خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت7

رمان حاکم پارت7

رمان حاکم پارت

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

بهادر خیره به چشمانش گفت: وقتی می دونی درست نیست تو بغلم باشی، جیغ بزن..فکر کن یه غریبه بغلت کرده..الان همون حسو داری؟..

لال شده بود..مانده بود چه جوابی بدهد که بهادر از همان فاصله لبخند زد و گفت: اون حسو نداری..
-اینجوری نکن خواهشا..
—خدایی نکرده اگه یه غریبه تو خیابون بغلت کنه همینجوری تو بغلش ناز می کنی یا می زنی مرده و زنده اشو میاری جلو چشمش؟..
-بهادر..
—مرضو بهادر..جواب ِ منو بده..

پریزاد لب گزید که خنده اش نگیرد..
کمی بعد جواب داد: جیغ و داد می کردم تا از دستش فرار کنم..یا حتی اگه می تونستم می زدمش..بالاخره یه کاری می کردم دیگه این چه سوالی ِ ؟..

امیربهادر خیره به چشمان ِ پریزاد نجواگرانه پرسید: پس چرا الان اینکارو نمی کنی؟..

لبخند از روی لبان پریزاد محو شد..
نگاهش را از چشمان بهادر دزدید: نمی دونم..
—اما من می دونم..

سرش را بلند نکرد..
امیربهادر صورتش را جلو برد و لب هایش را گوشه ی پیشانی پریزاد گذاشت: چرا هم خودتو اذیت می کنی هم منو؟..
-چون این رابطه اشتباهه..
—نیست..اما اگه هست بذار باشه..

پریزاد نگاهش کرد و بهادر به فاصله ی چند انگشت ازصورتش با لحنی که برای پریزاد تازگی داشت گفت: تو زندگیم اشتباه زیاد کردم..بازم ممکنه بکنم و بازم پشیمون بشم اما..از خیر این یکی اشتباه نمی تونم بگذرم چون می دونم هر چی هم که بشه پشیمونم نمی کنی..

صورتش را آرام آرام پیش برد و با همان لحن اما آرام تر ادامه داد: ازاین اشتباه خوشم میاد پریزاد..حتی اگه گناه باشه پای عذابش وایسادم..نخواه که جلومو بگیری..

پریزاد مسخ چشمان ِ بهادر بود و از جایش تکان نمی خورد..
افسار منطق به دست دل افتاده بود و چیزی نمانده بود بهادر به نیت بوسیدن لبان پریزاد از او کام بگیرد که صدای قدم های یک نفر روی موزاییک های حیاط شنیده شد..

پریزاد با ترس دستش را بی حواس به یقه ی پیراهن ِ امیربهادر گرفت و با نگرانی نگاهش کرد: یه کاری کن بهادر، یکی داره میاد این طرف..

صدا هر لحظه نزدیک و نزدیک تر می شد..بهادر نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان بازوی پریزاد را کشید که دخترک اگر به موقع زبانش را میان دو ردیف دندان هایش نگرفته بود از ترس فریاد می زد..

پریزاد را پشت دو بشکه ی بزرگی که روی هم کنار دیوار گذاشته بودند مخفی کرد و خودش هم چون جایی واسه ایستادن نبود مجبور شد مقابلش باشد و برای آنکه پریزاد بر حسب غریضه ی مزاحمی چون ترس، جیغ نکشد دستش را روی دهان او گذاشت و چشم غره رفت..
پریزاد با چشمان گشاد شده سرش را تکان داد..

صدای مادر پریزاد از آن سوی حیاط شنیده شد: حمید، من که گفتم نمی دونم..به خدا همه جارو گشتم ولی نیست که نیست..همون سرکارت جا گذاشتی..
—ای بابا..یه چیز مهم بود باید برمی داشتم..کار دوباره ای شد..
—چطور مگه؟..
—بعدا واسه ات میگم.. کجا میری؟..
—داشتم می رفتم به هوای پریزاد که صدام زدی..
—مگه کجاست؟..
—رفته بود ترشی بیاره..نمی دونم والا..
—خیلی خب صبر کن یه چیز ِ دیگه هم می خواستم بهت بگم اگه موافقی همین امشب جوابشونو بدم..
__چی؟..
__بابای یاشار دو روز دیگه ویلای لواسون……….

پریزاد دیگر صدایشان را نمی شنید..
ترسیده بود و در آن لحظه هیچ چیز جز صدای نفس های تند خودش و امیربهادر به گوشش نمی رسید..
بهادر با اخم نیمرخش را جانب او گرفته و از پشت بشکه ها به پرده ی ضخیم حیاط خلوت نگاه می کرد..

سنگینی نگاه پریزاد باعث شد سرش را بچرخاند و به او نظر بیاندازد..
برق چشمان دخترک در قسمت تاریک حیاط نفسش را بند می آورد..
به آرامی دستش را برداشت..
با جسارت بیشتری به صورت او خیره شد..

پریزاد که نفسش تا حدودی گرفته بود خودش را جلو کشید و به بهادر تنه زد تا از کنارش رد شود..اما امیربهادر با شرارت هر دو دستش را باز کرد و دو طرف پریزاد درست از بالای شانه هایش به دیوار تکیه داد و سد راهش شد..

پریزاد با حرص هر دو دستش را مشت کرد و روی سینه ی او گذاشت و زیر لب گفت: برو عقب..الان می فهمن اینجاییم..
—بفهمن..
-بهادر!..
—اون موقع میگم دخترتونو می خوام..اگه خیلی ناراحتین بدین ببرمش..

پوزخند زد و به تمسخر گفت: آره اونا هم میگن چشم بفرما اینم دخترمون..ببرش دست خدا به همراتون..

امیربهادر لبخند زد و با خونسردی گفت: نمیدن؟..

پریزاد چپ چپ نگاهش کرد و او را از سر راهش کنار زد: تو رو خدا شر درست نکن به حد کافی ترسیدم..

بهادر چیزی نگفت و همانجا ایستاد..
پریزاد نگاهش را سمت پرده انداخت و یکی از شیشه های خیارشور را باز کرد و به ناچار روی زمین انداخت..
ظرف ترشی را باز کرد و پیاله را با عجله پر کرد و کنار شیشه ی خیارشور نشست..
به ناگهان پرده بالا رفت و پریزاد که توقعش را نداشت جیغ ِ خفیفی کشید و برگشت..

با دیدن صورت متعجب ِ مادرش نفسش را فوت کرد و دستش را روی سینه گذاشت: وای..مامان این چه کاری ِ آخه؟..به خدا مردم و زنده شدم..
—یک ساعته داری اینجا چکار می کنی؟..

پریزاد ایستاد و با دست به شیشه ی خیارشور اشاره کرد: داشتم خیارشور بر می داشتم که شیشه اش کج شد افتاد..

پریچهر دستش را جلوی دهان مشت کرد و پیش آمد: اِ اِ اِ .. دختر حواست کجاست؟..این شیشه رو هنوز دست نزده بودم..

پریزاد که به شدت عذاب وجدان داشت نامحسوس نیم نگاهی جانب بشکه ها انداخت و چون می دانست امیربهادر همه چیز را می شنود گفت: ببخشید..اصلا همه اش تقصیر گربه ی شیطون و بی حیای همسایه ست..اگه منو نمی ترسوند اینجوری نمی شد..
مادرش با تعجب سر بلند کرد: کدوم گربه؟..
پریزاد هول شد: نمی دونم یهو از کجا پیداش شد..
—تو گفتی میرم ترشی بیارم، با ظرف خیارشور دیگه چکار داشتی؟..
-خودم هوس کرده بودم..

و در دل هر چی ناسزا بلد بود به روح خودش فرستاد که به خاطر آبروی خودش و بهادر مجبور شده بود به دروغ متوسل شود..

مادرش نفس عمیق کشید و سری به نشانه ی افسوس تکان داد: دخترم دیگه موقع شوهر کردنته..اون تو خواستگار نشسته یه کم حواستو بیشتر جمع کن..اگه مادر یاشار می اومد و می دید چه افتضاحی درست کردی می دونی چی می شد؟..میگن دختر ِ حتی عرضه نداشت یه پیاله ترشی بیاره بعد واسه ما………..

پریزاد اخم کرد و با لحن ِ گلایه آمیزی گفت: باشه مامان ببخشید..بعدشم مگه من واسه حرف مردم دارم زندگی می کنم؟..واسه یه شیشه ی خیارشور می خوان کل شخصیت منو ببرن زیر ِ سوال؟..
—تو چه می فهمی من چی میگم دخترم؟..جوونی دیگه کله ات باد داره..پاشو بریم اون از شام آوردمون که سه ساعت کشید اینم از ترشی..مثلا امشب عروس تویی ولی هی غیبت می زنه و من می مونم چی جواب اینارو بدم..باز خدا رو شکر غریبه نیستن..

پریزاد سری جنباند وگفت: خیلی گرسنه ام هیچ شبی انقدر دیر غذا نخورده بودیم..
مادرش لب گزید: بلا به دور..دخترم ناسلامتی شب خواستگاریته..بعد تو به فکر شکمتی؟..
_شکم گرسنه که این چیزا حالیش نیست..
__امان از دست تو….راستی امیربهادر رو ندیدی؟..غیبش زده انگار..

پریزاد کمی دستپاچه شد..ولی خیلی زود خودش را کنترل کرد و گفت: نـ..ندیدمش..فکر کنم رفته..
—وا..کجا رفته؟..
-خونه اش..

خودش هم نمی دانست چه می گوید..نگاهش با نگرانی از یک سو به بشکه هابود و از سوی دیگر به مادرش که مبادا به چیزی شک کند..
—آخه شام نخورده کجا رفت؟..خیلی خب بیا بریم تا صدای بقیه در نیومده..

پریزاد کنار مادرش قدم برداشت: اونا که منتظر من و شما نمیشن..صدای قاشق و چنگالاشون تا اینجا داره میاد..

مادرش خندید و به نوعی چپ چپ نگاهش کرد: از دست تو پریزاد..برو تو کم تیکه بنداز..

پریزاد لبخند زد و حینی که دلش شور ِ بهادر را می زد وارد ساختمان شد..خوب می دانست با جوابی که به مادرش داده دیگر بهادر داخل ساختمان باز نمی گردد..
حتما الان گرسنه است..

کنار مادرش نشست و پریچهر ترشی هارا داخل ظرف ریخته و وسط سفره گذاشته بود..هر کدام به نوعی تعارف می کردند و در این میان پریزاد حواسش به کسی نبود..حتی به یاشار که مقابلش نشسته و زیر چشمی او را می پایید..
متوجه استرس پریزاد شده بود..
حتی یک بار به عمد صدایش زد اما پریزاد متوجهش نشده بود و با غذایش بازی می کرد..
در نهایت با سقلمه ی مادر به خودش آمد..

دیرتر آمده بود اما زودتر از مهمانان کنار رفت..
رو به مادرش کرد و زیر لب گفت: دستت درد نکنه مامان..
—دخترم تو که چیزی نخوردی..مگه نگفتی گشنمه؟..
-سیر شدم..

نازیلا که کنار مادرش نشسته بود و در همان حال به صفحه ی موبایلش نگاه می کرد لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: خاله ولش کن بیچاره رو.. شب خواستگاریشه توقع داری کل دیسو بخوره؟..مگه نمی بینی چجوری استرس گرفته؟..بچه همینجوریشم دو کیلو کم کرده..

همه به نوعی به نمکی که نازیلا پرانده بود خندیدند..
پریزاد که گونه هایش از شرم سرخ شده بود نیشخندی به بی پروایی نازیلا زد و با حرص گفت: باور کن تو حرف نزنی کسی نمیگه لالی خواهر من..

نازیلا پشت چشم نازک کرد و بقیه خندیدند..
همه با رفتار و کل کل های آن دو آشنا بودند و از این رو می دانستند که حرف هایشان فقط جنبه ی شوخی دارد..

پریزاد از کنار سفره بلند شد..نگاه ِ مادر خودش و یاشار به همان اندازه قد کشید..معذب شده بود..
شاید درست نبود که به این زودی از پای سفره بلند شود ولی فکر ِ بهادر نمی گذاشت آرام بگیرد..
به اجبار لبخند مصلحتی بر لب نشاند و سمت اتاقش رفت..
اگر مستقیم خودش را به آشپزخانه می رساند همه را به شک می انداخت..
همین که از درگاه رد شد سرکی کشید و وقتی دید کسی دیگر حواسش به او نیست و پدر یاشار با پیش کشیدن وضع اقتصادی مملکت و بیکاری جوان ها که باعث شده بود عده ای به ازدواج فکر نکنند موضوع بحث را در دست گرفت و حواس همه ی آن ها را از روی پریزاد پرت کرد..

نفس عمیق کشید و با نگرانی وارد آشپزخانه شد..بی آنکه معطلش کند بشقابی پلو و خورشت و سالاد درون سینی همراه یک لیوان نوشابه گذاشت و از در ِ پشتی که به حیاط خلوت منتهی می شد بیرون رفت..
به محض اینکه در را باز کرد امیربهادر را دید که گوشه ی دیوار ایستاده و پای چپش را خم کرده و به دیوار تکیه داده است..

با اخم کمرنگی که روی پیشانی داشت با همراهش حرف می زد..
البته به حدی آرام که صدایش به راحتی شنیده نمی شد..
شاید برای اینکه کسی از داخل متوجهش نشود..

همان موقع نگاه ِ پریزاد به خیارشور ِ گاز زده ای افتاد که میان انگشتان بهادر بود..
لبخند زد و جلو رفت..
بهادر متوجهش شده بود اما سرش را بالا نگرفت..

پریزاد سینی را روی درپوش پهن و بزرگ بطری های پلاستیکی ترشی گذاشت و تکه موکت ساده ای که مادرش لوله کرده و کنار دیوار گذاشته بود را برداشت و کف حیاط خلوت باز کرد..

امیربهادر تماسش را قطع کرد و زیرچشمی او را پایید..
لحنش در عین بی تفاوتی تلخ بود..
—کسی متوجه غیبتم نشد..نه؟..

پریزاد چیزی نگفت فقط لحظه ای حرکت دستش حین صاف کردن موکت ثابت ماند و بعد از آن سینی را از روی درپوش برداشت..
-تا از دهن نیافتاده بخور..هر چند همینجوریشم یخ کرده..

بهادر پوزخند زد و تکیه اش را از دیوار گرفت: جوابمو ندادی..
کفش هایش را در آورد و روی موکت نشست..
پریزاد ایستاد و نگاهش کرد: چی بگم؟..

کمی سرش را بالا گرفت و به صورت پریزاد در تاریک روشنی حیاط خیره شد: فقط مادرت فهمید نیستم..واسه بقیه بود و نبودم یکی ِ ..

نیشخند زد و در ادامه سری تکان داد و نگاهش را زیر کشید: حقم دارن..من آدم ِ بدی ام..با گروه خونی اونا جور در نمیام..امیربهادر کجا می تونه پسر حاج صادق باشه؟..لکه ی ننگی که عین انگل چسبیده به زندگی و اسم و رسم باباش..

پریزاد بی اراده از لحن گرفته ی بهادر اخم کرد..
امیربهادر قاشقش را برداشت و مشغول شد..

پریزاد سر زبانش را روی لب هایش کشید: چرا اینجوری فکر می کنی؟..اونا که غریبه نیستن همه با اخلاقت آشنان..می دونن یه لحظه هستی یه دقیقه بعد یهو غیبت می زنه..دیگه عادت کردن..بچه هم که نیستی سراغتو بگیرن..

امیربهادر با اخم کمرنگی زیر چشمی او را نگاه کرد و قبل از اینکه قاشقش را به دهان ببرد گفت: توجیه نکن، خونواده ی خودم از غریبه ها دو هیچ جلو َن ….بشین..

و با حرکت سر به مقابل خود اشاره کرد..
-راحتم..
—من ناراحتم..
-داری غذاتو می خوری دیگه..
-اینجوری که عین ملک عذاب جهنم وایسادی بالا سرم حس می کنم بهت طلب ملبی چیزی دارم که ندادم و باید بدم..بگیر بشین حالم به حد کافی خوش نیست تو دیگه باهام یکی به دو نکن..

از لحن همیشه تند و دستوری امیربهادر خنده اش گرفته بود..
دمپایی های طبی مادرش را در آورد و مقابلش نشست..
-فقط بلدی زور بگی؟..
با شیطنت بی آنکه لبخند بزند به چشمان پریزاد خیره شد: نه اتفاقا..خیلی کارای دیگه هم بلدم..یه کم فکر کن،انگار یکی دو تا چشمه شو نشونت دادم..

لبخند از روی لبانش محو شد و جایش را به شرم دخترانه ای داد که نگاهش را لبریز کرد..
معذب شد و کمی تکان خورد و چشمانش را زیر کشید: منظورم اون نبود..
—پس منظورت کدوم بود؟..

پریزاد چپ چپ نگاهش کرد..
امیربهادر لبخند می زد..
-خوشت میاد اذیتم کنی؟..
قاشقی دیگر بر دهان برد و سرش را تکان داد: اوهوم..
پریزاد با حرص چشمانش را باریک کرد: حیف ِ این همه زحمت و موش و گربه بازی که من راه انداختم..به خدا اگه تو دردسر بیافتم همه اش تقصیر ِ توئه..

لقمه اش را قورت داد و لیوان نوشابه را برداشت: مگه من گفتم بیاری؟..حالا که آوردی یعنی ریسکشم قبول کردی..نکردی؟..

پریزاد در سکوت نگاهش می کرد..
همیشه به او که می رسید کیش و مات می شد..
زبان ِ امیربهادر زیادی دراز بود..
-عذاب وجدان گرفتم..فقط همین..به هر حال به خاطر من اومدی اینجا..

بهادر لبخند زد و جرعه ای دیگر نوشید و گفت: خیلی هم بد نبود..منتهی آخرش ضدحال شد..

پریزاد لب گزید و با اخم کمرنگی گفت: خیلی پررویی..
امیربهادر با همان لبخند سری جنباند و قاشقش را تاکیدوار جلوی صورت پریزاد تکان داد: اینم یکی از خصوصیات بد بودن ِ ..عادت می کنی..

-دوست داری بد نباشی؟..
—دوست دارم کسی قضاوتم نکنه..
-شاید کارات باعث شده این فکرو بکنن..
—قبل اینکه رو کار من دقیق بشن و بخوان از الک ردش کنن، یه نگاه به خودشون و کاراشون بندازن و ببینن امیربهادر واسه چی انقدر بد و بدذات و لجن شده..

پریزاد با ناراحتی اعتراض کرد: میشه اینجوری نگی؟..
امیربهارد لاقید شانه اش را بالا انداخت: حرف حقو باید زد..
-اما من نمی خوام تو بد باشی..

امیربهادر که سرش پایین بود زیرچشمی نگاهش کرد..
حینی که با غذایش بازی می کرد با لحن خاصی گفت: اینو که میگی بدتر میشم..

با تعجب پرسید: آخه چرا؟..
—چون نمی خوام عوض بشم..
و سرش را بالا گرفت و به چشمان منتظر پریزاد زل زد..لحنش بیش از حد عصبی بود: چون نمی تونم بد نباشم..چون چشمم که به چشمت میافته تو همون لحظه ی اول انگار همه ی سلولای بدنم می خوان منو مجاب کنن که خوب باشم..ولی نمی تونم..من به بد بودن عادت کردم پریزاد..مثل وقتی که تو اون اتاق گیرت انداختم و گیلاس شرابو تو حلقت خالی کردم..مثل شبی که آوردمت خونه ام و تهدیدت کردم و خواستم لمست کنم..من اینجوری ام پریزاد..تا ابد همینی ام که می بینی..عوض نمیشم..

پریزاد مات و مبهوت نگاهش می کرد..
در سکوت فقط به او خیره شده بود و لام تا کام زبانش به جمله ای نمی چرخید که در خور جواب ِ امیربهادر باشد..

حینی که معذب بود لبه ی کتش را روی پای راستش مرتب کرد و لرزان گفت: باید زود برم وگرنه شک می کنن..هرچند فکر می کنن تو اتاقمم..

__که گربه ی شر و شیطون همسایه ترسوندتت آره؟..
پریزاد با تعجب سرش را بالا گرفت: چی؟..
امیربهادر چشم غره ای رفت و گفت: از گربه ها خوشت میاد؟..
سوالش زیرکانه بود..
پریزاد لبخند زد: از گربه های شر و فضول نه..
امیربهادر نیشخند زد: شر میشی که شر میشم..

و سینی غذا را که تا نیمه خورده بود کنار زد و گوشه ای گذاشت..
پریزاد حرکت دستش را دنبال کرد: اذیتم نکنی شر نمیشم..
امیربهادر لبخند زد و به چشمان پریزاد نگاه کرد: می دونی که نمی تونم..

پریزاد بی صدا خندید..
چال کوچک و کمرنگ روی گونه اش رخ کشی کرد..
نگاه امیربهادر رو آن دو حفره ی خیلی کوچک بود که پریزاد گفت: چرا نخوردی؟..گرسنه ات نبود؟..
بی آنکه نگاهش را از صورت او بگیرد جواب داد: پیش غذا رو که به زور ازمون گرفتن..حداقل یه جا واسه دسر بمونه بد نیست..

پریزاد گنگ نگاهش کرد: پیش غذا و دسر ِ چی؟!..
نگاه امیربهادر باز شر به پا کرده بود..پریزاد به محض اینکه متوجه شد سریع منظورش را فهمید و با دستپاچگی خودش را رو به عقب سر داد و با احتیاط گفت: خب دیگه من برم تا کسی متوجه غیبتم ……….

اما سربزنگاه امیربهادر سمتش مایل شد و مچ پایش را گرفت: تا من نرفتم تو هیچ جا نمیری..

قلب پریزاد درون سینه لرزید..
نفسش سنگین شد وقتی امیربهادر خودش را سمت او کشید..
کنار پریزاد نشست و دست چپ ِ خود را ستون بدن کرد و پنجه هایش را پشت پریزاد روی زمین گذاشت و با لحن آرامی پرسید: دیدم اومدی درو قفل کردی..قفله دیگه؟..

پریزاد زیر چشمی نیم نگاهی به در بسته انداخت و تنها سرش را تکان داد..
بدجور گیر افتاده بود..
امیربهادر به شرمی که در چهره ی پریزاد نشسته بود لبخند زد: نمی ترسی که؟..

دخترک نگاهش کرد..
هر چند شجاعت به خرج داده بود اما خجالت مانع از نگاه مستقیمش می شد: از تو؟..

امیربهادر ابرو بالا انداخت و نچی کرد و با همان لبخند و نگاه مرموز صورتش را جلو برد و زیر گوشش نجوا کرد: از من که نه..از گربه ی شر و شیطون همسایه..

پریزاد لبخند زد..
سعی داشت خودش را محکم بگیرد که امیربهادر پا فراتر از حدش نگذارد اما گاهی اوقات افسار دلش لجوجانه رها می شد..

-از گربه ها نمی ترسم..
—از امیربهادر چی؟..
پریزاد در سکوت نگاهش کرد..
فاصله ی صورت امیربهادر با صورتش ناچیز بود..
از این رو کمی رو به عقب مایل شد: میشه دیگه اینکارو نکنی؟..

تمام تلاشش را کرده بود که جدی باشد..
اما جلوی امیربهادر به راستی اینطور بود؟!..
بهادر بی درنگ دستش را پیش برد و چند تار مویی که از شال پریزاد بیرون افتاده بود را میان دو انگشت گرفت و کشید و لمس کرد: کدوم کار؟..

پریزاد دستش را پس زد: می دونم که می دونی..منظورم چیه..
__نچ..تو بگو..
_همین که..به هر بهونه ای بهم..بهم نزدیک میشی..

بهادر با لبخند کجی به نیمرخ شرمگین دخترک خیره بود..
—خوشم میاد..
پریزاد لحظه ای سر بلند کرد ولی فقط یک لحظه توانست نگاه ِ او را تاب بیاورد و باز سر به زیر شد..
-اما مـ..من..از این کارا..خو..خوشم نمیاد..

امیربهادر بی توجه به او و خواسته اش صورتش را جلو برد و از روی شال زیر گوشش زمزمه کرد: باشه..ولی لکنت که می گیری بیشتر خوشم میاد..حواست هست؟..

پریزاد لب گزید..
هرم نفس بهادر از روی شال هم لاله ی گوشش را می سوزاند..
کمی شانه کشید و فاصله گرفت..
از شرم تیرک کمرش به عرق نشسته بود..
ناخودآگاه نجوا کرد: من نمی تونم مثل نازیلا باشم..

امیربهادر لحظه ای مات ماند..
کم کم اخم هایش جمع شد: کی گفته مثل اون باشی؟..
پریزاد زیر چشمی نظری به او انداخت: خب..ناز کردن بلده..از طرفی با پسرا راحته..اما من نمی تونم..یعنی..دوست ندارم اونجوری باشم..
—غلط می کنی اونجوری باشی..حق نداری با هیچ پسری گرم بگیری..یکی از دلایلی که نخواستم با نازیلا باشم همین کاراش بود..

_اما..تو..تو که بهم دست..می زنی..یا..نزدیکم میشی..بعد..بعدش..عذاب وجدان می گیرم..

امیربهادر سکوت کرد..پریزاد با انگشتانش بازی می کرد..
حرکتش به دل بهادر نشست..
معصومانه بود..
همانطور که یک نگاهش به نیمرخ او و یک نگاهش به دست پریزاد بود پرسید: چرا عذاب وجدان می گیری؟..

پریزاد اینبار سرش را بالا گرفت..
به یقه ی پیراهن بهادر خیره شد: تهدیدم کردی و..بدون اجازه ی مادرم..اومدم خونه ات که..که حرفاتو بشنوم..اون شب بعد مهمونی که..منو رسوندی و مجبور شدم..به بابام دروغ بگم..امشبم که مثلا..مثلا مراسم خواستگاریمه و..همه تو نشستن ولی منه دیوونه..اینجا کنار توام..تو..تو جای من بودی..عذاب وجدان نمی گرفتی؟..

خودش هم نفهمید کی بغض کرد و کی بغضش به اشک نشست و قطره ای از گوشه ی چشمش به روی گونه های برجسته اش چکید..
امیربهادر با یک نگاه سر خوردن دانه ی درشت اشک را تا زیر چانه ی پریزاد دنبال کرد..

پریزاد که معذب شده بود دستش را به زمین گرفت و از کنار بهادر بلند شد..
اما همین که پشتش را به او کرد و خواست دمپایی هایش را بپوشد امیربهادر با حرص مچ دستش را گرفت..

لرزش تن پریزاد به حدی مشهود بود که او هم احساس کرد..
با لحن جدی پرسید: اگه عذاب می کشی پس چرا اومدی؟..می تونستی به پدرت بگی که مزاحمت شدم..یا ازم شکایت کنی..چرا اینکارو نکردی؟..

پریزاد پشت به او سر به زیر شد..
بغضش را فرو داد..
چه داشت که بگوید؟..
اما داشت..حرف زیاد داشت..
راز بزرگی که درون سینه داشت خود به بزرگی ِ عالم بود..
او عاشق ِ امیربهادر بود اما جرات به زبان آوردنش را نداشت..
حتی نمی توانست آن را در نگاهش خلاصه کند و به کام بهادر بریزد و به او بفهماند که خاطرش را پیش تر از این ها می خواهد..

شاید هم امیربهادر قدرت معنا کردن نگاهش را نداشته باشد..
شاید این خط هنوز هم خوانا نبود و باید همانطور به مانند رازی سر به مهر درون سینه باقی بماند..

دستش کشیده شد..
امیربهادر ایستاد و پشت سرش قرار گرفت..
—برگرد منو ببین و بگو چرا پریزاد؟..جرات گفتنشو نداری؟..

پریزاد واکنشی نشان نداد..
امیربهادر با خشم بازویش را گرفت و او را سمت خود کشید و مبجورش کرد نگاهش کند..
پریزاد ترسیده بود..
چشمان بهادر سرخ بود و در نگاه ِ پریزاد دو دو می زد: دِ حرف بزن لعنتی..وقتی می تونستی آبرومو ببری..وقتی بعد اون شب که مستت کردم می تونستی با یه اشاره دمار از روزگارم در بیاری چرا اینکارو نکردی؟..

بهادر به دنبال همان جوابی می گشت که در سینه ی پریزاد پنهان مانده بود..
اما پریزاد به همین زودی ها قصد به زبان آوردنش را نداشت..

اولین چیزی که به ذهنش رسید را زمزمه کرد: چون..می ترسیدم..نمی خواستم آبروی..خودم و..خانواده امو ببرم..ترسیدم که اگه..بگم..بابام از غصه چیزیش بشه و..دید بقیه هم..نسبت بهم عوض بشه..فقط همین..

و زبانش را در کام گزید و خودش را لعنت کرد..
قطعا این بدترین جواب ممکن بود..
و شاید خودخواهانه ترین..
خوب می دانست بزرگ ترین دلیل پنهان کاری اش خود ِ امیربهادر است و بس..

دست بهادر از روی بازویش افتاد..
خون در چشمانش جهید و قرمزی اش دو چندان شد..
زمزمه اش را شنید: فقط همین؟..

عصبی بود..
پریزاد سرش را به سختی تکان داد و پا برهنه سمت در دوید و دیگر به پوشیدن دمپایی هایش هم توجهی نکرد..

دو قدم مانده بود تا خودش را به در پشتی ساختمان برساند که امیربهادر با خشم سمتش خیز برداشت و سد راهش شد..

پریزاد وحشت زده نگاهش کرد..انتظار این عکس العمل را نداشت..
با نگرانی نالید: بهادر..

دستش را بالا آورد و انگشت اشاره اش را پیش چشمان او گرفت: فقط محض آبروت قبول کردی منو ببینی؟..همینو گفتی دیگه آره؟..

پریزاد که ترسیده کسی صدای امیربهادر را از داخل بشنود دستش را هراسان جلوی او گرفت: هیسسسس..آروم تر..خواهش می کنم..

امیربهادر نفس زنان چشمانش را بست و لحظه باز کرد..
سعی داشت بلند حرف نزند ولی تن صدایش خواه ناخواه عصبی بود..
—جواب منو میدی یا باز او روی سگم …..
-باشه..باشه آروم..
و بعد از مکث کوتاهی گفت: هر دختر دیگه ای هم که جای من بود همین حسو پیدا می کرد، درکش خیلی سخته؟..
—منکر این نمیشم که بخوای از آبروت بترسی..چیزی که من سال هاست بی خیالش شدم آبروی خودمه..ولی نباید همه اش همین باشه..نباید..

پریزاد سکوت کوتاهی کرد و زیر لب پرسید: پس از من چی می خوای؟..

امیربهادر با حرص جفت بازوهای دخترک را چنگ زد و او را سمت خود کشید: فقط خودتو پریزاد..خود تو رو..تویی رو می خوام که با نامردی داری ازم می گیریش..اگه دل به این دل لامصب بدی زمین و زمانو بهم می دوزم که مال من بشی تو فقط اشاره کن و بگو منو می خوای..

قلب پریزاد دیوانه وار می کوبید..
نفس نفس می زد..
از هیجان کم مانده بود پس بیافتد..
هر چه در دالان به دالان ذهن و افکارش به دنبال یک جواب قانع کننده برای امیربهادر می گشت به نتیجه ای نمی رسید..
هر بار به بن بست می خورد..
بن بستی که او را مجبور به اعتراف می کرد..

نفهمید که چطور جوابش را داد..
چیزی که حتی فکرش را هم نمی کرد: از کجا باور کنم؟..از کجا مطمئن باشم که منو هم مثل نازیلا پس نمی زنی؟..

حق داشت..
عاشق بود و می ترسید..
از اینکه پس زده شود واهمه داشت..
مثل نازیلا نبود که از روی چشم رو هم چشمی مردش را انتخاب کند و فردا روز هم که پشیمان شد عین خیالش نباشد..

اگر بهادر به او نزدیک شود و نماند و به راحتی ترکش کند پریزاد جان می دهد از نبودنش..

امیربهادر سالیان سال با خلق و خوی پریزاد آشنا بود..
می دانست که در وهله ی اول شرافت را بر هر چیز ِ دیگری ارجح می داند..
خوبی ِ احساس پا گرفته اش به همین بود که یارش را از اول شناخته بود و روی رفتارش مکث نمی کرد..

پریزاد تقلا کرد تا خودش را عقب بکشد: بذار برم زیادی لفتش دادم الان همه شامشونو خوردن، می فهمن تو اتاقم نیستم..

بهادر محکم نگهش داشت و با اخم تاکید کرد: هنوز حرفم باهات تموم نشده..

پریزاد با غیظ دستانش را حرکت داد و فاصله گرفت: بسه دیگه، الان نه..

بهادر نگاهش می کرد..
حالش آشفته بود..
پریزاد با پاهایی لرزان برگشت و قفل در را باز کرد..
دست امیربهادر روی بدنه ی فلزی در نشست..

پریزاد با ناراحتی چشمانش را بست..
اما صدای امیربهادر باعث شد پلک بزند: حرف آخرمو می زنم و میرم..همه چی به همین آسونی تموم نمیشه..من بعد عمری فقط دست گذاشتم روی تو..همه ی عالم وآدم می دونن که امیربهادر اگه از ته دل یه چیزیو بخواد حتما به دستش میاره..هر جوری که شده باشه پریزاد..هر جوری که بتونم و هر کاری که بشه می کنم ولی نمیذارم قسمتت غیر از امیربهادر باشه..یه بار بهت گفتم بازم میگم، پیشونی نوشتت منم..اینو یادت نره..

و بی هوا با کف دست ضربه ی آرامی به در زد که تن پریزاد لرزید و ناباورانه به او چشم دوخت..
امیربهادر نگاهش را از چشمان او کند و با عصبانیت پرده را کنار زد و از حیاط خلوت بیرون رفت..
لحظه ای بعد پریزاد صدای بسته شدن در حیاط را شنید..
هنوز همانجا ایستاده بود و به پرده ای که تکان می خورد نگاه می کرد..
زمانی که بی توجهی بهادر را نسبت به خود می دید شیدایش شده بود..
حالا که اعترافش را بی پرده می شنید با این دل مجنون و عاشق چه باید می کرد؟!..

اصلا حواسش جمع اطراف نبود که در بی هوا باز شد و چون پشتش ایستاده بود محکم به صورتش اصابت کرد..
اما آسیب جدی ندید..
دستش را روی پیشانی گذاشت و با درد چشمانش را بست و عقب رفت..
_آخ..
و به سرعت صدای نازیلا را شنید که با نگرانی پرسید: وای تو اینجایی؟..آخ آخ ببینم چی شد؟..
رگه ای از خنده در صدایش نمایان بود..
دست پریزاد را گرفت..

–خیلی درد گرفت؟..
پریزاد دستش را پس زد: همه ی امواتمو تو یه نظر یاد کردم..
و با اخم گوشه ی پیشانی خود را لمس کرد..
نازیلا خندید: نمی دونستم اینجایی..خیر سرم اومدم که با موبایلم حرف بزنم آخه مهمونخونه خیلی شلوغه اما اینجا…..وا..پریزاد چرا غذاتو آوردی حیاط خلوت؟!..

یکه خورد..
با تعجب رد نگاه او را گرفت و به سینی غذای امیربهادر رسید..
کمی دستپاچه شد: این چیز ِ ..آخه من….
نازیلا با لبخند مرموزی نگاهش کرد: خجالت کشیدی جلوی اون همه چشم غذا بخوری؟..

پریزاد چیزی نگفت..چوب خط دروغ هایی که تا الان به خاطر بهادر گفته بود پر شده بود..
نازیلا همراهش را میان انگشتانش چرخاند و به صفحه اش نگاه کرد: حق داری..مادرشوهرت بدجور نگاهت می کرد..من که گفتم دونه دونه لقمه هاتو داره می شمره..

پریزاد اخم کرد..
سمت سینی رفت و آن را از روی زمین برداشت: مادرشوهرم؟..
—خنگیا..مادر یاشارو میگم دیگه..
-هنوز نه به بار ِ نه به دار ِ .. بیخود لفظ عروسو نندازین سر زبونا..

نازیلا نگاهش را بالا کشید و با تعجب به او زل زد: حالت خوب نیستا..من چی میگم تو چی میگی..
پریزاد سینی را دستش گرفت و سمت در چرخید: هنوز که جواب یاشارو ندادم..فعلا وقت خواستم فکرامو کنم..
—بهتر از یاشار کجا می خوای پیدا کنی دیوونه؟..

پریزاد بی هوا برگشت و نگاهش کرد: تو جای من بودی زنش می شدی؟..

نازیلا که توقع این سوال را نداشت با تعجب به صورت جدی پریزاد نگاه کرد..
کمی بعد شانه ای بالا انداخت و گفت: نه..
-چرا؟!..مگه نمیگی ایده ال ِ ؟..
—هست..منتهی نه برای من..اما از هر نظر با تو جور در میاد..من از این مردای بسته ی عصر حجری خوشم نمیاد..
-از امیربهادر خوشت می اومد؟..

نازیلا نیشخند زد..
لب هایش را جمع کرد و سر تکان داد: اون که آره..من بیشتر اهل هیجان و ماجراجویی ام..با این مردایی که همه اش یه جورن و مرتب یه کارو انجام میدن و زندگیشون رو برنامه ریزیه جور نیستم..ولی امیربهادر همیشه آدمو با رفتارش شوکه می کنه..اصلا یه نواخت نیست..کنارش هیجان می گیرم..

پریزاد با حالی مغموم سری جنباند و سکوت کرد..حق با نازیلا بود..خودش هم وقتی مقابل بهادر قرار می گرفت همین حس به او دست می داد..

نازیلا تک سرفه ای کرد و گفت: البته قیافه اش به پای یاشار نمی رسه..اون یه کوچولو سرتر ِ ..
-مگه همه چی به قیافه ست؟..
—پس چی؟..برای من ظاهر خیلی مهمه..
-اما امیربهادر بد نیست..
—آره خوبه..مردونه و باحال ِ ..

پریزاد پوزخند زد: تکلیفت با خودتم معلوم نیستا..یه لحظه میگی یاشار بعد میگی امیربهادر..
نازیلا خندیدو سمتش رفت: اصلا بی خیال این حرفا..ببین می خوام یه چیزی نشونت بدم فقط قول بده بین خودمون بمونه..
پریزاد با تعجب ابرو بالا انداخت: چی؟..
—اول قول بده..
-باشه بابا قول میدم..حالا انگار قرار ِ کیو ببینم که پیشش دهن لقی کنم..

__آخه هنوز هیچی معلوم نیست..اگه این نشه اون یکی کیس هم از چنگم می پره..بالاخره باید هر کدومو یه جوری تو آب نمک بخوابونم دیگه..

و شیطنت آمیز خندید و ضربه ی آرامی به بازوی پریزاد زد..
پریزاد که سرگردان شده بود گنگ پرسید: میگی یا نه؟..گیجم کردی..

نازیلا سر تکان داد و همراهش را روشن کرد..
کمی بعد صفحه ی گوشی را مقابل صورت ِ پریزاد گرفت و با لبخند و هیجانی که در صدایش هویدا بود پرسید: چطوره؟..

پریزاد نگاهش را به دست او انداخت..تصویر مرد جوان و جذابی که با غرور به دوربین خیره شده بود و دست راستش را میان موهایش فرو برده بود..
مات و مبهوت سرش را بالا گرفت و به نازیلا نگاه کرد: این کیه؟!..

نازیلا چشمک ِ بامزه ای زد و گوشی را سمت خود کشید و با ذوق گفت: اسمش افشین ِ .. دو شب پیش تو اینستاگرام باهاش آشنا شدم..وای اگه عکساشو ببینی پریزاد..محشر ِ ..
پریزاد با اخم کمرنگی به چشمان ِ مشتاق ِ نازیلا خیره شد و پرسید: باهاش دوست شدی؟..

نازیلا نیم نگاهی به صفحه ی همراهش انداخت و با لبخند گفت: اوهوم..فعلا در حد چت پیش رفتیم تا ببینم چی میشه..

-پس امیربهادر چی؟..مگه نگفتی دوستش داری؟..
—کی گفتم دوستش دارم؟!..
-نداری؟!..
—فقط ازش خوشم میاد..همین..
-چه فرقی می کنه؟..بالاخره یه علاقه ای چیزی این وسط هست که بخوای روش تعصب داشته باشی یا نه؟..

شانه اش را بالا انداخت: تعصب اونجوری که نه..فقط حسودم..یعنی چیزی که دست روش بذارم اما به دست نیارمو کس ِ دیگه هم نباید به دست بیاره..امیربهادر آخرش یا با من می مونه یا مجبور میشه از اینجا بره..

پریزاد مات و مبهوت با دهان نیمه باز نگاهش کرد..
چیزی که شنیده بود را باور نمی کرد: یعنی چی از اینجا بره؟!..
نازیلا پوزخند زد: یعنی یه کاری می کنم دمشو بذاره رو کولش و برای همیشه از این محل بره..اونجوری اگه خواست با کسی باشه حداقل جلوی چشم ِ من نیست که بخوام فکر کنم خواسته حرصم بده..
-ته نامردیه..
__می دونم..ولی نمی تونم طاقت بیارم..
_یعنی انقدر عاشقته که بخواد رو این حساب با یه دختر دیگه باشه تا تو رو حرص بده؟..

لب هایش آویزان شد: مشکل منم همینه که گیر ِ یه آدم ِ تودار ِ زبون نفهمه زرنگ افتادم..در عوض افشین خیلی مهربون و ساده ست..مثل امیربهادر هفت خط ِ روزگار نیست..البته خب امیربهادر بچه ی پایین شهر ِ ..به قول خودش این محیط هر چی که نداشته حداقل بهش یاد داده که اگه وحشی و گرگ صفت نباشی میدرنت پس ترجیح میده شکار هیچ دختری نشه..اما افشین واسه اون بالا بالاهاست..ساده اما امروزی..افکارمون خیلی به هم شبیه ِ پریزاد..

و لبخند زد و نفسش را با آه عمیق و پرحسرتی از سینه بیرون داد..
پریزاد که کلافه شده بود با لحن جدی گفت: این کار ته ِ ته ِ نامردی ِ نازیلا..اینکه بخوای امیربهادرو به قول خودت بخوابونی تو آب نمک ولی با افشین تیک بزنی و هواییش کنی به نظرت در شان یه دختر ِ با اصل و نسبی مثل تو هست؟..به خدا کار از بیخ و بن غلطه..نکن اینجوری من نگرانم..

نازیلا که عادت نداشت خلاف عقیده اش را از زبان بهترین دوستش بشنود و مورد انتقاد قرار بگیرد و توجیه شود با روی ترش گفت:اِ ..نگو اینجوری حالم بد میشه..یعنی انقدر پدرسوخته و عوضی ام که بخوام با احساسات ِ کسی بازی کنم؟..بهادر قرار نیست چیزی بفهمه..من که اونو می خواستم منتهی امیربهادر بود که کشید کنار..هنوزم اگه شرط بابامو قبول کنه باور کن زنش میشم..ولی خب منم تو اجتماع یه نیازایی دارم..وقتی از اون بی توجهی می بینم کشیده میشم سمت یکی دیگه..

-تو دختری..امیربهادر که شوهرت نبوده ازش توقع این چیزا رو داشته باشی..یه کم منطقی باش..
—منم آدمم پریزاد..احساسات دارم..اصلا هر چی که بخواد باشه، بالاخره که یه مدت با هم بودیم..ولی بهادر حتی نمیذاشت بغلش کنم و ببوسمش..تا می رفتم سمتش خودشو می کشید عقب و اخم می کرد و رک می گفت کنه نشو خوشم نمیاد..

پریزاد که سرخ شده بود دستی به گونه ی خود کشید..
در دل به این فکر کرد که خلاف چیزی که نازیلا می گفت را دقیقا از امیربهادر دیده و شنیده بود..
باورش نمی شد..
امیربهادری که از هر فرصتی برای نزدیک شدن به پریزاد استفاده می کرد چنین چیزی به نازیلا گفته باشد؟..

ناخودآگاه زیر لب گفت: به خدا که دیوونه ای..
نازیلا که به خود گرفته بود نیشخند زد: چرا؟..حالا چون اینجا زندگی می کنیم دلیل نمیشه عقایدمون با مردم ِ این محله یکی باشه..امیربهادر هم که عابد و زاهد نیست..درسته تا حالا ندیدم با یه دختر اونجوری تیک بزنه ولی بدون هیچ خجالتی همه کاری می کنه..یادته اون روز که از آرایشگاه اومدیم گفتم می خوام شب که شد بکشونمش خونه مون حرف بزنیم؟..می خواستم تنها باشیم..گفتم وقتی تو عمل انجام شده قرار بگیره مجبور میشه شرط بابامو قبول کنه..ولی به حدی این بشر زرنگ بود جوری منو پیچوند که هنوز موندم چطور تونست یه همچین موقعیتی رو از دست بده؟..حتی اگه نخواد باهام عروسی کنه خب قاعدتا هر پسری بود ریسکشو قبول می کرد و می اومد..منم اولین بار این اجازه رو فقط به بهادر داده بودم چون واسه ام یه جور دیگه ای خاص بود..

پریزاد که ماجرای آن شب را از زبان خود ِ امیربهادر شنیده بود با آگاهی کامل گفت: شاید حس کرده واسه اش نقشه کشیدی که نیومده..تو که میگی زرنگه پس باید فکر اینجاشو هم می کردی..هر چند من اساسا با کارت مشکل دارم و میگم اشتباهه..

—می دونم چی میگی اما جلوی بهادر نمی تونم خودمو کنترل کنم..هر چی اون بیشتر ازم فاصله می گیره از اونور من بیشتر بهش کشش پیدا می کنم..نمی دونم دلیلش چیه اما اگه همین الان بهم زنگ بزنه و بگه شرط باباتو قبول می کنم شک نکن بهش بله میدم..

پریزاد به سختی لبخند زد..
سری تکان داد و با لحنی آرام پرسید: پس افشین چی؟..
نازیلا با لبخند جواب داد: انصافا نمیشه ازش گذشت..
_منظورت چیه؟!..
__خب معلومه..اون موقع افشین میشه دوست اجتماعیم..

پریزاد با ابروهای بالا پریده نگاهش کرد: دوست اجتماعی دیگه چیه؟!..
—وا..پریزاد..نگو نشنیدم که اون موقع بهت میگم خیلی از جامعه عقب موندی..
-چه ربطی داره؟..اولین باره همچین چیزیو می شنوم..

نازیلا همراهش را میان انگشانش فشرد و با هیجان گفت: یعنی من و افشین با هم بیرون میریم ولی رابطه مون فقط در حد دو تا دوست معمولی باقی می مونه..از هم هیچ گونه توقع رابطه ی اونجوری و اینا نداریم..متوجهی که چی میگم؟..

دستش را جلوی دهانش گرفت و با چشمان گشاد شده گفت: وای خدا..دختر، تو پاک دیوونه شدی..باور کن اصلا نمی فهمی چی داری میگی..

نازیلا اخم کرد: اینجوری نگو خوشم نمیاد..
_آخه خل شدی حالیت نیست..با یه پسری که تازه تو مجازی آشنا شدی و هیچ شناختی روش نداری می خوای دوست بشی..بعد تازه میگی اگه امیربهادر شرط بابامو قبول کنه زنش میشم منتهی با افشین هم دوست می مونم تازه رو اشتباهت هم اسم میذاری؟..کیو می خوای گول بزنی؟!..خودت یا امیربهادرو؟!..دوست اجتماعی دیگه چه صیغه ای ِ ؟..ول کن تو رو خدا اعصابم داغون شد..اه..

و با عصبانیت سمت در چرخید..
اما نازیلا سریع بازویش را گرفت و نگهش داشت:اِ ..چرا اینجوری می کنی؟..مگه چشه خب؟..الان همه اینکارو می کنن..
-همه خیلی غلط می کنن..تو هم باید بکنی؟..
—آدم باید به روز باشه..عقب مونده نباش دیگه پریزاد..اِ..

پریزاد آشکارا پوزخند زد..
نفسش از فرط خشم گرفته بود..
مستقیم به چشمان صمیمی ترین دوستش زل زد و گفت: اگه یه دختر رو حساب ِ نجابت و شرف و انسانیتش بخواد نقد بشه و تهش بهش بگن عقب مونده من حاضرم تو صف ردیف اول وایسم و بذارم بهم بگن امل و بی خاصیت تا اینکه بخوام اینجوری خودمو به گند بکشم..اون مردی که میاد تو زندگیت محض اعتماد متقابل میاد..اگه به قول خودت قراره دوست اجتماعی داشته باشی اول واسه همسر خودت دوست و رفیق باش نه یه مرد دیگه که از اولش معلومه واسه چی میاد سمتت و بعدش ازت چه توقعی داره..

نازیلا با دستپاچگی حینی که عصبی بود گفت: اینی که تو میگی من نیستم..بر فرض زن بهادر بشم، مگه هرزه ام که بخوام به شوهرم خیانت کنم؟!..
_اینکار تو هیچ فرقی با خیانت نداره..منتهی انجامش که بدی یه کلاه گنده گذاشتی سر خودت و بقیه..اگه یه مثقال وجدان داشته باشی که می دونم داری ولی با لجبازی داری نایده اش می گیره اینکارو نمی کنی..

و نگاه آخرش را به چشمان گرد شده از تعجب نازیلا انداخت و در را باز کرد و وارد ساختمان شد..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *