خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت9

رمان حاکم پارت9

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

امیربهادر برگشت..
با دیدن چشمان گرد شده ی پریزاد تک خنده ای کرد و به نشانه ی تمسخر گفت: هنوز تا وقت شام خیلی مونده..عادت ندارم دم دمای غروب چیزی بخورم..

پریزاد مات و مبهوت مانده و نگاهش می کرد که امیربهادر با حرکت دست و چرخش صندلی روی پایه، آن را پیش کشید و مقابل پریزاد گذاشت و نشست..

پریزاد یک دور نگاهش را روی او چرخاند و امیربهادر توجیه کرد: نترس قرار نیست یه لقمه ی چپت کنم..درو بستم که کسی مزاحم نشه..

پریزاد سر بالا گرفت و به چشمان بهادر زل زد..پوزخند ِ محوی کنج لب داشت: که مبادا واسه کسی سوتفاهم بشه و بخواد پشت سر سرکار علیه حرف در بیاره..البته غلط زیادی کردن بخوان زر مفت بزنن..

زبانش چون مار نیش داشت..
زهر آلود و گزنده..
پریزاد ابرو در هم کشید و صاف نشست و به پشتی صندلی اش تکیه داد و تلخ گفت: فکر ِ بد نکردم..فقط تعجب کردم..
—منم جواب ِ تعجبتو دادم..

ریز ریز نگاهش می کرد..
برای هر حرفی یک جوابی در آستین داشت تا سنگ ِ رو یخش کند..
تک سرفه ای کرد و سعی کرد جدی باشد..
همین ابتدای قرارشان داشتند به جان هم نیش و کنایه می زدند، دیگر وای به ادامه اش..

مستقیم به چشمان جستجوگر ِ امیربهادر زل زد و پرسید: واسه چی خواستی بیام اینجا؟!..مطمئنا اگه به اصرار تو نبود نمی اومدم که اینجوری خودتو تو زحمت نندازی..

و با حرکت سربه در اشاره کرد..
لبخند روی لبان بهادر کج شد..
نگاهش میخ شد به قلب ِ پریزاد و کلامش لرزه به اندامش انداخت: می خوام با حاجی حرف بزنم..

با اینکه حدس هایی زده بود اما خودش را نباخت و من من کنان پرسید: چه حرفی؟!..
امیربهادر لحظه ای از چشمان او دل کند و سر به زیر شد..
وقتی سرش را بالا گرفت که حالت صورتش سخت و جدی شده بود: می خوام بیام خواستگاریت..اما اینبار مرد و مردونه..نه قائمکی..

قلب پریزاد بنای تپیدن گذاشت..
گویی تا آن وقت هم نمی زد و فقط بی هدف درون سینه اش تکان می خورد..
اما حالا..

ماتش برده بود..
امیربهادر چه می گفت؟!..
-تـ..تو..مـ..مطـ..مطمئنی که……..
بهادر جدی و مصمم سر تکان داد و خیالش را راحت کرد: شک نیاوردم، تو هم نیار..
-ا..اما..آخه……..

امیربهادر مشکوفانه نگاهش کرد..
ریز و دقیق..
—تو راضی نیستی؟..

پریزاد سکوت کرد..
سر به زیر شد..
راضی بود..از جان و دل راضی بود..
اما پدرش……
هیچ دوست نداشت مقابل ِ او قرار بگیرد و حرمت ها را بشکند..
—مشکل چیه پریزاد؟..یاشارو که نمی خواستی گذاشتی بیاد جلو..پس چرا به من پشت می کنی؟..حتی اگه دلت با دلم نباشه باز رو حساب آشنایی که می تونی یه فرصت بهم بدی؟..درست مثل یاشار..

آنقدر نام یاشار را به زبان آورد که لحظه ای گفته های او از ذهنش گذشت..
قضاوت هایی که درمورد امیربهادر کرده بود..
پیش داوری ها و نصایحش..
همه و همه را یک بار دیگر در ذهن مرور کرد..
او نظر یاشار را شنیده بود..
اما نظر بهادر را هنوز نه..

مردد سر بلند کرد و به چشمان او خیره شد..
ولی فقط برای چند لحظه و مجدد سر به زیر شد..
انگشتانش را به بازی گرفته بود و در هم پیچ و تاب می داد که زیر لب گفت: من حرفی ندارم..به هر حال یه خواستگاری ِ ساده ست دیگه..اما……
—اما چی؟!..
-حاج صادق رو..چجوری می خوای..راضی کنی؟..مـ..مگه..مگه همه جا..نگفته که..امیر..امیربهادر دیگه………

برایش سخت بود همان چیزی را بازگو کند که یاشار به او گفته بود..
حاج صادق دیگر او را فرزند خود خطاب نمی کرد؟..

سکوت ِ معنادار ِ امیربهادر باعث شد سرش را کمی بالا بگیرد و به او چشم بدوزد..
امیربهادر با فکی منقبض و چشمان بسته سر به زیر داشت…
نگاه ِ پریزاد به سرعت روی دستان مشت شده ی او چرخید که روی هر دو زانویش گذاشته و در هم می فشرد..
بی اختیار لب زد: بهادر..

چشمانش را نرم باز کرد..دو کاسه ی خون بود..
صدایش خش دار و سنگین در گوش پریزاد نشست: کی اینا رو بهت گفته؟..

پریزاد چیزی نگفت..
قرار نبود کسی را لو دهد..
از شناختی که روی امیربهادر داشت می دانست بعد از دهان لقی درگیری شدیدی بین او و یاشار صورت می گیرد..
بنابراین لب فرو بست و سکوت کرد..

امیربهادر نفس زد و کمی سمت پریزاد مایل شد و با لحنی خشمگین گفت: کی بهت گفته که حاجی دیگه منو بچه ی خودش نمی دونه؟..کی؟..با توام پریزاد..یاشار اینا رو…….

پریزاد سری جنباند و سعی کرد قاطعانه پاسخش را بدهد تا شاید باور کند: این چیزی نیست که کسی ندونه..محله کوچیکه، بالاخره حرف می پیچه..

خراب کرده بود..
برای دومین بار..
نمی دانست که با زبان خود به چیزی اعتراف کرده که نباید..

امیربهادر از روی صندلی جستی زد و با صورتی که از عصبانیت به عرق نشسته و لحظه ای سرخ و لحظه ای دیگر کبود می شد با صدای خفه ای پرده از چیزی برداشت که تمام تن پریزاد را لرزاند..
—از این راز فقط منو حاجی و مامانم و یاشار خبر داریم نه هیچ کس ِ دیگه که بشه نقل مجلس و دهن به دهن بچرخه..حاجی رو که ندیدی..مامانمم تابع ِ دل و زبون ِ حاجی ِ ..پس می مونه یاشار که……

پریزاد از روی صندلی بلند شد و به دفاع از او گفت: خودم ازش خواستم..مجبور شد بگه..خیالت راحت شد؟..

امیربهادر مات و مبهوت نگاهش کرد..
پریزاد لب هایش را با حرص روی هم چفت کرد..
اگر از یاشار دفاع می کرد برای این نبود که دلش برای او می سوزد..نه..
فقط برای اینکه جلوی یک دعوای حسابی را گرفته باشد..
آن ها هنوز هم دوست بودند و پریزاد نمی خواست به خاطر او این زنجیر هر چند نازک و گسستنی از هم بپاشد..
—چرا؟!..
-چرا چی؟!..
—چرا خواستی دلیل شکراب شدن میونه ی من و حاجی رو بفهمی؟..اگه با اون شاخ ِ شمشاد حرف زدی پس من و حاجی وسط ِ بحثتون چکار می کردیم؟..

تیزتر از این حرف هابود..
می دانست..
ولی بد موقعیتی بود که ناخواسته خودرا گرفتارش می دید..
-خب..چون…..
—چون……
-از..رو کنجکاوی..حرف ِ حاج صادق.. به میون اومد منم..منم خواستم..بـ..بدونم که تو………

جفت بازوهایش میان انگشتان امیربهادر فشرده شد و حس کرد کمی از زمین فاصله گرفته است..
با چشمان گشاد شده به چشمان عصبی و گله مند او زل زده بود..
-بهادر..
—می دونی بیشتر از چیت خوشم میاد؟هوم؟..از اینکه وقتی هول میشی یا عصبانی هستی لکنت می گیری..وقتی شرم می کنی لکنت می گیری..وقتی می خوای دروغ بگی هم لکنت می گیری..اما جلوی من پریزاد نه..جلوی من نمی تونی زرنگ بازی در بیاری..زیر و بمت دستمه دختر پس نخواه که زیرآبی بری..حالیته؟..

پریزاد که ماتش برده و میان دستان او خفیف می لرزید تنها سرش را تکان داد..
امیربهادر در این حالت وحشتناک عصبی می شد..
آب دهانش را که فرو داد بهادر رهایش کرد..با خشم میان موهای خود دست کشید و پشت به پریزاد دستانش را قفل ِ لبه ی شیشه ای پیشخوان کرد..

پریزاد دستی به بازوان خود کشید..
جای پنجه های بهادر هنوزهم درد می کرد..
عجب قدرتی داشت..
ذاتا قد بلند بود و کمی هم چهارشانگی را از پدرش به ارث برده بود اما انقدرا هم عضلانی و ورزیده نبود که بگوید از هیبتش می شود ترسید..نه..
یعنی برعکس بهنام، امیربهادر زیاد اهل ورزش نبود..
پس این همه زور را از کجا می آورد؟!..

سوالی که از دیشب مرتب در سرش جولان می داد را آخر هم بر زبان آورد..
نظر یاشار را پرسیده بود و حالا می ماند نظر ِ امیربهادر نسبت به صمیمی ترین دوستش..
-می تونم یه سوال ازت بپرسم؟!..

لحنش آرام بود و غرق آرامش..
به طوری که بهادر نتوانست از خیرش بگذرد و نگاهش نکند..
صورتش هنوز کمی منقبض و سرخ بود..
بنابراین پریزاد احتیاط کرد و امیربهادر به نشانه ی مثبت سر تکان داد..

دخترک زبانش را طبق عادت روی لب کشید و با شرمی که ناخواسته به جانش افتاده بود دست و دل لرزان گفت: خواهش می کنم با آرامش جواب بده..فکر بد هم نکن..به خدا همینجوری می خوام بدونم..محض همون کنجکاوی که گفتم..دلیلشم بعد از اینکه بهم گفتی میگم..باشه؟..

امیربهادر نفس عمیق کشید..
گیج شده بود..
ظاهرا این یکی، ماجرایش با بحثی که دقایقی پیش شروع کرده بودند فرق داشت..
با دست به صندلی اشاره زد و امرانه گفت: بشین..

پریزاد که دیگر روی زانوانش بند نبود مطیعانه سری جنباندو نشست..
بهادر به پیشخوان تکیه زد و دست هایش را روی سینه جمع کرد و به حالت مردانه ای پای راستش را از جلوی پای چپش رد کرد وبه حالت ضربدر در آورد..
نگاه ِ پریزاد لحظه ای چنان محو ِ ژست ِ او شده بود که کلمات و واژه ها به سرعت از ذهنش فرار کردند و هر چه میانشان بود همه اش نگاه شد و نگاه..

امیربهادر به سختی لبخندش را جمع کرد و ناغافل از سر بدجنسی کف کفشش را به بدنه ی فلزی پیشخوان زد که صدای بدی داخل مغازه پیچید..
به حدی بلند و ترسناک که پریزاد درجا لرزید و از جا پرید و به صندلی اش تکیه داد..
پایه های صندلی کمی صدا کردند..
حیران نگاهش را بالا کشید و به چشمان شر و تخس بهادر زل زد که چطور با زیرکی به او چشم دوخته و لبخند می زد..
یک تای ابرویش را بالا انداخت: اون بالا بالاها رادار خوب کار نمی کنه سرکار علیه..یه کم ارتفاعو کم کنی بد نیست..

کنایه ی بهادر هر چند نمکین اما حرصش را هم در آورده بود..
دلش می خواست بخندد ولی اخم کمرنگی روی پیشانی نشاند و نگاه از او گرفت..
امیربهادر با همان لبخند گفت: بپرس سوالتو..

پریزاد مکث کرد..
جای قهر و ناز نبود..
باید از زبان ِ او هم یک چیزهایی می فهمید..
-یاشار…..

شاخک های امیربهادر تکانی خورد و لبخندش را جمع کرد: خب؟!..

بی آنکه به تته پته بیافتد پرسید: به نظرت چجور آدمی ِ ؟..از هر نظر می خوام بدونم..

امیربهادر گارد گرفت و پریزاد به محض اینکه متوجه عصبانیتش شد توجیه کرد: از اون نظر نه..فقط می خوام خیال مامانمو راحت کنم..گفت می خواد بره تحقیق..اگه خودمم یه چیزایی بدونم و بهش بگم شاید دیگه انقدر زیاد همه چیو جدی نگیره..می دونی که ما کسیو نداریم بخواد واسه مون از اینکارا بکنه..البته..جز تو……

بی انصافی بود..
اما رگ ِ خواب ِ امیربهادر خوب دستش آمده بود..
او هم به مانند حاج صادق در غیرت و تعصب حرف اول را می زد..یک خصلت بارز و عینی..

گویی آبی روی آتش ریخته باشند به همان سرعت آرام گرفت..
به حالت قبل برگشت و نفسش را سنگین بیرون داد..
—چی می خوای بدونی؟..
-هر چی که باشه..نمی دونم..

امیربهادر سر تکان داد..
فرصت خوبی بود..
می توانست از او بدگویی کند..
به کجای دنیا بر می خورد؟..
مگر یاشار رقیبش نبود؟..
قطعا اصل رقابت هم این است که هر کاری بکنی تا برنده ی میدان تو باشی..
اما به نامردی اش نمی ارزید!..
می ارزید؟!..

کلافه بود..
اینبار نفسش را عمیق تر از سینه بیرون داد..
وقتی نگاه ِ منتظر ِ پریزاد را روی خود دید تک سرفه ای کرد و با اخم ملایمی که روی پیشانی داشت و نشان می داد کاملا جدی است گفت: یاشار بچه ی بامرامی ِ ..یه رفیق ِ واقعی..از بچگی می شناسمش ومی دونم هیچ رقمه بد تا نمی کنه..آروم و سر به زیر ِ ..به قول حاجی اهل دین و دیانته..راه ِ کجو بلد نیست..

لبخندش کج شد: یعنی اگه هم بره تهش به بن بست می خوره چون هیچ استعدادی توش نداره..بچه ی کاری و موفقی ِ ..همه قبولش دارن، منم همینطور..یه سری نقطه ضعف هم داره اما اونقدر نیست که بشه گفت تو این چیزی که الان داری ازش می بینی تاثیر میذاره..

لبخندش کم کم گرم و تا حد زیادی حسرت بار شد..
پریزاد حس کرد..
امیربهادر آهی از سینه بیرون داد و دستی به صورت و گردن خود کشید: مثل داداشم دوستش دارم..دور از جونش باشه درست مثل خدابیامرز بهزاد..

زیر چشمی نگاهی به پریزاد انداخت..
لبخندش را قورت داد و در جلد بهادری فرو رفت که شرارت از سر و رویش می بارید..
با این حال ادامه داد: ایضا، برای همه خوشبختانه و واسه تو متاسفانه یاشار تو زندگی با یه دختر زیادی همه چی تمومه..چراشو نمی دونم..یعنی شک ندارم هر جا بره دست رد به سینه اش نمی زنن..درسته یه کم خشک و ساده ست اما نامردی تو کارش نیست..

و آرام تر از قبل، پردرد زمزمه کرد: انقدرمرد هست تا یکی مثل حاج صادق آرزو کنه که ای کاش پسرش عین اون می شد نه یه لکه ی ننگ وسط ِ پیشونی که نشه جمعش کرد..

صدایش مغموم و گرفته شده بود..
آرام آرام غم رخنه کرد در صدایش و باعث شد حینی که آب دهانش را فرو می دهد سکوت کند و سر به زیر شود..
پریزاد متوجه رگ برجسته ی کنارپیشانی او بود..
نبضش را هم می دید..
سفت شدن دندان هایش روی هم باعث شده بود که فکش برجسته تر رخ کشی کند..

حیرت زده فقط به او چشم دوخته و لب از لب باز نمی کرد..
حتی نمی توانست نگاهش را یک میلی آنطرف تر بچرخاند..
چقدر فرق بود بین یاشار ِ درستکار اما قاضی..و امیربهادری که می توانست رو حساب رقابت هر خصلت ِ بد و تاریکی را زیرپوستی به جان ِ دوستش بکشد و تحویل ِ پریزاد دهد..

اما او صادقانه همه چیز را گفته بود..
بی آنکه بخواهد بدگویی ِ رفیقش را کند ظاهر و باطن هر چه را که می دانست به زبان آورده بود..

چطور باور کند؟..
یعنی ظاهر آدم ها تا این حد با باطنشان فرق می کرد؟!..
یاشار، مرد باخدا و مهربان و منطقی که از گناه دوری می کرد ولی خیلی راحت دیگران را مورد قضاوت قرار می داد..
می گفت نمی دانم دلیل بحث و دعوای میان حاج صادق و امیربهادر بر سر چیست اما قطعا بهادر فرزند ناخلفی است..

اما اگر مدعی بود که اصل ماجرا را نمی داند پس چطور او را قضاوت می کرد؟..
مگر دوستش نبود؟..
پس چرا کمکش نمی کرد؟..

ولی بهادر..
پسرک شر و تخس و گناهکار ِ محله..
اینطور پشت رفیق چندین و چند ساله اش در آمده بود و حتی جلوی دختری که می دانست دیشب خواستگارش بوده اینطور از او تعریف می کرد..
هر چند سخت..
به هر جان کندنی که فقط پریزاد می دید چقدر برایش بیان آن ها دشوار است اما باز هم رک و بی پروا حقایق را بر زبان آورده بود..
بی آنکه بداند دیشب صمیمی ترین دوستش..
یاشار..
چه چیزها که درموردش نگفته است..

با آهی که کشید، چشمانش را بست و سرش را زیر انداخت و کمی رو به جلو مایل شد..
آرنج ِ هر دو دستش را روی زانوانش گذاشت و با بغض دستانش را در هم مشت کرد و جلوی دهانش گرفت..
امیربهادر صدای آه عمیق پریزاد را شنید و سر بلند کرد و به او زل زد..

اخم هایش را جمع کرد و حق به جانب با لحن جدی گفت:حالا من راست و حسینی همه چیه این رفیقمونو ریختم رو دایره، یه وقت دور برنداری بری بهش بله بدی..رو این حساب بخواد باشه می دونی که چی میشه؟..

امیربهادر بود دیگر..
عادت داشت به تهدید کردن..

پریزاد نگاهی به رخ غضب آلود و نگران ِ او انداخت..از روی صندی بلند شد و کیفش را روی شانه جا به جا کرد: جوری حرف می زنی انگار تا امروز یاشار رو نمی شناختم..رو حساب تعریفای تو هم قرار نیست که من……..

سکوت کرد..
به همین زودی نباید برگ برنده اش را پیش ِ چشمان ِ امیربهادر رو می کرد..
به حد کافی نقطه ضعف دستش داده بود..
بهادر دستانش را پایین آورد و تکیه اش را از پیشخوان برداشت و قدمی پیش رفت..
به صورت ِ پریزاد زل زد و پرسید: با حاجی حرف بزنم؟..

پریزاد مکثی کرد و با لبخندی که بیشتر به نیشخند شبیه بود گفت: باور کنم که داری باهام مشورت می کنی؟..

بهادر لبخند زد و ابرو بالا انداخت: میگی نکنم؟..
-آخه یه جورایی بهت نمیاد..
—حالا ببینا..می خوام مثل بچه ی آدم رفتار کنم اگه گذاشتی..

پریزاد بی اختیار لبخند زد..واقعی و سر به زیر..
دسته ی کیفش را میان انگشتانش فشرد..
امیربهادر با لذت خاصی تمام حرکات ِ او را زیر نظر داشت..

پریزاد متوجه سنگینی نگاه بهادر بود..
او که هیچ..فضا هم از نظرش بیش از حد سنگین آمد..

با تک سرفه ای امیربهادر را به خود آورد و نگاهش را جانب در چرخاند: من دیگم برم..داره دیرم میشه..
بهادر بی حواس پرسید: کجا؟..

پریزاد لبخندش را جمع کرد و زیر چشمی نگاهش کرد: خونه دیگه..

بهادر یک قدم پیش گذاشت..
به حدی غیرمنتظره که پریزاد هول شد و عقب رفت و پایش به پایه ی صندلی گیر کرد، اما قبل از اینکه روی صندلی رها شود امیربهادر مچش را گرفت و او را جانب خود کشید..
پریزاد سرجای اولش ایستاد و به موقع دستش را از دست او بیرون کشید..

امیربهادر که نفسش از تقلای پریزاد سنگین شده بود دستش را بالا آورد و روی صورت ِ خود کشید و حینی که تنش کمی ملتهب بود، شرورانه زیرچشمی به دخترک نگاهی انداخت و همانطور که رو به رویش ایستاده بود زمزمه کرد: می خوام بهت دست نزنم تا وقت محرم شدنمون اما..تو می دونی چرا نمیشه؟..

گونه های پریزاد از اشاره ی مستقیم ِ امیربهادر گل انداخت..
سر به زیرتر شد تا شاید نگاه بهادر به صورت سرخ شده از شرم او نیافتد و سکوت کند..
اما او هم اهل دل کندن نبود..

لبخندش جان گرفت و شیطنت کرد: چون شرم و حیاتو خیلی می خوام..حداقل به این یکی می تونم اعتراف کنم..واسه اولین بار یه دختر وقتی جلوم وایمیسته و من حرف می زنم سرخ و سفید میشه..

پریزاد با لبخندی شرمگین و دلنشین کمی سرش را بالا گرفت و به امیربهادر نگاه کرد..
همین که چشم در چشم هم دوختند بهادر نچی کرد و سر تکان داد و با حرص لب ِ زیرینش را گزید و دستانش را به کمر زد: آخ پریزاد..آخ..که اگه همه جوره محرمم بودی اونوقت نشونت می دادم عاقبت بازی با دل و دین ِ امیربهادر چیه..

نامش را به حدی با حسرت بر زبان آورده بود که یک آن دل پریزاد برایش ضعف رفت..
اما به روی خود نیاورد و لب هایش را رویه هم کشید که لبخندش را پس بزند..
مقابل امیربهادر ِ شر و شیطان زیادی خوش به حالش شده بود..

با صدای لرزانی لب زد: میشه اینجوری نگی؟..
گویی جواب عینا در آستینش بود: جای من نیستی..اگه بودی حالیت می کردم..

پریزاد هم نیش زدن را از او یاد گرفته بود..
بعد از سکوت کوتاهی کنایه زد: می گفتی ساده ام..ظاهرم هیچ مردی رو جذب نمی کنه..اما رفتار ِ الانت درست برعکس اون موقع ست..اصلا خودت متوجه شدی؟..

لبخند روی لبان امیربهادر کمرنگ شد..
دستی از سر شرمندگی به پشت موهایش کشید و سینه ای صاف کرد و سر تکان داد: گفتم ساده ای ولی نگفتم زشتی..متلکامم بذار پای حرصی که ازت داشتم..هر چی نباشه دوست صمیمی ِ نازیلایی..منم از دستش کفری بودم و هر چی حرص و جوش داشتم سر تو خالی کردم..
-چرا من؟!..

—چون ازش دفاع می کردی..هربار یه چیزی پشت سرش گفتم سریع جبهه گرفتی..یادت باشه اکثر جنگ و دعواهامون واسه خاطر ِ همین دختر ِ بود..

پریزاد بی اختیار ابرو در هم کشید و یادآوری کرد: حالا چرا میگی دختر ِ ؟..

امیربهادر پوزخند زد و ابرویش را بالا پراند: دِ بیا..همین الانم داری ازش دفاع می کنی..رو همین حساب حرصمو در می آوردی منم گیر می دادم بهت..

پریزاد سکوت کرد..
حق با امیربهادر بود..
او هنوز هم روی نازیلا تعصب خاصی داشت و این هم دست خودش نبود..
از همان کودکی یک جور ِ دیگری نازیلا را دوست داشت..
درست مثل خواهر واقعی اش..
انگار که هم خونش بود..
-نازیلا مثل خواهر منه..برای همین هر وقت می دیدم میونه اش باهات رو به راه نیست نصیحتش می کردم..اما اون بازم کار خودشو می کرد..

این را گفت که بگوید یک سر قضیه نازیلایی وجود دارد که دوست صمیمی ِ پریزاد است و دوست دختر سابق ِ بهادر بوده است..

امیربهادر هم که فقط کافی بود پریزاد اشاره کند تا ته ماجرا را بخواند، نفسش را بیرون داد و دست به سینه مقابلش ایستاد..
نگاهی عاقل اندرسفیه به او انداخت و پرسید: رو حساب ِ همین رفاقتی که میگی، هر یه قدمی که من سمتت برمی دارم در عوض تو ده قدم از من دورتر میشی؟..

پریزاد سکوت کرد..
اما معنادار و معنایش را هم امیربهادر خوب می دانست..
جلو رفت..
با کمی فاصله از او مقابلش ایستاد و به صورتش نگاه کرد..
پریزاد نگاه از او می دزدید..
امیربهادر با لحن جدی گفت: می ترسی که بفهمه انتخاب ِ من تویی؟..

صدایش لرزید اما راسخ بود به هر آنچه که بر دل و زبانش می آمد..
—یه روزم انتخابت نازیلا بود..
-اشتباه بود..نه انتخاب..

پریزاد سر بلند کرد و به او نگاهی انداخت..امیربهادر تعجب را در چشمانش دید و لبخند نیم بندی روی لب نشاند و با لحن خاصی گفت: قبول داری که ظاهر و باطن، همیشه هم یکی نیست؟..

پریزاد سری به نشانه ی مثبت تکان داد..
اگر قبول نداشت امروز آن را به چشم دیده و باور کرده بود..
لحن بهادر سنگین شده بود..
شاید هم خش دار..
ولی چشمانش..
رگه ای از غم داشت..
—هر چی که می دونی فقط ظاهر ِ قضیه ست..از باطنش فقط خدا خبر داره و من..
مات و مبهوت نگاهش کرد..
-منظورت به نازیلا ِ ؟..اینکه رفتی خواستگاریش؟!یا…….
—یا هر چی پریزاد..شاید یه روز همه چیو واسه ات بگم اما رابطه ی منو نازیلا چندان نرمال نبود..نمیگم از رو اجبار چون خودم خواستم..اما یه اشتباه بود..اشتباهی که اگه بعضیا توش دخیل نبودن الان من تو رو……….

و به ناگهان سکوت کرد..
نفسش را عصبی بیرون داد و سرش را بالا گرفت و هردو دستش را پشت گردن قلاب کرد..
پریزاد حیرت زده بر جای مانده بود..
انگار قدرت ِ تجزیه و تحلیلش را برای لحظاتی از دست داده بود که هیچ چیز را نمی توانست کنار هم بگذارد و به نتیجه ای که می خواهد برسد..

کمی بعد وقتی دقایقی به سکوت گذشت امیربهادر که پشت به او داشت و انگشتش را لب ِ پیشخوان می زد و نیمرخش جانب پریزاد بود با اخم کمرنگی تاکید کرد: امشب با حاجی حرف می زنم..بعد این همه سال سخته ولی اراده اش پای خودمه پس میشه..خوبیش به اینه حاجی طرف ِ خونواده ی شماست، از خداشم هست پای این وصلت وایسه و من و تو رو محرم کنه..

پریزاد یک دستی زد و یک تای ابرویش را بالا انداخت و به مانند امیربهادر حق به جانب جوابش را داد: حالا کی گفته من بله میدم که به فکر محرمیت ِ بعدش افتادی؟..

امیربهادر با آرامش جوری سرش را کج کرد و به پریزاد نگاه کرد که انگار با همان چشمان تیز و نگاه ِ صیادانه ی خود که نفس بریده در پی شکارش دویده باشد بخواهد به او هشدار دهد که اگر چیزی جز این باشد دیوانه بازی هایش را قطعا بار دیگر نشانش خواهد داد..
شاید این هم یکی از خصلت های بد بودن ِ امیربهادری بود که تک و آس به دل ِ پریزاد نشسته بود..

با همان نگاه بُرنده و اشاره ی سر، به در بسته ی مغازه گفت: فکر موقعیتت هم هستی دیگه؟..اینجا..تنها..با من..ایضا یه مغازه ی خالی و در ِ بسته و شیطان رجیم که بس نشسته کنج محفل و داره ما رو تماشا می کنه و منتظره کی دست به خطا بریم و……….

پریزاد آب دهانش را فرو داد و با حرکت دست امیربهادر که میان حرفش بی هدف گوشه ی مغازه را نشان می داد نگاهش همان سمت چرخید..
انگار که شیطان حی و حاضر همانجا به انتظار آن ها نشسته تا او بتواند با چشم نظاره اش کند..

قلبش دیوانه وار می زد..
در دل بار دیگر بر خود و زبانی که بی موقع در دهان جنبانده بود لعنت فرستاد و به نشانه ی توجیه نگاهش را سریع روی امیربهادری که با لبخند نگاهش می کرد چرخاند و گفت: خـ..خب..چیز ِ ..
—اوهوم، بگو..چیز ِ ؟!..
-مـ..منظورم..ایـ..اینه که……

نفس عمیق کشید..
باید آرام می گرفت وگرنه همینطور به لکنتش ادامه می داد..
اعصابش خرد شده بود..
با این حال به محض اینکه چشم باز کرد و نگاهش به چشمان پر شرر امیربهادر افتاد با اینکه ترسیده بود لب زد: من فقط..اجازه ی خواستگاری دادم..یعنی..هنوز حرفامو.. باهات نزدم..

امیربهادر که نظرش حسابی روی او جلب شده بود سری به نشانه ی موافقت تکان داد و بار دیگر به صندلی اشاره کرد: باشه بشین..حرف می زنیم..

پریزاد سریع عکس العمل نشان داد و چون امیربهادر سمتش می آمد به نشانه ی توقف دستش را رو به سینه ی او بالا آورد: نه نه..الان نه..همون شبی که..اومدین خواستگاری..

امیربهادر کمی به چشمانش خیره شد و با اخم ملایمی که بر پیشانی داشت پرسید: چرا الان نه؟..

نیم نگاهی به بیرون انداخت..
با اینکه هیچ کجا را نمی دید و پرده کل شیشه ی مغازه را از داخل پوشانده بود دلیل آورد: فکر کنم شب شده..اگه برنگردم خونه مامان نگران میشه..
گویی آرام شده بود..
دیگر لکنت نداشت..

امیربهادر نگاهی به ساعت مچی اش انداخت..
سری جنباند و گفت: حق داری..کم کم داره دیر میشه..
و سرش را بالا گرفت و نگاهش را معطوف به چشمان ِ پریزاد کرد و گفت: می خوای برسونمت؟..

پریزاد لبخند زد..
خودش جوابش را می دانست اما باز می پرسید..
-نه ممنون..با نازیلا اومدم..اونقدر وسواسی که از بوتیکا دل نمی کنه..بهش گفته بودم کارش تموم شد بهم زنگ بزنه ولی انگار نه انگار..

و دقیق و حساب شده به صورت ِ بهادر خیره شد تا واکنش او را ببیند..
اما امیربهادر کاملا معمولی در جوابش سر تکان می داد..بی آنکه در مورد نازیلا اظهار نظری کند..

نفس عمیق کشید..
چرا حس می کرد قلبی که تا آن موقع بکوب می زد و درون سینه اش می نالید این چنین با یک عکس العمل طبیعی آرام گرفته بود؟..
یعنی تا این حد روی این قضیه حساسیت نشان می داد؟!..

سمت در رفت و خودش پرده را با احتیاط کشید و قفل در را باز کرد..
زیر لب بدون اینکه برگردد و پشت سرش را نگاه کند از امیربهادر خداحافظی کرد..
تا خواست دستگیره را بگیرد گرمی ِ انگشتان ِ مردانه ی او را که قفل ِ مچ دستش شده بود حس کرد و همراه با لرز خفیفی که به تنش افتاد در جا خشکش زد..

صدای محکم و گیرای بهادر خوش به جانش نشست: یه چیو بگم بعد برو..

پریزاد با تردید برگشت..
امیربهادر با لبخند نگاهش می کرد..
چشمانش را از بالای سر پریزاد به پاساژ انداخت..
آن وقت از شب خلوت و کم تردد بود..
هر چند به بیرون دید نداشت مگر کسی از آنجا رد می شد..

بنابراین برای آنکه راحت باشد و وقت بیشتری برای مکالمه با دخترک پیش رویش خریده باشد همزمان که چشمش را به چشم پریزاد می انداخت کمی او را سمت خود کشید و پارچه ی ضخیم را روی میل پرده حرکت داد و همزمان که دستش روی پرده مشت می شد نگاهش را در نگاه ِ حیران ِ پریزاد گره زد و نفس کشید و زیر لب گفت: گفته بودم هیچ مردی نمی تونه جذبت بشه؟..

پریزاد بی حواس فقط سرش را تکان داد..
لبخند روی لبان بهادر رنگ گرفت..
نگاهش را در نگاه ِ پریزاد چرخاند و زمزمه کرد: راست و حسینی بگم؟..

اینبار حینی که سرش را حرکت می داد دهان بسته گفت: اوهوم..

حرکتش به دل امیربهادر نشست..
نفس درون سینه اش تنگ شد اما لبخندش جانی دوباره گرفت و لب به اعتراف گشود: اونجوری گفتم چون به خاطرخواهات حسودیم می شد..

چشمان ِ پریزاد از تعجب گرد شد..
امیربهادر صورتش را کمی جلو برد و از همان فاصله نجوایش حواس پریزاد را به کل پرت و دلش را به تقلا انداخت..
صدایش که جای خود داشت..
—حالا برو به سلامت..

و اگر پریزاد به موقع سرش را عقب نمی کشید قاعدتا لب های امیربهادر پیشانی اش را لمس کرده بود..
با اینکه نفس نفس می زد و از هیجان لبریز بود چشم غره ای نثارش کرد و پشت به او دستش را به پرده گرفت تا آن را بکشد..
قلبش به عشق مرد خودخواه و شرور و دوست داشتنی پشت سرش، جوری درون سینه می کوبید که بیم از رسوا شدن داشت..

اما بهادر پرده را محکم نگه داشته بود و سرکش و بی صدا به تقلاهای پریزاد می خندید..

چقدر گیر انداختن و اذیت کردن این دخترک شیرین و ساده و سر به زیر کیف داشت و مدت ها از آن غافل بود..
واقعا چرا؟..

پریزاد لب گزید و بی آنکه به اون نگاه کند گفت: نکن امیربهادر..

صدای تک خنده ی بهادر را از پشت سر شنید..
دستش شل شد و پریزاد پرده را کنار کشید و بی وقفه قفل در را باز کرد..
بهادر ساعد دست راستش را به لب ِ دیوار تکیه داده بود و با لبخند او را نگاه می کرد..
—دلم ناجور هوایی شده امشب بهت زنگ بزنم..

پریزاد از در بیرون رفت و دسته ی کیفش را روی شانه جا به جا کرد..
نگاهش را اطراف پاساژ چرخاند و پرسید: به چه مناسبت؟..
—بگردم دنبال مناسبتش؟..

پریزاد چشمش را روی بهادر و نگاه شیطنت بارش چرخاند..
سرش را بی منظور تکان داد که امیربهادر بی پروا گفت: یا میام جلوی خونه تون یا جواب تلفنمو میدی..از این دو حالت خارج نیست و نبایدم باشه..

چشمان پریزاد از تعجب گشاد شد: مگه عقلتو از دست دادی؟..نصف شب پاشی بیای جلوی خونه ی ما بگی چندمنه؟..

لبخند روی لبان بهادر کش آمد: این یعنی جواب تلفنتو میدم امیربهادر؟..

پریزاد با حرص نگاهش می کرد..
فقط مقابل ِ او کم می آورد..
همین هم باعث می شد جوش بیاورد و خیلی زود از کوره در برود..

زیر لب خداحافظی کرد و نگاهش را بی تفاوت از صورت امیربهادر گرفت و پشت به او سمت پله ها رفت..
چقدر سخت بود که جلوی استاد شروری چون امیربهادر بخواهد این چنین نقش بازی کند..

وقتی ستون قطور و میانی پاساژ را دور زد و پایش را روی اولین پله گذاشت ناخودآگاه سربلند کرد و به در مغازه ی بهادر نیم نگاهی انداخت..
هنوز همانجا دست به سینه ایستاده و شانه ی راستش را به درگاه تکیه داده بود و پریزاد را تماشا می کرد..

نگاه دخترک را که روی خود دید شر و تخس چشمک زد و لبخند روی لبانش کج شد..
پریزاد که گر گرفته بود بی محابا سرش را پایین انداخت و نگاه از او گرفت..

همین که پایش به سالن پایین رسید به دنبال نازیلا اطراف را خوب نگاه کرد..
در نهایت او را داخل یکی از گالری های لوازم آرایش انتهای پاساژ پیدا کرد..
این دختر در خرید سیرمانی نداشت؟..
حتی متوجه غیبت طولانی مدت پریزاد هم نشده بود..
هر چند این به ضرر پریزاد نبود اماباز هم چون می دانست مادرش نگران می شود نازیلا را مجاب کرد که هر چه سریع تر برگردند..
********

در حیاط را پشت سرش بست..
گوشه ی لبش را با غیظ می جوید..
حتم داشت که پدرش خانه است..
این ساعت از سرکار بر می گشت..

حدسش کاملا درست بود..
کفش های قدیمی و رنگ و رو رفته ی پدرش را که مخصوص کارش بود پشت در جفت شده کنار هم دید و بند دلش پاره شد..
برای تاخیرش چه جوابی داشت که به او بدهد؟..

با نگرانی کفش های خود را در آورد و داخل جاکفشی گذاشت و در آلومینیومی توری داری که جلوی درگاه زده بودند تا از ورود حشراتی چون پشه و مگس در هوای نسبتا گرم آن موقع از سال جلوگیری کرده باشند را به آرامی باز کرد و داخل رفت..

عطر خوش پلوی زعفرانی مادرش فضای کوچک خانه را پر کرده بود..
از سر گرسنگی نفس عمیق کشید و لبخند زد..
شکم گرسنه که این چیزها سرش نمی شد..
ترس جای خودش، اما دستپخت مادرش چیز ِ دیگری بود..

از همانجا با لبخند سلام کرد و گفت: من اومدم مامان..کجایی؟..
بعد از سکوت کوتاهی صدای مادرش را شنید: تو آشپزخونه ام….پریزاد جوراباتو در بیار، همینجوری نیای تو خونه؟..

اما آمده بود..
می دانست که مادرش وسواس دارد و باز این به قول پریچهر “مهم” را فراموش کرده بود..

با عجله جوراب هایش را همانطور ایستاده از پا در آورد..
به قدری هول شده بود که اگر دستش رابه دیوار راهرو نمی گرفت بی شک سکندری می رفت و زمین می خورد..
از همانجا داد زد: در آوردم..انداختم تو حیاط..
—مچاله کن گوشه ی در خودم میندازم قاطی رخت چرکا..

کاری که مادرش گفته بود را انجام داد و دستی به مانتویش کشید و وارد هال و بعد از آن آشپزخانه شد..
با ولع باز هم آن بوی خوش را به ریه کشید و لبخند زد: وای که دارم میمیرم از گشنگی..کی بخوریم؟..

مادرش نگاه ِ سنگینی به او انداخت و انگار که به زور جوابش را می دهد گفت: بابات حمومه..بیاد سفره رو میندازم….چرا دیر کردی؟..گفتی دو ساعته بر می گردم، الان دیدی ساعت چنده؟!..

با شرمندگی به مادرش نگاه کرد..
سمت ظرفشویی رفت و حینی که دست هایش را با مایع می شست گفت: نازیلا رو که می شناسی؟..تا همه ی مغازه های پاساژو نذاره زیر پاش ول کن نیست..
—تو به اون چکار داشتی؟..می دیدی داره هوا تاریک میشه یه دربست می گرفتی می اومدی اینجوری دل منم هزار راه نمی رفت..اون ماس ماسک هم که قربونش برم راه به راه خاموشه..
-ببخشید..شارژ نداشت..

و شیر ِ آب را بست و دستش را با حوله خشک کرد..
مادرش رو ترش کرد و چینی به بینی اش انداخت: صد دفعه گفتم از بیرون میای دستاتو تو سینک نشور..خیر سرم اینجا برنج آبکش می کنم،میوه و سبزی می شورم آخه ظرفشویی هم جای دست شستنه؟..

پریزاد نچی کرد و خسته و کلافه یک خیار از داخل ظرف کوچکی که روی میز آشپزخانه بود برداشت و گاز زد..
حینی که با اشتها خیارش را می جوید گفت: می دونم که بعدش با رخشا کل سینکو آب می کشی و برقش میندازی..پس گیر نده دیگه مامان..
—باز گفت گیر نده..درست حرف بزن دخترم، ماشاالله دیگه بچه که نیستی..

پریزاد لاقید شانه اش را بالا انداخت..
کمی بعد همانطور که زیرچشمی مادرش را می پایید پرسید: مامان؟!..تو رو خدا بابا فهمید نیستم؟..

مادرش سکوت کرده بود..
پریزاد با دلهره به او نگاه می کرد و انتظار یک جواب امیدوارکننده را می کشید..

مادرش روغن برنج را داد و دمکنی اش را گذاشت و زیر قابلمه را خاموش کرد..
—نگفتم..ولی بعد از این دیر کنی حتما بهش میگم..شانس آوردی تا اومد رفت دوش بگیره..

پریزاد لبخند زد..
شتابان سمت مادرش رفت و گونه ی نرم و سفیدش را محکم بوسید: الهی دورت بگردم که انقدر ماهی..یه دونه ای به خدا یه دونه..

زن که خنده اش گرفته بود او را پس زد و گفت: خوبه خوبه توام..دختره ی گنده عین بچه ها می مونه..برو لباساتو عوض کن تا بابات نیومده..

www.60tip.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *