رمان شب سیاه

رمان شب سیاه پارت پانزدهم

Rate this post

رمان شب سیاه پارت پانزدهم

جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده رمان شب سیاه اینجا کلیک کنید

بعد از كمي گپ زدن با دخترا و گرفتن اطلاعاتي ازشون از جام بلند شدم و نگاهي به دور تا دور اتاقك انداختم

به جز چندتا كارتون خالي چيز ديگه اي اينجا نبود!

صداي خنده دخترا فضارو پر كرده بود و هر كدوم راجب ارزو هاشون و اينكه ميرن اون ور آب و برا خودشون كاره اي ميشن حرف ميزدن

دلم مي خواست واقعيت هارو بگم تا ديگه دلشونو خوش نكنند اما خب اگه حرفي ميزدم يه سري چيز ها خراب ميشد و وضع خودمم از اين بد تر ميشد!

پس تصميم گرفتم بيخيالشون باشم و فعلا به فكر نجات خودم باشم تا بعد اين دخترارو هم از دستشون فراري بدم

همين طور كه مشغول قدم زدن بودم سمت در ورودي رفتم و چند بار دستگيره رو تكون دادم نميدونم يه لحظه چيشد كه قفل صداي بدي دادو در اروم اروم باز شد

حتم ميدادم قفل در هرز شده باشه كه اين جوري راحت شكست

با چشم هايي كه توش ستاره بارون بود درو باز كردم و وارد همون راه روي طولاني شدم !

هنوز اولين قدمو بر نداشته بودم كه …

-كجااا با اين عجله !؟

با صداي نكرش تموم تنم به مور مور افتاد سمت كامبيز برگشتم و گفتم :

-هي .. هيچي دنبال دسشويي بودم

كمي نزديك تر شد و گفت

-كه دنبال دسشويي بودي؟

سرمو به معني اره تكون دادم ك گوشه ديوار قفلم كرد و دستشو روي ديوار گذاشت و زل زد توي چشمام

اب دهنمو غورت دادم و به تبعيد از خودش توي چشماش نگاه كردم دلم نمي خواست جلوش وا بدم و فكر كنه ترسيدم

-چيزي شده!؟

پوزخندي زد و گفت:

-نه فقط يكم باهات حرف نگفته دارم

ای بابا چرا همه این روزها با من حرف نگفته داشتن؟! حدس میزدم اگر باهاش برم قطعا دخلم اومده، ؛ خودم رو با دهني پر از خون و دندونی که از لسه ام آویزون شده تصور کردم ، از این فکر های ترسناک آب دهنم رو غورت دادم و سعی کردم اعتماد به نفسمو حفظ کنم

-فعلا دسشويي دارم ! کاری داری بعدا می شنوم.
پوزخندی زد و نگاهی به قد و قواره ام انداخت و من باز آب دهنم رو قورت دادم که گفت:

– کوچولو نترس نمی خورمت،

با كوچولويي كه گفت ترس به دلم نشست و نگاهي به قد و قوارش انداختم

خدايي هم حق داشت به من بگه كوچولو!
بدبختي اينجا بود كه فهميده بود ترسيدم و دارم از ترس شلوارمو خيس مي كنم ولي بازم خودمو نباختم و خيلي تخس گفتم

-سريع همين الان بگو چيكارم داري!؟

پوزخند مزخرفي كه روي لب هاش بودو كمي كش داد و دستشو روي شونم كوبيد و به خنده گفت

-بيا كارت دارم رفيق!!

رفيق ؟؟ اخه منو با يه خلافكار چه رفاقتي داريم اخه!! اب دهن نداشتمو غورت دادم و به اين فكر كردم ك اگه برم ديگه بر گشتم با خداست

يا اين فيلم هاي هندي افتادم كه مثلا منو بزنن و يه چاقو هم فرو كنن توي پهلوم بندازنم توي دريا .. بعد از اون طرف هم يه پسر جذاب و هيكلي منو ببينه و نجاتم بده و با نگاه اول عاشق هم بشيم و من تو همون دم دم ها نفسم بره و اون خم شه براي نفس مصنوعي و دقيقا وقتي قراره لب هامون بخوره بهم …

خاك تو سرت ماناا ببين داري خل ميشي اخه الان وقت فكر به اين چرندياته!؟ با ضربه ي دست كامبيز روي شونم طرفش برگشتم و با تعجب گفتم

-كجا داري ميبري منو!!

-ترسيدي نه!؟

من نميدونم اين كامبيزه چرا هي با من دهن به دهن ميكنه!! انگار مشكلي چيزي داره!! ولي اگه مي خواستم پيش خودم اعتراف كنم؛ دروغ چرا؟ مثل سگ ترسيده بودم ولي بازم مثل خودش پوزخندي زدم و گفتم:

-هه چي ميگي!؟ من و ترس اخه؟

عاشق اين هه بودم يه حس شاخ بودن ميكردم تازه اگه محلم نميكردن مي خواستم بهش بگم عمويي اين حرفارو بس كن بكش كنار بزار باد بياد.. ولي خب وقتي ياد اين ميوفتم من در مقابل اون يك به پنجم پس به همون هه اكتفا كردم و بقيه جملمو غورت دادم !!

كامبيز يه لحظه از پررويم جا خورد ! ولي سرشو به چپ و راست تكون داد و با سرعت بيشتري منو به جلو هول داد و وارد اتاق كوچيكي شد..

همين طور كه داشتم با تن و بدني لرزون به اتاق نگاه ميكردم با ديدن صندلي چرم مشكي رنگي كه پدرام با حالت خاصي روش نشسته بود لب پايينمو گاز گرفتم و پيش خودم فكر كردم ك عجب ادم بدبختي هستم!

به كامبيز نگاه كردم و گفتم:

-چرا اينجا امديم !؟

-حرف نباشه !!

خواستم اعتراض كنم و مسير امده رو بر گردم ولي با يه دست به وسط اتاق هولم داد و اشاره كرد نزديك تر برم

اخم كرده بهش نگاهي انداختم و گفته:

-أسيري كه نيوردي !! مردك بيشعور!

بر خلاف انتظارم صاف ايستاد و هيچ جوابي در مقابل حرفم نداد حتم دادم كه بزرگ ترشو ديده و اينجور رنگ و رو سفيد كرده

نگاه از اون مردك گرفتم و به پدرام كه با ژست خواصي وايساده بود نگاه كردم ! لعنتي همه چيزش خاص بود مخصوصا دور زدن كل بچه هاي اداره و سرهنگ !

با كنجكاوي نگاهي بع اطراف انداختم كه با ديدن ٤ تا ادم گنده مثل همين كامبيز همه اب هاي بدنمو توي دهنم جمع كردم و دوباره غورتشون دادم

ديگه مطمعن شدم كه اين همه تشريفات براي اينكه بتونن به هدفشون برسن و سر منو زير اب كنند !

عين چي ترسيده بودم اگه محلم نميكردي ميشستم كف اتاق و شروع ميكردم به گريه كردن

فكر نمي كردم اخر اين راه اينجا باشه و بدتر از همه اين بود كه دقيقا وقتي فكر ميكني اخر خطي يه اتفاق ديگه برات مي افتاد كه تازه متوجه ميشي نههه هنوز خيلي چيزا مونده كه نكشيدي

دقيقا حكايت من بود! وقتي داشتم به اين فكر ميكردم ك از اين بدتر ديگه نميشه با حرف پدرام دستي لاي موهام كشيدم و گفتم

“بدبخت شدي مانا….”

+بببين سرگرد با ما كنار بياي ! چون دو راه بيشتر نداري! يا با من كنار مياي و هرچي كه ميدوني بهمون ميگي
يا با دخترا وارد دبي ميكنمت و كاري ميكنم روزي صد بار ارزوي مرگ كني!

طناب شُل شده توي دستامو محكم گرفتم و گفتم :

-بميرمم چيزايي هايي كه ميدونيو نميگم !! هنوز اون قدر ها بيشرف نشدم

و بعد از حرفم نگاهي به سر تا پاش انداختم كه يعني همين خود تو رعيس بيشرف هايي

پدرام كه از لحن حرف زدنم كمي اخم هاش رفته بود تو هم سرشو به معني باشه تكون داد و كمي جلو تر امد

چرخي دورم زد و از پشت موهاي كوتاهمو توي دستش گرفت و به سمت عقب كشيد

از درد دندون هامو روي هم گذاشته بود و سعي ميكردم دستمو بالا نيارم و نكوبم توي صورتش

-انقدر براي من ادم شدي كه رو حرف من حرف ميزني!! يالاااااااا بگووووو چي تو اون مغزته

-آيييييي.. ولم كن اشغال…

-ولت نميكنم! يالااااا بگووووو چي از ما ميدونيد؟ چه مدركي مونده دستتون ؟؟؟

از درد كف سرم سر شده بود! خدايا خودت نجاتم بده!! تو ك ميدوني من چيزي نميذونم تو كه خودت ديدي فقط براي داداشم پا توي اينجا گذاشتم ! خدايي حقمه اين جور مجازات شم!؟

پدرام وقتي ديد حرفي نميزنم دستشو از لاي موهام كشيد و به يكي از اون افرادش اشاره كرد و گفت

-ببرش انباري تا بيام!

سرمو پايين انداخته بودم و به اين فكر ميكردم ديگه ته خطم بايد همين امشب از اينجا برم اونم هر طوري كه شده

تو همين فكر بودم كه بازومو با خشم گرفتن و از اتاق بيرون اوردنم و با سرعت وارد چندتا راه رو پشت هم شديم و در اخر به يه در مشكي رنگ رسيديم

روي زمين پرتم كرد و با اون صداي كلفتش گفت

-وايسا همين جا تا پدرام خان بياد ! امشب شب سختي برات خواهد بود!!

از ترس توي خودم مچاله شده بودم و به فضاي خفه ي انباري زل زده بودم

ديگه حتي حس اين كه بخوام از جام بلند شم هم نداشتم ! از گرسنگي سرم گيج ميرفت و دستام به لرز افتاده بود

طنابو از دور دستام باز كردم و اون ور انداختم ! كمي مچ دست هامو ماساژ دادم وروي زمين خشك دراز كشيدم

ديگه خسته شده بودم از اين زندگي!! هر روز يه اتفاق جديد
هر روز يه بدبختي ديگه..

ارزوي يه زندگي ارومو اخر بايد توي گور ميبردم !

بدبختي اينجا بود كه عادت ماهيانه ام هم بهم خورده بود
بدبختي يكي دوتا ندارم كه هزارتان…
بعد از اون شب كه با النا بودم ديگه چيزي نديده بودم تا الان

و همه ي اينا تقصير ترس و استرسي بود كه اين چند روز تحمل كردم !

كم كم چشم هام داشت سنگين ميشد كه يهو با صداي قفل در چشم هامو باز كردم و به در خيره شدم

پدرام تنها وارد انباري شد و درو پشت سرش بست .. با ديدن صورتش ياد روز هاي خوبمون افتادم ياد اينكه با هم شرط بستيم تا هر كدوم دختر مخ كنيم و اخر هم اون باخت

نا خودآگاه با ياداوري اون روز ها لبخندي زدم!
پدرام اروم اروم به طرفم مي امد و من با يه لبخند زل زده بودم به قدم هاش

+ سرگردمون چرا بي جون افتاده اينجا!؟

بي جواب به حرفش فقط زل زدم به صورتش
به لب هاش كه داعم تكون ميخوردن و يه چيزيو تكرار ميكردن

همين طور كه سعي داشتم متوجه شم چي ميگه كم كم چشمام بسته شد و از حال رفتم

www.60tip.ir

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.

همچنین ببینید

بستن
بستن