خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان همسر دوم من / دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت34

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدپارت34

دانلود رمان همسر دوم من فصل جدیدفصل34

جهت مشاهده قسمت ها به ترتیب کلیک کنید

 

صدای گریه ی نیایش اومد که داشت میگفت:
_چرا من و پس میزنی من هنوزم عاشقتم!
صدای عصبی آرشام اومد:
_چی داری میگی هان؟!من زن دارم بچه دارم نمیخوام بهم نزدیک بشی تو برای من تموم شدی میفهمی؟!
با شنیدن حرفهای آرشام قلبم آروم گرفت و لبخندی رو لبام نشست که صدای نیایش بلند شد:
_نه نمیفهمم چون من هنوز عاشقتم!میدونم تو هم هنوز عاشقمی مگه نه؟!
منتظر جواب آرشام شدم تا بگه نه ولی با سکوتش ترس تو قلبم نشست از لای در بهشون خیره شدم آرشام بدون زدن هیچ حرفی مسخ شده به نیایش خیره شده بود نیایش با اون لباس کوتاه و بدنمایی که هر

مردی رو جذب خودش میکرد و موهای افشون کرده اش با چشمهای اشکی به آرشام خیره شده بود وقتی سکوت آرشام طولانی شد نیایش به سمت آرشام حرکت کرد تو یک

قدمی آرشام ایستاد با صدای آرومی لب زد:
_بگو تو هم هنوز عاشقمی؟!
با چشمهایی که نمیدونم کی پر از اشک شده بود منتظر به آرشام خیره شده بودم که سکوت کرده بود پس چرا حرف نمیزد چرا نمیگفت

عاشقت نیستم حرف بزن لعنتی بگو دوستش نداری بگو عاشقش نیستی امیدم رو ناامید نکن با قرار گرفتن لبهای نیایش روی لبهای آرشام قلبم تیری کشید اشکام روی گونه هام جاری شدند با حلقه شدن دستهای

نیایش دور گردن آرشام دستم و جلوی دهنم گرفتم تا صدای هق هقم بلند نشه سریع از کنار در اتاق فاصله گرفتم و به سمت اتاق کناری رفتم بدون اینکه بفهمم اتاق کیه در

اتاق و باز کردم و خودم انداختم داخل اتاق در اتاق و بستم و شروع کردم به گریه کردن چرا زندگی من همیشه باید پر از درد باشه چرا حالا که عاشق شوهرم بودم باید همچین چیزی میدیدم من باید چیکار میکردم با شنیدن صدای آرسام…

سرم و بلند کردم و با چشمهای اشکی بهش خیره شدم متعجب از دیدن من داخل اتاقش با این وضع با نگرانی لب زد :
_خوبی؟!

با صدای گرفته و پر از درد لب زدم:
_مگه مهمه؟!
_فرشته تو..
نمیتونستم خودم و کنترل کنم با عصبانیت و گریه داد زدم:
_اون خواهر عوضیت زندگیم و خراب کرد ازش متنفرم از تو بابات مامانت از همتون متنفرم همتون آشغالید.

آرسام به سمتم اومد و در حالی که میخواست کمکم کنه از روی زمین بلند بشم با صدای آرومی گفت:
_فرشته چیشده چرا این شکلی شدی؟!

با عصبانیت دستش رو پس زدم ‌ و از روی زمین بلند شدم ‌ ‌‌‌و با داد لب زدم:
_واقعا میخوای بدونی چی شده؟!

وقتی سکوتش رو دیدم با گریه داد زدم:
_خواهرت داره تو اتاق من از شوهرم لب میگیره داره بهش میگه عاشقشه میفهمی؟!
به سمتش رفتم مشتم و‌ روی سینه اش کوبیدم ‌و با گریه نالیدم:
_از همتون متنفرم هیچکدومتون رو نمیبخشم زندگیم ‌نابود کردید.

آرسام محکم بغلم کرد که با گریه جیغ زدم:
_ولم کن عوضی برو پیش خواهرت جشن بگیر نابودم کردید دیگه چی از جونم میخواید.

آرسام انقدر محکم تو بغلش نگهم‌داشت انقدر گریه کردم ‌ و داد زدم تا آروم شدم روی تخت گذاشتم ‌‌و‌با صدای گرفته ای گفت:
_بخواب.

با درد لب زدم:
_میخواد بچه هام و بگیره.
_کی؟!

قطره اشکی روی گونه ام جاری شد با گریه لب زدم:
_خواهرت.

نگاهم از دستهای مشت شده اش به چشمهای قرمز شده اش دوختم با التماس لب زدم:
_بچه هام و از من نگیرید.

با صدایی که به وضوح از عصبانیت میلرزید گفت:
_هیچکس جرئت نداره بچه هات و‌ ازت بگیره.

_نیایش اون ..
دستش و‌روی لبهام گذاشت و گفت:
_هچکس جرئت چنین کاری رو‌ نداره حالا آروم بگیر بخواب باشه؟!

مظلوم به چشمهاش خیره شدم و لب زدم:
_میخوام برم پیش بچه هام.

_تو‌بخواب میگم فاطمه بچه ها رو بیاره همینجا باشه؟!

سری تکون دادم که با گفتن استراحت کن از اتاق رفت بیرون چرا آرشام باهام اینجوری میکرد چرا گذاشت نیایش ببوسنش از ضعیف بودن خودم بدم میومد نباید میزاشتم اینقدر تحقیرم کنه

نباید بزارم‌نیایش و آرشام من و‌بشکنند من هیچوقت بچه هام رو‌به نیایش نمیدم نمیزارم نیایش به خواسته اش برسه از فردا انتقامم رو‌از همشون میگیرم

چشمام و‌بستم ‌سعی کردم بخوابم تازه چشمهام گرم خواب شده بود که با شنیدن صدای فاطمه هوشیار شدم:
_داری چیکار میکنی برو عقب!

صدای خشدار ارسام اومد:
_هیش یادت نرفته تو زن منی و وظیفه ات چیه؟!

_تو بهم تجاوز کردی.

با شنیدن صداهای آرسام و‌فاطمه هر لحظه متعجب تر از قبل میشدم یعنی چی آرسام به فاطمه تجاوز کرده بود این غیر ممکن بود مگه میشد!!آرسام عاشق فاطمه بود

چه تجاوزی فاطمه چی داشت میگفت با شنیدن صدای آرسام بهت زده تر از قبل میشدم:
_خفه شو!

صدای بغضدار فاطمه اومد:
_دست از سرم بردار زندگیم و نابود کردی دیگه چی از جونم میخوای؟!

_بچه ام.
صدای عصبی و پر از درد فاطمه اومد:
_این بچه رو سقط میکنم اون یه حرومزادس من..

با شنیدن صدای سیلی که داخل اتاق پیچید روی تخت نیم خیز شدم نگاهم به فاطمه افتاد که دستش روی گونه اش بود و با چشمهای اشکیش به آرسام خیره شده بود آرسام با صدای عصبی داد زد:
_چی داشتی میگفتی هان؟!

فاطمه فقط با چشمهای اشکی بهش خیره شده بود و حرفی نمیرد آرسام بازوهاش و تو دستش گرفت و با عصبانیت غرید:
_دفعه ی آخرت باشه به این چرندیات فکر میکنی فهمیدی؟!

وقتی از فاطمه جوابی نشنید محکمتر از قبل تکونش داد و داد زد:
_فهمیدی؟!

صدای پر از ترس فاطمه اومد:
_آره.

دلم برای مظلومیت فاطمه میسوخت اونم مثل من بود نمیتونست از خودش دفاع کنه در برابر تجاوز آرسام عشقش فقط سکوت کرده بود و حالا بچه ای که حاصل تجاوز از عشقش تو شکمش بود

نمیتونستم ساکت بمونم با صدای بلندی گفتم:
_داری چه غلطی میکنی؟!

با شنیدن صدام فاطمه و آرسام به سمتم برگشتند فاطمه با ترس و نگرانی بهم خیره شده بود ولی آرسام بدون ترس بهم نگاه میکرد به آرسام خیره شدم و لب زدم:
_تو چیکار کردی هان؟!

وقتی سکوتش رو دیدم به سمتش هجوم بردم یقه اش رو تو دستام گرفتم و لب زدم:
_باتوأم عوضی؟!

صدای عصبی آرسام بلند شد:
_بسه صدات و‌بلند نکن.

با حرص و نفرت نگاهی بهش انداختم و لب زدم:
_تو یه آشغال متجاوز گری تو یه عوضی هستی عین اون خواهر هرزه ات که روی زندگی من چمبره زده نمیزارم زندگی فاطمه رو‌ نابود کنی به همه میگم چه غلطی کردی .

تا خواستم به سمت در اتاق برم دستی بازوم و گرفت و به عقب برم گردوند نگاهم و به آرسام دوختم که با چشمهای قرمز شده اش بهم خیره شده بود

_کجا داری میری ؟!

با تنفر نگاهم و به چشمهاش دوختم و لب زدم:
_میرم به همه میگم چه آشغال هستی.

_فکر میکنی بری اینجوری بگی مادر فاطمه طاقت شنیدنش رو‌ داره ؟!

ساکت شدم!نگاهم ‌وبه فاطمه دوختم که مظلومانه داشت اشک میریخت و به آرسام خیره شده بود هنوز هم عشق تو چشمهاش موج‌ میزد

دست فاطمه رو‌گرفتم نگاهم ‌وبه آرسام دوختم ‌و گفتم:
_خیلی پست و‌آشغالی.

از اتاق رفتیم‌ بیرون به سختی داشتم حرکت میکردم هیچوقت فکرش و‌نمیکردم عشق آرسام و فاطمه اینجوری بشه چرا آرسام بهش تجاوز کرده بود داخل اتاق شدیم روی تخت نشستم

_میشنوم؟!

نگاهم و به فاطمه دوختم روی تخت نشست با چشمهای پر از اشکش به خیره شد و گفت:
_بهم تجاوز کرد!

با گفتن این حرف بغضش شکست ‌وبا صدای بلندی شروع کرد به گریه کردن محکم بغلش کردم و با صدای آرومی زیر گوشش زمزمه کردم:
_آروم باش گریه نکن.

_من عاشقش بودم ولی اون.

فاطمه تعریف میکرد و من اشک میریختم آرسام چه آدم آشغالی شده بود چجوری تونسته بود همچین کاری بکنه با صدای عصبی گفتم:
_کی فهمیدی حامله هستی؟!

با صدای پر از دردی گفت:
_تازه یکهفته است فهمیدم.
_چرا به مامان و‌خواهرت نگفتی ؟!

_ترسیدم.!
_از چی ترسیدی؟!
با چشمهای پر از اشکش بهم خیره شد و گفت:
_از اینکه بیرونمون کنن از بی آبرویی مادرم طاقت نمیاورد.

_چند ماه دیگه شکمت بیاد بالا میخوای چیکار کنی ؟!مادرت بدتر دق میکنه اینجوری به اینا فکر کردی؟!

_سقط میکنم.
نگاهم ‌وبه صورت پریشونش دوختم و با ناراحتی لب زدم:
_مطمئنی؟!

_آره.
با شنیدن صدای در اتاق فاطمه تکونی خورد و دستی به صورتش کشید و اشکهاش رو پاک کرد با وارد شدن آرشام فاطمه بلند شد و با گفتن با اجازه ای از اتاق رفت بیرون با بیرون رفتن فاطمه

نگاهم و به آرشام دوختم که با پوزخند بهم خیره شده بود ابرویی بالا انداختم و‌ از روی تخت بلند شدم از کنارش رد شدم خواستم از اتاق برم‌ بیرون که مچ دستم

اسیر دستش شد نگاهم و بهش دوختم که با صدای خشداری گفت:
_اتاق داداشت خوش گذشت؟!میبینم با داداشت خوب جور شدی.!

پوزخندی تحویلش دادم و به چشمهای سردش خیره شدم و گفتم:
_آره خوش گذشت.

مکثی کردم و همونطور که به چشمهاش خیره شده بودم محکم لب زدم:
_به تو چی؟!با خواهرم خوش‌گذشت؟!

و با پوزخند بهش خیره شدم فشار محکمی به دستم آورد بدون اینکه به روی خودم بیارم همچنان محکم ایستاده بودم صدای عصبی آرشام بلند شد:
_چی داری میگی؟!
سکوت کردم انگار با سکوتم بیشتر عصبانی شد که محکم کوبیدم به دیوار و دوتا دستاش رو دو طرفم صورتم گذاشت به چشمهام خیره شد و با صدای عصبی لب زد:
_باتوأم؟!

با درد لب زدم:
_ولم کن.
_جواب من و بده چرا لال مونی گرفتی؟!

عصبی بهش خیره شدم ‌‌و لب زدم:
_میخوای بدونی چی میگم؟!میخوای بگم آره؟!

اینبار من از سکوت آرشام عصبانی شدم داد زدم:
_چرا نیایش رو بوسیدی هان؟!

با شنیدن حرفم چند دقیقه تو سکوت فقط بهم خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد با دیدن سکوتش عصبانیتم بیشتر شد و داد زدم:
_چرا ساکتی هان؟!چرا جواب نمیدی؟!

_من نیایش رو‌ نبوسیدم!
با گریه داد زدم:
_دروغ نگو لعنتی خودم دیدم چقدر میخوای زجرم بدی ؟!چقدر میخوای شکنجه ام کنی داری انتقام چی رو از من میگیری؟!

_آروم باش.!

پوزخندی زدم و با چشمهای قرمزش بهش خیره شدم و‌داد زدم:
_آروم؟!

وقتی دیدم حرفی نمیزنه ادامه دادم:
_تاوان سختی پس میدی آرشام.!

بدون توجه بهش که ساکت و بدون حرف ایستاده بود از اتاق خارج شدم دیگه داشتم ازش متنفر میشدم دیگه نمیزاشتم بهم توهین بشه نمیزاشتم

نیایش با کارهاش حال من رو خراب کنه باید اول حساب رو میرسیدم بعد اون خواهر عفریته اش بخاطر تموم کارهایی که با من کرده بودند باید تاوان پس بدند

_فرشته؟!

با شنیدن صدای خانوم بزرگ دستی به چشمهام کشیدم و به سمتش برگشتم که ریز بینانه نگاهی بهم انداخت و گفت:
_گریه کردی ؟!

سعی کردم خونسرد باشم و بدون اینکه لرزشی تو صدام معلوم باشه لب زدم:
_نه.

معلوم‌ بود باور نکرده ولی با این حال چیزی نگفت و بحث رو عوض کرد:
_آخر شب بیا اتاقم کارت دارم.

_چشم.

متعجب از رفتار خانوم بزرگ شونه ای بالا انداختم ‌‌و به سمت پایین رفتم‌ یعنی چیشده بود چیکارم‌ داشت با دیدن بنفشه که مشغول دعوا با خدمه بود به

سمتش رفتم بنفشه بهترین گزینه بود میتونست کمکم کنه با صدای بلند لب زدم:
_بنفشه؟!

به سمتم برگشت ‌و با صدای پر از حرصی گفت:
_چیه بنال؟!
با شنیدن حرفش با چشمهای گرد شده بهش خیره شدم نگاهی به چشمام انداخت و با با صدای عصبی گفت:
_اینجوری نگاه نکنااا!مگه اینا برای من اعصاب میزارن.

متعجب از رفتار بنفشه لب زدم:
_چیشده مگه؟!

_میخواستی چی بشه دیگه .
بعد از گفتن این حرف نگاه تیزی به خدمتکار ها انداخت ‌و با صدای عصبی ادامه داد؛
_اینا بجای نظافت کردن معلوم نیست دارند چه غلطی میکنند از خواب بیدار شدم دیدم یه سوسک گنده کنارم خوابیده و با اون چشمهای گندش زل زده بود تو چشمهام.

نگاهی به خدمه ها انداختم که سرشون و پایین انداخته بودند و داشتند زیرزیرکی میخندیدند با دیدن حرص خوردن بنفشه

من هم خنده ام گرفته بود اما به زور جلوی خودم رو‌ گرفته بودم که بنفشه ادامه داد:
_نمیدونی چیشد فرشته؟!

با صدایی که سعی میکردم کنترلش کنم لب زدم:
_چیشد؟!

_سوسکه انقدر پرو‌ بود از رو‌ نمیرفت هر چی جیغ میزدم عین خیالشم نبود من..

بیشتر از این نتونستم جلوی خودم بگیرم شروع کردم به قهقه زدن که صدای عصبی بنفشه بلند شد:
_نخند.

سعی کردم نخندم با چشمهایی که از شدت خنده اشک داخلشون جمع شده بود بهش خیره شدم با حرص نگاهش و‌ ازم گرفت و به خدمه ها دوخت و گفت:
_برید سر کارتون دفعه بعدی سوسک داخل اتاقم ببینم همه از دم اخراج میشید.
با رفتن خدمه ها بنفشه با حرص بهم خیره شد و گفت:
_تو چرا میخندی ؟!

با خنده گفتم:
_خیلی قشنگ‌ حرص میخوری.
_خوب حالا نخند چیکارم داشتی؟!
با یاد آوری حرفی که میخواستم بهش بگم نگاهی به اطراف انداختم و با صدای آرومی گفتم:
_باید بریم داخل اتاق نمیخوام کسی بفهمه.!

نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بریم بالا.

به سمت اتاق بنفشه رفتیم داخل اتاق که شدیم بنفشه در اتاق و قفل کرد و گفت:
_بشین تعریف کن چیشده؟!

_حرفهایی که میزنم به هیچ عنوان به هیچکس نمیگی جز تو کسی رو تو این خونه ندارم ازش کمک بخوام.

_باشه

تموم حرفهای آرسام و فاطمه رو گفتم همه چیز رو براش تعریف کردم این وسط بنفشه فقط بهت زده بهم گوش میداد.

_فرشته چی داری میگی؟!
نگاهم و به چشمهاش دوختم ‌و لب زدم:
_میخوام کمکم کنی.
_چه کمکی؟!
نقشه ای که داشتم رو براش تعریف کردم بنفشه هم فقط گوش داد و‌بعد از تموم شدن حرفام گفت:
_مطمئنی؟!
_آره.
_باشه من کمکت میکنم.
لبخندی زدم و گفتم:
_ممنونم بنفشه.
تا خواست چیزی بگه صدای در اتاق اومد بنفشه متعجب لب زد:
_بله؟!
صدای آرشام اومد:
_در اتاق چرا قفله؟!
_الان میام.
و بعد از گفتن حرفش به سمت در اتاق رفت و بازش کرد با اومدن آرشام داخل اتاق از روی تخت بلند شدم نگاه آرشام رو‌ روی خودم حس میکردم ولی سعی میکردم بی‌توجه باشم

که صدای آرشام بلند شد:
_چرا در اتاق قفل بود!؟
صدای بنفشه بلند شد:
_من به فرشته گفتم بیاد قفل لباس زیرم‌ رو‌ که گیر کرده بود درست کنه.

_من میرم کاری نداری بنفشه؟!
_نه عزیزم ممنون کمکم کردی.
بعد از گفتن حرفم‌ بدون اینکه حتی نگاهی به آرشام بندازم از اتاق رفتم بیرون هیچ دلم نمیخواست حتی ببینمش هر وقت میدیدمش یاد صحنه ی بوسیدنش میفتادم مرتیکه هوسباز عوضی

_فرشته؟!
با شنیدن صدای آرسام به سمتش چرخیدم ‌وبا تنفر زل زدم تو چشمهاش و عصبی لب زدم:
_بله؟!

_میخوام باهات حرف بزنم.
پوزخندی عصبی زدم و گفتم:
_من با تو حرفی ندارم.

_فرشته گوش کن ..
وسط حرفش پریدم ‌وبا داد گفتم:
_نمیخوام به مزخرفاتت گوش کنم میفهمی؟!

_اینجا چخبره؟!
با شنیدن صدای آرشام سعی کردم آروم باشم و خونسردیم رو حفظ کنم آرسام رو‌به آرشام کرد و گفت:
_میخواستم با خواهرم حرف بزنم اما انگار از من ناراحته.

و به سمتم چرخید و نگاهش ‌ و بهم دوخت و گفت:
_مگه نه؟!
با تنفر نگاهی بهش انداختم و بدون توجه بهشون به سمت پایین رفتم خیلی وقت بود به آشپزخونه نمیرفتم خیلی وقت بود بخاطر همین بود که فاطمه رو کمتر دیدم شاید اگه من کنارش بودم اینجوری نمیشد

_دخترم چیزی میخوای ؟!
با شنیدن صدای مادر فاطمه فقط با ناراحتی بهش خیره شدم این زن سال‌ ها تو این خونه کار کرد زحمت کشید

دختراش رو تنهایی بزرگ کرد ولی چیشد زندگی دخترش به دست پسر هوسباز و‌خوشگذورن این خونه نابود شد

دخترش با شناسنامه ی سفید حامله بود کاش همه چیز فقط یه خواب بود کاش

_دخترم خوبی؟!
با شنیدن صداش از فکر بیرون‌ اومدم ‌ و با صدایی که سعی میکردم آروم باشه لب زدم:
_آره خوبم.

_چیزی لازم داری؟!
نگاهم و به صورت مهربونش دوختم و لبخندی زدم و گفتم:
_نه ممنون اومدم شما رو ببینم خیلی وقت بود نیومده بودم.شما خوبین خاله؟!

_آره دخترم سلامت باشی.
_پس نازی کجاست؟!
_داره میره دانشگاه.
_چه خوب.

با شنیدن صدای بنفشه مادر فاطمه به سمت سالن رفت که دنبالش حرکت کردم:
_جانم خانوم؟!
نگاهی به بقیه انداختم که نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند بنفشه نگاهش و به مادر فاطمه دوخت و گفت:
_یکی از دوستام زنگ زد گفت داداشش فاطمه رو دیده میخوان بیان خواستگاری گفتن ازتون بپرسم ببینم نظرتون چیه ؟!

_نمیدونم دخترم من نمیدونم پسره چیکارست چجوریه.

_پسر خوبیه خاله شما هم میشناسیدش کیوان برادر نسرین.

_آره.
_همونه.خوب چی بگم بهشون منتظر جوابن.

مادر فاطمه لبخند محوی زد و گفت:
_هر چی خودتون صلاح میدونید. بنفشه لبخندی زد و گفت:
_برای سه شنبه شب پس میگم بیان میتونی بری خاله.
با رفتن مادر فاطمه نگاهم و‌ به آرسام دوختم‌ که با صورت سرخ شده اش نشسته بود و‌ دستهای مشت کرده اش بلافاصله از روی مبل بلند شد و‌رفت

نگاهی به بنفشه انداختم و وقتی دیدم کسی هواسش نیست بوسی براش فرستادم که لبخندی زد به سمت اتاق

فاطمه حرکت کردم تا از نقشمون براش بگم نزدیک اتاقش که شدم صدای عصبی آرسام اومد:
_همین الان میری میگی خواستگاری رو کنسل کنن فهمیدی؟!

_آخ آرسام ولم کن داری چیکار میکنی به تو‌ ربطی نداره.
_تا وقتی بچه ی من داخل شکمته همه چیزت به من مربوطه فهمیدی ؟!

_نه من نمیفهمم چی داری میگی فهمیدی این بچه رو‌ سقط میکنم ترمیم میکنم ازدواج میکنم بهت باج نمیدم.

_حرفهای جدید میشنوم نکنه بخاطر حرفهای اون فرشته دم در آوردی آره؟!

_ولم کن به تو‌ ربطی نداره.
صدای عصبی آرسام اومد:
_آروم بگیر تا نفست رو نگرفتم فهمیدی ؟!
وقتی سکوت فاطمه رو شنیدم فهمیدم الان خیلی ترسیده بی هوا در اتاق و باز کردم و‌داخل شدم نگاهم ‌وبه آرسام دوختم که فاطمه رو بین دستاش محاصره کرده بود با صدای عصبی گفتم:
_داری چیکار میکنی ؟!

آرسام با دیدنم پوزخندی زد و گفت:
_به تو ربطی نداره.
مثل خودش پوزخند زدم و گفتم:
_چطوره داد بزنم همه بیان ببین داری چه غلطی میکنی نظرت چیه هوم؟!

آرسام فقط با عصبانیت بهم خیره شده بود‌ و حرفی نمیزد با صدای عصبی گفت:
_بهتره دخالت نکنی.
_میری از اتاق یا جیغ بزنم؟!
نگاه عصبی و‌تهدید آمیزی بهم‌انداخت ‌و از اتاق رفت بیرون نگاهم و‌ به فاطمه دوختم که داشت مظلومانه اشک میریخت کمکش کردم تا کمی روی تخت دراز بکشه و‌استراحت کنه

_فرشته؟!
_جانم عزیزم ؟!

با بغض لب زد:
_میخوام سقطش کنم.
_مطمئنی؟!
_نمیدونم.

_بهتره با عجله تصمیم نگیری تو عصبانیت یکم استراحت کن بخواب حالت بهتر باشه.
بعد از خوابیدن فاطمه از اتاق خارج شدم و به سمت اتاق خودم ‌ و آرشام رفتم تا کمی استراحت کنم داخل اتاق که شدم باز صحنه ی بوسه ی نیایش و آرشام اومد جلو چشمم

با اعصاب داغون روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم و سعی کردم بدون فکر کردن بهشون بخوابم.

با احساس نوازش دستی روی باسنم وحشت زده چشمام و باز کردم که نگاهم به چشمهای قرمز شده ی آرشام افتاد با ترس لب زدم:
_مست کردی ؟!

بدون توجه به حرفم روی تخت درازم کرد و با صدای خشدار شده ای در گوشم گفت:
_خیلی وقته تمکین نکردی از شوهرت!.

و دستش و زیر لباسم برد که…

ملافه رو دور خودم پیچیدم و نگاهم و به آرشام دوختم که داشت لباس هاش رو میپوشید مثل همیشه بخاطر هوسش به من نزدیک شد و من مجبور به تمکین کردن شدم پس کی درست میشد

این زندگی لعنتی آرشام به سمتم برگشت و گفت:
_بهتره به نیایش نزدیک نشی.!

بعد از گفتن حرفش از اتاق خارج شد پوزخند عصبی زدم باز هم نیایش!تموم زندگیمون شده بود نیایش چرا نمیخواست تمومش کنه خسته شده بودم
چشمام و‌ روی هم گذاشتم که خوابم برد.

امشب قرار بود برای فاطمه خواستگار بود طبق نقشمون همه چیز عالی پیش رفته بود با شنیدن صدای بنفشه نگاهم و‌ بهش دوختم که گفت:
_هوو جون به چی داری فکر میکنی ؟!

با شنیدن حرفش قهقه ای زدم و گفتم:
_هوو جون!؟

پشت چشمی نازک‌ کرد و گفت:
_آره دیگه هوو هستی.

_بنفشه!!!
_خوب حالا نگفتی داشتی به چی فکر میکردی؟!

_به امشب به این خواستگاری به آرسام فاطمه یعنی آرسام حرکتی میکنه بنظرت؟!
_آره.
_خدا کنه وگرنه فاطمه نابود میشه با بلایی که آرسام سرش آورده هنوزم عاشقشه هنوزم امیدواره.

با شنیدن صدای آرسام از پشت سرم به سمتش برگشتم با عصبانیت به من و بنفشه خیره شد و گفت:
_کا شماهاس؟!این خواستگاری آره؟!

ساکت بهش خیره شده بودم که صدای خونسرد بنفشه بلند شد:
_کار منه مشکلی داری؟!

_بهتره این مراسم مسخره رو بهم بزنی وگرنه برات خیلی بد میشه فهمیدی؟!
_داری من و تهدید میکنی؟!

_بهتره هر جور دوست داری فکر کنی.
بنفشه متقابلا پوزخندی زد و گفت:
_بهتره خواستگاری و عروسی فاطمه رو ببینی هیچی غلطی هم نمیتونی بکنی من و تهدید نکن تا آبروت ‌‌و نبردم مرتیکه هوسباز.

60tip.ir
رمان همسر دوم من از سایت شصت تیپ
Rating: 3.3/5. From 4 votes.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

جلد دوم رمان همسر دوم من پارت آخر

رمان همسر دوم جلد دوم پارت آخر جهت مشاهده پارت اول تا آخر جلد اول …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *