خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت8

رمان حاکم پارت8

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

نازیلا پشت سرش رفت: این اراجیف چی بود گفتی؟..یه بارکی بگو من از اوناشم دیگه..

پریزاد ایستاد و سریع لب به دندان گرفت: خفه شو دیوونه..اگه می خواستم که می گفتم..اما انقدر روت شناخت دارم که بدونم چون ساده ای زود فریب ِ این و اونو می خوری..
—منظورت که افشین نیست؟..
-دقیقا منظورم افشین ِ ..امیربهادر رو سال هاست که می شناسی اما این پسر ِ رو فقط دو روز ِ که اونم تو مجازی باهاش آشنا شدی..اصلا از کجا معلوم عکساش واسه خودش باشه؟..شاید فیکه..

نازیلا خندید و سرش را بالا انداخت: نه بابا فیک کجا بود؟..اون همه فالوور داره..آخرین عکسشو امروز گذاشت..رفته بود باشگاه..
—اولا که تعداد فالوور اصلا تو تشخیص فیک بودن یا نبودن یه صفحه تاثیری نداره چون این روزا خیلی راحت یه پیجو میخرن و می زنن به نام هفت پشتشون..یا هر کاری می کنن که فالووراشون زیاد بشه مثل گذاشتن همین عکسایی که میگی..مگه همین چند وقت پیش نبود که یه نفر عکسای اون مدل خارجی ِ رو می زد پیجش و زیرش صدجور کپشن می زد و ادعا می کرد خودشه؟..یادته چقدر طرفدار پیدا کرده بود؟..بعد من پیج اصلی طرفو نشونت دادم..فکر کن..یارو از یه پیج فیک داشت کاسبی می کرد..بعد تو رو حساب یه چت و دوسه تا فالوور عاشق ِ این بابا شدی؟..ول کن تو رو خدا..از تو بعیده با این هوشت..

نازیلا با ابروهای در هم و نگاهی غم زده لب هایش را جمع کرد: اه..خیلی ضدحالی پریزاد..از سر شب ذوق داشتم که باهاش دوست شدم و یکی مثل افشین با این هیکل و قیافه بهم توجه کرده..حالا ببین چجوری با دو کلمه حرف شک انداختی به دلم؟..

پریزاد خواهرانه لبخند زد: خل نشو خودتم خوب می دونی همه ی اینا رو گفتم که تهش بهت یه دستی نزنن و بخوان ازت سواستفاده کنن..
—اصلا حالا که اینجوره باهاش قرار میذارم..وقتی ببینمش خیالم راحت میشه تو هم انقدر تیکه و کنایه بارم نمی کنی..
-اولا من کی تیکه و کنایه بارت کردم؟..هر چی گفتم عین واقعیته..دوما با اینکه مخالفم اما اگه خواستی قرار بذاری تو یه جای شلوغ بذار..اگه دیدی اصرار می کنه که نه حتما جای خلوت و دنج باشه و فلان و از این حرفا اصلا قبول نکن..چون اگه طرف به قول مامانم پالونش کج نباشه نمیاد اینکارو کنه..در عوض پیش خودش میگه باشه ما که فعلا قرار ِ آشنا بشیم پس نازیلا منو که ببینه خیالش راحت میشه..

نازیلا با تعجب نگاهی به او انداخت و مشتی آرام نثار بازویش کرد: می بینم که یه پا مشاور شدی واسه خودت..دمت گرم دختر یه تنه عمو جغد ِ دانا بودی و من نمی دونستم؟..

به شوخی اخم کرد: مسخره..تو هم اگه مادرت مثل مامان من شب تا صبح می نشست نصیحتت می کرد و از بدیا و خوبیای جامعه واسه ات می گفت و در هفته سه چهار روزشو می گفت روزنامه بخون مثل من آگاهیت زیاد می شد..درسته خیلی وقتا ازم ایراد می گیره ولی خداوکیلی هیچ دوستی بهتر از مامانم نداشتم تا حالا….
از نگاه نازیلا خنده اش گرفته بود: چپ چپ نگاهم نکن حقیقت تلخه، ولی واسه من شیرینه..یه وقتایی باهاش بحثم میشه..حتی گاهی شده شدیدا اختلاف نظر داشتیم اما بازم وقتی می شینم و به حرفاش فکر می کنم می بینم حق با اونه..از بچگی هم که خودت می دونی عادت نداشتم هر چیزی رو به کسی بگم ولی به مامانم می گفتم..خصوصی ترین مسائلمو باهاش در میون میذارم..

و در دل گفت جز یک مورد..
که هنوز جرات اعتراف کردنش را نداشت..

نازیلا با تعجب گفت: واقعا همه چیو میگی؟!..چرا؟!..
_چون درکم می کنه..

سری جنباند و با کنجکاوی پرسید: یعنی منعت نمی کنه؟..مثلا بخوای بری بیرون..آرایش کنی..لباس کوتاه بپوشی..مهمونی و از این چیزا دیگه..
—لباس کوتاه که بحثش جداست..می دونی که خودمم خوشم نمیاد واسه بیرون از اینکارا کنم..اما اونای دیگه که گفتی به مامانم باشه نه..منتهی بابام چرا، خیلی حساس ِ ..همین آرایشگاه رفتن و آرایش کردن و مهمونی رو هم مامانم اگه نبود بابام اصلا اجازه نمی داد..

_آره می دونم با مامانت میونه ات بهتر ِ ..
—اکثر دخترا همینن..مگه تو اینجوری نیستی؟..
نازیلا آه کشید و لبخند غمگینی زد: نه بابا..مامان من شب تا صبح با دوستاش اینور و اونور ِ ..کی وقت می کنه پیش ِ من باشه؟..بابامم که تو ماموریته..باور کن اگه تو نبودی تا دو کلمه باهات حرف بزنم و دردو دل کنم دق می کردم..

پریزاد لبخند زد و صورتش را جلو برد: فضا رو هندی کردی سینی دستمه نمی تونم بغلت کنم علی الحساب یه بوس بده ببینم..

نازیلا لبخند زد و با شوق صورتش را جلو برد و هر دو گونه ی یکدیگر را بوسیدند..
پریزاد نگاهش کرد و با لبخند گفت: باور کن واسه ام مهمی..درست مثل خواهرم..برای همین نمی خوام هیچ وقت اشتباه کنی..اگه افشین واقعا پسر ِ خوب و درستی باشه ازخدامم هست خوشبخت بشی..اما انصافا تو این دوره از هر ده مورد دوستیای مجازی شاید چند مورد محدودش به سرانجام رسیده باشه..منم نگران همینم..وگرنه نمی خوام حرفامو بهت تحمیل کنم..

نازیلا سرش را تکان داد و با لبخند کمرنگی گفت: قبول دارم..اما تا امتحان خودشو پس نده هیچ کاری نمی کنم..الان که اینجوری گفتی می دونم باید چی بهش بگم..فقط یه چیزی که …………….

همان موقع مادر پریزاد از آشپزخانه بیرون آمد و نگاهش به راهرو افتاد..
با دیدن پریزاد،آن هم سینی به دست و نازیلا که کنارش ایستاده بود با تعجب گفت: وا..دختر تو اینجایی من یک ساعته دارم دنبالت می گردم؟..

پریزاد که کمی هول شده بود سینی را میان انگشتانش فشرد و گفت: آخه من..یه کم………….
—خاله چکارش داری؟..انقدر مامان یاشار تو چشمش زل زد که غذا کوفتش شد..اینم گرسنه اش بوده رفته تو حیاط خلوت یه دلی از عزا در بیاره..

پریزاد که به سختی لبخندش را جمع کرده بود با آرنج به بازویش زد..
نازیلا خندید و نگاهش کرد: دروغ میگم؟..
پریزاد چیزی نگفت..
مادرش پوفی کشید و گفت: از دست تو دختر..اگه یکی می دید چه فکری می کرد؟..بده من این سینی رو..
و دستش را پیش برد و سینی غذا را از دست پریزاد گرفت..
—هر دوتون برین تو مهمونخونه..مخصوصا تو پریزاد..زشته این همه وقت رفتی بیرون….با تواما دختر حواست با منه؟.. اومدن خواستگاری خوبیت نداره دم به دقیقه از اینور و اونور جمعت کنم..
-وا..مامان هنوز که خبری نیست..از الان بیخود دلشونو صابون نزنن..
—هیسسسس..اِ ..دختر می خوای آبرومونو ببری؟آروم تر حرف بزن..برو..برو بشین تو، انقدرم منو حرص نده..

پریزاد لبخند زد و سر تکان داد..
رو به نازیلا گفت: تو برو من گوشیمو بردارم میام..
—باشه..فقط خواهشا زود بیا حوصله ام سر میره..
-الان میام..

بارفتن نازیلا پریچهر هم وارد مهمانخانه شد تا مابقی سفره را جمع کند..پریزاد همراهش را از روی میز داخل اتاق برداشت و نزد مهمانان برگشت..

باز هم مرکز توجه قرار گرفته بود..
گونه هایش گلگون شد و با لبخند کنار نازیلا نشست..
همچنان مشغول چت کردن با آن پسرک مرموز مجازی بود؟!..

سنگینی نگاه ِ یاشار را به خوبی حس می کرد..
ناخودآگاه سرش را بالا گرفت و در همان نگاه اول چشمانش در چشمان تیره و جستجوگر ِ او ثابت ماند..
اما خیلی زود سر به زیر شد و بی حواس صفحه ی موبایلش را روشن کرد..
با دیدن اسم امیربهادر قلبش یک آن لرزید..حسی توام با تشویش و دلهره که بخش عظیمی از آن را عشق و دلدادگی به تسخیر در آورده بود،سرسختانه همه ی وجودش را در بر گرفت..

با دستی لرزان پیامش را باز کرد..
خودش هم نمی فهمید تک تک کلمات را می خواند یا می بلعد که آنطور به صفحه اش خیره مانده و حتی پلک هم نمی زند..
چیزی که آن شب نظر یاشار را به خود جلب کرده بود..
پریزاد اینطور مجنون وار محو چه شده بود که لبخند کمرنگی هم کنج لبانش نقش بسته و بی قرار نفس می کشد؟!.

برای بار دوم پیام امیربهادر را زیر لب خواند..
ضربان قلبش بالا رفته بود..
—« از انتخابی که کردم پشیمونم نکن..به یاشار جواب مثبت نده..باشه؟ »..

انگشتانش بی اراده روی صفحه ی گوشی حرکت کرد..
-«نباید بهش بله بدم؟چرا؟»..
خیلی زود امیربهادر پاسخ پیامش را داد..
خوشبختانه حواسش بود که گوشی اش را روی سایلنت بگذارد..
—«چون دیوونه میشم..می دونی که وقتی دیوونه بشم چکار می کنم؟»..

پریزاد کمی فکر کرد..
یاد دیوانگی های اخیر بهادر افتاد و لبخندش را قورت داد..از او هیچ چیز بعید نبود..
-«فقط واسه این پیام دادی؟»..
—«خوابم نمی بره»..
-«چرا؟!»..
—«چون شدی بلای جونم..آخ که فقط دستم بهت نرسه پریزاد..داری از پا درم میاری»..

قلبش لرزید..
قلب که نه..تمام تنش به لرزه افتاد..
لب زیرینش را گزید و سر به زیرتر شد..
-«دیگه قرار نیست دستت بهم برسه..همین امشب واسه هفت پشتم بس بود»..
—«از من می ترسی؟»..
-«نه..اما از اینکه مامانم یا بقیه بفهمن اون بیرون چه خبر بوده آره..تو هم که اصلا مراعات نمی کنی»..
—«نبایدم بکنم»..
-«آخه چرا؟!»..
—«نمیشه..جلوی تو کنترلمو از دست میدم»..

لب هایش می رفت که از هم باز شوند..
ولی سخت جلوی خودش را گرفته بود تا لبخند نزند..

-«فقط جلوی من؟!»..
—«منظورت چیه پریزاد؟»..
-«من که دارم زن یاشار میشم..شاید یه پریزاد دیگه رو پیدا کردی که بتونی به زور هم که شده کاری کنی بهت دل ببنده»..

پیام امیربهادر اینبار با مکث بیشتری به دستش رسید..
قطعا عصبانی اش کرده بود..
—« می خوای روانیم کنی؟»..
-«مگه نیستی؟»..
—«هستم..منتهی خیلی نترس شدی»..
-«یعنی میگی ازت بترسم؟!»..
—«تو فقط به یاشار جواب مثبت بده بعد ببین چکارت می کنم»..
-«چکارم می کنی؟!»..
—«دیوونه ام نکن پریزاد..پا میشم میام اونجاها»..

لبخند از دلش رخت بر بست و کمی صاف تر روی مبل نشست و نیم نگاهی به بقیه انداخت..
جز یاشار و مادرش کسی حواسش به او نبود..
به حدی در دنیای خودش و امیربهادر غرق شده بود که حواسش جمع اطراف نباشد..
لبخند مصلحتی بر لب نشاند و کمی بعد به امیربهادر پیام داد: «الان نمی تونم جوابتو بدم بهادر..مهمونا هنوز اینجان..یاشار هم داره چپ چپ نگاهم می کنه»..
—«خیلی غلط کرده..اینا مگه خونه و زندگی ندارن؟..پاشن برن دیگه»..
لب گزید..
-«اِ..مهمونن»..
—«خواستگارن»..
-«آره همون»..
—«می خوام نباشن»..

خنده اش گرفته بود..
اما خیلی زود باید گوشی اش را کنار می گذاشت..اگر مادرش می دید هیچ خوشش نمی آمد..
هر چند مهمانان غریبه نبودند و کسی به دل نمی گرفت اما رفتار پریزاد هم شک برانگیز بود..
مخصوصا برای یاشار..

پاسخ امیربهادر را داد: « به خدا دیگه نمی تونم جواب بدم..دارن نگاهم می کنن»..
—«فردا دارم میرم جنس بیارم واسه مغازه..اما ساعت شش تو پاساژم..میای ببینمت؟»..
-«امیربهادر»..
—«مرضو امیربهادر..تو همین فاصله ی کم هم دلم واسه صدات تنگ شده خب»..

پریزاد هر کاری کرد نتوانست مانع لبخندش شود..
-«تلفنی حرف می زنیم»..
—«صدا بدون تصویر؟!..حرف نباشه»..

کاش جایش بود که از خنده ریسه برود..
دستش را نامحسوس جلوی لبانش گرفت..
برای اینکه بیشتر از آن نظر بقیه را به خود جلب نکند جواب داد: «حالا تا فردا..قول نمیدم»..
و منتظر چشم به صفحه ی گوشی اش دوخت..
—«ساعت شش منتظرتم..نه و نو هم نداریم»..

دیگر جواب نداد..
با آرامش همراهش را کنار گذاشت و سرش را بالا گرفت..
یاشار مستقیم به او چشم دوخته بود..
صدای بزرگ تر ها باعث شده بود که اگر یاشار زمزمه ای هم کند کسی متوجه نشود..

پریزاد که لب خوانی اش خوب بود متوجه شد..
یاشار با حرکت نامحسوس سر به بیرون از مهمانخانه اشاره کرد و لب زد: چند لحظه بیا باهات کار دارم..
و از روی مبل بلند شد و دستی به لب کتش کشید و از درگاه رد شد..

پریزاد نیم نگاهی به اطراف انداخت..مادریاشار هنوز هم حواسش به او بود..
مردد روی مبل جا به جا شد..دو دل بود که نازیلا سقلمه ای به پهلویش زد: پاشو برو دیگه..
با تعجب سر چرخاند و نگاهش کرد: چی؟..

نازیلا پرشیطنت ابرو بالا انداخت و لبخند زد: خودتی..پاشو بیچاره رو منتظرش نذار..
اخم کرد: ول کن..زشته جلوی این همه چشم پاشم باهاش………….

سرتقانه میان حرفش پرید و بازویش را گرفت: حرف مفت نزن توام..یاشار خواستگارته..حتما یه حرفی چیزی داره که میگه بیا..کسی هم حواسش به تو نیست..پاشو بهت میگم..
و قدری رو به جلو هولش داد..پریزاد معذب شده بود..مخصوصا که سنگینی نگاه مادر یاشار را به خوبی احساس می کرد..

به ناچار بلند شد و دست و دل لرزان از مهمانخانه بیرون رفت و در خانه را باز کرد..
یاشار وسط حیاط به انتظار او ایستاده بود..
دستانش را در جیب فرو برده و سر به زیر موزاییک ها را نگاه می کرد که با باز شدن در سرش را بالا گرفت و به پریزاد زل زد..
لبخند کمرنگی روی لب نشاند: چند لحظه بیا اینجا..

و با حرکت سر به مقابل خود اشاره کرد..
پریزاد چاره ای نداشت..
میان رودروایسی با او گیر کرده بود..
با تردید سری تکان داد و در را بست..
دمپایی های طبی اش را پا کرد و سمتش رفت..
انگشتانش را با استرس در هم گره زده بود..

نگاه ِ یاشار روی دستان پریزاد بود که چطور انگشتان خود را در هم گره می زد و باز می کرد و پیچ و تاب می داد..
متوجه هیجان و اضطرابش بود..
زیر لب گفت: آروم باش..فقط می خوایم حرف بزنیم..

پریزاد سر به زیر شد و شرم زده گفت: آخه یهویی؟..
یاشار لبخند زد: یهویی شد دیگه..اما باید تنها می دیدمت..

پریزاد سکوت کرد..
یاشار قدمی پیش گذاشت و مقابلش ایستاد..صورتش به رخ ِ محجوب و ناآرام ِ پریزاد بود که نرم و آهسته گفت: امشب حواست اصلا اینجا نبود پریزاد..نمی خوای بگی چی شده؟..
با تعجب سر بلند کرد: این چه سوالی ِ ؟..من که………
—توجیه نکن..خودتم می دونی چی دارم میگم..من تو رو فقط امروز ندیدم که روت شناخت کافی نداشته باشم..تموم مدت که تو مهمونخونه بودی می دیدم استرس داری..نگاهت پریشونه و حواست به هیچ کس نیست..وسط شام هم بلند شدی رفتی و بعد یه مدت طولانی برگشتی..بعدشم که سرتو با گوشیت گرم کردی و نمی دونم به کی پیام می دادی اما امشب تنها فرصتی که دیدم حالت یه کم بهتر ِ و از ته دل لبخند می زنی همون موقعی بود که همراهتو گرفته بودی دستت..

مکث کرد..
پریزاد مجدد سر به زیر شد..
نمی توانست مستقیم به چشمان یاشار خیره شود..
—اگه چیزی هست بهم بگو..
سر زبانش را روی لبان خشکیده اش کشید: مثلا چی؟..
—کس خاصی رو تو زندگیت داری؟..

یکه خورد..
لال شده بود..
سکوتش یاشار را می ترساند..
مردد لب زد: اگه هست بگو..
دوست داشت صادق باشد..
قصد اینکه او را با زیرکی دور بزند نداشت..
اما می ترسید..
نگران بود..
وقتی خود ِ امیربهادر از این احساس پنهان چیزی نمی دانست، کمی غیرطبیعی نبود که آن را مقابل ِ یاشار، در واقع همان صمیمی ترین دوست امیربهادر بروز دهد؟..
اگر به گوشش می رساند چی؟..
آن هم بر حسب لج و لجبازی های مردانه و رخ کشی هایی که می توانست در رقابت، میانشان ایجاد شود..
همین الان هم امیربهادر دل ِ خوشی از یاشار نداشت..

لبخندی هر چند مصلحتی روی لب زد..
نمی خواست به دروغ متوسل شود: چرا همچین فکری کردی؟..
شانه اش را بالا انداخت: نمی دونم..حسم اینجوری میگه..اگه از نظرت تمسخرآمیز نیاد باید بگم حتی شکم به امیربهادر رفت..مخصوصا که یه دفعه بدون خداحافظی مجلسو ترک کرد..

دلش لرزید..دست و پایش هم..
یعنی احساسش تا این حد عیان بود که حتی یاشار هم به آن شک کند؟!..

چشمانش از تعجب گشاد شد: واقعا اینجوری تصور کردی؟..
لبخند زد و سر تکان داد و شرمنده گفت: می دونم مزخرفه..اما خب..فکر و خیال ِ دیگه..
-آخه..چرا امیربهادر؟!..
—حس کردم رفتارش امشب یه جوری شده..مخصوصا تیکه هایی که تو آشپزخونه به من مینداخت، یا تعصبی که زیرپوستی روی تو پیدا کرده بود..از طرفی جدیدا باهام سرسنگین شده..دیگه اون امیربهادر ِ سابق نیست..

پریزاد در سکوت نگاهش می کرد..دوست داشت یاشار ادامه دهد..و فقط از او صبحت کند..
تشنه بود..
تشنه ی آنکه امیربهادر را بهتر و بیشتر بشناسد..
تشنه ی دانستنی هایی که همچنان ناگفته مانده بود..

یاشار که سکوت ِ پریزاد را دید با کلافگی نفسش را بیرون داد و دستی به پشت موهای خود کشید: می دونم همچین چیزی نیست..حتما تو دلت داری بهم می خندی..ولی انصافا اگه یه روز همچین چیز محالی هم بخواد اتفاق بیافته..یا حتی اگه افتاده باشه فقط اینو می تونم بگم که بهادر کیس مناسبی واسه تو نیست..برای این نمیگم که خودم خواستگارتم و از خدامه جوابت بهم مثبت باشه..نه..فقط رو این حساب که خلق و خوی امیربهادر یه جورایی ِ ..تو رو هم می شناسم..می دونم با هم جور در نمیاین..پس اگه چیزی هست بهم بگو..مطمئن باش راهنماییت می کنم..

حاضر بود قسم بخورد که یاشار به هر دوی آن ها شک کرده است..
پریزاد که چیزی بروز نداده بود اما از امیربهادر مطمئن نبود..
زبانش چون نیش ِ مار گزنده بود..قطعا تیکه و کنایه هایی که در خفا بار ِ یاشار کرده بود او را به شک انداخته که چیزی میان پریزاد و امیربهادر وجود دارد..

دستپاچه بود و سخت سعی داشت آن را غیرعادی نشان ندهد..
دست بالا گرفت: جوری حرف می زنی که انگار از امیربهادر مطمئنی..
یاشار سریع جواب داد: اشتباه نکن..از جانب ِ تو مطمئنم که باهات راحت در میون گذاشتم..می دونم از طرف تو همچین چیزی غیرممکنه..پریزادی که من می شناسم دختری نیست که بتونه عاشق ِ مردی مثل امیربهادر بشه..حالا اگه نازیلا بود شاید..اما تو….تصورش هم سخته..

پوزخند محوی روی لب زد..
نفس عمیق کشید و در دل نالید: « پس هنوز هم هیچ شناختی روی من نداری..منی که سال های سال ِ دیوونه وار عاشق امیربهادرم و هیچ کس هیچی از این احساس ِ خاموش نمی دونه..حتی خودش»..

صدای یاشار او را از میان دیوارهای کهنه و پستوهای تار گرفته ی دنیای تیره و تاریک اما مملو از عشقی که سال ها خود را میان تک تک آجرهایش حبس کرده بود بیرون کشید و حواسش را جمع کرد..
—اما اگه جلو اومد و به چیزی اعتراف کرد زیاد اهمیت نده..به همین راحتی نخواه که باورت بشه یکی مثل امیربهادر می تونه مرد و مردونه به یه دختر دل ببنده..

حسی تلخ..بد..سرد و کشنده سراسر وجودش را در بر گرفت..
لرزان و محتاط پرسید: چرا اینا رو داری به من میگی؟..

یاشار خیره به صورت ِ درهم او نفس زد: چون می خوام همه چیو بدونی که با چشم باز انتخاب کنی..امیربهادر تو مرام و معرفت لنگه نداره..از هر جهت کم نمیذاره..دمش گرم خیلی جاها دست منو گرفته..گفتن نداره اما با اینکه وضع مالی من از اون یه جورایی بهتر ِ بازم خیلی جاها لنگ بودم و اون بهم کمک کرده..رو این حساب میگم تو رفاقت هنوز رو دست امیربهادر ندیدم..ولی پای عشق و عاشقی که بیاد وسط از این رو به اون رو میشه..

پریزاد با کنجکاوی نگاهش می کرد..
قلبش تند می زد..
وحشت داشت از چیزهایی که نشنیده بود و می خواست بشنود..
اگر بد باشد؟..
اگر طاقت نیاورد؟..
چرا یاشار بس نمی کرد؟..
بی وقفه زبانش را در دهان می چرخاند و جملات را پشت سر هم ردیف می کرد..
—راستش زیاد با دخترا گرم نمی گیره..منتهی اگه از کسی خوشش بیاد دیگه ول کنش نیست..اینو که دارم میگم تا قبل اینکه نازیلا رو ببینه نمی دونستم..انقدر که تنها بود و خودشو تو کار و گرفتاری غرق کرده بود و از طرفی با حاج صادق بحثش می شد فقط می دونم تو گیر و دار خونوادگی که داشت نازیلا عین فرشته ی نجات افتاد وسط زندگیش..تونست یه کم سرشو گرم کنه..از حق نگذریم جای خواهری نازیلا خیلی خوشگله..همینم چشم ِ امیربهادرو گرفته بود..تو جریان رابطه شون نیستم فقط تا حدی می دونم که نازیلا می تونست اوضاع ِ امیربهادرو بهتر کنه ولی خودش به همه چی پشت کرد..راستش یه کم تودار ِ و همه چیو پیش ِ من نمیگه واسه همین نمی دونم چی شد که بعد مدتی نسبت به این دختر سرد شد..ماجرا بر می گرده به مهمونی که با نازیلا رفتن..فکر کنم خودتم در جریان باشی..حتما نازیلا بهت گفته..از همون شب امیربهادر عوض شد..نازیلا رو هم یه جورایی از بچگی می شناسم..می دونم دختر بلندپروازی ِ ولی انقدر ساده ست که اگه کاری هم کنه امیربهادر می فهمه از روی قصد و قرض نیست..می دیدم نازیلا هر بار میاد مغازه و التماسشو می کنه..سر ِ چی نمی دونم اما امیربهادر هر دفعه یه بهونه میاورد..ازش هم می پرسیدم چی شده جواب ِ سر بالا می داد..هنوزم نمی دونم جریان چیه ولی انقدر رو رفیقم شناخت دارم که بگم امیربهادر اگه واقعا سالم و صالح بود یکی مثل حاج صادق بهش پشت نمی کرد..واسه همین هر چی تو رفاقت و مردونگی حرف نداره در عوض فرزند ِ ناخلفی ِ ..از نظر من یه همچین آدمی نمی تونه هیچ دختری رو خوشبخت کنه..قبول داری؟!..

پریزاد با ابروهای پیوسته سر به زیر داشت و چیزی نمی گفت..
در دلش دنیایی حرف انباشته شده بود که دوست داشت به زبان بیاورد ولی گفتنش هیچ سودی نداشت جز آنکه خودش را رسوا کند..

یاشار با عشق به پوست ِ گندمین و گونه های پر و برجسته اما چهره ی ناراحت ِ او خیره مانده بود..
قدمی دیگر پیش رفت..
سرش را خم کرد تا پریزاد مجبور شود صورتش را بالا بگیرد: ببین منو..

پریزاد مطیعانه با حال ِ خرابی سر بلند کرد..
یاشار متوجه ِ طوفانی که در دل کوچک دخترک به پا کرده بود نشد..
پر مهر به چشمان پریزاد زل زد و با لحن آرامی گفت: فکر نکن خواستگارت جلوت وایساده و داره به نفع خودش شعار میده..یا خدایی نکرده می خواد زیرآب ِ رفیقشو بزنه..اگه جوابت به من منفی باشه و پای ازدواجت بیاد وسط بازم همینا رو بهت میگم..نه تو باشی به نازیلا هم همین حرفو می زنم..امیربهادر اهل تاهل و تعهد نیست..یه مدت با نازیلا جو عشق و عاشقی برداشتن بعدم معلوم نشد واسه چی کشیدن کنار..برای همین میگم بهادر پای احساس که بیاد وسط تعادل عاطفی نداره..نمیشه رو حرفاش حساب کرد که اگه می شد حاجی بعد بهزاد انگار ِ امیربهادرو که پسر بزرگش به حساب می اومد نمی کرد و همه جا نمی گفت الان فقط یه پسر دارم اونم فقط بهنام ِ ..

سرش درد گرفته بود..
چشمانش سیاهی می رفت..
گنجایشش فقط تا همین حد بود..
اگه جمله ای دیگر از میان لب های یاشار بیرون می آمد و به گوشش می رسید قطعا همانجا نقش بر زمین می شد و از حال می رفت..

با این وجود حفظ ِ ظاهر کرد و با دلی که به درد آمده بود لب زد: این چیزا به من مربوط نمیشن..حتما یه چیزایی از جانب ِ امیربهادر می دونی که بهش شک کردی و داری اینا رو بهم میگی..می دونم محض محکم کاری داری اینکارو می کنی که انتخابم درست باشه، ولی تو رو خدا دیگه ادامه نده..کارای امیربهادر به من مربوط نمیشه..
__پریزاد…..
_بسه یاشار..دیگه برگردیم تو..

و پشتش را به او کرد و با افسوسی آشکار گام برداشت..
یاشار صدایش زد و قدم به قدم پیش رفت: اینارو نگفتم که ناراحتت کنم..فقط خواستم اگه یه وقت امیربهادر جلو اومد و بهت چیزی گفت بدونی داستان از چه قرار ِ ..همین..

پریزاد میان درگاه ایستاد..
قبل از اینکه وارد شود برگشت و به صورت ِ گرفته ی یاشار نگاه کرد و تیر خلاص را زد: همون اندازه که تورو می شناسم رو امیربهادر هم شناخت ِ کافیو دارم..اینو که می دونی؟..
سر تکان داد: می دونم..
_پس نیازی به نصیحت ندارم..

یاشار حیرت زده نگاهش کرد..
پریزاد عصبی وارد ساختمان شد و بی آنکه چیزی بگوید سمت هال رفت..
اما مهمانان عزم رفتن کرده بودند..
هیچ چیزی بیشتر از دیدن این صحنه حالش را خوب نکرد..
نفس راحتی کشید و در دل خدا را شکر کرد..
شب پر تنش و وحشتناکی بود..
به دیوار سرد مغازه تکیه زده بود وبی حوصله پاشنه ی کوتاه کفشش را به زمین می کوبید..دستانش را روی سینه جمع کرد..پوفی کشید و نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت..
برای چندمین بار بود که نام امیربهادر در سرش می چرخید و تکرار می شد؟!..
بیست دقیقه ای از ساعتی که باید به بوتیک او سر می زد هم گذشته بود..
اما مگر نازیلا از آن اتاقک لعنتی دل می کند؟!..

سنگینی نگاه ِ جوانک ِ فروشنده باعث شد سرش را بی هوا بالا بگیرد..
پسر که نگاه ِ او را روی خود دید چشمش را حریصانه روی قد و بالای پر و دخترانه ی پریزاد چرخاند و لبخندی گشاد تحویلش داد..

ابرو در هم کشید و نگاهش را از مرد جوان گرفت..اگر به احترام نازیلایی که اتاق پرو را به نام خود زده، نبود ثانیه ای تامل نمی کرد و از آنجا خارج می شد..

صدای قدم های پسر را شنید..سر بلند نکرد..نگاهش به کف پوش سنگی ِ مغازه بود که یک جفت کفش اسپورت خاکستری را مقابل چشمان ِ خود دید..
آرام آرام نگاهش را بالا کشید..
شلوار طوسی پاره و پیراهن سفید..
عضلات پیچ در پیچ و شانه های پر و سینه ی پهن و مردانه..
مرد ِ فروشنده بود که با لبخند جذابی به صورت ِ پریزاد نگاه می کرد..

بی تعارف پرسید: نمی خواین بشینین؟..فکر کنم پرو دوستتون یه کم طول بکشه..
بله طول می کشید..نازیلا برای پوشیدن یک مانتوی ناقابل هم دقایق زیادی لفتش می داد..
جدی سر تکان داد و گفت: ممنونم..همینجا خوبه..
—اما خسته میشین..خیلی وقته رو پا وایسادین..

صدای کلفتی داشت..سنگین و گیرا..
صندلی پایه بلند فانتزی که گوشه ی مغازه اش بود را پیش کشید و به پریزاد تعارف زد و کناری ایستاد..
اما پریزاد سرسنگین بود..
توجهی نکرد و به سکوتش ادامه داد..
مردک پرچانه بود و هدفش چیز ِ دیگری..
—حس می کنم قبلا هم شما رو این اطراف دیدم..یا شاید تو همین محله..

داشت سر صحبت را باز می کرد؟..
پریزاد زیرچشمی او را نگاه کرد و در دل گفت: « آخه مغازه ی امیربهادر طبقه ی بالای همین خراب شده ست….اه، پس چرا نازیلا نمیاد؟! »..
و نگاهش را بی حواس سمت در اتاقک چرخاند و گوشه ی لبش را از حرص جوید..
صدای مرد مته شد روی اعصابش..
—میاد، نگران نباشید..

از گوشه ی چشم او را پایید..نگران نبود..عصبی بود..دیرش شده بود..
وای از امیربهادر..وای..
قطعا ناراحت می شد..
هیچ دوست نداشت شاهد اخم و تخمش باشد..

لحظه ای بعد به خود نهیب زد که هر کار می خواهد بکند، بکند..
مگر چه صنمی با او داشت؟..
اخلاق امیربهادر دستش بود..
اگر کمی شل می گرفت قطعا دور بر می داشت..

اعصابش هنوز از بابت سخنرانی قهار دیشب ِ یاشار خراب بود..
و حالا قرار ملاقات ِ امروزش با امیربهادر که با تاخیر زیادی همراه بود..

—می تونم اسمتونو بپرسم؟..
پریزاد مجدد اخم کرد..
فقط همین را کم داشت..
اینبار سرش را بالا گرفت..
می دانست درنهایت این پسرک ِ جوان ِ خوش تیپ و چشم عسلی از او چه می خواهد..
سکوتش را شکست و رک جواب داد: نه..ببخشید..

و از کنار او که با تعجب نگاهش می کرد گذشت و سمت اتاقک رفت و مشتش را بر در بی جان و چوبی اش کوبید: تموم نشد؟..دیرم شد نازیلا بجنب..

در با صدای جیغ لولاهایی که در مغازه پیچید باز شد..نازیلا با صورتی گلگون از هیجان و یک کوه لباس روی دستانش بیرون آمد: اومدم دیگه یه کم صبر کن..مگه کجا می خوای بری که دیرت شده؟..

پریزاد در سکوت نگاهش کرد اما لب از لب باز نکرد..اگر می گفت با بهادر قرار دارد نازیلا ناراحت می شد؟..
حتما می شد..
همین هم عذابش می داد..
نازیلا نفس عمیق کشید و لباس ها را روی پیشخوان مغازه انداخت: همه رو می برم..

جوانک با رویی باز از خرید ِ نازیلا استقبال کرد و حینی که هردوی آن ها را به طرز مشهودی زیر نظر داشت، پشت ویترین کوتاه شیشه ای ایستاد: مبارک باشه..از طرح و مدلشون خوشتون اومد؟..اگه رنگشون باب سلیقه تون نبوده این چند مدل رنگ بندی دا………….
—نه همینا خوبن..چقدر میشه؟..
حینی که تک تک آن ها را تا می زد و کناری می گذاشت تعارف زد: قابلی نداره..

نازیلا که مستقیم به چشمان او خیره شده بود لبخند دلنشینی کنج لب نشاند: مرسی..بگین لطفا..
کم مانده بود چشم طرف را با نگاهش در بیاورد..
سقلمه ای از جانب پریزاد نوش جان کرد و حواسش جمع شد و لبخند روی لبان پسر عریض تر به چشم آمد..

نازیلا شاکی برگشت و به پریزاد زل زد و زیر لب غرولند کرد: چته؟..پهلومو سوراخ کردی..
سرش را زیر گوش او برد و حرص زد: کردم که کردم..با چشات یارو رو قورت دادی..همینجوریشم هیزه..

نازیلا لبخند زد و با چشمکی که نثار چشمان متعجب پریزاد کرد سر وگردنی آمد و با ناز و عشوه ای دخترانه گفت: اِ ؟..نگو..خوبه که..

و نگاهش را کشید و به پسرک انداخت و بی هوا پرسید: ببخشید..شما اسمتون چیه؟..
مرد که توقع این سوال را نداشت کمی دستپاچه شد..ولی انگار خودش هم دنبال راهی برای باز کردن سر حرف با او می گشت که با لبخند و کوتاه گفت: سینا..

نازیلا پشت چشم نازک کرد: جدی؟..قبلا هم ازتون خرید کرده بودم..تازه یادم اومد..
—بله، منم خاطرم هست..اونبار با یه آقایی بودین..فکر کنم اسمش رامین بود درسته؟..قد کوتاه و سبزه رو و…….

پسرک وراج همینطور داشت آمار می داد که نازیلا با رنگ و رویی پریده میان حرفش آمد و نطقش را برید: نه..نه فکر کنم اشتباه شده..من تنها بودم..
پسر ابرویی بالا انداخت و اعتراض کرد: اما من یادمه که……….
—نه آقا، معلومه که یادتون نیست..لطفا خریدای منو حساب کنید یه کم عجله دارم..

و با استرس بی آنکه متوجه باشد دستش را به دهان برد و گوشت اضافه ی کنار ناخنش را جوید..
وقتی اضطراب داشت و یا خیلی هیجان زده می شد اینکار را انجام می داد..

پریزاد مات و مبهوت نگاهش می کرد..
وقتی از مغازه بیرون آمدند بازویش را گرفت: صبر کن دختر چته گازشو گرفتی؟..

نازیلا ایستاد و بهانه آورد: پس فردا با خونواده ی یاشار اینا می خوایم بریم لواسون..یه کم خرت و پرت باید بگیرم..لفت نده راه بیافت..تو چیزی نمی خوای بخری؟..
و خودش جلو افتاد..
-نه..اتفاقا ما رو هم دعوت کردن..
—آره بابا می گفت..
-رامین کیه؟..

سوالش به حدی غیرمنتظره بود که نازیلا لحظه ای درجا زد و وسط پاساژ ایستاد..
اما برنگشت..
پریزاد مقابلش قرار گرفت و به چشمان او زل زد: یه چیزی رو داری پنهون می کنی مگه نه؟..
شانه اش را بالا برد و لبخند زد..
هر چند مصنوعی..
—دیوونه شدی؟..پسر ِ توهمی بود بابا ول کن..رامین خر ِ کیه؟..ببین اون شلوار سفید ِ پای مانکن چه نازه..بریم ببینیمش؟..

و انگشتش را سمت ویترین مغازه دراز کرد..قبل از اینکه پریزاد چیزی بگوید راه افتادو جلوی ویترین ایستاد..
پریزاد نفسش را فوت کرد و سری به نشانه ی تاسف جنباند..اولش فکر کرد منظور ِ مرد به امیربهادر است..
اما او نه قد کوتاه بود و نه سبزه..
حتما موضوع ِ مهمی بود که نازیلا اینطور لاپوشانی می کرد..
از طرفی حتم به یقین مدت زیادی از خرید قبلی اش نگذشته بود..وگرنه آن مردک سینا اینطور نازیلا را دقیق و زیرک به خاطر نداشت..

مایل نبود بیش از آن در زندگی دوستش سرک بکشد..شاید واقعا مسئله خصوصی باشد..
فقط دعا دعا می کرد که رابطه اش با آن فرد ِ مرموز و یا همان رامین، برای زمانی نباشد که قصد داشت امیربهادر را سمت خود بکشاند..

با یک دست هم مگر می شد این همه هندوانه بغل کرد؟..
نازیلا حریص بود و این به همگان ثابت شده بود..

کنارش ایستاد و بی طاقت گفت: من این اطراف یه کم کار دارم..تو خریدتو بکن بعد زنگ بزن یه جا قرار بذاریم که برگردیم خونه..

ظاهرا نازیلا همین را از خدا می خواست..
چه زود آرزویش برآورده شد..
اینکه برای دقایقی با پریزاد چشم در چشم نشود..
تا مبادا راز نهان ِ دیدگانش نزد ِ او فاش شود..
قلبش تند می زد..

عجولانه سر تکان داد ولبخند زد: باشه..برو به سلامت..
پریزاد مشکوفانه نگاهش می کرد: یادت نره زنگ بزنی..
—نه یادمه..
و زودتر از پریزاد وارد مغازه شد و از فروشنده نمونه ای از همان شلوار را خواست که برای پرو به او بدهد..

پریزاد خسته و بی حوصله نگاهش را از او گرفت و سمت پله برقی که وسط پاساژ بود گام برداشت..نگاهی به ساعت مچی اش انداخت..به قدری دیر شده بود که منصرف شد و خواست برگردد..
از واکنش امیربهادر می ترسید..
حتما فکر می کرد دستش انداخته است..

اما دلش امان نمی داد..
تنگش بود و ناله می کرد که اگر شده حتی ازپشت شیشه نظری به او بیاندازد..
کلافه بالا رفت و مردد سمت بوتیکش قدم تند کرد..
اول پشت ویترین ایستاد..
نگاهش از میان مانکن ها به نیمرخ امیربهادر بود..
با یکی از مشتری ها سر و کله می زد..
حالت جدی که به خود گرفته بود باعث شد کمی سر بچرخاند و به مشتری نگاه کند..

مردی چهارشانه با قدی بلند و سبیل های از بناگوش در رفته..
به حدی هیبتش ترسناک بود که پریزاد آب دهانش را قورت داد و نگاهش را از او گرفت..
چشمش بار دیگر به بهادر افتاد..
انگار نه انگار..کاملا مسلط و جدی با او صحبت می کرد..

از روی کنجکاوی کمی جلو رفت و کنار در ایستاد..
مغازه ی امیربهادر جوری نبود که مستقیم به بیرون دید داشته باشد و خودش هم قسمت انتهایی بوتیک ایستاده بود..
صدای مرد را شنید: نه نیار..موقعیت ِ نون و آبداری ِ از دست نده..

امیربهادر محکم در جوابش گفت: این تیپ کارا با خلقیات من جور نیست..بسپرش دست ِ یه بابای دیگه..
—اتفاقا راست ِ کار ِ خودته تو نمیری..دارم میگم توش کم ِ کم چند صد میلیون خوابیده..
-ازگیر و بند خوشم نمیاد..
—گیر و بند کجا بود؟..خودم حواسم هست..فقط یه سری لوازم آرایش ِ مارک و درجه یکه که باید بکشی اینور..می دونم آدمشم تو دست و بالت داری..
-تا حالا دیدی حرف ِ من دو تا شه؟..
—نه انصافا..
-پس دو قدم گز کن عقب درو هم پشت سرت ببند..خوش گلدین..

مرد نفسش را عصبی بیرون داد: بهادر…..
—آب از دریا می بخشی که یه خشت مال از مالت کم نشه و بنازی به دارایی ِ این خر و اون کره خر؟..جمع کن بساطتتو بینم..هر وقت مطمئن شدی خلاف ملاف نیست مخلصتم هستم غیر این باشه زت زیاد..
—اینجوریاست بهادر؟..مثل روز واسه ام روشنه پشیمون میشی..
-شب و روزم یکی شه اگه پشیمون شم….خیرپیش..فقط یادت نره درو ببندی..

پریزاد صدای قدم های تند و شتاب زده ی مرد را شنید و کمی عقب رفت..
مثل تیربرق با آن جثه ی تنومند به ناگهان جلویش قد علم کرد..
نیم نگاهی به صورت ِ متعجب ِ پریزاد انداخت و اخم هایش را در هم کشید و حینی که نگاهش را سنگین از روی او بر می داشت لب هایش را روی هم قرص کرد و از کنارش رد شد..نگاه ِ پریزاد با ترس ِ خاصی او را تا نزدیک ِ پله ها بدرقه کرد..
مردی حدودا سی و پنج یا شش ساله با موهای یک دست مشکی اما کمی بهم ریخته..
وحشتناک بود..
امیربهادر چطور مقابل این غول تشن کری می خواند؟..

از میان مانکن ها او را نگاه کرد..
پر واضح بود که عصبی است..
کف دستانش را روی پیشخوان گذاشته و شانه هایش را بالا کشیده و سرش را خم کرده بود..
نگاه ِ پریزاد روی رگ برجسته ی کنار پیشانی و صورت ِ سرخش مانده بود که قدمی پیش گذاشت و میان درگاه ایستاد..
-سلام..

صدای ظریف و آرامش، ناگهان لرز خفیفی به تن ِ خسته ی امیربهادر انداخت..
جوری سرش را بالا گرفت که قولنج عضله ی پشت گردنش شکست..

زیر لب ” آخ” گفت و دستی به شاهرگ و مهره های پشت گردن ِ خود کشید..
پریزاد با لبخندی که سعی داشت پنهانش کند سمتش گام برداشت و مقابلش درست جلوی ویترین شیشه ای و کوتاه ِ پیش روی امیربهادر ایستاد..

-دردت اومد؟..فکر کنم از خستگی باشه..رگ گردنت گرفته آره؟..

امیربهادر کمی سرش را بالا برد و به همان اندازه چشمش را با تعجب روی بالا تنه ی او چرخاند و به چشمانش رسید..
گویی باور نداشت که او اینجا و مقابلش ایستاده باشد..
بهت در چشمانش هویدا بود..
اما همچنان به قول ِ پریزاد داغ کرده و عصبی..
به طوری که پاچه ی هر نگون بختی را بگیرد و او را از سقف قلاب کش کند..
—الان وقت ِ اومدنه؟..یک ساعته منتظرتم پریزاد..

دخترک دست پیش را گرفت تا پس نیافتد: قول داده بودم که میام؟..
امیربهادر دندان سایید و چپ چپ نگاهش کرد: نگفتی هم که نمیای..
-گفتم حالا ببینم چی میشه..

امیربهادر دستش را از روی گردنش پایین آورد..نفس عمیق کشید تا قدری آرام بگیرد..
تک سرفه ای کرد و گفت: کجا بودی؟..یعنی میگم….چرا دیر کردی؟..

نگاهش را دور تا دور مغازه ی کوچک ِ او چرخاند: با نازیلا اومده بودم خرید..منتهی پایین موند خریدشو بکنه منم اومدم اینجا..البته اگه کار داری میرم..

و با لبخند ِ کمرنگی به صورت ِ درهم او نگاه کرد..
امیربهادر نیم نگاهی به پشت سر پریزاد انداخت..
—لوس نشو، بشین..
-کجا؟!..
—تو بغل ِ من..
ابروهایش را بالا انداخت و گونه هایش در کسری از ثانیه گل انداخت..
سر به زیر که شد امیربهادر خندید..
—یه چرخ بزنی صندلی رو پشت سرت می بینی..همچین می پرسه کجا انگار که من می خوام……..
-بهادر!..

صدایش ریز اما پر از شرم به گوشش رسید..
لبخند روی لبان امیربهادر رنگ گرفت..
پریزاد با پایی لرزان کمی عقب رفت و روی صندلی نشست..
بهادر پیشخوان را دور زد و از میانش رد شد و سمت در رفت و آن را بست..
قفلش را هم زد و پرده اش را از داخل کشید..
پریزاد با تعجب به او زل زده بود..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *