خانه / آخرین مطالب / رمان / رمان حاکم / رمان حاکم پارت10

رمان حاکم پارت10

رمان حاکم

جهت مشاهده به ترتیب رمان حاکم اینجا کلیک کنید

پریزاد که هول شده بود نگاهی به خودش انداخت و گفت: وای آره راست میگین..الان میام..

و به سرعت سمت اتاقش دوید..
مادرش با لبخند نگاهش می کرد..
سری تکان داد و بشقاب ها را روی میز گذاشت..
همان موقع صدای بازو بسته شدن در حمام داخل خانه پیچید..

پریزاد لباس هایش را با یک بلوز وشلوار ساده ی لیمویی رنگ عوض کرده بود..
موهایش را شانه زد و پشت سرش بست..

همین که چرخید و خواست در کمدش را ببندد چشمش به گوشه ی قفسه ی پایینی کمد افتاد..
بی اراده لبخند زد..
دسته گلی که امیربهادر شب خواستگاری آورده بود را همانطور میان لباس هایش گذاشته بود..
فقط یک شب گذشته بود اما دیگر شاداب نبودند..

حتی شیرینی هایی که بهادر آورده بود را هم داخل کمدش گذاشته و هر از گاهی دانه ای از آن را با لذتی غیرقابل وصف می خورد..

نه دلش را داشت که آن ها را دور بیاندازد و نه جرات اینکه نگهشان دارد..
ولی ریسک ِ دومی را به جان خریده بود فقط برای اینکه حتی دیدن این جعبه و گل های پژمرده هم یاد ِ امیربهادر و آن نگاه مرموز و کلام پرشیطنتش را در ذهن ِ پریزاد همانطور که بود زنده می کرد..

درست به مثل دیشب..
هر چند پر بود از اضطراب اما ارزشش را داشت..

دانه ای از شیرینی به قول خودش مربایی یا همان مشهدی را به دهان برد و حینی که با ولع آن را میان دندان هایش گرفته و می جوید، لبخند زد و زیر لب گفت: حتی نمی دونه واسه خواستگاری چه نوع شیرینی باید بگیره..اما دستش درد نکنه اینجوری لااقل تا چند روز می تونم نگهشون دارم..تا اینا بخوان تموم بشن قشنگ ده کیلو اضافه وزنو گرفتم..اون موقع من می دونم و اون امیربهادر ِ دیوونه ی بی فکر..

لبخندش از غرولندهای زیرلبی اش رنگ گرفت..
در کمدش را بست و عجولانه جلوی آینه ایستاد و دستی به صورتش کشید که آثاری از شیرینی دور لب هایش باقی نمانده باشد..

تک سرفه ای کرد و از اتاق بیرون رفت..
پدر و مادرش همراه خواهر کوچک ترش پروانه دور سفره نشسته بودند..

پریزاد که در اتاقش را بست پدرش سر بلند کرد و نگاهی به او انداخت..
پریزاد با همان لبخند سلام کرد..
پدرش با مهربانی سری جنباند و گفت: سلام باباجان..بیا..بیا بشین تا از دهن نیافتاده..

و به کنار پروانه اشاره کرد..
پریزاد زیر لب چشمی گفت و کنار خواهرش نشست و با محبت دستی به روی موهای ابریشمی دخترک کشید: خوبی خوشگل خانمی؟..

پروانه که بار دیگر از تعریف خواهرش خوشحال شده بود با لبخند سر تکان داد: خوبم آبجی..
-چشمات پف کرده..خواب بودی؟..

جای او مادرش جواب داد: از عصر تا حالا خوابیده..از بس بازی می کنه بچه..

و بشقاب ِ پریزاد را که از پلو پر کرده بود جلویش گذاشت..
پریزاد زیر لب تشکر کرد و قاشقش را برداشت..

بعد از لحظاتی که همگی گرم خوردن غذایشان بودند پدر پریزاد سر بلند کرد و رو به همسرش گفت: فردا اگه کاری نداری یه چند ساعت مرخصی بگیرم بریم خرید..بالاخره دوسه روزی نیستیم شاید خودت و بچه ها یه چیزایی نیاز داشته باشین..

پریچهر با لبخند لقمه اش را بلعید و گفت: چیزی نمی خوایم..همه چی داریم شکر ِ خدا..
—بازم خوب فکر کن، اگه کم و کسری بود بگو..

-باشه..راستی فردا عصر خونه ی سادات نذری پزونه..افتاده یه روز قبل سفر ولی بازم طبق هر سال نذرشونو همون روز ادا می کنن..

پدر پریزاد سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد و گفت: قبول باشه..تو هم میری؟..
—آره، بچه ها رو هم می برم..حوصله شون سر میره تو خونه..
—خوب کاری می کنی..

پریچهر با لبخند نگاهش کرد و هر دو سرشان به خوردن غذا گرم شد..
ولی نظر پریزاد همان موقع که اسم سادات آمد به گفته های مادرش جلب شده بود..

زیر چشمی نگاهی به او انداخت و حینی که سر قاشقش را روی برنج هایی که داخل بشقابش بود می کشید پرسید: چی می خوان بپزن؟..

پریچهر سر بلند کرد و نگاهش را مادرانه به او انداخت: مثل هر سال دخترم..آش میدن..

پروانه با ذوقی کودکانه خندید و دست هایش را بهم کوبید: آخ جون آش نذری..

پدر و مادر به لحن و صدای کودکشان که از خوشحالی لبریز بود با مهربانی لبخند زدند..

اما پریزاد همه ی هم و غمش پیش ِ امیربهادر بود..
یعنی او هم می آمد؟..
محال بود..
حتما حاج صادق به نیت نذری فردا خانه اش می ماند..
پس امیربهادر به هیچ وجه آن طرف ها آفتابی نمی شد..

یک دلش می گفت کاش که او هم باشد..
و یک دلش در دهان دیگری می کوبید و فرمان سکوت می داد..
امیربهادر که باشد یعنی شیطنت و بی پروایی هایش هم هست..
و پریزاد بیم از آن داشت که بهادر کاری کند تا نظر دیگران روی هر دویشان جلب شود..

متاسفانه امیربهادر به هیچ عنوان مراعات موقعیتشان را نمی کرد..

صدای مادرش را که شنید از دنیای فکر و خیال بیرون آمد وسرش را بالا گرفت..
—هم حاج صادق سیده هم خانمش سادات..فکر کنم فردا همه ی اهل محل جمع شن اونجا..

مخاطبش همسرش بود..
پدر پریزاد سری به نشانه ی موافقت تکان داد و لیوانی آب برای خود ریخت: هر چی نباشه حاجی اعتبارش تو محل زیاد ِ ..چند وقت دیگه هم اعیاد شعبانیه ست و لابد مثل هر سال خونه اش جا سوزن انداختن نیست..
—آره والا..مرد ِ دست به خیری ِ ..خدا عمرش بده..

هر دو سکوت کردند..
بی توجه به ذهن درهم و برهم ِ پریزاد که همچنان در پی ِ امیربهادر بود..
یعنی امشب با او تماس می گیرد؟..
اگر همان فردا جلوی آن همه چشم که همگی از اهالی محله ی سزاوار بودند بخواهد موضوع خواستگاری را با حاج صادق پیش بکشد چی؟..

با این فکر، ناگهان بی آنکه حواسش باشد قاشق از دستش داخل بشقاب رها شد و صدایش در میان سکوتی که فضای هال را پر کرده بود پیچید..

خودش هم شوکه بود..سریع دستش را جلو برد و قاشقش را برداشت..متوجه سنگینی نگاه پدر و مادرش بود اما چیزی نمی گفت و به نوعی این واکنش را سهوی نشان می داد..
بعد از صرف شام کمک مادرش سفره را جمع کرد و ظرف ها را شست..

—دخترم حواست با منه؟..چیه یه ساعته زل زدی به آب؟ببندش همینطور داره هدر میره..
تکان خفیفی خورد و اتوماتیک وار بی آنکه حواسش باشد کاری که مادرش گفته بود را انجام داد..
نگاهش به دستان کف مال شده اش افتاد و نچی کرد و مجدد شیرآب را باز کرد..
بعد از آنکه دستانش را خوب آب کشید آن را بست و حوله را برداشت..
همین که برگشت نگاه مادرش را روی خود دید..

سرش را زیر انداخت و حوله را آویزان کرد..
صدای پریچهر را شنید: امشب زیاد حواست اینجا نبود..چیزی شده؟..

پریزاد لبخند ماتی زد..
چیزی که شده بود..فقط جرات ِ گفتنش را نداشت..
سال هاست که این راز همینطور پنهان و عمیق گوشه ی قلبش جای گرفته و هیچ کس از آن خبر ندارد..
اما بر خلاف خواسته ی قلبی اش که از ته دل مایل بود با مادرش درد و دل کند گفت: چیزی نیست..باور کن خوبم..
—تو فکر یاشار و پیشنهاد ِ خواستگاریش هستی درسته؟..بگو دخترم خجالت نداره که..
-نه مامان چه خجالتی؟..اگه چیزی باشه می دونی که اول میام به خودت میگم..

مادرش لبخندی از سر اطمینان زد: اگه خدا خواست و دلت با دل ِ این پسر یکی شد این مدت فرصت خوبی ِ که درموردش تحقیق کنیم و بفهمیم چند مرد ِ حلاجه..شاید خواست خدا بود ِ که این دو سه روز با خونواده ی یاشار اینا همسفر بشیم..

به شدت تمایل داشت به این بحث خاتمه دهد..چون نمی توانست پرده از واقعیت درونی و قلبی و احساسی ِ خود نسبت به امیربهادر و عدم آن به یاشار بردارد کلافه شده بود..

نگاهش به سینی چای که روی کابینت بود افتاد و گفت: من می برم..
پریچهر دستمالی که در دست داشت را کنار سماور گذاشت و با لبخند گفت: ببر تا سرد نشده..راستی دیشب در مورد لباس و آرایشت بابات چیزی بهت نگفت؟..
یک آن سینی به دست مقابل مادرش خشکش زد: وای نه، سریع به بهونه ی خواب رفتم تو اتاق..بهت چیزی گفته؟..

لب هایش را جمع کرد و شانه ای بالا انداخت: سر صبحی یه حرفایی زد..می گفت لباسش بد نبود اما آرایشش زیادی تو چشم بود بگو دفعه ی بعد رعایت کنه..راستم میگه دخترم جلوی یاشار و امیربهادر خوبیت نداره..شماها دیگه بزرگ شدین..یاشار هم که یه جورایی الان نگاهش بهت عوض شده پس باید بیشتر حواستو جمع کنی..

پریزاد سر تکان داد..
با یاشار که صنمی نداشت و می دانست که او اهل این بی پروایی ها نیست..
نهایت در حد یک نگاه بخواهد پیشروی کند..
ولی امیربهادر..
آخ..امان از امیربهادر..
فقط او غیرقابل کنترل بود و پریزاد از پسش بر نمی آمد..
—باز که خشکت زد؟..ببر سینی رو دختر..

از صدای پریچهر به خودش آمد و سر تکان داد: خودت نمیای؟..بسه مامان خسته شدی از صبح همه اش رو پایی..
—چرا اتفاقا.. فردا واسه ناهار یه چیز ِ سبک بار میذارم که خوردیم راه بیافتیم بریم خونه ی سادات به هوا نذری کمکش کنیم..

دل در دلش نبود..
بی شک فردا همراه مادرش خواهد رفت اما دلش شور ِ امیربهادر را می زد..

آن شب بعد از خوردن چای به اتاقش رفت و روی تختش نشست..دستانش از فرط هیجان یخ بسته بود..منتظر تماسش بود اما وقتی یاد حرف مادرش می افتاد که باید حواسش را نسبت به آن دو بیشتر جمع کند دست و دلش می لرزید..

وقتی صفحه ی همراهش روشن شد و روی میز عسلی کنار تختش به خاطر ویبره لرزید انگشتانش را در هم گره زد و با تشویش و دلهره به شماره ی امیربهادر نگاه کرد..
حتما منتظر بود پریزاد جواب دهد..
خودش هم همین را می خواست..
از ته دل مایل بود با او حتی شده چند کلام صحبت کند ولی هرجوری که بود دو دستی جلوی زبان دلش را گرفت و به نوعی درون سینه خفه اش کرد..

همین که تماس قطع شد گوشی اش را از روی میز قاپید و باکس پیام هایش را باز کرد..
امیربهادر کله شق تر از این حرف ها بود که به تهدیدش عمل نکند..

روی اسمش زد و برایش پیام فرستاد: «الان نمی تونم جواب بدم..اما اگه بیای جلوی در، به خدا اون موقع دیگه پشت گوشتو دیدی پریزادو هم می بینی..به خاطرش قسم خوردم امیربهادر..شب بخیر»..

و با دستی لرزان دکمه ی ارسال را زد و خیلی زود هم پشیمان شد..دیگر کار از کار گذشته بود..به نظر خودش پیامش بیشتر از آنکه او را قانع کند چون جنبه ی تهدید داشت با اینکار امیربهادر را به کارش مصمم تر می کند..

اما از طرفی هم نمی خواست طبق میل و خواسته ی او پیش برود..از همین الان باید حد و مرزها را نشانش می داد وگرنه خیلی زود پی به راز دلش می برد و هر کار که دلش می خواست می کرد..

عجیب بود که امیربهادر جواب پیامش را نداد..
حس خوبی نداشت..
حتما بهادر کار امشبش را تلافی می کند..
و شاید پریزاد از این واکنش بیشتر از هر چیزی واهمه داشت..
امیربهادر غیرقابل پیش بینی بود..

موتورش را پشت دیوار نگه داشت و پیاده شد..دستی به لبه ی تیشرت آستین بلند خاکستری اش کشید و آن را مرتب کرد..
با اخم نیم نگاهی به سر کوچه انداخت و سمت آیفون رفت..میان راه که دستش را به نیت زنگ زدن بالا آورده بود گویی منصرف شده باشد دستش را انداخت و کلیدش را از جیب بیرون آورد و داخل قفل انداخت و در را باز کرد..

پایش که به حیاط رسید با صدای بلند “یاالله” گفت..
بی اراده زهرخندی کنج لبش نشست..برای اینکه پا به خانه ی پدرش بگذارد هم باید مانند یک غریبه رفتار می کرد..

غریبه بود دیگر..
مگر حاجی با او اتمام حجت نکرده بود؟..
پس مرگش چه بود که بار دیگر پایش به خانه ی او باز شد؟..

هنوز میان در ایستاده بود..
چشمانش مانند کسی که سال ها سفر بوده و حالا به خانه اش بازگشته دور تا دور حیاط را کاوید..
جای آنکه حسرت روزهای نبودنش و جای خالی اش در آن خانه به قلبش چنگ بیاندازد خاطرات دوران خوش ِ کودکی بود که داغش را تازه می کرد..

خانه ی حاج صادق طرح و سبک سنتی داشت..نسبتا بزرگ بود..
میراث ِ سِدآقا خدا بیامرز پدر ِ حاج صادق که چشم و دل ِ خیلی ها در پی اش می دوید ولی از ترس ِ حاجی و امیربهادر جرات ِ چپ نگاه کردن به آنجا را نداشتند..
یکی از آن ها عمه ی بزرگش فخرالسادات بود..
که چشم ِ طمعش بدجور دنبال ِ آن خانه می چرخید..
هر چند سندش شش دانگ به اسم حاجی بود و وصیتش به نام ِ امیربهادر خوانده شده بود..
وصیتی که سِدآقا وقتی در قید حیات بود قانونا در یک برگه ی مهر و موم شده ی محضری تاکید کرده بود که در نهایت این خانه به امیربهادر می رسد..

از این رو چون بهادر برخلاف چیزی که بر زبان می آورد و نسبت به آنجا بی اعتنا بود، از ته قلب به آن خانه ی قدیمی که سراسر خاطرات کودکی و نوجوانی اش را زنده می کرد تعلق خاطر داشت، عمه اش فخرالسادات چندان دل خوشی از او نداشت و به هر نحوی سعی می کرد امیربهادر را از میدان به در کند..
مگر می توانست از پس پسر تخس و شرور حاج صادق که شیطنت هایش زبانزد اهل محل بود بر بیاید؟!..

موتورش را هول داد و داخل آورد و گوشه ی دیوار گذاشت..در حیاط را بست وسمت حوض مستطیل شکل و بزرگی که وسط حیاط بود رفت..پای راستش را لب حوض گذاشت و خم شد ومشتی آب به صورتش پاشید..
در آن هوای گرم که آفتاب مستقیم و سوزان می تابید و عذابش می داد خنکای آب به تنش چسبید..

دستی به صورت ِ خیس خود کشید و عقب رفت..نگاهش دور حوض چرخی زد..
کاشی های قدیمی و آبی رنگی که طرح چهار گوش ریز سنتی داشتند و سِدآقا با دستان خودش آن را ترمیم کرده بود..

نگاهش روی سبدهای بزرگ سبزی که مادرش کناره هم ردیف کرده بود ثابت ماند..
اول حواسش نبود ولی زیاد طول نکشید تا یادش آمد که امروز در خانه ی حاج صادق نذری پزان است..

صدای مادرش را از سوی خانه شنید: امیربهادر؟!.تویی مادر؟!..
با طمانینه برگشت..دستانش هنوز خیس بودند..در هوا تکان داد و به مادرش که میان درگاه ایستاده بود نگاه کرد..
چند قدمی پیش رفت: سلام..
—سلام پسرم..خوش اومدی..چه بی خبر؟..
دستش را به دیوار زد: شد دیگه..
__همین که درو باز کردم گفتم بسم الله..این کیه وسط حیاط وایساده؟..پشتت بهم بود یه لحظه حواسم رفت..بیا تو..

امیربهادر با حالی غریب پوزخند زد و نگاهش را از مادرش گرفت..با همان دست که هنوز کمی مرطوب بود میان موهای خود پنجه انداخت و کنایه زد: یعنی پسر ِ خودتم دیگه نمی شناسی؟..دستخوش..

مادرش لبخند زنان حینی که در پی رفع و رجوع حرفش لب می گزید گفت: ا مگه میشه؟..یه لحظه درو باز کردم این حالی شدم وگرنه تا دیدم تویی دلم قرار گرفت..بیا تو بیرون گرمه نمون زیر ِ آفتاب..

و خودش زودتر از او پا به خانه گذاشت..
امیربهادر نفس عمیق کشید و حینی که به آرامی دستش را به لب دیوار تکیه داده بود، کفش هایش را در آورد و پرسید: حاجی خونه ست؟..

این سوالش دو حالت بیشتر نداشت..
یا آمده بود که با حاج صادق حرف بزند و از اول با او کار داشت..
و یا می خواست مطمئن شود که آنجا نیست تا با خیال راحت پا به خانه ی پدرش بگذارد..
البته مادرش که از نیت بهادر آگاه نبود به حالت دوم بسنده کرد و از داخل خانه صدایش زد: رفته بازارچه نیست خونه، تا شب هم بر نمی گرده..بیا تو پسرم..

با اینکه از ته دل به این مهم رضایت داشت و تا شب می توانست به فکر و دل و حرفش سر وسامان بدهد باز هم پکر شد..
دوست داشت هر چه سریع تر با او حرف بزند..

از درگاه که رد شد بوی خوش و آشنایی مشامش را پر کرد..عطر پلوهای مادرش زبانزد بود..
باز هم حسرت به جانش خنجر کشید..
این درد تا کی می خواست همانطور تازه بماند؟..

قدم هایش راسست و بی رمق بر می داشت..
از راهروی عریض خانه ی حاج صادق گذشت و وارد هال شد..
پشتی های زرشکی رنگ به سبک سنتی ردیف کنار هم چیده شده بودند..
و کف هال و فرش دستباف ِ درجه یکی که قدمت ِ دیرینه داشت..

بی آنکه متوجه باشد لبخند زد..
حاج صادق هنوز هم دل در گروی این فرش داشت؟..
جوری با خود فکر می کرد که انگار سال هاست از محیط ِ آن خانه دور بوده و هیچ وقت پا به آنجا نگذاشته است..
ولی همین چند ماه هم می توانست داغ شود روی دل ِ حسرت کشیده اش..

مادرش سینی به دست وارد هال شد و امیربهادر را ایستاده وسط اتاق دید..
—چرا وایسادی؟..بشین..بشین یه گلویی تازه کن تا من برنجو دم کنم بیام پیشت..

نگاه بهادر روی دستان مادرش چرخید..
زن سینی را روی زمین گذاشت و با لبخند گفت: شربت شاهتوته..می دونم خیلی دوست داری..بخور نوش جونت..

و نگاهش را مهربان معطوف به صورت ِ پسرش کرد..
مادر بود دیگر..
دلش رضا نمی داد حالا که امیربهادر پا به خانه ی پدری اش گذاشته و از خر شیطان پیاده شده آنطور که می خواهد از او استقبال نکند..
هر چند در این مدت ازدیدار او غافل نبود و به هر نحوی امیربهادر را می دید و حالش را جویا می شد..

بهادر مقابل سینی چهارزانو نشست و پرسید: بهنام خونه نیست؟..
مادرش سمت آشپزخانه رفت..
صدایش از پشت دیوار مجاور شنیده می شد:فرستادمش یه کم خرید کنه..امروز کلی مهمون داریم..

بهادر دست پیش برد و لیوان ِ شربت را برداشت..قاشق را چرخاند و از خنکی ِ لیوان میان انگشتانش گویی عطشش بیشتر شده باشد همین که قاشق را درون سینی گذاشت لاجرعه و یک نفس تمام محتویاتش را سر کشید..
حتی این عطر و مزه ی به ظاهر ناچیز ِ شربت هم در بولد کردن خاطراتش دست ِ پیش را گرفته بود تا او را پس بزند..
با اخم ملایمی لیوان را داخل سینی گذاشت و به انتظار مادرش نشست..

در این فاصله نگاهش را اطراف چرخاند..
به پشتی ترکمن مرغوبی که سفارشی برای حاجی از آن سوی دیار آورده بودند و با یک نگاه هم می شد پی به کیفیت و اصالتش برد با آرامش تکیه داد و همان لحظه چشمش روی طاقچه ی کوچکی که سمت راست شانه اش روی دیوار بود ثابت ماند..

عکس حاج صادق با آن ابهت و نگاه ِ پرجذبه ی همیشگی اش در قاب ِ چوبی ِ قدیمی که تمام حکاکی های رویش کار ِ استاد زبردست شیرازی بود دلش را غریبانه لرزاند..

خون بود دیگر..
می کشید..
حتی به یک تصویر سرد و چوبی لب طاقچه ی خانه ی پدری اش که خودش هم شباهت زیادی به او داشت..

نگاه از چشمان ِ حاجی گرفت وسر به زیر شد..
وقتی جرات نگاه کردن به چشمان او را حتی ازپس یک قاب ساده نداشت با چه حالی می خواست مقابلش بایستد و رخ به رخ او حرف دلش را بزند؟..

بالاخره مادرش دل از آشپزخانه کند و نزدش آمد..
با لبخند به لیوان خالی نگاه کرد و امیربهادر کمی پا به پا کرد و جا به جا شد: دستت درد نکنه..تو این هوا عجیب چسبید..
—نوش ِ جونت مادر..

و مقابلش نشست و ریز و ناله وار دستی به پاهای خود کشید..
بهادر نگاهش می کرد: هنوز درد داری؟..
—دیگه عادت کردم..درد ِ بی درمون که دوا نداره..

اخم های امیربهادر جمع شد: هر دردی یه دوایی داره..به بهنام سپرده بودم ببرت پیش ِ همون دکتری که باهاش هماهنگ کرده بودم..رفتی؟..
—رفتم پسرم..فعلا چندجور دارو داده تا ببینیم خدا چی می خواد..

خیلی دوست داشت بپرسد چه شده که گذرش بعد از ماه ها این طرف افتاده؟..
امیربهادر هیچ وقت ازاین ناپرهیزی ها نمی کرد..

ولی از آنجایی که می دانست ممکن است او پیش ِ خودش حرف مادرش را بد برداشت کند سکوت کرد..
امیربهادر خیلی زود از کوره در می رفت و حرفی را به دل می گرفت..
این خصلت را از همان کودکی با خود داشت و هیچ کس بهتر از مادرش هم او را نمی شناخت..

-یه تنه چجوری می خوای این همه کار انجام بدی؟..مگه نمیگی امروز نذری پزون ِ ؟..زنگ می زدی خاله و عمه با دخترا و عروساشون بیان کمکت..

مادرش با لبخند خسته ای سر تکان داد: خبرشون کردم..میان..عمه ات اینا که ناهار اینجان ولی خاله اتو هر کار کردم راضی نشد..گفت بعد ناهار میاد..سبزی ها که خرد شده آماده ست فقط بریزیم تو دیگ و بذاریم سر اجاق..

بهادر سکوت کرده بود..
مادرش به آرامی پرسید: می مونی دیگه مگه نه؟..اگه نگران ِ حاجی هستی اون تا شب نمیاد..مغازه کلی کار داره امروز می خواستن چند تخته فرش واسه اش بیارن، می دونی که اینجور مواقع تا سر شب می مونه..

امیربهادر ساکت و خاموش نگاهش می کرد..
دوست داشت بماند..
ولی با وجود عمه فخرالسادات ِ پر چک و چانه اش محال بود..
اعصاب او را دیگر نداشت و ممکن بود حرفی بزند و بی حرمتی تلقی شود..
به حد کافی کفه ی ترازوی اشتباهاتش نزد ِ حاجی سنگین بود، دیگر نمی خواست حالا که به رخصت او نیاز دارد بهانه ای دستش بدهد..

با اخم سرش را زیر انداخت و دستی به سر زانویش کشید و مردد گفت: بحث ِ خواستنش نیست چون می دونی از خدامه باشم..ولی باید برم..دیروز یه مقدار جنس واسه ام رسیده هنوز باز نکردم..شرمنده..

لبخند روی لبان مادرش کمرنگ شد..
با عشقی مادرانه پسرش را نگاه می کرد..
چقدر دوست داشت بماند و نرود..
—دشمنت شرمنده پسرم..تو هم یه تنت به تن حاجی خورده دیگه..همیشه میگین اول کار..

حس کرد ته لحن مادرش گلایه دارد..
اما چیزی نگفت..
کمی که به سکوت گذشت برای آنکه سر حرف را باز کرده باشد و یک جورایی حواس مادرش را از موضوع رفتن خود پرت کند پرسید: کسی رو هم دعوت کردین؟..یا طبق هر سال خودشون میان؟..
—دعوت که آره..یه چند نفری از خودمون رو گفتم بیان..ولی بقیه مثل ِ هرسال ِ ..

نشستن امیربهادر از حالت چهارزانو تغییر کرد و حینی که پای چپش را جمع می کرد و زانوی راستش را بالا می آورد، آرنج دست راستش را سر زانو تکیه داد و پشت انگشت اشاره اش را روی لبش کشید..

مادرش حرف می زد و او سر تکان می داد..
-خوبه پس دست تنها نیستی..کیا میان؟..

بی منظور پرسیده بود تا مادرش را به حرف بگیرد..
مایل بود قبل از حاجی حرف دلش را با او در میان بگذارد..
شاید قسمت این بود..

مادرش با لبخند کمی آب و تابش داد و گفت: عمه فخرالساداتت که نگفته خودش میاد اینو که می دونی..با عروساش و دختراش دعوت گرفتم گفتن ظهر اینجان..خاله و دختر خاله ات هم که بهت گفتم بعد ناهار میان..مادر یاشار و خودش و خواهرش هم تا عصر اینجان..آها پریچهر و دختراشو هم دعوت گرفتم..پریزاد هم میاد..

اسم پریزاد مثل صاعقه درست وسط سینه ی امیربهادر اصابت کرد..
تا جایی که سرش پایین بود و حکم شنونده را داشت ولی تا اسم پریزاد آمد سرش نرم نرمک بالا آمد و به چشمان مادرش نگاه کرد..

اما زن بیچاره که هیچ حواسش به نگاه ِ متعجب پسرش نبود با اشتیاق ادامه داد: یاشار که هست پریزاد هم میاد..خدا رو چه دیدی شاید حکمتی توش باشه..هزارماشاالله خیلی هم به هم میان..

آب دهانش را سخت فرو داد..به سرعت ابرو در هم کشید و دستش را از پشت لبش برداشت و به کنار شقیقه گرفت..
نبضش چه تند می زد..هیچ متوجه نبود..
تیرک کمرش به عرق نشسته بود ..

با تک سرفه ای صدای خش دار امیربهادر به گوش مادرش رسید: یاشار و پریزاد هم میان؟..اوهوم..که اینطور..
—آره پسرم..تا قسمت چی باشه..یاشار به هوای بهنام میاد..گفت دو سه تا مرد تو دست و بالمون باشه خوبه..خدا خیرش بده..

امیربهادر آشکارا پوزخند زد و به تمسخر زیر لب گفت: مرد..

مادرش که زمزمه اش را نشنیده بود با تعجب نگاهش کرد و پرسید: چیزی گفتی؟..
بهادر نگاهش کرد و سر بالا انداخت..
دستی به دور لب های خود کشید و متفکرانه گفت: خوبه پس، جمعتون جمع ِ ..
—آره شکر ِ خدا مثل هر سال ِ ..فقط جای تو خالی ِ مادر..

امیربهادر سکوت کرده بود..
کمی بعد با اخم ملایمی که روی پیشانی داشت جدی گفت: راستش نمی دونستم مرد دیگه ای هم میاد..حالا که گفتی یاشار هم هست می بینم اگه نباشم زیاد صورت ِ خوشی نداره..به قول ِ این رفیقمون دو سه تا مرد باشن خاطرت جمع تر ِ ..

گل از گل مادرش شکفت..
با لبخند حینی که برق خوشحالی در نی نی چشمانش نمایان بود گفت: از خدامم هست پسرم..نیکی و پرسش؟..پس تا شب هستی دیگه؟..

انگار به گوش هایش هم اطمینان نداشت که مجدد می پرسید تا از ماندن پسرش مطمئن شود..

امیربهادر که شادی مادرش را دید اخم هایش را باز کرد و با لبخند کمرنگی که گوشه ی لب داشت سر تکان داد: می مونم تا حاجی هم بیاد..یه کار کوچیک با خودش دارم..

مادرش با تعجب به او نگاه کرد..
امیربهادر و آن هم کار مهم و حیاتی با حاج صادق؟..
—جل الخالق..تو با حاجی حرف داری؟..

امیربهادر کاملا طبیعی سر تکان داد: واجبه..
—نمی خوای به من بگی؟..
لبخند زد..
نگاهش را به چشمان نگران مادرش انداخت: شب که به خودش گفتم شما هم باش می فهمی..

در سکوت نگاهش کرد..نفس عمیقی کشید و سری به نشانه ی فهمیدن جنباند: خدا عالمه باز چی تو سرت می گذره..ولی بگم حاجی این روزا زیاد حال و روز خوشی نداره..دهن به دهنش نکن هر چی گفت سرتو زیر بنداز بگو چشم..باشه؟..
– حواسم هست..راستی چمدون گذاشتین تو راهرو، یادم نبود بپرسم..خبری ِ ؟..

لبخند زد..
سری تکان داد و حینی که دستش را به زانو می کشید تا دردش تسکین پیدا کند گفت: بابای یاشار با خونواده چند روز میرن ویلای لواسون..من و حاجی رو هم دعوت گرفته که با بهنام بریم..لابد یاشار به خودتم گفته..

امیربهادر با اخم دستی به زیر چانه ی خود کشید: گفته..ولی وقتشو ندارم..نمی تونم رو حساب این دو سه روز، کارو بخوابونم..
—تعطیلی ِ مادر..پاساژ هم که بسته ست..
-می دونم ولی حساب کتابو چکار کنم؟..باید از جنسایی که تازه رسیده لیست بگیرم قیمتا رو ردیف کنم خلاصه ی کلام خوش باشین اما من نمی تونم بیام..

مادرش سر تکان داد و با ملایمت گفت: باشه پسرم..هر جور خودت صلاح می دونی..می اومدی که چه بهتر..

همان موقع صدای باز و بسته شدن در حیاط شنیده شد..مادرش دستی به زانو گرفت و حینی که سعی داشت بلند شود گفت: بهنام ِ .. سپرده بودم میوه و شیرینی و یه کم خرت و پرت بگیره..تو این هوا از صبح بچه رفته خرید، خسته شد..

امیربهادر از جای بلند شد و جدی گفت: من که موتور داشتم، یه زنگ می زدی می رفتم می گرفتم..
—نه دیگه بهنام خونه بود گفت کار که ندارم لیستو بده میرم میخرم میام..

در راهرو باز شد..
بهنام که هر دو دستش از بسته های پلاستیک و پاکت پر بود وارد خانه شد و نفس زنان مادرش را صدا زد: مامان بیا اینا رو ببر مابقی توحیاط ِ ..عجب راننده تاکسی ِ دندون گردی..نامرد هر چی ته جیبم مونده بودو کشید برد..ماشین هم که دست حاجی مونده..کاش ماشین ِ کارنو می گرفتم..

سرش زیر بود و داشت یکی یکی پاکت های خرید را روی زمین می گذاشت..
امیربهادر که دستانش را در جیب شلوارش فرو برده و به درگاه هال تکیه زده بود با پوزخند و لحن کاملا رکی گفت: مگه هالویی که میذاری راحت ازت بکشن؟..راننده تاکسیِ که باشه..باید به نرخش کاسبی کنه نه دوزار بیشتر و نه دوزار کمتر..

بهنام با تعجب سر بلند کرد و به برادرش نگاهی انداخت: سلام..چه عجب، تو هم که هستی..آفتاب ازکدوم طرف در اومده؟..جون ِ تو یه آن فکر کردم از زور گرما به توهم افتادم..

امیربهادر پیش رفت..
پلاستیک ها را از روی زمین بلند کرد و گفت:دست بجنبون مابقی رو بیار تو..

بهنام هنوز با تعجب به امیربهادر نگاه می کرد..
مادرش با لیوانی شربت از فرزندش استقبال کرد..
بهنام سری دوم خریدها را هم داخل راهرو گذاشت و با لبخند لیوان را ازدست مادرش گرفت: دمت گرم..هلاکم مامان هلاک..
—نوش جونت پسرم..چقدرم خرید کردی ماشاالله..

تا ته لیوان را سر کشید..
نفس زنان آن را به دست مادرش داد و حینی که کمک امیربهادر آنها را بلند می کرد گفت: خیلی وقت بود نرفته بودم، ولی خدایی قیمتا بد کشیده بالا..کارت ِ من که کلا خالی شد..حالا ما رو حساب ِ حاجی یه آب باریکه میاد ته جیبمون،اما اون بیچاره هایی که کارگری می کنن و دستفروشی چجوری می خوان شکم زن و بچشونو سیر کنن؟..یه تومن داشته باشی و یه دور توبازار بزنی سه سوت ته جیبت در میاد..این بنده خداها مگه چقدر درآمد دارن که بریزن تو شکم ِ کاسب جماعت؟..

مادرش حینی که میوه هارا داخل سبد خالی می کرد نچی کرد و گفت: کاسب بیچاره هم باید یه جوری رزق ِ زن و بچه شو در بیاره مادر نگو همچین..روزی همه دست خداست..بخواد و کَرَمش باشه می رسونه..

امیربهادر که در سکوت به یخچال تکیه زده و آنها را نگاه می کرد حینی که مخاطبش بهنام بود پرسید: تو نمی خوای مستقل شی؟..واسه خودت یه مغازه ای چیزی جفت و جور کنی بد نیست..حداقل دستت تو جیب خودته..

مادرش لحظه ای به آن دو نگاه کرد..بهنام پشت میز غذاخوری وسط آشپزخانه نشسته بود و با نیشخندی که کنج لب داشت به امیربهادر نگاه می کرد..
—دمت گرم داداش اما از این تزا واسه من نده جون ِ عزیزت..همون تو مستقل شدی واسه ما شد درس عبرت..از صدقه سرت روزی نیست که حاجی تو یه سطر و دو بند واسه منه فلک زده………
—بهنام..

هشدار مادرش باعث شدبه موقع سکوت کند..
امیربهادر با اخم نگاهش می کرد..
لبخند کجی گوشه ی لبش بود..
-نه، بذار بگه..حالا که زبونش خوب کار افتاده بذار بگه ببینم دلش از حاجی پر ِ یا از منی که نخواستم تا آخر عمر زیر دِین ِ این و اون باشم؟..

بهنام، شاکی از پشت میز بلند شد..مادرش دست از کار کشید: بسه تو رو خدا..باز شما دو تا عین خروس جنگی افتادین به جون هم؟..تو که بزرگ تری کوتاه بیا امیربهادر..بهنامو که می شناسی مثل عمه ات ِ زبونش یه کم تنده ولی هیچی تو دلش نیست..

امیربهادر با حرص گفت: نمی خوام بدونم چی تو دلشه..می خوام بفهمم اونی که داره از دهنش در میادو چندبار مزه مزه کرده تا ریخته بیرون؟..

بهنام با ترش رویی نگاهش کرد: خیلی هم خوب می فهمم چی دارم میگم..چرا نباید مثل آدم بیای تو این خونه و بری؟..حاجی صاف و پوست کنده زل نزد تو چشمات و نگفت بهادر دیگه پسر من نیست؟..پس اینجا چه……
-ببند دهنتو..

و دستش را بالا برد و با خشم مشت کرد و خواست درست روی گونه و فک بهنام فرود بیاورد که مادرش جیغ زد و بازویش را گرفت: نکن امیربهادر..ولش کن بچه ست از رو بچگی یه چیزی میگه تو کوتاه بیا..

امیربهادر با عصبانیت بازویش را از دست مادرش بیرون کشید و داد زد: این بچه ست؟..اگه بچه ست پس تا اون دهن گشادشو گِل نگرفتم بگو خفه شه و بتمرگه سر جاش و بفهمه حرمت ِ بزرگترشو باید نگه داره..اگه اینجام واسه خاطر ِ شازده پسرت نیست..این خونه اولش ارثیه ی سِدآقا بعد خونه ی حاج صادق ِ ..بخوام میام نخوام پامم کف یه کدوم از موزاییکاش نمیذارم..اینو حالی ِ ته تغاریت کن تا به روش خودم خرفهمش نکردم..

و نگاهش را باحرص و کینه از چشمان به خون نشسته ی بهنام گرفت و از درگاه آشپزخانه رد شد و از خانه بیرون زد..
کفش هایش راپوشید..
سوئیچش را از جیب شلوارش بیرون آورد..
اما همین که دستش به فرمان موتور رسید و خواست حرکتش دهد یاد پریزاد افتاد..

با همه ی خشمی که آن لحظه در دلش نشسته بود لب گزید و چشمانش را بست و زیر لب خودش را لعنت کرد..

یک لحظه جوری فرمان را رها کرد که اگر به موقع آن را نمی گرفت موتور روی زمین پرت می شد..
صورتش از عرق خیس بود..سوئیچ را داخل جیبش چپاند و باغیظ لب حوض نشست..
دستش را داخل آب فرو برد و مشت مشت به صورتش پاشید..
مگر آرام می شد؟..
اصلا آرامش مفهومی هم برای او داشت؟..

صدای جر و بحث مادرش و بهنام را می شنید..
نفس زنان از همانجا داد زد: ولش کن اونو..بذار طمع برسه تا خرخره اش و بشینه تو حجره، تنگ میز و دفتر و دستک و لا دست و بال حاجی خرحمالی کنه..من نکردم چون نخواستم..شاهنامه آخرش خوشه..

بهنام میان درگاه ایستاد و مادرش هیس هیس کنان پشت سرش دوید: بیار پایین صداتو بهادر مردم می شنون..آبرومون رفت به خدا..چه خبرتونه آخه؟..

بهنام که از خشم می لرزید با حرص گفت: نه بذار حرفشو بزنه..بذار بگه خالی شه..ولی من هر چی باشم حتی یه پادو، حداقل تو کوچه و محله نشونمم بدن میگن پسر خَلَف ِ حاجی..افتخارش بیشتر از رسواییش ِ ..جرات داری بخوای رو راست باشی و بگی نه؟..

امیربهادر با خونسردی دستش را از آب بیرون آورد و از لب حوض بلندشد..
مادرش با نگرانی آن دو را می پایید..

امیربهادر نفس عمیق کشید و با پوزخند و لحن ِ نیش داری گفت: ببین پسر ِ خلف ِ حاجی..خوب گوشاتو باز کن تا بگیری چی دارم میگم..اگه نون بازوی خودمو خوردم که شده جزو اشتباهاتم قبول..آره، دستی بیاد و بره یه پیک و پیمونه ای هم پاش برسه میرم بالا عین خیالمم نیست..سیگارم غمم بکشه منم می کشم بالا و دود میدم که همه چی از کله ام بپره ولی پا کج نرفتم..خلاف ملافم تو کارم نبوده که پسر ناخلف ِ حاج صادق صدام کنن..هر شری به پا کردم خوب کردم..هر غلطی هم دلم خواسته کردم نوش جونم..چشمشو داری ببین نداری درویش کن بتمرگ سرجات و چرتکه ی حجره ی حاجی رو بکش جلوتو رج به رج بنداز که مبادا یه رقم از حسابش بالا پایین بشه و فردا روز یقه اتو بچسبه که مجبور نشی حساب جیب این و اونو پس بدی..من همینی ام که هستم و چون اینم و حاجی می دونه شدم اون بچه ِ که نخواست تو سری خور و بدبخت باشه ولی پی ِ هر چی گناهه کبیره ست و کشید به قیامتش..من می خورم تو بگو حرومه، گیریم مسته مست تو رو صننه؟..

و دستانش را به کمر زد و سرش را تکان داد..
مادرش با دهان باز ماتش برده بود..
بهنام هم دست کمی از او نداشت..
مگر کسی هم حریف بود که جلوی زبان ِ نیش دار ِ امیربهادر کم نیاورد؟..
بهنام که جای خود داشت..
حاج صادق هم با آن همه کبکبه و دبدبه حریفش نبود..

حقیقتا کیش و مات شده بود..باخشم ثانیه ای پلک هایش را خواباند و در آخر وقتی دید جوابی برای او ندارد دستانش را مشت کرد و با غیظ پشت به او سمت اتاقش رفت..

امیربهادر زهرخندی روی لب نشاند و به مادرش نگاه کرد..
همین که نگاه ِ پسرش را دید اخم کرد و گفت: اینایی که گفتی افتخار داره تا وایسی وسط حیاط جار بزنی؟..

تخس و شیطان نچی کرد و با همان لبخند ابرو بالا انداخت: نداره..منتهی اونی که باید می سوخت سوخت و جزغاله شد..

و انگشت اشاره اش را بالا آورد و با همان لبخند و نگاه مرموز گفت: اگه فکر کردی واسه آرامش ته تغاریت، یه امروزو ول می کنم و میرم سخت در اشتباهی مادر ِ من..اولا دلم لک زده واسه پلوهای درجه یکت و تا نخورم پامو از در ِ خونه بیرون نمیذارم..دوما یه چندتا نیت درست و حسابی دارم که می خوام از صاحب ِ این نذری طلب کنم و بگیرم..می مونم پای دیگ و آش ساداتتو هم می زنم و نیتمم می کنم، بعد می شینم تا حاجی بیاد..کمکی هم خواستی رودروایسی نکن منم عین ِ پسرت..

مادرش که هم دلش می خواست لبخند بزند و هم او را توبیخ کند در آخر با کلافگی سرش را چسبید و حینی که وارد خانه می شد گفت: خدایا آخر از دست ِ این پسر راهی ِ دیوونه خونه میشم..خودت اهلش کن..

امیربهادر خندید..
از همانجا داد زد: کرده خانم سادات..منتهی خودمو زدم به اون راه تا خدایی نکرده ریا نشه..

و خندید..
مادرش با لبخند سر تکان داد و پا به آشپزخانه گذاشت..
حاج صادق همیشه او را خانم سادات صدامی زد و امیربهادر به تقلید از پدرش و به عمد اینطور صدایش زده بود که در نهایت لبخند به لبش بنشیند..
مادر بود و اهل کدورت و گلایه نبود..

با نگرانی به در اتاق بهنام نگاه کرد و زیر لب گفت: اگه حاجی با داداشت اینجوری تا نمی کرد الان هیچ کدومتون از هم کینه نمی گرفتین..خدا به حق حضرت ابوالفضل مهر ِ امیربهادرو یه بار دیگه به دل ِ حاجی بندازه و بهادرم دست از این کاراش بکشه و همه چی ختم ِ به خیر شه..

و همانطور که آه می کشید چرخید و سبد میوه را بلند کرد و روی سینک گذاشت..

پارچ نوشابه را سر سفره گذاشت و کنار خواهر شوهرش نشست و لبخند زد: بسم الله فخرالسادات..چرا نکشیدی؟..
زن با سر به حیاط اشاره زد و حینی که چشمانش را تنگ می کرد پرسید: امیربهادر چرا نمیاد پا سفره؟..هنوزم حرمت بزرگتر کوچیک تری سرش نمیشه؟..

مادرش لب گزید و گفت: ای وای خدا مرگم بده این چه حرفی ِ ؟!..گفت نمیاد که شما راحت باشین..
—وا..بهنام نشسته اونوقت بهادر رو می گیره از ما؟..مگه غریبه ایم؟..بعد عمری گیرش انداختیم خونه داداشمون پیداش کردیم، جای اینکه بیاد دست بوسی رفته نشسته تو حیاط ناهارشو می خوره؟..

بهنام که هنوز دلش از بهادر پر بود با نیشخند گفت:شما بخور عمه جان..اون بهش بد نمی گذره..اگه به دست بوسی ِ که امیربهادر و باید بهتر از ما بشناسی..

زن پشت چشمی نازک کرد و نیم نگاهی به عروس ها و دخترانش انداخت و خطاب به بهنام گفت: راستش این بچه از همون اولشم با ماها سازگار نبود..به حاجی گفتم این پسر پس فردا بزرگ بشه قد بکشه دیگه خدا رو هم بنده نیست..بفرما زن داداش تحویل بگیر..

مادر بهادر که به نیش و کنایه های فخرالسادات عادت داشت برای اینکه به بحث خاتمه دهد چشم غره ای به بهنام که هیزم لای آتش شده بود رفت و در جواب خواهرشوهرش لبخند زد: ول کن این حرفا رو فخرالسادات جون..اوقاتتو تلخ نکن..بکش سرد شد..

و به عروس ها و دخترانش هم با دست و دلبازی تعارف زد..
همگی چشم به دست عمه خانم دوخته بودند که اگر شروع می کند آن ها هم بسم الله بگویند..

عروس بزرگتر که نامش مریم بود و کنار پسر کوچکش نشسته بود اول برای فرزندش کمی برنج کشید و با لبخند قاشق را دستش داد..
عروس دومی یا همان ریحانه که جوان تر بود وبه نوعی تازه عروس محسوب میشد کمی خجالت می کشید..
دختر بزرگ تر عمه فخرالسادات حمیده بود..لاغر اندام و کم حرف..
با وجود سی و سه سال سن هنوز هم مجرد بود و دلیلش پنهان از همه..
حتی حاج صادق..

مادر امیربهادر سر چرخاند و پرسید: پس حوریه کجاست؟..غذاش از دهن افتاد..
فخرالسادات نگاهی به او انداخت و گفت: اونم میاد..داشت با دوستش حرف می زد..
—با دوستش؟..
حینی که لقمه اش را می جوید سر تکان داد و همین که لقمه را قورت داد گفت: تلفنی..با دختر ِ حاج مصطفی..هر دوشون میرن کلاس ِ آشپزی..لابد دارن حرف می زنن شما غذاتو بخور اونم پیداش میشه..
مادر بهادر نرم شانه ای بالا انداخت و چیزی نگفت..

بهادر چهارزانو روی تخت سنتی که گوشه ی حیاط دقیقا قسمت سایه بان ِ دیوار ِ اصلی قرار داشت نشسته و غذایش را در سکوت می خورد..
حواسش به اطراف نبود..
سر به زیر قاشق می زد و با آرامش پلوی معروف ِ مادرش را به کام می برد..
طعم و مزه اش واقعا لذت داشت..

همانطور که لقمه اش را می جوید از فکر پریزاد هم غافل نبود..
اینکه اگر او را ببیند چه عکس العملی نشان می دهد؟..
توقع اینکه تلفن را رویش قطع کند و جوابش را ندهد را به هیچ عنوان از جانب پریزاد نداشت..
آن پیامک کذایی هم قانعش نکرده بود..

همان لحظه که نگاهش به قاشق بود و عمیقا در فکر و خیال پریزاده ی ذهن آشفته اش سیر می کرد دستی جلویش کشیده شد و صدایی ظریف و دخترانه گفت: نوشابه و سبزی؟..یادمه با چلوگوشت دوست داشتی..

آرام سرش را بلند کرد..
بادیدن چهره ی ملیح و زیبای دختر عمه اش حوریه کمی ابروهایش را جمع کرد و در دل گفت: بر خرمگس معرکه لعنت..از دست خودش فرار می کنیم دخترش هوار میشه سرمون؟..

حوریه که نگاه او را مات روی خود دیده بود وقتی جوابی نگرفت با لبخند سینی را روی تخت گذاشت و گفت: نوش جون..

امیربهادر با همان نگاه ِ تیز و آتیش به پا کنی که اوایل ترکشش به جانِ پریزاد هم افتاده بود گفت: زحمت کشیدی دختر عمه..اما اگه می خواستم تعارف نداشتم می گفتم بیارن..

لبخند روی لبان دخترک ِ ریز اندام ماسید..
با آن چشمان ِ خاکستری و گیرا که با یک نگاه می توانست هر مردی را در دام ِ زیبایی خدادادی اش بیاندازد و گرفتارش کند..
اما امیربهادر نسبت به او کششی نداشت..
درست برعکس حوریه که دل در گروی بهادر داشت..

به حدی محسوس و واضح که امیربهادر هم این را فهمیده بود اما برای اینکه رویش به روی دخترک باز نشود از آن حرفی به میان نمی آورد تاشاید با کم محلی هایش دل او را از خود سرد کند..

حوریه بی توجه به سردی ِ کلام ِ بهادر گفت: اما بذاربمونه..شاید دلت خواست و خوردی..

امیربهادر که نفسش به تنگ آمده بود و چاره ای نداشت و نمی خواست یک امروز قشقرقی از جانب عمه اش به پا شود سعی کردآرامشش را حفظ کند..
از این رو با همان لحن جدی، بی آنکه به چشمان ِ حوریه مستقیم نگاه کند با سر به داخل خانه اشاره زد و گفت: خیلی خب، برو بشین غذاتو بخور..
و در دل ادامه داد: تا منم یه لقمه کوفت کنم پاشم برم رد ِ کارم..

www.60tip.ir

No votes yet.
Please wait...

همچنین ببینید

عضویت در خبرنامه آنلاین رمان شصت تیپ

قبل از ثبتنام خواهشا متن فوق را بخوانید با عرض سلام خدمت تمامی دوستان عزیز …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *