خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان یکی مثل تو / رمان یکی مثل تو بخش 33

رمان یکی مثل تو بخش 33

رمان یکی مثل توبخش 33

برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید گلکار اینجا کلیک کنید

وقتی از جام بلند شدم نسترن اومد و دستشو کرد تو دست منو و گفت : من می دونم کجاست بیا بریم …
قسمت بالای رستوران یک جای دِنجی بود که به دستور آقای زاهدی برای ما چایی و میوه و شیرینی گذاشته بودن …و من می فهمیدم که اون بطور جدی تصمیم گرفته که ما رو آشتی بده …
نسترن دست منو ول نمی کرد و سعی داشت هر چه بیشتر خودشو به من نزدیک کنه ..
ولی من با اون احساس بیگانگی می کردم و پیش وجدانم شرمنده بودم که چرا به یک باره اینطور از اون فاصله گرفتم …
غمی بزرگ توی سینه ی من نشسته بود …تحت تاثیر اون جو و نگاه مظلومانه ی نسترن و وجدانم قرار گرفته بودم تا اون زمان اونقدر احساس ناتوانی نمی کردم ….
با هم نشستیم ..
نسترن با مهربونی برای من چایی ریخت و گذاشت جلوی منو و گفت : یادش به خیر روزای خوبی که با هم چایی می خوردیم و تلویزیون تماشا می کردیم دلم برای اون روزا تنگ شده …
گفتم : کدوم روزا ؟ کاش اون زمان قدر می دونستی …
ولی من یادم نمیاد که حتی یک لیوان آب بدون متلک های تو خورده باشم …
گفت : تو اینطور فکر می کنی ؟من تمام مدت با عشق باهات زندگی کردم این تو بودی که با بی تفاوتی هات منو عاصی می کردی..وقتی از سر کار میومدی به جای اینکه دوتا شاخه گل دستت باشه یک بغل اخم و بد رفتاری با خودت میاوردی خونه ..
گفتم : تو تا ساعت یک خواب بودی بعدم استراحت می کردی .. ولی من از صبح کله ی سحر سر کار بودم و آخر شب خسته و مونده میومدم خونه ..
تو چرا برای من گل نمی خریدی ؟ شاید منو لایق نمی دونستی ….
ولی تو می تونستی با یک خسته نباشید ..یا یک رفتار خوب ازم استقبال کنی …تو در مقابل به جای هر کاری از جمله ی ,, باز چته عوضی,, استفاده می کردی و روح و روان منو بهم می ریختی .
اگر غیر از اینه بگو دروغ میگم ….هزاران بار می گفتم نسترن به خدا به پیر و پیغمبر من خسته ام یکم صبر کن حالم خوب میشه ..
ولی تو می خواستی تا از راه رسیدم قربون صدقه ی تو برم و توام هیچ وظیفه ای در مقابل من نداشتی ….

من حق داشتم نسترن ,, برای رفاه تو از صبح بدون وقفه کار کرده بودم ..من احتیاج داشتم که بهم آرامش بدی و خستگی رو از تنم در بیاری ولی تو هرگز متوجه نشدی تو اصلا فکر می کردی من کار نمی کنم و فقط بعد از یک خوشگذرونی روزانه برگشتم خونه …
کافی بود دوبار ,,با من خوب رفتار می کردی نامرد بودم اگر برات سبد ,سبد گل نمی خریدم ..
من به عشق تو و محبتت نیاز داشتم و تو از من دریغ می کردی ..
محبت کردن به هم خوابگی نیست ….
با حرفای بدی که به من می زدی هر روز بیشتر بین مون فاصله انداختی …تو چه حقی داشتی به کسانی که در ماه شاید یکبار اونا رو نمی دیدی و همیشه مورد احترام من بودن توهین کنی …
تو مدام زن برادر های منو خار و خفیف می کردی و بد ترین صفت ها رو بهشون نسبت می دادی … در حالیکه من اگر می خواستم جبران اون حرفا رو بکنم می تونستم و خیلی چیز ها برات داشتم که از زندگی شما ها بگم خودتم می دونی که می دونستم ..
ولی این کار رو احمقانه و دور از انسانیت می دونم .. در حالیکه حرفای تو تهمت بود و واقعیت نداشت فقط برای تحقیر من می زدی …
نمی خواستم با تلافی کار تو خودمو در حد تو پایین بیارم ..اصلا در مرام من نبود,, یک انسان عاقل دیگران رو مورد توهین و تحقیر قرار نمی ده …
نسترن من تو این شش سال فقط یکبار در جواب توهینی که تو کردی گفتم هفت جد و آبادته ..
تو اینو به بد ترین شکل به گوش پدر و مادرت رسوندی و بهت بر خورد ..چرا من نباید بهم بر می خورد که به من گفتی عقب مونده ؟ مگه من آدم نیستم و احساس ندارمم ؟
نسترن در حالیکه باز حرف حساب شنیده بودو عصبانی شد و صورتش بر افروخته بود گفت : ندیدی وقتی رسیدیم تو مهمونی همه داشتن از تو تعریف می کردن ؟ چقدر به خودت مغرور شدی و محل من نذاشتی منم تلافی کردم …
گفتم : آهان حالا شد,,, اعتراف کردی که می خواستی آزارم بدی ..اینم نتیجه اش …

گفت : یعنی من و تو اصلا روزگار خوبی نداشتیم ؟ اینو می خوای بگی ؟ واقعا یادت رفت ؟ ..
اون زمان که رفته بودیم شمال ویلای ندا با هم خوش نبودیم ..وقتی مامانم مهمونی داشت و ما رو دعوت می کرد و همه از ما تعریف می کردن …
وقتی دوتایی رفته بودیم کیش ..چقدر بهمون خوش گذشت ..همه رو فراموش کردی ؟ ….
گفتم نسترن جان فراموش نکردم اتفاقا خوب یادمه …
توی شمال یادت نیست برای اینکه من به مامانم زنگ زدم تو فکر کردی به یک دختر زنگ زدم چیکار کردی ؟ گوشی منو چک کردی و باورت نشد که کسی نیست و تهمت زدی که پاک کردم کلی گریه و زاری راه انداختی و قهر کردی و من با چند ساعت تلاش و عذر خواهی دوباره تو رو سر حال آوردم ولی حال خودم تا آخر سفر خوب نشد و فقط تظاهر می کردم که خوبم و داره خوش میگذره ..
جرات نداشتم به برادرم زنگ بزنم ..و حرص می خوردم آخه خودت فکر نمی کنی من چقدر باید بی رگ,و ,سیب زمینی باشم که برای خطای نکرده عذر خواهی کنم باز م ناز تو رو بکشم و تا آخر اون سفر دست براه پا براه باشم که نکنه تو از چیزی ناراحت بشی و به تو بر بخوره ؟..
.تو جایی رو بگو که اونجا با من از این کارا نکرده باشی …
مگه ما با قهر از کیش برنگشتیم ؟ بعدم تا چند روز قهر بودیم …..
من به عنوان یک انسان چرا حق نداشتم راحت به کسی که می خوام زنگ بزنم؟ راحت تنهایی قدم بزنم ؟و راحت حرفی رو که دلم می خواد بزنم و عواقب اونو تحمل نکنم ؟..چرا راه دور میری ؟ پولی رو که خودم در آوردم حق نداشتم مطابق میل خودم خرج کنم …
همه چیز رو تحت کنترل خودت گرفته بودی و من برای راضی نگه داشتن تو تن به هر کاری دادم

غافل از اینکه تو روز به روز توقعاتت رو بیشتر کردی و ناراضی تر شدی ..
تا جایی پیش رفتی که به خودت اجازه داد ی اونطور جلوی دوستانت به من توهین کنی ….
گفت : بسه دیگه..دور بر داشتی و باز شروع کردی خودتو بیگناه نشون بدی و همون حرفای سابق رو می زنی …تو چرا قبول نمی کنی که اول ازدواج رفتی تو شرکت آیدا که دوست دخترت بود هنوز م انکار می کنی و میگی دروغ گفتم در حالیکه تو هنوز تو همون شرکت کار می کنی ..من از کجا بدونم که باهاش رابطه نداشتی؟ یا الان نداری ؟ ..

www.60tip.ir
رمان یکی مثل تو اثر ناهید گلکار
No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

www.60tip.ir

رمان یکی مثل توپارت آخر

رمان یکی مثل توبخش پایانی برای مشاهده به ترتیب رمان یکی مثل تو نوشته ناهید …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *