خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت4

رمان حاکم پارت4

رمان حاکم پارت4

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

-تو..تو اینجا چکار می کنی؟!..
—بعد از این یکی هست که سایه به سایه دنبالت باشه..
لحنش به حدی خبیثانه بود که پریزاد لحظه ای از ترس ماتش برد: کیه منی که..که بخوای دنبالم بیای؟..ولم کن لعنتی..

دستش را روی ساعد امیربهادر گذاشت و کمی رو به عقب هولش داشت..
لبش را از حرص گزید: تکون نخور..
-ولم کن بهت میگم..
—با کی اومدی؟..
-به تو ربطی نداره..
—آدم باش و جواب ِ منو بده..
-مگه تو آدمی؟..

یک تای ابروی امیربهادر خود به خود بالا پرید..
صورتش در کسری از ثانیه سرخ شد و با تیز شدن چشمانش به روی صورت ترسیده ی پریزاد دستش را از پهلوی دختر رو به بالا کشید و حینی که بازویش را چنگ می زد زیر لب غرید: حالیت می کنم کی آدمه..راه بیافت..

و او را همراه خود حینی که فضای اطراف با رقص نورهای رنگی، نسبتا تاریک و روشن بود سمت اتاقی که گوشه ی راهرو قرار داشت کشاند..
پریزاد مقاومت کرد: نـ..نکن..امیربهادر..تو..تورو خدا..ولم کن دیوونه، دسـ..دستمو از جا کندی..
—به درک..بیافت جلو بینم..

و همزمان از روی میزی که کنار دیوار بود یک جام نوشیدنی از شراب سرخ به دلخواهش برداشت و همانطور که پریزاد را به داخل اتاق هول می داد آن را میان انگشتانش فشرد و با گرفتن لب زیرینش لای دندان، خشمش را تا حدی سرکوب کرد که به جان دخترک فریاد نزند..
پریزاد بیش از حد تقلا می کرد..

با بسته شدن در نفس درون سینه ی پریزاد ماند و وحشت زده به چشمان به خون نشسته ی امیربهادر زل زد:چـ..چه غلطی..دا..داری می کنی؟..
پوزخند روی لب های بهادر، بند دلش را گسست..
سمت در خیز برداشت که امیربهادر به موقع دست ِ چپش را باز کرد و مقابل پریزاد گرفت: کجا؟..هنوز زوده..

لبش را از حرص روی هم فشار داد: دست..از..از سرم..بردار..
امیربهادر خندید..
با حرص بی هوا چانه ی پریزاد را گرفت: آخ که کیف می کنم وقتی اینجوری می ترسی وبه لکنت میافتی..عجیب حال میده جون ِ تو..

با خشم به زیر آرنج بهادر زد: دستتو بکش..
امیربهادر سرخوشانه نگاهش می کرد..
چشمانش را با حال عجیبی روی صورت ِ پریزاد چرخاند: شرابی بهت میاد..چرا امتحانش نمی کنی؟..

نگاهش خاص و روی لب های پریزاد زووم شده بود..
تنش به سرعت داغ شد..نگاه ِ امیربهادر بی پروا بود..
از سکوتش استفاده کرد و قدمی پیش گذاشت..
نگاه ِ پریزاد روی جام شرابی بود که میان انگشتان بهادر فشرده می شد..
یک قدم عقب رفت:چـ..چکار..می کنی؟..
—یه تست ِ کوچیک..نترس..
-ا..امیربهادر..
—واسه چی لکنت گرفتی؟..
_نکن..
__قرار نیست دردت بیاد..

لحنش آرام بود..
و همین آرامش کاذب، پریزاد را تا سرحد مرگ ترسانده بود..
وقتی پشتش به شیشه ی پنجره ی اتاق خورد پرده ی حریر را حینی که دستانش را کنارش گرفته بود میان انگشتان خود مشت کرد و نالید: کاری به..به من..نداشته باش..

بهادر مقابلش ایستاد..
لبخندش..نگاهش..لحنش..
همه و همه، بی رحمانه جان نیمه جان ِ پریزاد را می گرفتند..
—کاریت ندارم..چرا می لرزی؟..
ترسیده بود..
بهادر نیشخند زد: گفتی آدم نیستم؟..پس حق میدم بترسی..
-ا..اشتباه کردم..برو عقب..
—نچ..حرفی ِ که زدی..قرار نیست پسش بگیری..

و خم شد و دستش را گرفت..
پریزاد با ترس جیغ زد .. امیربهادر اخم هایش را جمع کرد و با یک حرکت دستی که آزاد بود را از آرنج خم کرد وساقش را روی دهان پریزاد گذاشت و سرش را به شیشه ی پنجره فشار داد..
چشمان پریزاد از حدقه بیرون زده بود..
—زبونتو می کنی تو حلقت و جیک نمی زنی..حالیته؟.. روزگارتو روزگار ِ سگ می کنم پریزاد اگه جیغ و داد کنی..

دخترک از ترس سرش را تند تند تکان می داد..
امیربهادر با حرص دستش را پایین انداخت..
نفسی که درون سینه اش حبس کرده بود را عمیق بیرون داد و به سرفه افتاد..

-تو..واقعا یه..یه روانی هستی..
—روانیم می کنی..
-ذاتا همینی..
—لاعلاج نیست.. تو می تونی درمونش کنی..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
چشمان ِ امیربهادر گستاخانه روی لبان پریزاد نشست: قبلا تستشون کردم..وقتی طعمشو چشیدم آروم شدم..نکنه تو جدی جدی جادوگری پریزاد؟..با بوسه هات می تونی هر موجود وحشی رو رام کنی؟..

و آن اندک فاصله را هم پر کرد و جام شراب را بالا آورد و حینی که چشمان ِ پریزاد در نگاه ِ شرربار ِ امیربهادر میخکوب مانده بود لب جام را به گونه ی برجسته اش چسباند..

سردی دیواره ی بلورینش لرز خفیفی به جانش انداخت .. کمی تکان خورد..
امیربهادر خیره در چشمان پریزاد جام را پایین آورد و روی گونه و فک و چانه ی دخترک کشید..
لحنش آرام بود و تا حدی معنادار: می خوای بازم به زور متوسل بشم؟..
پریزاد ساکت بود..
امیربهادر تاکید کرد: بازش کن..
اخم هایش جمع شد: چرا اینکارو می کنی؟..
لبخند زد: چون وقتی مست میشی شیرین تری..

صداقت ِ کلامش به حدی مشهود بود که جمله اش چون صاعقه به جان ِ بی تاب ِ پریزاد افتاد..
آب دهانش را فرو داد: اون بار..مـ..مجبورم کردی..اما امشب……..
—امشب سد مقاومتتو می شکنی..
-در باز ِ ..رو چه حسابی انقدر مطمئنی؟..

شری که به ناگهان در چشمانش جهید نفس پریزاد را گرفت: همون موقع که هولت دادم تو، بستم قفلشم زدم..

و صورتش را در همان حال آرام آرام پایین برد و حینی که نگاهش را روی گونه و چانه و لب های پریزاد می چرخاند با لحن وسوسه انگیزی زیر لب گفت: کاریت ندارم..اون شبم بهت دست نزدم..ولی وقتی اینو می خوری بدجور آرومی..می خندی..اذیت نمی کنی و با اون زبون ِ درازت مرتب نیش و کنایه نمی زنی..

مات و مبهوت با ترسی که در صدایش به وضوح نمایان بود لب زد: الانم..آرومم..بی..بی خیالش شو..
—شنیدی که میگن مستی و راستی؟..

قلبش لرزید..
گرمی نفس های امیربهادر کلافه اش کرد..
اما زمزمه ی مردانه اش همه ی تن دختر را تکان داد: وقتی بخوری و از خود بی خود بشی به خیلی چیزا اعتراف می کنی..

دهانش باز ماند..امیربهادر لبخند زد..
__امشب تو رو مست می خوام پریزاد..

زمزمه اش به پچ پچی زیر گوشش بدل گشته بود که با هر نفس ضربان قلبش راهم بالا می برد..
این لحن و این جمله برایش حکم همان زنگ خطری را داشت که باعث شد هر دو دستش را تخت سینه ی بهادر بگذارد و او را رو به عقب هول دهد: من بازیچه ی تو نیستم عوضی..

امیربهادر تلوتلو خوران کمی عقب رفت اما تعادلش را حفظ کرد..
پریزاد سمت در دوید..
امیربهادر با لبخند نگاهش می کرد..

دست پریزاد که روی دستگیره نشست، به ناگهان بازویش به عقب کشیده شد و پشتش محکم به در چوبی اتاق خورد و تا به خودش بیاد و متوجه اطرافش باشد و از خودش در مقابل امیربهادر و عمل غیرمنتظره اش دفاع کند فکش میان انگشتان مردانه ی او قفل شد و با یک فشار از روی درد دهانش را باز کرد و با خالی شدن جام ِ شراب و جاری شدن آن مایع غیظ از میان لب هایش و کشیده شدن طعم گس و مزه ی تلخ و تند و تیزش در دهان ِ پریزاد، دخترک به تقلا افتاد و با دهان پر ناله کرد و جیغ زد و خودش را به در کوبید اما امیربهادر رهایش نکرد..

نیمی از نوشیدنی دور دهانش ریخته و حتی مانتویش هم به آن ماده ی بدبو و زننده آغشته شده بود که امیربهادر عقب رفت و جام را میان انگشتانش چرخاند و با ولع به صورت و لب های پریزاد خیره شد و حینی که دخترک ناله وار با چشمان مخمور و اشک آلود نگاهش می کرد، امیربهادر نفسش را بیرون داد و تخس و شر و شیطان گفت: حالا می تونی بری..مهمونی بهت خوش بگذره..

پریزاد خشکش زده بود..
ناباورانه دستش رابالا آورد وبه گوشه ی لب ِ خود کشید..
چشم از امیربهادر بر نمی داشت و اینکارش را از نظر منطقی درک نمی کرد..

امیربهادر سمت در قدم برداشت و قفلش را باز کرد: می خوام ببینم حاضری بازم با همین قیافه بری جلوی دوست و آشناهات؟..هنوزم عجله داری که از دستم خلاص شی؟..

خشم سراسر وجودش را فرا گرفته بود..
دستان لرزانش را مشت کرد..مزه ی تلخی که در دهانش پیچیده بود حالش را بد می کرد..
یک آن نفسش را درون سینه حبس کرد و با حرص سمت امیربهادر که در را باز کرده بود چرخید و با یک حرکت بازویش را گرفت و جانب خود کشید و همین که بهادر سرش را چرخاند پریزاد دستش را بالا برد و قبل از آنکه امیربهادر پی به نیتش ببرد، با همه ی قدرت به صورت او سیلی زد و دستش را مشت کرد..

امیربهادر که شوکه شده بود مات و مبهوت بی آنکه حرکتی کند و یا دستش را روی گونه ی خود بگذارد با اخم و چشمان خونی و وحشتناک به صورت ِ عصبانی پریزاد زل زده بود..

دخترک نفس زنان حینی که دیگر واهمه ای از او نداشت و صورتش از اشک خیس بود همه ی جسارتش را جمع کرد وپر غیظ و عصبی گفت: ازت متنفرم..با اینکارات هر روز بیشتر داری از چشمم می افتی..تا امروز ازت بیزار نبودم اما حالا هستم..کسی که فکر می کنه همه چیز فقط تو زور بازو و قلدور بازی ِ و می تونه به یه دختر ِ بی دفاع زور بگه و از اینکه اونو خار و خفیف می کنه احساس مرد بودن بهش دست بده رو فقط باید لعنتش کرد و انداختش دور..اما تو با کار ِ امشبت ثابت کردی که حتی لایق ِ اونم نیستی….گمشو کنار..

و با پشت دست تخت سینه اش زد و امیربهادری که چون مجسمه خشکش زده بود را از سر راهش کنار زد و از اتاق بیرون رفت..

نگاهش هنوز روی همان دیواری بود که تا چند لحظه ی گذشته پریزاد مقابلش ایستاده بود..
دندان هایش را روی هم سایید..با اخم به دست ِ خود نگاه کرد..
جام ِ خالی که لبه ی باریکش هنوز آغشته به شراب بود..

صدای پریزاد بارها و بارها در سرش تکرار شد..” ازت متنفرم..با این کارات هر روز بیشتر داری از چشمم می افتی”..
جام را با خشم میان انگشتانش فشرد..نفس زنان با یادآوری ِ نگاه ِ آخر پریزاد، آن را بالا برد و با یک چرخش و فریاد ِ گوش خراش گیلاس ِ شراب را بر زمین کوبید و بی وقفه سمت در رفت و آن را باز کرد و شتابان بیرون زد..

با نگاهش به دنبال پریزاد می گشت..صدای موزیک فضا را پر کرده بود..

به سالن هم نظری انداخت..اما آنجا هم نبود..
برگشت و خواست از راهرو رد شود و پا به حیاط ِ ویلا بگذارد که در ِ دستشویی باز شد و پریزاد با صورتی که از قطرات آب خیس بود بیرون آمد..
چشمانش کمی خمار شده بود اما حالش عادی تر از آن چیزی بود که فکر می کرد..

با دیدنش نفسش را عمیق بیرون داد: معلوم هست کجایی؟..همه جا رو مثل در به درا دنبالت گشتم….با توام پریزاد منو نگاه کن..خوبی؟..

سرش را اطراف می چرخاند و توجهی به امیربهادر نداشت..
خواست از کنارش رد شود که بازویش را گرفت و تکانش داد: هوی کجا سرتو انداختی پایین و داری میری؟..

با حرص خودش را عقب کشید: بکش کنار..به من دست نزن..
دستش را گرفت..لج کرده بود: حالت خوب نیست مثل بچه ی آدم بیا برو بتمرگ یه گوشه دردسر درست نکن..

پوزخند زد..
لحنش تا حدی از نظر امیربهادر کشدار بود: اگه دردسری هم هست تو درستش کردی نه من..اون زهر ِ ماری رو ریختی تو حلقم..مجبورم کردی..مثل همیشه..اه برو کنار بهادر سرم گیج میره می خوام بشینم..

یک قدم سمت سالن برداشت..
به ناگهان حس کرد دنیا دور سرش می چرخد..
سمت دیوار مایل شد و نزدیک بود تعادلش را از دست بدهد که امیربهادر به موقع زیر بازویش را گرفت و تشر زد: اون بی صاحابو دادم بخوری که بمونی تو اتاق تا باهات حرف بزنم..گفتم بزنی بالا دیگه جرات نمی کنی بری بیرون..دیگه ندادم که شارژ شی بیافتی لا مهمونا..

و او را سمت ِ همان اتاق برد..
پریزاد با اخم خودش را عقب می کشید: ولم کن..می خوام برم پیش ِ نازیلا..
—با این حالت اگه فکر می کنی میذارم بری قاطی یه مشت علاف ِ پاپتی سخت در اشتباهی..

پریزاد خندید..اما عصبی بود: تو از اونا هم بدتری..فکر کردی پیشت احساس امنیت می کنم؟..
امیربهادر چیزی نگفت فقط کمی به بازویش فشار آورد..
-آخ..ول کن دستمو شکستی..

در اتاق را باز کرد و هولش داد: برو تو بینم..
تلو تلو خورد و اگر امیربهادر دستش را نگرفته بود نقش زمین می شد: اون وامونده چی بود که اینجوری بهم ریزم کرده؟..حس می کنم همه ی اینجا دور سرم داره می چرخه..

و با بی حالی چشمانش را بست و لحظه ای بعد باز کرد..
او را روی تخت نشاند: بشین اینجا تکونم نخور..
پریزاد نگاهش نمی کرد..
دستش را به گوشه ی پیشانی گرفته بود: چرا اونو دادی بخورم؟..

کنارش نشست..
کلافه بود..
نفسش را بیرون داد و روی زانو خم شد و آرنجش را به آن تکیه داد: گفتم که..

—می خواستی مستم کنی که به چی اعتراف کنم؟..

و هر دو همزمان سرهایشان را به جانب هم چرخاندند..
پریزاد اخمو و پر گلایه..
و امیربهادر جدی و تا حد زیادی شرورانه..
اما پریزاد ناخودآگاه یک حس ِ گرما و خاصی را از آن چشمان ِ بازیگوش می گرفت..
-به اون چیزی که تو سرته و نمی خوای بگی..

پریزاد تحت تاثیر نگاه و لحن امیربهادر و داغی که ناشی از مصرف شراب همه ی تنش را در بر گرفته بود مستانه خندید: تو سر من هیچی نیست..جز اینکه ازت بدم میاد..

لحظه ای ماتش برد..
گفته بودند مستی و راستی..
اما به هیچ عنوان توقع این جواب را نداشت..
-چرا باید بدت بیاد؟..
—مستم کردی..
-خواستم واسه خودم باشی..
—گفتی برو بیرون..
-می دونستم نمیری..
—مثل همیشه مجبورم کردی امیربهادر..
مردانه لبخند زد: وقتی تقلا می کنی و نمیذاری کاری که می خوامو بکنم عطشم واسه انجامش بیشتر میشه..

اخم های پریزاد در هم بود: حریصی..پس حقت بود اون سیلی رو بهت بزنم..
__اومدم که حسابتو برسم اما دیدم حالت بده..دفعه ی بعد بهت رحم نمی کنم..
__کاش بیشتر می زدم..

امیربهادر کمی جدی شد: حتما سرت به تنت زیادی کرده..
نیشخند زد: هیچ کاری نمی تونی بکنی..

یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید: هی هی هی مستت نکردم که دل و جرات پیدا کنی..

انگار که از چیزی چندشش شده باشد صورتش جمع شد و چینی روی بینی اش افتاد: من مست نیستم..
—آره..منتهی کم کم میشی..

حرصش را بالا آورد ..
مشتی محکم نثار بازوی بهادر کرد: خدا لعنتت کنه..آخه تو چی از جون ِ من می خوای؟..
-همه چیزتو..تو رو خواستن جرمش به سنگینی یه سیلیه؟!….

با تعجب دستش را از روی پیشانی برداشت و با همان چشمان ِ مخمور و باریک شده به صورت ِ جدی بهادر خیره شد: چرا منو؟..

شانه اش را لاقید بالا انداخت و دست راستش را روی تخت کنار پریزاد گذاشت و ستون تنش کرد: نپرس..چون نمی دونم..چون سر در نمیارم….فقط می دونم که می خوام مال من بشی..

-با اینکارات فقط می تونم ازت متنفر بشم..
دندان قروچه ای کرد و کمی سمتش مایل شد: تو از من متنفر نیستی..هیچ وقتم نمیشی..
—آره..چون همین الانشم هستم..
-پریزاد..
—تو مرد ِ خوبی نیستی امیربهادر..ازت می ترسم..رفتارت با من اصلا درست نیست..هر دختر ِ دیگه ای هم که جای من باشه ازت بیزار میشه..

_بسه، یه لحظه خون به مغزم نرسید نفهمیدم چه غلطی دارم می کنم..
—منو به زور آوردی تو اتاق و صورتمو گرفتی و لیوان شرابو تو حلقم خالی کردی بعد میگی خون به مغزم نرسید؟..بهونه از این مزخرف ترم هستا.. فکر کنی حتما پیداش می کنی..

و خواست از کنارش بلند شود که امیربهادر سریع مچ دستش را گرفت: نرو..

—ولم کن حالم خوب نیست می خوام برم بیرون هوا بخورم..
-زر ِ مفت نزن بشین..اون بیرون همه بعد سرو نوشیدنی مست و پاتیل یه گوشه لم میدن و میرن تو فاز ِ عشق و حال..واسه یکی مثل تو امن نیست..

پریزاد آشکارا پوزخند زد: حالا مثلا کنار ِ تو که باشم در امانم؟!..
نفس زد و عصبی جواب داد: خواستم مستت کنم که حقیقتو از زیر زبونت بکشم بیرون..گناهم همین بود
..

با خشم و عصبانیت نگاهش کرد: دختری که اهل اینکارا نیست و می دونی بدش میادو به زور می کشونی تو اتاقو کاری که می خوایو می کنی..فقط واسه اینکه بتونی ازم اعتراف بگیری؟..

صبرش سر آمده بود..
سمت پریزاد خم شد و همزمان پنجه اش را روی دست ِ پریزاد که به ملحفه ی روتختی گرفته بود گذاشت و فشار داد: اگه مثل ِ بچه ی آدم بگی که یاشارو رد می کنی و میذاری بیام خواستگاریت مجبور نمی شدم همچین غلطیو بکنم..

پریزاد خیره به چشمان ِ وحشی ِ او لب زد: فقط واسه یه جواب ساده به این حال و روز انداختیم؟..

دیگر بیش از آن طاقت ِ نیش و کنایه هایش را نداشت..
چانه اش را محکم گرفت و تکان داد: واسه همین زبون ِ تند و تیزته که ترجیح میدم مست بمونی..گفتم میارمت اینجا و کاری می کنم اونو زهرماریو بدی بالا و بعدشم همه چیزو اعتراف کنی..
-پس از من اعتراف می خوای؟..

امیربهادر در سکوت به لب هایش خیره ماند و سری جنباند..
پریزاد تک خنده ای زد و گفت: ببین الان تو همون حالتی ام که می خواستی..مست و بی خیال..انقد که نمی تونم از جام تکون بخورم..تمومش به خاطر ِ توئه..هیچ وقت نمی بخشمت بهادر..هیچ وقت..
—پریزاد!..

_جوابم مثبته..به یاشار جواب مثبت میدم..تحت هر شرایطی انتخابم اونه نه مردی که چون می خواد به خواسته اش برسه همه ی حرصشو سر یه دختر بی گناه خالی می کنه..

فشار محکمی به دست دخترک آورد: بس می کنی یا نه؟..داری مسخره شو در میاریا پریزاد..

پریزاد پر از بغض به چشمان ِ امیربهادر زل زد..
کاش می توانست صدای دلش را خفه کند تا دیگر به عشق او نزند و رسوایش نکند..

با غیظ از کنارش بلند شد..اما امیربهادر مچ دستش را گرفت..پشت به او ایستاده بود..قطره اشکی که گوشه ی چشمش نشسته بود را با سر انگشت زدود..
صدای بهادر قلبش را زیر و رو کرد: بهش بله نده..به خاطر اینکه با من لج کنی با مردی که دوستش نداری ازدواج نکن پریزاد..

لب هایش را روی هم فشار داد و دستش رابا حرص ازمیان انگشتان مردانه ی او بیرون کشید: ولم کن بهادر..

و برگشت و به چشمان ِ آرام اما بی قرار ِ امیربهادر نگاه کرد و با صدای بلندی بی آنکه بترسد و یا به لکنت بیافتد گفت: چرا فکر می کنی از لج ِ تو می خوام زنش بشم؟..مگه تو کی هستی؟..هان؟فکر می کنی کی هستی تو لعنتی که می تونی واسه من و آینده ام……

امیربهادر با یک خیز ازروی تخت بلند شد و سینه به سینه ی پریزاد ایستادو قبل از آنکه او عقب بکشد فکش را میان انگشتان خود مشت کرد و غرید: خیلی دوست داری بدونی آره؟پس گوش بگیر ببین چی میگم دختر ی کله شق..من همونی ام که می تونم تو سه سوت روزگار جفتتونو سیاه کنم..از من بترس پریزاد..اون زبون ِ بی صاحابتو بکش تو حلقت تا کاری نکردم تک تک این حرفا واسه ات گرون تموم بشه و کاری که نبایدو بکنم و به اشک چشمتم رحم نکنم..نرو رو مخم که قاطی کنم بد قاطی می کنما پریزاد..

چشمانش..
چشمان ِ لعنتی اش..
چشمان ِ خیس و معصوم و دخترانه اش..
امان از آن نگاه ِ پرتلاطمی که با موج های ریز و درشتش جان ِ امیربهادر را به لب رسانده بود..

بی اختیار رهایش کرد..
بغض پریزاد شکست..
اما از خشمش کم نشد..
نمی خواست بشکند ولی مستی باعث شده بود روی رفتارش تسلط ِ درستی نداشته باشد: من ..تو..تو رو نمی خوام..

لکنتش را دوست داشت..
دست ِ دلش را رو می کرد..
لبخند روی لبان امیربهادر جان گرفت: باشه..اما من تو رو می خوام..
پریزاد به چشمانش خیره شد: خیلی خودخواهی..اما اینجوری نمی تونی..به چیزی که می خوای برسی..

قدمی پیش رفت و به همان نسبت پریزاد یک قدم رو به عقب برداشت و با شنیدن صدای او نگاهش پایین و تاروی لب های محکمش کشیده شد..
تنش ناشی از مصرف آن نوشیدنی ِ تلخ و گس و اجباری، داغ شده بود..
—اما تو کاری می کنی به اون چیزی که می خوام برسم..وای به حالت پریزاد..وای به حال ِ تو و یاشار و هر کس و ناکسی که بخواد جلوی من وایسه و نذاره بهت برسم..وای به روزش..

لحنش آنقدر جدی بود که به وحشت بیافتد..
صدایش در نیامد..می دانست به لکنت می افتد و دستش پیش ِ امیربهادر رو می شود..
قدم به قدم عقب می رفت و بهادر پیش می آمد..
آخر هم طاقت نیاورد و لب به سخن گشود..باید او را با سلاح خودش زمین می زد: اگه..تو..جا..جای من بودی و یکی..مثل خودت می اومد و می گفت به زور..باید..باهام ازدواج کنی..تو..اینکارو می کردی؟..مردی مثل ِ یاشار رو پس می زدی..تا..تا بخوای زن ِ اون مرد بشی؟……..

لبخند روی لب های امیربهادر سرد شد..کمی اخم هایش را جمع کرد: چرا نه پریزاد؟..
-چون..عاشقش نیستی..چون تو رو..نمی خواد..

دندان روی هم سایید و خیز برداشت و آن یک قدم را عجولانه تر برداشت و پریزاد را جایی میان در و سینه ی خود نگه داشت: اگه خواست چی؟..

ترس در نی نی چشمان پریزاد دیده می شد: امیربهادر……
صدایش را برید: اگه تو رو بخوام..اونم برای همیشه..بدون هوس..بازم میگی نه پریزاد؟..

تردید بر جانش افتاده بود..
داغ شده بود..
لعنت به امیربهادر که آن زهرماری را به زور در کامش ریخته بود..

صدایش می لرزید و چشمانش کمی مخمور گشته بود و این از نگاه تیزبین امیربهادر پنهان نماند: میـ..میگم..نه..بازم میگم نه..بهادر..

فکش سفت شد و پریزاد آب دهانش را فرو داد: تا وقتی دست از اینکارات برنداری..تا وقتی نخوای..عاقلانه تر رفتار کنی..هر وقت تونستی خوخواه نباشی..هـ..هر..هر وقت بهادر..تونستی بفهمی احساست به من..چیه که می خوای..به زور باهام ازدواج کنی..اون..اون موقع………

سکوت کرد و سکوت ِ بی موقعش وقتی بهادر آنطور حریصانه به لب هایش زل زده بود و کلمات را با دل و جان می بلعید، عصبی اش کرد..
تا جایی که دست ِ راستش را از کنار صورت پریزاد رد کند و محکم روی در بزند و با صدایی لرزان خیره در چشمانش زمزمه کند: اون موقع چی؟..د حرف بزن لامصب..واسه همین یه جمله می خوای سر به نیستم کنی؟..

همه ی تنش به آتش نشسته بود و بی شک اگر بهادر دستش را می گرفت پی به حالش می برد: برو عقب بهادر..

نفس بهادر که روی صورتش می نشست حالش را دگرگون می کرد..
__از کی انقدر بی رحم شدی پریزاد؟..
لبخند روی لبان ِ صورتی رنگش دل ِ بهادر را آشوب و دستی که روی در گذاشته بود را مشت کرد..
-شاید فقط به تو که..می رسم اینجوری میشم..نمیشه بهادر؟..نمیشه گاهی بخوام..مثل تو بشم؟..

دستش را با خشم پیش آورد تا گلوی دخترک را بگیرد اما فقط توانست چانه اش را لمس کند..
دستش می لرزید: نمیشه..نبایدم بشه..
-چرا؟!..چون می دونی چه هیولایی هستی آره؟..

صورتش را که سرخ شده بود به صورت ِ پریزاد نزدیک کرد و زیر لب با حرص گفت: نه..چون هیولا بودن به تو نمیاد پریزاد..

لب هایش که از کنار صورت ِ دختر گذشت و زیر گوشش نشست نفس در سینه ی پریزاد ماند و با ترس و هیجان نجوا کرد: چرا فقط به تو میاد؟..

امیربهادر نفس زد: برای اینکه تو رو به دست بیارم می تونم بدتر از اینم باشم پریزاد..به خاطر ِ تو هیولا که هیچ..گناهکار هم میشم..هر گناهی پریزاد..هر گناهی که فکرشو کنی..

و دستش را روی بازوی پریزاد کشید.. مو بر اندامش سیخ کرد و حینی که متوجه لرزش تن دختر بود زمزمه اش را جسورانه تر ادامه داد: من بدم پریزاد..حتی بیشتر از اون چیزی که فکرشو کنی بدم..ولی تو بدترش نکن..

بی توجه به لحن تند و مغرورانه ی بهادر در همان حال که هنوز هم ترس ِ بدی در دلش رخنه کرده بود، لرزان زمزمه کرد:ا..امیربهادر؟..

عطرش را از آن فاصله ی ناچیز نفس کشید: هوم؟..
-حالم خوب نیست..حس می کنم..سـ..سرم داره..گیج میره..
کمی خودش را عقب کشید و به صورت ِ پریزاد نگاه کرد..
گونه های برجسته اش کمی گل انداخته بود: چت شد؟..
-گرممه..

نجوایش باعث شد یک تای ابروی بهادر بالا برود: با یه گیلاس رد دادی؟..بابا دست خوش دختر..

و حینی که بازویش هنوز میان پنجه ی بهادر بود سمت تخت کشیده شد: بشین اینجا..حالت خیلی بده؟..
-تب کردم؟..

با همین جمله بهادر دستش را پیش برد و پشت انگشتانش را روی پیشانی ِ پریزاد گذاشت..
نچی کرد و گفت: فقط داغی، تب نیست..زده بالا..

گنگ نگاهش کرد..
چشمانش خمار شده بود: چی زده بالا؟..
—مستی..

نگاهش غرق ِ شیطنت شد..
پریزاد رو ترش کرد و حینی که دستش را به گوشه ی پیشانی گرفته و صورتش جمع شده بود گفت: همه اش تقصیر ِ توئه..ببین..به چه حال و روزی افتادم؟..

کنارش نشست: اتفاقا بهت میاد..ولی اون شب خوب رام شده بودی..
“غلط کردم و فلان شدم و بیچارم نکن بهادر” یه ثانیه از دهنت نمی افتاد..حالا چی شده دل و جرات پیدا کردی؟..

بی حوصله لب گزید: ول کن توام..دارم میگم حالم بده،بعد تو نشستی سین جیمم می کنی؟..ای سرم..دارم می سوزم..

و بی اختیار دستش را سمت دکمه های مانتویش برد..
دو تا سه تای بالا را باز کرد و یقه اش را رو به جلو کشید ..
دوطرفش را باز کرد و از میان یقه ی مانتو سرش را پایین برد وفوت کرد..اما فایده ای نداشت..

امیربهادر در سکوت اما با لبخند به حرکات ِ پریزاد نگاه می کرد..
سرش را بالا گرفت و اعتراض کرد: جای اینکه بر و بر نگاهم کنی تو رو خدا برو یه لیوان آب ِ سرد بیار..
پوزخند زد: امری باشه؟..
-یه کم خجالت بکش بهادر..به خدا اگه از بچگی نمی شناختمت می گفتم هیزی و پدرسوخته..تفم تو روت نمینداختم..

امیربهادر که متوجه حال پریزاد بود و اعتراض و ناله و کنایه هایش را پای مستی اش گذاشته بود، با شیطنت و نگاهی شرورانه سمتش مایل شد و زیر لب گفت: بندازی هم من نمیگم چرا عزیزم..گفته بودم تو یه چیز ِ دیگه ای؟..هوم؟..

مشت ِ کوچکش را گره کرد و تخت سینه ی بهادر کوبید: خودتو مسخره کن عوض……
—هی هی دور برندارا..عصبیم نکنی به نفعته..
-برو آب بیار دارم می سوزم..
—نوکر ِ بابات غلام سیاه..
-بی ادب..
—همین که هست..
-به درک که نمیری..خودم میرم..

و از کنارش بلند شد..
سرش گیج رفت اما قبل از آنکه قدمی بردارد امیربهادر دستش را گرفت و کشید و مجبورش کرد روی تخت بنشیند: بتمرگ صداتم در نیاد..نگاه نمی کنم مستی می زنم شلو پلت می کنما دختر نرو رو اعصابم..
-اه ولم کن..من با اعصاب ِ مزخرف ِ تو چکار دارم؟..
—مسته مست پا میشی بری بیرون بگی چند منه؟..
-به تو چه؟..تشنمه..
—تشنه ات نیست فقط عطش داری..دو سه ساعت دیگه از سرت می پره..فقط رفتی خونه بپر تو حموم..زیر دوش ِ آب سرد وایسی، تا صبح حل ِ ..

مایوسانه نالید: وای اگه مامانم اینا بفهمن..خدا به دادم برسه..با این گندی که به لباسم زدی حتما بو می برن یه چیزی خوردم..
امیربهادر نگاهش کرد و بعد از مکث کوتاهی گفت: یه چیزی گیر میارم بپوشی اینجا دختر مختر زیاد ِ ….هنوز سرت گیج میره؟..
-اوهوم..
—بیا اینجا..

و دستش را باز کرد..
پریزاد نگاهش کرد..
اخم هایش جمع شد: واسه چی؟..
-چیپ تو چیپ شیم بخوابیم..
—چی؟!..
-تو که مستی..منم که هستم..اتاق و تختم که هی و حاضر..دیگه کور از خدا چی می خواد؟..

لبخندش رنگ گرفت و نگاهش پر شرر شد..
پریزاد با تنی ملتهب و گونه های گلگون از شرم اما مملو از حرص به او زل زده بود: خیلی بی حیایی..
—با حیا هم بخوای میشم منتهی باید یاشارو ردش کنی..

دستی به پیشانی خود کشید..
عجیب درد می کرد: تصمیمی که گرفتم پاش وایمیستم..
اخم کرد: زر ِ مفت نزن..نامردم اگه بذارم به یاشار بله بدی..
لبش را گزید..
حالش هیچ خوب نبود: مگه دست ِ توئه؟..
—پس دست ِ عممه؟….بیا اینجا بینم؟..داره از حال میره باز نشسته ور ور می کنه..

و بازوی دخترک را کشید و قبل از آنکه مخالفت کند او را از یک سو در آغوش گرفت و مجبورش کرد سرش را روی شانه ی امیربهادر بگذارد..
-نکن بهادر..
لحنش کشدار بود..
لبخند زد: باشه نمی کنم..
تقلا کرد: خیلی بی مزه ای..
سفت نگهش داشت: اگه بذاری یه کم مزه ات کنم منم خوشمزه میشم..امتحانش مجانی ِ ..

سرش را از روی شانه ی بهادر برداشت..
بوی عطر ِ مردانه ی او دیوانه ترش می کرد: هر کاریت کنن گوشت تلخی..
—مگه چشیدی؟..

لحنش شیطنت داشت..
پریزاد در آن حال تنها به فکر فرار بود..اما از طرفی نای ایستادن نداشت..

دوست داشت سرش همانطور روی شانه ی بهادر بماند..
دوست داشت عطرش را نفس بکشد..
در آن حال با چشمان مخمور و تن ِ گر گرفته عجیب تمایل داشت امیربهادر همانطور به نوازش کردنش ادامه دهد..

شاید خودش هم متوجه نبود که ناخودآگاه دستش را روی دست ِ پریزاد می کشد و او را آرام می کند..
اما پریزاد که تشنه ی یک به یک ِ حرکات ِ امیربهادر بود هیچ کدامه آن ها از پیش ِ چشمانش پنهان نماند..

سرش روی شانه ی بهادر بود که او هم مست از عطر ِ موهای دخترک سرش را خم کرد و نامحسوس موهایش را بویید و حینی که نفسش را بیرون می داد گفت: با یاشار حرف زدی؟..یعنی می خوام بگم مستقیم از خودتم خواستگاری کرده؟..

در همان حال با چشمان بسته سر تکان داد:نه..مامانش به مامانم گفته….بهادر؟..
—هوم..
در یک خلسه ی شیرین فرو رفته بود..
متوجه حرکات و رفتار ِ خود نبود و گویی تمامی آن هارا بر حسب غریزه انجام می داد..
سرش کمی سمت سینه ی او مایل شد و صورتش را به گردن بهادر تکیه داد: هنوزم نازیلا رو می خوای؟..

چقدر روی این موضوع حساسیت نشان می داد..
اخم های بهادر جمع شد: خودشم می دونه باهاش سردم..
-از کی؟..
—چی از کی؟..
-از کی فهمیدی که نازیلا رو نمی خوای؟..

بهادر بی فوت ِ وقت صادقانه جواب داد: از همون شب ِ مهمونی..وقتی به رفتاراش دقت کردم دیدم هیچ رقمه با من جور در نمیاد..بعدشم که همیشه ی خدا از آدم طلبکار ..به واسطه ی پول ِ باباش فکر می کنه همه باید در خدمتش باشن..خلاصه ی کلام عطاشو به لقاش بخشیدم و خلاص..

نفسش را عمیق بیرون داد و صورتش را بی اراده با لبخند کمرنگی روی گردن و شانه ی بهادر کشید..
صدایش آرام آرام تحلیل می رفت: خیالم راحت شد..

امیربهادر که از حرکت ِ صورت ِ پریزاد روی گردن و سر شانه هایش حال عجیبی پیدا کرده بود با لحن آرامی پرسید: چطور؟..
-فکر کردم به خاطر ِ من از نازیلا جدا شدی..

__تا چند روز پیش فکر می کردم می تونم باهاش کنار بیام..از همون شبی که تو رو آوردم خونه ام تصمیمو گرفته بودم منتهی دو به شک بودم..

سرش را به نرمی بلند کرد و از میان پلک های پف کرده اش با چشمانی که از حرارت ِ بالای تن، به خون نشسته بود به صورت ِ امیربهادر نگاه کرد..
فاصلیشان آنقدر کم بود که وقتی بهادر سرش را به جانب او چرخاند و نگاهش کرد صورتشان به فاصله ی یک بند انگشت مقابل هم قرار گرفت..

نفس هایشان در هم آمیخته بود که پریزاد با همان حالش بر خلاف ِ تمنای دل عاشقش کمی عقب کشید..
بهادر چیزی نگفت و عکس العملی نشان نداد..
جسم ِ پریزاد داغ بود و خودش خوب می دانست که اگر کمی دیگر بماند و او را نگه دارد و پیشروی کند کار به جاهای باریک می کشد..

جستی زد و از کنار دخترک پریشان حال بلند شد: بدجور داغ کردی..پاشو..پاشو تا یه کار دست جفتمون ندادم بریم یه آب به دست و صورتت بزن لباساتم عوض کن تا برسونمت خونه تون..

پریزاد با همان نگاه اما متعجب لب زد: از کجا فهمیدی داغ شدم؟..
امیربهادر شر شد و با لبخند چپ چپ نگاهش کرد: پیش قاضی و ملق بازی؟..پاشو بینم الان سر و کله ی یکیشون پیدا میشه..

حینی که از روی تخت بلند می شد پرسید: کی؟!..
—سر خر..بده من دستتو..
-خودم میام..
—خودم مودم نداریم بده یالا..

و کج شد و مچش را گرفت..
پریزاد اعتراض کرد: یکی می بینه زشته..ولم کن..
سمت در راه افتاد: زشت وقتی ِ که جلو صدتا چشم مست و پاتیل سکندری بخوری زمین..راه بیافت از یه جایی می برمت کسی نبینه..
دستی به شانه ی راننده زد و گفت: داداش دمت گرم همین بغل بزنی کنار ممنونت میشم..
__چشم،نوکرم..
__مخلصیم..

مرد جوان ماشین را نبش کوچه نگه داشت..
امیربهادر کرایه را حساب کرد و پیاده شد و در سمت پریزاد را باز کرد..
—آروم بیا پایین..جلو پاتو بپا جوبه..

دستش را به در ِ ماشین گرفت و پایین رفت..
امیربهادر بازویش را گرفت..
پریزاد که چشمانش نیمه باز بود بی اراده به شانه ی او تکیه کرد..

با دور شدن تاکسی پریزاد را تا زیر ِ تیرچراغ برقی که همان نبش کوچه بود کشید و پرسید: سرت گیج میره؟..

سرش را بلند کرد وطرفین تکان داد: یه کم بهترم..ولی حال ندارم وایسم..
و خودش را عقب کشید که اگر امیربهادر او را به موقع نگرفته بود به پشت نقش زمین می شد..
—یه جا نمی تونی آروم بگیری؟..مثل بچه ی آدم وایسا..

دستش را به سرش گرفته بود: داره می ترکه..مسکن می خوام..
—تو خونه ست اینجا ندارم..
-بریم خونه..
—جون ِ من؟..

پریزاد که متوجه منظورش نشده بود با همان لحن کشدار غر زد: بریم بهادر..
—من که از خدامه..منتهی صبح پا نشی بگی من رو تخت ِ تو چه غلطی می کنما..
پریزاد گنگ نگاهش کرد: هوم؟..
—اوهوم..
-دارم می افتم..
—بریم..بریم تا یکی از همسایه ها ما رو با این سر و وضع وسط ِ کوچه ندیده..

و دستش را کشید و کمکش کرد قدم بردارد..
-بریم خونه ی ما..
تلو تلو می خورد..
لبخند ِ کج کنج لب ِ بهادر به قوت خود باقی ماند..
—اونم به وقتش..
-مامانم منو ..اینجوری..ببینه..خدایی نکرده سکته نکنه؟..
—امشبه رو می موندی خونه نازیلا..
-نچ..نمیشه..
—چرا نشه؟..

پریزاد به سکسکه افتاده بود..
همانطور مخمور و آرام و کشیده حرف می زد: شبایی که باباش خونه باشه..مامانم نمیذاره اونجا..بمونم..فقط وقتی..باباش بره ماموریت منم می تونم..برم خونشون….اه..سکسکه واسه چیه؟..
—بد مستیا..

اخم کرد و مشتی بی جان نثار شانه اش کرد: تو مستم کردی..
—خوب کردم..ولی جنسش واضحه اعلاء بوده..خالص ِ خالص..بد گرفتت..

وقتی از خم کوچه رد شدند پریزاد دستش را از دست ِ امیربهادر بیرون کشید: نکن..یکی می بینه..
—می افتی..
-نه..
دستش را به دیوار گرفته و آهسته پیش می رفت..
—مامانت یه نگاه به صورتت بندازه تا تهشو می خونه..

دستش را روی گونه ی ملتهب خود گذاشت و نالید: مجبورم..
—قرار بود ساعت چند برگردی؟..
-هوم؟..
بی حواس سرش را جانب بهادر گرفت..
حالش هنوز هم جا نیامده بود..

بهادر با اخم تکرار کرد: ساعت چند باید از مهمونی بر می گشتی؟..
-نمی دونم..فکر کنم دوازده..
امیربهادر بی وقفه نگاهی به ساعت مچی خود انداخت..
—خوبه پس..ساعت تازه دهه..
-پس چرا نمی رسیم؟..پلاکمون چند بود؟..

و با همان حال سرش را چرخاند و دری که کنارش بود را نگاه کرد..
بهادر خندید و بازویش را گرفت: بیا بریم اینجا نیست..
-آره..در ما سفید بود..

بهادر کلید انداخت و در را باز کرد..
پریزاد سرش را به دیوار تکیه داده بود..
خمار نگاهش کرد: کلید ِ خونه ی ما دست ِ تو..چکار..می کنه؟!..
بهادر در را طاق به طاق باز گذاشت: برو تو..فقط پله رو بپا..

پریزاد سرش را تکان داد..
همین که پایش به حیاط رسید سکسکه کنان سرش را بالا گرفت..
با تعجب اطراف را از نظر گذراند: چرا اومدیم..اینجا؟..

دستش را گرفت و سمت ساختمان هدایتش کرد: تا وقتی حالت جا نیومده اینجا می مونی..یکی دو ساعت دیگه که اثرش کم شه می برمت تحویل ِ بابات میدم..

هر دو وارد هال شدند..
یک لحظه که بهادر سر چرخاند تا در را ببندد نگاهش به چشمان ِ بارانی و خیس از اشک ِ پریزاد افتاد..
ابرو در هم کشید و در را بست: گریه ات واسه چیه؟..

صدایش از بغض می لرزید..
معصومانه به زیر چشمانش دست کشید: بابام..
—خب؟..
-بفهمه..منو می کشه..
پوفی کشید و کلافه جواب داد: نمی کشه..بشین اینجا..

و کمک کرد روی کاناپه بنشیند..
در آن مانتوی تنگ و کوتاه ِ سفید و شالی که کاملا عقب رفته و نیمی از موهای تیره اش بیرون افتاده بود صورت دخترانه اش کودکانه تر به نظر می رسید..

بی آنکه چشم از او بردارد کنارش با فاصله نشست..
پریزاد فین فین کنان نگاهش کرد: هیچ وقت نمی بخشمت..نباید..باهام..اینکارو می کردی..

امیربهادر سرش را بالا گرفت و چشمش را در کاسه چرخاند و کلافه مشتی روی دسته ی کاناپه زد: ای بابا..اصلا بگم غلط کردم دست از سر ِ ما بر می داری؟..ول کن دیگه..

بغضش شکست..
دلش نازک شده بود..
در آن حالت طاقت ِ شنیدن صدای بلند ِ امیربهادر را نداشت..
-داد نزن..مگه با این حرفا من..حالم خوب میشه؟..تازه مثلا برم خونه..مامانم نمی پرسه این لباس چیه کشیدی تنت؟..

هر دو دستش را مشت کرد و به پیشانی اش تکیه داد..کمی رو به جلو کج شد..

بهادر با اخم نگاهش می کرد: بکنش..
با سستی سرش را بالا گرفت و مات پرسید: چیو؟!..
با حرکت سر و چشمانش به نیم تنه ی پریزاد اشاره زد: مانتو..
-چرا؟!..
—بکن بهت میگم..

نامحسوس خودش را سمت دسته ی کاناپه کشید و جمع تر نشست: نمی خوام..
—اِ ..
-تا نگی واسه چی نمیشه..
—یعنی بگم می کنی؟..
-نه..

لبخند زد..
همان لبخند ِ کج و شرورانه ای که تنها مختص به خودش بود..
تکیه اش را برداشت و کمی جا به جا شد..
—چشمات حسابی خمار شده..خوابتم میاد؟..

پریزاد که تمام حواسش را به او داده بود سرش را بالا انداخت..
امیربهادر هومی کرد وسرش را تکان داد و دومرتبه با چشم وابرو به مانتو اشاره کرد: درش بیار..

پریزاد بی اختیار با همان صدای آرام و لرزان از بغض گوشه ی مانتو را در دست خود مچاله کرد و فشار داد: نکن بهادر..
—ا ِ ..کاریت ندارم که..
-ولم کن..اصلا..بـ..برم..برم خونه..

و از جایش بلند شد..
تلو تلو خوران چرخید و دسته ی کاناپه را نگه داشت..امیربهادر تر وفرز از جایش بلند شد و سمتش رفت: کجا؟..بشین گفتم..
-نه..می خوام برم..
—با این حال نمیذارم..

پریزاد ناله وار نگاهش می کرد: امیربهادر..
—بیخود التماس نکن اینجوری برگردی جفتمون می افتیم تو دردسر..همین اول بسم الله کاری نکن روم به روی پدرزنم باز شه..

لحنش جدی بود و پریزاد نپرسید کدام پدرزن؟!..
امیربهادر که او را بی حرکت دید، با یک حرکت دستش را پیش برد و انگشتش را روی زیپ ِ مانتوی پریزاد گذاشت..
دخترک هراسان جیغ ِ خفیفی کشید و مچش را گرفت: نکن ..تو رو خدا بهادر..
—بکن کار دارم..
-چکار داری؟..
—کار دارم دیگه..
_تو بگو چکار؟..
__ببرمت حموم..
_چـــی؟!..
—جیغ نزن کرم کردی..منظورم اون نیست دیوونه..می خوام بگم بری زیر دوش آب سرد حالت جا میاد..

به التماس افتاد..
کم مانده بود گریه کند: نه..نه نمی خواد..خو..خوبم..خوبم ببین..ولم کن بذار برم..

خودش را عقب می کشید ولی زورش به امیربهادر نمی رسید..
قبل از آنکه جلوی او را بگیرد بهادر با چابکی زیپ ِ مانتوی پریزاد را پایین کشید و یقه اش را مشت کرد و عقب برد ..
به نوعی مثل همیشه به زور متوسل شده بود..

پریزاد که در آن شرایط با وجود مستی نمی توانست روحیات و احساساتش را کنترل کند به گریه افتاد: خیلی بی رحمی..سنگدل..خودخواه..

امیربهادر نفس زنان مانتو را میان هر دو دست مچاله کرد و گوشه ی کاناپه پرت کرد و گفت: به بچه ی آدم یه بار میگن..گوش که نگرفت باید باهاش مثل ِ …….
و همین که سرش را چرخاند و نگاهش به پریزاد افتاد ادامه ی جمله به معنی واقعی کلمه در دهانش ماسید و خشکش زد..

همانطور که لرزان و وحشت زده مقابل ِ بهادر ایستاده بود هر دو دستش را به حالت ضربدر مقابل خود گرفته وبه نوعی بازوانش را در آغوش داشت..

روی زمین زانو زد و شالش را روی شانه هایش کشید..
رو به پایین خم بود و امیربهار با دیدن شانه های دخترک که تکان می خورد فهمید همچنان گریه می کند..
—چرا نشستی؟..
موهایش ساده و بلند برهنگی کمرش را پوشانده بود..بهادر پوفی کشید و مقابلش روی زانو نشست..
—ببینمت؟..

پریزاد با بغض و ناله خودش را جمع تر کرد: گمشو..عوضی..
اخم هایش را در هم کشید: هِی..مواظب ِ حرف زدنت باش و بفهم که با کی و کجا تنهایی..

پریزاد در همان حال خودش را سمت مبل می کشید و ناتوان به پایه اش تکیه می داد، بی آنکه سرش را بلند کند گفت: مانتومو بده..

هق هق می کرد..
بهادر بی رحمانه سر تکان داد: نمیشه..واسه چی اینجوری می کنی؟..این چه وضع نشستنه؟..هوی با توام..
و دستش را پیش برد که پریزاد درجا جیغ کشید و صورتش را روی مبل گذاشت..
امیربهادر با تعجب نگاهش می کرد..
—مگه می خوام بخورمت؟..چته جیغ می زنی؟!..
با صدای خفه ای گفت: برو عقب..
—دیگه داری اون روی سگمو بالا میاریا..
هق زد: نکن بهادر..دست بهم نزن..بذار برم خونمون..

پوزخند زد: که سیر تا پیاز ِ امشبو بذاری کف ِ دست ِ بابات؟..
سرش را به ناچار بلند کرد و از پس ِ موهای لَخت و پریشانش به صورت ِ اخم آلود ِ بهادر نظری انداخت و ملتمسانه گفت: نمیگم..به خدا هیچی نمیگم..
—چه نیازی ِ بگی؟..یه نگاه به سر و وضعت بندازه می فهمه چه خبر ِ ..

با بغض داد زد: تو این بلا رو سرم آوردی..دیگه حرص خوردنت واسه چیه؟..ولم کن برم..
تخس و شیطان سرش را بالا گرفت: نچ..نمیشه..تا دوازده نشه از خونه ی بابام و این حرفا خبری نیست..دو ساعتم دوساعته..
-بهادر..
—بسه گفتم..پاشو خودتو جمع کن همچین دست و پاشو تو هم گره زده من نبینم، که انگار نوبرشو آورده..

و لبخند زد..
پریزاد با حرص سرش را تکان داد و طره ای از موهایش که روی پیشانی اش ریخته بود را کنار زد و به چشمان ِ بهادر خیره شد: حرف ِ دهنتو بفهم..

بهادر با همان نیشخند به ناگهان سمتش یورش برد: مثلا نفهمم چی میشه؟..هوم؟..

پریزاد با ترس خودش را عقب کشید..
بهادر مقابلش بود..
به مبل تکیه داد و به صورت ِ سرخ و ملتهب ِ پریزاد نگاه کرد: در عجبم خوردی و مستی..ولی هیچ رقمه کوتاه نمیای و پا نمیدی..تو دیگه کی هستی بابا..
-همه ی این..کارا رو..عمدی می کنی..آره؟!..
گنگ نگاهش کرد: کدوم کارا؟!..

بدون اینکه دستانش را از روی شال و جلوی قفسه ی سینه اش بردارد فین فین کنان گفت: اولش که کشیدیم تو اتاق و اون زهرماری رو به خوردم دادی..بعدم به بهونه ی مستی و اینکه حالم خوب نیست آوردیم خونه ات..منه خرم چون تو حال ِ خودم نبودم نفهمیدم چجوری سر از اینجا در آوردم..اما حالا…..

سکسکه اش بند آمده بود..
لبخند روی لب های بهادر کش آمد..
صورتش را جلو برد..
وحشت به وضوح درون چشمان دخترک دوید..
—حالا چی؟ رو به راه شدی و فهمیدی این دور و بر چه خبره؟..فکر کن آره، مگه می تونی کاری کنی؟..راه ِ فراری داری؟..

ترس درون چشمانش مشهود و امیربهادر آن را می دید و از این رو به عمد اذیتش می کرد..
حقیقتا هم راه ِ فراری نداشت..
لحنش باز هم ملتمسانه بود: ولم کن برم..تو رو خدا بهم کاری نداشته باش..

لبخند روی لبانش ماسید..
سرش را کج کرد و نگاهش را روی صورت و اندام ِ مچاله شده ی پریزاد چرخاند..
__باهات کاری ندارم..
و دستش را پیش برد..
پریزاد چشمانش را محکم بست..
بهادر بی توجه به جسم ِ لرزان و ترسیده ی پریزاد پشت انگشت ِ اشاره اش را روی بازوی او کشید..
درست از سر شانه تا نزدیک ِ آرنجش..
تنش داغ بود..
— حالت داره بهتر میشه..هوشیار حرف می زنی..
-بـ..بهادر..
—گفتم بهت کاری ندارم..تا وقتی رام باشی و نخوای جفتک پرونی کنی وحشی نمیشم..نترس..

بی صدا اشک می ریخت..
چشمانش را باز کرد..چاشنی ِ آن نگاه ِ مظلوم، التماس بود و التماس..
اخم هایش جمع تر شد و صدایش کلفت تر..
—اونجوری نگام نکن..
-تو آدم ِ..خیلی..بدی هستی..هیچ وقت هم درست..نمیشی..

با همان اخم کاملا خونسرد سرش را تکان داد..
انگشتش را رو به بالا کشید: اوهوم..پس سعی نکن رامم کنی..من بااین اشکا خر نمیشم پریزاد..

دستش را سمت ِ صورت ِ دخترک برد..
پریزاد سرش را عقب کشید..
فک ِ بهادر روی هم سفت شد..
—اگه می دونستی هربار که خودتو از من می گیری چجوری دلمو ضعف میندازی که هی بیام جلو و بهت دست بزنم هیچ وقت اینکارو نمی کردی..
-ازت..متنفرم..
—اینو دیگه از بَرَم..یه چیز ِ جدید بگو که ازت نشنیده باشم..مثلا…..

صورتش را جلو برد..پریزاد تکان نخورد..
می لرزید..
بهادر لبش را از روی موهای بلند ِ دخترک کنار گوشش گذاشت و با لحن محکمی گفت: من به یه بله ی ساده ام راضی ام پریزاد..سعی می کنم قناعت کنم که از دستت ندم..

و حرکتش ناشی از استشمام عطر ِ موهای پریزاد بود یا مظلومیتش و اینکه در چنگال او اسیر شده و می لرزید..و یا……
برایش علتی وجود نداشت جز اینکه وقتی کنار ِ او بود سراسر وجودش غرق در آرامش می شد..

تاجایی که بعد از اتمام جمله اش لب هایش را از روی موهای پریزاد به گوشش چسباند و او را بوسید..
پریزاد که غافلگیر شده بود چشمش را باز کرد و هراسان خودش را بیش از پیش به مبل تکیه داد..
لب گزید: برو عقب..

اما بهادر در حال ِ خودش نبود..
زمزمه کرد: مست نبودم..اما داری مستم می کنی..
و نفس عمیق کشید و عطر ِموهای پریزاد را به ریه فرستاد و بازدمش را لا به لای موهای او رها کرد و همزمان با لرزش ِ خفیف ِ تن ِ پریزاد زیر لب گفت: گفته بودم بوسیدنت یه حال ِ دیگه ای داره؟..ولی حالا عطر ِ موهاتم می تونه بهادرو مست کنه..چرا پریزاد؟..

آب دهانش را فرو داد..
در جواب ِ بهادر سکوت کرد..
وقتی حرکت ِ سر ِ او را روی سرشانه اش حس کرد بی اختیار قبل از آنکه طاقت از کف بدهد و دستش پیش ِ بهادر رو شود خودش را رو به جلو کشید و خواست از چنگ ِ او فرار کند..

ولی بهادر که فرز بود و دست ِ حریفش را می خواند و پیش بینی این حرکت را از جانب ِ پریزاد کرده بود به محض ِ اینکه تکان خورد دستش را مشت کرد و لب مبل گذاشت..
درست مقابل ِ پریزاد..

جوری که وقتی به نیت فرار رو به جلو مایل شد با حرکت ِ به موقع ِ امیربهادر ساق ِ دست ِ او تخت ِ سینه اش را حس کرد و به سرعت عقب کشید و به حالت ِ قبل بازگشت..
بهادر با پوزخند سرش را رو به صورت ِ او کج کرد..پریزاد نگاهش را دزدید..
—جدی جدی فکر می کنی با این حالت اونم تو خونه ی من راه ِ فراری داری؟..

پریزاد سرش را بالا گرفت و به چشمان گستاخ ِ بهادر نگاه کرد..
-واسـ..واسه چی ..اینکارا رو می کنی؟..
—که باور کنی می خوامت..
-که چی..بشه؟..
—که مال ِ من بشی..
-به زور؟..
مکث کرد..نگاهش میان دو چشم پریزاد در رفت و آمد بود: یاد نگرفتم کسیو که می خوام به خاطرش صبر کنم تا به دستش بیارم..

و حینی که خودش را به پریزاد نزدیک می کرد پر از حرص گفت: اونی که مال ِ منه تا آخر هم مال ِ من می مونه و در میارم چشم ِ اون بی ناموسیو که بخواد به تو نظر داشته باشه پریزاد اینو تو اون گوشات فرو می کنی که یه وقت رفیق ِ ما هوا ورش نداره..حالیته؟..

پریزاد از همان فاصله با چشمان ِ گرد شده نگاهش می کرد..
امیربهادر هر دو دستش را از دو طرف ِ پریزاد رد کرد و لب ِ مبل را گرفت ..
آن را میان انگشتانش فشار می داد..
نگاهش به روی پریزاد مملو از حرص..خشم و عصبانیت بود..

پریزاد خیره به چشمان ِ او زیر لب اما با احتیاط گفت: هر دختر ِ دیگه ای که..جای من باشه..می دونی چکار می کنه؟..

امیربهادر گنگ نگاهش کرد و پریزاد با لکنت ادامه داد: به خانواده اش میگه که..یه پسر..مزاحمش شده و..دم به دقیقه اذیتش می کنه..

اخم هایش جمع شد و نگاهش رنگی از شرارت گرفت:من مزاحمم؟..
آب دهانش را فرو داد: اذیتم می کنی..
—مزاحمم پریزاد؟..

مکث کرد و حینی که صدایش گرفته بود لب زد: معنی ِ اینکارات..پس..چیه؟..
بهادر صورتش را جلو برد..
در فاصله ی کمی از لب هایش حینی که نگاهشان در نگاه هم گره خورده بود با تن خشن و مردانه ای زمزمه کرد: چرا ازم متنفری؟..
پریزاد نیشخند زد..
جسورانه به چشمان ِ بهادر زل زده بود: دلیلشو هیچ وقت نمی فهمی..

بهادر فقط نگاهش کرد..
چشمانش را زیر کشید و روی لب ها پریزاد و آن نیشخند ِ معنادارش ثابت ماند: شنیدی تو یه شب دو نفر همزمان برن خواستگاری ِ یه دختر؟..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد..
لبخندش را درسته قورت داد و لرزان پرسید: یـ..یعنی چی؟!..

نگاه ِ امیربهادر آکنده از شیطنت شد..
چشمانی شر، همراه با لحنی که ناجوانمردانه لرزه بر اندام پریزاد می انداخت: فرداشب منم با یاشار میام..منتهی هیچ کس نمی دونه قرار ِ چه آتیشی به پا کنم..

پریزاد که ترسیده بود سرش را طرفین تکان داد: نه..تو اینکارو نمی کنی..
—یعنی میگی جلو نیام و بذارم بهترین رفیقم، دختریو که می خوامو راحت قاپ بزنه؟..نه دخترجون همچین چیزی تو مرام ِ من یکی جا نمیشه..
-ا..اگه بهش..جواب منفی بدم چی؟..
—فرقی به حال ِ من نمی کنه.. اول و آخرش مجبوری بله رو بهم بدی..

اخم کرد: هیچ اجباری..تو..کار نیست..
لبخندش کج شد: اونم می بینیم..

و از پریزاد فاصله گرفت و با همان نگاه کج شد و مانتویش را برداشت و کنارش انداخت: بپوش بریم..حالت انگار جا اومده دیگه بیشتر از این نمونی اینجا واسه ات بهتر ِ ..

پریزاد مردد نگاهش می کرد..
شالش را محکم تر چسبید و مانتویش را برداشت..
امیربهادر تردیدش را دید و سمت آشپزخانه رفت..

پریزاد نفسش را بیرون داد و مانتویش را پوشید و به سرعت شال را روی موهایش انداخت..
هنوز هم کمی احساس سرگیجه می کرد..

در همان حال به حرف های امیربهادر فکر می کرد..
اگر چیزی که گفته بود حقیقت پیدا کند؟..
اگر فرداشب امیربهادر هم همراه یاشار پایش را در مراسم خواستگاری بگذارد؟..

لب گزید و صورتش از نگرانی جمع شد..
نگاهش را به درگاه ِ آشپزخانه انداخت و به سرش زد سمت در بدود و از آنجا بگریزد که همان موقع امیربهادر با یک فنجان قهوه بیرون آمد و نگاهش به پریزاد که خودش را به درگاه رسانده بود افتاد..

–کجا؟..
-می خوام برم..
—دارم می بینم..ولی گفتم صبر می کنی تا خودم برسونمت..

پریزاد سکوت کرد..
بهادر با اخم فنجان قهوه را سمتش گرفت:بگیر..
سرش را عقب کشید: نمی خورم..
—گفتم بگیر..
-دوست ندارم..
—می دونم ولی باید بخوری..آرومت می کنه..
-بهادر..
—بخور گفتم..

و فنجان را به زور جلو برد که پریزاد مجبور شد از دستش بگیرد تا مبادا روی لباسش برگردد..
—چه خبرته؟..

دستش را داخل جیب شلوارش برد و گوشی ِ پریزاد را بیرون کشید و به دستش داد: زنگ بزن خونتون یه وقت بابات پا نشه بره اونجا دنبالت..

حینی که بی حواس جرعه ای از قهوه اش را می نوشید با این حرف ِ بهادر تلخی ِ نوشیدنی زهر شد و گلویش پرید و همانطور که به سرفه افتاده بود بریده بریده گفت: خاک به سرم شد..اصلا یاد ِ بابام نبودم..وای خدا..

و نگاهی به ساعت ِگوشی اش انداخت: وای تا نیم ساعت ِ دیگه راه می افته..
و بی وقفه شماره ی خانه یشان را گرفت..خدا خدا می کرد مادرش جواب دهد..
ظاهرا اینبار شانس با او یار نبود..
به محض اینکه صدای پدرش راشنید هول شد و به لکنت افتاد..
—کجایی تو دختر؟..چرا تلفنتو جواب نمیدی؟..
-سلام..ببخشید آخه.. خیلی شلوغ بود..نشـ..نشنیدم..
—حالت خوبه؟..
-خوبم..
—شماره ی دوستتو نداشتم مادرتم رفته خونه ی خالت نتونستم ازش بگیرم دیگه کم کم می خواستم راه بیافتم که زنگ زدی..
-خونه ی خاله چرا؟..اونـ..اونجا واسه چی؟..خدایی نکرده حالش که..بد نشده؟..
—نه..مثل اینکه یه حمله ی خفیف بوده ..مادرت زنگ زد گفت حالش خوبه..

نفسش را فوت کرد و گفت: الهی شکر..
—بیام دنبالت یا زود ِ ؟..
دستپاچه گوشی را میان انگشتانش فشار داد و بی هوا گفت: نه..نه نه نمی خواد..یعنی چیز ِ ..من توراهم..
—تو راهی؟!..به این زودی؟!..
-آ..آره..سرم یه کم درد می کرد..دا..دارم با..تاکسی میام..

صدای پدرش از فرط عصبانیت بلند شد: دیگه چی؟..این وقت ِ شب تک و تنها با تاکسی داری میای خونه؟..مگه سفارشتو به مهندس شکوهی نکرده بودم؟..اینه رسم امانت داری؟..
پریزاد لبش را گزید..
بهادر با همان لبخند ِ کج و نگاه ِ خبیثانه به او زل زده بود..
پریزاد چپ چپ نگاهش کرد و خطاب به پدرش گفت: نه بابا..این چه حرفی ِ ؟..اون بنده خدا روحشم خبر نداره من..من اومدم بیرون..فقط به نازیلا گفتم..
__چرا انقدر خیره سری تو دختر؟..بدون اینکه خبربدی پاشدی اومدی بیرون؟..
-آخه نبودن..نمی تونستم بمونم..به..به نازیلا گفتم و ..اومدم..
—باز که به لکنت افتادی؟..مطمئنی حالت خوبه؟..
-آ..آره بابا..خوبم..نگران نباش..از سردرده..

پدرش هنوز هم عصبی بود: زود بیا خونه..بعد از این دیگه حق نداری شب جایی بمونی..بار آخرت باشه پریزاد..فهمیدی؟..
-چشم..
__تو تاکسی؟..
_بله..
__مراقب باش..
__باشه بابا..خداحافظ..

و خیلی سریع تماس را قطع کرد و نفسش را تند بیرون داد..
بهادر با همان لبخند کج حینی که به دیوار تیکه زده و دستانش را روی سینه اش جمع کرده بود کنایه زد: می بینم که راه افتادی..دروغگوی ماهری شدی..اونقدرام که نشون میدی مظلوم و سر به زیر نیستیا..

با عصبانیت نگاهش کرد: آره..چون دو سه روزی ِ شونه ام..به شونه ی تو خورده..گاهی کارایی می کنم و حرفایی می زنم که..که خودم از خودم شرمم میشه..ولی درستش می کنم..حکمش یه شب ِ ..می دونم که می گذره و بازم میشم..همون پریزادی که بودم..

امیربهادر با اخم تکیه اش را از دیوار گرفت: که حکمش یه شبه آره؟..پس واسه فرداشب برنامه ها داری و رو نمی کنی..
شانه اش را بالا انداخت و فنجان را روی میز گذاشت و سمت در رفت: قول میدم خبرشو خودم بهت بدم..

و از در رد شد..
بهادر پشت سرش بود..
__مگه از جونت سیر شده باشی و بخوای زن ِ یاشار بشی..
-بالای صدبار اینو گفتی..اختیارم دست تو نیست..این صد و یک بار..

و در حیاط را باز کرد..
بهادر با پشت دست آرام سر شانه اش زد: زیادی دور برندارا پریزاد..

از درگاه رد شد و داخل کوچه ایستاد: جلوی تو مجبورم..کجا راه افتادی باز؟..
صورتش را جمع کرد و بازوی دخترک را گرفت: بیافت جلو بینم..واسه من یکی زبون نریز که بد می بینی..

پریزاد که حالا تا حدی حالش بهتر شده بود با حرص جوابش را داد: مگه خیر ِ تو هم به کسی رسیده؟..
—بخوای می رسه..
-از من دور بمونی کافی ِ ..
— جوک ِسال بود؟..
-نمی خوام تو رو نزدیکم ببینم..
__یه چیزی بگو که بشه..
_وااای خدا هی هر چی من میگم یه چی تو آستینش داره..چرا انقدر خودخواهی بهادر؟!..
—راه دیگه ای واسه ام گذاشتی؟..

تمام طول مسیر پریزاد با عصبانیت حرف می زد و امیربهادر کاملا خونسرد جوابش را می داد..
-برگرد بقیه ی راهو خودم می تونم برم..
—می دونم..منتهی قرار نیست به حرف ِ تو گوش کنم..
-بهـــادر..
—مرض..زنگو بزن..

و حینی که وحشتناک اخم کرده بود با سر به آیفون اشاره کرد..
پریزاد لب هایش را روی هم فشار داد و زنگ زد: امیدوارم یه روز تقاص ِ این زورگوییاتو پس بدی..
بهادر که پشت سرش بود و شاهد حرص خوردن های پریزاد لبخند زد..
سرش را جلو برد و از کنار شال زیر گوشش زمزمه کرد: همین که زنم بشی یکی یکیشونو پس میدم..فقط یه کاری کن آرزوت برآورده شه، بقیه اش با من..

—کیه؟..
پریزاد درجا پرید..
تمام حواسش پیش ِ بهادر بود که با صدای پدرش از داخل آیفون آب دهانش را فرو داد و گفت: منم..

در با صدای تیکی باز شد..
پریزاد با اخم برگشت که جواب ِ بهادر را بدهد..
اما کسی پشت سرش نبود..
مات و مبهوت چرخید و ثانیه ای بعد متوجه ی سایه ی امیربهادر شد که از خم کوچه گذشت..

نگاهش را بی رمق از دیوار و تیرچراغ برق گرفت و با فکر به امیربهادر و اتفاقات ِ امشب پا به حیاط خانه یشان گذاشت و در را بست..
************

دستی به پیشانی اش کشید و سلانه سلانه وارد آشپزخانه شد..خمیازه ای کشید و در همان حال اعتراض کرد: چکار می کنی اول ِصبحی ؟..دو دقیقه اومدم بخوابما..

نگاهی به سراپایش انداخت و غر زد: دو دقیقه؟..از دیشب یه کله خوابی دختر چه خبرته؟..بابات می گفت همین که اومدی یه مسکن خوردی و رفتی تو اتاقت..سردردت بهتر ِ ؟..
-خوبم..قرص خوردم دردش افتاد..وای مامان سرم که افتاد رو بالشت نفهمیدم کجا رفتم..

لبخند زد و پلاستیک ِ میوه ها را داخل ِ سینک خالی کرد: باز خوبه خوب خوابیدی..واسه شب انرژی داری..یه دوشم بگیری و به سرو وضعت برسی خوبه..

تکه ای پنیر خانگی از داخل ِ ظرف برداشت و به دهان برد..
به حدی نرم بود که در دهانش آب شد..
لب هایش را جمع کرد: قرار ِ نازیلا عصری بیاد اینجا..با هم حاضر میشیم..
—آره مادرشم زنگ زد گفت شب میان..بالاخره اسمش خواستگاری ِ ولی همه از خودن و همو می شناسن خوبیت نداشت دعوت نمی کردیم..

لقمه ی نان را در ظرف ِ مربای بالنگ فرو برد و در دهان گذاشت..
—درست مثل ِ آدم بشین صبحونه تو بخور..گناه داره..

با تعجب سرش را بالا گرفت..
چشمانش هنوز به خاطر خواب خمار بود: چی گناه داره؟..
—سفره حرمت داره مادر..یه بسم الله ای چیزی آخه..همینطور وایسادی داری ناخنک می زنی؟..

نگاهش را پایین کشید و انگشتش را تا نیمه در ظرف مربا فرو برد: میز ِ ..سفره کجا بود؟..
و تا ته انگشت اشاره اش را در دهان گذاشت: وای چه خوشمزه ست..

مادرش که زن ِ وسواسی بود کمی چندشش شد..
تمام اجزای صورتش را جمع کرد و ظرف ِ مربا را از زیر ِ دست ِ پریزاد بیرون کشید: اه حالمو بهم نزن دختر..این چه وضع ِ خوردن ِ ؟..از سنت خجالت بکش….بشین بر و بر منو نگاه نکن..

پریزاد خندید و پشت میز نشست و دستش را زیر چانه زد..به حرکات ِ تند وفرز ِ مادرش نگاه می کرد: چند بار گفتم به سن نیست؟..من اینجوری عادت کردم..خیلی سخت می گیری مامان..
شیر ِ سماور را بست و چپ چپ نگاهش کرد و لیوان ِ چای را مقابلش گذاشت: زیاد داغ نیست بخور..
-مرسی..
و دانه ای خرما از داخل ِ بشقاب برداشت ..
نگاهی به مادرش انداخت و پرسید: داری میوه می شوری؟..
—آره..از صبح رو پام دیگه کاری نمونده..

با شرمندگی سرش را زیر انداخت و جرعه ای دیگر از چایش را نوشید و گفت: ببخشید زیاد خوابیدم نتونستم کمکت کنم..

لبخند زد و با لحنی مادرانه گفت: فدای سرت..شب ِ خواستگاریته نباید کار کنی..
_چرا؟!..
__اون وقت خسته و کوفته میای جلو خواستگار از ریخت و قیافه ات وحشت می کنه مادر..

پریزاد خندید و کمی بعد از صدای مادرش لبخند به روی لبانش ماسید: در مورد ِ یاشار خوب فکر کردی؟..نمی خوای بگی نظرت چیه؟..
لیوان ِ چای را روی میز گذاشت: هنوز نمی دونم..
—حالا باهاش حرف می زنی بیشتر آشنا میشین..ولی پسر ِ خوبیه..خونواده دار و با اصل و نسب ِ ..مهمتر از اون اهل دود و دم و این صحبتام نیست..برعکس ِ بهادر که سر و گوشش می جنبه یاشار بچه ی پاک و درستی ِ ..

زیر چشمی به مادرش نگاه کرد..میوه هارا با دستمال خشک می کرد و داخل ِ سبد می گذاشت..
-چون بهادر گاهی سیگار می کشه و دوست دختر داره اینو میگین؟..

مادرش مکثی کرد و شانه اش را بالا انداخت: گفتن نداره غیبت میشه..اما خب همه ی اهل محل می دونن بهادر یه کم زیادی شر وشیطونه..
_چطور؟!..
__مگه خودت ندیدی؟..هر چی یاشار سر به زیر و آروم و متینه این پسر دقیقا برعکسش ِ ..سر همین شیطنتاش میونه اش با باباش شکرابه دیگه..بچه باید به حرف پدر و مادرش باشه..حالا هر چقدرم که بخواد قد بکشه بازم پدر و مادر بد ِ اولادشو که نمی خواد..منتهی امیربهادر نه مثل ِ بهنام ِ نه مثل ِ یاشار..

-سعی می کنه خودش باشه..نه مثل هیچ کس..

—چیزی گفتی؟..
با تعجب سرش را بلند کرد: هان؟..نه..نه با خودم بودم..
__چرا زیرلبی حرف می زنی؟..بلند بگو منم بشنوم..
-نه..چیزی نیست..یه دفعه یاد ِ یه موضوعی افتادم..همین..مهم نیست بی خیال..

مادرش سری تکان داد و دستمال را روی پوست ِ مرطوب ِ پرتقال کشید و گفت: آره داشتم می گفتم..اگه بهادر و از بچگی نمی شناختم تو یه نظر می گفتم هیز و چشم دریده ست..فقط دنبال ِ اینه که شر به پا کنه و صدای همه رو در بیاره..اما خب ذاتا همینجوره..یه جا آروم نمی گیره که..

لبخند کمرنگی زد و پرتقال را داخل ِ سبد گذاشت..
نگاه ِ پریزاد به دست ِ مادرش بود که صدایش را شنید: حیف ِ جوون به این رعنایی نیست داره خودشو با سیگار و این زهرماریا نابود می کنه؟..یه کسی باید باشه گوششو بپیچونه که نیست..

پریزاد ناخودآگاه لبخند زد: یه چی میگیا مامان..کسی جرات داره حتی سر انگشتشو به امیربهادر بزنه که شما توقع داری بیاد گوششو بپیچونه؟..

مادرش خندید و سرش را تکان داد: خب حالا توام..آره بچه ی شری ِ ..نمیشه بهش گفت بالا چشمت ابرو..بیچاره نازیلا چجوری می خواد با این پسر کنار بیادو نمی دونم..

پریزاد از یادآوری ِ نازیلا و رابطه اش با بهادر و مکالمات دیشبشان لبخندش را قورت داد و با حس ِ بدی که پیدا کرده بود از پشت میز بلند شد: میرم دوش بگیرم..هنوز کلافه ام..

برگشت و با نگرانی نگاهش کرد: دیشبم که زود اومدی گرفتی خوابیدی..اگه چیزی هست بگو مادر..نکنه مریض شدی؟..

لبخند زد و برای اینکه مادرش را آرام کند گفت: نه بابا مریضی چیه؟..حالم خیلی هم خوبه..فقط دیشب از بس اونجا سر وصدا بود گفتم زود برگردم..سردردم واسه همونه..

نفسش را از سر آسودگی بیرون داد و سبد ِ میوه ها را بلند کرد و روی میز گذاشت: خب خیالم راحت شد..برو دخترم..برو دوش بگیر سر حال میشی.. پروانه رو هم صدا بزن بیاد کارش دارم..

پریزاد سری به نشانه ی مثبت تکان داد و از آشپزخانه بیرون رفت..

بعد از صرف ناهار یک ساعتی سرش را با لب تابش گرم کرد..
سعی داشت فکرش را آزاد کند ولی به هیچ عنوان موفق نبود..
بعد از یک دوش حسابی، حینی که تمام مدت در فکر امشب و مجلس خواستگاری و از همه مهمتر سورپرایز امیربهادر بود حوله را روی تخت انداخت و بعد از پوشیدن یک تیشرت و شلوار ساده ی آبی و دخترانه مقابل ِ آینه نشست و سشوار را برداشت..

ممکن نبود امیربهادر تا این حد دیوانگی کند..
اما..
از او هر کاری ساخته بود..

اگر امشب به میان جمع بیاید و پریزاد را…..
آه کشید..
اضطراب داشت..

تقه ای به در اتاق خورد..
سشوار را خاموش کرد..
در آرام باز شد و نازیلا با لبخند میان درگاه ایستاد: احوال ِ عروس خانم بعد از این؟..
لبخند زد..
دستی به زیر موهایش کشید..
هنوز نمناک بود..
-خوش اومدی..بیا تو..
نازیلا چشمکی زد و در را بست..
—زود اومدم نه؟..

نیم نگاهی به ساعت ِ اتاقش انداخت: نه بابا کم کم داشتم حاضر می شدم..فقط یک ساعت تو حموم بودم..
نازیلا خندید: یک ساعت؟..خفه نشدی؟..
-نچ..
__ چکار می کردی؟..
-فکر..

ابرویش را بالا انداخت و روی تخت نشست: به چی؟….آها فهمیدم..بالاخره هر دختری شب خواستگاریش استرس می گیره دیگه..منم شبی که امیربهادر اومده بود خونمون همینجور شدم..

خیلی عالی تو ذوقش خورد..
لبخندش محو شد و اخم هایش در هم رفت و بی اختیار از دهانش پرید: نمیشه یه امشب اسم ِ اونو نیاری؟..

نازیلا با تعجب نگاهش کرد: آخه چرا؟..نکنه باز دعواتون شده؟..
با اخم شانه را برداشت و روی موهایش کشید: نه بابا چه دعوایی؟..فقط اسمش که میاد حرصم می گیره..

نازیلا که به جر و بحث های آن دو عادت داشت بی خیال خندید و سر تکان داد: از بس سرتق و لجبازین..تا می رسین به هم شاخ و شونه می کشین..

از لحن نازیلا به خنده افتاد و اخم هایش را باز کرد: همه اش تقصیر ِ اونه..
—اون که صد در صد..امیربهادر است دیگر..

پریزاد با تردید نگاهش را به آینه انداخت و شانه را آرام تر روی موهایش سر داد..
لب هایش را با سر زبان تر کرد و گفت: میگم که..احیانا امشب باهاش قرار نداری؟..

نازیلا کمی نگاهش کرد و نفسش را بیرون داد: نه بابا قرار کجا بود..دلت خوشه ها؟..حتی جواب تلفنمم نمیده چه برسه بخواد باهام حرف بزنه..
-آخه چرا؟!..
—خیلی وقته اینجوری شده..از وقتی اومد خواستگاری و بابا اون حرفا رو بهش زد، آقا به تریج قباش برخورده..البته بابامم حرف ِ حق می زنه ها..مگه آدم با جیب ِ خالی می تونه زن بگیره؟..

پریزاد سعی داشت متعصبانه نظر ندهد و بی طرفانه به قضیه نگاه کند..
اما باز هم حق را به امیربهادر می داد..
شانه را روی میز گذاشت وبرگشت و به نازیلا نگاه کرد..
-ببخشید دخالت می کنم اما فکر نمی کنی بهادر هم این وسط یه کم حق داره؟..هر چی نباشه مرد ِ دوست داره دستش تو جیب ِ خودش باشه نه پدرزنش..
—وا..این حرفا کدومه مگه بابای من غریبه ست؟..
-بحث ِ این چیزا نیست..امیربهادر هم واسه خودش غرور داره..اینو که می دونی؟..

نازیلا رو ترش کرد و صورتش را با ناز برگرداند: آره بابا انگار نوبرشو آورده..از اول که می دونست چرا اومد سمت ِ من؟..

بی اختیار با کنایه پرسید: مطمئنی اول اون اومد جلو؟..
و همین که نگاه ِ متعجب نازیلا را روی خود دید سریع گفت: منظورم اینه مطمئنم خودتم دلت می خواسته وگرنه پیشنهادشو قبول نمی کردی..

لب هایش را جمع کرد و شانه ای بالا انداخت: خب آره..خیلیا چشمشون دنبال ِ امیربهادر بود..
-فقط رو حساب ِ همین خواستی باهاش باشی؟..
—یه جورایی از غرورشم خوشم می اومد..
پریزاد لبخند زد: پس چرا داری می نالی؟..

اخم کرد: نمی تونم با کاراش کنار بیام پریزاد..من تو رفاه بزرگ شدم..از فقر و بی پولی متنفرم..می ترسم زنش بشم و ……..

پریزاد اعتراض آمیز میان حرفش آمد: خودتم خوب می دونی از این خبرا نیست..درسته که پولدار نیست و مثل ِ پدرت خونه و ماشین ِ آنچنانی نداره، یا چه می دونم حساب بانکیش بعداین همه سال خونه ی پرش هفت یا هشت رقمی باشه اما اونقدری دستش به دهنش می رسه که نذاره زنش طعم فقر و نداری رو بچشه..اینو خودتم می دونی..

نازیلا که توقع ِ یک چنین جواب ِ دندان شکنی را از جانب ِ دوستش نداشت گله مندانه نگاهش کرد: می دونم ولی بازم من واسه همچین زندگی ساخته نشدم..نمیگم تو پول غلت بزنه اما وقتی بابام می خواد کمکش کنه هم نگه نون بازومو می خورم و منت ِ قصابو نمی کشم..

پریزاد لب گزید..
اما نهایت به خنده افتاد: خداییش همینو گفت؟..
سر تکان داد: نه بدترشو گفت منتهی من سانسورش کردم..

پریزاد آخر هم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پقی زد زیر خنده و سرش را بالا گرفت: وای خدا..

نازیلا هم که به خنده افتاده بود تشر زد:اِ نخند دارم جدی میگم..با اینکاراش توقع داره زنشم بشم..

پریزاد نگاهش کرد..صورتش از خنده سرخ شده بود..سعی کرد آرام باشد: مگه بازم خواستگاری کرده که میگی توقع داره بازم زنش بشی؟..
—نچ..ولی اگه شرطمو قبول کنه شاید بشم..
-چه شرطی؟..
—باید به حرف بابام گوش کنه..می خوام از امیربهادر یه میلیاردر بسازم و از اون بوتیک ِ زهورا در رفته ی گوشه ی پاساژ بکشمش بیرون..ولی خر چه داند قیمت ِ نقل و نبات؟..

پریزاد که به وضوح ناراحت شده بود گفت: اِ ..نگو اینجوری زشته..
—مگه دروغ میگم؟..خوشی زده زیر ِ دلش..شانس دو دستی اومده پشت در خونه اش ولی از بس خر ِ جفتک میندازه ردش می کنه..
-نازیــلا!..

از ترس در جا پرید و با تعجب به پریزاد نگاه کرد: چته چرا داد می زنی؟..

نفس زنان دست مشت شده اش را که کنارش افتاده بود باز کرد..
زیاد از حد خودش را تابلو کرده بود؟..
-خوشم نمیاد اینجوری حرف بزنی..
—چرا؟..

کلافه دستش را روی گونه ی خود گذاشت: وضع ِ مالی ِ ما هم مثل امیربهادر معمولی ِ ..وقتی اینجوری میگی یه جورایی به منم بر می خوره..

نفسش را فوت کرد..
بهانه ای بهتر از این نداشت؟..
اما ظاهرا کار ساز بود که نازیلا از روی تخت بلند شد و با لبخند سمتش قدم برداشت: دیوونه شدی؟..تو دوستمی..واسه چی بخوام پول و ثروتمو به رخت بکشم؟..
-نگفتم به رخ می کشی اما خب..بازم هر چی نباشه ما مثل شما نیستیم..

به شوخی سر انگشتانش را به بازوی پریزاد زد: بی خیال بابا..چه بهش بر می خوره..من که منظورم تو نبودی..اگه امیربهادرو میگم واسه اینه که دوست دارم باهاش باشم ولی شرطمو قبول نمی کنه..واسه همین حرصم گرفته..

نفس عمیق کشید وسرش را تکان داد: شاید منم جای اون بودم قبول نمی کردم..

نازیلا حیرت زده پرسید: مگه عقلت کمه؟..
پریزاد لبخند زد: نه..ولی اونقدر عاقلم که بدونم اگه بخوام همچین شرطیو قبول کنم انگار خودمو راحت فروختم..حالا نمیگم تو اینجوری هستی..فقط دارم خودمو میذارم جای امیربهادر و از دید ِ اون می بینم اینکارو نکنم بهتر ِ ..وگرنه تا آخر عمر باید خودمو مدیون ِ تو و بابات بدونم..حتی ممکنه بحثتون که شد تو عصبانیت پول و ثروت ِ پدرتو بزنی تو سرش و بگی اگه به جایی رسیده از صدقه سر ِ پدرت بوده..

نازیلا با دهان باز نگاهش می کرد..
—جدی جدی خل شدیا..
خندید: نه..فقط خودمو که میذارم جای امیربهادر می بینم حق داره بخواد نگران باشه..

نازیلا با عشوه دستانش را روی سینه جمع کرد و گردنش را عقب کشید: اصلا فرض کنیم تو درست میگی..بازم تو این دوره زمونه عقل حکم می کنه پول و ثروتو بذاری تو اولویت نه غرور و تکبرتو..

پریزاد سرش را رو به پایین تکان داد: خب آره..کمتر کسی ِ که نخواد داماد ِ خانواده ی شکوهی بشه..اما اونم امیربهادر ِ دیگه..لابد غرورشو بیشتر دوست داره..

نازیلا اخم کرد و سر انگشتش را تخت سینه ی پریزاد زد و زیر لب گفت: واسه همینم هست جذبش شدم دیگه..اما احمق ِ که منو به خاطر غرورش رد می کنه..آخرش می خواد کیو بگیره بهتر از نازیلا؟..

پریزاد کمی نگاهش کرد و با تک سرفه ای خودش را عقب کشید و سمت میزش رفت: باشه بابا بی خیال ِ این حرفا، بریم سر کار و زندگیمون..به نظرت واسه امشب آرایش کنم یا همینجوری معمولی خوبه؟..

نازیلا کنارش ایستاد..
نگاهش را روی میز ِ پریزاد چرخاند و گفت: آرایش که صد در صد لازمه..اما تو که جز چند قلم لوازم هیچی نداری..
-همینم زیاده..مگه می خوام برم عروسی؟..یه خواستگاری ِ ساده ست..
—ساده نیست منتهی تو زیادی ساده گرفتیش..یاشار داره میاد خواستگاریت، دوست خل و چل من..
شانه اش را لاقید بالا انداخت: خب که چی؟..
—خب که چی داره؟..مگه بهتر از اونم هست؟..هم قیافه اش بیسته..هم کار و بارش سکه ست..تازه باشخصیت و تحصیل کرده هم که هست….نچ نچ اصلا از همون اولم خرشانس بودی..

خندید و پریزاد با لبخند مشتی نثار بازویش کرد: مرض..میمیری درست حرف بزنی؟..

نازیلا با خنده سری جنباند و کرم پودر ِ پریزاد را از روی میز برداشت و نگاهی به آن انداخت: خیلی هم لطف کرده اومده خواستگاریت..باور کن خیلیا آرزوشونه امشب جای تو باشن که نیستن..نمونه اش دختر عمه ی من..

با تعجب پرسید: اون دیگه چرا؟!..
—وا..مگه خبر نداری چقدر خاطر ِ یاشارو می خواد؟..
-نه!!..
—خب حالا بدون..منتهی یاشار چشمش دنبال ِ توئه ورپریده بود که بهش پا نمی دادی..حالا با چه جراتی داره میاد خواستگاری بماند..

و خندید و ابرویش را پر شیطنت بالا انداخت..
پریزاد اخم کرد و کرم را از دستش بیرون کشید: بی مزه..
—کجام بی مزه ست؟..دختر به این بانمکی..
-اوهوم..خیــــلی..فقط سمت من نیا که می ترسم از فرط خوش نمکی جنابعالی فشار خونم بزنه بالا سکته کنم..
نازیلا با خنده چپ چپ نگاهش کرد..
__از خداتم باشه..
_حالا که نیست..

و روی صندلی نشست..
یک ساعتی نازیلا با او کلنجار رفت تا همان میکاپی که باب میلش بود را روی صورتش پیاده کند..
—رفتی اصلاح کردی بعد می خوای عین کلفتا بری جلوی داماد؟..
-بابام خوشش نمیاد آرایش غلیظ کنم..
—نترس غلیظ نیست..
-کلک نزن، دیدم رژ قرمزه رو برداشتی..
—همه اش یه لایه زدم..اما خیلی عوضی..
-عوضی چرا؟!!!..
—اینجوری قبول نیست لبات زیادی گوشتی و خوش فرمه..تا امروز یه کم رژ می زدی زیاد خودشو نشون نمی داد اما با این ماتیک قرمز ِ حسابی خوردنی شدی..بیچاره یاشارو کی امشب جمعش کنه؟..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *