رمان یکی مثل تو

رمان یکی مثل توبخش32

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

نسترن یا بهتر بگم آقای زاهدی مِهرِ اونو اجرا گذاشته بود ..
مهری که وقتی من اعتراض کردم با چرب زبونی و مهربونی و بابا جان گفتن منو وادار به قبول هزار و سیصد و شصت و یک سکه کرده بودن که فقط به فقط برای حفظ آبروشون بود و من تعهدی به اون سکه ها ندادم و همون جا به آقای زاهدی گفته بودم من زیر بار این همه سکه نمیرم دستی به شونه های من زد و گفت : نگران نباش بابا من با توام می دونم ,,می دونم بابا جان … فقط برای این که سر عقد بد نباشه اینقدر اعلام می کنیم …وگرنه برای ما اصلا مهم نیست …و این طوری با وجود نارضایتی من و خانواده ام همون مقدار سکه رو تو قباله ی ازدواج نوشتن و سر عقد خوندن ….و حالا برای همون سکه ها داشتن منو می بردن به کلانتری شایدم زندان …
خیلی ناراحت نبودم و فکر می کردم اصلا چیز مهمی نیست فقط برای کارام نگران بودم ..اول زنگ زدم شرکت و با آقای جهانی حرف زدم بعدم زنگ زدم به آقای زاهدی ..
جواب داد و گفت : جانم بابا ؟ خوبی چه خبر ؟ گفتم : منو گرفتن برای مهریه,, شما اجرا گذاشتین ؟
یکم مکث کرد وبا خونسردی هر چه تمام تر گفت : نمی دونم چی بگم به خواست نسترن بود .. به هر حال اگر شما می خوای زندگی کنی که منتفی میشه مشکلی نیست ,,,اگر نخواسته باشی باباجان باید مهر شو بدی دیگه …روالش همینه ..
چند وقته قرار بود و به من قول دادی بیای و حرف بزنیم ولی نیومدی خبری هم ازت نشد … درست نیست بابا جان اینطوری رفتار کردن ..تو داری نسبت به من بی حرمتی می کنی ,,نباید با من این کارو می کردی یک دفعه رفتی حاجی حاجی مکه … این رسمش نیست ….
گفتم : شما راست میگین ولی می خواستم نسترن آروم بشه و خودمم کمی فکر کنم تا بتونم درست تصمیم بگیرم ..ولی قضیه ی مهریه چیز دیگه ایه که بین من و شما وجدانی بود …
شما که در جریان هستین این مهر مورد قبول من نبود .. خودتون گفتن فقط فورمالیته اس و به گردن تو نیست ,, نگفتین ؟…
گفت : برزو جان مهریه که چیزی نیست که کسی به زور قبول کنه من همچین حرفی یادم نیست اصلا به خاطر نمیارم جریان چی بود ,, ولی خوب لابد سر مهر چونه زدیم ..حتما شما قبول کردین که تو قباله نوشتیم تو پسر زرنگی هستی می دونی داری چیکار می کنی ..من که به زور این کارو نکردم یادمم نمیاد اعتراضی کرده باشی …….

گفتم: آهان حالا متوجه شدم …یعنی من این قدر احمقم که با وجود اینکه می دونم این مقدار سکه رو ندارم بدم قبول کردم که پرداختش کنم ؟شما راست میگی آره من احمقم ,,,شما نمی خواد جواب بدین ، هستم ؛ من احمقم که اعتماد کردم که فکر کردم می تونم پسر باشم ….
باشه خوب شد اینم روش خواست خدا بود من داشتم دنبال راه چاره می گشتم که نسترن رو معالجه کنم و بر گردیم سر زندگیمون ولی خدا بهم کمک کرد برم زندان و تو زندان دختر شما اسیر نباشم …. ممنونم بابا جان …
گفت : ناراحت نباش من با نسترن حرف می زنم ..چرا عصبانی میشی ؟ خودت بهش زنگ بزن تا از خر شیطون پیاده بشه …
گفتم ببخشید ها ,,انشالله هیچوقت از این خر پیاده نشه که جاش اونجاست ..
و گوشی رو قطع کردم …و زنگ زدم به دایی مجید و جریان رو گفتم …اون آشنا های زیادی داشت و می تونست برام یک وکیل بگیره …تا من رسیدم دم کلانتری دایی اونجا منتظرم بود …
چشمش که افتاد به من با عصبانیت گفت : چی شده ؟ ماهرو برام تعریف کرده بهت نگفتم ؟ می دونستم چقدر برای این مهریه بهت گفتم قبول نکن گوش نکردی …. دیگه من اجازه نمیدم آشتی کنی ..حق نداری …
گفتم : وکیل برام بگیر ممکنه برم زندان , تو این ماجرا چیزی از قانون نمی دونم لطفا یکی رو پیدا کن …یک کاری بکن دایی ….
گفت از اون بابت که خیالت راحت باشه ..
منو بردن تو اتاق رئیس کلانتری و باز جویی شدم و گوشی و وسایلم رو گرفتن و بردن ته سالن توی یک اتاق حبس کردن و درو بستن و رفتن … اونجا نه کسی بود ..نه صندلی که روش بشینم ..یکم قدم زدم ..نمی دونستم چی میشه ..
راستش ترسیده بودم دوست نداشتم برم زندان حالا می فهمیدم که به زبون آوردنش آسون بود .. ولی تو دلم وحشتی افتاده بود نگفتنی …با این حال وقتی یادم میفتاد که یک بار دیگه با نسترن حرف بزنم پشتم می لرزید ..
چون حالا اون از جایگاه قدرت می خواست با من روبرو بشه و من اینو نمی خواستم …..
داشتم فکر می کردم اگر شده قید همه کارا هامو بزنم و برم زندان دیگه باهاشون تماس نمی گیرم و اشتباهم رو با اشتباه دیگه جبران نمی کنم …
هر لحظه داشتم از نظر روحی از نسترن دور تر و دور تر می شدم ..و حالا می فهمیدم که نسترن اصلا معنای عشق رو نمی دونه ….

چقدر خوبه که ما آدما خود خواهی رو با عشق اشتباه نگیریم ..اون منو می خواست برای خودش ..
مردی که فقط به ساز اون برقصه ..خودشم بارها گفته بود که معلومه که برای خودم می خوام من تو رو از اون فلاکت در آوردم که مال من باشی ..
غافل از این بود که من نمی تونستم تا ابد عروسک خیمه شب بازی دست اون باشم …..
و تا جایی که شرف خودمو زیر سئوال نبرم طاقت آوردم …اگر حتی اون روز ها هم نسترن درست رفتار می کرد شاید بازم من گول می خوردم ولی همون زمان هم تمام کاراش بر اساس خود خواهی و بی عقلی بود ….و این طوری تمام راه ها رو بسته بود .
ساعت یک بعد از ظهر که من آزاد شدم و قرار شد فردا ساعت ده تو دادگستری باشم …
پس موقتاً با بقیه برگشتم خونه …..ناهار خوردم و یکساعتی خوابیدم و رفتم کلاس ..قرار بود با دایی و رستم سر شب برییم پیش یک وکیل باید همون شبونه کارامون رو می کردیم …
این بود که یک کلاس رو بر گزار کردم و دومی رو کنسل و برگشتم خونه ….اصلا حال درس دادن نداشتم ..از دنیا و از خودم بیزار شده بودم ..
من تا اون زمان نشنیده بودم که زنی مردی رو این طور تحت فشار قرار بده ..و از بی عرضگی خودم بیشتر شاکی بودم …
سه تایی رفتیم پیش وکیل با حرفایی که اون زد یکم از ترسی که به جونم افتاده بود برای زندان رفتن کم شد می گفت : فعلا با این دوتا ضامن می تونی آزاد باشی تا جواب اعسار شما بیاد ..
بعدصد و ده تای اونو قسط بندی می کنم و فوقش ماهی یک سکه باید بدی ..تموم میشه میره ..
ولی اگر چیزی به نامت باشه می تونن اونو توقیف کنن …
اگر پول زیادی تو بانک داری اول وقت فردا انتقال بده ..پرسیدم مثلا چقدر داشته باشم ؟ گفت : تا سی چهل میلیون چیزی نمیشه …
گفتم : نه بابا اونقدر ندارم اگر داشتم زنم فورا می فهمید و بر می داشت …

گفت : ..ولی ماشین رو نمی تونی کاری بکنی .. دیگه برای انتقالش دیر شده …..اگرتوقیف کنن ازت می گیرن …
خیلی پریشون و در مونده شده بودم ..اون وضع برای من که عادت به جنگیدن و مبارزه با کسی رو نداشتم در شرایط سختی قرار داده بود اونقدر که فکر می کردم به درک میرم باهاش زندگی می کنم از زندان رفتن که بهتره …و گاهی هم چنان از نسترن متنفر می شدم که حاضر بودم تن به هر کاری بدم ولی دیگه زیر بار ناسزا ها و زور گویی های اون نرم …
وقتی رسیدیم در خونه ..ماشین آقای زاهدی رو دم در دیدیم …
دایی گفت : تو اصلا حرف نزن بزار من خودم باهاش صحبت می کنم اونا فکر کردن تو می ترسی و به آشتی تن در میدی برای همین اومدن …..
وقتی رفتیم تو ..اول چشمم افتاد به نسترن ..که اون بالا نشسته بود …
یک لحظه دلم خواست بر گردم ..آقای زاهدی و فریده جون هم همراهش بودن …نمی دونم با چه رویی اومده بودن خونه ی ما؟
متوجه نشدم چرا نسترن خودشو اونطور درست کرده بود آرایش غلیظ و روژ پر رنگ با ناخن های بلند و قرمز ..که مدام اونا رو تو هوا به رخ می کشید و بلند بلند حرف می زد ..نشون می داد حالت عادی یک انسان سالم رو نداره ….
بعد از اینکه دور هم نشستیم فهمیدم از مامان عذر خواهی کرده ولی طوری که معلوم بوده از ته دلش نیست ….

آقای زاهدی گفت : برزو جان پسرم قبول کن که داری اشتباه می کنی ..
نسترن سر لج افتاده وگرنه خودت می دونی که ما این کاره نیستیم ..بیا حرف بزنیم و مشکل شما زن و شوهر رو حل کنیم بابا جان …
گفتم :اگر مشکل من حل شدنی بود,, به تمام مقدسات عالم این کارو می کردم ..من بهتون میگم یکماه بعد چه اتفاقی میفته ..
صدای نسترن خانم بلند میشه که من داشتم تو رو مینداختم زندان ترسیدی بدبخت بیچاره ی فلک زده برای همین اومدی با من زندگی کردی .. حالا هم اگر به ساز من نرقصی دوباره میندازمت زندان ….. نه آقای زاهدی ..مگه نسترن بد منو نمی خواد؟ ..مگه آرزو نمی کنه من بد بخت بشم ؟..
روزی که گول شیرین زبونی اونو خوردم بد بخت شده بودم ..تو رو خدا منو تهدید نکنین این کار درستی نیست دونفر باید با احساس و عاطفه کنار هم زندگی کنن اینطوری که شما می خواین نمیشه که من از ترس زندان رفتن تن به خواسته های نا بجای اون نمیدم …در شرایطی که بار ها و بار ها بهش گفته بودم نکن اگر از این زندگی دل بکنم بر نمی گردم گوش نکرد …
آقای زاهدی شما چرا متوجه نمیشینن؟… عذابم میده ..عذاب ……مدام و بی وقفه …..همین شکایتش برای مهر,, ازش بپرسین مگه تو نبودی به من التماس کردی که جلوی چشم مردم این مهر رو قبول کنم ..شما خودت به من نگفتین …… حالا رفتین شکایت کردین … این غیر منصفانه و پستی نیست ؟
آقای زاهدی گفت : ببین بابا اونم متوجه ی اشتباهاتش شده برای همین بهتره بی خودی زندگی تون رو بهم نزنین ……..
نسترن همینطور که دستشو به طور غیر طبیعی تو هوا چرخ می دادگفت : ببین برزو به ماهرو جونم گفتم : من واقعا نمی دونم دردت چیه ؟ اصرارم به این زندگی ندارم اگر تو نخوای فایده ای نداره قبول ,ولی دلیل منطقی برام بیار مگر اینکه دلت پیش کس دیگه ای گیر کرده باشه و داری بهانه در میاری وگرنه خیلی زندگی ها از ما بیشتر مشکل دارن ولی با هم زندگی می کنن ..
منم تا حالا تو رو تحمل کردم هر کاری کردی به پات نشستم حالا حقیقت رو به ما بگو سر همه رو کلاه نزار ..تو بی خودی چرا این کارارو می کنی ؟
دلیلشو بدونم راحت تر باهاش کنار میام ..و دوباره بغض کرد ..

فریده جون بهش ندا داد که آروم باشه و دنبال حرف اونو گرفت و گفت : راست میگه رک و راست به ما بگو برای چی این کارارو می کنی ؟..اگر میگی نسترن بد حرفی می کنه که ماشالله تو کم نمیاری …پس چی باعث شده داری زندگی تو بهم می زنی ؟
گفتم : دیگه چی بگم وقتی شما که مادرشین متوجه نمیشین درد من چیه ؟ من چی دارم بگم ؟
رستم گفت : آقای زاهدی من تا حالا دخالت نکردم .. همون طور که شما نسترن براتون عزیزه برای من هم عزیزه ولی برزو برادر ماست این طور که من متوجه شدم شما اصلا به حرفای اون توجه ندارین و هر چی میگه بهانه فرض می کنین انگار یک قصد و قرضی تو کارشه ..و واقعا تعجب می کنم که چرا تا حالا نتوسته خودشو به شما ثابت کنه ..
اون نه اهل دروغ و دغل بازیه نه اهل پدر سوخته بازی .. من می دونم که صداقت اون باعث همه ی این حرفا شده چون تو این دور زمونه این متاع ها خریداری نداره و باور کردنی نیست که یکی رو با این همه رو راستی کنار خودمون داشته باشیم وقتی برزو میگه کاری رو نکردم یعنی نکرده ,… دروغ نمیگه ….ولی حداقل من انتظار داشتم نسترن خانم تا حالا متوجه شده باشه که برزو دروغ گو نیست …و اینم فهمیده باشین وقتی کسی با این همه صداقت میاد جلو تهمت های نا روا می تونه بهش صدمه های روحی بدی بزنه خوب اونم غرور داره …
حالا این که برزو مرد هست و بیشتر از این طاقت نیاورده نمیشه ازش ایراد گرفت ..تمام درد این برادر من همینه ..و نمی دونم چرا شما نمی خواین متوجه بشین و همش حق رو به نسترن خانم میدین ؟
فریده جون گفت : نه ,خدا رو شاهد می گیرم می فهمیم ولی چیکار میشه کرد بعضی از رفتارای برزو هم شک برانگیزه ..اینکه میاد خونه و اخم می کنه .. حرف نمی زنه ..و چند روز بی خودی قهر می کنه .. خودش آدم رو به فکر میندازه .. آخه می دونین من زنم احساس نسترن رو می فهمم چون زن ها در این طور مواقع خیال بد می کنن و اگر این قهر ادامه پیدا کنه شک شون تبدیل به یقین میشه …
دایی گفت : ببخشید شک وقتی تبدیل به یقین میشه که آدم چیزی از اون طرف دیده باشه به نظر من شما فقط حرف دختر خودتون رو گوش می کنین و روی همون قضاوت می کنین ..یک زن وقتی قهر شوهرش طول می کشه باید ببینه علت چیه نه که شک نا بجایی رو که تو دلش افتاده خودش تبدیل به یقین کنه این کار اشتباهیه ….

آقای زاهدی گفت : به نظر من صدی که ما اینجا حرف بزنیم مثل اینکه دوتا شون تنها یک جا برن و کاملا همه چیز رو روشن کنن نمیشه ..
من پیشنهاد می کنم فردا شب همه مهمون من بریم یک جا شام بخوریم و این عاشق و معشوق حساس هم دلخوری ها رو از دل هم در بیارن …
رستم به شوخی و با خنده گفت : فردا دادگاه داره شاید برزو نتونه بیاد و ببرنش زندان …اگر اون نیومد ما بیایم ؟
آقای زاهدی متوجه ی منظور رستم شد و گفت : نمی خواد برین دادگاه بین خودمون حل می کنیم .. اونم منتفی میشه … مهم نیست ….
دایی مجید گفت : نمیشه من و رستم ضامن تن شدیم ومن جواز کارم رو گذاشتم باید بریم …
گفت : باشه برین ولی من درستش می کنم نگران اون نباشین ….
ما متوجه بودیم که آقای زاهدی می خواد به شرط آشتی شکایتش رو پس بگیره ….و این برای من خیلی سنگین بود که اسیر دست اونا باشم و با این شرط دوباره به اون زندگی برگردم ..
شاید اگر یک در صد فکر می کردم نسترن عوض میشه این کارو با دل و جون می کردم در صورتیکه هیچ امیدی به این کار نداشتم ….
اون چیزی که باعث ترس خانواده ی من شده بود این بود که نکنه وکیل نتونه کاری بکنه و من بیفتم زندان نکنه ماشینم رو ازم بگیرن ….
انگار یک طورایی همه دلشون می خواست از این مخمصه خلاص بشن به خصوص مامان که اشک چشمش بند نمی اومد و طوری به من نگاه می کرد که انگار یک بیماری لاعلاج گرفتم ..از بس دلش برای من می سوخت تو صورتم نگاه نمی کرد ….
منم برای اینکه دیگه بهانه ای دست اونا نداده باشم قبول کردم و نسترن امیدوار از اونجا رفت …..
در حالیکه من مثل غریبه ها باهاش رفتار کرده بودم چون تظاهر بلد نبودم وقتی کسی رو دوست نداشتم دیگه نداشتم …….
حالا نمی تونم بگم که چقدر حالم بد بود ..یک حس عجیب و ناشناخته وجودم رو پر کرده بود ..
دلم می خواست یک جا می خوابیدم به این زودی بیدار نمی شدم ..شایدم آرزو داشتم به عقب بر می گشتم و اشتباهاتم رو تکرار نمی کردم و زندگیمو بر اساس فکر و تعقل پایه گذاری می کردم …

فردا با ترس و دلهره رفتیم دادگاه ..من خودمو آماده ی هر چیزی کرده بودم ..
فکر می کردم اگر افتادم زندان باید روحیه ام خوب باشه خودمو نبازم ..میرم و نسترن رو طلاق میدم و زندگیمو از نو می سازم …..
ولی خوشبختانه دادگاه چند دقیقه بیشتر طول نکشید و وکیل اعسار منو تحویل داد و من با همون ضمانت تا جواب اعسار بیاد آزاد شدم ….
اون روز هم همه کارشون رو تعطیل کرده بودن دنبال من اومدن بودن دادگاه …
سهراب که عصبانیت خودشو نشون می داد و برای من ابراز ناراحتی می کرد و مرتب می گفت : زیر بار نری داداش من پشتت هستم یک وقت کوتاه نیای ؟ دوباره خودتو بدبخت نکن …
دیگه کسی رو به خاطر مهریه زندان نمی برن … خاطرت جمع …و شب هم برای مهمونی شام آقای زاهدی نیومد اون با رفتن ما هم مخالف بود …..
مامان هم نمی خواست بیاد ولی فریده جون خیلی اصرار کرده بود و خودشم می گفت : اگر من نیام فکر می کنن همه چیز زیر سر منه …..
من تونستم آخر وقت برم شرکت و کلاسهای بعد از ظهر رو هم داشته باشم اما هر ثانیه ای که می گذشت اضطراب و نگرانی من بیشتر می شد ..
می ترسیدم که آقای زاهدی و فریده جون با همون ترفند هایی که بلد بودن و مهمونی شام و چرب زبونی منو وادار به کاری که نباید می کردم بکنن ….
وقتی بر گشتم خونه دیدم مامانم هم همین نگرانی رو داره و از اینکه دعوت اونا رو قبول کرده پشیمون شده و تقصیر رو به گردن رستم و دایی مجید می انداخت ….
بالاخره مجبور شدیم آماده بشیم و راه بیفتیم و بریم به جایی که آقای زاهدی دعوت کرده بود یک رستوران سنتی …
رستم تنها اومده بود و انگار مژگان هم به طرفداری از من حاضر نشده بود بیاد …
پس من بودم و دایی مجید و مامان و رستم …
آقای زاهدی خیلی ناراحت شده بود که چرا بقیه نیومدن ولی با روی باز از ما استقبال کردن مخصوصا با من که طوری رفتار می کرد که منو شرمنده کنه و نمی دونستم چی بگم ….
نسترن مثل دفعه ی قبل آرایشی در حد یک عروسی کرده بود ..کمی دستپاچه به نظر می رسید …
وقتی دور هم نشستیم …آقای زاهدی گفت : نسترن جان تو و برزو برین حرف هاتون رو بزنین .. ببینم چیکار می کنین بابا ..
اون میز آخر رو طبقه ی بالا براتون رزرو کردم دلم می خواد شاد و خوشحال برگردین …..

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

3 دیدگاه

  1. از همه داستان ها این داستان زندگی واقعی و مثل بقیه قصه ها که سر و ته نداره و ابکی هست جداست واقعا

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
  2. خسته نباشید و ممنون از سایت خوبتون.
    پارت بعدی گداشته نمیشه امروز؟؟

    Rating: 5.0/5. From 2 votes.
    Please wait...
    • با عرض سلام
      ساعت 17و 18 پارت اخر این رمان منتشر میشه و رمان جدید دیگر از نویسنده این رمان که خانم گلکار هست قرار داده خواهد شد سبک رمان جدید که منتشر خواهد شد تقریبا همین سبکه ممنون از نظرات شما.

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *