خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت6

رمان حاکم پارت6

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

به چشمان گستاخ او زل زده بود..
-چه..جوابی؟!..
صورتش را جلو برد و زیر لب گفت: می خوای بگی نمی دونی چی ازت می خوام؟..
سرش را طرفین تکان داد و عقب رفت..
امیربهادر به همان نسبت خودش را سمت او می کشید: رنگش زیادی تو چشم ِ ..مخصوصا تو چشم ِ اونی که نباید باشه..هر چند کار از کار گذشته اما خب…..

نگاهش میخ لبان سرخ و هوس انگیز پریزاد بود که کج لبخند زد و ادامه داد: ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه ست..

پریزاد که تحت تاثیر نگاه و لحن امیربهادر تنش از شرم گر گرفته بود گفت: اگه..فکر می کنی بـ..با اینکارا می ..می تونی اون جوابی که دنبالشی رو بـ..به زور ازم بگیری..سخت در اشتباهی..بهادر..

پوزخند زد و یک تای ابرویش را بالا انداخت: خیلی مطمئن حرف نزن..
و بازوی پریزاد را گرفت و او را سمت خود کشید..پریزاد به تقلا افتاد: دستتو بکش..
—داری کاری می کنی قاطی کنم؟..اینو می خوای؟..

از آنجایی که می دید شدیدا نسبت به امیربهادر کشش دارد و وقتی دستش رامی گیرد قلبش دیوانه می شود و از طرفی می ترسید او را نزدیک به خود حس کند و بهادر پی به راز قلبی اش ببرد، با حرص دستش را تخت سینه ی او گذاشت و رو به عقب هولش داد: من با تو ازدواج نمی کنم بهادر..هیچ وقت..اینو خوب تو اون گوشات…………

ناگهان با خشم دستش را تخت سینه ی پریزاد زد و او را به پشت روی تخت انداخت و با خشونت رویش خیمه زد..

پریزاد مات و مبهوت با دهان نیمه باز وصورتی که از وحشت رنگ باخته بود به چشمان عصبی امیربهادر خیره بود..
—من تو رو می خوام پریزاد..گفتم می خوام بدون انقدر مرد هستم که رو تصمیمم وایسم و کاری کنم تو واسه همیشه مال خودم بشی..پس سختش نکن و نذار به زور متوسل بشم..تو هم باید منو بخوای پریزاد..شنیدی چی گفتم؟..بـــایــــد..

پریزاد نفس نفس می زد..
از هیجان تپش قلبش بالا رفته بود..
بوی ادکلن مردانه ی او عقل و هوش از سرش برده بود..
خودش هم نفهمید که چی باعث شد ذهنش به آن سمت کشیده شود و ناخودآگاه حینی که جادوی چشمان بهادر او را افسون خویش کرده بود لب بزند: در اتاق باز ِ ..ممکنه یکی بیاد تو..

امیربهادر که تا آن موقع از فرط عصبانیت نمی دانست با پریزاد چه برخوردی کند به محض اینکه متوجه دلنگرانی او از حضور بی موقع شخصی داخل اتاق شد پوفی کرد و در اوج ناراحتی لبخند زد و سرش را روی قفسه ی سینه ی پریزاد خم کرد..

پریزاد لب گزید تا مبادا بخندد..موهای امیربهادر از جلو دقیقا زیر چانه اش ریخته بود..
یک حس جدید و دوست داشتنی درون قلبش رخنه کرده بود..متوجه لرزش اندام بهادر شد..هر چند با هم تماسی نداشتند..
-امیربهادر..

سرش را بالا گرفت..
از خنده سرخ شده بود و بریده بریده گفت: زهرمارو امیربهادر..پریزاد به خدا داری کاری می کنی که دستتو بگیرم و ببرمت وسط اون همه آدم که بیرون نشسته و داد بزنم ای ایهاالناس من این دختره ی کله شقو می خوام..بدینش ببرم خیال خودتون و منو هم راحت کنید و خلاص..

پریزاد بی اختیار خندید..
مگر می توانست از آن فاصله به چشمان خندان امیربهادر زل بزند و خودش را عصبی نشان دهد؟..
وقتی به حد مرگ عاشقش است و برای یک نگاهش جان می دهد اینکه مقابلش نقش بازی کند و ادعا کند از او متنفر است کاری بس دشوار بود..
اینکار با خودکشی هم فرقی داشت؟..

دستش را روی سینه ی او گذاشت و رو به عقب هولش داد: بلند شو بریم تا یکی نیومده..

امیربهادر که خیره به لبان او بود کمی عقب رفت: از سر شب که اومدم یه بند داری این جمله رو تکرار می کنی..حالم داره بد میشه بس که شنیدم گفتی نکن بهادر الان یکی میاد..برو بهادر الان یکی می بینه..بشین بهادر..بمیر بهادر..
-خدا نکنه..من کی اینو گفتم؟..

و روی تخت نشست..
تازه متوجه جمله ی خود شد و بی هوا سر زبانش را گاز گرفت و به صورت ِ بهادر که در سکوت به او خیره بود نگاه کرد..لبخند کمرنگی گوشه ی لب بود..
—خیلی دارم جلوی خودمو می گیرم که اون وامونده رو از رو لبت پاک نکنم پس یه فکری به حالش بکن..

با تعجب ابرویی بالا انداخت و سر انگشتش را روی لبان خودش کشید: رژمو میگی؟..
سرش را تکان داد و از روی تخت بلند شد: پاکش کن بعد بیا بیرون..وگرنه این دفعه یه جوری می کشم می برمت حیاط خلوت و خودم دست به کار میشم..حالیته که؟..

با شرم چشمانش را از نگاهش بی پروای او دزدید: خیلی خب کمش می کنم..اما شرطتم نگفتی..
—اینجا نه..باید تنها ببینمت، بدون مزاحم..مفصل حرف می زنیم..
اخم کرد: نه..نمیشه..
—میشه..یعنی باید بشه..اینبار جدی ام پریزاد پس نه نمیاری..امشبم اگه اومدم فقط واسه این بود که بهت ثابت کنم پای حرفی که زدم وایسادم و کاری که بگمو می کنم و از احدی هم نمی ترسم..فهمیدی؟..

ملتمسانه نالید: نمی تونم بهادر..به خاطر نازیلا هم که شده من نباید……..
اخم هایش را غلیظ در هم کشید و حینی که سمت در می رفت گفت: من با نازیلا صنمی ندارم پس بیخود بهونه نیار و اونو به من نچسبون..فرداعصر بیا پارکی که سر ِ خیابونه..اونجامیام دنبالت..

و در را باز کرد و با احتیاط نظری به اطراف انداخت و قبل از آنکه از اتاق خارج شود برگشت و با لبخندی خبیثانه به پریزاد نگاه کرد: اون حوله ی بیچاره رو هم بنداز یه جا خشک بشه، هر چند تموم مدت سرمو گرم کرد آخه عجیب بوی تنتو می داد یه لحظه از جلوی صورتم کنار نرفت..

و با چشمکی که نثارش کرد به شیطنتش خاتمه داد و در اتاق را بست..
پریزاد مات بر جای مانده بود..
قلبش تند می زد..
سمت کمد رفت و با حرص حوله را که گوشه ای مچاله شده بود برداشت..
هنوز مرطوب بود..
با خشم روی تخت پرت کرد و جیغ خفه ای زد و در دل به خودش ناسزا گفت که نتوانسته بود مانع از سرکشی های امیربهادر شود و بار دیگر او پیروز این نبرد ناعادلانه گشته بود..
در اتاق را به آرامی بست..حینی که به لباسش دست می کشید سمت راهرو برگشت که ناگهان دستی از کنار دیوار دور بازویش چنگ شد و او را سمت خود کشید..

با ترس “هعی” بلندی کشید و به او نگاه کرد..مادرش با صورتی برافراخته به او زل زده بود..
-وای..مـ..مامان..تو..اینجا چکار..می کنی؟..

و نفس عمیق کشید..قلبش تند می زد..
مادرش فشار محکمی به بازوی پریزاد آورد و نیم نگاهی به سالن انداخت و قبل از اینکه کسی متوجهشان شود او را سمت آشپزخانه برد..

پریزاد با دردی که در بازویش پیچیده بود صورتش جمع شد و لب به اعتراض گشود: مامان..دستم..ول کن مامان با توام..

میان آشپزخانه رهایش کرد و نفس زنان حینی که صدایش را پایین آورده بود به او توپید: تو اون اتاق چه غلطی می کردی؟..به نفعته راستشو بگی پریزاد وگرنه اون چشاتو از کاسه در میارم..

با چشمان گرد شده به صورت عصبانی مادرش نگاه می کرد..
گنگ پرسید: چی شده مگه؟..من که کاری نکردم..

زن دستش را پیش برد و گوشت دست پریزاد را میان دو انگشت گرفت و کمی فشرد..
دخترک از درد در خود جمع شد و لبش را گزید که فریاد نکشد..
—که کاری نمی کردی آره؟..دیدم امیربهادر از اتاقت اومد بیرون..خواستم بیام بینم چکار می کنی که دیدم صداتون داره میاد..داشتین چی می گفتین که اونجوری التماسشو می کردی؟..حرف بزن پریزاد تا یه بلایی سرت نیاوردم..

رنگ از رخ پریزاد پریده بود..هیچ فکرش را نمی کرد که تمام مدت مادرش پشت در باشد..
با لب هایی لرزان پرسید: مگه نشنیدین..که..چی می گفتیم؟..

مادرش نفس تندی کشید و با لب های فشرده گفت: ای کاش می شنیدم اون وقت می دادمت دست بابات که ببینه دخترش چجوری با پسر مردم تو اتاقش خلوت می کنه..من بهت گفتم برو تو اتاق با یاشار دو کلمه حرف بزن و بیا..نه اینکه امیربهادرو هم بکشونی اونجا و…….

پریزاد که به گریه افتاده و بی صدا اشک می ریخت با بغض گفت: من با بهادر خلوت نکردم مامان..این چه حرفی ِ که می زنی؟..
—پس چه غلطی می کردین؟..با چشمای خودم دیدم وقتی امیربهادر اومد بیرون سر و وضعش بهم ریخته بود..تو هم که اومدی داشتی به لباست دست می کشیدی..راستشو بگو پریزاد داری سکته ام میدی..با هم چکار می کردین؟..هان؟..

صدایش از بغض خفه شده بود: مـ..مامان..تو..تورو..خدا..
صورت زن بیچاره از فرط عصبانیت به عرق نشسته بود..
ناله وار چنگی به صورت خود زد و چشمانش را در کاسه چرخاند و رو به بالا گرفت: خدایا آخه این چه آبروریزی ِ ؟..شب خواستگاریشه بعد با یه پسر ِ دیگه میره تو اتاقش…..لااله الاالله..آخه دختر واسه چی اینکارو می کنی؟..مگه آبرومونو از سر راه آوردیم که تو……..

با صدای زیر و آرامی میان حرف مادرش آمد: مامان بسه..من و بهادر فقط داشتیم حرف می زدیم..همین..مگه تو منو نمی شناسی؟..پریزاد ِ تو دختری ِ که یه پسرو بکشونه تو اتاقش و باهاش کاری کنه؟..خدایا آخه من چطور به شما بفهمونم که دچار سوتفاهم شدین؟..

مادرش با حرص قدمی پیش رفت و دستش را گرفت و تکانش داد: به فرض که داری راستشو میگی..اگه بابات اومده بود تو اتاق می دونی چی می شد؟..اگه جلوشو نگرفته بودم می خواست بیاد ببینه داری چکار می کنی که یه ساعته مهمونا رو وسط مهمونخونه کاشتی و اومدی تو اتاق..گفت لابد حالش بد شده یا چه می دونم به این وصلت راضی نیست..حتی گفت نکنه یاشار بهش چیزی گفته؟..بابات نگرانت بود پریزاد ولی چون می دونستم شما دوتا تو اتاقین نذاشتم بیاد..گفتم خودم میرم باهاش حرف می زنم….منو ببین بچه، می خوای باباتو سکته بدی؟..آره؟..می خوای دقمون بدی؟..اگه می خوای بازم به این کارات ادامه بده..

پریزاد ملتمسانه دست مادرش را گرفت..تن هر دویشان سرد بود..
-مامان به خدا ما کاری نمی کردیم..امیربهادر داشت حرف می زد..مگه اون دوست یاشار نیست؟..خب منم باید درموردش تحقیق می کردم یا نه؟..

زن با تعجب نگاهش کرد..
پریزاد سرش را تکان داد و مادرش پرسید: باور کنم موضوع بحثتون فقط یاشار بوده؟..

با پشت دست اشک هایش را پاک کرد: بله..امیربهادر میگه یاشار به درد من نمی خوره..

مادرش رو ترش کرد و ابرو در هم کشید: بیخود کرده..پسر به این ماهی چشه که بهادر روش عیب میذاره؟..
-نمی دونم..منم می خوام همینو بفهمم..
—واسه همین داشتی التماسشو می کردی و می گفتی برو بیرون الان یکی میاد می بینه اینجایی بد میشه؟!..

پریزاد که یادش نمی آمد با آن همه استرس و درگیری ذهنی یک چنین جمله ای را مقابل امیربهادر به زبان آورده باشد با این حال سری به نشانه ی مثبت جنباند و لرزان گفت: اما بهادرو که می شناسین؟..حرف حرف ِ خودشه..
—یعنی چی؟..نکنه چیزی از یاشار می دونه که ما نمی دونیم؟..شاید بچه داره راست میگه….اما نه..من یاشارو هم مثل امیربهادر از بچگی می شناسم..تا حالا بدی ازش ندیدم..
-مامان؟..به بابا که چیزی نمیگی؟..

مادرش با اخم نگاهش کرد..
پریزاد دستپاچه سر به زیر شد و به لکنت افتاد: آ..آخه..می..می ترسم یه..یه وقت..خدایی نکرده حالش..بـ..بد بشه..نمی خوام بابا..در..درموردم..فکرای بد..بکنه..

مادرش که از معصومیت پریزاد دلش به رحم آمده بود کمی نرمش نشان داد و گفت: خیلی خب بسه..چیزی نمیگم اما دیگه نبینم با یه پسر تو اتاق در بسته موندی ها..اشتباه کردی وقتی یاشار اومد تو اتاق سریع درو بستین..یه دختر خوب و نجیب از اینکارا نمی کنه که پس فردا مردم واسه اش حرف در بیارن..اگه نازیلا می دید که امیربهادر اومده تو اتاق ِ تو می دونی چی می شد؟..

پریزاد با تعصبی که ناخودآگاه روی امیربهادر پیدا کرده بود با اخم کمرنگی گفت: چیزی نمی شد..باور کنید نه امیربهادر اونو دوست داره نه نازیلا دلش پیش ِ بهادر ِ ..
—وا..تو از کجا می دونی؟..
-مگه نازیلا پیش ِ خودتون اونجوری درمورد بهادر حرف نمی زد؟..از طرفی من و نازیلا با هم حرف زدیم..نازیلا اونو دوست نداره فقط چون دخترای محل چشمشون دنبال ِ امیربهادر بوده نازیلا هم می خواد مال ِ اون بشه..
—استغفراالله..به حق چیزای نشنیده..مگه بهادر عروسکه که دختره لج کنه بگه مال منه؟!..

پریزاد که به خنده افتاده بود سخت جلوی خودش را گرفت و لب زد: نازیلاست دیگه..از طرفی بهادر هم جذب خوشگلی ِ نازیلا میشه و میره خواستگاریش..اما وقتی باباش میگه باید بیای مغازه ی منو بچرخونی به بهادر هم برمی خوره و میگه من نون بازوی خودمو می خورم اما شاگردی ِ پدرزنمو نمی کنم..اینجوری میشه که بابای نازیلا هم میگه منم دختر به پسری که آه در بساط نداره نمیدم..حالا نازیلا هر دو پاشو کرده تو یه کفش که امیربهادر باید شرط ِ باباشو قبول کنه وگرنه زنش نمیشه..امیربهادر هم خودشو کشیده کنار و همه چیو بهم زده..این دوتا الان رسما هیچ صنمی با هم ندارن منتهی نازیلا ول کن نیست..به نظر شما رابطه ای که بخواد رو حساب ظاهر و خوشگلی و مادیات بنا بشه موندگار ِ ؟..من همه ی اینا رو رک به نازیلا گفتم ولی مرغش یه پا داره..

مادرش متفکرانه سرش را تکان داد و دستی به صورت ِ خود کشید و با لحن متعجبی گفت: والا چی بگم..فکر نمی کردم قضیه شون اینجوری باشه..راستش از خدا که پنهون نیست از تو چه پنهون پیش ِ خودم گفتم امیربهادر صد در صد به خاطر خوشگلی نازیلا و ثروت ِ باباش رفته جلو و چشمش دختره رو گرفته..ولی اینجور که تو میگی این بچه اصلا تو این باغا نیست انگار..خدا از سر تقصیرم بگذره من چه می دونستم بهادر فکرش سمت پول و پله ی مهندس شکوهی نیست..

پریزاد با ناراحتی سرش را زیر انداخت و مادرش دستش را گرفت و به گرمی فشرد: ببخش اگه اونجوری باهات حرف زدم دخترم..ولی خودتم یه کم مراعات کن..من مادرتم بدتو نمی خوام اما مردم هزار جور حرف در میارن..حتی اگه با چشم خودشون هم نبینن به شنیده ها اکتفا می کنن و دودمان طرفو به باد میدن..آبرو که شوخی بردار نیست مادر تا بدیم دست مردم و بذاریم هر کار دلشون می خواد باهاش بکنن..تو دختری..هر چی هم بگیم تو و امیربهادر و یاشار از بچگی با هم بزرگ شدین بازم اونا دو تا مرد ِ نامحرمن..ماشاالله الان دیگه هر سه تاتون عاقل و بالغین..یاشار به چشم خریدار نگاهت می کنه و روت نیت ِ ازدواج داره پس نسبت به اون باید بیشتر مراقب باشی.. اگه اشتباه نکنم امیربهادر انگار تو رو مثل خواهرش دوست داره و نگرانته..

پریزاد باتعجب سرش را بالا گرفت و به صورت مادرش خیره شد: چطور مگه؟!..

—اگه نگرانت نبود که نمی اومد بگه یاشار واسه تو خوب نیست..یه پسر مجرد در صورتی اینو به یه دختر میگه که یا دلش پیش ِ اون دختر باشه یا به چشم خواهری نگاهش کنه..از اونجایی که امیربهادر یه کم غد و مغرور ِ و اهل عشق و عاشقی نیست و سرش به کار خودشه نمیاد رو حساب علاقه این حرفو بزنه..البته خدا کنه این نباشه چون بابات هیچ جوری رضایت نمیده که بهادر دامادش بشه..

پریزاد ساکت بود..
به شدت با خودش مبارزه می کرد که حرف دلش را گوش ندهد و به چشمان مادرش زل نزند و نپرسد که چرا پدرش نباید امیربهادر را به دامادی خود قبول کند؟!..

از این رو با زیرکی سر تکان داد و گفت: بابا معیاراش فرق داره..هر کسیو به عنوان داماد قبول نمی کنه..

مادرش نفس عمیق کشید و سمت سینک چرخید و حینی که لیوان را از جاظرفی بر می داشت و زیر شیر می گرفت جواب داد: بابات دوست داره دامادش مومن و با خدا باشه..نمازش قطع نشه و چشمش دنبال کسی نباشه و نونی هم که میاره سر سفره ی زن و بچه اش حلال باشه..از دود و دم و این حرفا هم بیزاره..اما امیربهادر جز زبونم لال هرزگی ماشاالله کاری نیست که تو عمرش نکرده باشه..

پریزاد لبخند زد و به شوخی گفت: حداقلش معتاد نیست..
مادرش آب را سرکشید و لیوان را زیر شیر شست و با لبخند گفت: اون که آره..از بس زرنگه..هر کاری می کنه ولی خودشو تو دام نمیندازه که گرفتار بشه..همین شر بودنشم باعث شده باباش از خونه بیرونش کنه..

پریزاد بی اراده با لحن ناراحت و گرفته ای زیر لب گفت: خیلی تنهاست..

مادرش سری جنباند و همانطور که دستش را با حوله خشک می کرد گفت: آره والا..گاهی دلم واسه اش می سوزه..تنهاست ولی شانس نداره..فقط چسبیده به مغازه اش..همینم که نازیلا رو واسه پول نخواسته نشون میده مرام و معرفت سرش میشه و اهل دغلبازی نیست..

پریزاد با شیطنت به صورت مادرش نگاه کرد و لبخند زد: شما انگار مثل بابا فکر نمی کنیا..از امیربهادر بدت نمیاد..

مادرش به شوخی ابرو در هم کشید و با لبخند گفت: خوبه توام..دور برندار..واسه چی ازش بدم بیاد؟..جوونی می کنه دیگه، فقط اگه یکی پیدا شه سر به راهش کنه چه بهتر..من میگم مهم ذات ِ آدمه که فکر نکنم بهادر ذات بدی داشته باشه..فقط هر چی که هست تو ظاهر ِ ..بازم الله اعلم..من فقط چیزی که دیدمو میگم وگرنه که کسی از دل هیچ کس خبر نداره الا خدا..بریم دخترم به حد کافی اون بیچاره ها رو معطل کردیم..دیگه موقع شامه..

پریزاد با لبخند کمرنگی سرش را تکان دادو همراه مادرش از آشپزخانه بیرون رفت و وارد سالن شد..

نگاه ها سمتشان کشیده شد و پریزاد محجوبانه لبخند زد و سر به زیر شد..

مادرش سفره به دست بالای سالن رفت و سفره را روی زمین گذاشت و پریزاد کنارش روی زانو نشست..
امیربهادر از آن سوی مهمانخانه نیم نگاهی به آن ها انداخت و به آرامی از روی مبل بلند شد و سمتشان رفت..

یاشار با یک نگاه دنبالش کرد..
امیربهادر حینی که سر سفره را از دست مادر پریزاد می گرفت زیر لب گفت: شما پاشو من کمک می کنم زن عمو..

بهادر عادت داشت او را زن عمو خطاب کند..
مادرپریزاد با لبخند سرش را بلند کردو گفت: زحمتت میشه پسرم..

امیربهادر جدی بود..
روی دو زانو قد کشید و کتش را در آورد و گوشه ای گذاشت: نه بابا چه زحمتی؟..شما امر کنی ردیفه..

نگاهی بین پریزاد و مادرش رد و بدل شد و هر دو لبخند زدند..
—خیر ببینی پسرم..ان شالله عروسی ِ خودت بیایم واسه ات سنگ تموم بذاریم..

امیربهادر مجدد سر سفره را گرفت و زیر چشمی نگاهی به پریزاد که مقابلش نشسته و گوشه ی دیگر سفره را در دست داشت انداخت و با لحن محکمی گفت: ان شاالله….پریزاد برو عقب..

و به سفره اشاره کرد..
پریزاد سرش را تکان داد و عقب رفت و به کمک بهادر سفره را پهن کردند..
و هیچ یک از این ها از چشمان یاشار پنهان نماند..

نازیلا و مادرش اهل انجام دادن کارهای خانه نبودند بنابراین حتی تعارفی هم نزدند..
مادر امیربهادر که پایش درد می کرد و آقایان هم گوشه ای مشغول گپ و گفت بودند..

مادر یاشار با حسادت خاصی به امیربهادر نگاه می کرد..نامحسوس به یاشار اشاره کرد و او را نشان داد..
یاشار با اخم سر تکان داد و چیزی نگفت..

پریزاد همراه مادرش وارد آشپزخانه شد..امیربهادر بی آنکه از کسی خجالت بکشد و یا به روی خودش بیاورد همراهشان رفت و چون سال ها با آن خانه و خانواده آشنایی داشت بی تعارف سینی بزرگ ِ استیلی که همیشه کنار یخچال بود را برداشت و روی میز گذاشت..

مادر پریزاد پای گاز ایستاده و پلوها را داخل دیس می کشید..پریزاد بطری های نوشابه رااز داخل یخچال برداشت..بهادر با دیدن دستان پر او که نمی توانست در یخچال را نگه دارد سمتش رفت و از پشت سر خودش را خم کرد و با یک حرکت بطری ها را از دست پریزاد کشید..

پریزاد که توقعش را نداشت ترسید و نفس زنان نگاهش کرد..لبخند کجی روی لب های امیربهادر نقش بست..
بطری ها را روی میز گذاشت..پریزاد دهان باز کرد تا به نشانه ی اعتراض چیزی بگوید ولی با دیدن مادرش زبان به کام گرفت و تنها با حرص به امیربهادر نگاه کرد..

بهادر بی تفاوت حینی که در بطری ها را باز می کرد بلند گفت: پارچا رو بیار..
پریزاد هر چهار پارچ را یکی یکی جلوی او ردیف کرد..
امیربهادر زیر چشمی نگاهش کرد و با لحن جدی گفت: بیا اینا رو خالی کن من پلوها رو ببرم..

پریزاد با اخم کمرنگی به ناچار سر تکان داد و میز را دور زد تا جای او بایستد..بهادر نیم نگاهی به مادرپریزاد که پشتش به آن ها بود و همچنان دیس ها را از پلو پر می کرد انداخت و وقتی پریزاد کنارش ایستاد سر چرخاند و حینی که بطری را به دستش می داد نزدیک به او زیر لب پرسید: فردا بیام دنبالت؟..

پریزاد از تو لب گزید و نگاهی به مادرش انداخت و پچ پچ کنان با لحن محکمی گفت: نه..
و این در حالی بود که بهادر مشغول چیدن دیس های پلو داخل سینی بود..
ازجواب پریزاد اخم هایش جمع شد و چپ چپ نگاهش کرد..

سینی را برداشت و از آشپزخانه بیرون رفت..پریزاد لبخند زد و سر تکان داد..
پارچ ها را برداشت و همین که خواست از درگاه بیرون برود یاشار را مقابل خود دید..

تا خواست علت حضورش را بپرسد و او را تعارف به نشستن کند یاشار با لبخند جذابی دستش را پیش آورد و گفت: بده من می برم..

پریزاد معذب شد و کمی دستش را سمت خود کشید: خودم می برم اینجوری که درست نیست..
یاشار دستش را به بهانه ی گرفتن دسته ی پارچ پیش آورد: ما و شما که این حرفا رو نداریم..تعارف نکن دختر..
و دستش را بی هوا روی دست پریزاد که دسته ی پارچ را گرفته بود گذاشت و چون پریزاد پارچ را به نوعی در آغوش داشت، یاشار با فاصله ی کمی ازاو ایستاده بود تا پارچ را از دستش بگیرد..

پریزاد که زیر نگاه مستقیم او از همان فاصله به شدت خجالت می کشید برای اینکه مادرش پی به حالش نبرد و باز سین جیمش نکند دستش را از زیر انگشتان یاشار بیرون کشید و به او اجازه داد دسته ی پارچ را بگیرد و عقب گرد کند..

یاشار که رفت نفسی از سر آسودگی کشید..دست و پایش می لرزید..
اما همان موقع نگاهش به امیربهادر که با سینی آنجا ایستاده و به درگاه تکیه زده بود افتاد..
بند دلش از نگاه خصمانه ی او پاره شد و سریع داخل آشپزخانه برگشت..
با خود فکر می کرد که آیا امیربهادر آن ها را با هم دیده؟..
بی شک دیده که چنین واکنشی نشان داده است..

امیربهادر با یک کوه اخم و غضب وارد آشپزخانه شد و سینی را روی میز گذاشت..همان لحظه پدر پریزاد با صدای بلندی گفت: پریچهر؟..چند لحظه بیا کارت دارم..

مادر پریزاد با لبخند جواب داد: الان میام حمید آقا..
و نیم نگاهی به پریزاد و امیربهادر انداخت و ملاقه ی خورشت را داخل قابلمه گذاشت و از آشپزخانه بیرون رفت..

امیربهادر بشقاب های خورشت را با احتیاط کنار هم داخل سینی چید..
با بیرون رفتن مادر پریزاد نفسش را عمیق بیرون داد و از گوشه ی چشم نظری به صورت ِ گلگون دخترک انداخت..مشغول ریختن سس روی سالاد بود..
—انگاری چشمت بدجور این رفیق ِ ما رو گرفته؟..خوب دل میدین قلوه می ستونین..

پریزاد با تعجب سرش را بالا گرفت: کی؟..
امیربهادر اخم کرد و کامل سمتش برگشت: بهتر ِ با دلبری کردنات بیخودی دلشو خوش نکنی..راست و حسینی بگو نه و تمومش کن..

پریزاد گلایه آمیز نگاهش کرد و ظرف سس را برداشت و قاشق را داخلش چرخاند: اولا من واسه هیچ کس دلبری نکردم..دوما فعلا می خوام فکر کنم..
امیربهادر لب فشرد و با صدای آرامی غرید: پـــریــــزاد..

اما همان موقع با ورود یاشار جمله ای که سعی داشت بر زبان بیاورد همانطور میان لبانش ماند وتمامش نگاه ِ تندی شد داخل مردمک ِ تیره ی چشمان ِ پریزاد..

یاشار با لبخند کمرنگی مقابل آن دو آنطرف میز ایستاد و خطاب به پریزاد با لحن آرامی پرسید: کمک نمی خوای؟..

پریزاد با لبخند متقابلی جواب داد: نه ممنون..خسته شدی..
—نه بابا کدوم خستگی؟..کاری نکردم که..
-بالاخره تازه از سرکار اومدی..
—مهم نیست..دیگه عادت کردم..

پریزاد لبخند زد..
امیربهادر با حرص به هردوی آن ها نگاه می کرد و تمام مدت اخم هایش را در هم کشیده بود..
تا به آن شب نشده بود به این شدت روی مکالمات آن دو حساس شده باشد..

سینی هنوز یک بشقاب ِ دیگر جای داشت..سمت قابلمه رفت و ملاقه را برداشت وحینی که تکه ای مرغ داخل بشقاب می گذاشت و رویش کمی از آب و سس می ریخت گوش تیز کرد..
—سه چهار روز دیگه بابا قرار ِ ویلای عموم اینا رو قرض بگیره و چند روزی بریم لواسون یه آب و هوایی عوض کنیم..شنیدم داشت پدرتو هم دعوت می کرد..احتمالا شما هم باشین..
-جدی؟..مگه شرکت نمیری؟..

یاشار تک خنده ای کرد و امیربهادر زیر لب جوری که به گوش آن ها نرسد تشر زد:لامروت..اینجوری قرار ِ مخ ِ دختره رو بزنی؟..آب زیر ِ کاه..
—تعطیلات ِ رسمی ِ ..سه چهار روز راحتیم..
-چه خوب..بازم بستگی داره بابا قبول کنه یا نه..

امیربهادر با خشمی که سعی داشت نامحسوس نشان بدهد بشقاب ِ خورشت را برداشت و بی هوا چرخید..
اما چون حواسش پرت ِ آن دو بود یاشار که برگشته و برای آنکه به پریزاد نزدیک باشد پشت بهادر ایستاده بود متوجهش نشد و بشقاب از پشت روی پیراهنش چپ شد و در کسری از ثانیه پیراهن ِ روشن ِ یاشار از پشت آغشته به آب مرغ شد..

امیربهادر لحظه ای ماتش برد و یاشار به سرعت برگشت و از احساس خیسی و سنگینی که روی پیراهنش نشسته بود ابرو در هم کشید و پریزاد هم که شوکه بود با دیدن کمرش ” هعی ” بلندی کشید و جلوی دهان خودرا با یک دست نگه داشت..

امیربهادر لحظه ای بعد با دیدن دستپاچگی یاشار به خودش آمد و لبخند زد و بشقاب را روی میز گذاشت و دستانش را بالا برد: اوپس..شرمنده..

یاشار با اخم غلیظی به چشمان ِ شر و شیطان او نظری انداخت و با لحن مشکوکی گفت: این چه کاری بود؟..حواست کجاست مرد ِ حسابی؟..

لبخند روی لبان بهادر کج شد و کنایه زد: اونی که باید این سوالو بپرسه منم..حواست کجا پرت بود که نفهمیدی پشت سرت وایسادم؟..
—از کجا باید می فهمیدم می خوای همچین گندی به لباسم بزنی؟..
-وقتی داشتی با اون چشات دختره رو درسته قورت می دادی و حواست پرت ِ چشم دریدگیت بود باید فکر ِ اینجاشم می کردی اخوی..

یاشار از رک گویی امیربهادر ابرو بالا انداخت و حینی که صورتش سرخ شده بود دستش را سمت دکمه های پیراهن خود برد و حینی که آن را باز می کرد گفت: چرا هذیون میگی؟..من و پریزاد فقط داشتیم حرف می زدیم..

بهادر پوزخند زد: از اون طرف میز هم صدات اینور می رسید..لازم نبود خودتو بچـ……هی هی اون لامصبو واسه چی در میاری؟..

یاشار با اخم حینی که از خیسی و چربی که لباس روی پوستش نشانده بود چندشش می شد گفت: یه لحظه هم نمی تونم تحملش کنم..
-به درک که نمی تونی..حالا همینجا باید لخت بشی؟..پریزاد تو برو بیرون..با تو مگه نیستم میگم برو بیرون؟..

پریزاد ماتش برده بود که از صدای کلفت و فریادگونه ی بهادر به خودش لرزید و یک قدم عقب رفت..
همین که نگاهش به چشمان ِ عصبانی او افتاد بی آنکه حرفی بزند سمت درگاه چرخید و بهادر گفت: یه پیراهنی چیزی جور کن واسه این شاخ شمشاد که تا آخر مجلس لخت وسط ِ سالن نچرخه..

پریزاد چیزی نگفت و قدم تند کرد و از آشپزخانه بیرون رفت..

یاشار پوفی کشید و پیراهن را از تنش در آورد و پشت به بهادر گفت: یه دستمالی چیزی پیدا کن، حالم داره بد میشه..

بهادر که می دانست یاشار تا حدی وسواس دارد لبخند زد و همان پیراهنی که تا چندی پیش به تن داشت را از روی میز چنگ زد و با قسمتی که تمیز بود پشت کمرش کشید..
-تا تو باشی هیزی نکنی..
—خفه شو بینم..هیزی رو من می کنم یا تو؟..هوی چه مرگته پوستمو قلفتی کندی..

_ چیه؟فقط جلوی پریزاد بلدی بالا دیپلم حرف بزنی؟..نترس این پوستو کروکودیلم نداره هیچ مرگش نمیشه..

یاشار با عصبانیت دستانش را روی میز مشت کرد..همانطور که پشت به او ایستاده و امیربهادر کمر یاشار را با پیراهن تمیز می کرد گفت: چرا انقدر دَم پرش می پلکی؟..تو که همیشه باهاش سر جنگ داشتی؟..حالا چی شده دایه ی دلسوزتر از مادر شدی؟..

امیربهادر لبخند زد و خونسرد فشاری به دست خود آورد و پارچه را محکم تر روی پوست یاشار کشید: فضولیش به تو نیومده..
—آی یواش نامرد..نخواستم برو عقب..

امیربهادر پیراهن را روی میز انداخت و چرخید..
دستش را زیر ِ شیر شست و با حوله خشک کرد..همان لحظه مادرپریزاد که از چیزی خبر نداشت با لبخند وارد آشپزخانه شد اما با دیدن یاشار بدون پیراهن جیغ خفیفی کشید و چشمانش را بست و زیر لب گفت: یا امام غریب..

یاشار با دیدن زن بیچاره، دستپاچه همانطور روی زمین زانو زد و پشت میز سنگر گرفت..
هم خنده اش گرفته بود هم قلبش از شرم تند تند می زد..

امیربهادر به آن دو نگاه می کرد و بی صدا می خندید..اوضاع بدی شده بود و فضا در عین حال که سنگین بود موجی از اتفاقات پیش بینی نشده و خنده دار را با خود به همراه داشت..

مادر پریزاد با صدای لرزانی بی آنکه برگردد با تعجب پرسید: پسرم تو چرا هیچی تنت نیست؟..خدایی نکرده چیزیت که نشده؟..

یاشار با اخم به امیربهادر که می خندید نگاه کرد و گفت: والا چی بگم زن عمو..شاهکار ِ ایشونه..

و لبش را باحرص گزید و همانطور سمت بهادر خیز برداشت که او یک قدم دور از یاشار ایستاد و به لب کابینت تکیه زد..
-چیزی نیست زن عمو..یه کم آب خورشت ریخته بود رو لباسش که……..

همان موقع پریزاد داخل آشپزخانه آمد ..نیم نگاهی به مادرش انداخت و بی آنکه به یاشار نگاه کند حینی که معذب بود پیراهن پدرش را سمت بهادر پرت کرد و خطاب به یاشار گفت: اینو بپوش راحت باش..حالا چرا قائم شدی؟..ما نگاه نمی کنیم بیا بیرون..

و به دنبال این حرف به سختی جلوی لبخندش را گرفت..
بهادر با اخم به او چشم غره رفت و لب زد: نه پس..جرات داری نگاه کنی؟..
صدایش را کسی نشنید اما پریزاد هم لب خوانی اش تعریفی بود..

امیربهادر پیراهن را دست یاشار داد و او هم در جواب پریزاد گفت: دستت درد نکنه..نجاتم دادی..

و پیراهن را پوشید و دکمه هایش را بست..
پریزاد با لبخندی از سر شرم گفت: قابلی نداشت….مامان بی خیال..برگرد چیزی نیست که..

زن بیچاره نفس عمیق کشید و زیر لب استغفار کرد و برگشت: از دست شما جوونا..به خدا یه لحظه انقدر شوکه شدم که نزدیک بود قلبم وایسه..

هر کدام به نوعی گفتند خدا نکنه..
یاشار برای آنکه از آن محیط به نوعی بگریزد و شاهد نگاه کنایه آمیزو پرشیطنت امیربهادر نباشد ظرف سالاد را برداشت و با لبخند گفت: فکر نکنم هیچ دامادی شب خواستگاریش همچین بلایی سرش اومده باشه..

به دنبال این حرف پریچهر و پریزاد خندیدند و امیربهادر نیشخند زد..
مادر پریزاد سمت گاز رفت و گفت: غذاها از دهن افتادن به خدا..بابات هم کلید کمدشو پیدا نمی کرد منو صدا زد..آخر هم یادش افتاد محل کارش جا گذاشته..حواس پرتی ِ دیگه..خدا یه رحمی به همه ی ما بکنه..

پریزاد جدی به امیربهادر نگاه می کرد..با حرکت سر به بیرون اشاره زد و خودش عقب رفت..
امیربهادر که متوجه منظورش نشده بود چشمانش را باریک کرد و گنگ سرش را تکان داد..
پریزاد با نگاه به مادرش اشاره کرد و سرش را باز هم رو به عقب کشید و لب زد: بیا کارت دارم..

و پیاله ی خالی را از روی میز برداشت و گفت: من برم یه کم ترشی از حیاط بیارم خاله و زن عمو دوست دارن..

مادرش سری جنباند و پشت به او حینی که بشقاب را از خورشت پر می کرد گفت: اره دخترم بیار..اصلا یادم نبود..

پریزاد نگاه معناداری به امیربهادر انداخت و از آشپزخانه بیرون رفت..
پشت سرش بهادر لیوانی آب نوشید و سینی خورشت را برداشت و میان درگاه مهمانخانه آن را به دست یاشار داد و به بهانه ی کشیدن سیگار از ساختمان خارج شد..

که البته این را فقط زیر گوش یاشار گفت..چون دلیل غیبتش را جویا شده بود..
به دنبال پریزاد چشم چرخاند و چون می دانست ظرف ترشی داخل حیاط خلوت است با قدم های محکم همان سمت رفت..
اما به حدی آرام که پریزاد کلافه شد و همین که بهادر نزدیکش رسید دستش را پیش برد و از داخل فضای نیمه تاریک حیاط خلوت آستینش را گرفت و او را داخل کشید و پرده ی بلند پارچه ای که آن قسمت را از حیاط اصلی مجزا می کرد انداخت و کلید برق را زد..
لامپ کم نوری گوشه ی دیوار روشن بود..

نفس زنان گوشه ی پرده را کنار زد و سرکی کشید و پرسید: کسی که شک نکرد داری میای اینجا؟..

و عقب رفت و نگاهش کرد..
بهادر کاملا خونسرد دستانش را روی سینه جمع کرد: فقط مجبور شدم به مامانت و یاشار بگم..بقیه هم که سرشون گرم خوردن بود..

پریزاد با تعجب نگاهش کرد و هراسان گفت: جدی که نمیگی؟..
امیربهادر پوزخند زد و ابرویش را بالا انداخت: نچ..

دخترک لب گزید و با حرص مشتی نثار بازویش کرد: مرض داری؟بند دلم پاره شد..

پوزخندش معنادار و نگاهش شر شد: مرض که دارم تا دلت بخواد..اون بند نازک دلتم اگه پاره بشه بلدم چجوری عین روز اول سرهمش کنم..تو فقط یه گوشه چشم به بهادر نشون بدی حله..

پریزاد با دلی بی قرار سعی کرد مسلط باشد..از این رو اخم کمرنگی بین دو ابرو نشاند و گفت: قصدت از این کارا چیه؟..می خوای آبروی منو ببری یا اون یاشار ِ بیچاره رو؟..

یک تای ابروی امیربهادر بالا پرید: منظور؟..
پریزاد صدایش را پایین تر آورد: منظورم کاملا معلومه..اون خورشتو از قصد ریختی رو پیراهن ِ یاشار؟..
ابرو های امیربهادر جمع شد: نه..
-نه؟..توقع داری باور کنم؟..
—من هیچ توقعی از هیچ بنی بشری ندارم..اگه هم بخوام چیزیو تلافی کنم می گردم دنبال ِ یه سوژه ای که انقدر دم دستی و بچگانه نباشه..

_لباسشو خراب کردی..باعث شدی جلوی چشم مامانم بدون پیراهن باشه دیگه از این بدتر که آبروشو بردی؟..
—مگه ما غریبه ایم؟..یاشار از بچگیش توهمین محل بزرگ شده اینجا هم که برو بیا داشته پس نترس به یه پیراهن در آوردن آبروش پیش کسی نمیره..اما من اونکارو به عمد نکردم که اگه کرده بودم باکم نبود می گفتم کردم..بار آخرت باشه بهتون زدیا پریزاد..

پریزاد با دلخوری نگاهش کرد: خودت باعث میشی اینجوری فکر کنم پس یه طرفه به قاضی نرو..

امیربهادر که طاقتش را از دست داده بود با شنیدن این حرف حرصش گرفت و نفس زد و یک قدم پیش رفت..
با غیظ دستانش را قلاب ِ بازوان ِ پریزاد کرد و او را سمت خود کشید..
دل درون سینه ی پریزاد لرزید و همه ی تنش میان دستان امیربهادر بی حس شد..

بهادر دخترک را سینه به سینه اش نگه داشت و خیره به چشمانش زیر لب غرید: یاشار حریف ِ من نیست هیچ وقتم نمیشه پس نیازی نمی بینم با اینکارا بخوام از میدون به درش کنم..اراده کنم می تونم تو چند ساعت واسه همیشه به دستت بیارم اما هنوز یه جو مردونگی اون ته مه های دلم مونده که نخوام به زور متوسل بشم..شبی که رفتی پیش ِ اون مرتیکه تا آمار داداشتو بگیری و فکر کردم بهم پشت کردی کشیدم آوردمت تو اون اتاق تا پاترسه ات بدم ولی خیلی زود از حال رفتی و طاقت ِ یه گیلاسو نیاوردی..همون شب کشیدمت تو بغلمو بوسیدمت اما تو مست بودی..هیچی نفهمیدی..شایدم فهمیدی و به روت نیاوردی نمی دونم اما هر چی که بود باعث شد تو رو با نازیلا مقایسه کنم..اونو هنوز لمسشم نکرده بودم و هیچ وقتم دلم نخواست طرفش برم چون زود شناختمش و فهمیدم دستم بهش بخوره یه عمر علیل ِ گردنمه..ولی تو فرق داشتی..پا نمی دادی و هیچ رقمه باهام کنار نمی اومدی..آویزون نبودی و همینم شد که بیام سمتت و بفهمم رو چه حسابی انقدر خاطرخواه داری؟..بهنام..یاشار..چندتا دیگه از پسرای خوب و نجیب ِ محل خواهانت بودن و واسه ام سوال بود که پریزاد نه به اندازه ی نازیلا خوشگله، نه جذابیت ِ آن چنانی داره، نه تیپ می زنه و نه حتی آرایش می کنه پس چرا پسرا دنبالشن؟..

و به دنبال این حرف نرم و آهسته پریزاد را به خود نزدیک کرد..
به حدی که فاصله ای میانشان نبود..
پریزاد می لرزید و امیربهادر گلوله ی آتش بود..
دخترک با ترس و هیجان نگاهش می کرد..وقتی فاصله ی میانشان پر شد دستانش را روی سینه ی بهادر گذاشت..نگاهش از تعجب پر شد..قلب بهادر بی محابا می کوبید..وحشیانه..درست مثل نگاهش..

صدایش را شنید و نگاه خود را سمت لب های او سوق داد: همون شبی که به زور آوردمت خونه ام و التماسمو کردی فهمیدم چرا..وقتی حتی تو حالت مستی هم ازم فاصله می گرفتی و گفتی دختری که اینجوری حتی تو عالم بی خبری هم بخوای نجابتتو حفظ کنی فهمیدم چه فرق اساسی با نازیلا و امثال اون داری..تا اون شب فکر می کردم چشمت دنبال ِ بهنام ِ و داری بازار گرمی می کنی ولی خیلی زود فهمیدم تموم مدت داشتم اشتباه می کردم..واسه همین بوسیدنت بهم چسبید وقتی شنیدم تو قید و بند هیچ کس نیستی..لمس کردنت حالمو خوب کرد وقتی گفتی دست هیچ کس بهت نرسیده..نسبت بهت حس انزجار نداشتم چون با خودم تجربه اش کردی..وقتی با چشمای خمارت زل زدی به چشمام نابود شدم پریزاد..همون شب پدر ِ این دل ِ لاکردارو در آوردی و باعث شدی پیش نرم اما کار از کار بگذره..

پریزاد ناباورانه نگاهش می کرد..
امیربهادر سرش را خم کرد و گونه ی داغش را به گونه ی او چسباند و با اخم لب زد: خواستم بیای تا اینا رو بگم..ولی گفتی نمیام..وقتی به یاشار جواب ندادی حسادت خنجر شد تو قلبم اما انقدر عوضی نیستم که رو این حساب بخوام بلا ملا سر رفیق خودم بیارم..مردونه کاری می کنم بکشه کنار فقط بگو که مال ِ منی پریزاد..

لب های لرزانش را به سختی تکان داد و کنار گوش بهادر زمزمه کرد: خواهش می کنم..ا..امیـ..امیربهادر..

و فشار کمی به قفسه ی سینه ی او آورد تا ازش فاصله بگیرد..
با این عکس العمل پریزاد، بهادر سرش را بالا گرفت و اخم هایش را غلیظ در هم کشید: می دونی که تا به دستت نیارم هرچی پسم بزنی و ازم دور بشی من بیشتر از قبل نسبت بهت کشش پیدا می کنم؟..

فشار دستانش به روی جناغ سینه ی بهادر متوقف شد..
ردی از شرم در نگاهش نمایان شد و گونه هایش گلگون تر از قبل رخ کشی کردند..

نگاه بهادر به لبان سرخ و دخترانه ی پریزاد افتاد..هر دو دستش را از روی بازوان او تا پشت کمرش برد و دخترک را میان دستان خود قفل کرد تا راهی برای فرار نداشته باشد: یاشار که نزدیکت میشه می دونی چه حالی میشم؟..اگه نمی اومدم تو اتاق تا از نزدیک شاهد حرفاتون باشم یه کار دست خودم می دادم که حواسم از روی شماها پرت بشه..در این حد دیوونه ام پریزاد..پس انقدر خودتو از من نگیر..

صدای پریزاد از فرط عشق و احساس و هیجان تحلیل رفته بود: بذار برم..می..می فهمن نیستیم..
—بفهمن..فکر کردی واسه ام مهمه؟..
-اما…واسه من..مهمه..
—وقتی واسه من نیست واسه تو هم نباشه..
-بهادر..
—هیسسسسس..فقط دو دقیقه ساکت باش..
میان بازوانش تکان خورد: می خوام بـ..برم تو..
لبخند نرم روی لبان بهادر نشست و نگاهش پر شد از شرارت..
—خب برو..
-نمیذاری که..آخ..
__چی شد؟..
_بازوم درد گرفت..
—بذار بگیره..
-خیلی خودخواهی..
—چون خیلی چموشی..
-چون خودخواهی..اینجوری میشم..
بهادر تک خنده ای کرد و گفت: چون چموش میشی خودخواه میشم که فرار نکنی..حالا بگو ببینم اون لبا رو واسه کی قرمز کردی؟..

ناخودآگاه دلبرانه اخم کرد و باز هم تکان خورد: قرمز نکردم..یه لایه ی کمرنگه فقط..
خیره به او گفت: همینم تو چشمه..حداقل تو چشم من که بدجور رفته..

و صورتش را پایین برد..
پریزاد که خنده اش گرفته بود سرش را روی شانه ی چپ کج کرد: نکن..
—نمیذاری که..
-می دونی که درست نیست اینکارا؟..
—جیغ بزن..
با چشمان گرد شده نگاهش کرد: چی؟..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *