خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت5

رمان حاکم پارت5

رمان حاکم پارت5

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

پریزاد که به خنده افتاده بود،از روی عادت مثل وقتی که هیجان زده می شد و خجالت می کشید گوشه ی لبش را میان دندان گرفت و با آرنج به پهلوی نازیلا زد: خیلی پررویی..

__باور کن..نگاه الان که یه دفعه لبتو کشیدی زیر دندون جذاب ترم شدی..این حرکتو پیش ِ هیچ پسری نکن که تضمین نمی کنم بعدش یه کاری دستت نده..

پریزاد که با این حرف نازیلا ناخودآگاه ذهنش سمت امیربهادر و شبی که در خانه اش مانده و بهادر به زور او را بوسیده بود کشیده شده و از شرم سرخ شده بود، بی هوا از روی صندلی بلند شد و گفت: بسه همینجوریشم وقت نداریم، بعد تو سر منو با حرفات گرم می کنی؟..

نازیلا که حواسش به او و دستپاچگی اش نبود نگاهی به ساعش انداخت و گفت: هنوز یه ساعت مونده..شام دعوتن دیگه؟..
-اوهوم..برو بیرون لباسمو بپوشم تا بیام..
—باشه فقط زود بیا، حوصله ام سر میره..

و سمت در رفت..
پریزاد لبخند زدو نفسش را بیرون داد: بابت میکاپ ممنون..

نازیلا خنده ی کوتاهی کرد و قبل از آنکه اتاق را ترک کند گفت: قابلی نداشت..فقط باز میگم بیچاره یاشار..مطمئنم امشب یه سوتی اساسی میده حالا ببین..

پریزاد خندید و از گوشه ی چشم نگاهش کرد..
نازیلا در را بست..

لباس امشبش را روی تخت گذاشته بود..
کت و شلوار ساده ی زرشکی که به انتخاب مادرش بود..
کت از قسمت کمر تنگ بود و بلندی اش به اندازه ای بود که پدرش ایراد نگیرد..

شال سفیدش را با صندل هایش ست کرده بود..
مقابل ِ آینه ایستاد و به صورتش دقیق شد..
حق با نازیلا بود..آن رژ ِ قرمز روی لب هایش بیش از پیش روی صورتش خودنمایی می کرد..

با یک آرایش ِ سبک این همه تغییر کرده بود؟..
دستش سمت جعبه ی دستمال کاغذی رفت..
تردید داشت که رژش را پاک کند..
اگر پدرش می دید چه عکس العملی نشان می داد؟..

اما خودش خوشش آمده بود..
بنابراین عقل و دلش را یکی کرد و تصمیم گرفت تا وقتی پدرش او را منع نکرده دست به آن نزند..

نفس عمیق کشید و دستش را روی کتش حرکت داد و آن را مرتب کرد و با کوهی از تردید که در دلش انباشته شده بود از اتاق بیرون رفت..

مادرش ظرف میوه را روی میز گذاشت و با خستگی کمرش را صاف کرد..
نازیلا روی مبل لم داده و با همراهش ور می رفت..

پریزاد با لبخند جلو رفت و خطاب به مادرش گفت: خسته نباشی..

__زنده باشی دخترم..
و نگاهش را روی زوایای صورت پریزاد چرخاند: چه ماه شدی ماشاالله..فقط رژت یه کم پررنگ نیست؟..

نازیلا سرش را از روی گوشی بلند کرد و با اعتراض گفت: اِ ..نه خاله خیلی هم خوبه..گیر ندین تو رو خدا..
—وا دخترم من که چیزی نگفتم..فقط باباش ببینه ممکنه خوشش نیاد..حداقل صورتی ِ رو می زدی دخترم قرمز زیادی تو چشمه واسه امشب..

پریزاد لب برچید و گوشه ی شالش را مرتب کرد: نمیشه که..لباسم زرشکی ِ بعد بیام رژ ِ صورتی بزنم؟..
—امان از دست ِ شما جوونا..دیگه آخه آدم رنگ لبشم با لباسش ست می کنه؟..

نازیلا خنده ای کرد و گفت: اینکه چیزی نیست خاله..من تا بند ساعتمو با کفشم ست نکنم نمیرم بیرون..الان ناخن و بند ساعت و رژ و کفش باید تو یه تم باشه تا قشنگ به چشم بیاد..

مادر پریزاد با تعجب پشت دست خود زد و گفت: به حق چیزای نشنیده..زمان ما کی دخترا از این کارا می کردن؟..

نازیلا که حاضرجواب تر بود با خنده گفت: زمان شما مردا هم قانع تر از الان بودن خاله..منتهی این روزا اگه به چشم نیای و پسرا نبینن که به خودت و ظاهرت می رسی نگاتم نمی کنن..

چشمان زن بیچاره از تعجب گرد شد..
—خدایا توبه استغفرالله..خب نگاه نکنن دخترم..پسری که آدمو به خاطر ظاهرش بخواد همون بهتر که بره و پشت سرشم نگاه نکنه..مرد اونی ِ که تو رو همونجوری که هستی بخواد..چه خوب چه بد..چه زشت چه زیبا..حتی اگه خدایی نکردی نقصی هم داری بازم اگه گفت دوستت دارم بدون از ته دلش اینو گفته..منتهی مردی که به خاطر صورت خوشگلت بخواد باهات ازدواج کنه فردا پس فردا هم ازت سیر میشه و ولت می کنه..دخترم تو خوشگلی هزارماشالله..خیلیا ممکنه سر راهت بیان ولی تو به ظاهرشون توجه نکن..ببین پسر ِ چند مرده حلاجه..

نازیلا که ذاتا اهل نصیحت شنیدن نبود با بی حوصلگی سری تکان داد و گفت: حرفتون درسته ها..ولی خب من به ظاهر خیلی اهمیت میدم..یکی از دلایلمم که امیربهادرو رد کردم همین بود..

__بلا به دور..چرا دخترم؟!..
__اونقدرا جذاب و خوشگل نبود..یعنی بودا..ولی خب همه چی تموم نبود..بهش گفتم دماغتو عمل کن گفت از این جلف بازیا خوشم نمیاد..گفتم مدل موهاتو فشن کن گفت همینجوری خوبه چیه عین جوجه تیغی سیخش کنم؟..با هر مناسبتی کلی لباس مارک و امروزی براش خریدم جای اینکه بگه دستت درد نکنه همه رو انداخت تو بغلم و گفت خودم به حد کافی لباس دارم که لنگ ِ این بنجلای تیکه پاره شده ی تو نباشم..

پریزاد بی صدا می خندید و مادرش هم دست کمی از او نداشت..
نازیلا به نشانه ی اعتراض رو به پریزاد کرد و گفت: اِ نخند تو رو خدا..دارم جدی میگم..فکر کن واسه تولدش رفتم جین و تیشرت واسه اش گرفتم اونقدر عصبانی شد که نگو..

مادر پریزاد با تعجب پرسید: دیگه چرا؟!..
نازیلا رو ترش کرد: از بس کج سلیقه ست خاله..شلوار ِ رو زانوش پاره بود فکر کرده خواستم مسخره اش کنم..خب مده دیگه همه می پوشن..ولی امیربهادر صاف صاف تو چشام زل زد گفت اینو سگ گاز گرفته؟بعد تو برداشتی آوردی من بپوشم ملت به ریشم بخندن؟ من از این شر و ورا نمی پوشم جمعش کن….تیشرته هم مد روز بود اما چون یه کم طرحش اکلیل داشت بهم گفت همینم مونده اینو بپوشم راه بیافتم تو خیابون..تو تاریکی از دو کلیومتری یارو می فهمه من دارم میام بس که اکلیلاش تو چشمه و راهنما می زنه..

پریزاد از خنده روده بر شده بود..
کنارش روی مبل نشست و مادرش حین خنده سرش را هم تکان می داد: امان از دست ِ این پسر..از همون بچگیشم اخلاقش با بقیه فرق می کرد..خدا حفظش کنه واسه خونواده اش ولی ماشاالله جوون ِ رعنایی ِ ..

__اونش که آره..ولی من از این مردایی خوشم میاد که دماغاشونو عمل می کنن..از اینا که سیکس پک دارن و امروزی لباس می پوشن..فاز من با بهادر که تیشرت و جین ساده می پوشه جور در نمیاد..

مادر پریزاد لب گزید و با تعجب پرسید: ا وا..سیس پک دیگه چیه دخترم؟!..تا حالا نشنیده بودم..

نازیلا خنده ای کرد و با شیطنت گفت: سیس پک نه خاله..سیکس پک..یعنی هیکلش………
-ا ِ ِ ِ ِ ِ ..ول کن دختر حالا این حرفا رو..مامان جان چیز ِ بدی نیست، فقط اکثر دخترا دوست دارن همسرشون اینجوری باشه..

مادرش گنگ نگاهش کرد اما چیزی نگفت..
نازیلا به پریزاد نگاهی انداخت و شیطون گفت: تو هم دوست داری؟..کیه که بدش بیاد؟..

پریزاد شانه ای بالا انداخت و بی تفاوت گفت: برام مهم نیست..همین که یه جو مردونگی تو وجودش باشه کافی ِ ..ملاک ِ من واسه ازدواج اول صداقت ِ ..دوم نجابت..سوم اخلاق و معرفت..

مادرش با لبخند سری جنباند و گفت: الهی شکر..دختر من بایدم همینجوری باشه..پس معلومه یاشار رو پسندیدی..

پریزاد با تعجب به مادرش نگاه کرد: چطور مگه؟!..
—چطور مگه نداره که مادر..یاشارم همه ی اینایی که گفتیو داره..هزارماشاالله نجیب و آقاست..

پریزاد با اخم کمرنگی نگاهش را زیر کشید..
چقدر از یاشار تعریف می کردند..
کاش لحظه ای امیربهادر جای او بود..
کاش همه ی این تعاریف را برای او و از زبان اطرافیانش می شنید..

مادرش رو به نازیلا کرد و گفت: از خدا که پنهون نیست دخترم از تو چه پنهون فکر کردم تو و امیربهادر نامزد کردین..وقتی مادرت امروز پست تلفن گفت در حد خواستگاری بود و یه آشنایی ساده، باورم نشد..

نازیلا سرش را بالا انداخت: تا قسمت چی باشه خاله..
—اون که صد البته اما خب……..

صدای زنگ ِ در بلند شد..
هر دو نفر با هیجان از روی مبل جستی زدند و یک قدم پیش رفتند..

مادر پریزاد چنگی به صورتش زد و نگاهش را به ساعت انداخت: وای خاک به سرم مهمونا اومدن ولی بابات هنوز نرسیده..

پریزاد سمت آشپزخانه رفت: مگه نگفتی زود بیاد؟..
— بهش مرخصی ندادن..گفت تا هشت میام..برو تو آشپزخونه هر وقت صدات زدم با سینی چای بیا تو سالن..

پریزاد سری تکان داد و همراه نازیلا وارد آشپزخانه شد..
خوشبختانه به مهمان خانه دید نداشت..
صدای همهمه ی میهمانان از همانجا شنیده می شد..
نازیلا با شیطنت می خندید: رنگت حسابی پریده..استرس داری؟..

پریزاد با نگرانی سرش را پایین آورد..
حینی که انگشتانش را در هم قلاب کرده و می فشرد گفت: خیلی نازیلا.. خیلی..دارم میمیرم..

نازیلا دستش را گرفت..
ابرویی بالا انداخت و گفت: اوه چقدر یخ کردی..فشارت نیافتاده باشه؟..
-نه بابا بی خیال یه کم که بگذره خوب میشم..
—آب قند بخور..
-خوبم نازیلا..تو چرا اینجا وایسادی برو پیش مهمونا دیگه..

خندید و نچی کرد و گفت: مثلا موندم دلداریت بدم کمتر استرس داشته باشی..ولی تو رو که دیدم خودمم به دلم شوره افتاد..
-خدا بگم چکارت نکنه اینجوری میگی حالم بدتر میشه..برو..برو نخواستم کمک کنی..

و او را به شوخی سمت درگاه هول داد..
نازیلا با خنده گفت: ا ِ ..نکن دیوونه می خورم زمین..
-برو بهت میگم..
—خیلی خب میرم..
-برو زود باش..اون شالتم که افتاده دور گردنت درست کن خانواده ی بهادر هم ممکنه باهاشون اومده باشن..

یک تای ابرویش را از تعجب بالا انداخت: جدی؟..
-مامان دعوتشون کرد..
—پس جمع بیشتر از اینکه به خواستگاری شبیه باشه شده عین شب نشینی های خونوادگی..پس برم یه سلام علیکی کنم..شاید مامانم اینا هم اومده باشن..
-انگار صدا مامانتو شنیدم..بازم برو ببین..
—باشه..تو هم زود بیا..

و همانطور که شالش را مرتب می کرد از آشپزخانه بیرون رفت..
خانواده ی امیربهادر کمی متعصب بودند و از این رو دوست نداشت نازیلا را به خاطر پوشش مورد قضاوت قرار دهند..
هر چند برای نازیلا این چیزها اهمیتی نداشت..

همه ی حواسش را جمع کرده و با گوش های تیز شده به دنبال رد و یا صدایی از جانب امیربهادر می گشت..
به امید آنکه صدایش را بشنود و بفهمد او هم در میان مهمانان حضور دارد..

اما سر و صداها به حدی زیاد بودند که در آن شلوغی متوجه امیربهادر نشد..
در دل با نگرانی زمزمه کرد: (یعنی اومده؟..اگه حرفشو عملی کنه چه خاکی تو سرم بریزم؟..آبروم میره..تازه اون هیچی به یاشار چی بگم؟..وای بابام..خدایی نکرده سکته می کنه..کاش باهاش آروم تر حرف می زدم..آخه دختره ی احمق تو که می دونی امیربهادر چقدر غد و لجباز ِ ..حالا اگه لج کنه و کاری که گفتو انجام بده می خوای چکار کنی؟..وای خدا دارم میمیرم..)

برای اینکه حواسش را از روی بهادر پرت کند سمت سماور رفت و فنجان ها را از چای پر کرد..
چندبار نزدیک بود دستش را بسوزاند..
هیچ جوری از فکر امیربهادر بیرون نمی آمد که همان لحظه صدای مادرش را شنید: پریزاد جان؟..چای بیار دخترم..

از هیجان لرزید..
گوشه ی لبش را به دندان گرفت..
از شرم تنش داغ بود و دست و پایش سرد..
به این فکر می کرد که اگر سینی چای از دستش بیافتد چه آبرویزی می شود..

سینی را از روی کابینت برداشت و زیر لب نالید: خدایا خودمو به خودت سپردم..امشبو به خیر بگذرون..

و با یک نفس عمیق از آشپزخانه بیرون رفت..
نگاهش که به جمعیت حاضر در مهمانخانه افتاد سلام کرد و از شرم سر به زیر شد..
هر کس یک جور جوابش را داد..
—سلام..
__سلام دخترم..
—سلام مادر هزارماشاالله..
—سلام پریزاد جون..

جرات نداشت سر بلند کند و یک به یک آن ها را از نظر بگذراند تا شاید امیربهازر را میان آن ها پیدا کند..

جلو رفت و چون دیده بود پدر یاشار که یک جورایی بزرگ ِ جمع بوده و هست، کجا نشسته خم شد و سینی را مقابلش گرفت و زیر لب گفت: بفرمایید..
—دستت درد نکنه دخترم..زنده باشی..
_نوش جان..

و به همان حالت سینی را دور تا دور سالن چرخاند..
مقابل یاشار که رسید بی اراده کمی سرش را بالاتر گرفت..
اما همین که نگاهشان در هم گره خورد از خجالت داغ شد و سرش را پایین گرفت..
متوجه لبخند ِ جذابی که روی لب های یاشار نفش بسته بود شد..

فنجان چای را از داخل سینی برداشت و با لحن گرم و صمیمی اما زیر لب گفت: ممنونم خانم خانما..

بی شک صدایش را کسی جز پریزاد نشنید.گونه هایش گلگون شد..
لرزان گفت: نوش جان..

و از مقابلش رد شد..
امیربهادر در میان جمع نبود..
دو حس متضاد همزمان به قلبش هجوم آورد..

قلبا به اینکه او هم در مراسم حضور داشته باشد راضی بود..
و از طرفی نگران..
از این بابت که باشدو بخواهد تهدیدش را عملی کند..

سینی را روی میز گذاشت و کنار مادرش نشست..
در دل گفت: ( حتما پشیمون شده..یعنی به این زودی جا زد؟..اون که خیلی مطمئن بود..اَه ول کن دختر مگه دنبال ِ شر می گردی؟..خدا رو هم شکر کن که نیومده وگرنه می دونی چه آبروریزی می شد؟..اما آخه دلم نمیاد..همین الان که نیست قلبم داره از جاش کنده میشه..لعنت به من..لعنت به این دل ِ من..)..

هر از گاهی متوجه سنگینی نگاه مهمانان می شد..
حتی پدر و مادر امیربهادر هم در مراسم حضور داشتند اما اثری از خودش نبود..

فکر می کرد بهنام هم با آن ها بیاید اما نبود..
حق هم داشت..
کسی که روزی خواهان پریزاد بوده و او با صراحت ردش کرده بود با چه دلی پا به مراسم ِ خواستگاری همان دختر می گذاشت؟..

نازیلا از کنار مادرش بلند شد و روی کاناپه چسبیده به پریزاد نشست..
سرش را بلند کرد و لبخند را روی لبان نازیلا دید..

دخترک با شیطنت سرش را کمی نزدیک برد و زیر لب گفت: یاشارو نگاه کن..یه ریز دارم با خودم میگم جای امیربهادر حسابی خالی ِ ..اگه بود کلی سر به سرش میذاشت..وای حتی از تصورشم خنده ام می گیره پریزاد..

با این حرف، ناخودآگاه چشمانش را سمت یاشار کشید..
همین که نگاهشان با هم تلاقی کرد یاشار لبخند زد و سرش را زیر انداخت و کمی روی مبل جا به جا شد..

با لبخند کمرنگی نگاهش را از روی او برداشت و زیر لب خطاب به نازیلا گفت: ولش کن بیچاره رو چکارش داری؟..

–آخه با خودم گفتم الان میاد از شرم کبود میشه و روش نمیشه سرشو بالا بگیره..ولی از وقتی اومدی تو سالن گردنشم خم نمی کنه که دلمون خوش باشه یه مثقال شرم و حیا تو وجود آقازاده هست..یعنی اگه مراعات بزرگترا رو نمی کردا همینجا درسته قورتت می داد..

سقلمه ای به پهلویش زد و گفت: بسه الان آبرومون میره انقدر پچ پچ نکن..
—وا..بی خیال کی حواسش به من و توئه؟..ببین چه گرم ِ صحبتن؟..جز یاشار کسی چشمش اینوری نمی افته؟..البته حقم داره ها..رژ قرمز ِ داره کار ِ خودشو می کنه..فقط از من می شنوی مراقب باش امشب باهاش تنها نشی یا مثلا رفتین تو اتاقی جایی حرف بزنین درو باز بذار آخه عجیب به این بشر مشکوکم..

پریزاد که شدیدا به خنده افتاده بود و سعی می کرد با جمع کردن لب هایش آن را مهار کند تا مبادا جلب توجه کنند سقلمه ای دیگر نثار پهلوی نازیلا کرد و زیر لب تشر زد: بســــه..تو رو خدا دیگه هیچی نگو الان از خنده غش می ………….

صدای زنگ در بلند شد..
نیم نگاهی به ساعت انداخت..
نزدیک به هشت بود..
مادرش رو به او کرد و گفت: فکر کنم بابات باشه دخترم امروز یادش رفته بود کلیداشو با خودش ببره..درو باز می کنی؟..

پریزاد سری تکان داد و با لبخند کمرنگی از کنار مادرش بلند شد و سمت آیفون رفت..
-بله؟!..
بعد از مکث کوتاهی صدایش را شنید: باز کن پریزاد..

بند دلش از آن صدای جدی و لحن پرجذبه که تنها مختص به امیربهادر بود پاره شد و گوشی از دستش رها شد ولی خیلی زود به خودش آمد و گوشی را میان زمین و هوا گرفت و با دستی لرزان روی آیفون گذاشت و دکمه را فشار داد..

مهمانخانه به داخل راهرو دید نداشت..
ترس واضطراب عجیبی به جانش افتاده بود..
باید قبل از اینکه اتفاقی بیافتد یک جوری امیربهادر را قانع می کرد که امشب کار نسنجیده ای انجام ندهد..

با این فکر آب دهانش را قورت داد و در ورودی را باز کرد و از ساختمان بیرون رفت..

از پله هایی که به در کوچه منتهی می شد پایین آمد و پریزاد با دیدنش وسط حیاط ایستاد و نظری به او انداخت..
آن کت و شلوار اسپورت مشکی و پیراهن مردانه ی سرمه ای رنگ به راستی برازنده اش بود..

حینی که دسته گل و جعبه ی شیرینی را با یک دستش گرفته بود، انگشتانش را شانه وار کنار موهایش کشید و از مرتب بودنشان مطمئن شد..
سرش پایین بود که صدای پریزاد را شنید و ناخودآگاه بی حرکت ماند..
-سلام..

گردن کج کرد و نگاهی به او انداخت..یک تای ابرویش را بالا برد و جلو رفت: علیک سلام..چرا اومدی بیرون؟..

نگاهش را یک بار دیگر و اینبار با اشتیاق بیشتری روی اندام دخترک کشید و نظری به لباسش انداخت و با ضربه ای که پریزاد از حرص به بازویش زد به خودش آمد و گنگ نگاهش کرد..
_حواست کجاست بهادر؟..با توام..
—هوم؟..

پریزاد برگشت و نیم نگاهی به در خانه یشان انداخت و مجدد به امیربهادر خیره شد: فکر کردم نمیای..آخه چرا اینجوری می کنی بهادر؟..

لبخند زد..
تن صدایش کمی مغرور بود: شده تا حالا حرفیو بزنم و تا پای عمل نرم جلو؟..
و آشکارا سوتی زد و ادامه داد: خیلی به خودت رسیدی..واسه خاطر ِ یاشار که نیست؟..

با چشمان گرد شده نگاهش کرد: خیلی رو داری..
دستی به یقه ی کت خود کشید و سرش را بالا انداختم: به خاطر تو کمش کردم..می دونی که اگه راه نیای چی میشه؟..
-تهدید می کنی؟..
—تا وقتی میشه عمل کرد تهدیدو می خوام چکار؟..

و اخم هایش را در هم کشید و به لب های پریزاد خیره شد و با چشم و ابرو اشاره کرد: اینا رو چرا قرمز کردی؟..لابد صاف و صوف رفتی نشستی جلوی یاشار؟..بابات کجاست ببینه دخترش……..

پریزاد دستش را جلوی امیربهادر که بی محابا سمت در خیز برمی داشت گرفت و با ترس و نگرانی گفت: هیسسسس..تو رو خدا آبروریزی نکن بهادر زشته الان یکی میاد می بینه ..
—باکی نیست..بیاد..منتهی قبلش اون بی صاحابو پاک می کنی از رو لبت..
-بـــهادر..
—گفتم پاکش کن بگو چشم..یالا..

پریزاد که حرصش گرفته بود و از طرفی می ترسید هر آن مادرش شک کند و بیرون بیاد و آن دو را حین کل کل وسط حیاط غافلگیر کند یک آن دستش را پیش برد و گل و شیرینی را از دست امیربهادر چنگ زد و گفت: بده من تا یکی ندیده..بریم تو..

و جلوتر از او قبل اینکه امیربهادر واکنش منفی نشان دهد سمت در قدم تند کرد..پشت سرش گام برداشت با خونسردی تاکید کرد: همون گلی ِ که دوست داری..رز ِ آبی دیگه نه؟..

ناخواسته شعف خاصی از این بابت که امیربهادر گل مورد علاقه اش را می دانست در دلش نشست و لبخند زد..
اما چون پشت به او داشت امیربهادر متوجهش نشد..
هر دو وارد ساختمان شدند و پریزاد در را بست و زیر لب گفت: تو برو مهمونخونه منم الان میام..

اخم کمرنگی چاشنی نگاه پرشرر بهادر شد: کجا؟..با هم میریم..
لبش را گزید: نکن اینجوری.. برو الان شک می کنن..
—خب بکنن..بینم این رژ وامونده چرا عین بتن چسبید به اون لبات تکونم نمی خوره؟!قضیه چیه؟..بالای بیست بار لباتو کشیدی تو دهنت ولی پاک نشد..

پریزاد که از لحن بهادر به خنده افتاده بود میان آن همه تشویش و استرس لبخند زد: از کی زووم کردی رو من؟!..اصلا تو چکار به رژ من داری؟..
—کار دارم بگو..
-بیست و چهارساعته ست..
اخم هایش جمع شد: یعنی چی؟..
پوفی کشیدو نظری سمت مهمانخانه انداخت و گفت: یعنی ثابته و حالا حالاها پاک نمیشه..
—بیخود کرده..
-بهادر تو رو خدا برو..

مکثی کرد و نفسش را عصبی بیرون داد: میرم ولی پاکش می کنی بعد میای..
به ناچار سر تکان داد و تک سرفه ای کرد و به عمد با لبخند و صدای بلندی گفت: خوش اومدی، اتفاقا خاله و عمو اینا هم اینجان..برو تو فکر کنم منتظرت باشن..

امیربهادر دستی به یقه ی کت خود کشید و کمی مرتبش کرد و با اخم و شیطنت از گوشه ی چشم نگاهی به پریزاد انداخت و آرام گفت: کی؟منتظر بهادر؟آره ارواح ِ …….
پریزاد چشم غره رفت که امیربهادر ادامه نداد و سمت مهمانخانه قدم برداشت..

از پشت نگاهی به قد و بالایش در آن لباس انداخت و با لبخند سر تکان داد..
برایش تازگی داشت..
نفسش را فوت کرد و سمت آشپزخانه رفت و با احتیاط گل و جعبه ی شیرینی امیربهادر را داخل یکی از کابینت ها گذاشت و درش را بست و با دستپاچگی بیرون رفت..

دست و پایش را گم کرده بود..
تا قبل از ورود امیربهادر آرام تر بود اما حالا هیجان خاصی داشت..
تنها دعایی که در دل می خواند این بود که امشب امیربهادر عاقلانه رفتار کند و مراسم را بهم نزند..
حداقل به خاطر حفظ آبروی پریزاد و خانواده اش یک چنین توقعی را از او داشت..

همین که وارد مهمانخانه شد همه ی نگاه ها جانب ِ او برگشت..
از خجالت سر به زیر شد و مستقیم سمت مادرش رفت و کنار او نشست..
همان لحظه زنگ در به صدا در آمد..
اینبار حتما پدرش بود..همین که سر بلند کرد تا داوطلبانه در را باز کند یک آن نگاهش در چشمان امیربهادر که درست مقابلش روی مبل تک نفره ای نشسته بود گره خورد و ناخودآگاه از جذبه ای که در چشمان ِ مردانه اش خوابیده بود تمام تنش سست شد..

یاد رژش افتاد و خجالت زده برجای ماند..
مادرش که متوجه حال او نبود دستش را روی پای پریزاد گذاشت و گفت: خودم باز می کنم دخترم تو راحت باش..

و از کنارش بلند شد..
با صدای مادر یاشار حواسش جمع شد و نگاهش را از نگاه ِ گلایه آمیز امیربهادر دزدید: فکر کنم پدرت اومد درسته دخترم؟..

پریزاد لبخندی هر چند مصلحتی بر لب نشاند و سرش را تکان داد:بله..
متوجه سنگینی نگاه ِ یاشار روی خود شد و حینی که آب دهانش را فرو می داد از روی کنجکاوی به او نگاه کرد..
حدسش درست بود..
یاشار که توجه او را روی خود دید لبخندی گرم نثار صورت ِ گلگون شده از خجالت پریزاد کرد و سرش را تکان داد..

و هیچ یک از این نگاه ها و حرکات و رفتارهای او از نگاه امیربهادر که چون عقابی تیزبین در کمین شکارش نشسته و سکوت کرده بود پنهان نماند..

دستش را با خشم روی دسته ی مبل کشید و چون پا روی پا انداخته بود بی هوا و به عمد جا به جا شد که نوک پایش به لب میز کوچکی که مقابلش بود گرفت و به شدت صدا کرد و در این بین بشقاب میوه ای که روی آن بود لرزید و از صدایش تن پریزاد هم تکان خورد و نگاهش را از یاشار گرفت و سمت بهادر با آن صورت سرخ و چشمان عصبی کشید..

مادر امیربهادر هم که به مانند پریزاد در حال و هوای خودش سیر می کرد و از سکوت مهمانخانه بهره برده و به یک طرف روی مبل نشسته بود از صدای پایه های میز و تکان خوردن فنجان و بشقاب با ترس در جای پرید و نفس زنان دستش را روی سینه اش گذاشت و جثه ی فربه و گوشت آلودش را جنباند و با اخم به بهادر نگاه کرد: هی مادر ترسیدم، آروم بگیر د..حواست کجاست؟زهرم ترکید..نمی تونی یه جا آسه بشینی؟..

همه زیر پوستی می خندیدند و سعی داشتند لبخندها و خنده هایشان از نگاه ِ زن بیچاره مخفی بماند..
بهادر در سکوت فقط به پریزاد نگاه می کرد که دخترک با لبخند لب گزید و سر به زیر شد..

اما بعد از لحظه ای که سرش را بلند کرد نگاه ِ امیربهادر را کنارش دید..
با تعجب سر چرخاندو به جای خالی مادرش نگاه کرد..
و باز هم نگاهش را به جانب بهادر کشید..
بی فوت وقت قصدش را خواند و همین که بهادر خواست از روی مبل بلند شود پریزاد بی هوا خودش را گوشه ی کاناپه، دقیقا جایی که مادرش دقایقی پیش نشسته بود سوق داد و به دسته اش تکیه زد..

از هیجان قلبش دیوانه وار می کوبید..
دستانش یخ بسته بود..
امیربهادر که این حرکت پریزاد را دید لبخند زد و در جایش تکان خورد و به پشتی مبل تکیه داد و حینی که آرنج دست راستش را روی دسته ی مبل می گذاشت با پشت انگشت اشاره لب زیرینش را لمس کرد..

نگاهش روی پریزاد شیطنت آمیز بود..
اما او تنش گر گرفته و از درون می لرزید..
برای اینکه نظر کسی روی رفتارهای آنی و ناخودآگاهش جلب نشود سعی کرد دیگر به صورت ِ بهادر نگاه نکند..
هر چند سخت بود اما چاره ای نداشت..
میان آن همه چشم قطعا با این رفتارهایی که امیربهادر از خود نشان می داد یک نفر به آن ها مشکوک می شد..

با ورود پدرش همه به احترام او ایستادند..
لبخند بر لب با مردان جمع دست داد و به همگی خوش آمد گفت و بابت تاخیرش پوزش خواست..

سمت اتاقشان رفت و بعد از لحظاتی آراسته تر از قبل به میانشان آمد و کنار پریزاد نشست..
بعد از سلام و احوال پرسی های مرسوم پدرش رو به مهمانان کرد و گفت: هر کار کردم نتونستم مرخصیو جور کنم و سر ساعت برسم..اما بازم نیم ساعت زودتر راه افتادم..

پدر یاشار با لبخند سری تکان داد و گفت: می فهمم چی میگی حمید جان..کار ِ دیگه، صاحب کارم که این حرفا حالیش نیست..
پدرش نفسی تازه کرد و با لبخند گفت: خلاصه شرمنده..
—دشمنت شرمنده باشه ما که این حرفا رو نداریم..

مهندس شکوهی با همان لبخند صمیمی و همیشگی اش گفت: هنوز مراسمو شروع نکرده بودیم..چیز زیادیو از دست ندادی..
همگی خندیدند و پدر پریزاد سری جنباند و گفت: پس خدا رو شکر.. در خدمتتون هستم..

همان موقع تلفن ِ یاشار زنگ خورد..
نگاه ها سمتش کشیده شد..
سر به زیر همراهش را بیرون آورد و با لبخند گفت: شرمنده نمی دونم کیه که انقدر وقت نشناسه..
امیربهادر که خونسرد نشسته بود گفت: خروس ِ بی محل ..

کنایه اش باعث خنده ی مهمانان شد..اما یاشار با اخم کمرنگی نگاهش کرد..
و چون تماس از یک شخص مهم بود ترجیح داد جوابش را بدهد..
هر چند این عملش در جایی که بزرگ ترها حضور داشتند بی ادبی تلقی می شد اما مجبور بود..

یاشار زیر لب عذرخواهی کرد: یه تماس خیلی مهمه..الان برمی گردم..
و با اینکه معذب بود اما مجلس را ترک کرد و داخل راهرو ایستاد..

همان لحظه نگاهی بین امیربهادر و پریزاد رد و بدل شد..
بهادر نامحسوس ابرویی بالا انداخت و پریزاد با دیدن لبخند کج روی لب های او و آن نگاه شرورانه فهمید که تماس اضطراری و عذر یاشار باید زیر سر امیربهادر باشد..

در آن بین نازیلا بی توجه به بهادر با همراهش ور می رفت و این از نظر پریزاد عجیب بود..

پدر یاشار در جواب حمید با فروتنی خاصی گفت: داشتم عرض می کردم حمیدجان..خدمت از ماست..دیگه خودت که ما رو می شناسی..پس نه نیازی ِ تعریف کنیم نه توضیح بدیم..ظاهر و باطن همین ِ که می بینی ..

—اختیار دارین..ما که از شما خاطرمون جمع ِ ..راستش مهم بچه هان که سنگاشونو باهم وا بکنن..ان شاالله اگه دیدن تفاهم دارن اون موقع ما بزرگ ترا هم حرفامونو می زنیم..البته با اجازه ی شما اوستا..بالاخره بزرگتر کوچیک تری گفتن..احترامتون واجبه..
—خواهش می کنم..اختیار داری، حرفت حق ِ..برن حرفاشونو بزنن.
و در آن میان باز هم امیربهادر کنایه زد: فعلا که حضرت داماد رفته پی نخود سیاه..احتمالا خروسش بد پیله ست..
همه خندیدند و مادرش لب گزید : بلا به دور..انقدر سر به سر این بچه نذار یه امشب مراسم خواستگاریشه گناه داره..اِ ..

امیربهادر اخم کرد و متعصبانه به پریزاد نظر انداخت و لب هایش را فشرد..پریزاد که حواسش نبود سرش را زیر گوش مادرش برد و پرسید: بریم تو حیاط؟!..
زیر لب گفت: نه لامپ حیاط کم نور ِ هی اتصالی می کنه..برین اتاق خودت حرفاتونو بزنین..
با تعجب گفت: آخه یه کم بهم ریخته ست..برم مرتبش کنم؟..
مادرش در تایید حرف او سری جنباند : آره زود برو الان ِ که برگرده..

با مادرش راحت بود و از این رو با خیالی آسوده از او نظرخواهی می کرد..
از کنارش بلند شد و زیر نگاه ِ سنگین ِ مهمانان سمت اتاق ِ خودش رفت..

لباس هایی که روی تخت افتاده بود را برداشت و داخل کمدش جای داد..
حوله ی حمامش هم هنوز همانجا بود..
از حواس پرتی خودش کلافه شده بود..کف دستش را به پیشانی زد و غرغرکنان گفت: یادم رفت بندازم رو بند خشک بشه!وای..

و همانطور که کمی مرطوب بود آن را مچاله کرد و داخل کمد انداخت: بعد میندازمش تو ماشین!
نگاهش را دور تا دور اتاق چرخاند و در این بین شال روی شانه هایش افتاده بود.
دستش را سمت آن برد تا مرتبش کند که در اتاق بی هوا باز شد و پریزاد که توقعش را نداشت با “هعی” بلندی که کشید برگشت!
با دیدن امیربهادر که در را با عجله بست نفس زنان پرسید: تو اینجا چکار می کنی؟چطوری اومدی تو؟وای بهادر برو بیرون الان یکی می فهمه..

با اخم نگاهش را یک دور سرا پای دخترک چرخاند و پوزخند زد: که قرار ِ اینجا خلوت کنین آره؟..رژتم که هنوز سرجاشه..

چشمانش از تعجب گرد شد: چه خلوتی؟..
قدم به قدم جلو رفت:پیشنهاد کی بود؟..
-بهادر!..
—زهرمارو بهادر..نگفتم میام که شاهد بله برونتون باشم..خیر سرم اومدم خواستگاری بعد با یاشار میاین اینجا که چه غلطی کنین؟..

پریزاد عقب رفت..
نیم نگاهی به در اتاق انداخت و نگران گفت: الان میاد..
حینی که به چشمانش براق شده بود دستش را سمت کت خودش برد و گفت: بیجا کرده تا من اینجام پاشو بذاره تو اتاق..
و کت را از تنش بیرون آورد..گرمش شده بود..
از عصبانیت پوست تنش به گز گز افتاده بود..

پریزاد نگاهش را روی او چرخاند و با صدایی که می لرزید گفت: ببینن نیستی شک می کنن..
—تلفنو بهونه کردم رفتم تو حیاط..منتهی از در پشتی اومدم تو کسی نفهمید..

مقابل پریزاد ایستاد..به چشمانش زل زد..
پریزاد بی حرکت مانده بود..از طرفی می ترسید و نگران واکنش یاشار بود..و از جهتی دوست داشت حرف های بهادر را بشنود..خوب می دانست که امیربهادر هیچ وقت در کاری ریسک نمی کند مگر از سرانجامش مطمئن باشد..

لحنش مردانه بود و تا حد زیادی مطمئن: نمی خوام خودمو از کسی قائم کنم..اما قبلش باید باهات حرف بزنم..
-آخه الان………
—همین الان پریزاد..

تقه ای به در خورد..امیربهادر تکان نخورد ولی نگاه پریزاد به سرعت سمت در کشیده شد..

لبش را محکم گزید و زیر لب گفت: وای اومد..حالا چکار کنیم؟..
و اطرافش را نگاه کرد..امیربهادر خونسرد بود: بهتر..چند کلمه حرف ِ حساب دارم که باید بهش بزنم..

صدای یاشار را از آن سوی در شنید: پریزاد؟!..می تونم بیام تو؟..
امیربهادر با خشم دندان سایید و چرخید سمت در و همین که خواست آن را باز کند پریزاد با ترس بازویش را گرفت و کشید سمت کمد و پچ پچ کنان حینی که از بابت خونسردی امیربهادر حرص می خورد گفت: برو تو..فقط واسه چند دقیقه بهادر..خواهش می کنم آبروریزی نکن..

دستش را بیرون کشید و همین که دهان باز کرد تا با صدای بلند جواب پریزاد را بدهد دستش را با وحشت همانطور که مقابلش بال بال می زد تا امیربهادر خودش را کنترل کند بالا آورد و روی دهانش گذاشت و انگشت اشاره اش را هم روی بینی خود گذاشت و با چشمان گرد شده گفت: هیسسسسس..فقط پنج دقیقه بهادر..خواهش می کنم برو تو کمد هیچی نگو..خواهش می کنم..

بهادر با اخم نگاهش می کرد و جوابی نمی داد..پریزاد آب دهانش را فرو داد و حینی که به چشمان او خیره بود ناخودآگاه گفت: جون ِ
پریزاد..باشه؟..
اخم هایش جمع تر شد..نگاه و لحن پریزاد جدی بود..

به ناچار سرش را تکان داد..همین که پریزاد نفسش را بیررن داد و دستش را پایین آورد امیربهادر زیرلب گفت: فقط به یه شرط..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد: چی؟!..
امیربهادر آرام تر از قبل اما کاملا جدی گفت: وقتی یاشار رفت بهت میگم..فقط قبلش به یه بهونه ای می مونی تو اتاق..افتاد؟..
-بهادر..
—همین که گفتم……….

چرخید سمت در که پریزاد سریع دستش را گرفت: باشه کاری که گفتیو می کنم..حالا برو تو کمد..
بهادر نگاه نامطمئنی به کمد پریزاد انداخت: پشت پرده بهتر نیست؟..
-نه اونجا معلومه..برو به حد کافی معطلش کردم الان شک می کنه..

و در کمد را باز کرد..بهادر به سختی داخل کمد ایستاد و پریزاد تمام لباس هایش را یک طرف هول داد که راحت تر باشد: الان اگه بگم حقته ناراحت میشی..ولی تا تو باشی اینجوری نیای تو اتاق..

قبل از آنکه در را ببندد متوجه نگاه شر و آن لبخند خاص روی لب های بهادر شد: وقتی یاشار رفت بهت میگم کی حقشه..این درو هم کامل نبند حس خفگی بهم دست میده..

پریزاد که خنده اش گرفته بود در را نیمه رها کرد و ادای او را در آورد..
به سرعت رو تختی اش را نامرتب کرد و با صدای بلند گفت: بیا تو..

و سر ملحفه را گرفت و خودش را مشغول مرتب کردن آنجا نشان داد..
یاشار در را باز کرد و با تعجب پرسید: از کی تا حالا پشت در وایسادم، داری چکار می کنی؟..
و لبخند زد..پریزاد با اضطراب نیم نگاهی به کمدش انداخت و با لبخند مصنوعی دستی به شالش کشید: ببخشید، اتاقم خیلی نامرتب بود..
داخل آمد و در را بست: خب می رفتیم تو حیاط..
-مامان گفت اینجا بهتره..بشین..

و با دست به صندلی میز کامپیوتر خود اشاره کرد..
اما یاشار در کمال تعجب سمت تخت آمد و کنار پریزاد با فاصله نشست: با اجازه ات به نظرم اینجا خیلی بهتر ِ ..غریبه که نیستیم نیازی نیست رسمی باشی..

پریزاد مردد لبخند زد و کمی فاصله گرفت و با دلنگرانی نگاهش را سمت کمد انداخت..
از شانس خوب یا بدش در کمد مستقیما سمت تخت باز می شد و شک نداشت بهادر شاهد کارها و حرف هایی که میانشان رد و بدل می شود است..

صدای یاشار را شنید وسرش را بالا گرفت: خب؟..نمی خوای چیزی بگی؟..
پریزاد سرش را تکان داد: ترجیح میدم اول تو شروع کنی..

با لبخند نگاهش کرد: تا حدودی منو می شناسی..علاوه بر اینکه کارمند ساده ی شرکت داییمم یه مغازه ی کوچیکم دارم که دادمش دست شاگردم و روزای تعطیل یا اکثرا آخر هفته ها بهش سر می زنم..درآمدمم انقدری هست که خاطرم از خرج و مخارج زندگی راحت باشه..واسه ماشین هم که ثبت نام کردم و اونم همین روزا می رسه دستم..فقط برای شروع مجبوریم یه مدت جایی رو اجاره کنیم تا پس اندازم کامل بشه و بتونیم یه خونه ی نقلی بخریم..البته اینا رو که میگم یه وقت فکر نکنی دارم مجبورت می کنم و واسه همین با اطمینان از خودم و کار و بارم حرف می زنم..نه..فقط می خوام کامل در جریان باشی بعد نظرتو بگی..

پریزاد با لبخند سری جنباند و نگاهش را از او گرفت: می دونم..نیازی به توضیح نیست..همه ی اینا رو هم یه جورایی از مادرت شنیده بودم البته به این واضحی نه..خب راستش من زیاد به پول و مادیات اهمیت نمیدم..یعنی نمیگم که خوب نیست..اتفاقا هست ولی در حد نیازمون باشه کافیه..برای من تفاهم و دوست داشتن متقابل مهمه..از طرفی توقع دارم همسرم همیشه باهام صادق باشه..از اینکه تو زندگی قضاوت بشم بیزارم..دوست دارم اگه حرفی از من تو دلش هست بیاد و به خودم بگه منتهی تو دلش نگه نداره که کم کم به شک تبدیل بشه..

حرف هایش تا حدی دوپهلو بود..
حالا که بهادر هم آنجا حضور داشت، مایل بود همه ی خواسته هایش را مطرح کند..

خنده اش گرفته بود..به راستی امیربهادر تهدیدش را عملی کرده بود..
دو خواستگار در یک اتاق ؟!..
چه کسی باور می کرد؟..
—من همه ی حرفاتو قبول دارم پریزاد..خوشحالم بهترین انتخابو کردم..

پریزاد با خجالت سر به زیر شد و تشکر کرد و در دل گفت: وای به حال من که الان بهادر داره حرفاتو می شنوه..نکنه یه دفعه بزنه به سرش و دیوونه بشه و بیاد بیرون و با یاشار گلاویز بشه؟..

با این فکر ترجیح داد هر چه سریع تر به صحبت هایشان خاتمه دهد..
از این رو با لبخندی کاملا مصلحتی سرش را بالا گرفت: اگه بازم چیزی هست که بخوای بپرسی حتما بگو..
یاشار متفکرانه سرش را تکان داد: نه..خوبی ِ آشنایی ما اینه که از قبل همه چیو می دونیم..همین کارمونو راحت کرده..
پریزاد لبخند زد: درسته..
— نظرت چیه؟..خیلی دوست دارم اول به خودم بگی..

پریزاد با کمی دستپاچگی نیم نگاهی به در انداخت و کمی جا به جا شد: خب..راستش….

مکث کرد..نگاه یاشار روی او بود..
تنها به انتظار جوابی که آرزو داشت از دهان پریزاد بشنود..
—نمی خوای چیزی بگی؟..
-الان نه..باید فکر کنم..

نفس عمیق کشید: باشه..حق داری بالاخره حرف یه عمر زندگی ِ ..اما چند روز؟..
قلبش تند می زد و انگشتانش را با استرس در هم قلاب کرده بود: یک هفته..

یاشار سری جنباند و در تایید خواسته ی او گفت: باشه..اما خودم میام و همینجا ازت جواب می گیرم..قبوله؟..
پریزاد با لبخند کمرنگی گفت: مشکلی نیست..

یاشار از کنارش بلند شد و متواضعانه خندید: حالا مگه این یه هفته تموم میشه..بریم؟..

پریزاد به تبعیت از او بلند شد و مقابلش ایستاد..یاشار که سمت در رفت پریزاد با لحنی که سعی داشت کنترلش کند تا مبادا دستش رو شود و یاشار پی به دستپاچگی اش ببرد گفت: تو برو من چند دقیقه ی دیگه میام..آخه یه کاری دارم باید انجام بدم..
و به میزش اشاره کرد..

یاشار با لبخند سرش را تکان داد و از اتاق بیرون رفت..
همین که پریزاد در را پشت سرش بست پشتش را به آن تکیه داد و نفسش را عمیق بیرون داد و نگاهش را به سقف انداخت: وای..خدا..شکرت..یعنی به خیر گذشت؟!..

امیربهادر در کمد را باز کرد و بیرون آمد..
به موهایش دست می کشید و یقه ی پیراهنش را مرتب می کرد..
پریزاد کنارش بود که با اخم گفت: چرا همین الان بهش جواب منفی ندادی؟..

پریزاد نیشخند زد و سمت آینه رفت و حینی که شالش را مرتب می کرد گفت: مگه قرار بود جواب منفی بدم؟..

امیربهادر با حرص سمتش قدم تند کرد و پشت سرش ایستاد و از داخل آینه به صورتش نگاه کرد: باز نرو رو اعصابم پریزاد..جوابی که می خوای تا یه هفته ی دیگه بهش بدی رو همین الان می دادی و تمومش می کردی..

پریزاد با لبخندی که گوشه ی لبش بود برگشت و به صورت عصبی بهادر نگاه کرد: مگه تو از دل من خبر داری؟..

امیربهادر پوزخند زد..
سر انگشت اشاره اش را تخت سینه ی پریزاد گذاشت: اگه می دونستم این تو چه خبره که الان اینجا واینستاده بودی پرو پرو زل بزنی تو چشمام و زبون درازی کنی..یادت نره پریزاد اگه بخوام می تونم تو رو به زورم که شده مال خودم کنم اینو که می دونی؟..

و قدم به قدم جلو رفت و به او نزدیک شد..
پریزاد لبخندش را قورت داد و با تعجب قدمی رو به عقب برداشت: بهتر ِ نخوای از در ِ دیوونگی بیای تو..اون موقع منم ساکت نمی مونم تا تو هر کار که دلت خواست بکنی..

لبخندی شیطانی روی لب های بهادر نشست..پریزاد رنجور روی تخت افتاد و نگاهش را ترسان از صورت امیربهادر گرفت..قلبش بی تابی می کرد..
بهادر مقابلش نشست اما فاصله ای را رعایت نکرده بود: با همین لبا نشسته بودی جلوی یاشارو نطق می کردی؟..گذاشتی بهت زل بزنه آره؟..

لرزان زمزمه کرد: بـ..بهادر..نکن..
و کمی عقب رفت..
امیربهادر حریصانه مچ دستش را گرفت و او را نگه داشت: الان کسی جز من و تو اینجا نیست..یا مثل بچه ی آدم جوابمو میدی..یا به زور ازت جوابی که می خوامو می گیرم.

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *