خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان عشق برادرانه / رمان عشق برادرانه فصل ششم

رمان عشق برادرانه فصل ششم

رمان عشق برادرانه 

جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان عشق برادرانه از اینجا کلیک کنید

با سیلی محکمی که امیرسام تو گوش
نسترن زد نسترن نتونست تعادلش رو

حفظ کنه و پرت شد روی زمین
بهت زده به امیرسام خیره شده بودم که

از عصبانیت نفس نفس میزد و
با خشم به نسترن خیره شده بود

نگاهم و به نسترن دوختم که هنوز بهت زده دستش روی صورت خونیش بود و

شکه به امیرسام خیره شده بود
بلاخره امیرسام سکوت و شکست و
با صدای عصبانی گفت:
_دفعه ی آخرت باشه همچین حرفایی رو میزنی فهمیدی؟!

صدای لرزون و بهت زده ی نسترن بلند شد:
_تو بخاطر این دختر من و زدی؟!

امیرسام با چهره ی سرد و بی
روحش به نسترن خیره شده بود و
بدون توجه به نسترن با صدای عصبی ادامه داد:
_فهمیدی یا نه؟!

نسترن نگاه پر از نفرتی بهم
انداخت و با لحن بدی گفت:
_پشیمون میشی امیر.

_باتوام؟!

با دادی که امیرسام زد
نسترن با صدای لرزون حرصی گفت:
_فهمیدم.

_گشمو.

نسترن نگاه پر از کینه و نفرتی
بهم انداخت و رفت.

با رفتن نسترن نگاهم و به امیرسام
دوختم که کلافه دستی تو موهاش
کشید و به سمتم برگشت که…

با دیدن صورت پر از ترسم بهم
نزدیک شد و با صدای گرفته ای گفت:
_برو بخواب نترس.

و بدون زدن حرف دیگه ای از اتاق بیرون رفت رفتار امیرسام واقعا عجیب بود مطمئنم

عاشق نسترن بود پس چرا داره
هم خودش و هم نسترن و زجر میده فقط بخاطر یه هوس یا بخاطر یه بچه یعنی یه بچه

انقدر براش ارزش داره که همسرش و ناراحت کنه پووف کلافه ای کشیدم و

روی تخت دراز کشیدم سعی
کردم بدون فکر کردن به رفتار عجیب امیرسام و نسترن بخوابم.

امروز انگار قرار بود پدربزرگ و مادر بزرگ امیرسام بیان همه مشغول
کار کردن و غذا پختن بودند

_زنداداش کجایی؟!

با شنیدن صدای فاطمه نسترن با صدای بلندی گفت:
_باز چی میخوای صدات و انداختی رو سرت.

فاطمه در حالی که نفس نفس میزد رو کرد به سمت نسترن و با صدای پر از حرصی گفت:
_با تو کار ندارم با سوفیاجونم کار دارم.

نسترن نگاه پر از کینه ای بهم
انداخت و با لحن بدی رو به فاطمه گفت:
_از کی تا حالا این دختر شده زن داداشت؟!

فاطمه بدون اینکه توجهی بهش
کنه با لحن شادی گفت:
_بیا لباس بپوش داداش گفت آماده ات کنم بریم‌ بیرون لباس بخریم.

تا خواستم اولین قدم و بردارم
صدای عصبی نسترن بلند شد:
_تو چی گفتی؟!

_فک نکنم کر باشی!

نسترن با حالت بدی بازوی فاطمه
رو گرفت و به سمت خودش برگردوند و
قبل از اینکه بتونم رفتارش رو درک کنم

سیلی محکمی در گوش فاطمه زد
با وحشت بهش خیره شده بودم که

صدای عصبی و پر از بهت و تعجب
مادر فاطمه اومد:
_نسترن!

نگاهم و به فاطمه دوختم که دستش روی گونه اش گذاشته بود و داشت مظلومانه گریه میکرد

به سمت فاطمه رفتم و دستش و گرفتم و با صدای آرومی لب زدم:
_گریه نه.

_تو چه غلطی کردی نسترن؟!

با شنیدن صدای عصبی مادر فاطمه
نگاهم و بهش دوختم که صدای پر از حرص نسترن بلند شد:
_کاری کردم که حقش بود.

با شنیدن صدای سیلی محکمی که
سالن پیچید بهت زده به مادر فاطمه خیره شدم که به نسترن سیلی زده

بود نسترن شکه به مادرجون خیره شده بود با صدای لرزونی گفت:
_شما من و زدید؟!

_دفعه ی آخرت باشه دست رو دختر من بلند میکنی من هنوز نمردم تو بخوای دست رو دختر من بلند کنی فهمیدی؟!

_چخبره؟!

با شنیدن صدای امیرسام نگاهم و بهش دوختم که نسترن به سمت امیرسام رفت و با گریه گفت:
_مادرت من و زد.

_چی؟!

مادر امیرسام ساکت به نسترن و امیر خیره شده بود که صدای عصبی امیرسام بلند شد:
_مامان نسترن چی داره میگه؟!

مادر امیرسام فقط ساکت نظاره گره
بود که امیرسام داد زد:
_مامان؟!

وقتی دید مامانش ساکته به سمتم
برگشت و گفت:
_سوفیا چیشده؟!

با صدای آرومی گفتم:
_نسترن فاطمه رو زد مامانت عصبی شد.

_چی؟!

با عصبانیت به سمت نسترن برگشت و
عربده زد:
_تو چه غلطی کردی هان؟!

نسترن با صدای لرزونی گفت:
_امیرسام من.

با عصبانیت داد زد:
_تو چی هان؟!

_امیر توضیح میدم من …

امیرسام با عصبانیت عربده زد:
_چی رو میخوای توضیح بدی تو رو خواهر من دست بلند کردی به چه جرئتی هان؟!تو فکر کردی کی هستی هان؟!

امیرسام خیلی ترسناک شده بود نسترن با ترس فقط بهش خیره شده بود و هیچ حرفی نمیزد

امیرسام نگاه ترسناکی به نسترن
انداخت و گفت:
_آدمت میکنم.

به سمت نسترن خیز برداشت که
صدای جیغ نسترن بلند شد

_امیر تمومش کن!

_مامان این به خواهر من سیلی زده این…

مادر امیرسام‌ وسط حرفش پرید و گفت…

_بسه امیر!

امیرسام نگاه عصبانی به نسترن انداخت و رو به مادرش ادامه داد:
_یعنی چی بسه مامان؟!

_امیر تمومش کن.

امیرسام نگاه پر از حرص و عصبانیتی به مادرش انداخت و از سالن زد بیرون با بیرون رفتن امیرسام مادر جون

به سمت نسترن برگشت و گفت:
_دفعه دیگه دست رو دختر من بلند کنی جور دیگه ای باهات رفتار میکنم.

نسترن نگاه پر از کینه ای به مادر جون انداخت و از سالن رفت بیرون

با شنیدن صدای فاطمه به سمتش برگشتم که رو به مادرش میگفت:
_مامان نباید میزدیش!

مادر جون با عصبانیت گفت:
_چرا ؟!

_مامان میدونی که عادتشه.

_بسه هر چی ساکت موندم و بخاطر این دختر امیر ما رو مقصر دونست بسه هر چی ساکت موندم.

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

پایان جلد اول رمان عشق برادرانه

رمان عشق برادرانه  جهت مشاهده به ترتیب پارت های رمان عشق برادرانه از اینجا کلیک …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *