خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید
اگر مطمئن نبودم نمی گفتم تو با آیدا با هم بودین …. تمام کارات رو یواشکی و با زرنگی انجام می دادی طوری که من نفهمم …و منِ بیچاره گذشت کردم و دق خوردم و اعصابم داغون شد .. ولی به روی خودم نیاوردم …
گفتم : واقعا میگی ؟ تو حالت خوب نیست به خدا برو دکتر ..دیوانه ام کردی …ببینم نسترن یک کلام بهم بگو و بی خودی کشش نده می خوای چیکار کنیم ؟ الان منظورت چیه ؟ آشتی کنیم ؟و تا آخر عمر زجر بکشیم؟ تو از دست منو و من از دست تو ؟
منه خیانت کارِ بی احساس دروغ گو حیله گر به چه درد تو می خورم ؟
گفت : چی فکر کردی همچین میگی که انگار من دلم می خواد با تو زندگی کنم و تو نمی خوای .. همین الان هزاران نفر آرزو دارن با من باشن تو لیاقت منو نداشتی ……
گفتم : تو رو خدا برو پیش یک دکتر چرا حاضر نمیشی ..چرا نمی خوای قبول کنی که رفتارت عادی نیست ..
تو برو اگر دکتر گفت که تو خوبی و تقصیر منه قبول می کنم نسترن باور کن من از تو بیشتر می خوام مشکل مون حل بشه و با هم زندگی کنیم به شرط اینکه اون تهمت ها و بد دهنی ها نباشه ….
گفت : تو احتیاج به دکتر داری … داری بهانه در میاری و می خوای منو مریض جلوه بدی تا هر کاری دلت خواست بکنی …
می دونم که زیر سرت بلند شده ,, خودم دیدم با اون دختره هر شب از آموزشگاه میومدی بیرون …وگرنه من همون نسترن یکماه پیشم که قربون صدقه ام می رفتی حالا یک دفعه چی شده که از من بدتر پیدا نمیشه …
یارب مبادا گدا معتبر شود …من تو رو آدم کردم به این جا رسوندم حالا برای من عرض اندام می کنی …

گفتم : تو هنوز نمی دونی چقدر نفهمی ..
آنکس که نداند و نداند که نداند در جهل مرکب ابد و دهر بماند ..
نسترن تو درست بشو نیستی و من حاضر نیستم عمرم رو به پای تو آدم نفهم تلف کنم …با این حرفایی که زدی دیگه یکم تردید ی که تو دلم بود رو هم از بین بردی …
گفت به درک ..برو به جهنم …بی چشم رو بعد از اون همه کاری که بابام برات کرد بایدم پر رو بشی و با دخترشون این کارو بکنی ..
اگر آرمان رو به جونت ننداختم؟ و پدرت رو در نیارودم ؟ میندازمت زندان تا همون جا بپوسی اگر رضایت دادم ؟
بیای بیرون تا به عشقت برسی داغ همون دختر رو که به خاطرش منو ول کردی رو به دلت می زارم …
گفتم : پس هم با آیدا هم با اون دختره رابطه دارم آره ؟ خوب بهشون میگم هر روز بیان ملاقاتم ..
مطمئن باش بیعشور که هر چی باشن از تو عاقل ترن ..منو تهدید به زندان نکن از چیزی نمیu ترسم ….
اینو که گفتم انگار یک آتیش زیرش روشن کردم شروع کرد توی رستوران فریاد زدن و فحش دادن ..
من با عجله بلند شدم و از پله ها اومدم پایین از همون کنار رفتم بطرف در خروجی و بعدم سوار ماشین شدم وبا سرعت از اونجا دور شدم …. و پشت سرمو نگاه نکردم ….
دیگه نمی دونم اونجا چی گذشت و چه اتفاقی افتاد ولی بعدا برام تعریف کردن که نسترن بعد از اینکه من رفتم شروع کرده بود به دایی مجید و مامانم بد حرفی کردن و تهمت زدن و اونا هم پشت سر من در حالیکه آقای زاهدی شام سفارش داده بود بدون خدا حافظی دنبال من اومده بودن ….و اینطوری آخرین پل هم بین ما خراب شد …
من زود تر از همه رسیدم خونه در حالیکه از شدت ناراحتی جلوی پامو نمی دیدم و دنیا پیش چشمم سیاه شده بود…
از دست خودم عصبانی بودم از اینکه باز نتونسته بودم به دعوت آقای زاهدی جواب رد بدم و با اون دختر مریض دوباره هم کلام شده بودم تا حرفای تکراری و بی سر و ته اونو بشنوم یک حس بیزاری داشتم …
تقریبا پنچ دقیقه بعد هم مامان و رستم و دایی اومدن …

دایی مجید تا منو دید گفت : ای بابا تو دیوانه ای اگر بخوای با این زن نفهم زندگی کنی ..تا حالا چطور تحمل کردی دایی جون؟ .تمومش کن بره .. دیگه اومدن اینجا هم راهشون ندین چقدر این دختر بیعشور و بی ملاحظه است ..اصلا گیرم که شوهر آدم صد تا عیب داشته باشه یعنی اینطور وسط رستوران داد می زنه و با صدای بلند جلوی مردم میگه ؟ واقعا متاسفم ….
رستم می گفت : وقتی تو رفتی جیغ می کشید و می گفت : مرتیکه ی زن باز و دزد ….
من داشتم از شرم می مُردم ..خدا به داد دلت برسه برزو که این وصله ها بهت نمی چسبه چه حالی می شدی ؟ آدم اینطور نا روا تهمت بزنه؟ ..
به خدا خیلی برات ناراحت شدم داداش جون …
سهراب حق داشت که نیومد و دلش نمی خواست برزو هم بره ….می ترسید دوباره گیر اونا بیفته ..
ولی خوشبختانه نسترن اون سیاست رو هم نداشت که امشب رو دندون روی جگرش بزاره و با برزو کنار بیاد …
گفتم: آخه اون نمی فهمه که نمی فهمه ..حق رو به جانب خودش می دونه و حاضر نیست زیر بار بره ..
اصلا میگه من حتی یک اشتباه هم نکردم و همش گذشت کردم …به هر حال دیگه تموم شد و منم تردید ندارم که می خوام طلاقش بدم ..
فقط مهرش کارو سخت کرده ….
رستم گفت : امشب من ماشینم رو می زارم برای تو و با ماشین تو میرم ..وکیل گفت : جایی نباشه که بتونن توقیف کنن تا فردا یک کاری بکنه که جلوی توقیف اونم بگیره میگن در حد یک ماشین کاری بهت ندارن ولی باید دستور دادگاه باشه ….
من اونشب آدم دیگه ای شده بودم ..مثل اینکه تو سرم خالی بود فکر و خیال راحتم نمیگذاشت به قول رستم دلم کوچیک بود و می ترسیدم که اتفاقی برام بیفته که می دونستم مامان طاقت نداره ..

سه روز بعد یکی با شماره ی ناشناس به من زنگ زد …جواب ندادم چون می ترسیدم که نسترن باشه …
ولی دوباره زد ..این بار جواب دادم و فورا صدای آرمان رو شناختم ..
گفت : سلام پسر خاله منم آرمان ..
گفتم: سلام شناختمت خوبی ؟ پیدات نیست …
گفت : گرفتارم ..اصلا از خونه در نمیام حال و روز خوبی ندارم ..نسترن چند روزه مرتب زنگ می زنه و گریه و زاری می کنه که پدر تو رو در بیارم .. میگه اذیتش کردی ..
زیر سرت بلند شده آره ؟و بلند خندید
گفتم: تو چی فکر می کنی ؟منو اینطور آدمی شناختی ؟ تو حداقل حرف منو بفهم که از دست نسترن دیوونه شدم خدا رو شاهد می گیرم که خودش باعث شد من نه هرگز بهش خیانت کردم نه کار بدی در حقش …همش تو تخیلات خودش از من یک دیو ساخته و داره به پای اون مرثیه می خونه ..
حالام مهرشو برده گذاشته اجرا ..منم ندارم .. ولی باور کن حاضرم برم زندان و دیگه با اون زندگی نکنم …
گفت : می دونم چی میگی درکت می کنم … خیالت راحت من حرفاشو باور نکردم …چون نسترن رو میشناسم با منم اونوقت ها همین کارو می کرد هیچوقت مثل یک خواهر دلسوز با من حرف نزد ..
بهم توهین می کرد و داد می زد مفت خور انگل اجتماع …معتاد بد بخت ..منو عصبی می کرد و دعوا می کردیم برای همین ترجیح می دادم اصلا خونه نرم …
یک دلیل من برای نرفتن به خونه همین بود پسر خاله …….خلاصه سرت رو درد نیارم ..
وقتی داشت برای من تعریف می کرد یاد خودم افتادم و حدس می زدم که بازم داره یاوه میگه …
به هر حال می خواستم حالی ازت بپرسم ..و ببینم تو چی میگی …..
گفتم : از تو ممنونم تو تنها کسی هستی که درکم کردی ولی فکر نمی کنم فریده جون و آقای زاهدی اصلا حرفای من رو باور کرده باشن ….
گفت : یک چیزی بهت میگم به کسی نگو ..اونا هم می دونن ما همه تو رو میشناسیم نسترن رو هم میشناسیم ….
بابا خیلی باهاش حرف زده ولی زیر بار نمی ره …. کلا از اول اینطوری بود ..
از بچگی از بس لوسش کردن ..خود خواه و از خود راضی بار اومده …
گفتم قبل از ازدواج اینطوری نبود …
گفت : بود داداش , تو دیده بودی که با من دعوا می کرد دیدی که برای جلب توجه تو قرص خورده بود ..اگر عاقل بودی می فهمیدی ….

اصلا نمی دونم چرا ما خواهر و برادر هیچکدوم نمی تونیم رنگ خوشبختی رو ببینیم چون فکر مریض و بیماری داریم منم مثل اون به همه شک دارم حالا چرا نمی دونم …
به هر حال تو خودتو نجات بده ..من با نسترن حرف می زنم که توافقی طلاق بگیرین و مشکلی پیش نیاد ….
و یک هفته بعد از اینکه اعسار من برای قسط بندی مهریه اومد آقای زاهدی زنگ زد و خیلی سرد ولی آروم گفت : بیا توافقی از هم جدا بشین …
فقط کمی صبر کن تا نسترن رو راضی کنم …
من فورا به وکیل گفتم تا کارای لازم رو انجام بده و تا رضایت نسترن یکماهی طول کشید که با ماهی یک سکه از هم جدا بشیم ….
این خبر برای من باید خوشحال کننده می بود ولی چون می دونستم که هنوز اون به من علاقه داره دلم براش می سوخت …
باید تحمل می کردم و به این ماجرای نفرت انگیز پایان می دادم …طلاق هرگز کار خوبی نیست ولی خداوند هم می دونست که ممکنه زن و مردی نتونن با هم بسازن و کارشون به جایی برسه ,,که کار من رسید,, …

شنبه پانزدهم دی ماه بود و فردا قرار بود از نسترن جدا بشم ..
داشتم از آموزشگاه بر می گشتم خونه ..هوا سرد و برفی بود …سوز سردی میومد ..دلم می خواست تنها باشم حوصله ی کسی رو نداشتم ….
جدایی شاید به زبون آسون بیاد ولی برای من خیلی سخت بود و پذیرفتنش مثل جون کندن شده بود به فکر نسترن میفتادم که راضی به جدایی نبود و می دونستم برای اون سخت تر از من خواهد بود …
اونشب مدام راه میرفتم خوابم نمی برد ..دل ,دل می زدم ..آیا کار درستی می کنم ؟ نکنه باز دارم راه رو اشتباه میرم؟ …
مامان هم درست مثل من خوابش نمی برد .. اومد پیشم و کنارم نشست ..بغض گلومو گرفته بود و اشک هامو که تو حلقه ی چشمم به زور نگه داشته بودم سرازیر شد ..
دو دستم رو گذاشتم رو ی صورتم و هق و هق گریه کردم ….
مامان هم پا به پای اشک ریخت ….ولی با اتفاقاتی که افتاده بود راهی جز جدایی نداشتیم ….

صبح که بیدار شدم برف همه جا رو پوشنده بود ..و هنوزم میومد …
من از خونه و رستم و دایی مجید و سهراب هم از خونه های خودشون رفتیم بطرف محضر …
وقتی رسیدم هنوز کسی نیومده بود ..ریشم بلند شده بود رنگ به صورت نداشتم ..انگار یکی بدن منو می لرزوند حتی قدرت ایستادن نداشتم ..
بالاخره برادرام و دایی از راه رسیدن و پشت سرشم نسترن و آقای زاهدی و فریده جون اومدن …
عکس العمل نسترن رو موقع روبرو شدن نمی دونستم ,,هزار جور جلوی چشمم مجسم کردم ولی اون با سلامی سرد و غیر آشنا به من فهموند تصمیم به جدایی گرفته … …
خودشو طوری نشون می داد تا به من ثابت کنه که نه تنها ناراحت نیست خیلی هم راضی و خوشحاله …منم تصمیم داشتم هیچ حرفی نزنم …
محضر دار خیلی زود کارشو شروع کرد …و در محیطی سرد و غمبار صیغه ی طلاق جاری شد و عقد ما باطل …
با آقای زاهدی دست دادم و به فریده جون گفتم حلالم کنین ..یک بار دیگه میگم ..من قصد آزار شما رو نداشتم ببخشید منو …و از کنار نسترن رد شدم …
دستم رو گرفت و خودشو انداخت تو بغلم ,, بغضی که نگه داشته بود ترکید و زار زار گریه کرد همدیگر رو جلوی همه در آغوش کشیدیم وگریه کردیم …
در حالیکه منو رها نمی کرد گفت : من نمی خواستم ازت جدا بشم …هیچوقت فراموشت نمی کنم ..و همیشه منتظرت می مونم که بر گردی ..
چون می دونم پشیمون میشی خودت به زودی متوجه میشی که اشتباه کردی و کسی رو مثل من پیدا نمی کنی که اینقدر دوستت داشته باشه ….

گفتم : منم چون تو رو دوست داشتم نمی خواستم تو از دست من این همه عذاب بکشی این زندگی دیگه فایده ای نداشت ..تا آینده چی برای من رقم زده باشه ….
همه با سری پایین و غمگین از در محضر اومدیم بیرون …..
برف بشدت می بارید و غم دل منو سنگین تر می کرد ..
همه تو پیاده رو زیر بارش برف ریز بلاتکلیف ایستاده بودیم …و بهم نگاه می کردیم …باید برای همیشه از نسترن خدا حافظی می کردم …
عجیب بود که من احساس آزادی نمی کردم ….
وانگار دلم توی یک قفس پر ,پر می زد ….. گرفتن طلاق نمی تونه خاطرات تلخ یک زندگی بد رو از ذهن آدم ببره ..درست مثل همون ظرف هایی که نسترن هر بار می شکست ..
قلبم پاره پاره بود ..از اینکه زنم رو توی این دنیای بی رحم رها می کردم عذاب وجدان داشتم ….و خودم رو لعنت می فرستادم که کاش از اول قدم به این راه نمی گذاشتم و زندگی مشترک رو با شوخی و مسخرگی شروع نمی کردم ..
شاید این مورد بیشتر از هر کاری توی دنیا احتیاج به عقل و منطق داره ….که چه در صورت ادامه ی زندگی چه جدایی ضربه های هولناکی به آدم وارد می کنه که جبران ناپذیر خواهند بود ….و من هم مستثنی نبودم غمگین و افسرده شده بودم ..
مثل روح سر گردان ..به اطراف نگاه می کردم ..می ترسیدم نسترن بلایی سر خودش بیاره …و اون زیر برف ایستاده بود و با چشمی اشک آلود به من نگاه می کرد ..
دوباره رفتم جلو و دستم رو دراز کردم دستم رو گرفت …
گفتم : مراقب خودت باش …
با بغض گفت : توام همینطور … بازم فکر می کنم تو قدر منو ندونستی …
گفتم : شاید,, نمی دونم ,,..دیگه به همه چیز شک دارم …شاید من لیاقت تو رو نداشتم ولی قصد آزارت رو هم نداشتم …
بعد از هم جدا شدیم ….اون به طرف ماشین پدرش رفت و منم بطرف ماشین خودم …با دلی شکسته هر کدوم و به راه خودمون رفتیم …
هنوز برف می بارید …

از نسترن جدا شدم ولی خاطرات تلخ من همراهم بود و آزارم می داد اونسال زمستون خیلی دیر تموم شد ..
اصلا زمان برای من کند شده بود …و بر خلاف تصور من که فکر می کردم نسترن به زودی با من تماس می گیره هیچ خبری ازش نداشتم …… مدام به اون فکر می کردم که الان چه حالی داره…
نمی تونستم بی خیالش باشم …رغبتی به حرف زدن با کسی رو نداشتم …
از غذا افتاده بودم و بشدت لاغر شدم ….و این عذاب باعث میشد که گاهی فکر کنم کاش ازش جدا نمیشدم …
تنها کارِ سخت,, منو از فکر اون بیرون میاورد .. ..
برای فوق شرکت کردم و درس هم می خوندم .

تا بهار از راه رسید ..شب عید بود و من بهانه ی نسترن رو داشتم ..هر سال با هم کنار سفره ی هفت سین می نشستیم و بهم کادو می دادیم …
موقع سال تحویل گریه ام گرفت ..اصلا همه چیز منو یاد اون مینداخت ..ولی هر بار یاد کارا یی رو که با من کرده بود میفتادم پشتم می لرزید و نمی خواستم دوباره اون صحنه ها رو تجربه کنم …..
تا یازده ماه از طلاق ما گذشت ..تازه حالم بهتر شده بود و یکم خودمو جمع و جور کرده بودم ولی هیچ خبری از نسترن و خانواده اش نداشتم ….
که توی یک بعد از ظهر جمعه که بازم هوا خیلی سرد بود ..تلفنم زنگ خورد …
آقای زاهدی بود با سرعت جواب دادم مثل اینکه منتظر بودم ..
ولی اون با بغض و گریه گفت : برزو کجایی ؟ ترسیدم سست شدم و زانوهام خم شد فکر کردم نسترن بلایی سر خودش آورده ..
گفتم : چی شده آقای زاهدی ؟ اتفاقی افتاده ؟ گفت : آره بابا ..بیچاره شدم کمرم خم شد …دنیا روی سرم خراب شد با هراس پرسیدم نسترن طوریش شده ؟
گفت : نه ..آرمان ..آرمانم رفت ..
پرسیدم چرا ؟ کی ؟
گفت : دیشب جنازه اش رو برام آوردن ..داغونم برزو نمی دونستم از غصه چیکار کنم و به کی پناه ببرم ….به تو زنگ زدم …
گفتم شاید دلت بخواد برای خاک سپاری بیای …
با بغض گفتم : تسلیت میگم چی شد که اینطوری شد ؟ مریض بود ؟
گفت : نه , اوردوز کرد …خودشو بدبخت کرد منم بیچاره ..

گفتم : ای داد بیداد ..خیلی متاسفم ..خیلی ..
من باید در مورد آرمان با شما حرف بزنم شاید آروم بشین شما اونو نشناخته بودین ..بچه ی خوب و مهربونی بود اشکالش این بود که زیاد از حد احساساتی و عاطفی بود ..
گفت : می دونم اون پسر من بود مگه میشه اونو نشناسم ….
گفتم : حتما میام آدرس رو بدین .. فریده جون ,,نسترن خوبن ؟
گفت : نه اونام حال خوبی ندارن …..
فردا خودم تنها یکراست رفتم بهشت زهرا ..
مامان گفت : نمی تونم داروخونه رو ول کنم ..و به دلایل خودش نیومد …
با وجود اینکه بشدت برای آرمان ناراحت بودم و غصه دار,, از فکر اینکه نسترن رو می ببینم یک حس خوبی داشتم …
ما شش سال با هم زندگی کرده بودیم و این دلتنگی برای دیدن اون زیاد هم دور از عقل نبود …
وقتی رسیدم هنوز آرمان رو نیاورده بودن ..سر خاک ایستادم و به قبر خالی نگاه کردم …از اینکه تا ساعتی دیگه آرمان رو اونجا میذاشتن و می رفتن تصویری از آینده ی خودمون رو جلوی چشمم مجسم کردم ..
واقعا این دنیا چقدر ارزش داره که اینقدر ما براش دست و پا می زنیم؟ ..های و هو ی ما برای چیه؟ ..
چه چیزی رو از این دنیا با خودمون می بریم ؟ ..از هم به خاطر چیزای کوچیک نمی گذریم و کینه به دل می گیریم ..ولی از یک لحظه ی دیگه ی خودمون خبر نداریم …
وقتی جسد آرمان روی دست اومد نسترن رو دیدم که یک مرد جوون که برای من آشنا نبود زیر بغلش رو گرفته بود و اونم سر به شونه های اون گذاشته بود و گریه می کرد ..کنارش فریده جون بود ..
رفتم جلو ..هر دو از دیدن من جا خوردن ..
گفتم: سلام .. تسلیت میگم خیلی متاسف شدم ..
فریده جون با دستپاچگی گفت : مرسی ممنون که اومدین ..ولی نسترن فقط سری تکون داد و همراه اون مرد رفت سر خاک …
دیگه شیون و واویلا مجال فکر کردن به من رو نمی داد … کناری ایستادم و گریه کردم …

وقتی خاک سپاری تموم شد نسترن هنوز تو زن ها بود و من نمی دیدمش …
آقای زاهدی یکم آروم شده بود رفتم کنارش …و کمی با هم در مورد آرمان حرف زدیم ..و گفتم : نسترن هم خیلی ناراحت شده این ضربه دومه که تو یکسال می خوره نگرانشم …
با خونسردی گفت : آره بچه ام خیلی ناراحته ….
الانم حامله است براش خوب نیست بهش گفتم نیا گوش نکرد …یک لحظه فکر کردم اشتباه شنیدم پرسیدم : مگه ازدواج کرده ؟
گفت : تو نمی دونستی ؟ هفت ,هشت ماهی میشه ..فکر کردم می دونی …
گفتم : نمی دونستم انشالله خوشبخت بشه ….
و فورا بدون اینکه دیگه نسترن رو ببینم از اونجا اومدم …..
وقتی سوار ماشین شدم که برگردم ..یک نفس عمیق کشیدم …
احساس می کردم بار سنگینی رو زمین گذاشتم ..
واقعا بعد از سالها فشار روحی یک حس رهایی و آزادگی بهم دست داده بود و دیگه اون عذاب وجدان رو نداشتم و اگر برای آرمان ناراحت نبودم شاید جشن می گرفتم …
دیگه نسترن تو زندگی من نبود کابوس به پایان رسیده بود …
یکسال بعد دوباره ازدواج کردم با دختری مهربون و منطقی و در کنارش آرامشی رو که از دست داده بودم بدست آوردم …و حالا یک پسر یکساله دارم تازه راه افتاده و می تونه منو صدا کنه ….
و امید وارم وقتی بزرگ شد بتونم براش راهنمای خوبی برای انتخاب یک همسر خوب باشم …و اون بر خلاف من گوش شنوا داشته باشه .

پایان

برای همه ی شما زندگی با سعادتی رو آرزو می کنم, ناهید گلکارwww.60tip.ir

رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل تو بخش 33

رمان یکی مثل توبخش 33 برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *