رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توبخش31

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

مامان که تا قبل از اینکه نسترن اون طور بد باهاش حرف بزنه تصمیم داشت بین ما رو بگیره و منو مقصر می کرد و ازم می خواست دنبال عیب های خودم بگردم دیگه ترجیح داد ساکت بمونه و دخالتی نکنه …و در جواب آقای زاهدی گفت : نمی دونم فقط اینو می دونم که آدم ها با دست خودشون بدبختی و خوشبختی رو برای خودشون درست می کنن من دخالتی نمی کنم خودتون می دونین …فریده جون گفت : ماهرو جون شما هم یک چیزی بگو ببینم یعنی شما هم با برزو موافقی ؟ مامان گفت : نه من بی نظرم چون پسرم رو میشناسم و می دونم به کسی بدی نمی کنه از اولم به عهده ی خودش گذاشتم حالا هم این شما و اینم برزو هر تصمیمی بگیره برای من محترمه ….نسترن بهش بر خورد و …دوباره شروع کرد به گریه کردن و گفت : من از اولم می دونستم شما با ازدواج ما موافق نیستین الانم تو دلتون عروسی گرفتین ..که پسرتون رو ببرن پیش خودتون ..حالا دیگه ماشین داره حقوق خوب داره ..برای چی این کارو نکنین به فکر منم نباشین ….آقای زاهدی داد زد نسترن بشین سر جات حرف مفت نزن ..ببند اون دهنت رو ..همینطور باز می کنی نمی فهمی چی از دهنت در میاد ..من اگر جای ماهرو خانم بودم الان می زدم تو دهنت بی تربیت …..مامان گفت : نه دخترم دلیلش همین قضاوت های نا درست توست می خوای قبول کن می خوای نکن …من امروز صبح یکیشو شنیدم داشتم پس میفتادم …نمی تونم به بچه ام بگم شش ساله داری تحمل می کردی,, بازم بکن ..اگر خودش خواست که منم هستم اگر نخواست بازم هستم ..درست مثل پدر و مادر تو که همراه تو هستن ….چه زن چه مرد نباید این طور بد دهن بود تو چه حقی داری در مورد من قضاوت نا بجا می کنی من کی و کجا چشمم دنبال مال کسی بوده که به تو ثابت شده باشه ..توهین خیلی بزرگی به من کردی ..معناش اینکه من اونقدر پست و فرو مایه هستم که حاضرم یک زندگی رو بهم بریزم اونم زندگی بچه ام ….و دونفر رو بی خودی بد بخت کنم که به پول پسرم برسم؟ ..دست شما درد نکنه خانم که تو تمام این شانزده سالی که با مادرت دوست بودم اومدی خونه ی ما رفتی منو نشناختی …چون قوه ی درکت پایینه …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:09]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش دوم

فریده جون عصبانی شد ..از جاش بلند شد و گفت : دست شما درد نکنه که تو خونه ی خودتون به عروس تون این حرفا رو زدین …مامان گفت : جای تو بودم فریده به دخترم ایراد می گرفتم …توقع داشتی از خودمم دفاع نکنم ؟ همون طور که برزو این چند سال نکرد ؟ من با طلاق موافق نیستم نسترن فکر کنه اشتباهاتشو اصلاح کنه و بعد برن سر زندگیشون …طلاق یعنی چی ولی با این شرایط نمیشه …باید اول درست رفتار کنن …نسترن هم همین طور که هق و هق گریه می کرد از جاش بلند شد و داد زد ازتون نمیگذرم الهی سر اون عروسات بیاد ..الهی خدا تقاص منو ازتون پس بگیره …الهی پسرتون جلوی چشمتون پر پر بزنه که اینطور منو پر پر دادین …و از در رفت بیرون …فریده جونم دنبالش ….آقای زاهدی هنوز نشسته بود و سرشو گرفته بود …اونا که رفتن ..گفت : من معذرت می خوام ماهرو خانم ببخشید شاید شما راست می گفتین نباید امروز جلسه میذاشتیم ..به نظرتون چیکار کنیم ؟….مامان گفت : یکم صبر کنین ..الان هر دو عصبانین ..یکم بگذره ببینیم میزان علاقه ی اونا بهم چقدره ..این بار باید با شرط و شروط برن زندگی کنن ولی با این طرز تفکر نسترن نمیشه ..قبول دارین شما ؟تحملش سخته من چطور راضی باشم دوباره اینا برن زیر یک سقف ؟ اگر زدن و یک بالایی سر هم آوردن چیکار کنیم ؟ …گفت : بله ..درست می فرمایید ..اشکالی نداره من با شما تماس بگیرم ؟ مامان گفت : البته که نه ولی برزو خخودش باید تصمیم بگیره …با چیزایی که من دیدم نمی تونم راهنماییش بکنم ببخشید باید طرف حق باشم پس دهنم رو می بندم جور دیگه بلد نیستم ….اگر این کارارو برزو می کرد و تو روی شما و فریده می ایستاد به خدا شیرم رو حلالش نمی کردم ……..آقای زاهدی گفت : شما به دل نگیرین اون الان خیلی اعصابش خورده وقتی اینطور عصبی میشه نمی فهمه چیکار می کنه و چی میگه….توام بابا سخت نگیر ..فکراتو بکن و به من خبر بده …اما به محض اینکه با آقای زاهدی وارد حیاط شدم ..نسترن به من حمله کرد شروع کردن به زدن من تو سر و سینه ی و من می کوبید و رکیک ترین فحش ها رو می داد .

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:09]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش سوم

آقای زاهدی و فریده جون گرفتنش… تو حیاط سر و صدای زیادی بلند شد..نسترن جیغ می کشید و فحش می داد …و هر چی حرف نامربوط بود به من نسبت داد و من فقط دستشو گرفته بودم و صورتم رو می کشیدم کنار که چنگ نزنه …مامان برگشت رفت تو اتاق و درو بست …و بالاخره پدر و مادرش به زور اونو که فریاد می زد نمی زارم راحت زندگی کنی پدرتو در میارم ..منو بد بخت کردی توام باید بدبختی بکشی ..کثافت …کثافت …از من جداش کردن…

بالاخره اونو به زور از در بردن بیرون ….من مات و مبهوت وسط حیاط مونده بودم ..کاری رو که اصلا فکرشم نمی کردم به سرم اومده بود …دو دستم رو گذاشتم روی سرم و گفتم واویلا ..ای خدای بزرگ این کیه دیگه نصیب من بیچاره شد …
اون صحنه مثل یک سایه ی سیاه تمام وجود منو گرفت و یک نفرت غریب تو قلبم نشست …داشتم فکر می کردم کجای کارو اشتباه کردم ..چرا ما به این روز افتادیم؟ امکان داشت که منم تواین ماجرا گناهکار باشم ؟ یک آدم که نمی تونه بی خودی اینقدر از دست یکی عصبانی باشه ….باید باهاش حرف بزنم ببینم واقعا چی فکر می کنه و من چیکارش کردم ؟ مشتم رو گره کرده بودم …و دلم می خواست بکوبم به دیوار …
وقتی بر گشتم به اتاق دیدم مامان داره گریه می کنه …رفتم سراغش و گفتم ترسیدین ؟ رفتن ..تموم شد مامان جون ببخشید تقصیر من بود گفت :نه تقصیر تو که نبود ولی دلم برای نسترن سوخت ..چرا اینطوری شده ؟ اون که دختر آرومی بود گفتم : چیزی نیست الان آرومش می کنن نگران نباشین پدرش باهاش حرف می زنه …شما دیدن چیکار کرد ؟ همیشه با من همین کارو می کنه …هر مردی تا حالا بود صد بار دستشو روی اون دراز کرده بود ولی به خدا من یک تلنگر هم بهش نزدم …..و متاسفانه دیگه طاقت نیاوردم..سرمو گذاشتم تو دامن مامان و زار زار گریه کردم …حالم خیلی بد بود ..به بن بست خورده بودم راهی به نظرم نمی رسید ..
حتی مامان هم که شب قبل کلی منو نصحیت کرده بود دیگه زبونش بند اومده بود و چیزی به فکرش نمی رسید که به من بگه ..و نمی تونستیم همدیگر رو دلداری بدیم …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:09]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش چهارم

یکساعت بعد طاقت نیاوردم و زنگ زدم به آقای زاهدی ..فورا گفت : جانم بابا تو خوبی ؟ گفتم : می خواستم حال نسترن رو بپرسم گفت : خیلی آقایی مرسی بابا شرمنده شدم یک عالم دعواش کردم ولی الان آروم شده ,, خوبه نگران نباش …
احساس کردم طوری حرف می زنه که نسترن متوجه بشه که مخاطبش منم چون با صدای بلند گفت : بروز جان یکم صبر داشته باش بابا این چیزا برای همه ی زن و شوهر ها پیش میاد ….
وقتی گوشی رو که قطع کردم پشیمون شدم که زنگ زدم ..نباید می زدم و این هم از اشتباهات من بود …حالا نسترن امیدوار میشه که راه برگشتی وجود داره ..و من به هیچ عنوان اینو نمی خواستم …
روز بدی رو گذروندیم هم من و هم مامان ساکت بودیم ..فشارش بشدت بالا رفته بود و با وجود اینکه قرص فشار خورده بود ..هر بار که کنترل می کردم تغییری نمی کرد ….روزا ی جمعه رستم و سهراب حتما به مامان سر می زدن ..اون روز چون مامان از شب قبل دعوت شون نگرده بود بعد از ظهر بی خبر دسته جمعی اومدن …رستم که گهگاهی پای درد دل من می نشست فورا متوجه شد که من دچار درد سر شدم ..
وقتی جریان رو شنید خیلی از دست من عصبانی شد که چرا زود تر به اون نگفتم ..و چرا اینقدر بی عرضه از آب در اومدم ..می گفت : باورم نمیشه که تو جُربزه ی زن داری نداشته باشی ..من و سهراب رو ببین ..گفتم بی خودی داداش حرفی رو که نمی دونی نزن ..تا در موقعیتش قرار نگیری نمی تونی قضاوت کنی ..مژگان و شیرین هر دو فرشته ان مگه میشه با نسترن مقایسه کنیم ..گیر بد نیفتادی تا بفهمی من چی میگم …اونشب هر کس نظری می داد ولی همه بی فایده و وقت تلف کردن بود ..از اون بحث خوشم نمی اومد هنوز با همه ی بلاهایی که نسترن سرم آورده بود دلم نمی خواست در موردش کسی حرف بدی بزنه …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:10]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش پنجم

فردا رفتم شرکت حدود ساعت ده بود که تلفن زنگ خورد دیدم نسترنه ,,سرم شلوغ بود و نمی تونستم جواب بدم آخه هر چی می گفتم ممکن بود بازم حرفمون بشه و اونجا صحیح نبود …ولی با خودمم تصمیم گرفتم یک جا بشینم و دوستانه با اون حرف بزنم و مسائل رو براش روشن کنم و بگم که دیگه نمی تونم به این زندگی ادامه بدم …اگر کسی دور و ور مون باشه اون حتما دوباره بد حرفی می کنه و به جایی نمی رسیدیم ….
از شرکت که اومدم بیرون باید از طرف آموزشگاه میرفتم به یک اداره ی دولتی برای آموزش کامپیوتر با عجله خودمو رسوندم ..بیست و سه نفر منتظر من بودن که درس رو شروع کنم …تا ماژیک رو بر داشتم تلفنم که یادم رفته بود خاموش کنم زنگ خورد …فکر کردم بازم نسترنه ..ولی فریده جون بود ..عذر خواهی کردم و از کلاس اومدم بیرون و جواب دادم ..با صدای بلند در حالیکه از شدت گریه نمی تونست
حرف بزنه گفت : برزو نسترن باز خودکشی کرده …برزو به دادم برس ..چیکار کنم باباشم نیست …بچه ام داره می میره ..ای خدا ..بچه ام …پرسیدم دارن کجا می برینش ؟
دیگه حال خودم نبودم با عجله برگشتم و کلاس رو تعطیل کردم و رفتم بیمارستان ..تو راه زنگ زدم به رستم و گفتم : من چیکار کردم داداش؟ …من چیکار کردم ؟…نسترن خودکشی کرده اگر بمیره تقصیر منه ..داداش به دادم برس …گفت : بگو کجایی منم میام نگران نباش چیزیش نمیشه ….
ولی فکر می کردم اگر مثل اون دفعه قرص ها رو شب خورده باشه و تازه فهمیده باشن کارش تموم شده … وقتی رسیدم بیمارستان تازه داشتن معده ی نسترن رو شستشو می دادن …در باز بود و منم رفتم تو …ولی بر خلاف اون بار نسترن به هوش بود و فریاد می زد ..نمی خوام ..نکنین ..بدم میاد …خیالم راحت شد که خطری متوجه اش نیست …خیلی زود هم کارش تموم شد و بردنش تو اورژانس روی یک تخت خوابوندن ..

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:10]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش ششم

با فریده جون رفتیم پیش دکترش ..من پرسیدم چی شده آقای دکتر حالش خوبه ؟پرسید : شما شوهرشی ؟ گفتم بله ایشون هم مادرشون هستن … گفت : حالش خوبه ولی یک چیزی می خواستم بهتون بگم فکر کنم زیاد قرص نخوره بوده ..شایدم می خواسته شما ها رو بترسونه ..چون از اول که آوردنش حالش بد نبود .. و خودشو زده بود به خواب و بیهوشی ..چون زود واکنش نشون داد ..شاید یک مشکل روحی داشته باشه که این طوری می خواسته جلب نظر کنه ..می تونین ببرینش ولی مراقبش باشن نزاین بفهمه من اینو به شما ها گفتم ممکنه برای اثبات کارش دوباره دست به این کار بزنه ….فریده جون نگاهی به من کرد و گفت: نسترن نمی تونه از تو بگذره برای همین این کارارو می کنه ..امشب بیا خونه ی ما حرف بزنیم مشکلتون رو حل کنین …ساکت موندم چون جای حرف زدن نبود …رفتم پیش نسترن ..تا چشمش به من افتاد شروع کرد به گریه کردن و آغوشش رو برای من باز کرد و گفت : برزو اومدی عزیزم ..تنهام نذاشتی ؟ می دونم هیچوقت تنهام نمی زاری ..رفتم جلو دستهاشو دور گردنم حلقه کرد…چشمهام پر از اشک شد و بغلش کردم ….راستش دلم براش می سوخت …
با گریه گفت : تو رو خدا تنهام نزار هر کاری تو بگی می کنم …می دونم داری تنبیه ام می کنی ولی اگر تو نباشی این زندگی رو نمی خوام ….برزو بیا مشکلاتمون رو حل کنیم از ماهرو جونم معذرت خواهی می کنم می دونم باهاش بد حرف زدم …گفتم :حالا باشه بعدا باهات حرف می زنم بزار حالت بهتر بشه …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:10]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش هفتم

موقعی که از بیمارستان اومد بیرون زیر بازوی منو گرفته بود و ولم نمی کرد ..با التماس گفت : بریم خونه ی خودمون اونجا حرف بزنیم هان ؟ چی میگی آشتی کنیم ؟ برزو جان تو رو خدا منو ببخش باور ن دفعی اخرم بود دیگه نمی کنم قول میدم ….و به فریده جون گفت : من و برزو میریم خونه ی خودمون …فریده جون گفت : نه مادر امشب مریضی بیاین خونه ی ما برزو هم بیاد اونجا …گفتم: نسترن تو با فریده جون برو من بهت زنگ می زنم خودشو محکم به من چسبوند و گفت : نمی زارم بری جایی ,, نمیشه ازت جدا نمیشم …گفتم :کلاس دارم خودت می دونی ..قول میدم باهات تماس بگیرم …گفت : پس تا خونه ی مامان منو ببر ..تا اونجا با تو باشم و حرف بزنیم …گفتم باشه بیا سوار شو …
کنارم نشست ..وگفت یخ کردم دارم می لرزم ….کتم رو در آوردم و انداختم روی شونه هاش ..و رفتم نشستم پشت فرمون و راه افتادم …
یکم که رفتم دستشو گذاشت روی دست منو پرسید : دیگه منو دوست نداری ؟ چرا حرف نمی زنی؟ یعنی اینقدر از من سیر شدی؟ گفتم : نسترن جان اصلا مسئله ی ما این نیست دوست داشتن و نداشتن درد ما رو دوا نممی کنه ..من ازت گله دارم خیلی هم زیاد …معلومه که من عاشق تو بودم ولی تو واقعا نمی دونی تو زندگی چی می خوای ؟ خودت هم نمی دونی از من چه انتظاری داری ؟من باید چطوری باشم تا تو راضی بشی ؟ هیچوقت به من فکر کردی و خواستی احساس منو در نظر بگیری ؟…تو هیچوقت از زندگی با من ابراز رضایت نمی کنی ..و من دیگه از بس تلاش کردم که تو رو راضی نگه دارم خسته شدم ..خورد شدم ..منم برای خودم آرزوهایی دارم ..آرامش می خوام و چون کسی نیستم که به زنم خیانت کنم و یا دلم بخواد تو رو اذیت کنم از توام انتظار داشتم حد اقل قدر این کارایی رو که برات کردم رو می دونستی …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:11]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش هشتم

گفت: الان بحث نکن حالم خوب نیست ..من همیشه تردید داشتم که منو دوست داری یا نه ؟ نمی دونم احساس می کردم به زور داری با من زندگی می کنی …گفتم : آره درست فهمیدی .. با اینکه دوستت داشتم خیلی ساله که دارم به زور باهات زندگی می کنم چون رفتارت با من خوب نبود ..عشقم رو نفهمیدی در موردم قضاوت های بی جا و نادرست کردی ..فحش دادی و تهمت زدی …گفت : چیکار کردم ؟ هر کاری از
دستم بر میومد برات کردم ..نکردم ؟ من و خانواده ام برات سنگ تموم گذاشتیم بپرس کی به دامادش پاتختی کادو میده ..ما بیت و هفت تا سکه به تو دادیم …. اونوقت تو اون مژگان شپش شو رو به رخ من می کشی و رفتار اونو به سرم می زنی ..هیچوقت یادم نمیره که تو این کارو با من کردی ….اون همه فدا کاری رو از من ندیدی ..اون همه بهت محبت کردم ندیدی اونوقت رفتی از من پیش مادرت بد گفتی ..و برای اینکه اون خوشش بیاد , اون حرفای بد رو به من زدی …..اصلا چرا راهِ دور میری ؟ اونشب خونه ی ندا با من چیکار کردی ؟ من دیگه نمی تونم سرمو جلوی دوستام بلند کنم …از اون شب هر چی زنگ زده از خجالتم جواب ندادم …..ولی تو به جای معذرت خواهی گفتی منو طلاق میدی …من به عوض تو از پدر و مادرم شرمنده شدم …تو این کارای خودت رو ندیدی؟یک کم فکر کن ببین با من چیکار کردی ؟ ….
آه بلندی کشیدم و یک بار دیگه مطمئن شدم نمی تونم با نسترن زندگی کنم ..اون عوض شدنی نبود ..یا باید خودم رو قربونی اون می کردم ..یا ازش جدا می شدم …ترجیح دادم سکوت کنم …و اون تا در خونه نا روا گفت…خودش دلش برای خودش سوخت گریه کرد و از من خواست که خودمو اصلاح کنم تا اون منو ببخشه …

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:11]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش نهم

در خونه که رسیدم باز موضع خودشو عوض کرد و با مهربونی گفت : تو رو خدا بیا بریم بالا ..امشب پیش من بمون …گفتم : تو برو بهت زنگ می زنم ..الان کلاس دارم …فریده جون پشت سر من رسید …نسترن ولم نمی کرد و از ماشین پیاده نمی شد …فریده جونم اصرار کرد که بیا تو ..ولی هر طوری بود از دستشون فرار کردم و رفتم …در حالیکه گیج تر و بالا تکلیف تر از همیشه شده بودم ..فرمون رو گرفتم و همین طور که رانندگی می کردم …فریاد زدم ..نسترن تو منو دوست نداری …پدر سگ تو کیسه بوکس می خوای ..نوکر می خوای … خداااا …خدااااا به دادم برس ..چرا من نمی تونم تصمیم بگیرم ..ای خدا تو شاهدی که دیگه توان ندارم با این زن زندگی کنم …خدایا راه درست رو تو جلوی پام بزار …با تلفن رستم یکم آروم شدم …پرسید : کجایین من تو بیمارستانم پیدات نمی کنم ….تازه یادم افتاده بود که رستم هم قرار بود بیاد بیمارستان … گفتم ببخشید داداش زود مرخص شد ..بردمش خونه شما دیر رسیدین میشه بیای خونه ی مامان باهات حرف بزنم .دارم روانی میشم ..گفت : رو چشمم خودتو ناراحت نکن برو خونه منم مژگان و کیان رو بر می دارم شب میایم اونجا ..با هم تصمیم می گیریم …… وقتی به گوش مامان رسید که نسترن دوباره خودکشی کرده اونقدر ناراحت شده بود که تمام شب رو گریه کرد و با من حرف نزد و قاطع از من خواست هر طوری شده با نسترن زندگی کنم و یک راهی برای خوب شدن اون پیدا کنم ..و دیگه از جدایی حرفی نزنم …و این برای من یعنی مرگ تدریجی …مرتب منظره هایی که نسترن برای من به عنوان کابوس ساخته بود میومد جلوی نظرم …ولی مژگان و رستم مخالف بودن و می گفتن دلیلی نداره برزو یک عمر این وضع رو تحمل کنه اومدیم بچه دار شدن این وسط یک نفر دیگه رو با خودشون بدبخت می کنن ….

#ناهید_گلکار
@nahid_golkar

نوشته های ناهید, [25.08.18 21:11]
داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_سی و یکم -بخش دهم

حالا چه راهی رو باید انتخاب می کردم که دوباره اشتباه نکرده باشم و فردا افسوس نخورم نمی دونستم ….فقط با خدا راز و نیاز می کردم و ازش کمک می خواستم که راه درست رو جلوی پام بزاره …اونشب من نه پیش نسترن بر گشتم نه بهش زنگ زدم ..اونم نزد …و در کمال تعجب یک هفته ای ازش خبری نبود ..چند بار خواستم زنگ بزنم ولی فکر کردم که ممکنه باز اون امید وار بشه و من نتونم جلوش مقاومت کنم چون هنوز ته قلبم احساس وابستگی می کردم …گاهی که فکر می کردم اگر از هم جددا بشیم اون چیکار می کنه و ممکنه زن کس دیگه ای بشه غیرتی می شدم و خونم به جوش میومد و در این تلاطم سخت روز ها از پس هم می گذشتن …..کم کم داشتم فکر می کردم نسترن هم داره راضی میشه که به خوبی و خوشی طلاق بگیریم و هر دو مون از این کابوس در بیایم …ولی این تردید به جونم افتاده بود که آیا من واقعا دیگه دوستش نداشتم ؟ و باز یاد کارایی که با من کرده بود می افتادم و نمی تونستم تصور کنم روزی اون همه مشتاق و شیدای اون بودم …اونقدر در نظرم خار و کوچیک شده بود که از مواجه شدن با اون هم اجتناب می کردم …
تا یک روز صبح ..مامان که باید داروخونه رو خودش باز می کرد و زود تر از خونه بیرون رفت ..منم پشت سرش آماده شدم و راه افتادم به محض اینکه پامو از در گذاشتم بیرون ,,یک مامور و دو نفر دیگه اومدن جلو …و با حکم جلب منو دستگیر کردن و بردن کلانتری …

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *