خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت3

رمان حاکم پارت3

رمان حاکم پارت3

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

-امیربهادر برو عقب..
—هنور حرفام تموم نشده..
-ولی من با تو هیچ حرفی ندارم..از اولم نداشتم..می خوام برگردم خونه..
—می خوای فرار کنی..اینو بگو..

پریزاد که طاقتش را از دست داده بود، نفس زنان تقریبا جیغ زد و حینی که هر از گاهی با مشت به سینه و شانه و بازوی بهادر می کوبید گفت: آره..آره می خوام از دستت فرار کنم..تو فکر کردی من کی ام عوضی؟..امروز با نازیلا و فردا هم نشد با پریزاد؟..روز بعدشم همینجوری یکی دیگه رو پیدا می کنی که باهاش لاس بزنی و خوش بگذرونی؟..برو گمشو کنار بهادر به حد مرگ دارم ازت بیزار میشم..

و ضربه ی آخر را با مشت نحیفش محکم تر زد..
امیربهادر لب پایین خود را زیر دندان گرفت و جفت دست های پریزاد را چسبید و با یک حرکت بالای سرش برد و به دسته ی مبل تکیه داد: من با کی لاس زدم تا حالا که تو دومیش باشی دختره ی نفهم؟..چرا انقدر احمقی که فکر می کنی حرف ِ من از روی هوسه؟!..

پریزاد تقلا می کرد اما یقینا بی فایده بود: وقتی نه عاشق باشی و نه دوست داشتنی تو کار باشه، اسمش میشه چی؟..
—نمی دونم..
-نمی دونمم شد جواب؟..به نازیلا هم اون اول همینارو گفتی که دختره ی بیچاره اینجوری دیوونه ات شده؟..

آشکارا پوزخند زد: حرف ِ اونو نکش وسط..نازیلا بحثش جداست..

لب هایش را با خشم روی هم فشار داد و دستانش را میان پنجه های امیربهادر چرخاند و کشید اما رهایی از چنگال او با این تقلاهای ناچیز سودی نداشت: بسه..من نازیلا نیستم که فریب ِ حرفاتو بخورم..

پوزخند امیربهادر به لبخندی عمیق بدل شد..
با لحن ِ خاصی حینی که به چشمان ِ ستیزه جویانه ی پریزاد خیره بود زمزمه کرد: می دونم..نه خوشگلی..نه هیکلت شبیه مانکناست..اما خوبی..چون پسندم شدی خوبی..

پریزاد که حس می کرد بار ِ دیگر مورد تمسخر امیربهادر قرار گرفته با غیظ و عصبانیت زانویش را بالا آورد و به کنار پای بهادر چسباند و هولش داد و با حرص گفت: می خوام صد سال ِ سیاه پسند ِ توی لعنتی نشم..اونی که لیاقت ِ منو داره تو نیستی..حتی نازیلا هم لیاقتش بیشتر از توئه .. لایق تو یه مشت دختر ِ هرجایی ِ که چشمت فقط دنبال تن و بدن و هیکل و قیافه و………….

فکش به ناگهان میان انگشتان امیربهادر قفل شد و زبان به کامش چسبید: کم زر بزن عوضی..مثل بچه ی آدم ازت خواستم زنم بشی کاری نکن جلو جلو برم پیشواز پریزاد..با اعصاب ِ نداشته ی من ور نرو و کم انگولکش کن که بزنم به سیم ِ آخر بد می زنما دختر..

نفس نفس می زد..
همه ی تنش به عرق نشسته بود..
گرمش بود و جسمش میان بازوان امیر بهادر می سوخت: مگه دروغ میگم بهادر؟..تو بگو..مردی که چشمش دنبال ِ ظاهر ِ دختراست به درد یه عمر زندگی نمی خوره..می خوره؟..

فشار ِ دست بهادر روی چانه اش بیشتر شد: چشم من جز نازیلا دنبال کدوم دختری بوده تا الان که زر ِ مفت می زنی؟..

صورتش را عقب کشید اما بهادر ولش نمی کرد..
-نازیلا دوست ِ منه..فکر کردی با وجود ِاون میام زن ِ تو بشم؟..
—مرد و مردونه خواستمش اما بهم ندادن..گفتن کبوتر با کبوتر منم چشم بستم و کشیدم عقب..خودشم چشم به دهن باباش داره که از اون خط بگیره..همچین دختری به درد ِ من نمی خوره اما خوشم میاد ازش..فقط به خاطر ظاهرش..باطنش با من جور نبود و نیست..همینم شد که راحت تونستم از زندگیم بیرونش کنم..

-مثل ِ یه دستمال چرک؟..نازیلا هنوز بهت امید داره..
پوزخند زد: بهتر ِ که نداشته باشه..کسی که شب تا صبح بخواد مال ِ باباشو بزنه تو سرمو و کوچیکم کنه رو نمی خوام..از همون اول که جذبش شدم واسه ظاهرش بود اما فکر کرد رو حساب ِ ثروتش دارم بهش پیشنهاد میدم..با همه ی رفتارش می تونستم کنار بیام جز فخرفروشی و بی بند وباریش..

پریزاد مات و مبهوت پرسید: بی بند و باری؟!!!!..حرف ِ دهنتو بفهم این اراجیف به نازیلا نمی چسبه..

پوزخند روی لبان بهادر رنگ گرفت: تو اینو میگی نه منی که شب تا صبح زیرنظر دارمش..باهاش هر جایی که بگی رفتم حتی پارتی و مهمونی رفیقاش اما اون سی خودش بود من سی خودم..حالا که همه چیو گفتم اینم میگم، نازیلا دوست ِ توئه کاری هم باهات نداره اما جلوی من یه جور ِ دیگه ست..توقع داشت پادویی باباشو کنم وقتی گفتم نه روی واقعیشو نشونم داد..بازم ازش متنفر نشدم چون می دونستم اخلاقش همینه..تا اینکه امشب بهم زنگ زد و گفت خونه خالی ِ بیا پیشم..یه همچین دختری که راحت زنگ می زنه و یه پسرو که هنوز نسبتی باهاش نداره رو تو یه همچین محله ای که آب بخوری آمارت دست همه ست می کشونه خونه اش، با خط و سرمشق ِ بهادر جور در نمیاد..نمیگم پاک و آس و مثبتم، نه پاش بیافته خیلی کارا می کنم ولی واسه خودم یه سری خط قرمزا دارم که هر کی بخواد ازش رد بشه از زندگیمم ردش می کنم..

پریزاد هنوز هم ناباورانه نگاهش می کرد..
حرفی برای گفتن نداشت چون خودش هم یک جورایی به این خصلت ِ بد ِ نازیلا پی برده بود..
اما چون از کودکی او را می شناخت و دوستش بود، تمایل نداشت در زندگی ِ خصوصی اش دخالت کند..و یا برعلیهش چیزی بگوید..
ترجیح داد همانطور سکوت کند که حرکت ِ دست ِ امیربهادر را پشت گردن ِ خود حس کرد..مو بر تنش سیخ شد..
__یه چیزیو هم بد نیست بدونی..این مدت دستمم رو حساب ِ اینکه بخوام باهاش باشم به تن و بدنش نزدم چون می دونستم تا یه گوشه چشم نشونش بدم سریع وا میده و کارو به جاهای باریک می کشونه..اما تو نقطه ی مقابل ِ اونی..از دستم فرار می کنی..نزدیکت که میشم خودتو ازم می گیری..معصومی و سادگی رو میشه تو رفتارت دید..تازه دارم می فهمم که چرا یاشار و بهنام عاشقت شدن..هرچند بهنام سخت کشید کنار اما یاشار بد رقیبی ِ ..

پریزاد هنوز هم ساکت بود..
نگاهش گویای همه چیز بود..
و قلبی که بی رحمانه درون سینه می کوبید و از هیجان کم مانده بود منفجر شود..
ضربانش بالا بود..
نکند امیربهادر هم این کوبش های بی امان را حس کند؟..
هنوز خیلی زود بود که خودش و احساسش را پیش او به رسوایی بکشاند..

حرکت ِ دست امیربهادر بیشتر شد..سرش را بالا گرفت..
پریزاد مسکوت و آرام نگاهش می کرد..
اما چه آرامشی؟!..
رسما داشت جان می داد میان دستانش..

از استرس دست و پایش یخ بسته بود و تنش در تضاد با آن می سوخت و حرارت می گرفت از نزدیکی اش ..

زمزمه ی مردانه ی او اینبار زیر گوشش طنین انداخت: دل و زبونت یکی ِ چون از بچگی می شناسمت..هر چی هم دوستت نداشته باشم و قلبم واسه ات نزنه اما خوب یا بد بازم کشش دارم..تا قبل اون شبم نخواستم باور کنم ولی وقتی به زور ِ من خوردی و خوردی و مست از حال رفتی با هر نگاهی که بهت مینداختم می دیدم حالم عوض میشه..اما حسش فرق داشت..اونقدر که نخوام بهت دست بزنم..اونقدر که وقتی گفتی دختری نخواستم نزدیکت بشم..نشد آزارت بدم..با اینکه گاهی از ته دل می خوام اذیتت کنم و اشکتو در بیارم و تلافی ِ همه ی این حرفا رو یکجا هوار کنم رو سرت اما اون شب نتونستم..دستامو با معصومیتت بستی..

سرش را بالاتر گرفت..
نیشخندی زد و به نگاه ِ پر بغض و مردمک شفاف چشمان پریزاد زل زد و با لحنی تخس و شیطانی که شر بود و شرورانه گفت: ولی فکر نکن همیشه از این خبراست..نمی تونم شخصیت خاکستری یا سیاهی که دارمو به خاطرت سفید کنم..عشق و عاشقی واسه تو کتاباست، عاقل باش و از بهادر همچین چیز محالیو هیچ وقت طلب نکن..

و صورتش را جلو برد..
مماس با لب های لرزان دخترک: چرا ساکتی؟..می خوای بشکنمش؟..
پریزاد سرش را طرفین تکان داد..
امیربهادر لبخند زد: می دونی که الان نه تو مستی نه من؟..
پریزاد ابروهایش را بالا انداخت..
از شری که در چشمان بهادر خوابیده بود ترسید..

–بـ..برو کنار بهادر..به حد کافی گـ..گفتی و منم شنیدم..
بهادر با لبخند و نگاه ِ غریبی به او زل زده بود..
و لحنش آرام و تا حد زیادی خنثی از هر احساسی: این شب جمعه یاشارو رد می کنی..هفته ی دیگه من و خانواده ام میام اونجا..بی برو بگرد جواب مثبتو ازت می گیرم..ناز و نوز و عشوه هم نداریم..حالیته که چی میگم؟..

به یکباره آتش گرفت..
باز هم دل و جرات پیدا کرد..
هیچ نمی خواست جلوی امیربهادری که عادت به “چشم” شنیدن داشت کم بیاورد..
از همان بچگی که مقابلش قرار می گرفت اگر بهادر قصد تمسخر و یا آزارش را پیدا می کرد بعد از عملی کردن ِ نیتش خوب می دانست که باید منتظر عواقبش باشد..
پریزاد دختر حراف و بازیگوش و پر سر و صدایی نبود اما مقابل ِ حرف زور سر خم نمی کرد..
از این رو به سرعت پوزخندی هر چند محو روی لبانش نقش بست و ابرو در هم کشید: هه..به همین خیال باش که فقط خیالش قشنگه امیربهادرخان..کی گفته من قرار ِ به تو جواب مثبت بدم؟..

و دستش را هر چند لرزان اما تخت سینه ی او زد و خواست بلند شود که انگشتان بهادر با حرص پشت سرش و میان موهایش قفل شد..
صدایش تن خشن و کلفتی داشت: همین که من میگم کافی نیست؟..اگه نیست بگو که به روش خودم مجابت کنم..هوم؟..کافیه یا حتما باید باهات…….

پریزاد نفس زنان حینی که سعی داشت ترس را از وجودش پس بزند، میان بازوان او به تقلا افتاد: برو کنار عوضی..مگه شهر ِ هرت ِ که به زور زن ِ تو بشم؟..
—فکر کن هست..چرا نشی؟..
-تا وقتی دست از این کارات برنداری و بخوای با اون زبون ِ نیش دارت راه به راه بهم سرکوفت بزنی و مسخره ام کنی و از همه مهمتر با غرور ِ بیش از حدت تو فکر کوچیک کردن ِ این و اون باشی، بهت حتی فکرم نمی کنم..

بهادر هوشمندانه لبخند زد و حینی که پریزاد تقلا می کرد تا از زیر ِ دست و پایش بگریزد، دستش را از میان موهای دختر بیرون کشید و زمزمه کرد: پس بهم فکرم می کنی..جالب شد..

همان لحظه ای که پریزاد شوک زده دست از تکان خوردن کشید، امیربهادر با فرصتی که به دست آورده بود تر و فرز روی کاناپه نشست و شانه ی پریزد را هم همراه خودش گرفت و کشید..
پریزاد با چشمان گرد شده نگاهش می کرد که امیربهادر لب زیرینش را به دندان گرفت و پریزاد را شانه به شانه ی خود نگه داشت و دست چپش را بالا آورد و از دور گردنش رد کرد و روی شانه اش انداخت..

جوری او را به خود قفل کرده بود که حتی پریزاد هم در آن اندک زمان ِ باقی مانده نتوانست خودش را از شر ِ امیربهادر خلاص کند..
نفس در سینه اش مانده بود که بهادر پوفی کرد و گفت: یه کم وزن کم کنی بد نیست ..کمرم شکست تا بلندت کردم..

دست روی نقطه ضعف ِ پریزاد گذاشته بود و خودش هم خوب می دانست که طوفان ِ عظیمی از جانب ِ دخترک با آن چشمان درشت و تیره بر سرش نازل می شود که با لبخند ِ پر حرصی به او زل زد و منتظر ِ عکس العملش ماند..

اما پریزاد از وقتی حرف های امیربهادر را شنیده بود در پی ِ اجرای نقشه ای بر آمده و به همان فکر می کرد که اگر جامه ی عمل می پوشاند بی شک می توانست بهادر را از قله ی غروری که بر سرش ایستاده بود به زیر بکشاند..

باید یک بار برای همیشه پی به احساس ِ واقعی ِ او نسبت به خودش می برد..
با این فکر بر خلاف تصور ِ امیربهادر بی آنکه بخواهد خودش را از چنگ ِ او بیرون بکشد با آنکه عجیب دوست داشت از میان دستانش بگریزد و تا خانه یشان یک نفس بدود و حتی پشت سرش را هم نگاه نکند، اما جای آن همه خیال ِ واهی پا روی پا انداخت و گردنی تاب داد و کمی تن ِ جدی با چاشنی تکبر که همه را به نوعی از نازیلا یاد گرفته و هیچ وقت از آن استفاده نکرده بود به صدایش داد و بی آنکه به امیربهادر نگاه کند گفت: شک نکن اونی که باید بپسنده پسندیده که انقدر خواهانه..تا جایی که پشت سر هم پیغام و پسغام بفرستن که دختر ِ اوس وحید رو واسه پسرمون یاشار می خوایم..از قدیمم گفتن علف باید به دهن ِ بزی شیرین بیاد، پس نیازی نیست تو یکی جوش ِ هیکلمو بزنی..حتی اگه یه کوچولو تپلم باشم اصلا واسه ام مهم نیست..

نگاهش به میز ِ تلفن ِ چوبی قدیمی گوشه ی هال بود و جز شنیدن ِ صدای نفس های گاه مقطع و گاه عصبی و کشیده ی امیربهادر که زیر گوشش بود متوجه قیاقه ی عصبانی و سرخ و عرق کرده ی او نشد..

به حدی با تک تک ِ جملات ِ پریزاد غیرتش به جوش آمده و خشم سراسر وجودش را فراگرفته بود که موهای بلند و لَخت ِ دخترانه اش را میان انگشتان بلندش مشت کرد و سرش رابالا گرفت و مجبورش کرد از روی کاناپه بلند شد و مقابلش بایستد..

سرش درد گرفته و دستش را روی دست ِ امیربهادر گذاشته بود اما هیچ جمله ای بر زبان نیاورد و تنها به چشمان ِ عصیانگر و بران ِ او خیره شده بود..

نگاهی تیز همچون عقابی گرسنه که زیرکانه به شکارش زل می زند و در پی ِ تصاحبش بر فراز ِ آسمان ها پرواز می کند و روی طعمه اش سایه ای شوم از سپری شدن ثانیه های آخر زندگی می اندازد و نفس را از فرط وحشت درون سینه ی آن جسم ِ ظریف و کوچک حبس می کند..

دندان هایش را روی هم سایید و صورت ِ پریزاد را مقابل ِ صورت خود گرفت: یه بار دیگه..فقط یه بار ِ دیگه بشنوم همچین جفنگیاتی رو ردیف کردی و انداختی رو زبونت و ریختی بیرون به خاک بهزاد قسم چشممو رو همه چی می بندم و کاری که نباید بکنم و می کنم..نذار پریزاد..نذار قاتل معشوقت بشم..نکن..با اعصاب ِ من بازی نکن لعنتی..

و موهایش را محکم تر کشید و در نتیجه سر ِ پریزاد بیشتر از قبل رو به عقب مایل شد..
چانه اش مقابل ِ صورت ِ بهادر بود..
صدایش می لرزید و اخم هایش جمع شده بود: نـ..نه برده اتم که ..اینجوری باهام..رفتار می کنی..نه..نه باهات نسبتی دارم..مـ..من می تونم واسه..خودم..تصمیم بگیرم که..چکار کنم و چکار..نکنم..نیازی هم به..وکیل وصی ندارم..حالا می خوای..قاتل شو..یا جنایتکار..

نیشخندی هر چند معنادار کنج ِ لب ِ بهادر جای گرفت: حرف ِ آخرت همینه؟..
پریزاد نفس زنان چشم فرو بست و به سختی و با تردید لب زد: هـ..همـیـ……..

ناگهان صورت ِ بهادر به صورتش چسبید و نفس های داغ ِ او جایی میان گونه و تیغه ی فکش را سوزاند..
دست آزادش را اینبار روی بازوی بهادر گذاشت و هر چند ضعیف اما هولش داد..
با یک دست نمی توانست او را مهار کند..

امیربهادر در همان حال با لحنی که خشونت خاصی درش نمایان بود نجوا کرد: اگه اون شب اومدم وسط ِ مجلس ِ خواستگاریتو و جلوی همه حتی یاشار، همینقدر بهت نزدیک شدم و گفتم پریزاد مال ِ منه چی؟..اون موقع جرات داری بگی نه؟..به نظرت اون موقع هنوزم یاشار تو رو می خواد و ورد ِ زبونش میشه پریزاد؟..هوم؟..

پریزاد یک آن از ترس لرزید..
امیربهادر بیش از حد جدی بود: تو..تو اینکارو..نمی..نمی کنی..

لکنتش بیشتر شده بود..
وحشتش را امیربهادر حس کرد..
صورتش را روی فک پریزاد کشید و تا زیر گوشش پیش رفت و آرام تر از قبل گفت: شک نیار پریزاد..حتی بیشتر از اینا می تونم ثابت کنم که تو رو می خوام..
-وقتی..نه..نه عشقی باشه و نه..دوست…….

لاله ی گوشش میان دندان های بهادر که ماند رعشه ی عجیبی به تنش افتاد و حس کرد چیزی درونش فرو ریخت..
امیربهادر گوشش را رها کرد و به همان فاصله نفس زد: بدون عشق و این کوفت و زهرمارا هم می تونم به دستت بیارم..از رویا بیا بیرون پریزاد..اینی که یه روز تمام و کمال متعلق به امیربهادر بشی، رو صفحه ی اول تقدیرت با خط درشت نوشته شده..چیزی که می بینی و انکار می کنی اما من نه..من می بینم و باور دارم که میشه..

و با عطش خاصی نفسش را میان موهای پریزاد رها کرد: تو اراده ی منی..فکر کردی ازت می گذرم؟..

پریزاد که قلبش بی تتب و بی قرار می کوبید و می کوبید و فقط می کوبید و ضرب آهنگ دلنشینش گوش هایش را پر کرده بود ثانیه ای از یاد نازیلا غافل نشد و همانطور که خودش هم حال عجیبی پیدا کرده بود زیر لب گفت: وقتی رفتی خواستگاری ِ نازیلا هم..همینا رو گفتی؟..

بهادر حس کرده بود که پریزاد روی دوستش بیش از حد حساس است..
اما در مرامش نمی گنجید که تا وقتی شهامت ِ گفتن ِ حقیقت را دارد از حربه ای به نام ِ دروغ برای شکار ِ طعمه اش استفاده کند..

سرش را کمی عقب برد..
پریزاد چشمانش را بسته و صورتش گلگون شده بود..
شاید از شرم نمی توانست به چشمان ِ بهادر نگاه کند..

—قبل اینکه من بهش بگم می خوامش این نازیلا بود که پیش قدم شد..تا به امروز یاد ندارم اینجوری بهش چسبیده باشم که اگه می شد الان سه تا بچه ی قد و نیم قد انداخته بودم تو بغلش و دیگه جایی واسه تو نبود که بکشونمت اینجا و ازت بخوام شب جمعه ی هفته ی دیگه بهم بله رو بدیو قال قضیه رو بکنی..

امیربهادر همانند همیشه به حدی بی پروا حرفش را زده بود که همه ی تن پریزاد از شرم به حرارت نشست و بی اختیار لب ِ پایینش را گزید و چون موهایش از پنجه های بزرگ بهادر آزاد شده بود سرش را کمی زیر کشید..

هر چند از اعتراف او خرسند بود اما باز هم نازیلا و صمیمیتش با پریزاد و اینکه می دانست چشمش به دنبال امیربهادر و ازدواج با او است، برای رسیدنش به امیربهادر سد ِ بزرگی بود که به همین راحتی نمی توانست او را نادیده بگیرد..

با لحن آرامی گفت: نازیلا گفت از اون اول تو بهش پیشنهاد دوستی دادی..
—اومد مغازه و شماره اشو داد و رفت..وسوسه شدم بهش زنگ بزنم..کاری که هر پسری ممکنه بکنه..نازیلا خوشگل بود..هنوزم هست..ناگفتنی نمونه که همه ی پسرای محل خاطرشو می خواستن..گفتم یه تیری ِ تو تاریکی که زدم و گرفت..ولی بعد مدتی فهمیدم نازیلا در ظاهر فقط روکشش از طلائه..داخلش هرچی که هست بدلی ِ و ناخالصی داره..

پریزاد سرش را آهسته بالا گرفت..
پلک زد و با نگاهی که هر از گاهی آن را می دزدید تا تمرکزش را از دست ندهد و بتواند جواب تک تک ِ سوالاتش را بگیرد گفت: ما نمی تونیم با هم باشیم..اولیشم به خاطر ِ نازیلا..شاید برای تو تموم شده باشه اما هنوز دوست ِ منه و نمی تونم ازش بگذرم..

صدایش می لرزید..
جایگاه ِ امیربهادر در قلبش محفوظ بود حتی بیشتر از حسش نسبت به نازیلا..
اما باز هم عذاب وجدان داشت..

امیربهادر که به هیچ وجه حرف ِ حساب در کتش نمی رفت ابرو در هم کشید و کمر پریزاد را گرفت و به خود فشار داد: خیلی زود هوس ِ نوشیدنیای امیربهادرو کردی..مستی بهت میاد ولی زیادیشم رسوات می کنه دختر..

کنایه هایش تمامی نداشت..
پریزد با چشمان گرد شده نگاهش می کرد..
اما گفت: قبول کن که نمیشه..
—میشه..مگه اینکه شوهر کنی..چون محال ِ من زن بگیرم..
-شوهر می کنم..
—نمی تونی..
-می تونم..
—میگم نه و خلاص..
-اختیارم دست ِ خودمه..
—می دونم..اما نمیشه..
-چرا؟!..
—نگفتم محال ِ زن بگیرم؟..

پریزاد مات و مبهوت جواب داد: که چی؟!..
امیربهادر پوزخند زد و دسته ای از موهای مشکی ِ پریزاد را از روی شانه اش کنار زد..
سرتق و لجبار به چشمانش خیره شد: وقتی تقدیرم رو تقدیر تو افتاده و رو همون برگ ِ اول اسممو درشت پای بختت نوشتن چجوری می تونم به زن ِ دیگه ای فکر کنم؟..اول و آخرش با تو پای سفره ی عقد می شینم، شک نکن..

قلب ِ پریزاد درون سینه با سرعت باورنکردنی از تک تک ِ جملات ِ امیربهادر لرزید و ضعف عجیبی به جانش انداخت: تقدیر ِ ما دست ِ خودمونه..می تونیم..عوضش کنیم..

اخم های امیربهادر از هم باز شد..
پوزخند جایش را به لبخند عمیقی داد و نگاهش را روی صورت ِ پریزاد چرخاند و با لحن عجیبی زمزمه کرد: پس عوضش کن..

پریزاد در سکوت نگاهش کرد و امیربهادر صورتش را جلو برد..
پریزاد بغض داشت..
اگر امیربهادر او را از سر احساس نخواهد به او اجازه ی نزدیک شدن نمی داد..
به هیچ وجه مایل نبود تابع ِ دستور ِ قلب ِ عاشق ِ خود پیش برود و رفتار کند و مقابل ِ امیربهادر کوچک شود..

درست همان کاری که نازیلا کرد و از چشم ِ امیربهادر افتاد..
اما این خصلت در او وجود نداشت..

صدای بهادر همچون آهنربا از آن فاصله ی نزدیک او را از خواب و خیال واهی خویش بیرون کشید: بهمش بزن پریزاد..قبل از اینکه بهمش بزنم تمومش کن..باشه؟..

پریزاد لب های گوشت آلود و مرتعش خود را روی هم فشرد..
سرش را به نشانه ی منفی تکان داد و با قدرت دستش را روی سینه ی بهادر گذاشت و او را پس زد و با بغضی که بیخ ِ گلویش را گرفته بود از آغوشش بیرون آمد و طرف شالش خیز برداشت و همین که آن را از روی کاناپه چنگ زد سمت در دوید..

امیربهادر با عصبانیت نگاهش را از در گرفت..
چرخی دور خودش زد و با حرص به صورت و گردنش دست کشید: چکار کردی تو؟..چکار کردی مرتیکه؟..دختر ِ راحت گذاشت و رفت..چرا جلوشو نگرفتی؟..چـــرا؟!..

دندان هایش را روی هم قرص کرد و برگشت و همراه با فریادی که کشید مشتش را روی میز کوبید و یک قدم عقب رفت..

در اثر برخورد استخوان های دستش با ظرف شیشه ای شکلات و شکستن ِ آن، پشت انگشتانش خراشیده شد و به سرعت از روی هر شیار باریکه ای از خون جاری شد..

نفس نفس می زد..
همان موقع صدای زنگ آیفون بلند شد..
با حالی آشفته نیم نگاهی به در انداخت و بی آنکه به دستش نگاه کند سمت آیفون رفت و جواب داد..
صدایش تا حد زیادی گرفته بود و خشدار: کیه؟..
—باز کن رفیق..کارنم..

بهادر لب زیرینش را از حرص گزید و دکمه اش را زد: بیا تو..
و گوشی را روی آیفون گذاشت..
دستش به شدت می سوخت: بر خرمگس معرکه لعنت..

ابرو در هم کشید و دستش را بالا آورد..
ناخودآگاه با دیدن هر ردی از خون که به روی انگشتان لرزانش نشسته بود یاد پریزاد افتاد..
باید جلویش را می گرفت..
حالا که حرف دلش را زده بود باید او را قانع می کرد..
چرا مثل همیشه به زور متوسل نشده بود؟

پوفی کشید و سمت آشپزخانه رفت و زیر لب بر سر خود تشر زد: پریزاد، ای پریزاد….خاک بر سر من کنن که تا چشمم به چشمت میافته یادم میره چه غلطی می خواستم بکنم..باید مثل اون شب اسیرت می کردم آره؟زبون خوش حالیت نیست انگار..باشه..اینکارو می کنم..نامردم اگه نکنم پریزاد..به زانو درت میارم دختره ی کله شق..

—کیو داری زیرلب نفرین می کنی؟..
صدای خنده ی کارن را شنید..
برنگشت..از داخل قفسه ای که مجاور یخچال بود باند و چسب را بیرون کشید و و روی کابینت انداخت: یه خریو که فقط بلده جفتگ بندازه ولی پای عمل که می رسه درجا می زنه..

و در دلش مجدد غیظ کرد و تشر زد: خود خرم که عرضه ندارم جلوی یه دخترو بگیرم..

کارن پیش رفت و کنارش ایستاد: بی خیال باز که سیمات اتصالی کرده؟….اوه اوه دستشو نگاه..چکار کردی با خودت رفیق؟..

مچ امیربهادر را گرفت و سمت خود کشید: ناجور بریده..کسی اینجا بوده؟..دعوا کردی؟..
دستش را به شدت از میان انگشتان او بیرون کشید: ول کن کارن..اون باندو بده من..

نیشخند زد و باند را به دستش داد: چرا جوش میاری؟..خودمونیم زیادم تعجب نکردم هر چی نباشه به این شربازیات عادت کردیم..

حینی که باند را به دور دست خود می بست و تند تند تاب می داد با حرص لبخند زد: اون واسه وقتی بود که جرات هر کاریو داشتم..
—مصبتو شکر به مولا..مگه الان نداری؟.. اینو تو داری میگی بهادر؟..

با یک دست چسب را دور دستش چرخاند و روی باند محکم کرد و به گوشه ی دندان گرفت تا پاره اش کرد..
-یه مدته ریختم بهم، نامیزونم..چه می دونم مثل قبل کوک نیستم اینجوری واسه ات بگم..
—نکنه با نازیلا زدین به تیپ و تاپ هم؟..حتما باز یه کاری کرده آره؟..

بی حوصله پشت دستش را تخت سینه ی کارن زد و از کنارش رد شد: دور اونو یه خط قرمز کشیدم..

کارن برای لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کرد: جون ِ من؟..
امیربهادر سکوت کرد..
از آشپزخانه که بیرون رفت کارن هم دنبالش کشیده شد: آخه چجوری؟..منو بگو فکر کردم همین روزا سور و سات ِ عروسیو هم ردیف می کنین..

پوزخند زد..با خستگی روی مبل لم داد..نگاهش روی میز و خرده شیشه های درشت ظرف شکلات بود..
حال جمع کردنش را نداشت..
بر عکس همیشه این یکبار را می خواست خلاف عادتش پیش برود..
-کلاسشون به کلاس من نمی خورد..

کارن مقابلش روی دسته ی مبل نشست: از چه نظر؟..
-کلا..
—جون ِ کارن راستشو بگو بهادر..قضیه چیه؟..

امیربهادر با خونسردی تمام از گوشه ی چشم نگاهش کرد..
به یکباره خم شد و شکلات ِ تلخی از روی میز برداشت و حینی که روکشش را باز می کرد با اخم گفت: باباش نوکر حلقه به گوش می خواست، نشدم..گفتن هری..منم مثل بچه ی آدم نشستم سرجام..

و با ولع شکلات را گوشه ی دهانش انداخت و جوید..
با همان گاز ِ اول تلخی اش مو بر اندامش راست کرد اما حتی آن هم برایش لذت داشت..

کارن نگاهی به شکلات های روی میز انداخت..هر کدام یک طرف افتاده بودند..
—ظرفو چرا زدی شکستی؟..چون جوابت کردن؟..
پوزخندش جان گرفت..
دهانش از تلخی شکلات کمی گس شده بود: سگ ِ کی باشن؟..

کارن لبخند زد..
خم شد و شکلاتی از داخل سینی چای برداشت و حینی که روکش طلایی رنگش را باز می کرد پرسید: تلخ که نیست؟..

نگاه امیربهادر به دست کارن بود: فقط سیاه..
—اون سری یکی گذاشتم دهنم همه ی اجدادمو یاد کردم..عین زهرمار ِ چجوری می خوری؟..

هر دو دستش را باز کرد و دوطرفش روی تاج مبل گذاشت و گردنش را عقب کشید: حال بعدشو خریدارم..عادت نداری غلط می کنی می خوری..
لحن کارن گلایه آمیز بود: هوی..نمی دونستم که خوردم..

امیربهادر در همان حال به دنبال چیزی دستش را روی سینه و جیب شلوار خود کشید..
سرش را پایین نیاورد: دیگه بدتر..بیجا می کنی اونی که نمی دونی چیه رو میندازی بالا….بینم سیگار داری؟..فکر کنم تو اتاق جا گذاشتم..

کارن به سرعت شکلات را گوشه ی لپش انداخت و دستش را سمت جیب پیراهنش برد: دارم .. آها راستی خبرو شنیدی؟..

و یک نخ سیگار همراه فندک سمت امیربهادر پرت کرد که روی هوا قاپید: چیو؟..

سیگار را گوشه ی لبش گذاشت..
فندک زد و شعله ی رقصانش را که با هر نفسش می لرزید، سر سیگار گرفت و با عطش پک عمیقی زد و فندک را روی میز پرت کرد ..
—یاشارو میگم..غیرممکنه نشنیده باشی..

زیر چشمی او را پایید..
پا روی پا انداخت و سیگارش را از گوشه ی لب برداشت..
دودش را آرام بیرون داد..
اخم کرد: خواستگاری؟..

کارن لبخند زد و سری جنباند: پس می دونی..
امیربهادر سرتکان داد..
پک دیگری به سیگارش زد..
شاید اینبار عمیق تر..
و دودش را غلیظ فوت کرد..

چطور می توانست حرصش را خالی کند؟..
زیادی اذیتش می کرد..
هیچ فکری به ذهنش نمی رسید که کارن باز هم مته شد روی اعصابش: بالاخره دلو زد به دریا و رفت جلو..انصافا پریزادم دختر ِ خیلی خوبیه، لیاقت ِ یاشارو داره؟..از همون اولم که یاشار گفت خاطرخواهش شده معلوم بود مال هم میشن..

امیربهادر پرغیظ زیر لب زمزمه کرد: گوه خورد هر کی گفت..
—چیزی گفتی؟!..

زیر چشمی نگاهش کرد..
کارن متوجه جمله اش نشده بود که اینطور گنگ نگاهش می کرد..
نیشخند زد و خم شد..
سر سیگارش را در جای سیگاری استیلی که روی میز بود زد و خاکسترش را تکان داد: کی به تو گفت؟..
—خودش..الان از پیش ِ اون میام..خیلی خوشحال بود..

امیربهادر در همان حال پک دیگری زد..اینبار محکم تر: خوبه..امیدوارم تا آخرشم همینجوری بمونه..البته اگه بتونه..

و در دل ادامه داد: اگه بذارم که بمونه..
و سیگارش را اینبار درون ظرف فشرد و به نوعی لهش کرد..
کارن که به حرکات ِ تند و عصبی امیربهادر عادت داشت چیزی نگفت..
—امشب پایه ای ببرمت یه جا؟..

چرخید و روی کاناپه لم داد: نچ..حسش نیست..
لبخند روی لب های کارن جمع شد: اول بپرس کجا بعد شل شو و بگو حسش نیست..

بی حوصله مچ دستش را روی چشمان ِ خود گذاشت..
پشت انگشتانش عجیب می سوخت..
شاید بیشتر از این بابت عصبی بود: کجا؟..
کارن مکثی کرد و گویی که بخواهد خبر مهمی را به او بدهد با اشتیاق گفت: نامزد ِ پارمیدا امشب تو خونه ش گودبای پارتی گرفته..فرداشب با هم برای همیشه از ایران میرن..انگار به گوشیت زنگ زده اما جواب ندادی..از من خواست بهت بگم که دعوتی..

امیربهادر به ناگهان چشمش را باز کرد و دستش را پایین آورد..
اخم هایش از هم باز شد: این پارمیدا همونی نیست که دوست ِ نازیلاست؟..اون دفعه که اومده بود ویلای شکوهی حسابی جیک تو جیک بودن..
—آره خودشه..چطور؟..
-من دارم با این دختر ِ کات می کنم بعد پاشم برم اونجا بگم خرت به چند من؟..
—خب کات کن چه دخلی به اون داره؟..داری میری پارتی پارمیدا نه نازیلا..

_سگ زرد برادر ِشغال ِ ..یکی از یکی بدتر..
—بابا تو رسما رد دادیا..بی خیال پسر بیا یه کم خوش باش..اصلا اومدیمو دری به تخته خورد همونجا با یکی آشنا شدی..اینجوری نازیلا هم خود به خود می کشه کنار..

امیربهادر پوزخند زد..
روی کاناپه نشست و دستش را پشت دستی که باندپیچی شده بود کشید:خوب و بد از من که گذشت..
کارن با تعجب پرسید: چی گذشت؟..

امیربهادر نگاهی خاص اما زیرچشمی به او انداخت: همین خز و خیل بازیا..عشق و حال و فلان و بیسارو میگم..
—چطور؟!خبریه؟!.
-حالا دیگه..بماند..

حینی که موهایش را کامل میان حوله ی سفید رنگی می پوشاند سمت اتاقش راه افتاد..
مادرش که داخل آشپزخانه بود از همانجا نیم نگاهی به او انداخت و پرسید: دو ساعته تو حموم چکار می کنی؟..صد بار گفتم زود خودتو بشور بیا بیرون..حموم دَم داره، می گیرتت حالت بد میشه..
-آبو ولرم کردم بخار نکرد زیاد..
—دیگه بدتر..درسته تابستونه اما هیچ وقت زیر دوش آب سرد واینستا..هزار و یک مریضی می گیری..

پریزاد خندید و حوله را از دور موهای نم دارش برداشت: به خدا عادت کردیا..به هرکار ِ من یه ایرادی می گیری..

مادرش ابرو در هم کشید و نگاهش را از روی صورت گل انداخته ی دخترش برداشت: وا..بدتو که نمی خوام دخترم..چی میشه یه گم کوش کنی؟..
-چشم، گوش می کنم..حالا میذاری برم حاضر شم؟..

معترضانه نگاهش کرد و دست از پوست گرفتن سیب زمینی ها برداشت: از کجا معلوم مهمونی باشه؟..اومدیمو مجلسشون مختلط بود اون موقع من جواب ِ باباتو چی بدم؟..

پریزاد ناله وار نگاهش کرد: مختلط چیه مامان؟..نازیلا هم باهامه..پارمیدا که غریبه نیست..
—فقط دو سه ساله می شناسیمش اونم به واسطه ی مهندس شکوهی..
-پارمیدا دختر ِ خیلی خوبیه خودتم اینو می دونی..

__استغفرالله، مگه میگم خدایی نکرده دختر بدی ِ ؟.. سبک زندگی ِ اونا با مهندس شکوهیشون می خوره اما با ما نه..

پریزاد به التماس افتاده بود: ما که با هم حرف زده بودیم..شما هم قبول کردین..مامان تو رو خدا نه نیار پارمیدا برای همیشه داره میره..بذار واسه آخرین بار ببینمش..

مادرش در سکوت گویی کمی نرم شده باشد نگاهش را به سیب زمینی ها انداخت و چاقویش را برداشت..
-مامان؟..فقط دو سه ساعته..قول میدم وقتی مهمونی تموم شد زنگ بزنم بابا بیاد دنبالم..
—بابات بیاد اون سر ِ شهر دنبالت؟..مگه مهندس شکوهی و زنش باهاتون نیستن؟..

پریزاد سرش را رو به پایین حرکت داد: چرا هستن..نازیلا گفت میان..
مادرش مکثی کرد و حینی که پوست سیب زمینی هارا با حرص می گرفت به یک تای ابرویش حالت داد: اگه اجازه دادم واسه این بود که پدر و مادر نازیلا هم باهاتون میان..حداقل خیالم راحته قرار نیست تنهایی پاشین برین جایی..

پریزاد لبخند زد و با ذوق گفت: یعنی میذاری برم؟..تو رو خدا دیگه نه نیاریا..
مادرش چپ چپ نگاهش کرد..
لبخند کمرنگی کنج لبش بود: برو خودتو لوس نکن ببینم..راستی ساعت چند میری؟..

پریزاد شاد و سرمست سمت اتاقش دوید: تا دو ساعت دیگه باید حاضر باشم..نازیلا گفت سر راه میان دنبالم..وای حالا چی بپوشم؟..

مادرش خندید و از همانجا با صدای بلندی گفت: همچین میگه حالا چی بپوشم انگار تا الان صد دفعه لباسشو آماده نکرده..من دخترمو می شناسم از همون موقع که نازیلا بهت زنگ زد دیدم رفتی سر وقت کمدت..

صدای خنده ی پریزاد را شنید: ای شیطون..حواست به همه چی هستا..
—هی مادر..چی بگم..مادر نشدی که درد ِ منو بفهمی..همین الانشم تا بری وبرگردی صدبار میمیرم و زنده میشم..

صدای پریزاد به اعتراض بلند شد: ااااا..مامان اینجوری نگو دیگه..به خدا هر چی حس ِ خوب داشتم پروندی..
مادرش لبخند زد..
در اتاق پریزاد باز بود و صدایش را می شنید: باشه هیچی نمیگم اما سعی کن بهت خوش بگذره..بعدشم هر چی شد بیا واسه ام تعریف کن..

پریزاد خوشحال بود..
میان درگاه ایستاد و تونیک ِ آستین بلند ِ نباتی رنگش را که روی سینه اش با پولک طلایی طرح یک قلب افتاده بود بالا گرفت و با اشتیاق از مادرش پرسید: این خوبه با اون جین سفید ِ بپوشم؟..

با لبخند سرش را به نشانه ی رضایت تکان داد: خوبه دخترم..
پریزاد با نگاهی که از شوق زیاد، برق می زد داخل اتاق برگشت و مادرش حینی که دلش مثل سیرو سرکه می جوشید اما دم نمی زند تا مبادا حال خوش دخترش را ذایل کند نفسش را عمیق بیرون داد و همانطور که از پشت میز بلند می شد وظرف سیب زمینی را برمی داشت سمت سینک چرخید و زیر لب با خود گفت: خدا پشت و پناه همه ی جوونا باشه مادر..

*********
حاضر و آماده داخل حیاط ایستاده بود..
وقتی زنگ ِ در به صدا در آمد از مادرش خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت..
خدا خدا می کرد که پدرش به این زودی ها برنگردد وگرنه به همان اندازه که برای راضی کردن مادرش تلاش کرده بود دو برابر ِ آن التماس ها را هم باید خرج ِ پدرش می کرد..

در ماشین را باز کرد و صندلی عقب کنار ِ نازیلا نشست ..
لبخند زد..
با مهندس شکوهی و همسرش سلام و احوالپرسی گرمی کرد و سمت نازیلا چرخید..

با دیدنش لبخند دندان نمایی زد و گفت: واو..چه خوشگل شدی تو..لباست خیلی ناز ِ ..

نازیلا با غرور لبخند زد و ناخن های مانیکور شده و بلندش را به زیر خرمن موهای بلند شکلاتی رنگش که از زیر شال آزادانه بیرون افتاده بودند برد: مرسی..اما به نظر خودم خیلی معمولی ِ ..خدا کنه اونجا بهم نخندن..

پریزاد، خونسرد نگاهش را یک دور دیگر در فضای تاریک و روشن ِ ماشین روی لباس ِ نازیلا چرخاند: نه بابا، دیوونه شدی؟..طلایی خیلی بهت میاد مثل یه تیکه ماه شدی..شک نکن امشب خوشگل ترین دختر ِ مجلس تویی..

نازیلا که به تعریف و تمجیدهای پریزاد عادت داشت به لبخند جذابی اکتفا کرد و گفت:راستی تو که با مانتویی..لباس نیاوردی؟..
پریزاد سرش را طرفین تکان داد و لبخند زد: نه بابا یه مهمونی ِ معمولی ِ دیگه..مجلسی نپوشیدم فقط یه تونیک و جین..

نازیلا با وسواس لب هایش را جمع کرد: اوهوم..اما خب خیلی ساده ست یه چیز ِ بهتر می پوشیدی..مثلا اون ماکسی قرمز ِ ..خیلی بهت می اومد..
-وا..بی خیال دختر مگه می خوایم بریم عروسی؟..اون خیلی سنگین ِ ..
—خب سنگین باشه..

و با آنکه پدر و مادرش مشغول صحبت بودند و صدای آن ها را نمی شنیدند باز هم کمی سمت پریزاد مایل شد و با لحن آرامی گفت: من جات بودم یه دونه از اون لباسای باحالمو می پوشیدم که امشب بزنم چشم ِ چندتا پسرو همزمان در بیارم..
و لبخند رنگ گرفت: بین خودمون بمونه ها، من خودم بیشتر واسه این دارم میام که حالشونو بگیرم..

و زیر لب و نمکین خندید..پریزاد با تعجب نگاهش کرد: یعنی چی؟..واسه چی باید اینکارو کنم؟..
—وا..چه یخی تو پریزاد..خب بگیر چی میگم دیگه..امشب کلی پسر تو مهمونی هست..
-باشه..چکارشون کنم؟..
—باهاشون گرگم به هوا بازی کن..اینم شد سوال؟..یه کم عشق و حال که به جایی بر نمی خوره..

چشمانش از تعجب گرد شد: عشق و حال ِ چی؟..تو یکی دیگه چرا؟..
نازیلا به نشانه ی اعتراف اخم کرد: مگه من چمه؟..یه شب که هزار شب نمیشه..
-پس امیربهادر چی؟!..

نازیلا به سرعت رو ترش کرد..
لب هایش کج شد: ایش..بی خیال توام..از صبح هر چی زنگ می زنم جواب نمیده..بره به درک پسره ی غد ِ یه لاقبا..فکرکرده نوبرشو آورده واسه من طاقچه بالا میذاره..

پریزاد که هیچ خوشش نمی آمد نازیلا راجع به امیربهادر این چنین گستاخانه سخن بگوید بی آنکه به روی خودش بیاورد تک سرفه ای کرد و گفت: اخلاقشو که می شناسی؟..از اولم همین بود..
—آره بود..ولی بدتر شده..دقیقا ازهمون شبی که اومد خواستگاری..
-دلیلشو ازش نپرسیدی؟..
—مگه میشه نپرسم؟..ولی جالبه که هیچی نمیگه..هر بار یه بهونه میاره تا منو دور بزنه ولی خیال کرده..دارم واسه اش..

پریزاد مات نگاهش کرد: یعنی چی؟..
نازیلا پوزخند زد..
دستش را با حرص روی ران ِ پای خود کشید و از پنجره نیم نگاهی به بیرون انداخت: خب دیگه..نشونش میدم دنیا دست ِ کیه..یه مدت بهش میدون دادم فکر کرده خبری ِ ..

پریزاد نفس عمیق کشید و سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد: اینجوری از دستش میدی..
نازیلا اخم کرد: نگران ِ اونش نباش..هر آدمی با چندرغاز نرم میشه..
-اما امیربهادر…..
—اونم بنده ی پول ِ ..همه هستن..کیه که بدش بیاد؟..

_اگه بود شرط پدرتو قبول می کرد..مغرورتر از این حرفاست..
نازیلا نیشخند زد: آخه تو چقدر ساده ای دختر؟..بهادر داره ناز می کنه تا مثلا قیمت ِ خودشو ببره بالاتر..هر جوری شده تسلیم میشه حالا ببین کی گفتم…..وای بابا پس چرا نمی رسیم؟..خسته شدم..

پدرش که همچنان مشغول ِ مکالمه با همسرش بود از صدای بلند نازیلا سرش را بالا گرفت و نگاهی به آینه ی جلو انداخت: رسیدیم دخترم..می بینی که ترافیکه..
—اه..گندش بزنن..هر وقت خواستیم یه جای مهم بریم خوردیم به ترافیک..

پریزاد سکوت کرده بود..
در همان اندک مسیر باقی مانده به گفته های نازیلا فکر می کرد..
به راستی میان او و امیربهادر فرسنگ ها فاصله بود..
به اندازه ی تمام روزها و سال های کودکی اش امیربهادر را می شناخت..
اگر می گفت “جذب ِ زیبایی نازیلا شده ام و گوشه چشمی به ثروتش نداشتم” قطعا حقیقت را می گفت..

اما باز هم مرفه بودن ِ نازیلا می توانست بهترین گزینه برای بهادر باشد و بی شک این هم جزوی از برنامه هایش برای نزدیک شدن به نازیلا بود، ولی اعتراف کرده بود که در ابتدا جذب ِ ظاهر ِ فریبنده ی نازیلا شده بود..
نازیلایی که عادت داشت پُز ِ ثروت پدرش را به همگان بدهد ..
حتی مقابل ِ بهادر هم فخرفروشی می کرد و این نشان می داد هنوز امیربهادر را درست نشناخته است..

*********
پریزاد کنار نازیلا روی صندلی نشست و با تعجب پرسید: مختلطه؟..
نازیلا نیم نگاهی به صورتش انداخت: اوهوم..چطور؟..
شانه اش را بالا انداخت: هیچی..همینجوری پرسیدم..
—معذبی؟..
سوالش به جا بود..چرا که پریزاد با نارضایتی اطرافش را نگاه می کرد: نه خب..احتمالشو می دادم..ولی بازم….اصلا بی خیالش مامانت اینا کجا رفتن؟..
نازیلا چشم از او برداشت و حینی که از داخل کیف دستی طلایی رنگ ِ کوچکش به دنبال موبایلش می گشت جواب داد: تا چشمشون به پدر و مادر پارمیدا افتاد رفتن ..فکر کنم تو اون یکی سالن باشن….اه پس کجا گذاشتم؟..آهان ایناهاش..

و همراهش را با لبخند بیرون آورد وصفحه اش را روشن کرد..لب هایش جمع شد: نچ..هیچ خبری ازش نیست..کثافت حتی یه زنگم نزده..
پریزاد با تعجب نگاهش کرد: کیو میگی؟..
نازیلا ابرو در هم کشید: کیو میگم؟..خدایی اینم سوال بود پرسیدی پریزاد؟..خب معلومه، امیربهادرو میگم دیگه..
پریزاد نگاهش را دزدید و اطرف را رصد کرد: ولش کن بابا..یه امشب اومدی مهمونی بی خیال ِ اون شو..مگه نگفتی خودش میاد منت کشی؟..
—می دونه باهاش قهرم ولی غد ِ ..به همین آسونیا وا نمیده..
-پس بذاربه حال خودش باشه..اگه بخوادت پیش قدم میشه..

نازیلا لبخند زد و همراهش را داخل کیف گذاشت: فکر ِ خوبیه..هر چی بهش کم محلی کنم اون جری تر میشه که بیاد نزدیکم..
-نه منظورم این نبود..آخه……..
—بی خیال پریزاد عشق و حالمونو بچسبیم اصلا امیربهادر کیلو چنده؟..نوشیدنی می خوری؟..
چشمان پریزاد به سرعت گرد شد: چی؟!..
نازیلا خونسرد نگاهش می کرد: وا..میگم نوشیدنی می خوری؟..شراباشون حرف نداره..

اسم شراب را که آورد بی اختیار یاد همان شبی افتاد که امیربهادر با نیرنگ او را به خانه اش کشانده بود..برای لحظه ای از یادآوری ِ آن شب و اتفاقاتش مو بر اندامش سیخ شد..اما به همان سرعت گرمایی مطبوع زیرپوستش دوید.. احساسش گنگ بود..
—پریزاد با توام..کجایی دختر؟..
-ها؟..
—حالت خوبه؟..یه ساعته دارم صدات می کنم..
دستی به گونه ی ملتهب ِ خود کشید: خوبم..چیزی پرسیدی؟..
—بیارم واسه ات؟..به یه بار امتحانش میارزه..

در دل پوزخند زد..یک بار امتحان؟..او همان شب از دست ِ امیربهادر بارها وبارها این مزه ی تلخ و طعم گس را چشیده بود..
-نه من نمی خوام..واسه خودت بیار..
—مطمئنی؟..پشیمون میشیا..نوشیدنیاشون درجه یکه..
-تو عادت داری..اما من نه..
نازیلا اخم کرد: وا..مگه به عادته؟..حالا یه قلوپ بخوری چی میشه؟..
پریزاد در سکوت نگاهش کرد..نمی دانست که نازیلا تا این حد بی پروا رفتار می کند..تا جایی که به صمیمی ترین دوستش که می داند اهل این چیز ها نیست نوشیدنی تعارف می کند..
نازیلا که سکوت ِ پریزاد را دید از جایش بلند شد: میرم واسه خودم یه چیزی بیارم..می خوام برقصم اما اینجوری نمیشه..
و طرف قسمت ِ کوچکی که شبیه به بار بود گام برداشت..پریزاد با یک چنین محیطی بیگانه بود..شک نداشت پدر و مادر ِ نازیلا هم لب به نوشیدنی های الکل دار نمی زنند..سال ها با آنان رفت و آمد خانوادگی داشتند و می دانست که فرهنگشان بسیار غنی است..اما نازیلا تحت تاثیر غرور وتکبر ِ درونی اش هر کار که می خواست انجام می داد..
با رفتن نازیلا، او هم از پشت میز بلند شدو سمت سرویس بهداشتی به راه افتاد..

حینی که شدیدا در خودش فرو رفته و به امیربهادر وصحبت هایی که آن روز کرده بودند فکر می کرد همین که از کنار دیوار رد شد و خواست سمت راهرو بپیچد با مرد ِ جوانی سینه سینه شد..آنقدر شدید و غیرمنتظره که بی اختیار یقه ی مرد را میان پنجه هایش گرفت و برای آنکه از سقوط ِ خود جلوگیری کند او را محکم نگه داشت..
نفس زنان سرش را بالا گرفت..با دیدن صورت ِ خندان و نگاه ِ تخس و شیطانی ِ امیربهادر برای لحظه ای حس کرد روح از تنش جدا شده و سراپایش یخ بسته است..
جان به پاهایش برگشت و یک آن از او جدا شد و عقب کشید اما قبل از آنکه کامل فاصله بگیرد پنجه ی امیربهادر در گوشت ِ پهلویش فرو رفت و او را چسبیده به خود کنار دیوار نگه داشت و خیره به چشمان ِ وحشت زده ی پریزاد با لحنی شرارت بار زمزمه کرد: تو آسمونا دنبالت می گشتم..اما رو زمین پیدات کردم..این رسمش نبود که اونجوری فرار کنی..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *