم متاسفانه شما ها جوونه ها فکر می کنین می تونین شخص مورد نظرتون رو بعد از ازدواج عوض کنین ..ولی نمیشه .. شاید اگر نسترن تو رو ازهمون روز اول همونی که بودی میشناخت و توام مرد قوی و محکمی بودی و بهش می گفتی که از همسر آینده ات چه انتظار داری ..و ازش می پرسیدی تو از من چه انتظاری داری ؟ و با شناخت کافی از هم با هم ازدواج می کردین شاید کارتون به اینجا نمی کشید ….

گفتم : مامان جون همه ی اینا رو قبول دارم ..ولی شما بازم نسترن رو نشناختی باور کن فکرشم نمی کردم اینطوری خودشو نشون بده ..مهربون بود حرفای خوب می زد …یک مرتبه عوض شد حرفاش مثل خنجر تو سینه ام فرو میره ..اون چطور می تونه منو دوست داشته باشه ..که مثل دشمن با من بر خورد می کنه ..من که دیگه هیچ علاقه و عشقی بهش ندارم …بهتره هر کس بره دنبال زندگی خودش …
تلفن مامان زنگ خورد …نگاه کرد ..و گفت : فریده اس حتما نسترن هم رفته خونه ی اونا …گفتم هر گوری دلش می خواد بره …دیگه برام مهم نیست ..
مامان گفت : سلام فریده جون خوبی ؟…آره اینجاس ,نسترن چی؟ اونجاس ؟ …حالش خوبه ….نمی دونم چی بگم ؟ ….عزیزم امشب آرومش کن فردا بهتره صحبت کنیم …..نه ….الان هر دو شون عصبانی هستن فکر کنم آروم تربشن بهتر نتیجه میده حرف بزنیم …..باشه ..چشم مراقب نسترن باشین …..ولی به نظرم اینم باشه برای فردا ….نمی دونم خودت می دونی ..برزو فریده جون می خواد باهات حرف بزنه …فورا گوشی رو گرفتم و گفتم : فریده جون با تمام احترامی که برای شما قائلم و خیلی دوستتون دارم بهتون میگم سرمو از تنم جدا کنین دیگه نمی خوام نسترن رو ببینم ..کاش یک موی بدنش به شما رفته بود ….تموم شد دیگه خودتون بهتر از هر کس می دونین که چقدر تحملش کردم …..گفت : صبر کن پیاده شو با هم راه بریم …من می خواستم ببینم تو حالت خوبه یا نه ؟ قصدم این بود که تو رو آروم کنم ..نسترن هم خیلی حالش بده ..باشه فردا تماس می گیرم صحبت می کنیم ..مراقب خودت باش شب بخیر …
گوشی رو دادم به مامان و گفتم : صحبت چی بکنیم ؟..من دیگه نمی خوام ریخت نسترن رو ببینم …حالم ازش بهم می خوره ..یادش که میفتم فقط متلک هاشو و بد دهنی هاش یادم میاد …چیزدیگه ای نیست که در موردش حرف بزنیم …لطفا بگین نیان اینجا …گفت : بازم زود قضاوت کردی …بازم در تصمیم گیری عجله می کنی ….پس تو چی یاد گرففتی تو این ماجرا ؟ مگه آدم زود زنشو طلاق میده ؟ نه پسرم درستش می کنیم …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *