خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / دانلودرمان یکی مثل تو بخش30

دانلودرمان یکی مثل تو بخش30

دانلودرمان یکی مثل تو بخش30

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

نسترن دختر خوبیه من باهاش حرف می زنم …هنوز سنی نداره تجربه اش کمه …
صبر داشته باش بیا شام بخور و برو بخواب ..تا فردا خدا بزرگه ….
گفتم نسترن همسن منه مامان زن ها که زود تر به رشد عقلی می رسن …
گفت : قربونت برم مگه تو رسیدی ؟
گفتم :نه وگرنه این بلا رو سر خودم نمیاوردم …
ولی یه چیزی یاد گرفتم که به کسی که لیاقت نداره خوبی نکنم ..و در مقابل بدی هاش ساکت نمونم ..
چون آدمی که لیاقت نداشته باشه به جای قدر دونی بهت صدمه می زنه …شما درست میگین اشتباه از من بود ….می دونم و تاوانش رو هم پس میدم .
گفت : بزار حرفای نسترن رو هم بشنویم ..از درد دلش با خبر بشیم بعد قضاوت کنیم ..هان ؟ چی میگی پسرم ؟
گفتم باشه …
گفت پس بیا شامتو بخور و خودتو اذیت نکن …
دنبال تلفنم گشتم دیدم نیست ..انگار تو ماشین جا گذاشته بودم …رفتم بیارم ، دیدم زنگ می خوره ..
نسترن بود ..و موقعی که تماس هامو چک کردم دیدم بیست و پنج بار زنگ زده ….اون احمق ترین آدمی بود که تا اون روز میشناختم …
به مامان گفتم : ببین چند بار بدون وقفه به من زنگ زده …شما از همین جا متوجه شو که من چی میگم ..یک آدم عاقل دوبار ,, نه سه بار زنگ بزنه و جواب نگیره دوباره می زنه ؟ حالا می خوای جواب بدم ؟ ببینی چی میگه ؟ مطمئنم یا فحش میده و بد دهنی می کنه …یا التماس که بیا …حرف درست و حسابی نمی زنه ….دلیل کاراشو نمیگه ..اون اگر عاقل بود می دونست که کوچیک کردن من یعنی کوچیک شدن خودش …
اصلا نمی فهمم برای چی جلوی دوستاش اون کارو با من کرد …
مامان سرشو انداخت پایین و گفت : چی بگم پسرم به هر حال انتخاب خودت بوده باید پاش بمونی ..دختر مردم رو که نمی تونی بد بخت کنی …
گفتم : اون که میگه تو زندگی با من بد بخته خوب بره خوشبخت بشه …

گوشی رو خاموش کردم یک قرص دیگه خوردم و رفتم توی تخت ..حالا می فهمیدم که چقدر اینجا آرامش داشتم خودم نمی دونستم …سرمو فرو کردم توی بالش و با دو دست گرفتمش مامان طاقت نیاورد و اومد کنارم نشست ..دستشو گذاشت تو پشت منو آهسته و آروم گفت : می دونی من و بابات چطوری آشنا شدیم ؟ و منتظر جواب من نشد و ادامه داد ….خیلی کلیشه ای ..تو کتابخونه ی دانشگاه داشتم دنبال کتاب می گشتم ….از کنار یک قفسه که می خواستم رد بشم خوردم به بابات …یک کتاب دستش بود و افتاد زمین ..من دستپاچه شدم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم معذرت می خوام و خم شدم ..اونم با من خم شد و هر دو همزمان کتاب رو گرفتیم …و نگاهمون بهم تلاقی کرد …و بدون اختیار خیره موندیم و با هم کمر راست کردیم …من از خجالت سرمو انداختم پایین ولی یادم رفت کتاب رو ول کنم …..خیلی عجیب بود ..چند لحظه هر دو همون طور موندیم …بعد من هراسون از اونجا زدم بیرون …غافل از اینکه بابات دنبالم داره میاد ….دیگه همدیگر رو ول نکردیم …عاشق شده بودیم ..ولی دوسال طول کشید تا ازدواج کردیم ….تا همدیگر رو نشناختیم تن به ازدواج ندادیم ….نامزد بودیم و بابام سخت گیر ..به چه بدبختی همدیگر رو می دیدیم ..ولی بازم صبر کردیم …نمی دونم چرا ما اینقدر صبور بودیم و نسل شما اینقدر عجول ….حالا بخواب پسرم انشالله همه چیز درست میشه …شب به خیر عزیزم ….
من زود تر از اونی که فکر می کردم خوابم برد …
نمی دونم چرا خیلی زود بیدار شدم چون عادت داشتم صبح ها برم سرکار ؟ یا اعصابم خراب بود ..مدتی تو رختخواب فکر کردم ..باید در مورد زندگیم تصمیم می گرفتم ..آیا من نسترن رو اونقدر دوست داشتم که کارای اونو تحمل کنم و به زندگیم ادامه بدم ؟ دیدم نه حتی حاضر نیستم یک بار دیگه چشمم به اون بیفته ..چنان بیزار بودم که از فکر و یادش هم عصبی می شدم و قلبم تند و تند می زد …از جام بلند شدم نمی خواستم بهش فکر کنم این بود که از اتاق اومدم بیرون …مامان تو آشپز خونه بود ظاهرا اونم صبح زود بیدار شده بود چون صبحانه آماده بود …گفتم سلام مامان ببخشید شما رو هم اذیت کردم …گفت زود باش بیا دارم برات چایی می ریزم این حرفا رو هم نزن …

حاضر شدم و نشستم پشت میز .. توی چایی شکر ریختم و قاشق رو گذاشتم توش و رفتم تو فکر …مامان چایی رو از جلوم بر داشت و یکی دیگه گذاشت و گفت : هر چی شکر بود خالی کردی توش بزار من برات شکر بریزم ….گفتم : نکن دوباره لوس می شم ..و بهانه ی شما رو می گیرم …گفت : عزیزم فرق داره مادر بودن با زن بودن فرق داره ..اینو بفهم …منم هرگز این کارایی رو که برای شما ها سه تا کردم برای بابات نکردم ..زن آدم توقع داره محبت بده محبت ببینه مثل بده بستون … ..ولی حساب مادر با بچه اش یک چیز دیگه است ….فقط محبت دادن برای اون کافیه نباید از زنت توقع داشته باشی مثل مادرت باشه ….
گفتم : البته می دونم ..درد من چیز دیگه ایه اصلا اینا نیست ….صدای زنگ تلفن مامان از تو اتاقش اومد …گفتم شما بشین من میارم …نگاه کردم نسترن بود ..مثل اینکه اونم بیدار شده بود یا شاید تا صبح گریه کرده بود …گوشی رو دادم به مامان …گرفت و گفت : سلام نسترن جان خوبی عزیزم ؟ نسترن که معلوم می شد خیلی عصبیه گفت : سلام نه خوب نیستم چطوری خوب باشم؟ با این کارای پسرتون ..دیدین با من چیکار کرد ؟ براتون شیرین کاریهاشو تعریف کرد ؟ مامان گفت : دخترم خواهش می کنم آروم باش میایم میشینیم حرف می زنیم ..این طور که من فهمیدم بین شما سوءتفاهم پیش اومده با حرف زدن حل میشه …گفت : گوشی رو بدین بهش می خوام یک چیزی بگم …من با دست اشاره کردم نه حرف نمی زنم ….مامان گفت : برزو هنوز خوابه ..دیشب قرص خورده …چشم بیدار شد میگم بهت زنگ بزنه…گفت لازم نکرده می خوام هفتاد سال سیاه زنگ نزنه شما هم تا اونجا که می تونین پرش کنین ..به آرزوتون رسیدین ؟ پسر تون مال خودتون شد؟ …حالا بیاد بغل شما بخوابه …خوب زندگی منو بهم زدین …و گوشی رو قطع کرد ….رنگ مامان مثل گچ سفید شده بود و دستهاش می لرزید …گفتم : حالا دیدن مامان خانم اینطوری چشمشو می بنده و دهنشو باز می کنه ,,,..نه می دونه حرفی که می زنه برای خودش چه عاقبتی داره ..نه می دونه داره به کی میگه …حدا قل تو این موقعیت شما رو نگه می داشت …

مامان گفت : حتما خیلی ناراحته که با من اینطوری حرف زد …دستهاشو که یخ کرده بود گرفتم تو دستم و کنار هم نشستیم روی مبل …گفتم : بهتون که گفتم هر بار که دور هم جمع میشیم من تا سه ,چهار روز باید چرت و پرت های اونو گوش کنم ..میگه تو عمدا کیان رو بغل می کنی که حرص منو در بیاری باورتون میشه ؟ ..چون میگم بچه نمی خوام ,,یا میگه دیدی مامانت کار داشت مژگان رو صدا کرد و منو آدم حساب نکرد ..دیدی مامانت منو صدا کرد انگار من کلفت شما هام …رستم چرا امشب با من سر سنگین بود حتما تو پُرش کردی …مامان به خدا مغزش کوچیکه ..شما فکر می کنین دردش آیدا بود ؟ به خدا نه,, سه ساله که آیدا رفته امریکا …چرا بحث اون تموم نمیشه ؟ هنوز میگه تو اون رابطه داشتی ..خوب یکی نیست بهش بگه از گفتن این حرف خسته نمیشی ؟..صد بار گفتم اصلا رابطه داشتم هر کاری می خوای بکنی بکن اینقدر آزارم نده….بعد میاد معذرت می خواد و گریه می کنه منه احمق هم دوباره می بخشمش ….. باور کن دیگه هویتم رو از دست دادم …بار ها بهش گفتم بنویس روی کاغذ بده دست من که چیکار کنم تو راضی باشی ..میگه تو اونقدر خرابی که رو کاغذ نمیاد ..چی بگم؟ …خدایا این چه موجودی بود نصیبم شد …یک مرتبه مامان با شنیدن صدای زنگ تلفن از جا پرید بودن اینکه نگاه کنه دستش بطور آشکار می لرزید ..ولی فریده جون بود ….مامان گفت : بله ..در حالیکه صدای فریاد ها و شیون نسترن به خوبی شنیده می شد ..فریده جون گفت : ماهرو جون اگر اجازه بدین بیایم حرف بزنیم ..این بچه ی من طاقت نداره داره خودشو هلاک می کنه …بیام ببینم برای چی برزو با بچه ی من این کارارو کرده …خدا رو خوش میاد ؟ما به شما بد کردیم ؟ ..بزار بیایم حرف بزنیم تا تو هم تو جریان کارای برزو قرار بگیری یک طرفه قاضی نری ….مامان گفت : بله حتما تشریف بیارین ..ولی خودت می دونی که من مریضم طاقت داد و بیداد ندارم لطفا نسترن رو آروم کنین تو آرامش حرف بزنیم درستش اینه یک وقت خدای نکرده حرمت ها نریزه …

گوشی رو قطع کرد و از من پرسید : تو چیکار کردی با نسترن الان به من بگو آمادگی شنیدنش رو داشته باشم …گفتم : شما چرا این حرف رو می زنی ؟ می دونی داره تهمت می زنه ..به خدا کوچکترین کاری نکردم که ناراحتش کنم ..خودش سگ هرزه مرض شده دنبال درد سر می گرده ..مگه شما مدام از اون حمایت نمی کنی دیدی که به خودتون هم تهمت زد …به ارواح خاک بابا هیچ خطایی نکردم وگرنه اینقدر دلم نمی سوخت …
مامان در حالیکه معلوم بود از حرف نسترن هنوز حالش جا نیومده گفت : الان دارن میان اینجا ازت خواهش می کنم عصبانی نشو و حرفتو درست بزن ..نسترن باید توضیح بده اول چرا با من اینطوری صحبت کرد اصلا چه حقی داشت با این بی ادبی تو روی من حرف بزنه ؟ …پاشو خونه رو مرتب کن …من نمی تونم ….حس تو تنم نیست …
و من متوجه شدم که مامان بشدت از دست نسترن ناراحته ….و تا حدی فهمیده بود که درد من چیه ؟…یکساعتی طول کشید تا صدای زنگ بلند شد …مامان گفت : من اگر جای نسترن بودم نمیومدم نمی دونم چرا دلم نمی خواد باهاشون روبرو بشم …..خودم درو باز کردم ..صدای آقای زاهدی بود ..گفتم : باباشم آورده ….گفت : مامان جان من عصبانیم تو خودتو کنترل کن که من بتونم آروم حرف بزنم مبادا بزاری نسترن تو رو بهم بریزه …بعد مقصر میشی ..فقط آروم باش .
آقای زاهدی خیلی معمولی مثل همیشه با من روبوسی کرد ولی فریده جون سر سنگین بود نسترن اونقدر گریه کرده بود که صورتش ورم داشت ..پلکهاش باد کرده بود..و معلوم می شد هنوزم بغض داره و آماده ی گریه کردنه …
من رفتم چایی بریزم …فریده جون گفت :چیزی نمی خوایم الان خوردیم ..بیا بشین ببینم چی شده ..تو برای چی این کارارو می کنی؟ …دلیل اینکه اینطور بچه ی منو آزار میدی چیه ؟ ما به تو بد کردیم ؟ بی احترامی از ما دیدی ؟ مثل پسر خودمون باهات نبودیم ؟در حالیکه قلبم بشدت به تپش افتاده بود سعی کردم خونسردی خودم از دست ندم … آقای زاهدی گفت : پیش داوری نکن فریده صبر کن ..از راهش ..اینطوری حرف نزن ..بزار ببینم برزو چی میگه ….

مامان بلند شد اومد تو آشپز خونه و چند تا زیر دستی بر داشت و ظرف میوه رو گذاشت روش و برد من صورتشو دیدم که کاملا بهم ریخته و معلوم بود که داشت خودشو کنترل می کرد ….
سینی چایی رو گذاشتم وسط میز و نشستم …نسترن نگاهی به من انداخت و گفت : به آرزوت رسیدی ؟راحت شدی ؟ گفتم :آره رسیدم ..دیگه ام نمی خوام ولش کنم ….
آقای زاهدی گفت : باباجان برزو با من حرف بزن بگو چرا دیشب اون کار زشت و زننده رو کردی ..اگر دلت از دست زنت پر بود جاش اونجا بود بابا ؟چرا آبروی نسترن رو جلوی دوستاش بردی ؟ نگاهی کردم به نسترن و گفتم تو چی گفتی؟ تعریف کن جلوی من بگو … دیشب چی شد؟ من چیکار کردم ؟ دستمالشو گذاشت روی چشمش و زار ,زار گریه کرد …فریده جون گفت : نکن مادر بسه دیگه اومدیم حرف بزنیم تو باز بی خودی گریه می کنی صبر کن ..برزو باید جواب بده …(رو کرد به منو )حق همچین کاری رو نداشتی ..چرا آبروی بچه ی منو جلوی دوستانش بردی؟ ..برای چی بهش فحش دادی؟ ..چرا گذاشتی رفتی و اونو با اون وضع تنها گذاشتی ؟ گفتم: فریده جون از نسترن بخواین جلوی من دوباره ماجرا رو تعریف کنه ….نسترن با بغض گفت : بله که تعریف می کنم بزار مامانت هم بشنوه که از تو طرفداری نکنه …شوهر ندا بهش تعارف کرد که مشروب بخوره گفت نمی خورم ..منه احمق فقط گفتم یکم بخور چیزی نمیشه ..هر چی از دهنش در میومد به من گفت احمق بیعشور به من گفت عقب مونده هفت جد و آبادته ..و مهمونی رو بهم زد و رفت و جلوی همه به من گفت طلاقت میدم عوضی آشغال …دیگه می خواستی چیکار کنی ؟ ..گفتم : اولا همین الان چهار تا فحش تو حرفت به من دادی ..اصلا مهم نیست ..مال تو به گَل می خوره ..دوما چرا گفتم عقب مونده هفت جد و آبادته ؟ شاید قبلا تو جلوی دوستانت به من گفتی بودی عقب مونده ..نگفتی ؟ …آقای زاهدی شما گوش کن ..به من با لحن تحقیر آمیزی جلوی همه گفت بخور چرا مثل عقب مونده ها رفتار می کنی اون از مادرش اجازه نداره کاری بکنه اونم چطوری با یک لحت تند و چندش آور که همه متوجه ی من شدن …..ولی خدا رو شاهد می گیرم مسئله ی من این نیست شاید اگر همین بود اونقدر مَرد بودم که پای زنم بایستم و آبروشو که آبروی منه نبرم …تا گلو پُرم دارم منفجر میشم …کاش منم مثل اون می تونستم گریه کنم تا ببینین خون از چشمم میاد یا نه ؟؟ آقا یک کلام,, من بدم ؛ دیگه نمی تونم نسترن رو تحمل کنم دلیلی برای این کار ندارم ..توهین,, تحقیر,, فحش و ناسزا ..یک سره نُقل خونه ی ماست و این منم که باید تحمل کنم …والله شنیدم که مردا با زناشون این کارو می کنن ..منِ احمق دارم زیر بار این حرفا میرم برای چی ؟ خودمم نمی دونم ..همش میگم نامردی نباشه ..بی انصاف نباشم …دختر مردم رو آزار ندم …

آقای زاهدی نمی فهمه ,,,امر بهش مشتبه شده فکر می کنه از من بهتره احساس غرور بهش دست داده که نکنه من ضعفی دارم که اونقدر باهاش راه میام …شش سال عذاب برای من دیگه بسه …نسترن روز به روز بد تر شد که بهتر نشد و فشار روحی و روانی من بیشتر …نسترن گفت : تف به روت بیاد من اینکارو با تو کردم ؟..بی چشم رو ..بابای من نبود که دست تورو گرفت و برای ما عروسی گرفت ؟ بهت ماشین داد و خونه رهن کرد؟ ..اون همه سکه بهت ندادن ؟ تو در عوض چیکار کردی افتادی دنبال اون دختره آیدا ….رفتی تو کلاس آموزشگاه با دخترا لاس زدن ..و هر شب منو به خاطر یک چیزی ناراحت کردی و مثل خر گرفتی خوابیدی و من بیچاره تا صبح گریه کردم
……………یک کاغذ از جیبم در آوردم و دادم دست آقای زاهدی و ….گفتم: بخونین اینا رو پیش پای شما نوشتم روزی دوبار من این حرفا رو چه آشتی باشیم چه قهر شنیدم آقای زاهدی من توی این شش سال حرفامو به این خانم زدم نفهمید هنوزم داره همون حرفا رو می زنه …,,, نفهمید,, دیگه ام نمی خوام تکرار کنم ..اصلا تا کی ؟ من مرتب بگم نکردم اون بگه کردی,, بسه دیگه خسته شدم ….. اگر من همچین آدمیه لیاقت ندارم ولم کنه بره دنبال زندگیش …..آقای زاهدی وقتی کاری رو نکردی و هر روز براش مواخذه میشی چه حالی داری ؟..شما ازش بپرس این همه پولی رو که از من می گیره و با دوستاش خرج می کنه من ازکجا میارم ؟..غیر از اینه که از همون شرکت و آموزشگاه ؟ در مقابل دختر بازی به من پول میدن ؟ آخه این توهین برای من خیلی سنگینه …نسترن گفت : آره جون خودت ..از بس غیرت داشتی سرویس طلای منو فروختی ؟ گفتم : پولشو چیکار کردم ؟ بردم خوش گذرونی ؟به جاش ده برابر نخریدم برات؟ ولی مثل اینکه هرگز جای اونا رو نمی گیره … من نمی دونستم زنی مثل تو هم تو این دنیا هست ..من تا دیده بودم مادرم ..زن برادرام مادر بزرگم بودن که هر طور فدا کاری برا ی شوهرشون می کردن … با دار و ندار شوهراشون می سازن ..مژگان هر چی داشت فروخت و با هم یک ماشین خریدن و هرگز کسی ندید اون زن حرفی در این مورد بزنه …نمی دونستم که ممکنه با این کار ، تو منو سالها شکنجه کنی …اومدم خونه به سرم زدی ,, تلفن کردی گفتی,, خوابیدم گفتی ,…بگو الان جلوی همه بگو مگه با نظرخودت نبود که پول رهن خونه رو به بابا پس بدیم ..چرا قبول کردی ؟ حالا چی میگی؟خوب حالا خونه رو از رهن در میارم و میدم بهت برو سرویس بخر ببینم برای تو خوشبختی میاره ؟ غرور از دست رفته ی من بر می گردونه ؟ ….

نسترن گفت : اگر تو غرور داشتی از اول ازم نمی گرفتی …من مژگان نیستم من دختر آقای زاهدی معروفم با اون دختره فرق دارم می خواستی بری یک دختر دهاتی مثل اون پیدا کنی ….گفتم :آقای زاهدی ..اونشب قبل از مهمونی اینو به سرمن زد و به من گفت تو بی عرضه ای که دزدی بلد نیستی تا منو ببری دبی …بعد تو ماشین ..سر کوفت زد که عرضه نداری ماشین رو عوض کنی تا آبروی من جلوی دوستام نره ….راستش من اهل این کارا نیستم من آبرو رو در چیز دیگه ای می بینم دزدی هم بلد نیستم زد و بند هم نمی دونم و نمی خوام بدونم جور دیگه ای تربیت شدم و عوضم نمیشه …..شما پدر من بودی واقعا بهم بدی نکردین و همیشه محبت داشتین ولی تو رو به اون خدا یی که می پرستین دیگه از من نخواین که با نسترن زندگی کنم ..که نمی کنم …یعنی نمی تونم ….نسترن بر افروخته شده بود و با عصبانیت گفت : به درک فدای سرم برو هر غلطی دلت می خواد بکن ..می دونم برای چی این کارو می کنی ..خدا ازت نگذره ,,ماهرو جون خوب منو بدبخت کردی حالا اینم پسرت ..مال خودت راحت شدی ؟ بریم بابا دیگه نمی تونم تحمل کنم …آقای زاهدی گفت : بشین ..ما هنوز حرفی نزدیم …ما نشستیم شما ها حرفتون رو بزنین …تو بگو ببینم واقعا جلوی دوستات به برزو گفتی عقب مونده ؟ …گفت : این طوری نبود که به شوخی گفتم مثل عقب مونده ها ….گفت : خوب تو انتظار داشتی در مقابل این حرف تو اون چیکار کنه ؟ اگر حرفی نمی زد که همون دوستات بهت می گفتن عجب شوهر بی غیرتی داری …این طوری که من می بینم تو تقصیر داری نباید می گفتی حق با برزو ست ..ببین همه ی حرف هایی که الان زدی رو نوشته رو کاغذ چرا اینا رو تکرار می کنی ؟ گفت : برای اینکه راست میگم …تا بفهمه از کجا اومده ….آقای زاهدی گفت : بسه دیگه نسترن تمومش کن تو مقصری حالا عذر خواهی کن تموم بشه بره …گفتم :آقای زاهدی متوجه نشدین ..من به نسترن بارها و بار ها گفتم دارم تحملت می کنم ..اگر روزی دست ازت کشیدم دیگه تمومه بر نمی گردم …و حالا اون روز رسیده ..نه من خوشبخت بودم نه نسترن برای چی ادامه بدیم ؟ آقای زاهدی خندید و گفت : خوشم میاد از شما ها جوون ها که اینقدر زود تسلیم زندگی میشین ..پسرم اگر قرار بود همه مثل تو و نسترن زود تصمیم بگیرن و زود عمل کنن سنگ رو سنگ بند نمی شد …با هم حرف بزنین بدی ها تون رو بزارین کنار و به خواسته های هم عمل کنین من بهتون قول میدم از شما خوشبخت تر کسی نباشه …هان ؟ بد میگم ماهرو خانم ؟

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *