خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان شکلات تلخ / رمان کامل شکلات تلخ فصل15

رمان کامل شکلات تلخ فصل15

رمان کامل شکلات تلخ

جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی از اینجا کلیک کنید

 همان طور که کنارم ایستاده بود دستش را دور شانه ام پیچید و همه وزنم را به خودش تکیه داد. دست زخمی ام را هم گرفت و خودش محکم روی زخمم را گرفت که بیش از آن خونریزی نکند. راه افتاد سمت در و من را هم با خودش کشید. با عجز داشتم به این فکر می کردم که گند زده ام به سالن! هیوا و رامیلا اگر آن جا را می دیدند بدون شک سکته می کردند. ظرف و ظروف شکسته شده و خون هایی که همه جا را رنگین کرده بود. اردیان از در را گشود و من را با خودش به وسط کریدور کشید. با دیدن پله ها زیر لب غر زد:
– یه آسانسور نداره این خراب شده! تو تا بیای این پله ها رو بری پایین کل خونه بدنت تخلیه شده! بیا ببینم …
تا خواستم به نتیجه برسم که باید کجا بروم خم شد و یکی از دستانش را پشت زانویم انداخت و دست دیگرش هم پشت گردنم جا خوش کرد و چون وزنه ای من را از زمین کند. جایی برای اعتراض نبود. من نمی توانستم پله ها را پایین بروم. سرم داشت گیج می رفت. راه افتاد سمت پله ها و در همان حال گفت:
– با دستت روی زخم رو بگیر. توی ماشین دستمال دارم برات می بندمش. ولی فعلا نذار بیشتر از این خونریزی کنه.
دیگر حتی نایی نداشتم که با دست دیگرم روی زخم سوزانم را فشار بدهم. همان طور بلاتکلیف دستم را روی زخم گذاشتم. گردنم که دیگر کنترلش دست من نبود خم شد و به سینه پهن اردیان چسبید. چشم هایم هم بسته شد. داشتم غش می کردم؟ از تکان تکان هایی که می خوردم و پیراهن زبرش که روی گونه ام کشیده می شد می توانستم بفهمم که در حال دویدن است. تمامی پله ها را با دو طی کرد تا بالاخره از ساختمان خارج شد. باز صدای غر زدنش را شنیدم:
– لعنتی ماشین رو هم دور پارک کردم.
کم مانده بود من هم با آن حال نزارم فحش بدهم. باز شروع کرد به دویدن و من با اندکی دیوانه‌گی که از لحظاتی قبل هنوز باقی مانده بود گفتم:
– می‌میرم نه؟
کمی من را روی دستانش جا به جا کرد و بالا تر کشید. ولی در جواب حرفم هیچ چیزی نگفت. همیشه همین بود. وقتی نیاز داشتم حرف بزند لال می شد. سارای احمق چه چیز این بشر را دوست داشت؟ این ربات بی اعصاب بی احساس را! نمی توانست با دو جمله تسلی ام بدهد؟ من در فیلم ها دیده بودم افراد از خونریزی زیاد می میرند. خونریزی دست من هم زیاد بود. من ترسیده بودم! او باید چیزی می گفت اما تصمیم گرفته بود با سکوتش بیشتر و بیشتر به ترس من دامن بزند. بالاخره به ماشین رسیدیم. من را روی زمین گذاشت و بعد از زدن دزدگیر ماشین در جلو را برایم باز کرد و گفت:
– بشین تا سرت گیج نرفته نیفتادی.
به حرفش گوش کردم چون واقعا سرگیجه را احساس می کردم. توان ایستادن نداشتم. همین که نشستم سریع ماشین را دور زد. مانده بودم چرا در ماشین را نبسته. من قدرت این کار را هم نداشتم. چیزی طول نکشید که برگشت و جلوی پایم کنار ماشین زانو زد و گفت:
– بده دستتو.
سرم به پشتی صندلی چسبیده بود. خون از دستم می چکید روی پایم و کف ماشین. آهسته دستم را کمی پیش بردم. نمی دانستم می خواهد چه کار کند. خودش دستم را گرفت و جلو کشید. با دستمال سفیدی که تمیز به نظر می آمد دستم را محکم بست. چشم هایم بسته شد. صدای غر غر هایش را می شنیدم:
– دختره دیوونه! واقعا یه تخته ت کمه تو! این چه رفتاریه آخه! زدی خودتو آش و لاش کردی. داری از حال می ری.
نمی توانستم جوابش را بدهم وگرنه باز هم به او می پریدم و هر چه از دهانم در می آمد نثارش می کردم. حتی این بلا هم به خاطر او بر سرم آمده بود. اگر او به سمتم نیامده بود و نمی خواست خلع سلاحم کند من هم دستم را مشت نمی کردم. اصلا همه چیز تقصیر او بود. زیر و رو شدن زندگی ام و رسیدن به این روزهای سیاه و منفور همه و همه تقصیر او بود. دوست داشتم همه این حرف ها را توی صورتش تف کنم. حیف که قدرتش را نداشتم. در سمت من را بست و سریع سوار شد. مقصد بعدی بیمارستان بود. چشمانم را همان طور بسته نگه داشتم. می خواستم با دیدن چشم های بسته ام خفه خون بگیرد و بیش از آن با حرف هایش روی اعصابم راه نرود.

 چند دقیقه از مسیر در سکوت گذشته بود تا این که بالاخره سکوت را شکست و آهسته پرسید:
– فریال، خوبی؟
ترسیده بود؟ نمی دانم ترس بود یا چیز دیگری. اما هر چه بود صدایش را طور عجیبی کرده بود. دوست نداشتم جوابش را بدهم. حال من به او ربطی نداشت. لحظاتی گذشت و همین که جوابی نشنید دوباره صدایم زد:
– فریال؟
باز هم جوابی ندادم. منتظر بودم باز صدایم بزند و یا کلا بیخیال به راهش ادامه بدهد. در همین تصورات بودم که یک دفعه دست سالمم بین دستش حبس شد. همین که دستم را گرفت از جا پریدم. توقع این کار را نداشتم. با دیدن چشمان بازم نفس عمیقی کشید و اخم هایش در هم شد. خط بین ابروهایش روز به روز عمیق تر می شد. این را نمی فهمید؟ اگر می فهمید این قدر اخم نمی کرد. دستم را رها کرد و گفت:
– این جا هم لجبازی می کنی؟! خیلی سخته برات زبونت رو تکون بدی؟
فکر کرده بود مرده ام! حتما خواسته بود با گرفتن دستم دمای بدنم را بفهمد. باز چشم هایم را بستم. دستم ذق ذق می کرد و دوست داشتم مثل لحظات قبل زار بزنم. اما به شدت جلوی خودم را گرفته بودم. نمی خواستم مضحکه او شوم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم. ماشین را پارک کرد و گفت:
– پیاده نشو.
متعجب نگاهش کردم. پیاده نشوم؟ می خواست چه کار کند؟ در ماشین را به هم کوبید و دوان دوان دور شد. پسره احمق! من را آورده بود بیمارستان که داخل ماشین بنشینم و زل بزنم به دار و درخت؟ این قدر بی حال بودم که نمی توانستم خودم پیاده شوم و بی توجه به او خودم را به قسمت اورژانس برسانم. همان طور که سر جا نشسته بودم زیر لب غر می زدم:
– قول می دم حالم که خوب بشه بگیرم بزنمت. پسره گاو! حیف گاو … گاو جلوی تو لنگ می اندازه آخه. من دارم این جا می میرم ول کرد رفت کدوم قبرستون؟
هنوز غر غر هایم تمام نشده بود که دیدمش. با یک ویلچر به ماشین نزدیک می شد. در دم خفه شدم. جلوی وجدانم شرمنده شده بودم ولی غرورم اجازه نمی داد این را به خودم اعتراف کنم. اردیان در ماشین را باز کرد و ویلچر را جلو آورد و گفت:
– بیا بشین این جا.
با هر جان کندنی که بود از ماشین پیاده شدم و خودم را روی صندلی ویلچر انداختم. کار درست را او کرده بود. من که نمی توانستم راه بروم. وجهه خوبی هم نداشت که او من را به نیش بکشد و تا اورژانس ببرد. همین که روی صندلی جاگیر شدم در ماشین را بست و ویلچر را هل داد. چشمانم را بستم. دوست نداشتم روی آن صندلی با مردمی که سر راهمان بودند چشم در چشم شوم. هیچ وقت دوست نداشتم در موضع ضعف قرار بگیرم. دوست نداشتم کسی با ترحم و یا حتی کنجکاوی نگاهم کند. تکان های زیاد ویلچر داشت عصبی ام می کرد. قسمت هایی که سر بالایی بود و او من را از قسمت های مخصوص عبور و مرور ویلچر می برد باعث تکان های بدی می شد. آخر هم نتوانستم ساکت بمانم و با نهایت توانی که برایم باقی مانده بود سرم را چرخاندم و به او توپیدم:
– اوی یه ذره یواش! گونی گچ جا به جا نمی کنی ها!
نگاهش اول پرسشی و بعد متعجب روی من خیره ماند. سرم را چرخاندم و به رو به رو خیره شدم. حوصله توبیخ چشمانش را نداشتم. ویلچر را تکان محکمی داد و گفت:
– اگه جای دست بدبختت زبونت یه بلایی سرش اومده بود من زمین شکر خدا رو می بوسیدم.
چشمانم گرد شد و خواستم در جوابش چیزی بگویم هم نانش شود هم آبش که فرصت نشد. به قسمت اورژانس رسیده بودیم.
پزشکی دستم را معاینه کرد و گفت باید بخیه شود. چشمانم را با درد بستم. این یکی را قرار بود چه طور تحمل کنم. پرستاری مشغول شستشوی دستم بود تا برای بخیه خوردن آماده اش کند و پزشک هم مشغول آماده کردن وسایل بخیه زدنش. با ترس نگاهم چرخید سمت اردلان که مثل ستون بی حرکت کنار من ایستاده و تکان نمی خورد. صورتش بدون هیچ حسی به دست پرستار خیره مانده بود. این قدر بی احساس بود که به او غبطه می خوردم. خوش به حالش که از سنگ آفریده شده بود. مطمئن بودم اگر جای من هم نشسته بود باز هم ذره ای ترس به دلش راه نمی داد. پرستار جایش را به دکتر داد و من با ترس به دست دکتر خیره ماندم. با دستکش های سفیدش به سراغم آمد. نمی توانستم چشم از او بردارم. اردیان هم همچنان کنار صندلی من سمت راستم ایستاده و مثل من به دست های دکتر خیره شده بود. کاش این بلا سر او آمده بود. چرا من آخه؟

 دکتر با پنبه های آغشته به بتادین دور تا دور زخمم را ضد عفونی کرد و بعد از آن سرنگی را برداشت و گفت:
– این بی حسیه، یه کم درد داره ولی بعدش دیگه چیزی نمی فهمی.
همین که سوزن را جایی نزدیک زخمم فرو کرد بدون این که حالم به اختیار خودم باشد جیغی کشیدم و با دست آزادم دست اردیان را چسبیدم. اردیان هم سریع عکس العمل نشان داد. دستم را محکم گرفت و دست دیگرش دور شانم ام حلقه شد و سرم را چسباند به خودش. در آن حالت که من نشسته و او ایستاده بود سرم روی شکمش قرار گرفته بود. درد در دستم می پیچید و من دیگر اختیار اشک هایم را از دست داده بودم. سرش را پایین آورده و آهسته می گفت:
– تموم شد. آمپول تموم شد. الان بی حس می شه دیگه.
خواستم سرم را از او جدا کنم و به بخیه زنی دکتر خیره شوم که سرم را محکم همان جایی که بود نگه داشت و گفت:
– دیدن نداره. شما همون جا بمون جات خوبه …
درد داشت کم و کمتر می شد. دوست داشتم ببینم چه بلایی بر سر دستم می آوردند ولی زورم به اردیان نمی رسید. چنان من را روی عضله های شکمش فشار می داد که داشتم پرس می شدم. لعنتی از زیر پیراهن به خوبی سیکس پکش حس می شد. اگر این قدر عضلاتش سفت نبود حتما گازش می گرفتم. ولی آن لحظه می دانستم کاری از دستم بر نمی آید جز این که زیر بار حرف زورش بروم. بالاخره کار دکتر تمام شد و اردیان رهایم کرد. بدون توجه به او سریع گردن کشیدم سمت دستم. دکتر رفته بود و پرستار در حال پانسمان بود. نگاه کنجکاوم را که دید با خنده گفت:
– سه تا بخیه کوچیک. به دستت آب نزن این چند وقت تا زخمت بسته بشه. پانسمانت هم هر روز باید عوض بشه. یا بیا همین جا، یا این که بهت یاد می دم توی خونه عوضش کن …
قبل از این که من چیزی بگویم اردیان گفت:
– من بلدم، خودم براش عوض می کنم. تموم شد؟
پرستار پانسمان را بست و گفت:
– آره دیگه.
نفس عمیقی کشیدم. اردیان کمی خم شد و چشم توی چشم هایم دوخت و گفت:
– می تونی پا شی؟
هنوز هم بی حال بودم و ضعف داشتم. خون زیادی از دست داده بودم و این حالت ها طبیعی بود. سرم را تکان خفیفی دادم و گفتم:
– نمی دونم. باید پا شم ببینم اوضاع چه طوره …
دستش را پیش آورد و گفت:
– دستتو بده من و پاشو …
دستم را بین انگشتان بزرگش گذاشتم. سریع انگشت های ضعیفم را مشت کرد و با یک حرکت کمکم کرد که از روی ویلچر بلند شوم. همین که ایستادم یک لحظه چشم هایم سیاهی رفت و کم مانده بود پخش زمین شوم که دست های اردیان با پچیده شدن دور کمرم مانع شدند. همان طور که در آغوشش بودم بی حال گفتم:
– نمی تونم وایسم حتی …
کمک کرد بنشینم روی ویلچر و در همان حال گفت:
– بله دارم ملاحظه می کنم. ببین یه لحظه خریت چه بلاهایی سرت می آره.
چشم هایم را کلافه چرخاندم. من که همیشه این طور بی حال و لال نمی ماندم. بالاخره تلافی اش را سرش در می آوردم. تلافی همه این زور گویی ها و تیکه و کنایه هایش را.
سوار ماشین که شدیم با نگاهی به دست من زیر لبی گفت:
– خب اول باید یه فکری به حال خون از دست رفته تو بکنیم.
قبل از این که ماشین را راه بیندازد سریع گفتم:
– حتی فکرش رو نکن که من جیگر بخورم!
لبخندی روی لبش نشست که تمسخر آمیزش را به خوبی حس کردم. در همان حال ماشین را راه انداخت و در حای که توی آینده عقب را می پایید تا از پارک بیرون بیاید گفت:
– مطمئنی؟
متوجه منظورش نشدم و گیج گفتم:
– چی؟
ماشین کامل از پارک در آمده بود. فرمان را چرخاند و همین طور که حواسش را داده بود به جلویش گفت:
– هند جیگر خاری آخه.
بی توجه دست باند پیچی شده ام را بالا آوردم تا توی سرش بکوبم که سریع دستم را گرفت و گفت:
– هی هی مراقب باش! این چه حرکتیه؟

 سریع دستم را از دستش بیرون کشیدم و گفتم:
– می ذاری من مراقب باشم؟ تو اگه به من تیکه نندازی می میری؟ چیزیت می شه؟ حناق می گیری؟ چه مرگته آخه؟
بدون توجه به کل حرف های من خیلی کوتاه و جدی گفت:
– مودب باش!
به! همین را کم داشتم. پوفی کردم و همین طور که سرم را به پشت صندلی تکیه می دادم گفتم:
– حرف زدن با تو کلا آب تو یارو کوبیدنه. نمی دونم تو چی چی … رسیدیم منو بیدار کن.
دیگر چیزی نگفت و من هم در آرامش چشم هایم را بستم. مسکن هایی که خورده بودم اثر کرده و درد دستم کم شده بود. فقط دوست داشتم به خانه برسم و فارغ از همه جا و همه چیز بخوابم. فارغ از دعواهایم با اردیان. فارغ از آشوبی که در زندگی ام افتاده بود. فارغ از تمام مشکلاتم … با توقف ماشین چشم باز کردم و صاف نشستم. با نگاهی به دور و بر خیلی خوب فهمیدم جایی که توقف کرده خانه نیست. نگذاشت خیلی در کنجکاوی بمانم. همین طور که از ماشین پیاده می شد گفت:
– بشین الان می آم.
حتما باز خرید داشت. پس بی توجه باز سرم را به پشت صندلی تکیه دادم و چشم هایم را بستم. صدای قفل شدن در ها آمد. ترسید کسی بدزدتم؟ یا ترسید من ماشینش را بدزدم؟ سوئیچ را که برده بود! هر فکری که کرد به جهنم. حاضر نبودم چشم هایم را باز کنم. نمی خواستم خوابم بپرد. نمی دانم چه قدر گذشته بود که باز با صدای باز شدن در ها مجبور شدم چشم باز کنم. اردیان با ظرفی توی دست سوار ماشین شد و در را بست. همین که داخل ماشین شد بوی جیگر توی مشامم پیچید و ابروهایم را تا حد نهایت بالا برد. این لعنتی رفته بود جیگر خریده بود! متنفر بودم از جیگر! عمرا نمی توانستم حتی یک دانه از آن ها را توی دهانم کنم. اردیان بی توجه به قیافه پر از انزجار من و حالت جمع شده ام کنج صندلی نان سنگک را از روی جیگر های نیمه پخته برداشت و من با دیدنشان فقط جلوی خودم را گرفتم که عق نزنم. یک دانه از آن ها را برداشت و دستش را جلو آورد و گفت:
– دهنت رو باز کن.
به جای دهانم چشم هایم را گرد کردم و گفتم:
– چی می گی؟! من عمرا اینو نمی خورم! اَی!!! حالم به هم میخوره حتی نگاهش کنم.
جیگر را جلوتر آورد و من مجبور شدم عقب تر برم. طوری با چندش به آن تیکه جیگر کباب شده توی دست هایش نگاه می کردم که گویا به چندش آور ترین موجود دنیا نگاه می کنم. اخم هایش در هم شد و گفت:
– ببین فریال، کل این جیگر ها رو باید بخوری! حالا دو راه داری، یا با زبون خوش می خوری، یا به زور همه شو می کنم توی حلقت!
– ای بابا چرا زور می گی؟ می گم حالم به هم می خوره! می خوای بخورم بالا بیارم روت؟
جیگر را جلوی دهانم گرفت و گفت:
– باشه بالا بیار! ولی باید بخوری. چشماتو ببند و فکر کن داروئه!
خیر کوتاه بیا نبود. شاید بهتر بود در بروم. من که نمی توانستم حتی یک پر از آن جیگر های بدبو را بخورم. پس بهتر بود خودم را نجات بدهم. همین که دستم به سمت دستگیره در رفت سریع قفل مرکزی را زد و با ابروی بالا پریده گفت:
– هنوز مونده تا بفهمی از دست اردلان نمی تونی فرار کنی! می خوری یا به زور …
دست سالمم را مشت کرد و کوبیدم زیر دستش و گفتم:
– بابا چرا نمی فهمی؟ دوست ندارم! بفهم! دوست ن د ا ر م!
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– می فهمم ولی مهم نیست.
یک تکه دیگر از جیگر ها را برداشت. جلو آورد و گفت:
– فکر کنم راه دوم رو بیشتر می پسندی.
دیگر داشت حوصله ام را سر می برد. همین که دهان باز کردم تا با بنفش ترین جیغ ممکن شرش را کم کنم جیگر را توی دهانم فرو داد و بعد از آن سریع با هر دو دست جلوی دهانم را گرفت. دست و پا می زدم و در تلاش بودم آن چیز حال به هم زن را به بیرون تف کنم ولی او چنین اجازه ای نمی داد و همین طور که دهانم را محکم چسبیده بود دستوری گفت:
– بجو! زود باش، بجو و قورت بده! گفتم داروئه!
کم مانده بود گریه ام بگیرد. داشتم خفه می شدم. چاره ای نبود. چشمانم را بستم و طوری که بالا نیاورم به زور جویدم و قورت دادم. عجیب بود ولی طعمش آن قدر هم که فکر می کردم بد نبود! همیشه از فکر خونی بودن جیگر چندشم می شد حتی سمتش بروم. حتی یک بار هم طعم آن را نچشیده بودم. اردیان همین که خیالش راحت شد جیگر را قورت داده ام دستش را برداشت و گفت:
– خب این از اولی، بقیه اش رو می خوری یا مثل همین …

 با این که جیگر خیلی هم بد نبود باز هم نتوانستم در جواب وحشی بازی او سکوت کنم. با چشم های دریده دستم را دور دهانم کشیدم و گفتم:
– خیلی حیوونی! می دونستی؟
تکه ای دیگر جیگر برداشت و در حالی که جلو می آورد گفت:
– خب بعدی …
ای خدا! حرف های من اصلا برایش هیچ اهمیتی نداشت! همان کاری را می کرد که خودش دلش می خواست. کم نیاوردم و ادامه دادم:
– به قول کیانوش رگت کوتاس. نه یکی ها … همه ش …
باز هم نگذاشت حرفم تمام شود و جیگر را توی دهانم چپاند. این بار کم تر از بار قبل سخت بود. ولی باز هم برای خالی نبودم عریضه شروع کردم به تقلا کردن. صدای فریادش شوکه ام کرد و باعث شد سر جا بنشینم و دیگر صدایم در نیاید.
– صاف بشین دیگه حالا بخیه هات پاره می شه!
حق داشت. من دیگر تحمل دوباره زیر بخیه رفتن را نداشتم. ترجیح دادم صاف بنشینم و صدایم در نیاید. از آن به بعد راحت تر سپری شد. یکی یکی جیگر ها را بر می داشت و به دست من می داد و من خودم با میل خودم و نه به زور یکی پس از دیگری آن ها می بلعیدم. جالب بود که از طعمشان خوشم هم آمده بود. ترجیح می دادم موقع خوردنشان به خونی بودنشان فکر نکنم تا زهرمارم نشود. تا ته ظرف را دانه به دانه به دست من داد و وقتی که تمام شد در حالی که پیاده می شد تا ظرف را دور بیندازد آهسته گفت:
– کاش همیشه همین قدر حرف گوش کن بودی.
و من زیر لب غریدم:
– به همین خیال باش! فقط دستم خوب شه! یه آشی برات بپزم!
سوار ماشین شد و راه افتاد. این بار می دانستم که مقصد خانه است. حالا که معده ام هم پر شده بود پلک هایم بیشتر طالب خواب شده بودند. سرم را به پشت صندلی تکان داد و چشم هایم را بستم. در میان تکان های ملایم ماشین به خواب رفتم.
با صدای آهسته کسی چشم باز کردم:
– دختر خانوم، فریال، خوابیدی؟ پاشو دیگه! فریال …
چشم هایم را باز کردم و صاف نشستم. توی پارکینگ خانه بودیم. اردیان کمی به سمتم خم شده بود و کمربند ایمنی ام را هم باز کرده بود. همین که چشم های بازم را دید خودش را عقب کشید و گفت:
– چه طوری می تونی توی ماشین بخوابی؟
کش و قوسی به بدنم دادم و به تقلید از خودش در جوابش سکوت کردم. مگر فقط او بلد بود سکوت کند؟ اما تفاوت بین من و او این بود که سکوت های او من را عصبی می کرد و سکوت های من برای او هیچ اهمیتی نداشت. اشاره به در کرد و گفت:
– پیاده شو ببین اوکی شدی یا هنوز سرت گیج می ره؟
با اون همه جیگری که او به خورد من داده بود دیگر بعید می دانستم باز هم ضعف داشته باشم. در را باز کردم و پیاده شدم. کمی سرگیجه و ضعف داشتم اما نه در آن حدی که نتوانم از پس خودم بر بیایم. بی توجه به او در ماشین را بستم و راه افتادم سمت آسانسور. او هم پیاده شد و در های ماشین را قفل کرد و دنبالم راه افتاد. حرکاتش را از روی صداهایی که ایجاد می کرد متوجه می شدم. بسته شدن در ماشین، صدای ریموت و بعد از آن قدم های استوار و محکمش. آسانسور که رسید او هم درست پشت سر من بود. وارد شدم و بی توجه به او دکمه طبقه همکف را زدم و به سقف آینه ای آسانسور خیره شدم. او هم خیلی کاری به من نداشت. آسانسور که ایستاد زودتر از من بیرون رفت و این بار من بودم که افتادم دنبال او. در خانه را باز کرد و داخل شد. پوفی کردم و من هم داخل شدم. تازه وقتی وارد خانه شدم دلم گرفت. قرار بود از این بعد همیشه در خانه باشم؟ مگر می توانستم؟ اردیان با رفتار امروزش نشان داده بود که من حق خارج شدن از خانه را ندارم. پس کارم چه؟ دوستانم چه؟ حوصله ام می پکید. من عادت کرده بودم همیشه از خانه بیرون باشم. داخل خانه خفه می شدم. اردیان وارد آشپزخانه شدم و بلند گفت:
– بیا مسکنت رو بخور تا درد دوباره شروع نشده.
راه افتادم سمت آشپزخانه. نایلونی که حاوی داروها و باندها و پانسمان ها بود را روی کانتر گذاشته بود. لیوان آبی از آب سرد کن سخچال پر کرد و به سمتم گرفت. لیوان را گرفتم و دستم را بردم سمت نایلون داروها که او زودتر از من نایلون را به سمت خودش کشید و گفت:
– این مسکنه یه ذره هم خواب آوره. بخور و برو بخواب.
این را نمی گفت هم همین قصد را داشتم. قرص را که به دستم داد گرفتم و با جرعه ای آب بلعیدم و لیوان را لب کانتر گذاشتم و خواستم بروم که سریع مچ دست سالمم را چسبید و گفت:
– وایسا ببینم کجا؟

 متعجب به سمتش چرخیدم و گفتم:
– چیه؟
لیوان آب را برداشت، به دستم داد و گفت:
– لیوان آبو تا ته سر بکش. قرص که می خوری باید روش یه لیوان کامل آب بخوری. این جوری که نمی شه. زود باش!
کلافه لیوان را با غیظ از بین انگشتانش بیرون کشیدم و یک نفس تا آخرین جرعه سر کشیدم. جرعه آخر گره خورد و باعث شد به سرفه بیفتم. سریع پشتم کوبید و عصبی گفت:
– کمر همت بستی همین امروز خودت رو به کشتن بدی؟
این قدر دلم گرفته بود که دادش دیگر آتش خشمم را روشن نکرد. بلکه بغضم را ترکاند و وسط فریادش با صدای ناراحت و پر گریه ای گفتم:
– این قدر سر من داد نزن!
فریادش در دم خفه شد و متعجب به من خیره ماند. می دانستم تعجبش از این است که چرا تغییر موضع داده ام. همیشه همین بودم. سعی میکردم قوی باشم و قدرتم را به رخ بکشم ولی اگر کم می آوردم از یک طفل بی پناه تر می شدم. تند تند سعی کردم اشکم را پاک کنم و در همان حالت در میان گریه هایم گفتم:
– یه لحظه، فقط یه لحظه خودت رو بذار جای من! من دختر لوسی نیستم! هیچ وقت نبودم! ولی بشین سرجای من و بگو اگه تو بودی چی کار می کردی؟ من یه دختر آزاد بودم. یه دختر شاد! یهو یه شب خواستن جلوی چشمم بابامو بکشن! بعدش خودمو دزدیدن. بعدش هم که ولم کردن یه عده دیگه افتادن دنبالم که بکشنم! بعدش مجبورم کردن زن یه قلتشن بشم! که چی جونم در خطر نباشه! حالا هم که مجبورم قید همه دوستا و کارم رو بزنم و بتمرگم تو خونه. چی از فریال مونده؟ چی من شبیه منه؟ توام به جای این که یه ذره درک کنی و بفهمی این قدر که من این وسط له شدم هیچ کس نشده هر روز و هر روز بیشتر از روز قبل نمک می پاشی روی زخمم. بکن … بکن خوب می کنی! افتاده رو زدن لذت داره برات حتما …
چرخیدم و خواستم راه بیفتم سمت اتاقم و در خلوت خودم یک دل سیر زار بزنم که باز دستم اسیر پنجه های قوی اش شد ولی این بار نه با خشونت که با ملایمت. ملایمتی که به خوبی فهمیدم و لمس کردم. بدون این که بچرخم منتظر شدم تا حرفش را بزند. با صدای خش خشی گفت:
– بشین حرف بزن …
چی؟ بنشینم حرف بزنم؟ من حرف بزنم؟ فقط من؟ چرا نگفت بشین حرف بزنیم؟ من قرار بود چه بگویم؟ او می خواست شنونده من باشد؟ واقعا؟! دستم را آهسته کشید سمت مبلمان و با فشار آهسته ای که به شانه ام داد جای نشستنم را مشخص کرد و خودش هم نشست روی به رویم و منتظر نگاهم کرد. باید چیزی می گفتم. نمی‌شد فقط نگاهش کنم. بعد از گذشت چند لحظه که بینمان فقط سکوت حاکم بود و نگاه بالاخره به حرف آمدم و گفتم:
– چی بگم؟ من که … من که حرفامو زدم …
شانه ای بالا انداخت و گفت:
– نه، نزدی. اونا فقط یه مقدار از فوران چیزایی بود که این روزا داری می ریزی توی خودت. مطمئنم بیشتر از این حرفاست. پس حرف بزن تا خالی بشی …
بدون پلک زدن به او خیره ماندم. او واقعا مرد بود؟ مگر مرد ها هم بلد بودند بشنوند؟ مردها گوش نمی کردند. اگر هم گوش می کردند فقط تظاهر می کردند به گوش کردن. من بعد از عوض کردن تعداد زیادی دوست پسر در این مورد به نتیجه صد در صد رسیده بودم. کمی خودش را به سمت جلو کشید. کف هر دو دستش را به هم چسباند و گفت:
– می خوای همین طور توی سکوت گریه کنی؟
سریع دستم را بالا بردم و زیر چشمانم کشیدم. هنوز اشک بود که داشت از چشم هایم بیرون می ریخت. باز دوباره شروع شده بود و متوقف کردنش کار من نبود.

 همین که متوجه شدم همچنان در حال اشک ریختن هستم هق هقم شدید تر شد و بی اختیار دهان باز کردم و هر آنچه درونم انباشته شده بود را بیرون ریختم:
– نگرانم! خیلی هم نگرانم! درسته که من از بابا مامانم فرار کردم. ولی خودم خیلی خوب می دونم که جز بابام حامی ای ندارم! نگران اینم که بابا داره چی کار می کنه! چرا می خواستن بکشنش! فکر داره منو دیوونه می کنه. قبلا همه کمبود ها و غم هام رو توی شادی هام مخفی می کردم و نمی ذاشتم خودشون رو به رخم بکشن. هیچ وقت نشد که فکر و خیال خواب شبم رو بگیره. چرا؟ چون اینقدر خودم رو خسته می کردم که شب سرم به بالش نرسیده بیهوش بشم و صبح با رفتن به سالن و تو سر و کله دوستام زدن باز به همین روند ادامه می دادم. ولی حالا دارم له می شم! حالا کارم شده صبح تا شب فکر و فکر و فکر … حالا خوابم شده بریده بریده! نمی دونم ته این ماجرا چی می شه. منو می کشن آخر؟ بابامو می کشن؟ این چه بدبختی بود که سرم هوار شد؟ باید چی کار کنم تا آرامش به زندگیم برگرده؟ باید چی کار کنم که خطر از سر بابام رد بشه؟ چرا هیچ وقت اون قدری جسارت نداشتم که بهش بگم نزول نده! نزول نخور! نکن! گند نزن به زندگی خودت و زن و بچه هات! چرا؟ من چی کار می تونم بکنم؟ چه جوری می تونم از این به بعد صبح تا شب توی این خونه بشینم و به در و دیوار نگاه کنم و دق نکنم؟ من دوست دارم برگردم سر کارم. من دوست دارم دوستامو ببینم. من می ترسم … من خیلی می ترسم …
به این جا که رسید هق هقم این قدر شدید شد که دیگر نتوانستم ادامه بدهم. خودم هم می دانستم که حال خراب من بیشتر از همه به خاطر پدرم است و این که نمی دانم قرار است چه به روز خانواده ام بیاید. فقط جرئت ابرازش را نداشتم چون هیچ وقت خانواده برایم جایگاه بالایی نداشت. همیشه در حال فرار از آن ها بودم. دستی به سمتم دراز شد و من را از فکر بیرون کشید. اردیان بود که کنارم نشسته و دستمالی به سمتم دراز کرده بود. سریع دستمال را گرفتم و بینی ام را بینش چلاندم تا آبروریزی راه نیفتد. نفس عمیقی کشید و گفت:
– بهتری؟
سرم را یک بار بالا و پایین کردم به معنی نه! از جا برخاست و راه افتاد سمت آشپزخانه. با نگاه دنبالش کردم. این قسمت از شخصیت او را نمی شناختم. انگار اردیان همیشه عصبی بداخلاق رفته و یک نفر دیگر به جایش آمده بود. تا به حال هیچ کس مثل او به حرف های من گوش نکرده بود. تمام مدتی که من حرف می زدم او با دقت هر چه تمام تر به من زل زده و حتی پلک هم نمی زد. چند دقیقه بعد با دو فنجان قهوه از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:
– یه قهوه حالت رو بهتر می کنه.
ممنونش شدم. واقعا دلم یک چیز داغ می خواست. قهوه را گرفتم و زیر لبی گفتم:
– ممنون!
سرش را تکان داد و مشغول نوشیدن قهوه داغش شد. برایم عجیب بود که هیچ چیزی نمی گفت. واقعا نمی خواست سرزنشم کند؟ نمی خواست نظر بدهد؟ نمی خواست قضاوت کند؟ چشم از او و نیمرخ جدی و متفکرش گرفتم و مشغول نوشیدن قهوه خودم شدم. خوشمزه بود. با لذت تا ته قهوه را نوشیدم. استکان را که لب میز مقابلمان گذاشتم آهسته صدایش را شنیدم:
– بهتری؟
لبخند کنج لبم نشست. نگاهش نکردم ولی سنگینی نگاه او را حس می کردم. این بار آهسته سرم را بالا و پایین کردم به معنی آره. نفس عمیقی کشید و گفت:
– خوبه، حالا برو استراحت کن و به هیچی هم فکر نکن. فعلا من هستم و تا وقتی من هستم قرار نیست اتفاق بدی بیفته. باشه؟
بدون پلک زدن چرخیدم به سمتش و در نگاهش غرق شدم. چه قدر جمله اش پر بود از حس امنیت. حس امینیتی که سال ها بود تجربه نکرده بودم. او هم بدون پلک زدن به من خیره مانده بود. نمی شد هیچ چیزی نگویم. برای همین هم لبخند کمرنگی زدم و گفتم:
– ممنون.
فقط سرش را تکان داد و من از جا برخاستم. دیگر ماندن جایز نبود.
***

 فصل بیست و ششم

همان طور چمباتمه زده گوشه تخت در خودم جمع شده بودم. سرم درد می کرد ولی برایم اهمیت نداشت. حتی حال این را نداشتم که برای خوردن یک مسکن از جا برخیزم. چشمه اشکم خشکیده شده بود. دیگر حتی اشکی نداشتم که بریزم. این روزها مدام سردم بود. لحاف را تا نزدیک گردنم بالا کشیده بودم. لحاف بوی او را می داد. همیشه به او می گفتم که لحاف بوی او را می دهد و او می خندید و باور نمی کرد. عجیب هم نبود. خودش که نمی دانست چه بوی خلسه آوری دارد. چشمانم را بستم. صدایش مثل مته در سرم می کوبید. وقتی که اسم ساها را به جای اسم من قرار داد. حتما آن لحظه داشته به او فکر می کرده. حتما آن قدر در ذهنش پر رنگ شده بود که اسم او را به من قرار داده. برایم تعریف کرده بود. جلویم نشسته و گفته بود دلیل اهواز رفتنمان چه بوده. برایم گفت از بالا دستور داشته اند جان ساها را نجات بدهند و به سلامت برگردانند. همه این ها را گفته و من بیشتر و بیشتر در خودم شکسته بودم. شاید اگر از همان اول همه چیز را برایم توضیح می داد راحت تر با آن کنار می آمدم. ولی دلیلی برای دروغش پیدا نمی کردم. اگر چیزی نبود چه دلیلی داشت دروغ بگوید؟ می گفت نمی خواسته با گفتن حقیقت من را ناراحت کند ولی باور نمی کردم. دیگر باور همه چیز برایم سخت شده بود. صدای در خانه که آمد چشمانم را بستم. نمی خواستم با او حرف بزنم. چند روز بود که با او حرف نمی زدم. از هر دری وارد شده بود به نتیجه نرسیده بود. فعلا در توانم نبود او را ببخشم. نمی دانستم که تا کی قهرم طول می کشد فقط این را می دانستم که شدیدا از او دلخورم. آن قدری که توانسته بودم چند روز با او حرف نزنم. صدایش بلند شد:
– سارا … عزیزم؟
مثل تمام این روز ها همین که وارد خانه می شد اول من را صدا می زد. هیچ روزی هم جوابی نمی شنید. صدای قدم های سریعش را به سمت اتاق خواب شنیدم و پلک هایم را بیشتر روی هم فشار دادم. وارد اتاق شد و مثل همیشه بوی عطرش قبل از خودش وارد اتاق شد. باز اشک می خواست به چشمم نیش بزند. دست هایم را مشت کردم. من حق نداشتم به خاطر دل تنگ روانی ام او را به این راحتی ها ببخشم. دل زبان نفهم است ولی عقل باید یاد بگیرد او را سر جایش بنشاند. اگر همیشه به خاطر دل به راحتی از خطاها بگذریم کم کم عقل خودش را کنار می کشد و همه تصمیمات زندگی احمقانه می شود. او باید تنبیه بشود. به خاطر دروغی که گفته. به خاطر این که جانش را به خاطر زن دیگری به خطر انداخته. به خاطر این که در ذهنش به او فکر کرده و اسمش را آورده. به خاطر همه این ها …
صدای نفس عمیقش را شنیدم. مثل همه این روزها. دیگر او را خیلی خوب می شناختم. او نگران بود که باز غیبم بزند و برای همین هر شب با دیدن من کنج تخت نفس آسوده ای می کشید. یک طرف تخت فرو رفت. نشسته بود لب تخت. دستش روی کمرم نشست. تکان نخوردم. می دانستم نمی توانم وادارش کنم به من دست نزند. او همان کاری را می کرد که دلش می خواست. خواسته بودم مدتی که با او قهرم را در خانه مادرم سر کنم ولی اجازه نداده بود. محکم جلویم ایستاده و گفته بود:
– قهر می کنی باشه! می خوای باهام حرف نزنی و نگام نکنی باشه! ولی جات تو این خونه س! اون روزی که بله رو به من دادی باید به اینجاهاش هم فکر می کردی. قهر تو هم باید زیر سقف همین خونه باشه. می فهمی؟
هیچ کدام از تقلاهایم به جایی نرسیده بود و همین جا ماندگار شده بودم. آهسته کمرم را نوازش کرد و گفت:
– عزیزم ناهار خوردی؟
نخورده بودم. هیچ چیزی از گلویم پایین نمی رفت. کوفت می خوردم جای غذا. چه غذایی در این وضعیت افتضاح؟! خودش هم خوب می دانست چیزی نخورده ام که لحاف را از رویم کنار زد و گفت:
– پاشو عزیزم، پاشو غذا گرفتم …
غذا گرفته بود؟ مثل هر شب. تمام روزهایمان داشت شبیه هم سپری می شد. صبح ها با هم از خانه خارج می شدیم. او سر کارش می رفت و من سر کلاس های آموزشی. بعد من زودتر از او به خانه بر می گشتم و گوشه تختم پناه می گرفتم. شب ها او می آمد با غذا. به زور چند لقمه در حلقم می کرد و بعد از آن مدتی او با من حرف می زد و من بی حرف به دیوار رو به رویم خیره می ماندم و بعد از آن هم می خوابیدیم. روی یک تخت، بین بازوهایش ولی با روحی جدا از او. نمی توانستم جسمم را از او جدا کنم. نه او می گذاشت و نه خودم دلم می خواست. اما تا خود صبح جان می کندم با فکر های درهم برهم و این را می فهمیدم که او هم تمام مدت مثل من بیدار است. از صدای نفس هایش می فهمیدم. قصد نداشتم با او حرف بزنم. از همان روز در فرودگاه که در سکوت فرو رفتم هنوز سکوتم را نشکسته بودم. حتی وقتی همه چیز را برایم تعریف کرد. حتی وقتی تصمیم

قبلا به او گفته بودم که پیتزا برایم یاد آور چیست. برای همین هم به خوبی فهمید چرا ایستاده ام. پشت سرم حسش می کرد. نفسش به گردنم خورد وقتی کنار گوشم گفت:
– من هنوزم همون شهرادم سارا. همون قدر جلوی تو بی اراده و دیوونه. همون قدر عاشق. خطا کردم می دونم ولی بسم نیست؟
راه افتادم. نه بس نیست. بس نیست تا وقتی که قلب من این قدر شدید می سوزد و تیر می کشد. روی یکی از صندلی های پشت میز ناهار خوری نشستم. او هم صندلی ای را کنارم کشید و نشست. قبل از این که مثل شب های دیگر خودش لقمه به سمت دهانم بیاورد خودم دستم را جلو بردم و تکه ای پیتزا جدا کردم و مشغول خوردن شدم. دلم نمی خواست. معده ام تحمل هیچ غذایی را نداشت. دیگر جلویش گریه نمی کردم. از همان روزی که راجع به ساها گفته بود دیگر گریه نکرده بودم. نمی خواستم اشکم را ببیند. پیتزا را تند تند بلعیدم تا جلوی آب شدن بغضم را بگیرم. او هم مشغول خوردن شد. ذلم تنگ بود. برای عاشقانه هایمان. برای این که هر شب خودم را برای او لوس کنم و متعجب شوم از این که چنین سارایی هم در درونم وجود داشته و از آن بی خبر بودم. شهراد ناز می خرید و من خوب یاد گرفته بودم برایش ناز کنم. دلم تنگ بود برای نوازش هایش، برای بوسه هایش، برای سارا گفتن های پر هیجانش … قطره اشکی از گوشه چشمم چکید و عصبی ام کرد. لعنتی قرار نبود دیگر اشک بریزم. قرار نبود … شهراد پیتزای نیمه خورده ای که دستش بود را پرت کرد داخل جعبه پیتزا و عصبی گفت:
– سارا تا کی می خوای این جوری باشی؟ هان؟ حرف نمی زنی تو؟ این دیگه چه مدلشه؟ با سکوت چیزی حل می شه؟
من هم پیتزای نصفه ام را انداختم سر جایش و از جا برخاستم. دیگر وقت ماندن نبودم. گوشه تختم را می خواستم و جمع شدن در خودم را. دور بودن از او را. نمی خواستم صدایش را بشنوم. صدایش یادآور آوردن اسم او بود. اسم کسی که بیش تر از هر کسی در این دنیا رویش حساس بودم و شهراد این را می دانست. نه فقط به خاطر این که به شهراد نظر داشت. او اقوام کسی بود که ساسان من را بی گناه به گور فرستاده بود. حتی دلم نمی خواست شهراد برای نجات جان او کمکی کرده باشد. توی کتم نمی رفت. هنوز قدمی از میز دور نشده بودم که شهراد با حرکتی سریع از جا برخاست. صندلی اش چند قدمی به دور تر کشیده شد و خودش سدی شد جلوی من. بدون این که نگاهش کنم خواستم از طرف دیگری بروم که باز راهم را بست و گفت:
– سارا! تمومش کن! چرا حرف نمی زنی آخه! لعنتی حرف بزن، فحشم بده! بیا هر چی دلت می خواد به من بگو. بیا منو بزن اصلا! ولی این جوری نباش! بسه هر چی نگام نکردی. بسه هر چی باهام حرف نزدی. سارا دیوونه م کردی!
باز هم نگاهش نکردم. نمی خواستم نگاهش کنم. او به من خیانت کرده بود. خیانت که فقط همخوابگی با کس دیگر نبود. خیانت می توانست به هر شکلی صورت بگیرد. شهراد به اعتماد من خیانت کرده بود. دستم را بالا آوردم و آهسته از سر راهم پسش زدم. اما هنوز حتی قدمی از او دور نشده بود که این بار هم جلویم سد شد و هم بازوهایم را محکم گرفت. دیگر محبت نبود که در چشمانش دو دو می زد. خشم بود! صدایش آن قدر بلند بود که بی اراده چشم هایم را بستم:
– مگه با تو نیستم می گم تمومش کن؟! این مسخره بازی ها چیه در می آری؟ اشتباه کردم؟ باشه! معذرت خواستم ازت. مگه تو اشتباه نکردی؟ مگه با دروغ و پنهان کاری هلک هلک پا نشدی دنبال من راه افتادی و گند زدی به ماموریت اردلان؟ هان؟ می خوای منم مثل خودت حکم ببرم؟ چته تو؟!
چنان محکم تکانم داد که مقاومتم شکست و اشکم جاری شد. مطمئن بودم با دیدن اشک هایم دلش به رحم می آید و رهایم می کند. ولی اشتباه می کردم چون حتی ذره ای از خشمش کم نشد و در همان حالتی که بود دوباره تکانم داد و گفت:
– بهت می گم حرف بزن! می شنوی یا نه؟

دیگر نتوانستم مقاوم بمانم و بالاخره سکوت چند روزه ام را شکستم و حرف هایم را با فریاد و جیغ بیرون ریختم.
– نمی خوام! نمی خوام حرف بزنم! چون تو حق نداشتی! حق نداشتی برای نجات اون دختره جونت رو بگیری کف دستت. حق نداشتی اصلا برای اون کاری بکنی. حق نداشتی این قدر بهش فکر کنی که اسمش رو جایگزین اسم من کنی. می فهمی؟ می فهمی لعنتی؟
دست هایش از بازویم جدا شد و صورتم را قاب گرفت. برای نگاه کردن به سبزی چشم هایش باید سرم را بالا می گرفتم. خیره در چشمانم گفت:
– سارا! اون دختر به ممکلت ما خدمت کرده! وظیفه من این بود که نذارم خونش الکی ریخته بشه! وقتی می تونستم کاری بکنم چرا نباید می کردم؟ اشتباه من فقط این بود که از تو مخفی اش کردم! همین و بس! تو باید دست از حسادت بی منطق برداری و درک کنی دلیل کار من چی بوده! می دونی چرا ازت مخفی کردم؟ چون می شناختمت. چون می دونستم دقیقا همین رفتار رو ازت می بینم.
خودم را با خشم کنار کشیدم و گفتم:
– پس برو بچسب به همون دختره!
چنان فریاد کشید که حس کردم نه تنها پرده گوشم که در و پنجره هم به لرزه افتادند و در جا هم خشکم زد و هم اشکم بند آمد:
– تمومش کن!
چند لحظه ای به او خیره ماندم. نفس نفس می زد و قفسه سینه اش بالا و پایین می شد. از چشمانش آتش می بارید. خیلی وقت بود او را در این هیبت ندیده بودم. چانه ام به لرزش افتاد. شاید حق با او بود. من زیاد از حد بی منطق شده بود و دلیلش فقط و فقط محبت های بی اندازه خود او بود. همین که چانه لرزانم را دید با همان اخم های در هم و چشمان خشمگینش فاصله بینمان را پر کرد و من را محکم بین بازوهایش کشید. چشم هایم با لذت بسته شد. احمق بودم اگر فکر می کردم شهراد کس دیگری را به من ترجیح می دهد. دستم روی سینه اش مشت شد و فشار او دور باوزهای من بیشتر. زمزمه وار گفتم:
– فقط منو دوست داشته باش!
یکی از دست هایش را از دور بازویم رها کرد. چانه ام را به سمت بالا کشید و مجبورم کرد نگاهش کنم. هنوز هم جدی بود و اخمو. سرش را آهسته پایین آورد. بوسه با محبتش جوابی بود در جواب حرفی که زده بود. این قدر دلتنگ بودم که چشمانم را بستم و بی هیج حرفی همراهش شدم.

کسل و خسته جلوی تلویزیون نشسته بودم و به برنامه ای که در مورد فروش خانه های لاکچری آن چنانی بود با غیظ نگاه می کردم. حسودی ام می شد. حسودی هم شاخ و دم نداشت. در همان حال هم نان تستم را کامل با نوتلا پوشیده شده بود گاز می زدم. غرق حال و هوای خودم بودم که صدای گوشی ام بلند شد. گوشی همان جا کنار پایم بود. با دیدن شماره ناشناس ابروهایم با تعجب بالا پرید. شماره جدید من را که به جز نزدیکانم کسی نداشت. با تردید جواب دادم:
– بله بفرمایید؟
صدای دختری در گوشم پیچید:
– سلام ببخشید خانم فرهیخته؟
تعجبم بیشتر شد. سر جایم چهارزانو شدم و گفتم:
– خودم هستم بفرمایید؟
– برای آگهی تون تماس گرفتم. می خواستم ببینم کی برای ژلیش وقت دارین؟
ابروهایم دیگر از آن بیشتر نمی توانست بالا بپرد! آگهی؟ من؟ حتما اشتباه گرفته بود. ولی مگر چند خانم فرهیخته داشتیم که کار ناخن می کرد. پر از سوال گفتم:
– خانم ببخشید، آگهی کجا؟
– توی مجله بانوان، وقت ندارین؟
من آگهی نداده بودم که! این چه داشت می گفت؟ یک دفعه ذهنم رفت سمت رامیلا و هیوا. شاید کار آن ها بود. باید سر از قضیه در می آوردم. برای همین هم گفتم:
– عزیزم من باید نوبتام رو چک کنم. بعدش خودم باهاتون تماس می گیرم.
دختر پذیرفت و تماس قطع شد. یعنی چه؟ رامیلا و هیوا می دانستند تا اطلاع ثانوی خانه نشین شده ام. برایم آگهی زده بودند؟ تند تند شماره هیوا را گرفتم تا بفهمم قضیه چیست. با بوق سوم جواب داد:
– سلام دست مجروح من.
نگاهم رفت سمت دست باند پیچی شده ام. هنوز باید آن بخیه های لعنتی را تحمل می کردم. لبخندی زدم و گفتم:
– سلام هیوایی چطوری؟
– ای بد نیستم. تو در چه حالی؟ دستت خوبه؟
– آره اوکیه، چند روز دیگه باید برم بخیه ش رو بکشم.
– خیلی هم عالی! اگر آقای عنق وقت ندارن خبر بده با هم بریم …
فرصت برای حرف های متفرقه نداشتم. باید هر چه سریع تر سر از قضیه در می آوردم. برای همین هم گفتم:
– باشه … هیوا برای یه سوال زنگ زدم. تو یا رامیلا، آگهی زدین توی مجله؟ برای من؟
قیافه متعجبش را حتی از پشت گوشی هم می توانستم تصور کنم.
– من؟ آگهی؟ واسه چی؟
پس کار او نبود. از تعجبش می شد این را به خوبی فهمید. قیافه ام در هم شد و گفتم:
– نمی دونم، الان یکی زنگ زد گفت برای آگهی زنگ زده. نوبت کاشت می خواست. من که آگهی نزدم. کی زده؟
– جلل خالق! نه والا من نبودم. تا جایی که خبر دارم رامیلا هم نزده ولی حالا می خوای خودتم ازش بپرس.
دست مجروحم و خانه نشین شدنم باعث شده بود این روزها حسابی کم حوصله باشم. برای همین هم مکالمه را کش ندادم و گفتم:
– باشه. دستت درد نکنه.
– خواهش می کنم، بابت دستت هم یادت نره خواستی با کسی بری خبرم کن.
– باشه حتما، قربونت.

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

شکالات تلخ31

رمان کامل شکلات تلخ جهت مشاهده به ترتیب رمان شکلات تلخ نوشته هما پور اصفهانی …

3 دیدگاه

  1. سلام خسته نباشید
    خبری از ادامه رمان ششکلات تلخ نیست.نمیذارید؟؟

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    • باعرض سلام مشکل کوچیکی در بخش ویرایش پیش اومده بود از فردا منتشر میشه

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  2. مابقی قسمت هاش رو کی میزارین ؟؟؟

    No votes yet.
    Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *