خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شکلات تلخ / رمان کامل شکلات تلخ فصل14

رمان کامل شکلات تلخ فصل14

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 کیانوش خسته و عصبی و کلافه داد کشید:
– اه! هر دم از این باغ بری می رسد. چه خبره بابا! زندگیه ما داریم؟ چه زری زدن؟
– چه می دونم، عمرتون کوتاهه و این حرفا.
– الاغن! یه مشت الاغن به خدا! پدرشونو در می آرم. نگرانش نباش. گفتم که فردا جلسه داریم. می رم ببینم کار کدوم …
از فحش هایی که پشت سر هم ردیف کرد اردلان عصبی شد و گفت:
– خب خب! آمپر می چسبونی شعور و همه چیت از یادت می ره ها. فردا نتیجه رو بهم بگو فقط. فکر اون قضیه هم نباش.
مکالمه که تمام شد فریال که فقط منتظر یک موقعیت بود تا رفتار اردلان را تلافی کند و آن لحظه اوضاع را رو به راه می دید با بدجنسی گفت:
– کی به کی می گه آمپر که می چسبونی ال می شی و بل می شی.
اردلان که همچنان عصبی بود چرخید سمت فریال و گفت:
– یعنی چی؟ منظورت چی بود الان؟
فریال هم چرخید و همان طور که با گستاخی توی چشم های اردلان نگاه می کرد گفت:
– خودت چی فکر می کنی؟ منظورم واضح نبود؟
سارا روی صندلی عقب باز خنده اش گرفته بود. دعواهای آن دو نفر بیشتر از این که باعث اعصاب خوردی شود خنده دار بود. اردلان بوقی برای ماشین جلویی اش زد و باز چرخید سمت فریال و گفت:
– واضح بود نمی پرسیدم.
فریال چرخید و به رو به رو خیره شد. در همان حالت لبخندی کج زد و گفت:
– خب البته واسه کسی که رگاش کوتاهه باید همه چیزم توضیح داد. آمپر که می چسبونی دیگه شعور نداری با پرستار بدبخت که داره لطف می کنه …
اردلان دیگر سکوت را جایز ندانست و فریاد کشید:
– لطف آره؟ اون لطفه که وایسه با مریض گل بگه و گل بشنوه؟! شما که الحمدالله هیچی نمی فهمی! یه بار گفتم وقتی من هستم از این غلطا نکن انگار نه انگار!
فریال چرخید به سمت اردلان و صدایش را پس سرش انداخت و گفت:
– مرتیکه امل آخه به تو چه من با کی حرف می زنم و چی کار می کنم؟ تو خر کی باشی که بخوای واسه من تکلیف تعیین …
سارا که تا آن لحظه در سکوت شاهد ماجرا بود خودش را کمی به سمت بین دو صندلی متمایل کرد و دستش را بین آن دو نفر قرار داد و داد کشید:
– هی بسه! بسه! تمومش کنین. این دیگه چه مدلشه؟ یه ذره حرمت بذارین توی این رابطه …
صدای فریاد هر دو نفرشان بلند شد و سارا را خفه کرد:
– رابطه؟
و بعد هر دو شروع کردند با هم حرف زدن:
اردلان- این کجاش شبیهه رابطه اس؟
فریال- من بمیرم حاضر نیستم با این لندهور رابطه ای داشته باشم.
سارا مجله ای که پشت صندلی اردلان قرار داشت را بیرون کشید لوله اش کرد و بدون رحم از همان پشت ضربه ای محکم پشت سر اردلان و ضربه ای هم پشت گردن فریال کوبید و داد زد:
– عین بچه ها می مونین! بسه دیگه! خجالت بکشین. هر چی که بینتونه چه رابطه چه هر چی نیاز به یه ذره گذشت و درک متقابل داره تا زندگیتون تبدیل به جهنم نشه! اردلان از تو یکی بعیده! تو این چند ماه چه قدر عوض شدی!
هر دو در حالی که دستشان را روی گردنشان گذاشته و ماساژ می دادند ساکت شده بودند. اردلان خودش هم حرف های سارا را قبول داشت. ولی این را هم می دانست که هیچ کدام این چیز ها با فریال اعصاب خورد کن امکان پذیر نمی شود. درک متقابل؟ عمرا!

 ترجیح داد دیگر کلامی حرف نزند. چند خیابان مانده به خانه اشان کنار آژانسی توقف کرد تا سارا با آژانس به خانه بیاید. در بیمارستان حسابی همه جا را پاییده بود و خیالش راحت بود که کسی زیر نذار ندارتشان. وگرنه مجبور بود از همان بیمارستان سارا را برگرداند. با وجود تمام گره هایی که این روزها داشت زندگی اش را در هم ریخته می کرد خلاص کردن ساها برایش یک آرامش بود. حداقل توانسته بود یک کار را درست انجام بدهد. حالا باید می رفت سراغ قسمت های بعدی. اول از همه باید سارا و شهراد را بدون این که کسی بویی برد بر می گرداند و بعد از آن بر می گشت سراغ کار نیمه تمام خودش در آن گروه لعنتی ….
***
فصل بیست و سوم

سارا کنار پنجره ایستاده و به هوای نسبتا صاف خیره مانده بود. همان جا که روی مبل راحتی نرم لم داده بودم زر چشمی هم او را می پاییدم. در این چند روزی که مهمان ما بود به خوبی فهمیده بودم چه وابستگی ای به اردیان دارد و خواهرانه نگرانش می شود. حال امروزش را هم درک می کردم. قرار بود اردیان به دنبالش بیاید و به فرودگاه برود. هم می‌دانست باید برود و هم بدجور نگران اردیان بود. این غول بیابانی هم نگران شدن داشت؟ واقعا چه محبتی از او دیده بود که این قدر دوستش داشت؟ دیشب مخصوص او قرمه سبزی ای پخت که انگشت هایمان را هم خوردیم. مدام دور و بر اردیان می چرخید و سفارشش را به من می کرد. اردیان هم هر از گاهی لبخندی مهربان تحویلش می داد و من را متعجب می کرد. مگر او هم بلد بود قدردان باشد؟ صدای دنگ گوشی ام بلند شد. همان جا روی مبل کنارم بود. برش داشتم. مشتری پیام داده بود. می خواست برای ترمیم ناخن بیاید. می توانستم برای یک ساعت دیگر به او وقت بدهم. وقتی سارا می رفت من هم حاضر می شدم و می رفتم سالن. چند وقتی بود هیوا و رامیلا را هم درست و درمان ندیده بودم. بهانه خوبی بود. نباید از زندگی روتین خودم عقب می افتادم. نوبت را با مشتری هماهنگ کردم و گوشی را دوباره انداختم کنار پایم. این خط جدید زیاد از حد زندگی ام را سوت و کور کرده بود. نه کسی زنگ می زد و نه پیام می داد. باید مهمانی ای جور می کردم و باز خودم را به دوستانم نشان می دادم. نمی خواستم از یادشان بروم. دوست نداشتم این طور سوت و کور زندگی کنم.
رو به سارا که هم چنان به آسمان تقریبا آبی خیره مانده بود گفتم:
– دل کندن سخته نه؟
تکانی خورد و به سمتم چرخید. با دیدن نگاه منتظرم لبخندی زد و گفت:
– ببخشید فکرم خیلی مشغوله.
با دست روی مبل زدم و گفتم:
– بیا بشین. قراره تا یه ساعت دیگه بری. هنوز درست و حسابی با هم حرف نزدیم.
نفس عمیقی کشید. دست هایش را در هم پیچاند و جلو آمد. میز را دور زد و کنارم روی مبل نشست و پاهایش را هم بالا کشید. موهای پریشانم را پشت گوشم زدم و گفتم:
– یه سوال بپرسم؟
لبخندی که روی صورتش نشسته بود کمی کمرنگ شد و گفت:
– بپرس.
ترسید؟ مشخص بود خوشش نمی آید خیلی وارد جزئیات چیزی بشوم. من هم با کار آن ها کاری نداشتم. گور پدرشان. هر کار دوست داشتند بکنند. سوال من در رابطه با سوال های ذهنی خودم بود. گفتم:
– چرا این قدر اردیان برات مهمه؟ آخه اصلا درک نمی کنم. این پسری که جز غر زدن و اولدورم بولدورم کردن کاری بلد نیست …
صدای خنده اش بلند شد. از ته دل قهقهه می زد. دستش را جلوی دهانش گرفته بود و می خندید. این قدر خنده اش با مزه بود که خودم هم خنده ام گرفت و گفتم:
– والا، مگه دروغ می گم؟
نگاهش را از من گرفت. به رو به رو خیره شد. خنده اش کم کم تبدیل به لبخند شد و گفت:
– من یه برادر داشتم. یه برادری که برام خیلی عزیز بود. ولی متاسفانه کشتنش.
چشم هایم گرد شد. یعنی چه؟ چرا این قدر مرگ و میر بین این چند نفر عجیب غریب بود؟ کشتن و به کشتن دادن واژه هایی عادی بود برایشان. بدون این که نگاهم کند و متوجه نگاه متعجبم بشود به حرفش ادامه داد:
– نمی خوام وارد جزئیات بشم. دشمن خانوادگی داشتیم. برادر من خیلی هوامو داشت. خیلی لوسم می کرد. همیشه بهم می گفت شاهزاده خانم. حاضر بودم براش جونم رو بدم …

کم کم همان لبخند کم رنگ هم محو شد. می توانستم بغض را در صدایش حس کنم. تعجبم جایش را به حس غم داد. دلم گرفت. من هیچ وقت رابطه صمیمیانه ای با فرحان برادرم نداشتم. برای همین هم نمی توانستم غم او را خیلی هم درک کنم. ولی این قدر غمگین شده بود که به خاطر خودش من هم ناراحت شده بودم. ادامه داد:
– بعد از ساسان وارد یه ماجرایی شدم که وسطش شهراد و اردلان قرار داشتن. با شهراد خیلی جنگ داشتم. یه جورایی مثل الان تو و اردلان. ولی اردلان … اردلان خیلی هوامو داشت. خیلی مراقبم بود. اردلان کم کم جای ساسان رو برام پر کرد. منی که تازه برادرم رو از دست داده بودم و نتونسته بودم به هیچ عنوان با نبودنش کنار بیام آمادگی این رو داشتم که یه نفر رو جایگزینش کنم و اون یه نفر نمی تونست کسی باشه جز اردلان. انگار خدا اونو سر راه من قرار داد تا بتونم راحت تر نبود ساسان رو تحمل کنم.
سرم را کشیدم عقب و متعجب قبل از این که بتوانم جلوی زبانم را بگیرم گفتم:
– بعد به جای این که عاشق اون بشی عاشق شهرادی شدی که این قدر باهاش مشکل داشتی؟ البته خودت گفتی رابطه ات با شهراد مثل رابطه الان من و اردلان بوده ها!
این بار نوبت سارا بود که متعجب شود. همان طور با چشم های گرد شده به خنده افتاد و گفت:
– وای فریال از دست تو! عاشق اردلان می شدم؟ مگه می شد؟ اردلان برادرمه! هیچ وقت به چشمی به جز این نگاهش نکردم. ولی شهراد …
به این جا که رسید لبخندش شیطان شد و ابرویی بالا داد و گفت:
– خب اون فرق می کرد.
حالتش این قدر با مزه بود که با خنده مشتی به شانه اش کوبیدم و گفتم:
– نمیری حالا از ذوق!
غش غش خندید و خودش را کنار کشید. داشتم به این فکر می کردم که اردیان می تواند مهربان باشد؟ اصلا به گروه خونی اش می خورد؟ این قدر باورش سخت بود که انگار گفته بودند الان به جای خورشید ماه در آسمان است. او اگر مهربان می شد چه شکلی می شد؟ بلد بود مهربان نگاه کند؟ بلد بود نگران شود؟ بلد بود گوش کند؟ سرم را تکان دادم. امکان نداشت!
صدای زنگ که بلند شد سارا از جا برخاست و گفت:
– اردلانه. برم حاضر شم که وقت رفتن به فرودگاهه.
من هم ازجا برخاستم و گفتم:
– منم باید حاضر شم برم سالن. مشتری دارم.
در را برای برای اردیان باز کردیم و هر دو داخل اتاق من رفتیم تا حاضر شویم. حاضر شدن سارا خیلی هم زمان نبرد. من هم چون عادت داشتم از صبح که بیدار می شوم آرایش کنم خیلی مته به خشخاش نگذاشتم و بعد از پوشیدن مانتو شلوار شالم را هم برداشتم و از اتاق خارج شدم. اردیان وسط سالن ایستاده و مشغول ردیف کردن توصیه های ایمنی برای سارا بود:
– قراره با تاکسی بری. این چند روز که دیدی نذاشتم از خونه خارج شی چون ما هنوز تحت نظریم و نمی خواستم ببیننت. تو با تاکسی می ری و من پشت سرت می آم. توی فرودگاه تحویل شوهرت می دم و بر می گردم. دیگه هم قول بده از این کارا نکنی! بس نیست واقعا؟
سارا دلخور گفت:
– می دونی مشکل شما مردها چیه؟ اصلا از احساس بویی نبردین! چه جوری بگم تا نمی دیدمت دلم آروم نمی شد؟
اردیان با خنده گفت:
– آره بویی از احساس نبردیم و شهراد اون سری پرید توی خونه ای که می خواستن بکشنش.
این را که گفت همراه سارا هر دو خندیدند. حرف هایشان را نمی فهمیدم. برایم عجیب بودند اما علاقه ای هم نداشتم که سر از کارشان در بیاورم. هیچ وقت علاقه ای به کاراگاه بازی و پلیس بازی نداشتم. دست هایم را به هم کوبیدم و گفتم:
– خب سارا جون، خیلی از آشنایی باهات خوشحال شدم. دستت هم درد نکنه این چند روز حسابی این جا توی زحمت افتادی و جور من رو کشیدی.

 آشپزی بلد نبودم و سارا این چند روز با آشپزی خوبش باعث شده بود حسابی شکم چرانی کنم. خودم عادت کرده بودم به خوردن غذاهای حاضری و فست فود یا رستوران رفتن با دوست پسرهای رنگ و وارنگم. سارا با لبخندی مهربان جلو آمد و دستی که به سمتش دراز کرده بودم را با محبت فشرد و بغلم کرد و گفت:
– قربونت برم عزیزم، کاری نکردم که. بیشتر مراقب خودتون باشین و هر وقت هم تونستین به من خبر بدین که در چه حالین! من نگران نمونم! کمتر هم به دست و پای هم بپیچین! بزرگ شین …
قبل از این که فرصت کنم در جواب سارا چیزی بگویم نگاهم در نگاه پر از سوال اردیان گره خورد. چرا این طور به من نگاه می کرد؟ وقتی دید نگاهش می کنم گفت:
– جایی می ری که شال و کلاه کردی؟
باز می خواست برایم آقا بالا سر بازی در بیاورد؟ به خدا این بار می زدم دهانش را پر از خون می کردم دیگر. سارا که اوضاع را قرمز دید سریع خودش را کنار کشید و من هم آسوده در حالی که می خواستم به اردیان نشان بدهم خیلی هم برایم اهمیتی ندارد شالم را روی سرم مرتب کردم و گفتم:
– به شما مربوط نیست.
بعد چرخیدم سمت سارا و گفتم:
– سارا جون، ببخش من زودتر می رم. مشتری ام الان می رسه. باید برم سالن.
قبل از این که سارا بتواند حرفی بزند اردیان قدمی جلو آمد و گفت:
– تو حالیته تو چه شرایطی هستیم؟ می خوای تشریف ببری سالن؟ برو! برو تا بزنن بکشنت تا حالیت شه این قضیه شوخی بردار نیست.
سرم را کج کردم و گفتم:
– ببین من قرار نیست به خاطر این که تو از همه چیز می ترسی خونه نشین بشم. این چند روز هیچ خبری نشده پس اوضاع آرومه. منم باید به کارم برسم. بیکار که نیستم …
اردیان با تمسخر گفت:
– آره خب ناخن ملت مونده بی لاک! خیلی کار مهمیه باید بری بهش رسیدگی کنی.
داشت من را مسخره می کرد؟ کار من را مسخره می کرد؟ عصبی دندان هایم را روی هم فشردم و قدمی جلو برداشتم که سارا سریع پا درمیانی کرد. جلوی من پرید و با گرفتن شانه هایم گفت:
– ا فریال جون صبر کن. صبر کن ببینم اردلان چی می گه!
من که هم چنان با نگاه برای اردیان خونسرد و بی تفاوت خط و نشان می کشیدم به احترام سارا سر جایم باقی ماندم و سارا خطاب به اردیان گفت:
– تو مطمئنی خطر داره؟ چیزی دیدی؟ مگه قرار نشد پیگیری کنی؟
اردیان در مقابل سارا خیلی مهربان تر و آرام تر بود و من همه اش فکر می کردم این ها فیلمش است. نمی خواست دوستانش ذات پلیدش را ببینند.
– پیگیری کردم ولی هنوز جواب درستی دریافت نکردم. تا وقتی هم که جواب درستی نگیرم بیرون رفتن از خونه امن نیست.
سارا با نگرانی گفت:
– خب اگه این طوره که تو می گی توی خونه موندن تنها هم براش امن نیست. غیر از اینه؟
اردیان سرش را به چپ و راست تکان داد و گفت:
– نه این قدر احمق نیستن که توی خونه بلایی سرش بیارن. بخوان حرکتی هم بزنن بیرون این کار رو می کنن که بعدش بتونن منکر بشن و بگن کار اونا نبوده. ولی توی خونه دوربین داره. از طرفی می بینی که زیاد تنهاش نمی ذارم. خودمو خونه نشین کردم برای خانم، بعد ایشون اصلا متوجه اوضاع هم نیستن!
همین که این حرف را زد با ترس سرم را بالا گرفتم و دور تا دور سقف را برانداز کردم. تازه داشتم دوربین ها را می دیدم. وحشت زده سرم چرخید سمت اتاق خوابم و اردیان که همه حرکات من را تحت نظر داشت با پوزخند گفت:
– شما نگران نباش! توی اتاق ها دوربین نیست.
بعد زیر لب با تمسخر اضافه کرد:
– حالا نیست خیلی هم براش مهمه این چیزا!
او دیگر زیاد از حد داشت پایش را از گلیمش دراز می کرد. دوست داشتم بیفتم رویش و تا می توانم مشت توی صورتش بکوبم. ولی می دانستم این فقط در حد آرزو باقی می ماند. من چنین قدرتی نداشتم. قبل از این که خشم بر من غلبه کند و به سمتش یورش ببرم سریع خودم را جمع و جور کردم. با عصبانیت نمی توانستم چیزی را درست کنم. باید از راه دیگر وارد می شدم. برای همین هم قدمی عقب رفتم تا جایی که دست های سارا از شانه ام رها شد و گفتم:
– باشه، نمی رم بیرون.

homapouresfahani, [21.06.18 21:14]
#شکلات_تلخ قسمت صد و سی و چهار سارا خوشحال کف هر دو دستش را به هم کوبید و گفت:
– آفرین عزیزم. حالا ایشالا خیلی زود تکلیف این قضیه روشن می شه و بعدش می تونی بری به کارت برسی.
سرم را تکان دادم. اردیان می دانست تنها چیزی که من را می ترساند همان رفقای قاتلش هستند. برای همین هم حرفم را باور کرد و راه افتاد سمت در و خطاب به سارا گفت:
– بجنب سارا دیر می شه. تاکسی پایین منتظره!
سارا باز جلو آمد و بعد از بوسیدنم آهسته گفت:
– به قول خودت نگاه به اولدورم بولدورمش نکن! دلش قد دریاست و یه دنیا مهربونه. گاردت رو بندازی می تونی اون یکی شخصیتش رو ببینی. هواش رو داشته باش.
احمق بود که اردیان را با دو شخصیت مجزا می دید. اردیان تنها یک دیو دو سر بود و بس. احمق تر بود که او را به من می سپرد. من اگر می توانستم خودم عزرائیلش می شدم. بعد از رفتن آن ها چند لحظه ای روی مبل وسط نشیمن نشستم و نفس عمیق کشیدم. این مرد من را تا مرز دیوانگی می کشاند. گاهی دلم می خواست این قدر کتکش بزنم که زیر دست و پایم جان بدهد! خودم هم از وجود این قاتل درونم خبر نداشتم! او بود که این قاتل را درون من بیدار کرده بود.
چند دقیقه که گذشت از جا برخاستم و بعد از برداشتن کیف و سوئیچ راه افتادم سمت در. من اگر می خواستم دختر حرف گوش کنی باشم که کنج خانه پدرم می نشستم. اردیان مانده بود تا من را بشناسد. من کسی نبودم که به خاطر ذهن شکاک او خانه نشین شوم.
***
فصل بیست و چهارم

با دست راست دسته کیف مشکی رنگم را گرفته بودم و محکم فشار می دادم. دست شهراد که روی دستم نشست تکان بدی خوردم. نگران دستم را زیر دستش مشت کرد و کمی خم شد تا بتواند توی چشمانم خیره شود. اخم هایش هنوز هم در هم بود. سرم را کج کردم و همان طور که در سبزی چشمانش غرق شده بودم آهسته گفتم:
– نگران اردلانم، کاش می شد تنهاش نذاریم.
نفس عمیقی کشید و آهسته گفت:
– خانومم، نگران چی اون لندهوری آخه؟ ندیدی چه راحت مرگو پیچوند؟ اون بلایی سرش نمی آد. چند وقت دیگه هم ماموریتشو تموم می کنه و بر می گرده. به همین راحتی!
با من سر سنگین بود و این را به خوبی می فهمیدم. از دستم دلخور بود بابت کاری که کرده بودم. حق هم داشت. ولی این قدر که من درگیر ماجرای اردلان بودم نمی توانستم خیلی هم به این قسمت قضیه فکر کنم. نفس عمیقی کشیدم و دستم را از بند کیفم جدا کردم. کف دستم کامل عرق کرده بود. سرم را به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
– ولی رابطه شون با فریال خیلی با مزه س! دیدی مثل بچه ها به هم می پرن؟
شهراد پوزخندی زد و گفت:
– تا به حال اردلان رو این جوری ندیده بودم! درسته که هیچ وقت اخلاق نداشت و پاچه می گرفت اکثرا ولی رفتارش با خانوما همیشه محترمانه بود. معلوم نیست این بعد از شخصیتش رو کجا پنهان کرده بوده! دختره زنشه! ولی یه ذره احترامشو نگه نمی داره.
ابرویی بالا انداختم و گفتم:
– نوچ! اتفاقا من اگه بخوام از دید خانوما نگاه کنم بهت می گم اشتباه می کنی. همه دعواهاشون سر اینه که اردلان نگرانشه! شاید نگرانیش از روی دوست داشتن نباشه ولی خیلی خوب پذیرفته در قبال این دختر مسئوله! بلد نیست چه طور درست قصدش رو نشون بده. اینه که این جوری می شه. هر دختری از خداشه یه همچین شخصی رو داشته باشه که نگرانش باشه و هواش رو داشته باشه. اگه فریال درک می کرد خیلی خوب می شد.
این بار نوبت او بود که ابرویی بالا بیندازد. نوچ غلیظی گفت و ادامه داد:
– اردلان آدمی نیست که از این تیپ دختر خوشش بیاد. دختره رسما پلنگه!

homapouresfahani, [21.06.18 21:15]
#شکلات_تلخ قسمت صد و سی و پنج چشمانم را گرد کردم و در حالی که دست به سینه می شدم گفتم:
– اولا دستت درد نکنه که این واژه های قشنگ رو به کار می بری! دوما ارزش آدما با این چیزا سنجیده نمی شه. شاید این دختر درون خیلی مهربون و پاکی داشته باشه. قضاوت کار من و تو نیست.
– من نمی گم فریال دختر بدیه! اتفاقا دختر خیلی خانومیه، می گم رفیق من از این سبکا خوشش نمی آد.
– اگه اومده باشه چی؟
پیجر فرودگاه اعلام کرد که زمان رفتن سمت گیت خروج است. شهراد از جا برخاست و در حالی که ساکش را بر می داشت دست دیگرش را به سمت من دراز کرد که از جا برخیزم و گفتم:
– خوشش اومده باشه که چه بهتر! اردلانم سر و سامان می گیره دیگه.
دستم را توی دستش گذاشتم و گفتم:
– من که دلم روشنه!
دوشادوش هم راه افتادیم سمت انتهایی صفی که شکل گرفته بود و شهراد گفت:
– هر چی خدا بخواد همون می شه ولی می دونی ساها …
چه گفت؟ به گوش هایم شک کردم. شهراد چه گفت؟ همان جا که بودم پاهایم به زمین چسبید. مبهوت به دهان او خیره مانده بودم و او بدتر از من خشک شده سر جا ایستاده و به من خیره مانده بود. قلبم چنان نبض برداشته بود که حتم داشتم هر لحظه از تپیدن می ایستد. او به من گفت ساها؟ چرا باید من را ساها صدا می زد؟ ساها در ذهنش این قدر پر رنگ شده بود؟ چرا؟ اشک چنان ناگهانی به چشم هایم هجوم آورد که از خودم بدم آمد. الان وقت زار زدن نبود! الان وقت داد زدن بود! وقت مشت کوبیدن توی سینه این لعنتی بود که با چشم هایی شرمنده و ترسان بی حرف ایستاده و به من زل زده بود. اولین عکس العملی که نشان دادم این بود که دستم را با خشونت از بین دستش بیرون بکشم. حتی اجازه نداد یک قدم از او فاصله بگیرم. دستم را این بار محکم تر و با کمی خشونت از مچ چسبید. با صدایی که دیگر کنترلش دست خودم نبود داد زدم:
– ولم کن!
مچ دستم را کشید و آهسته گفت:
– حرف می زنیم عزیزم!
دوست داشتم بمیرم. عزیزمی که گفت دیگر مثل قبل به جانم ننشست. نمی خواستم بگوید. ذهنم مسموم شده بود. او اسم مان کسی را جلوی من برد که من از فکرش دیوانه می شدم. این مدت از تصور این که اس ام اس های روی گوشی شهراد از طرف او باشد بارها جان داده بودم. چه شده بود که اسم او در ذهنش جایگزین اسم من شده بود؟ فهمید حال خرابم را. بازویم را بین انگشتانش محکم گرفت و کنار گوشم گفت:
– آروم باش سارا، خواهش می کنم جلب توجه نکن! باید بریم سوار بشیم. همه چی رو برات توضیح می دم. قول می دم.
صدایش می لرزید. این را به خوبی می فهمیدم. شهراد هول شده بود! شهراد که هیچ وقت هول نمی شد این بار هول شده بود! شهراد همیشه خونسرد چه به روزش آمده بود؟ می خواستم بازویم را از دستش خارج کنم ولی توانش را نداشتم. توان هیچ کار را نداشتم. کم مانده بود کله پا شوم. خودم را تا این حد حسود و ناتوان باور نداشتم! دنبالش کشیده می شدم و صدایش را در ذهنم مرور می کردم. صف منتهی به گیت خروج تمام شده بود و فقط ما مانده بودیم. شهراد کارت های پرواز و کارت ملی ها را به مسئول تحویل داد و من همچنان گیج و منگ نگاهم هر لحظه به جایی خیره می ماند. نکند تمام این مدت شهراد با شاها در ارتباط بوده باشد؟ نکند ساها نقش پر رنگی در زندگی شهراد پیدا کرده باشد؟ غیر از این نمی توانست چیزی باشد. وگرنه چه دلیلی داشت شهراد من را ساها صدا بزند؟ اسک به چشمانم نیش زد. باز بازویم کشیده شد. صدایش را شنیدم:
– برو ورودی خواهران! تو رو خدا خودتو کنترل کن سارا! حرف می زنیم! من قرار نیست فرار کنم…ای کاش می شد من فرار می کردم. می ترسیدم از چیزی که قرار بود از شهراد بشنوم. می ترسیدم و ترجیح می دادم هرگز آن را نشنوم. راه افتادم سمت بازرسی خواهران. جان داشت به لبم می رسید. این دیگر برای من فقط یک اصطلاح نبود. با گوشت و پوست و استخوان حسش می‌کردم. شهراد جان من بود و آن لحظه با همه وجود از، از دست رفتن جانم واهمه به جانم افتاده بود. با قدم های سست به سمت خانمی که مشئول بازرسی بود راه افتادم و همزمان قطره اشکی از گوشه چشمم روی گونه ام سر خورد.

تمام طول پرواز شهراد سکوت کرده بود و من سرخورده تر از سکوت سنگین او از شیشه بیضی به بیرون زل زده بودم و تلاش می کردم ذهنم را از تمامی افکار آزاردهنده رها کنم. شهراد گفته بود برسیم خانه حرف می زنیم. هیچ حرفی نزده بودم. هیچ اعتراضی نکرده بودم. دلیلی نداشت اعتراض کنم. نایی نداشتم اعتراض کنم. او خودش باید می فهمید حال وخیم من با این دست دست کردن هایش مدام بدتر می شود. داشت ذهنش را متمرکز می کرد که به من دروغ بگوید؟ می خواست بپیچاند؟ اگر قصد پیچاندن نداشت چرا حرف زدنش را به تعویق می انداخت. سرم را کمی چرخاندم. دستم را چون شی ای با ارزش بین انگشتانم محصور کرده بود و اجازه نمی داد حتی لحظه ای دستم را از دستش بیرون بیاورم. ترسیده بود. او هم مثل من ترسیده بود. ولی او دیگر چرا؟ من می ترسیدم فراموش شده باشم. کسی که خطا کرده بود من نبودم. او می ترسید رهایش کنم؟ یعنی جرمش تا این حد سنگین بود؟
هواپیما با تکان های معمول بالاخره نشست. همان جلو نشسته بودیم و می توانستیم زودتر از بقیه مسافرها از آن فضای خفقان آور خارج شویم. شهراد هم حالش بهتر از من نبود که به محض باز شدن در هواپیما از جا برخاست و بعد از برداشتن ساک دستی از کابین بالا دوباره دستم را چسبید و با صدای خش دار شده اش گفت:
– بریم.
چون طفلی به دنبالش کشیده می‌شدم. حس می کردم همه فضای دور و برم در لایه ای از مه محو شده. نه درست می دیدم و نه درست می شنیدم. این قدر فکر های منفی به ذهنم هجوم آورده بود که دیگر در برابرشان بی دفاع شده بودم. همه را باور کرده و زندگی ام را نابود شده می دیدم. دیگر نمی توانستم آن دست یخ شده ای که مچ دستم را محکم چسبیده بود باور کنم. نمی توانستم نگاه های هر چند ثانیه یک بارش را روی خودم باور کنم. نمی توانستم ترس نگاهش را باور کنم. ذهنم بدجور مسموم شده بود و در عجب بودم چه طور می توانم با آن همه زخم که به روحم وارد می شد سکوت کنم و هیچ حرفی نزنم! شاید شهراد هم بیشتر داشت از همین سکوتم می ترسید. فکرش را هم نمی کرد این همه وقت دوام بیاورم و لب از لب باز نکنم. با تاکسی خودمان را به خانه رساندیم و باز هم تمام طول مسیر چیزی که بین ما حاکم بود سکوت بود و سکوت.
به خانه که رسیدیم وقتی او مشغول حساب کردن کرایه تاکسی بود دیگر نماندم که باز دستم را بچسبد. بدون لحظه ای مکث به سمت در خانه هجوم بردم و سریع با کلید بازش کردم و دوان دوان پله ها را بالا رفتم. می خواستم کجا بروم؟ برای رسیدن به چه چیزی عجله داشتم؟ به خودم که آمدم پشت در خانه مادرم بودم. یم خواستم به مادرم پناه ببرم. تنها تکیه گاه من مادرم بود. اگر شهراد تصمیم می گرفت پشت من را خالی کند دیگر جز مادرم هیچ کس برایم باقی نمی ماند. قبل از این که دستم روی زنگ بنشیند دست شهراد از پشت روی دستم نشست. خواستم دستم را محکم از زیر دستش بیرون بکشم که دستم را مشت کرد توی مشتش و سریع شانه ام را گرفت و مجبورم کرد بچرخم. چرخیدم و نگاهم در نگاه غرق شرمندگی اش نشست. با همان شرم و ترس و آشفتگی عجیبی که دلم را آشوب می کرد با صدای آهسته ای که مشخص بود از عمد است گفت:
– خواهش می کنم سارا!
نمی خواست خاله و مامان ماجرا را بفهمند. نمی خواست همه چیز خراب شود؟ مگر نشده بود؟ باز خواستم دستش را پس بزنم و بالاخره سکوت طولانی ام را بشکنم که دستم را کشید و با همان صدای آهسته گفت:
– سارا، عزیزم، فقط چند دقیقه به من مهلت بده. بعدش هر چی تو بگی! باشه سارا؟ هر چی تو بگی!
بی حرف نگاهش کرد. عرق روی پیشانی اش نشسته بود. در این فصل کمی عجیب بود. نگاهش چون نگاه یک بچه معصوم شده بود. خیلی دوستش داشتم. آن قدر زیاد که از فکر از دست دادنش داشتم می مردم. من آدمی نبودم که شهراد چیزی بخواهد و بتوانم قبول نکنم. پس بدون حرف راه افتادم سمت پله ها تا به طبقه خودمان برسم. باید می فهمیدم قضیه از چه قرار است. نمی خواستم قصاص قبل از جنایت کنم. باید حرف هایش را می شنیدم. اول می فهمیدم چه خاکی توی سرم شده و بعد تصمیم می گرفتم خودم چه خاکی توی سرم بریزم.
***

دخترک با لذت دستش را بالا گرفت و برای آخرین بار به ناخن هایش که با رنگ سرمه ای و قرمز و سفید طراحی شده بود نگاه کرد و گفت:
– فریال جون خیلی دستت درد نکنه! طبق معمول گل کاشتی! عالی شده!
از جا برخاستم و کش و قوسی به کمرم دادم. این کار را دوست داشتم ولی کم کم داشت باعث اذیتم می شد. کار کردن با مواد کاشت ناخن هم داشت روی تنفسم اثر می گذاشت و هم خم شدن زیاد داشت مهره کمر و گردنم را آسیب می زد. اما برایم مهم نبود. من در زندگی هیچ وقت دلم برای سلامتی ام نسوخته بود. همیشه همان کاری را کرده بودم که در لحظه به من لذت می داد. خطاب به دختر که اسمش را هم فراموش کرده بودم گفتم:
– خواهش می کنم عزیزم، مبارکت باشه.
راه افتاد سمت کیفش و گفت:
– واقعا لطف کردی امروز با این که آرایشگاه نبودی بهم وقت دادی. عزا گرفته بودم با این ناخن های تا به تا شده چه جوری برم مهمونی. چه قدر تقدیم کنم گلم؟
راه افتادم سمت آشپزخانه تا برای خودم نسکافه درست کنم. در همان حال تعارف کردم:
– قابلت رو نداره عزیزم.
– نه خواهش می کنم.
مبلغ را گفتم و کتری برقی را به برق زدم تا آب جوش بیاید. دختر کارت کشید و بعد از کمی تعارف تیکه پاره کردن رفت. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم:
– خب فریال خانومی، چی کار کنیم حوصله مون سر نره؟ الان که وقت خونه رفتن نیست!
واقعا قصد نداشتم به آن زودی به خانه برگردم. آن هم خانه ای که آن لندهور در آن نفس می کشید. این روزها این قدر گیر می داد که دوست داشتم از دستش سر به بیایان بگذارم. من اهواز مانده بودم که کسی به من گیر ندهد بدتر افتاده بودم زیر دست یک روانی! دلم خنک شده بود که به حرفش گوش نکرده بودم. بر خلاف شکاک بودن او هیچ کس هم تعقیبم نکرده بود و من با خیال راحت آرایشگاه آمده بودم. تمام طول راه هم او را به فحش کشیده و بیشتر دلم را خنک کرده بودم. نگاهم به گوشی ام که روی کانتر گذاشته بودم افتاد. بهتر بود به هیوا و رامیلا زنگ می زدم تا بیایند و دور هم برای برنامه های بعدی ام تصمیم می گرفتیم. من آدم زندگی این مدلی نبودم. هنوز دستم به گوشی نرسیده بود که صدای زنگ بلند شد. ابروهایم از تعجب بالا پرید. منتظر کسی نبودم! مشتری که نبود. شاید رامیلا یا هیوا خودشان آمده باشند. از این فکر ذوق زده به سمت در راه افتادم. کسی به جز آن ها نمی توانست باشد. با همان نیش باز شده تا بنا گوش در را تا انتها گشودم و خواستم دهان باز کنم چیزی بگویم که با دیدن اردیان پشت در همان جا سر جایم خشک شدم. اردیان بی توجه به من و تعجبم با نگاهی که از آن آتش زبانه می کشید با دستش من را به عقب هول داد. قدمی عقب رفتم و او داخل شد. در را چنان محکم پشت سرش بست که ناخودآگاه چشم هایم بسته شد. صدای فریادش بدتر از جا پراندم:
– این جا چه غلطی می کنی تو؟ مگه نگفتم پاتو از اون خراب شده بیرون نذار! تو آدمی؟! چیزی هم می فهمی؟
فقط چند ثانیه طول کشید تا توانستم به خودم مسلط شوم و بفهمم چه شده. چنان طوفانی وارد شده بود که برای چند لحه حتی حرف زدن هم از یادم رفته بود. خیلی سریع خودم را جمع و جور کردم. او به چه حقی این طور وارد آرایشگاه من شده بود؟ دست به کمر و با قیافه ای برزخی تر از خودش، قدمی به او نزدیک شدم و بدتر از خودش صدایم را پس سرم انداختم و با فریاد گفتم:
– هوی چه مرگته؟ مگه اومدی طویله؟! این جا رو با خونه ت اشتباه گرفتی حیوون!
حتی نگذاشت حرفم کامل به آخر برسد. فاصله اش با من به اندازه دراز کردن دستانش بود. دستانش را سر شانه ام گذاشت و با فشاری محکم باز به عقب هولم داد. هدفش پرت کردنم نبود. همین که نیم قدمی عقب رفتم پایم به مبل گیر کرد و پهن شدم روی مبل. می خواست من را بنشاند. ولی کور خوانده بود. همین که بالای سرم ایستاد و از همان بالا با فریاد گفت:
– در دهنت رو ببند! اگه شخصیت تو اینه که اینجوری حرف بزنی شخصیت من اجازه نمی ده شنونده اش باشم! وادارم نکن طور دیگه باهات حرف …
از جا پریدم. این بار نوبت من بود که با دست او را پس بزنم. محکم هولش دادم که تکان زیادی هم نخورد. ولی بدون این که به روی خودم بیاورم جیغ زدم:
– آقا به تو چه؟! به تو چه که من چی کار می کنم؟ کجا می رم کجا نمی رم؟ تو کی باشی؟ هان؟ من آقا بالا سر نمی خوام می فهمی؟

گونه هایش قرمز شده بود و این را به خوبی می توانستم بفهمم که خونش را به جوش آورده‌ام. دلم می‌خواست از ریش هایش بگیرم و بکشم. می دانستم باعث می شود درد بکشد و من هم همین را می خواستم. این‌قدر از دستش عصبی بودم که دیگر به هیچ چیز جز آزار دادنش فکر نمی کردم. بدون لحظه ای توقف حرف می زدم و لحظه به لحظه بیشتر عصبی اش می‌کردم:
– همین که تا الان لالمونی گرفتم و نرفتم بفروشمت برو خداتو شکر کن بدبخت! لازم هم نیست برم پیش پلیس. همون هم خونه ایت بفهمه تو کی هستی و از کجا اومدی برای هفتاد پشتت کافیه. توام بشین مثل دختر ها هی منو تهدید کن و برام خط و نشون بکش. هیچ غلطی نمی تونی بکنی.
خودم به یک کدام از حرف هایم اعتقادی نداشتم. فقط می گفتم تا خون او را به جوش بیاورم و در حین حرف زدن در دل می ترسیدم که نکند هوس کند تهدیدهایش را عملی کند و بدبختم کند!
– هه هه! می رم اصلا همه چیو بهش می گم. یا دست از سر من بر می داری و دیگه آقا بالا سر بازی در نمی آری یا می رم همه چیو می ذارم کف دست کیانوش …
قدمی به من نزدیک شد و من در دل با تمام غد بودنم به خودم اعتراف کردم که قرار است کتک بخورم. همین باعث شد کمی خودم را عقب بکشم و در خودم جمع شوم. ولی او در لحظه مسیرش را تغییر داد. راه افتاد به سمت میز گرد جلوی مبل ها و در برابر چشمان ناباور و کمی ترسیده من، ظرف گرد شکلات را برداشت و محکم روی زمین کوبید و داد کشید:
– ببر صداتو این قدر داد نزن! دیوونه ام کردی دختره دیوونه! کسی که هیچ غلطی نمی تونه بکنه تویی نه من! خودت هم خوب می دونی اگه تهدیدام به مرحله عمل برسه خاکستر می شی! بدت می آد از این که آقا بالا سر داشته باشی؟ هان؟ ولی از این به بعد داری. فهمیدی؟ آقا بالا سر داری. باهاش کنار بیا!
پوزخندی زدم و در لحظه تغییر موضع دادم. نمی خواستم جلویم را بگیرد. من تصمیم گرفته بود آن روز درست و حسابی او را دیوانه کنم. همان طور که او من را دیوانه کرده و باعث شده بود به سیم آخر بزنم. همین طور که راه افتادم سمت آشپزخانه، شانه ای بالا انداختم و گفتم:
– این جوریاس؟ هر کی کم بیاره باید ظرف بشکنه؟ برای این که بهم نشون بدی آقا بالا سری می خوای ظرف بشکنی؟
به آشپزخانه رسیده بودم و اردیان همان طور نفس نفس زنان سر جایش ایستاده و به من خیره مانده بود. نمی دانست چه تصمیمی دارم. فکر کرده بود آرام شده ام. فکر کرده بود شکستن ظرف کار خودش را کرده و حساب کار دستم آمده است. اما همین که به آشپزخانه رسیدم بدون لحظه ای مکث در کابینتی را که می دانست پر از ظرف و ظروف است را باز کردم. یک لیوان بیرون کشیدم و در حالی که دوباره جیغ می زدم روی زمین کوبیدم و گفتم:
– منو از ظرف شکستن می ترسونی دوزاری؟ فکر کردی کی هستی؟ بیا منم می شکنم.
لیوان اول که شکست دومی را برداشتم و محکم تر جلوی پایش روی زمین کوبید و داد زدم:
– پس من آقا بالا سر توام شازده! من بهتر از تو ظرف می شکنم. مرتیکه می خوای به من زور بگی؟ به من؟!
ظرف بعدی یک بشقاب بزرگ در حد دیس بود. اردیان که تا آن لحظه بهت زده به من خیره مانده بود کلافه دستی توی موهایش فرو کرد و گفت:
– بس کن!
هیچ توجهی به حرفش نکردم. بشقاب را روی زمین کوبیدم. هزار تکه شد. عصبی قهقهه زدم و گفتم:
– هی شدیم چند چند؟ بازم هست. آره خیلی هست …
خم شدم هر چه ظرف می توانستم توی دست هایم جا بدهم برداشتم. اردیان دیگر سر جا ایستادن را جایز ندید و با قدم های بلند به سمتم راه افتاد. بدون توجه به او همه ظرف های توی دستم را با یک حرکت محکم روی زمین کوبیدم. صدای شکستن ظرف ها روی اعصابم راه می رفت ولی برایم مهم نبود. چیزی که مهم بود این بود که آن احمق را سر جایش بنشانم. پرید به سمتم و داد کشید:
– می گم بس کن روانی!
بدم می آمد کسی به من بگوید روانی. حس می کردم روانی هستم و وقتی کسی می گفت انگار یادآوری اش می کرد و بدتر روانی ام می کرد. همین که گفت روانی زد به سرم. خم شدم تکه ای از بشقاب خورد شده جلوی رویم را برداشتم و گرفتمش به سمت او که خیز گرفته بود به سمتم و با قهقهه گفتم:
– آره روانی ام! چی فکر کردی؟ بیا جلو تا روانی بودن رو نشونت بدم. بیا دیگه …

 احمق من بودم که یادم نبود او به راحتی می تواند خلع سلاحم کند. بدون ترس از تهدید من با یک قدم جلویم ایستاد و دستم را از مچ چسبید و پیچاند. به جای این‌که دستم را باز کنم و شیشه را بیندازم در یک لحظه با سرتقی تمام دستم را مشت کردم و همین باعث شد بشود آن چه نباید می شد. تکه شیشه تا عمق دستم فرو رفت و آتشم زد. از درد چشمم را بستم و همه فسم خوابید. تمام روانی بازی ها از یادم رفت. کل وجودم درد شد و درد. خون گرم از لای انگشتانم راه گرفت. صدای اردیان باعث شد چشم هایم را باز کنم:
– دختره دیوونه ببین چی کار کردی با خودت!
اشک از لای چشمم بیرون دوید. دوست داشتم باز هم فریاد بکشم. دوست داشتم هزار بار بگویم خفه شود ولی نمی توانستم. دستم بدجور می سوخت. شاید هم فقط درد دستم نبود که داشت من را می سوزاند. شاید از بی عرضگی خودم داشتم می سوختم. این که زندگی ام این طور شدید دستخوش طوفان شده بود داشت من را می سوزاند. نگاهش کردم. ولی نگاه او به دستم بود. هر دو نفس نفس می زدیم. تقلای زیاد و خشم هر دویمان را سرخ کرده بود و پریشان و آشفته. آن وسط درد دست هم به درد های من اضافه شده بود. دستم را از مچ چسبیده و داشت وادارم می کرد انگشتانم را باز کنم. می ترسیدم. شیشه بزرگی که کف دستم بود کامل توی دستم فرو رفته بود و می ترسیدم دستم را باز کنم و آن صحنه را ببینم. اما من چه توانی داشتم در برابر قدرت او؟ خودش با اخم های در هم و صورت در هم تر انگشت هایم را یکی یکی باز کرد و هر دو با دیدن شیشه ای که وسط دستم را جر داده و تا وسط فرو رفته بود، همزمان آه کشیدیم و من همزمان به هق هق افتادم. دست آزادش را بالا آورد و گفت:
– باید درش بیارم فریال نگاه نکن!
کم مانده بود مثل بچه ها وسط گریه جیغ بزنم نمی خوام!! ولی جلوی خودم را گرفتم و فقط گفتم:
– وای نه!
همان دستش را که بالا آورده بود پشت گردنم گذاشت. نگاهم با عجز و وحشت و حالی وخیم به دستم خیره مانده که وسطش تا نیمه شیشه ای را در خود جای داده بود. همان صحنه هم می توانست من را کله پا کند! دردش بماند. با فشار دستش گردنم را فشار داد به سمت شانه اش و گفت:
– گفتم نگاش نکن حالت بدتر می‌شه. نه هم نداریم. باید درش بیاریم.
سرم چسبید روی شانه اش و همان لحظه درد و سوزش تا اواسط بازویم بالا آمد و باعث شد بی اختیار جیغ بزنم. یکی از دست هایش گردنم را چسبید و سرم را محکم تر روی شانه اش فشار داد و گفت:
– تموم شد تموم شد! ولی بدجور داره خون می آد. لباسات کجاست فریال؟ باید سریع بریم بیمارستان.
کم کم داشتم بی حال می شدم. همان طور هق هق کنان بدون این که سرم را از شانه اش جدا کنم و تمایلی برای دیدن زخم شمشیرم داشته باشم گفتم:
– توی اون اتاق اولی …
آهسته سرم را از شانه اش جدا کرد. نگاهش دیگر خشمگین نبود. صورتش پر از تاسف بود و عجیب بود که این طور بیش تر به دل می نشست. خشمگین که می شد چموشم می کرد. آرام که می شد رامم می کرد. خودش این را می دانست؟ بازویم را کشید و گفت:
– بیا بشین تا لباسات رو بیارم.
داشتم پس می افتادم. خون از دستم چون جوی باریکی راه گرفته بود و همه جا را به گند کشیده بود. از خون نمی ترسیدم ولی آن وضعیت هم داشت حالم را خراب می کرد. سرد شدن دست و پایم را به خوبی حس می‌کردم. با کمک دست های قوی او تا نزدیک مبل ها کشیده شدم. من را روی تک مبل نشاند و گفت:
– دستت رو همین جوری بگیر. با اون دستت روی زخم رو فشار بده که خیلی خونریزی نکنه. من الان می آم.
کاری که گفته بود را انجام دادم و او از جا پرید و با قدم های بلند وارد اتاقی که گفته بودم شد. چند لحظه بیشتر طول نکشید که با مانتو و شالم برگشت. اشک هایم بند نمی آمدند. طوری به دستم خیره مانده بود که گویا جلوی چشمم قطع شده! آن همه خون از من داشت می رفت؟ با مانتو بالای سرم ایستاد و گفت:
– پاشو فریال …
همزمان سر خودش غر زد:
– چی می گم پاشو، تو که دیگه جون نداری.
منتظر نشد تا تکان بخورم. دستش را جلو آورد و بازویم را گرفت و به سمت بالا کشید. با قدرت دست او از روی مبل کنده شدم و ایستادم. دست سالمم را از روی زخم برداشت و کمک کرد داخل آستین مانتویم فرو کنم. ولی آن یکی دستم را نمی شد کاری کنیم. پس مانتو را بلاتکلیف سر شانه ام انداخت. شالم را هم بی دقت روی سرم کشید و با گرفتن بازویم محتاط پرسید:
– می تونی راه بیای؟
اگر نمی توانستم می خواست چه غلطی بکند؟ بغلم کند؟ هه! بی حال گفتم:
– می تونم.

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *